Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 72  پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۹       
تجربه های شخصی و تحولات من: پرورش فکری و لذت بردن از شگفتی های علم

تجربه های شخصی و تحولات من: پرورش فکری و لذت بردن از شگفتی های علم

 

سوال: از تجربه و سابقه و تحولاتی که از سر گذراندی بگویید. رک بگویم فکر میکنم جذاب باشد و برای خیلی ها جالب بوده و درس های زیادی داشته باشد و ورود به آن مطبوع هم هست. می توانیم از سابقه شما به عنوان دانشمند علوم طبیعی شروع کنیم. فکر می کنم برای خیلی ها جالب باشد که بدانند یک دانشمند علوم طبیعی چگونه یک کمونیست انقلابی شد؟ این مسیر و پروسه چگونه طی شد؟

آردی اسکای بریک: نمی دانم چقدر باید واردش بشوم اما در مورد سابقه ام می توانم بگویم که قبل از هرچیز به عنوان یک روشنفکر تعلیم یافتم. من از این امتیاز برخوردار بودم که در زمینه ی علوم انسانی[i] آموزش گسترده ای ببینیم و به طور مشخص به عنوان متخصص زیست شناس در رشته ی محیط زیست و بیولوژی تکاملی (فرگشت) تعلیم یافتم و یکی از خوشی های زندگی من این بوده است که قادر بودم در طبیعت، در عرصه ی علوم طبیعی[ii] کار کنم. از کودکی همیشه غرق در شگفتی و کنجکاوی در مورد همه چیز، به ویژه در مورد طبیعت بودم. برای همین واقعا از کار علمی و استفاده از روش های علمی برای ورود به طبیعت و کشف، بیرون زدن و پژوهش کردن،  آموختن بیشتر  از واقعیت، یادگیری بیشتر در مورد پویش های[iii] انواع مختلف اکوسیستم های طبیعی، مانند اکوسیستم های جنگل های استوایی[iv]، اکوسیستم های صحرایی، صخره های مرجانی[v]، یا جنگل های مناطق معتدل لذت می بردم. می توانم همینطور ادامه دهم و در مورد پویش ها و کنش های شگفت انگیز میان گونه های گیاه و حیوان و غیره که شانس کشف آن ها را داشتم صحبت کنم. از آن نقطه به بعد، زندگی من خیلی راحت می توانست در آن جهت حرکت کند. اما من  نسل دهه ی 1960 هم هستم. به لحاظ اجتماعی، جنبش های مخالفت با جنگ امپریالیستی که ایالات متحده آمریکا در ویتنام پیش می برد مرا شکل داد. در آن دوره آگاهی من در مورد اعوجاجی[vi] که در جهان حاکم است بالا رفت. یعنی فهمیدم و در جریان کارم دیدم که در کشوری مانند آمریکا استاندارد زندگی بسیار بالاست اما در اکثریت کشورهای جهان سوم بسیار پایین است. فهمیدم که این اختلاف فاحش روی پشت مردم جهان سوم بنا شده است. این بخشی از رشد آگاهی اجتماعی من بود. وقتی فهمیدم که ستم همیشگی بر مردم سیاه، بخشی از سوخت و ساز و شالوده ی ایالات متحده آمریکا است (که بسیار برایم وحشت آفرین بود) آگاهی اجتماعی من در رابطه با داخل خودِ ایالات متحده آمریکا هم بالا رفت. در آن زمان موضوع حق سقط جنین و حق زن بر تولید مثل مورد مبارزه بود و من برایم کاملا روشن بود که اگر زنی حق کنترل بر تولید مثل خود را نداشته باشد، یعنی نتواند بگوید که کی می خواهد صاحب بچه شود و اصلا می خواهد بچه بزاید یا نه ... وقتی که زن حق ندارد چنین تصمیم هایی را بگیرد در واقع با شکلی از برده داری مواجهیم. خیلی زود نسبت به این مساله آگاهی پیدا کردم و این موضوع هم بخشی از تجربه ای بود که مرا شکل داد. از همان زمان به شدت نسبت به مساله ی نابودی محیط زیست، از بین رفتن تنوع گونه ها، جنگل زدایی از جنگل های استوایی سراسر جهان آگاه بودم،  به ویژه به دلیل داشتن تعلیمات زیست شناسی، کاملا برایم روشن بود که این نابودی با چه سرعتی در حال پیشرفت است. من و برخی از دانشمندان دیگر به شدت نگران این وضع بودیم زیرا در این روند امکان آن را می دیدیم که در نهایت کره زمین برای نوع انسان غیر قابل زیست  شود و در هر حال مسلما به نابودی عظیم زیبایی و منابع طبیعی در سراسر جهان ختم شود.  و همه ی آن به دلیل غارتگری سیستم سرمایه داری. این هم از دیگر مسایلی بود که در دهه ی شصت، خیلی ها (حداقل در سطحی ابتدایی) نسبت به آن آگاه شدند که سیستمی در کار است. برخی ها اسمش را «مجتمع نظامی- صنعتی» می گذاشتند. در هر حال خیلی ها آگاه شده بودند که معضل، یک سیستم است. بسیاری از مردم به طور فزاینده ای مفاهیم پایه ای مانند سرمایه داری و امپریالیسم را می شناختند و در مورد آن بحث می‏کردند و درک می‏کردند که ماهیت مساله همین است و سرچشمه ی کلیه ی معضلات اجتماعی همین سیستم است.

این ها برخی از تجارب سیاسی و اجتماعی بودند که من را شکل دادند، در همان زمانی که خیلی درگیر در عرصه ی علم بودم. فکر می کنم به  علت درگیر بودنم در عرصه علمی و داشتن تعلیمات علمی، هیچوقت به سوی تحلیل های سطحی یا تحلیل هایی که صرفا متکی بر افکار مردم هستند کشش نداشته ام. هیچوقت، خیلی دلواپس آن نبودم که مردم چه فکر می‏کنند. یعنی، فرض نمی کنم به صرف اینکه عده ی زیادی دارای تفکر معینی هستند، لزوما آن تفکر درست است و یا اینکه چون نظری را فقط یک یا دو نفر دارند، پس آن نظر غلط است. در عوض، من بر روش های علمی و شواهد انباشت شده تکیه می کنم. من ارزیابی هایم را متکی بر توافق و رضایت عامه[vii] («آن چه اکثریت مردم فکر می‏کنند») نمی کنم که اغلب اوقات غلط و در تضاد با واقعیت است. روش های علمی من، من را یک متفکر انتقادی می کند. من از زمان کودکی با تفکر انتقادی آموزش دیده ام و متفکر انتقادی بودن بخش بسیار مهمی از وجود من است. همراه با روش های علمی، شواهد مادی را طلب می کنم. مثلا اگر می خواهم چیزی را در طبیعت درک کنم نیاز به عقیده ی کسی ندارم. شاید فکر یا سوال تحریک آمیز و عقیده ای یک نقطه شروع باشد و گمانه زنی خلاق  را موجب شود، اما باید آن را تبدیل به یک نوع پروژه و آزمون کرد برای وارد شدن به جهان واقعی و بررسی آن. کافی نیست که صرفا «نظر» خود یا «نظر» عده ی زیادی را بدهید. نظری که پشتوانه اش شواهد نباشد، ممکن است جنبه ای از فرد نظر دهنده را افشا کند  اما ورای این، ارزش زیادی ندارد (خنده).

 

پس در مورد جهان واقعی، تحقیق پیوسته و همه جانبه کنید، برای تحلیل ها و نتیجه گیری هایتان گواه فراهم کنید. الگوها[viii] و تکرار آن ها را شناسایی کنید. شواهدی را که از جهات گوناگون ظاهر می شوند ببینید. ذهن بازی داشته باشید و با صداقت تلاش کنید که بر پایه ی شواهد تعیین کنید که آیا موردی (در طبیعت یا جامعه) آنطور که از اول انتظار داشتید ظاهر شده است یا کاملا متفاوت از انتظاراتتان.

از درون دهه ی شصت جریان ها و جنبش ها و سازمان های سیاسی متفاوتی بیرون آمدند. رک بگویم، برای من اکثریت آنان الهام بخش نبودند. چون سطحی و مکانیکی و اغلب به شدت اکونومیستی بودند و صرفا تلاش می‏کردند برای قشری از مردم سطح معیشت یا شرایط کاری بهتری کسب کنند و به ریشه ی بروز مشکلات بزرگ اجتماعی نمی رفتند. یا انواع و اقسام جنبش های دیگری بودند که غرق در ناسیونالیسم یا فمینیسم یا سیاست هویتی دیگری بودند. می دانید که آن زمان، شروعِ  سیاست های هویتی[ix] بود. در آن زمان هم به فلسفه ها و جنبش های سیاسی که نمی توانستند طیفِ معضلات کلیدیِ سرمایه داری و امپریالیسم را به طور کامل در بر بگیرند علاقه نداشتم. به این نتیجه رسیده بودم که دشمن، امپریالیسم است و می خواستم بدانم چه جریانی می تواند به حساب آن برسد.

 

وقتی در کالج بودم، مائو را مطالعه کردم و تحت تاثیر انقلاب چین بودم و تلاش کردم چیزهای بیشتری در مورد آن یاد بگیرم. این انقلاب نیز تاثیر زیادی روی من گذاشت. بعدا رفقای «اتحادیه  انقلابی» (آر.یو) را که پیش کسوتِ آر.سی.پی بود و در دهه ی 1970 تبدیل به آر.سی.پی شد را شناختم و از طریق مطالعه ی برخی آثار، با کیفیتِ رهبریِ باب آواکیان آشنا شدم ( به ویژه از طریق برخی از تحلیل های نافذی که او در مورد مسایل گوناگون مانند مساله ی ملی سیاه در ایالات متحده می داد و استدلال هایی که داشت در مورد سمت و سویی که جامعه باید در پیش بگیرد). در برخی عرصه ها اشتباهاتی هم بود. در آن زمان هنوز همه چیز بسیار ابتدایی بود. اما حتا در آن زمان او در مقایسه با کسانی که صرفا سطح پدیده ها را می دیدند، به عنوان کسی که تحلیل های با محتوا می کند، کسی که روش های علمی را پیگیرانه تر به کار می برد و تحلیل های عمیق از معضلات اجتماعی می دهد برجسته بود. آواکیان به عمق مسایل می رفت و در مقایسه با اکثریت افرادی که در «جنبش های» آن زمان بودند، رویکردی علمی نسبت به معضلات اجتماعی داشت و این رویکرد، من را که دارای پیشینه ای در حوزه ی علم بودم واقعا جذب می کرد. همانطور که قبلا گفتم، پوپولیسم یا این طرز فکر که افکار رایج در میان مردم باید پایه ی ما باشد، هیچوقت برای من جذابیتی نداشت و برای من ارزشی ندارد. من به دنبال آن هستم که علت معضلات عمیق جامعه را از روی اسلوب و قاعده تشخیص دهم که چیست و می خواهم با کسان دیگر در زمینه ی حل این ها کار کنم.

بنابراین گمان می کنم همان رویکردی را که به پروژه های عرصه ی علوم طبیعی داشتم در این جا هم به کار بردم. برخی از کارهای محبوب من در عرصه ی علوم طبیعی کار جمعی با دانشمندان دیگر در کلنجار رفتن با مسایلی بود که درک روشنی از آن ها موجود نبود. سوال های بسیار زیادی را طرح می کردیم و سپس حول این سوال که چگونه می توانیم مساله را حل کنیم، چگونه می توانیم دانش بیشتری در مورد آن کسب کنیم و عمیق تر حفاری کنیم حلاجی می کردیم[x]. می پرسیدیم آیا شواهد قانع کننده در مورد مختصات ماهیت یک پدیده داریم؟ آیا امکان دارد آزمایش هایی بکنیم، یعنی روی واقعیت کار کنیم و در نتیجه ی این آزمایش ها در مورد خصایل زیربنایی آن آگهی بیشتری کسب کنیم؟ آیا می توانیم آزمایشی کنیم که درک کنونی ما را تقویت کند یا آن را به چالش بکشد و بتوانیم آن را بیشتر تکامل دهیم؟ می توانیم آزمایشی انجام دهیم که اساس مادی زیربناییِ پدیده[xi] آشکار شود و بفهمیم که این پدیده در گذشته چگونه تغییر یافته، الان دستخوش چه تغییراتی است و چگونه و آیا در آینده می تواند تغییر کند؟

 

دهه ی شصت (1960) من را با مفهوم ماتریالیسم دیالکتیک آشنا کرد و فهمیدم که تحلیل از تضادهای مادی زیربنایی[xii] را می توان به هر جنبه از جهان به کار بست و در واقع روشی که به کار می بریم، کلیدی است برای تعمیق درکمان از مختصات تعیین کننده ی یک پدیده[xiii] و همچنین الگوی حرکتی آن[xiv] و تکاملاتش. و این روش هم در طبیعت کاربرد دارد و هم در جامعه. تا همین امروز، وقتی در محیط های طبیعی متنوع و متفاوت گشت و گذار می کنم، تضادها را می بینیم. در همه جا تضاد می بینم (خنده). من جهان طبیعی را اینطور می بینیم. وقتی مرغ مگس خواری را نگاه می کنم که دارد گردافشانی می کند، تضادی را می بینیم و در مورد تضادها فکر می کنم. وقتی می گویم «تضاد» منظورم برخورد یا تخاصم نیست. همه پدیده ها از تضادها تشکیل شده اند اما همه ی تضادها، خصمانه نیستند. در این جا تضاد را به معنای یک «رابطه» دارم استفاده می کنم. یک رابطه یا کنش دینامیک. برای مثال کنش میان یک پرنده ی گردافشان و گیاه گلداری که مرغ مگس خوار مشغول گردافشانی آن است. و این تضاد، دینامیکِ خاص خودش را در قاب بزرگتر و در کنش دینامیک با اکوسیستم بسیار بزرگتر (شاید یک جنگل استوایی یا شاید صرفا یک باغ) دارد و بر بستر آن در حال عملکرد است. و این قاب بزرگتر، خودش از شمار زیادی از تضادهای دینامیک خاص دیگر تشکیل شده است که در درون خودشان و با عناصر بیشمار دیگری اکوسیستم بزرگتر را می سازند. و البته همیشه تضادهای دینامیک بسیاری هستند که از بیرون یک سیستم خاص وارد آن می شوند و به آن حمله می‏کنند و اغلب اوقات تغییرات را در سمتی کاملا جدید می رانند. بنابراین، اگر قرار است هر پروسه ای را بشناسیم سوال هایی را باید در نظر گرفت. سوال هایی در رابطه با سطوح مختلف سازمان یابی ماده[xv]؛ در باره تفاوت مقیاس ها، در باره ی تضادهای درونی یک پروسه یا یک پدیده که هم ویژگی های ماهیتی آن را تعیین می‏کنند هم جاده هایی که برای تغییر در مقابلش هست. و سپس  می توان سوال هایی در مورد تضادهای خارجی پرسید، تضادهایی که می توانند از بیرون وارد شوند و در کل پروسه دخالت کرده و آن را در جهت های جدید برانند ( البته بر اساس تضادهای سیستماتیک زیربنایی آن پروسه یا پدیده). الان نمی خواهم خیلی وارد این موضوع بشوم. اما این نوع شیوه تفکر و رویکرد ماتریالیست دیالکتیکی برای انجام کار علمیِ خوب،هم در انجام کار علمی در عرصه ی طبیعت و هم در زمینه ی انجام کار علمی در عرصه ی اجتماعی حیاتی است. وقتی که در اکوسیستم های طبیعی گشت و گذار کرده در مورد مسایل این گونه تامل و کنکاش می کنم: علل زیربنایی کدام هستند؟ تضادهای زیربناییِ داخل یک سیستم یا یک پدیده چگونه در یک بازه ی زمانی معین، پایه ی مادیِ تغییر در آن پدیده (آن وجود مستقل[xvi]) یا آن سیستم خاص را فراهم می‏کنند؟ می دانم که پایه ی اساسی برای تغییر یک پدیده در داخل آن پدیده و در تداخل با محیط خارجی آن است. و پدیده هایی که روی لبه، در سرحدات اتفاق می افتند برای من جالب توجه هستند. وقتی در جنگلی راه می روم و به دشتی می رسم فورا سوال در ذهنم ایجاد می شود که: خصوصیات کنش های درونِ گونه های سرحداتی چیست؟ تجمعات خاص گونه های گیاهی یا حیوانی در آن بوم زیست مشخص کدامند و دینامیک هایی که در سرحدات میان جنگل ها و دشت ها در کار هستند چیستند؟

 

فکر نمی کنم الان می توانیم خیلی وارد این موضوعات شویم (خنده). سعی دارم این نکته را برسانم که در شیوه تفکر من پیوستگی هست؛ پیوستگی بین آن رویکردی که نسبت به ماده و ماده ی متحرک در بخشی از جهان مادی که طبیعت می نامیم (و هر جنبه از طبیعت) دارم با آن رویکردی که نسبت به جهان مادی که واقعیت اجتماعی می نامیم و شیوه ای که اجتماع انسانی ساخته می شود، دارم. من مقداری تعلیمات در زمینه ی فرهنگی و مردم شناسی هم داشتم و همیشه نسبت به تاریخ نظام های اجتماعی بشر علاقمند بودم  چه در مورد جوامع اولیه که علوفه جمع می‏کردند و چه انواع دیگر مانند جوامع کشاورزی و صنعتی پیشرفته. علاقمند بودم بفهمم جوامع مختلف چگونه بر پایه های مادی متفاوت، بر اساس شالوده های اقتصادی متفاوت سازمان یافته اند و این شالوده های متفاوت چه تاثیری بر زندگی انسان ها، سنت ها و فرهنگ هایشان داشته و چه چیزهایی هنجار محسوب می شدند و چه چیزهایی درست و غلط و غیره و این جوامع در طول زمان و برحسب نظام های اجتماعی شان چگونه توانستند تغییر پیدا کنند.

پس، به عنوان یک روشنفکر[xvii] میان این عرصه های مختلف مورد علاقه ی زندگی من پیوستگی هست و فکر می کنم تصادفی نیست که از همان ابتدای امر به سوی آن رویکردی کشیده شدم که نسبت به تغییر اجتماعی رادیکال، رویکرد علمی تری داشت. در همان دوره ی دانشجویی قانع شدم که امپریالیسم معضل است و راه حل، انقلاب و رفتن به سوی جامعه سوسیالیستی است که در جهت یک نوع جهان کمونیستی باشد. البته درک خیلی عمیقی از اینکه چگونه باید آن را انجام داد یا معنایش چه می تواند باشد نداشتم اما می توانستم به طور پایه ای تشخیص بدهم که راه حل این است و از آن زمان تا کنون هرگز از این درک پایه ای منحرف نشده ام. اما اتفاقی که افتاده است این است که قادر بوده ام یاد بگیرم (بخشی به دلیل افکاری که توسط باب آواکیان تکامل یافته است). احساس می کنم توانسته ام درک عمیق تری از آن دینامیک های اجتماعی زیربنایی و اینکه پایه ی مادی برای تغییر رادیکال مثبت کجا نهفته است به  دست  آورم.  

   

امپریالیسم را به عنوان معضل دیدن و کشیده شدن به سوی کمونیسم

 

سوال: چه عواملی است که باعث می شود مردم به طور خود به خودی نبینند که سیستم سرمایه داری-امپریالیستی معضل است یا اینکه سیستم را نمی توان اصلاح کرد؟ شما گفتید که وقتی دانشجوی بودید فهمیدید که سیستم معضل است. هرچند که در سطح ابتدایی این را فهمیدید. چطور شد که این را دیدید که معضل این سیستم است و باید از شر آن خلاص شد؟

آردی اسکای بریک: خب، این امری فردی نبود. من هم مانند اغلب آدم ها از خواندن، از آگاهی ای که افراد دیگر تولید کرده بودند الهام می گرفتم. آن زمان، دوران جوشش بزرگ در سراسر جهان بود از جمله جوشش فکری و کلنجار فکری با مسایل بزرگ. به طور مثال، زمان جنگ ویتنام بود و آدم ها سوال می‏کردند: آیا این جنگ، جنگی عادلانه است؟ همه ی جنگ ها عادلانه نیستند و اگر عادلانه نیست، چرا نیست؟ علت این جنگ چیست؟ چرا ایالات متحده آمریکا از این ور دنیا به آن ور دنیا می رود  تا مردم ویتنام بمباران و نابود کند؟ چرا این اتفاق می افتد؟ به کدام منافع خدمت می کند؟ در سراسر جهان کسانی بودند که در مورد امپریالیسم، در مورد استعمار در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین می نوشتند. یکی از چیزهایی که در آن دوره مهم بود این است که در سراسر جهان در مورد نقش امپریالیسم آمریکا و پیامدهای منفی آن، آگاهی بسیار بیشتری وجود داشت و در نتیجه در سراسر جهان مردم به محکوم کردن آن بر می خاستند و تظاهرات زیادی علیه امپریالیسم آمریکا در جریان بود. وقتی رئیس جمهور آمریکا به آمریکای لاتین سفر می کرد مردم شهرهای منطقه با شعار «یانکی برگرد به خانه ات» به خیابان می آمدند و روشن می‏کردند که مخالف دخالت امپریالیسم آمریکا در کشورشان هستند. آن نوع مقاومت علیه امپریالیسم آمریکا بسیار رایج بود و البته، وجود یک دولت سوسیالیستی اصیل که تحت رهبری مائو و حزب کمونیست چین بود اوضاع را کیفیتا متفاوت می کرد.نه فقط برای مردم چین بلکه برای مردم سراسر جهان که وجود یک دولت سوسیالیستی اصیل برایشان هم الهام بخش بود و هم یک چالش. این کشور سوسیالیستی یک الگو بود، نوع متفاوتی بود، یک کشور جهان سومی بود که در آن زمان یک پنجم جمعیت کره زمین را در بر می گرفت و به طور رادیکال با سیستم قبلیِ سازماندهی جامعه گسست کرده بود و در پروسه ی انجام این تجربه اجتماعی عظیم ، یک نوع جامعه ی کاملا متفاوت، بر پایه شالوده ی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک کاملا نوین  ساخته بود. آگاهی نسبت به این واقعیت خیلی هیجان انگیز بود و بسیاری از مردم، دانشجویان و دیگران تلاش می‏کردند آن را مطالعه کرده و از آن بیاموزند.    

 

اما بعدا وقتی که در اواخر دهه ی 1970 بعد از مرگ مائوتسه دون، انقلاب در چین سوسیالیستی واژگون شد، سوال های جدیدی سربلند کرد و گیجی بسیار زیادی برای شمار بزرگی از آن آدم ها به وجود آمد. اولا، درک این واقعیت که انقلاب در چین دچار عقب گرد شده بود و کل جامعه با اجبار از جاده ی سوسیالیستی انحراف داده شده و بر روی جاده ی سرمایه داری قرار داده شدبسیار مهم بود. قبل از هر چیز آدم باید وقوع آن را درک  می کرد (خیلی ها حاضر نبودند آن را باور کنند) و سپس دست به کنکاش در مورد علل آن می زد. در واقع خود مائو در مورد احتمال چنین اتفاقی هشدار داده بود. مائو قبل از مرگش، مفاهیم بسیار مهمی را درباره ی ضرورت «ادامه انقلاب در سوسیالیسم» تبیین کرده بود و به طور مکرر بر روی این واقعیت تاکید گذاشته بود که می توان تحت سوسیالیسم، بورژوازی را «درست در داخل حزب کمونیست» یافت. او از همه خواسته بود که در کارزارهای توده ای که برای مقایسه و سنجش خط ها و برنامه های مخالف به راه می افتاد شرکت کنند و به تیز کردن مبارزه برای نگاه داشتن جامعه در جهت درست کمک کنند. متاسفانه در نهایت، انقلاب در چین واژگون شد و کل جامعه چین به درون جاده ی سرمایه داری کشانده شد. شواهد این عقب گرد را امروز می توان در دهشت هایی که در چند دهه ی اخیر بار دیگر سربلند کرده و گریبان جامعه چین را گرفته  دید. این واقعه ضایعه ی بزرگی نه فقط برای مردم چین بلکه برای مردم سراسر جهان بود و امروزه، هنوز که هنوز است تاثیرات آن ضایعه را احساس میکنیم. اما خیلی ها (و من خودم را یکی از آنان حساب می کنم) درس های بسیار مهمی از کل این تجربه آموختند، درس هایی که هرگز فراموش نخواهد شد و در عمل به کار برده خواهند شد تا بتوانیم در دور بعدی، انقلاب را جلوتر ببریم و آن جامعه را بر شالوده های محکم تری بنا کنیم. و باید یک بار دیگر بگویم که در تمام آن دوره باب آواکیان واقعا برجسته بود زیرا در شرایطی که اکثر انقلابیون و کمونیست های جهان در فضای گیج سری شدید و حاشا کردنِ غیر علمی غرق بودند وی توانست به طور علمی (یعنی، به طور صحیح) رخدادهای چین را تحلیل کند. برای کسانی که آنقدر مساله برایشان اهمیت داشت که گوش بدهند، کار آواکیان یک رهبری و هدایت گری بسیار ارزشمند بود. باب آواکیان در اینجا توقف نکرد. او صرفا به تحلیل رخدادهای چین اکتفا نکرد. بلکه دست به کنکاش عمیق تری زد تا بفهمد چرا انقلاب در چین واژگون شده بود و سرمایه داری موفق شده بود که در چین (و پیش از آن در دهه ی 1950 در اتحاد جماهیر شوروی) دست بالا را پیدا کند. آواکیان وارد مطالعه ی عمیق و سره ناسره کردن دستاوردهای عظیم آن انقلابات و اشتباهات و نقصان های درجه دوم آن ها شد و به طور خاص بر روی مشکلات مربوط به روش و رویکرد[xviii] تمرکز کرد. سنتزنوین کمونیسم توسط آواکیان نتیجه ی مستقیم ده ها سال کار منظم بر روی این مسایل است و به نظر من یک پیشروی عظیم در تکامل تئوری علمی را نمایندگی می کند که نه تنها برای هدایت دور بعدیِ انقلاب ها ضروری است بلکه برای ساختمان جوامع نوین، جوامعی که اکثریت مردم جهان بخواهند در آن زندگی کنند، لازم است.

 

برگردیم به سوال شما و نکته ی من که در دهه ی 1960 و 1970 در آمریکا و سراسر جهان انواع و اقسام آدم ها بودند که مارکس و لنین و مائو را مطالعه می‏کردند و سعی می‏کردند از این ها که تئوریسین های انقلاب در ادوار مختلف تاریخ بودند بیاموزند. افراد اقتصاد سیاسی مطالعه می‏کردند و با یکدیگر بر سر چنین مسایلی گفتگو می‏کردند. به ویژه دانشجویان و دیگر روشنفکران با حرارت بر سر موضوع های بزرگ اجتماعی بحث می‏کردند و سوال هایی از این دست را کنکاش می‏کردند که: تولید کالایی چیست؟ و سرمایه داری چگونه کارمی کند؟ و آیا ممکن است برخی از بیدادگرهای سرمایه داری را تخفیف داد؟ یا اینکه این سیستم باید کاملا سرنگون شود؟ واقعا سوال های بزرگ که دارای پیامدهای بزرگ بودند. نمی خواهم زیاده از حد وارد این موضوع بشوم اما باید بگویم که در آن موقع واقعا انقلاب در هوا موج می زد و واقعی بود. افراد زیادی انواع تحلیل های متفاوت داشتند و واضح است که همه شان در مورد راه حل ضروری، توافق نداشتند اما شمار زیادی از آدم ها، حداقل این امر را به رسمیت می شناختند که اکثریت بیدادگری ها و جنایت های هولناک این سیستم (مانند ستم ملی و ستم بر زن و موضوع محیط زیست و جنگ امپریالیستی) ریشه در شیوه ی عملکرد امپریالیسم و منافع طبقه سرمایه داری دارد که این جامعه را اداره می کند. آن زمان درک های مربوط به این مساله تا حدی ساده انگارانه و ابتدایی بود اما اساسا در جهت درستی بود.

 

آن زمان آدم ها در مورد این مسایل خیلی حرف می زدند. می خواندند و مطالعه می‏کردند. تا پاسی از نیمه شب بیدار می مانند و در مورد این موضوعات بحث می‏کردند. وقتی دنبال تشکیلات و رهبری می گشتند همه ی گروه ها را بررسی می‏کردند. همانطور که قبلا گفتم خود من یک سری از گروه های متفاوت را بررسی کردم اما آن هایی که در ابتدا آشنا شدم خیلی برایم الهام بخش نبودند. عده ای به صلح جویی آویزان شده بودند؛ دیگرانی بودند که شروع به درک این واقعیت کردند که برای رسیدن به هدف لازم است که انقلاب بشود. یعنی، سیستم موجود به واقع سرنگون شود. برخی از آن ها بی صبر بودند و وارد راه های ماجراجویانه[xix] میان بر زدن فکری و عملی شدند انگار که با اتکاء بر عده ی کوچکی از افراد متعهد می توان جرقه ی انقلاب را زد و آن را به انجام رساند. برخی از اینها شجاع بودند اما تفکرشان نیز غیرعلمی بود و من همیشه فکر می کردم چقدر این رویکرد غیرمسئولانه است و صرفا منجر به درهم شکسته شدن آدم ها می شود بدون اینکه شانسی برای تغییر واقعی جامعه به دست بدهد. اما از سوی دیگر، طرح ها و فکرهای رفرمیستی نیز برای من اصلا جذابیت نداشتند. از کسانی که راه حل های سطحی و چسب زخمی ارایه می دادند خوشم نمی آمد. به دنبال جواب ها و راه حل های عمیق تر و اساسی تر بودم. و فکر می کنم افکار بسیار جالبی که باب آواکیان در دهه ی 1970 تولید می کرد در همان زمان نیز برجسته بود. متفاوت بود. آواکیان به نظر یک نوع تئوریسین متفاوت می آمد که با همه ی آنها که پیش از آن دیده بودم، فرق داشت. آدمی به نظر می آمد که جدی و دارای محتوای تئوریک است و در عین حال به طور عملی روی معضلات کنکرت جنبش های انقلابی آن زمان کار می کند. بنابراین، اتصال تئوری و پراتیک نیز مرا جذب می کرد. موضوع دیگری که مرا به سوی اتحادیه انقلابی (که در سال 1975 تبدیل به حزب کمونیست انقلابی شد) جلب می کرد به نظرم وجود تشکیلات و رهبری بود که می توانستند یک طیف متنوع از آدم ها را گردهم بیاورد: کسانی که مطلقا تعلیماتی نداشتند، کسانی که از سخت ترین خیابان های گتوهای شهری این کشور می آمدند و همراه با کسانی کار می‏کردند که پروفسورها و دانشجویان دانشگاه ها بودند، زنان مسن یا بازنشسته ها و غیره. تنوع آدم هایی که می توانست گردهم بیاورد برای من جلب کننده بود ملیت های گوناگون، سن و سال های و پیشینه های متفاوت و غیره. این امر برای من بسیار هیجان انگیز بود. خیلی زود خود را همراه با طیف  وسیعی از آدم ها در جلسات و مباحث گروهی و غیره یافتم. شگفت انگیز بود. عالی بود. مزه ی جامعه ی آینده را می داد، زیرا این طیف وسیع آدم ها که به یکدیگر پیوسته بودند تا برای کلنجار رفتن واقعی با معضلات این جامعه تلاش کنند و راه انقلاب کردن و قدم در یک جامعه متفاوت گذاشتن را بیابند، بر تمایزات اجتماعی فائق آمده بود.

 

روشن تر شدن در مورد نیاز به انقلاب؛ گسست از افکار غلط و توهمات

 

سوال:  در پروسه ی دیدنِ نیاز به انقلاب و کمونیسم برخی از کلیدی ترین شیوه های تفکر پیشین که باید از آن ها گسست می کردید، چه بود؟

آردی اسکای بریک: خب، بزار ببینم. در دوره ی دبیرستان مدتی صلح طلب بودم. البته خیلی طول نکشید. یادم می آید که علائم کوچک صلح را با سیم های مسی می ساختم. (خنده). ببینید من هم مثل اکثر آدم های درست به سادگی حاضر نیستم رنج و مرگ و نابودی انسان ها را قبول کنم و اگر می شد از آن پرهیز کرد خیلی بهتر بود. اما خیلی زود به ماهیت سیستمی که بر این جامعه حاکم است و منبع ستم و استثمار عظیم است پی بردم و  نسبت به خشونت عظیم این سیستم، خشونتی که روزمره بر سر مردم می بارد آگاه شدم. کافیست انسان نگاهی کند به خشونت پلیس و قتل هایی که در جریان است و اخیرا همه دارند در موردش حرف می زنند و تاریخی طولانی دارد. این فقط یک نمونه است. به کارهایی که در طول جنگ های امپریالیستی شان کردند نگاه کنید. این ها بیرحم هستند. آدم ها و نهادهایی بسیار بسیار خشنی هستند و البته بسیار قدرتمند. آنان دارای سلاح ها و نیروهای نظامی بسیار پیشرفته و خبره ای هستند وغیره. بنابراین، نمی توانیم به طور غیر ماتریالیستی و ساده لوحانه فکر کنیم که می توانیم با آنان مودبانه حرف زده و بگوییم: "ببخشید ولی می توانید لطفا کنار بروید و بگذارید که ما جامعه را به روشی خردمندانه تر و عقلایی تر که به نفع اکثریت بشریت است اداره کنیم. چی؟ با روش شما؟ شما و روش شما در اداره جامعه؟ بیرون!"(خنده). اگر کسی فکر می کند که آنان با زور قهرآمیزشان به سراغ ما نخواهند آمد و هرچه دم دست شان است به سوی ما پرتاب نخواهند کرد باید خیلی ساده لوح باشند. در نتیجه این مساله برای من خیلی روشن شد. من هیچ انقلابی کمونیستی را نمی شناسم که تشنه به خون و نابودی یا چیزهایی مثل این باشد. ما داریم در مورد آدم های شریفی صحبت می کنیم که نسبت به واقعیت برخورد سردی ندارند، عمیقا رنج های مردم را درک می‏کنند و می دانند وقتی یک نفر رنج می کشد و می میرد و دوستان نزدیک و اقوامش را از دست می‏دهد یعنی چه. با این وجود بله! من از صلح طلبی گسست کردم. در همان دوره ی دبیرستان. اما همانطور که گفتم دوره ی کوتاهی بود زیرا در آن روزها مردم در مورد اینکه امپریالیسم چیست و در اینجا و جهان چه جنایت هایی می کند حرف می زدند و بحث می‏کردند و من می توانستم ببینم و بشنوم که اینها چقدر بیرحم هستند و چه جنایت های خشونت بار عظیمی را روزمره علیه مردم مرتکب می شوند. مردم در مورد اینها حرف می زدند و آماده بودند که آن را تحقیق کنند و مایل بودند که این دانش را با یکدیگر سهیم شوند. صرفا دنبال کاشتن باغچه های خودشان نبودند.

 

بله در ان زمان بحث ها و مناظره های توده ای زیادی حول موضوعاتی چون اصلاحات یا انقلاب در جریان بود. آیا بهتر است که تلاش کنیم «در داخل سیستم کار کنیم یا در خارج آن؟». در آن زمان این سوال در جامعه یک سوال فراگیر بود. آیا می توان امور را از طریق انتخابات عوض کرد؟ آیا صرفا باید تلاش کنیم کاندیداهای مترقی پیدا کنیم؟ این است راه عوض کردن وضعیت؟ یا اینکه لازم است درک کنیم که این سیستم بر مبنای شالوده ای کار می کند که نمی تواند خود را با روش زندگی جدید و عادلانه تر و برابر سازگار کند و نمی تواند این بی عدالتی ها و بیدادها و جبر خشونت بار را از بین ببرد و در نتیجه باید آن را به مثابه یک سیستم، به طور قهرآمیز سرنگون کرد تا راه برای یک جامعه نوین باز شود؟

خب، مسلما در آن روزها در آمریکا آدم ها چیز زیادی در مورد اینکه چطور باید برای انجام یک انقلاب حرکت کرد نمی دانستند. در آن زمان من شخصا هیچ چیز در مورد سازمان انقلابی یا استراتژی انقلابی نمی دانستم. وقتی برای اولین بار تحت تاثیر جنبش ها و تحولات اجتماعی قرار گرفتم، مفهومی مانند حزب لنینی و حزب پیشاهنگ حتا به گوشم نخورده بود. حتا هیچ درکی از این مساله نداشتم که چرا باید برای انجام انقلاب نیاز به چنین حزبی داشت. و مسایل زیاد دیگری که دانستن آن ها برای انجام انقلاب در کشوری مانند آمریکا اساسی بودند اما حتا آدم هایی که دارای گرایش های انقلابی بودند چیزی در موردشان نمی دانستند. برای مثال، چگونه می توان یک اتحاد گسترده در میان مردم به وجود آورد اما در همان حال تمرکز استراتژیک را روی آماده کردن اذهان و متشکل کردن نیروها برای انجام یک انقلاب واقعی که هدفش سرنگون کردن سیستم موجود و ایجاد پایه برای یک جامعه سوسیالیستی است نگاه داشت؟ چه نیروهایی را باید درگیر کرد؟ روی کدام نیروها باید تکیه کرد؟ سوالاتی از این قبیل بسیار بود. از چه نوع مراحلی باید گذر کرد؟ و چگونه می توان ایجاد یک جامعه نوین را آغاز کرد؟ در آن زمان، امور در جنبه های مختلف ابتدایی بودند و حتا سوالات، بیشتر از جواب ها بود اما شمار زیادی از آدمها فعالانه درگیر جستجوی جواب ها بودند. این که عده ی زیادی از مردم مشغله شان بود و تا حد زیادی مشغله شان بود، این که شمار زیادی حاضر بودند بخش بزرگی از زندگی خود را و بخش بزرگی از خوشی یا ثبات یا امنیت خود را فدا کنند شگفت انگیز بود. این ها به آدم الهام می بخشید. مردم در شمار زیاد مایل بودند نه تنها در مورد یک دنیای بهتر رویاپردازی کنند بلکه برای رسیدن به آن قدم بردارند و طبق آن رویاها عمل کنند.

 

به لحاظ شخصی یک گسست دیگر هم باید می کردم. ببینید من در خیابان های خشن آمریکا بزرگ نشدم. البته خانواده من به لحاظ مالی همیشه در تنگنا بودند اما من به دلایل گوناگون از آموزش و پرورش بسیار پیشرفته ای برخوردار شدم. در نتیجه، درهای زیادی به روی من باز بود که وارد جهان بسیار ممتاز روشنفکران شوم. و این به معنای آن بود که من امکان آن را داشتم که از یک زندگی حرفه ای بسیار مرفه برخوردار شوم، همه ی آن کارهایی را که از انجامشان لذت می بردم انجام بدهم و در عین حال از آن طریق زندگی مرفهی هم کسب کنم. من خوش شانس بودم که از سنین بسیار پایین تجارب بسیار مثبتی  کسب کردم ( مانند سفرهای بین المللی، درگیر شدن در آزمایش های علمی و سرخوشی همه جانبه از کاری که می کردم) اما لحظه ای در زندگی ام فرارسید که باید با مساله ی «خود» روبرو می شدم و به این سوال جواب می دادم که آیا می خواهم روی مسیری بمانم که مشوق و تقویت کننده ی خوشبختی زندگی فردی من است و به آن الویت می‏دهد یا این که می خواهم خود را وقف تلاش برای ایجاد جهان بهتری برای نوع انسان کنم، تلاش کنم که «خود» را به موقعیت درجه دوم برانم و دیگر از الویت بخشیدن به نیازهای شخصی خودم شروع نکنم؟

 

گمان می کنم، کم نیستند کسانی که مثل آن زمانِ من هستند. کسانی که دارای پتانسیل زیادی هستند، خدمات مهمی به انقلاب می‏کنند اما هنوز در زمینه ی تابع کردن «خود» به امری بزرگتر از خودشان و الویت دادن به آن مشکل دارند و قادر نیستند بر مبنایی صحیح، جایگاه درجه اول را به مسایل درجه اول بدهند. به ویژه آن که امروز فرهنگ «من، من، من» رایج است. اما فکر می کنم قبل از هرچیز مهم است که آدم اضطراب و غم مساله را در دل داشته باشد. مگر نه؟ در تجربه زندگی خودم این همان چیزی است که هرگز از من جدا نشد: داشتن اضطراب و مشغله ی این که توده های مردم چه در آمریکا یا در جهان سوم بی حد و اندازه در معرض بیدادگری، بی عدالتی، رنج و فلاکت عظیم غیر ضروری هستند. البته کافی نیست که آدم فقط این اضطراب و مشغله را داشته باشد اما شروع خوبی است. بعد از این، سوال این می شود: آیا دست به کار خواهید شد که درک علمیِ عمیق تری از این مساله پیدا کنید که چرا این بیدادگری ها استمرار می یابند و تکرار می شوند؟ چرا قادر نیستیم این ها را پشت سر بگذاریم؟ چرا همان معضلات مکرر سربلند می‏کنند؟ چرا نمی توانیم به یک جامعه ی بهتر، به جامعه ای که قابل قبول تر و عقلایی تر که واقعا به نفع اکثریت عظیم مردم باشد برسیم؟

 

بعد از این، وقتی شروع به یافتن جواب های علمی برای این سوالات کردید، یک رشته مسایل اخلاقی در مقابل شما ظاهر می شود. اوکی، اکنون به اندازه کافی می دانید. حداقل در سطحی پایه ای می دانید که منبع معضل کجاست؛ می دانید که نمی توان این سیستم را اصلاح کرد؛ می دانید که حل مساله نیازمند انقلاب است و آن انقلاب یک پروسه ی پیچیده است؛ و همچنین می دانید که فعلا شمار کمی نسبت به این مساله آگاه هستند و هنوز این پروسه، شرکت کنندگان کافی ندارد و برای اینکه یک انقلاب واقعی شانس موفقیت داشته باشد باید شمار بسیار بیشتری درگیر این راه بشوند. اینجاست که وضع دشوار اخلاقی، وضع دشوار وجدانی نمایان می شود. به جایی می رسید که اساسا دو انتخاب بیشتر ندارید: یا در آیینه به خود نگاه کنید و بگویید: آنقدر می دانم و آگاه هستم که پشت کردن به این پروسه ممکن نیست و واقعا باید بخشی از آن باشم؛ یا خواهید گفت: خب، من از این زندگی راضی ام، از شما بسیار ممنونم ولی به همین شکل ادامه خواهم داد و به عنوان یک فرد هرچه که فکرکنم مناسب است انجام خواهم داد. و پشت کنید به کسانی که تحت این سیستم رنج می کشند.

بار دیگر می خواهم تاکید کنم، در دورانی به سر می بریم که شمار زیادی از آدم ها باید از خود چنین سوال هایی را بکنند.

سوال: فکر می کنم این نکته به مقدار زیادی مربوط به صحبت های آواکیان در مورد رابطه ی میان سَر و دل است. به این آگاهی علمی رسیدید که لازم نیست جهان به همین شکل بماند و می توانیم جهانی بنیادا متفاوت داشته باشیم و سپس به نظر می آید که در لحظه ای از زندگی تان تصمیم گرفتید که قلب خود را به بشریت، به انقلاب و به توده های مردم بدهید و تجربه ی شما، به ویژه در رابطه با روشنفکران اشاره به این واقعیت دارد که باید تصمیم گرفت. من مطمئن هستم شما  می توانستید شغلی به عنوان یک دانشمند علوم طبیعی داشته باشید...

آردی اسکای بریک: خب،  داشتم.

 

سوال:  درسته داشتید، اما منظورم این است که می توانستید روی همان ریل ادامه دهید، روی شغل تان تمرکز دهید و غیره. اما در مقطعی تصمیم گرفتید قلب خود را به انقلاب بدهید.

آردی اسکای بریک: فکر می کنم جواب دادم. یعنی، در آن مقطع تشخیص دادم بیش از آن می دانم که بتوانم از آن چه می دانم و آن را بر پایه ای علمی کسب کرده بودم، روی برگردانم. علاوه بر این، نسبت به فرصت های انقلابی هم حسی پیدا کرده بودم. هرگز فکر نمی کردم پروسه انقلابی پروسه ای سهل و راحت است. همیشه انتظار داشتم که این پروسه مملو از فداکاری ها و خطر کردن ها باشد. مانند بسیاری از دهه ی شصتی ها انتظار زندان و کشته شدن در مخالفت با امپریالیسم آمریکا را داشتم. برای مثال کافی ست به کشته شدن دانشجویان در ایالت کنت و جکسون نظری بیندازید. دانشجو بودن، آنان را از کشته شدن مصون نداشت. آدمی که دل دارد و مشغله ی چیزی را در سر و علاوه بر آن دارای درکی علمی از معضلات و راه حل ها است، آنوقت به نقطه ای می رسد که اگر پشتش را بکند حتا با خودش هم نمی تواند کنار بیاید. چون هر روز که روزنامه ای را باز می کنید یا تلویزیون را روشن میکنید، می بینید پیکر ترایون مارتین روی کف خیابان است، ویدئوی اریک گارنر را می بینید که نمی تواند نفس بکشد و پلیس دارد او را خفه می کند، مایکل براون را می بینید که بی رحمانه به گلوله بسته شده است. و اسکار گرانت ها و آمادو دیاله ها و شان بل ها... این ها با آدم زندگی می‏کنند. آدم نمی تواند پشت کند و آنان را فراموش کند. بیدادگری هایی از این دست آنقدر زیاد است و وقتی این ها را می بینم، احساس می کنم هر یک از آن ها برایم کافیست که انقلاب بخواهم. هر کدام از این بیدادگری ها برایم به تنهایی کافیست! چون می فهمم که این یک تصادف نیست، غیر متعارف نیست، اتفاقی نیست که «همینطوری شد» یا یک پلیسِ خودسر این کار را کرد. چون می فهمم که همه اینها سیستمیک هستند. یعنی، در نسوج سیستم سرمایه داری-امپریالیستی بافته شده اند. برای همین استمرار پیدا می‏کنند و مکرر اتفاق می افتند. واقعیت همه ی بیدادگری ها همین است. این که به طور مثال وقتی زن یا دختر جوانی به خاطر حامله شدن توسط خانواده اخراج می شود، یا زنی حامله می شود و می خواهد سقط جنین کند اما مرکز درمانی پیدا نمی‏کند که حاضر به این عمل باشد، یا کیلومترها سفر می کند که بتواند مرکز درمانی پیدا کند اما موفق نمی شود و مجبور می شود بچه ای را به دنیا بیاورد که  هرگز نمی خواسته یا به خاطر اینکه شرایطی ندارد که وی را بزرگ کند و از او نگه داری کند... من این ها را می بینیم و می فهمم که شکلی از برده داری است. زنی که حق کنترل تولید مثل خود را نداشته باشد یعنی به جایگاه برده رانده شده است. این وضعیت برای عده ای از زنان رخ می‏دهد اما به طور عینی همه ی زنان را به موقعیت پست اجتماعی می راند. تاکید می کنم که هر یک از این بیدادگری ها برای من کافیست که بخواهم انقلاب کنم و در مورد آن جدی باشم.

 

یا هر زمان که این سیستم از حکم اعدام علیه مردم استفاده می کند می بینیم افرادی که به وضوح بی گناه بودند محکوم شده اند و ده ها سال در سیاه چال های سیستم زندانی شده و یا اعدام شده اند.هر وقت عده ای از مردم را در مرزها گرفته و بر می گردانند یا افراد را اخراج کرده و خانواده ها را از هم می پاشند یا در مرز آدم هایی را که «غیرقانونی ها» می خوانند به گلوله می بندند ... بله هر یک از اینها برای من کافیست که طالب یک انقلاب باشم و به طور جدی برای تحقق آن کار کنم.

هر زمان آدمی را می بینم که بی خانمان است و بارکشان غلت می خورد و تلاش می کند جایی را برای خواب شبانه پیدا کند ... واقعا شگفت آور است در کشوری با این همه ثروت حتا یک سرپناه اولیه برای این ها نیست. آدم ها گرسنه اند. به قول آواکیان چرا در این جامعه «حق خوردن» و گرسنه نبودن نیست؟

یا وقتی خبر می شنوم که آمریکا بمب افکن ها و پهبادهایش را به خاورمیانه فرستاده که بمب بر سر مردم آن جا بریزند و غیرنظامیان را محو و نابود کند فکر نمیکنم که: آه چه تکنولوژیِ شگفت انگیزی دارند یا چقدر آن پهبادها هوشمندند! به اجساد منفجر شده و مغزهای داغان شده فکر می کنم و خانواده هایی که از هم پاشیده اند و شرایط رنج آوری دارند. هر یک از اینها برای من کافیست که طالب یک انقلاب باشم.

وقتی به زنانی که در تجارت سکس جهان مبادله می شوند فکر می کنم، وقتی به ترویج پورنوگرافی فکر می کنم که به نسل اندر نسل پسران و مردان جوان تعلیم می‏دهد که به سکس اساسا به صورت فرهنگ تجاوز نگاه کنند و این ها هیچ درکی از یک سکس خوب ندارند (که به نظر می رسد دیگر هیچکس ندارد) و نمی دانند چه احساسی در آن است یا  یک رابطه ی خوب چیست. به طور دایم زنان را پست و آنان را انسان زدایی می‏کنند. تبلیغ زن به عنوان ابژه ی جنسی رایج است. تجارت جهانی دختران و زنان جوان به عنوان برده های جنسی به شدت گسترده است. واقعا کف این ماجرا کجاست؟

 

هر یک از این داستان ها که در هر روزنامه یا اخبار تلویزیونی و اینترنتی می توان یافت برای من کافیست و دلیلی است برای انقلاب خواستن. و این را ضربدر میلیون بکنید. اما کافی نیست که فقط از این بیدادگری ها ناراحت شویم و بگوییم وحشتناک است، فاجعه است، تراژدی است. اگر به همین اکتفا می کردم و درکم در این حد بود، رک بگویم احتمالا ناامید و افسرده می شدم و احتمالا از آن روی بر می گرداندم. شاید برای اینکه افسرده نشوم دست از خواندن روزنامه یا نگاه کردن به اخبار و دنبال کردن اخبار در اینترنت بر می داشتم. اما من روی بر نمی گردانم و با آن کرخت نمی شوم چون آن چه را شواهد علمی در مورد این معضلات و ریشه های آن ها به من می گوید درک می کنم و می فهمم که شکل سازمان اجتماعی سرمایه داری- امپریالیسم اساس مساله است. روی بر نمی گردانم و با آن کرخت نمی شوم چون به این مساله آگاه هستم که همه ی این ها محصول مستقیمِ این شکل خاصِ سازمان اجتماعی هستند. می فهمم که در زمان های گذشته، انسان ها راه های متفاوتی برای سازمان دهی جوامع خود داشتند. نه اینکه آن شکل های سازمان اجتماعی عالی و یا بری از ستم بودند که نبودند. اما این واقعیت به من می گوید که انسان ها می توانند بار دیگر جوامع خود را و این بار بر پایه ای بنیادا متفاوت بسازند. یکی از این تجدید سازماندهی های رادیکال، جایگزین کردن این شکل سازماندهی اجتماعی  یعنی سرمایه داری-امپریالیسم با جامعه ی سوسیالیستی است که این جامعه سوسیالیستی هم  به نوبه ی خود باید در جهت جامعه ی کمونیستی که بسیار رهایی بخش تر از سوسیالیسم هست، حرکت کند. من مطلقا قانع شده ام  که چنین دنیایی یک دنیای بسیار بهتر خواهد بود، نه فقط برای عده ای در اینجا و آنجا بلکه برای اکثریت عظیم نوع بشر در سراسر کره زمین.

 

این است قوه ی محرکه ی زندگی من! درک معضل و درک این واقعیت که در روابط اجتماعی کنونی پایه و اساسِ دگرگون کردن جامعه و راندن آن در سمتی کاملا متفاوت، در سمت انقلاب و سوسیالیسم و در نهایت یک جهان کمونیستی وجود دارد. این امر، به طور خود به خودی اتفاق نخواهد افتاد. مانند این نیست که سیستم خودش فرو خواهد پاشید و ما یک روز آفتابی بیدار شده و خواهیم گفت: اوه! مثل اینکه سرمایه داری فروپاشیده!  حالا ما می توانیم یک جامعه نوین و بهتر بسازیم. خیر! این کار مستلزم دخالت گری آگاهانه ی انسان است. لازم است که مردم با هم پیوسته و آگاهانه بر روی این معضل کار کنند، روی تضادها کار کنند، پروسه ای را به راه بیندازند که شرایط جدیدی را به وجودی آورد که در جهت انجام انقلاب تکامل یابد و پخته شود. بله انقلاب چنین کاری را لازم دارد که  امکان پذیر است.  

و من خیلی بیشتر ترجیح می دهم که در چنین جامعه ی نوینی زندگی کنم و هر انسانی که عقل سالم دارد نیز باید چنین ترجیحی داشته باشد.

سوال: فکر می کنم بخشی از نکته آن است که لازم است شمار بسیار بیشتری از روشنفکران و دانشمندان کاری را بکنند که شما کردید و قلب شان را به انقلاب و توده های مردم بدهند.

 

آردی اسکای بریک: واضح است که من با این نکته توافق دارم. چون مردم به طور فزاینده باید به پروسه انقلابی بپیوندند. اما نمی خواهم این درک را بدهم که افراد بلافاصله بعد از اینکه برای اولین بار نسبت به این مساله آگاه می شوند باید بپیوندند. برای افرادی که برای اولین بار به این مساله برخورد کرده اند کمی ترسناک و ممکن است این گونه فکر کنند که "آه خدای من، حتا نمی توانم به این موضوع فکر کنم و در موردش تحقیق کنم و یاد بگیرم چون این ها روی من فشار خواهند گذاشت و از من خواهند خواست که فورا بخشی از کل پروسه بشوم و زندگی خود را وقف آن کنم و غیره...". فکر می کنم درک این مساله مهم است که این افراد می توانند در سطوح مختلف و به درجات گوناگون بخشی از پروسه باشند. فقط باید شروع کنند. برای همه جایی هست. جا برای افراد هست تا به جلسات بیایند، در مورد آن آگاه شوند، بفهمند که مساله چیست و مطلع شوند. این گام اول است.

 

خودتان را آموزش بدهید، اطلاعات تان را بالا ببرید، به طور منظم به سایت رولوشن بروید![xx] با بقیه صحبت کنید! آثار باب آواکیان را بخوانید! بخشی از مبارزه حول این یا آن موضوعی که برایتان مهم است بشوید! گوش هایتان را باز نگاه دارید و هر آن چه را که با آن روبرو می شوید ارزیابی کنید! فکر نکنید صرفا برای انجام این کارهای اولیه باید تعهدی برای تمام طول عمرتان بسپارید. در همان حال باید بدانید که برای اینکه بخشی از پروسه باشید راه های بسیار گوناگون است که مردم می توانند به این پروسه خدمت کنند. برخی ها تمام زندگی خود را وقف آن خواهند کرد و این راه تبدیل به تمرکز درجه اول و الویت زندگیشان خواهد شد. کسان دیگر تا آن حد خدمت خواهند کرد که می توانند: برخی کمک مالی خواهند کرد، برخی به طرق دیگری کمک خواهند کرد، برخی در اشاعه ی خبرهای مربوط به یکی از ابتکارها خدمت خواهند کرد یا به شیوه های دیگر.

 

بگذارید تکرار کنم که نیاز واقعی وجود دارد به پیوستن شمار فزاینده ای به پروسه ی انقلاب و نیاز عظیمی هست که شمار فزاینده ای از مردم به واقع، زندگی خود را به طور کامل وقف این راه کنند. اما نکته من در آن بود که نمی خواهم این درک را بدهم که آدم ها باید فورا از صفر به شصت برسند. من در این زمینه نیز رویکرد علمی دارم. هیچ کس نباید صرفا بر پایه ی اینکه چند نفر دارند در مورد کاری صحبت می‏کنند فورا داخلش بپرد. بیایید و کار انجام دهید و تحقیق کنید، در مورد مسایل گوناگون آموزش ببینید و بخشی از پروسه باشید. سوال هایتان را بپرسید، بیشتر یاد بگیرید و سوال های بیشتر کنید. با نقطه نظرها، رویکردها  و روش های دیگری که مواجه می شوید مقایسه کنید و بسنجید. از همه مهمتر آن ها را در رابطه با واقعیت محک بزنید و ببینید آیا منطبق بر واقعیت هست یا خیر و بر پایه ی آن عمل کنید.  

 

بخش بعدی: شرکت در جلسه ی دیالوگ میان باب آواکیان و کورنل وست.

 



[i] Liberal arts

[ii] Natural sciences

[iii] dynamics

[iv] Rain forests

[v] Coral reefs

[vi] lopsidedness

[vii] Popular consensus

[viii] patterns

[ix] Identity Politics

[x] Batting around

[xi] Underlying material basis

[xii] Underlying material contradictions

[xiii]Defining features of phenomena

[xv] Different levels of organization of matter

[xvi] entity

[xvii] intellectual

[xviii] Method and approach

[xix] aventurist

[xx] Revcom.us

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در