Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 72  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
چرا روژئاوا و کوبانی، الگوهای یک انقلاب واقعی نیستد؟

چرا روژئاوا و کوبانی، الگوهای یک انقلاب واقعی نیستد؟

نامه یکی از خوانند گان نشریه حقیقت: تجربه بحث و پلمیک با هواداران تفکرات اوجالان

 

در بهار گذشته فرصتی دست داد تا با چند تن از دانشجویان کُرد ترکیه گفتگویی داشته باشم در مورد کوبانی. این دوستان من زنان جوانی هستند که خودشان بخشی از شورش زنان کُرد علیه بندهای پدرسالاری هستند و از این منظر علاقه ی خاصی به کوبانی دارند و نقشی که زنان کوبانی در مقابل تهاجم اسلام گرایان داعش بازی کردند  شور و امید بسیاری در آن ها به وجود آورده است. اما از طرف دیگر، با نظریه های عبدالله اوجالان به عنوان رهبر فکری کوبانی و روژئاوا نیز احساس راحتی نمی کنند و در اعماق ضمیرشان حسی هست که به آنان هشدار می‏دهد. به اعتقاد من این احساس دوگانه بازتاب واقعیت متناقض است. از یک طرف زنانی را می بینیم که  به پا خاسته اند، برای اولین بار به خود و جامعه به آن ها مثل انسان های کامل نگاه می کند که باید به سیاست، جنگ، قانون و قانون گذاری، سازمان دهی زندگی جمعی جامعه و شکل های آن توجه کنند و نظر بدهند و آینده را شکل بدهند. اما از طرف دیگر، می دانیم که این انرژی در چارچوب قفس و حصارهای افق و برنامه ی اوجالان و پ.ک.ک و پ.ی.د تعریف شده است. این افق و برنامه دارای مضمون طبقاتی مشخصی هست. این تناقض یک واقعیت عینی است و به همین دلیل راحتی خیال را حتی از کسانی که نمی خواهند آن را ببینند و به رسمیت بشناسند می گیرد. در گفتگوهای مان، دو رویکرد متفاوت به این مساله داشتیم. به نظر من  نقد افکار اوجالان در مورد ستم دیدگی زنان، تاریخ اجتماعی آن، ربط آن به کلیت نظام سرمایه داری و بر این مبنا روشن کردن راه رهایی واقعی زنان، گام اول در حل این تناقض و بزرگترین حمایت از جنبش و حرکت ضد پدرسالاریی است که در میان زنان کردستان به راه افتاده است. به عنوان مثال، مقاله ی «ژنولوژی: زن اثیری و الهه مادر در جهان اوجالان»(1) که نقد مجموعه افکار اوجالان در مورد ستم بر زن و رهایی زنان است، گام مهمی در این مسیر است. اما رویکرد یکی از دوستان من توجیه این تناقض بود و برای این کار(حتی بدون اینکه خودش بداند) از معرفت شناسی پراگماتیستی و تجربه گرایانه که در جامعه و نظام آموزشیِ بورژوایی با آن تعلیم دیده، استفاده می کرد. مثلا می گفت: «اما زنان کُرد با این نظریه های اوجالان آزادی های زیادی از پدر، برادر، شوهر و عشیره به دست آورده اند» و مثال های متعددی از تحقیقات میدانی خودش در دیاربکر برای اثبات حرفش می آورد. راستش را بخواهید این حرف مرا یاد حرف یک زن الجزایریِ فعال جنبشِ زنان الجزایر می اندازد که در کنفرانسی هنگام نقد اسلام گرایان یادش نرفت بگوید که: «البته باید منصفانه گفت که در جمهوری اسلامی ایران زنان کیفیتاً بیشتر از زمان رژیم قدیم وارد آموزش و اقتصاد و تولیدات هنری و غیره شده اند» و یک نفر دیگر به درستی به او یادآوری کرد که این وضعیت نتیجه ی مقاومت و مبارزه خود زنان به علاوه ی رشد و گسترش سرمایه داری است که پدرسالاری را هم تغییر داده است. بدون شک هشیاری سیاسی اوجالان را باید تایید کرد که متوجه یک نیروی اجتماعی مهم در جامعه کردستان شد و برای جذب این نیرو و استفاده از آن در مسیر اهداف طبقاتی و سیاسی خودش، سیاست و برنامه و نظریه ارایه داد. 

یکی دیگر از استدلال های دوست من این بود که اوجالان در میان زنان کردستان محبوبیت گسترده دارد و از این واقعیت نتیجه می گرفت که بنابراین نظرات «ژنولوژی» باید منطبق بر خواست و منافع این زنان باشد. در مقابلِ این استدلال از او پرسیدم آیا در تحقیقات میدانی خود سراغ زنان اسلام گرای دیاربکر هم رفته است؟ جوابش منفی بود و حرف من را قبول کرد که تحقیق گزینشی نمی تواند یک تحقیق علمی باشد چون در بهترین حالت فقط قسمتی از حقیقت را می تواند به ما نشان دهد.  واقعیت آن است که در کردستان ترکیه خانواده هایی هستند که برخی از فرزندانشان در میان چریک های کوبانی می جنگند و برخی دیگر در صفوف داعش. به طور مثال سه پسر یک استاد دانشگاه دجله در شهر آمد (دیاربکر) در کردستان ترکیه، به داعش پیوسته اند. یا در گزارشی خواندم که600 نفر از شهر بینگول در کردستان ترکیه به عضویت داعش در آمده اند. (2) از دوستم سوال کردم آیا این به معنای آن است که اسلام یا اسلام گرایان منافع این توده ها را نمایندگی می‏کنند؟ قصدم آن بود که نشان دهم حقیقتِ یک پدیده با آمار گرفتن آشکار نمی شود علاوه بر این که جامعه ی آماری را هم باید درست انتخاب کرد و همه ی روندها و ضد روندهای جامعه را در نظر گرفت و تحلیل کرد که به واقع چه عواملی گرایش های سیاسی و افکار مردم را شکل می‏دهد. در این رابطه تاکید کردم که افکار حاکم در میان توده های مردم اغلب افکار طبقات حاکم است و با یک تحقیق علمی می توان به این واقعیت پی برد.

در هر حال، در جریان این گفتگو و گفتگوهای مشابه متوجه شدم که دفن مارکسیسم  چه ضایعه ی بزرگی را در آگاهی انسان نسبت به ریشه های پدیده ها و معضلات اجتماعی از جمله اسارت زنان به وجود آورده است. من آن را هم سنگ قرار می دهم با قهقرای فکری که در میان روشنفکران و توده های تحت ستم در نتیجه ی گسترش افکار اسلام سیاسی به وجود آمده است. به جای ماتریالیسم تاریخی که تبیینش انقلاب عظیمی در فکر بشر بود، گفتمان های پست مدرن حاکم شده است که گاه سر به الهیات و خرافات متافیزیکی می ساید. در یکی از نوشته های رفیق آواکیان به قیاسی برخورد کردم که بسیار به جا است. او در جایی می گوید: فقط فکرش را بکنید که اگر تئوری تکامل داروین (فرگشت) دفن شود، فکر بشر دچار چه عقب گرد هولناکی می شود.

به دوستانم گفتم بزرگترین خدمتی که می توانند به زنان کوبانی کنند آن است که نظرات اوجالان را نقد کنند و تاکید کردم که این نقد باید با به کار بردن علم مارکسیسم و مشخصا ماتریالیسم تاریخی انجام شود چون ماتریالیسم تاریخی مانند میکروسکوپ و تلسکوپی ما را به ریشه ها هدایت می کند و مشکل را تمام قد و همه جانبه برای ما رونمایی می کند، رابطه ی آن را با جامعه ی طبقاتی سرمایه داری فعلی توضیح می‏دهد و راه واقعی و انقلابی برون رفت از این وضعیت را نیز نشان می‏دهد. در غیر این صورت اگر با انتخاب یکی از شاخه های فمینیستی یا پست مدرن به نقد نظریه و خط مشی اوجالان در مورد ستم بر زن بپردازیم، از «درون» همان دیدگاه خود اوجالان داریم به آن نگاه می کنیم و قادر نخواهیم بود تناقضات این تفکر و غیر واقعی بودن آن را تبیین و نقد کنیم. بنابراین به واقع نخواهیم توانست محدودیت بورژوایی و حتی جوانب فئودالی آن را ببینیم. با نهایت تاسف در پروسه ی بحث و گفتگو متوجه شدم که دوستان من با وجود آن که در رشته ی علوم اجتماعی تحصیل می کنند کاملا با ماتریالیسم تاریخی ناآشنا هستند و حتی نام اثر بزرگ انگلس  منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت به گوششان نخورده است و کاملا با تجربه ی انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم و دستاوردهای عظیم آن در زمینه ی رهایی زنان و همچنین اشتباهات و کاستی های شان بیگانه اند (3) و در بهترین حالت جمعبندی ها و روایت های بسیار عامیانه و تحریف آمیز به گوششان رسیده است. مانند اینکه «کمونیست ها ودولت های سوسیالیستی می خواستند اول کارگران را آزاد کنند و بعد زنان را اما اوجالان می گوید اول باید زنان را آزاد کرد چون همه ی فجایع از ستم بر زن شروع شد».

یکی از موضوعات گفتگوی ما رابطه ی میان «جنبش» و «هدف» بود. مارکس در جایی می گوید، مهم نیست در هر مقطع زمانی معین توده های مردم چگونه فکر می‏کنند؛ کارکرد این سیستم آنان را وادار به شورش خواهد کرد. این بیان واقعیت تاریخ بشر است. بردگان علیه برده دارها، دهقانان علیه فئودال ها و کارگران علیه سرمایه داران شورش و طغیان کرده اند و خواهند کرد. در همین چند سال گذشته سقوط تکان دهنده ی رژیم های با ثبات تونس و مصر را در نتیجه شورش های توده ای دیدیم. در این رابطه به دوستانم گفتم فرق من با شما این است که من وقتی با سربلند کردن جنبش توده ها مواجه می شوم فورا دو مقوله ی «هدف» و «رهبری» در نظرم می آید و می دانم که جنبش همه چیز نیست و هرگز نمی تواند بدون «هدف» و «رهبری» بماند. حتا اگر جنبشی به طور خود به خودی شروع شود، دیر یا زود یک جریان سیاسی سازمان یافته رهبری توده ها را به دست خواهد گرفت و برای شان هدف تعیین خواهد کرد. بنابراین طرح مساله پیرامون جنبش ها و حرکت های توده ای و اجتماعی و سیاسی به شکل «با رهبری یا بدون رهبری» صحیح نیست، بلکه سوال این است: کدام رهبری طبقاتی، با چه افق و برنامه و راهی. اگر حزب کمونیستی در میدان نباشد (و خاطرنشان می کنم که «حزب کمونیست» اسم نیست بلکه هدف و برنامه کمونیستی و راه رسیدن به آن است) که افق و برنامه ی رهاییِ واقعی را برای توده های مردم  ترسیم کند و در جریان عمل در مسیری که به انقلاب منجر می شود رهبری شان کند، آنگاه توده های بیدار شده و سربلند کرده حتما دچار یکی از این فرجام ها خواهند شد: یا سرکوب می شوند یا به راهی کشیده خواهند شد که در تضاد با منافع شان بوده و در واقع تبدیل به سیاهی لشگر یکی از مراکز قدرت در رقابت های درونی سیستم می شوند و یا ذخیره ی یک حزب بورژواییِ خارج از قدرت که خواهان رسیدن به قدرت است. بنابراین اینکه هر جنبشی در راه رسیدن به چه هدفی جریان پیدا می کند و رهبریِ کدام راه در رأس آن قرار می گیرد، تعیین کننده ی فرجام آن جنبش است. میان «جنبش» و «هدف» یک رابطه ی کنش متقابلِ دینامیک وجود دارد. یک نیروی کمونیستی انقلابی در رهبری جنبش آگاهانه تلاش می کند جنبش را در راهی رهبری کند و کیفیتی به آن بدهد که به طرف هدف انقلاب حرکت کند و جنبشی برای انقلاب باشد. اگر رهبری در دست جریان یا خطی باشد که به جنبش به صورت یک نیروی فشار برای دست یافتن به امتیازاتی در چارچوب همین نظام می نگرد، آنگاه تلاش خواهد کرد خواست های جنبش و آگاهی توده ها از جهان اطراف و کارکرد سیستم را پایین نگاه دارد و ...

در گفتگو با دوستانم به هیچ وجه نمی خواستم بر شور و اشتیاقی که در وجودشان برای دست پیدا کردن به یک جامعه ی متفاوت از جوامع و جهان غیرقابل تحمل کنونی وجود داشت، آب سرد بریزم. صمیمانه به آن ها گفتم تجربه کوبانی تا آن جا که به سازماندهی محلی توده ها در سامان بخشیدن به زندگی روزمره ی اجتماعی و ایجاد روابط همیاری و تعاون و فداکاری جمعی در جنگِ مرگ و زندگی با داعش مربوط است برای من هم الهام بخش و جذاب است و روشن است که برخاستن مردمی که بار سنگین ستم قرن ها روی پشت شان سنگینی کرده است، درها را به روی امکان ساختن یک جامعه ی کاملا متفاوت، خواهد گشود. اما (و این امای مهمی است) نباید گذاشت که این درها بسته شوند. این اشتیاق که جهان بشری باید به سوی جامعه ی بدون ستم و تبعیض و سرکوب و استثمار برود، آرمان و هدف شورانگیز و رهایی بخشی است و باید آرزوی آن را داشت و در راه آن جنگید و فداکاری کرد. اما (و این امای مهمی است) راه رسیدن به این هدف و آرمان، با بی راهه های رایج و تفکرات و برنامه های محصور در چهارچوب وضع موجود ( از جمله تفکر و راهکار مورد نظر اوجالان)  متفاوت است. رایج بودن بیراهه های موجود به معنای آن نیست که راهی برای رسیدن به چنین جامعه ای وجود ندارد. در واقع راهی برای رسیدن به جامعه ای وجود دارد که اصولش را حرص و آز سرمایه داری و ایدئولوژی و فرهنگ رقابت و «انسان، گرگ انسان است»  تشکیل نمی دهد. راهی برای سازمان دادن جامعه بشری بر مبنایی کاملا متفاوت موجود است. و البته تلاش های گوناگون و پراکنده برای رسیدن به آن نیز موجود است و علت موجود بودن چنین تلاش هایی آن است که جهانِ کنونی در مکانیزم حرکت و حیاتش به طور عینی و واقعی نه فقط ضرورت بلکه امکان مادی آن را فراهم می کند. بله شرایط برای  پیشروی به چنین جهانی وجود دارد و شور و احساساتی که اشتیاق رسیدن به آن را دارند، باید ارج گذاشت اما راه و ایدئولوژی و هدف کوبانی  و «کنفدرالیسم دمکراتیک» اوجالان، آن راه  و آن بدیل نیست.

محبوبیت کوبانی در میان جوانانی از قبیل دوستان من واقعا مدیونِ مقاومت و مقاومت عادلانه ی مردم کوبانی به ویژه زنان در مقابل تهاجم اسلام گرایان داعش است و بر این باورند که شاید این یک بدیل واقعی در مقابل وضع غیر قابل تحمل موجود باشد. بنابراین حساب این طیف از جریان هایی که از کوبانی مدلی برای انقلاب نکردن می سازند و آن را به عنوان یک «تغییر اجتماعی» جا می زنند جدا است. صنعت تولید نظریه های مدافع این مدل از «تغییر اجتماعی» یعنی تغییرات مصلحانه و ترمیم کننده در چهارچوب همین وضع موجود و با ژست رادیکال و به نام «دمکراسی مستقیم» یا «دمکراسی شورایی» و غیره چند دهه ای است که پس از شکست انقلاب ها و دولت های سوسیالیستی در قرن بیستم رونق یافته است. به عنوان نمونه در مستندی به نام «روژئاوا، یک نظامِ دموکراتیک در حال ساخته شدن»، به سخنان دیوید گرابر (David Graeber) استاد مردم شناسی و اقتصاد و فعال آنارشیست، ظاهر باهر (Zaher Baher) آنارشیست اهل ترکیه و هاوین گونسر (Havin Guneser) مترجم آثار اوجالان به انگلیسی و از مبلغین وی توجه کنید. این ها در مقابله با تئوری و برنامه انقلاب کمونیستی، از برنامه ی اجتماعی اوجالان که می گویند از سال 2004 در روژئاوا به عمل درآمده دفاع می‏کنند. (4)

در اینجا قصد دارم تا مباحث و مسائلی دیگری که در گفتگو با دوستانم فرصت پرداختن به آن ها نبود را طرح و بررسی و کنم.

 

دولت، عدم تمرکز و معنای واقعی تغییر

ادعا می شود که توده ها در کوبانی و سایر کانتون های روژئاوا حاکم بر سرنوشت خودشان هستند چون هیچ قدرت دولتی یا حزب «اقتدارگرایی» بالای سرشان نیست و خودشان امور را از پایین سازمان می دهند و با تصمیم گیری جمعی مسائل را پیش می برند و حل می کنند. روشن است که در کوبانی پ.ک.ک و پ.ی.د (که شاخه ی روژائاوایی پ.ک.ک است) رهبری توده های مردم و کل پروسه ی ساختن یک منطقه ی خودمختار را بر عهده دارند. پس چرا گفته می شود «هیچ حزب اقتدارگرایی» بالای سرشان نیست؟ صفت «اقتدارگرا» کلید این معما است. طرفداران اوجالان و برخی مدافعین مدل کوبانی و روژئاوا معتقدند اوجالان پس از آنکه با آرای موری بوکچین (Murray Bookchin) آنارشیست آمریکایی آشنا شد دست از «مارکسیسم- لنینیسم» (که برای اینها نماد «اقتدارگرایی» است) کشید و ساختار پ.ک.ک را عوض کرد و این حزب و مدل تشکیلاتی و اجرایی و جامعه مورد نظر آن در حال حاضر دیگر «اقتدارگرا» نیست.

اما سوالی که بلافاصله به ذهن می رسد این است که، مگر با تغییر در روش های پ.ک.ک در تثبیت و اعمال رهبری فکری اش، در ماهیت و مضمون طبقاتی/اجتماعی افکار، برنامه و سیاست های آن تغییر حاصل می شود؟

این استدلال که «چون امور در کوبانی از پایین و به طور محلی و غیر متمرکز سازمان می یابند، پس مردم بر سرنوشت شان حاکم هستند» به هیچ وجه قانع کننده نیست. امپریالیست ها هم جهان را به طور متمرکز و غیر متمرکز اداره می‏کنند و به نیروهای بومیِ متحد خود  تکیه دارند. در دنیای امروز یعنی در عصر روابط سرمایه داری امپریالیستی و جهانی شده، امور محلی نیز متأثر از امور غیر محلی و حتی بین المللی هستند. سیاست  گذاری های کلان حاکم بر رهبری کانتون های روژئاوا را رهبران حزب پ.ی.د و پ.ک.ک در چارچوب مذاکره با قدرت های امپریالیستی و دولت های منطقه ای تعیین می‏کنند. این اهداف استراتژیک و تصمیم های کلان است که جهت و ماهیت امور محلی را تعیین می‏کنند. اما بیشتر ازاین  که چه کسانی این تصمیم های کلان را می گیرند، دغدغه مان باید این باشد که ماهیت و خصلت طبقاتی این سیاست ها چیست؟ آیا شکاف های طبقاتی و اجتماعی جامعه را محدود کرده و از میان می برند؟ آیا بر پیشروی انقلاب جهانی علیه قدرت های بزرگ و کوچک سرمایه داری خدمت می‏کنند؟ آیا به تحکیم حاکمیت قشر اقلیت سرمایه دار در کشورهای مختلف و در ابعاد جهانی خدمت می‏کنند یا در ضدیت و مخالفت با آن هستند؟ و به یک کلام،  به شکل گیری چه نوع سازمان اجتماعی منجر می شوند؟

این ادعا که در روژئاوا «دولت نیست» واقعیت ندارد. ساختارهای سیاسی حاکم در کوبانی، به هر گونه که نام گذاری شوند، در واقع ساختارهای دولتی هستند. مگر دولت چیست؟ ابزار تحمیل اراده ی یک طبقه بر طبقات دیگر که در هیئت قوای قهریه (ارتش)، قوه قضاییه و قانون گذار و اجرایی بروز پیدا می کند و از یک نظام اقتصادی و اجتماعیِ طبقاتی معین حفاظت کرده و بر همان پایه دارای روابط بین المللی است. آنچه در کانتون های روژئاوا شاهد آن هستیم، چنین ترکیب و پدیده ای است و تنها می توان گفت که ساختارهای دولتی مستقر در روژئاوا هنوز ثبات ندارند و شکل کامل و مستقر شده ای به خود نگرفته اند. پس، تغییر شکلِ سازمان دهی توده های مردم در روژئاوا به معنی آن نیست که به جامعه ی بدون دولت گذار کرده اند. روژئاوا بر مبنای مالکیت خصوصی و در چارچوب نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی اداره می شود. روشن است که اداره ی این نوع سازمان اجتماعی بدون دولت ممکن نیست.

نظام های سرمایه داری با این مساله که با تکیه بر ایدئولوژی های ملی، کارمندان و بوروکرات های محلی، نظم طبقاتی خود را برقرار کنند مانع الجمع نیستند. نظام ایالتی آمریکا، سیستم فدرالی بسیاری از کشورهای سرمایه داری و الگوی جمهوری های خودمختار در شورویِ سوسیال-امپریالیست شده و روسیه فعلی اشکالی از این نوع خودمختاری محلی و بومی هستند. ضمن اینکه بزرگترین ساختارهای قدرت سیاسی در جهان امروز، یعنی قدرت های امپریالیستی بر خلاف دوران استعمار در قرن 17 و 18 با تکیه بر ساختارها و طبقات و کارگزاران بومی، کشورهای تحت سلطه را اداره می‏کنند.

اوجالان، پ.ک.ک و همچنین نظریه پردازان سوسیال دموکرات و آنارشیست برای «تغییر» هم حد و حصر و معنا اختراع کرده اند. دیوید گرابر در تایید سیاست های پ.ک.ک و پ.ی.د و نظرات اوجالان در فیلم مستندی که قبلا به آن اشاره کردم، می گوید: «آن ها فهمیدند که نمی توان دولت ها را سرنگون کرد، بنابراین از آن دست کشیدند. همچنین متوجه شدند امکان پذیر نیست که ابتدا سرمایه داری را نابود کرد و بعد روابط بین انسان ها را تغییر داد لذا از نابود کردن سرمایه داری نیز دست کشیدند و تصمیم گرفتند که روابط پدرسالاری را عوض کنند. یعنی از پایه ای ترین روابط میان انسان ها در خانواده شروع کنند»!

اما نظرات این اقتصاددان آنارشیست یک اشکال  «کوچک» دارد و آن هم این است که پایه ای ترین رابطه ی میان انسان ها رابطه ی درون خانواده نیست. بلکه رابطه برای تولید است که بدون آن امکان بقاء ندارند. تحت نظام سرمایه داری که تولید اجتماعی بر اساس استثمار کار مزدی سازمان دهی شده و پیش می رود، این رابطه شکل رابطه ی مبادله ی کالایی را به خود می گیرد. انسان ها هنگام مبادله کالایی در واقع در حال مبادله ی کار با یکدیگر هستند. این واقعیتی است که با نگاهی سطحی به جامعه نمی توان فهمید. برای فهم و کشفش باید به عمق روابط اجتماعی نگاه کرد و دقیق شد زیرا آدم ها در این فرایند و مناسبات به صورت مستقیم با هم روبرو نمی شوند و کارشان مستقیما اجتماعی نیست بلکه با واسطه ی بازار با یکدیگر کارشان را مبادله می‏کنند. سازماندهی محلیِ کار حتی در مقیاس چند صد هزار نفره تغییری در این واقعیت ایجاد نمی کند چون در عصر سرمایه داری افراد در نهایت مجبورند با واسطه ی بازار سرمایه داری، محصول خود را (کار خود را) با کار جماعت های دیگر مبادله کنند.  با در نظر گرفتن واقعیت روابط کالایی و نظام تولیدی و اجتماعیِ حاکم بر جامعه ی سرمایه داری «تغییر» هیچ معنایی ندارد به جز اینکه یک نظام اجتماعی جایگزین یک نظام اجتماعی دیگر بشود. آیا روژئاوا چنین تغییری را نمایندگی می کند؟ خیر. چنین تغییری البته دشوار و سخت است زیرا علاوه بر اینکه روابط اقتصادی و اجتماعی باید در سطح محلی به طور رادیکال عوض شوند، همچنین باید گسست رادیکالی از وابستگی به نظام جهانی سرمایه داری نیز صورت بگیرد. اما سختی ماجرا را نمی توان از طریق قلب ماهیت مسائل حل کرد. باید با واقعیت آن طور که هست روبرو شد و راه حل یافت.

هنگامی که ادعا می شود در روژئاوا نظام اجتماعی متفاوتی برقرار شده است، باید پرسید: آیا «روابط تولیدی»، یعنی شیوه سازمان یابی انسان ها برای استفاده از نیروهای تولیدی جامعه (یعنی، توانایی ها و استعدادها و خلاقیت ها، زمین، ماشین آلات و تکنولوژی) و چگونگی توزیع محصولِ تولید شده عوض شده است؟ عوض شدن روابط تولیدی را در درجه اول تغییر در نظام مالکیت بر ابزار تولید نمایندگی می کند و همچنین تغییر در تقسیم کارهای جامعه و شیوه ی توزیع محصولات میان اعضای جامعه. این روابط تولیدی نوین نیازمند یک روبنای سیاسی و ایدئولوژیک نوین است. یعنی نهادها، قوانین، فرهنگ، افکار و در یک کلام در دولت جدید که آن زیربنای تولید اجتماعی جدید را نمایندگی و تقویت کند.

کلیه ی نظریه های مشابه اوجالان و گرابر و بوکچین بدیل سازی های غیر انقلابی و حتا ضد انقلابی هستند. نظرات آنتونی نگری و مایکل هارت نیز در این زمره است. نقدهای نویسندگان مجله ی انترناسیونالیستی جهانی برای فتح  بر دو کتاب امپراتوری و توده ی انبوه نوشته ی نگری و  هارت به خوبی ماهیت اینها را نشان می‏دهد و اثبات می کند. (5) می گویم «بدیل سازی های ضد انقلابی» زیرا در مقابل خط و رویکرد صحیح در نابود کردن دولت های بورژوایی و تغییر واقعی جهان قرار می گیرند و از این نظر در خدمت حفظ وضع موجود و دولت های موجود هستند. در واقعیت و در شرایط کنونی فقط دو رویکردِ ممکن نسبت به دولت های طبقاتی موجود است و رویکرد «سوم» ممکن نیست: یکم، کامل کردن دولت طبقاتی و دوم درهم شکستن آن و استقرار دولت سوسیالیستی. زوال دولت فقط با گذر از مسیر دوم ممکن است. دولت سوسیالیستی که با تکیه بر قدرت سیاسی یعنی دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا، مالکیت خصوصی و کلیه ی روابط اجتماعی ستمگرانه ی برخاسته از آن را ریشه کن می کند، شرط تعیین کننده در این دوره ی گذار است، گذار به طرف حاکم شدن جامعه ی کمونیستی در تمام جهان. این تنها مسیری است که به زوال دولت خواهد رسید. نه به دلیل اینکه پرولتاریا یا کمونیست ها اینطور می خواهند بلکه به دلیل اینکه سوسیالیسم کلیت آن دینامیک و روابطی که دولت و نمایندگی را ضروری می کند را از بین می برند. با از بین رفتن روابط سرمایه داری که در آن تولید اجتماعی است اما مالکیت خصوصی است و دیگر شکاف های اجتماعی که توسط این تخاصم یعنی تضاد تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی تقویت می شوند کلیه ی تبعیض ها و ستم های جامعه طبقاتی مانند تقسیم کار فکری و بدنی، انباشته شدن ثروت در چند کشور جهان و فقر عظیم در سایر نقاط جهان ، پدرسالاری، ستم ملی و غیره دولت نیز زوال می یابد. این به معنای آن نیست که جامعه کمونیستی نیاز به دستگاه اداره کننده ای برای جامعه ندارد. مسلما چنین نیست. اما آن دستگاه دیگر دستگاهی برای تحمیل دیکتاتوری یک طبقه بر طبقات دیگر نخواهد بود و دیگر یک دستگاه تخصصیِ بیگانه از توده های مردم نیست بلکه آحاد مردم می توانند و باید عهده دار اداره آن بشوند. (6) تا زمان استقرار نظام کمونیستی در جهان، نظام نمایندگی سیاسی یا دولت پابرجا خواهد بود. اما نظام نمایندگی یا دولت در سوسیالیسم یک فرق کیفی با کلیه جوامع کنونی داشته و خواهد داشت. این تفاوت کیفی را حتی در تجربه ی اولیه و پر از اشکال شوروی سوسیالیستی هم می توان نشان داد اما تجربه ی بسیار پیشرفته تر سوسیالیسم در چین به وضوح این تفاوت کیفی را نشان می‏دهد.

ادعا می شود که سازماندهی غیر متمرکز بیانگر خصلت غیر «اقتدارگرا» و «غیر دولتی» سازماندهی اجتماعی در روژئاوا است و ادعا می شود که با این عدم تمرکز، توده های شهر و روستا خودشان برای خودشان تصمیم می گیرند و این دموکراسی واقعی است. این واژه ی «خودشان تصمیم می گیرند» از آن واژه های عوامفریبانه ی بورژوایی است که حتی اسلامیست ها برای توجیه حجاب زنان از آن استفاده می‏کنند. پرسش این است که توده ها با کدام آگاهی تصمیم می گیرند و عمل می کنند؟ این تصمیم ها در خدمت به عوض کردن شرایط ستم و استثمارشان است یا در خدمت حفظ و اصلاح و ترمیم آن؟ یکی دیگر از دوستان من که برای نوشتن تز دکترایش مدتی تحقیقات میدانی در روستاهای کردستان ترکیه و در مناطق تحت نفوذ پ.ک.ک انجام داده است، می گوید از هر مرد و زن روستایی که می پرسیدم چه نوع جامعه ای می خواهد؟ جواب شان این بود: «جامعه-ی کنفدرالیسم دموکراتیک، ژنولوژیک و اکولوژیک» و قادر بودند توضیح دهند که منظور از این عبارات چیست. پایه های هوادار پ.ک.ک چنین تحلیل ها و فرمولبندی هایی را در جلسات هفتگی مستمر که در آن نظرات اوجالان در اجتماعات گسترده خوانده و تشریح می شوند یاد گرفته اند. همین کار را جلسات آموزش دینی و مکتب خانه های اسلامی در مورد هدف های پایه ای خودشان می‏کنند. واضح است که میان افکار اوجالان و افکار اسلام گرایان تفاوت است اما یک امر دیگر هم واضح است و آن اینکه افکار سیاسی و ایدئولوژی ها آموزش داده می شوند. آن چه در دوره کنونی بر خلاف نیم قرن پیش آموزش داده نمی شود، تئوری و ایدئولوژی کمونیستی است!.

عدم تمرکز همواره در اتحاد لاینفک با تمرکز است.. سازمان اجتماعی غیر متمرکز مردم روژئاوا دارای تمرکز است. تمرکز آن وجود احزابی مانند پ.ی.د و پ.ک.ک و نیروهای نظامی آنان و خط سیاسی و ایدئولوژیک در مقام رهبری کانتون ها است. تمرکزی در عرصه تفکر کلان و در عرصه ی رهبری در یک جاده ی مشخص که دارای هدف مشخصی است. بنابراین محک و سنجه ی خط و جامعه ی مورد نظر پ.ک.ک در روژئاوا، بحث انحرافی تمرکز و عدم تمرکز نیست. بلکه ماهیت طبقاتی خطوط سیاسی و ایدئولوژیک مختلف برای رهبری کردن یک جنبش و جامعه است.

 

بستر رشد و گسترش این تفکرات و مدل ها

سوال این جا است که چرا چند دهه پیش چنین تفکرات و مدل هایی با تمسخر و بی اعتنایی روبرو می شدند اما امروز سکه ی رایج در «چپ» می شود؟ به چند دلیل:

یکم- غلبه ی تفکرات و افق های ضد کمونیستی و ضدیت با انقلاب یا غیرممکن دیدن آن بر چپ جهان در نتیجه ی کارزار ضد کمونیستی بورژوازی جهانی با عنوان «کمونیسم و انقلاب مُرد». در واکنش به این تهاجم ایدئولوژیک راست جهانی کمونیست های سابق به اردوی خرده بورژوازی که مشخصه اش توهم داشتن به «راه های میانه» است پیوسته اند و راه های «میانه» سکه ی رایج شده اند. چنین فضایی قبلا نیز در دوران پیش از جنگ جهانی اول در جنبش کمونیستی جهان غلبه کرده بود. از آن جا که به قول مارکس «راه های میانه» فورا تقسیم به دو قطب می شوند، این ها نیز وسط نمانده و تجزیه خواهند شد. متاسفانه در حال حاضر روند تجزیه شدن بیشتر به نفع ضد کمونیسم و ضدیت با انقلاب است تا تقویت قطب کمونیستی و انقلابی. این وضع را می توان و باید عوض کرد. 

دوم- اوضاع بسیار سیال جهان. ساختارهای سیاسی و اقتصادی سابقِ نظام سرمایه داری از هم گسیخته و در مناطقی از جهان فروپاشیده اند، اما حتی اسکلت جدیدی هم نتوانسته اند از آن بیرون بیاورند و روند عمده در جهان تشدید بی نظمی در نظم سابق است. این وضعیت در خاورمیانه و شمال آفریقا خلاء قدرتی را ایجاد می کند که توسط نیروهای بنیادگرای اسلامی پر شده است و در عین حال نیروهای میانه و «راه حل های» میانه را جذاب جلوه می‏دهد و قشر ناراضی توده هایی را که سابق بر این وضعیت باثبات تر و امن تری داشتند به سوی این راه های میانه (که راه حل نیستند) می کشد. از آن جا که این راه-های میانه  به خودی خود هیچ قدرت و دینامیک پایداری ندارد باید تجزیه شود و مرتبا می شود اما به دلیل ضعف و فقدان قطب کمونیسم انقلابی، نیروهای آن اکثراً به سوی حفظ وضع موجود متمایل می شوند. نظریه پردازان و سیاست گذاران بورژوازی کاملا به این وضعیت آگاهی دارند و روی این گرایش حساب می‏کنند تا با استفاده از آن لطمات ناشی از هرج و مرج و بی ثباتی در ساختارهای حاکمیت نظام سرمایه داری را به حداقل برسانند.

در شرایطی شاهد گسترش این بیراهه ها هستیم و جنبش کمونیستی به طرز خطرناکی ضعیف است که هر گوشه ی این دنیا فریاد می زند که باید تغییری صورت بگیرد. در شرایطی که اکثر جوانان قادر به کار در دنیا بیکار هستند، در شرایطی که نه اقتصاد سرمایه داری می تواند آنان را جذب کند و نه اقتصاد بومی نابود شده ی کشورهای فقیر، از خودتان سوال کنید این صدها میلیون نفر سربازان کدام ارتش ها خواهند شد؟ وضع بدتر از این ها هم خواهد شد مگر اینکه نظام سوسیالیستی که دولت آن دولت طبقاتی دیکتاتوری پرولتاریا است تبدیل به هدف مبارزاتی جنبش های انقلابی در نقاط مهمی از دنیا بشود و قدرت بگیرد. هر بار که فرصتی برای انقلاب از دست می رود و احزاب سیاسی فرصت طلب انرژی و فداکاری های توده های مردم را به بی راهه هایی هدایت می کنند که فقط نظام های کهنه ی ستم و استثمار و ماشین های آدمکشی و تجاوز امپریالیستی را تقویت می کند باید شاهد رشد و گسترش جنگ سالاران اسلام گرا در خاورمیانه و فاشیست ها در اروپا باشیم. باید این وضع را  تغییر دهیم. در چنین اوضاعی هیچ چیز ترسناک تر از تن دادن به وضع موجود و شرکت در مرداب رقابت میان برنامه ها و ایدئولوژی های ارتجاعی نیست. از آینده ای که باید بسازیم نترسیم. 

توضیحات:

1-رجوع کنید به:بهرنگ، امید (1393) ژنولوژی: زن اثیری و الهه مادر در جهان اوجالان – در نشریه حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران ( م ل م)  – شماره 69 – مهر 1393

2- کردها علیه کردها، المانیتور، 25 ژوئن 2015

Kurds Against Kurds ; Mahmut Bozarslan, Almonitor 25 june 2015

 

3-در مورد تجربه و پراتیک دولت ها و انقلاب های سوسیالیستی پیرامون مساله زنان رجوع کنید به:

برووایل، کلودی (1377) نیمی از آسمان . درباره رهایی زنان در چین – ترجمه منیر امیری - انتشارات حزب کمونیست ایران ( م ل م)

بهرنگ، امید (1389) جنبش کمونیستی و مساله زنان . تجربه ها و نقدها – انتشارات حزب کمونیست ایران ( م ل م)

4-  Rojava: A democratic system in progress

لینک فیلم:

https://www.youtube.com/watch?v=a_dchu1i8cs&feature=youtube

 

5- ک.ج.آی (1386) کمونیسم انقلابی یا «کمونیسم» بدون انقلاب  از نشریه حقیقت شمارگان 35، 36، 37، 38 و 41. این مقالات در بخش «نشریه حقیقت» در سایت زیر قابل دسترس است:

www.cpimlm.com

6- در مورد ماهیت جامعه سوسیالیستی و کمونیستی و نهادهای احتمالی اداره کننده ی آن رجوع کنید به:

آواکیان، باب (1393) دولت و آزادی . نظراتی درباره سوسیالیسم و کمونیسم – ترجمه منیر امیری – بی جا - نشر آتش

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در