Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 71  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
گزید‎ ‎ه هایی‎ ‎از‎ ‎سخنان‎ ‎باب‎ ‎آواکیان‎ ‎

گزید ه هایی از سخنان باب آواکیان

  گزيده های زير توسط يکی از رفقا از روی سخنرانی شش ساعته ی باب آواکيان در سال2013 پياده شده و برای نشريه حقيقت ارسال شده است.

 

وفور و فلاکت هم زمان – دموکراسی يا جهانی بنياداً متفاوت؟

 

با نگاهی سطحی مي توان ديد که در اين جهان آنچه به وفور عظيمی موجود هست. اما اعوجاج عظيمی هم هست. نه فقط در هر کشور بلکه در سطح جهان. مي توان ديد اقليتی از مردم چه دارند و اکثريت در چه وضعيتی به سر مي برند. با تصاحب اين وفور و تکنولوژی به فوريت مي توانيم مرگ سالانه ی ده ميليون کودک در جهان را تمام کنيم و برای آحاد مردم يک زندگی انسانی تأمين کنيم. ...

صدها ميليون نفر ثروت اين جهان را توليد مي کنند اما عده ی قليلی آن را تصاحب مي کنند. اين تضاد، يعنی تصاحب خصوصی ثروت اجتماعاً توليدشده تضاد عظيمی است که در قلب شرايط کنونی جهان قرار دارد.

برای از بين بردن شکاف ها نياز به وفور است....اين وفور وجود دارد اما فقط اقليتی مي توانند از آن نوع زندگی که گفتم برخوردار باشند. برای رسيدن به شرايطی که گفتم بايد در جهان انقلاب بشود. انقلاب کمونيستی با هدف نهايی استقرار کمونيسم در تمام دنيا. بايد اتلاف عظيمی که در اين نظام رخ مي دهد را تمام کنيم. منظورم صرفاً جنگ هايی نيستند که مردم را و سرزمين ها را ... نابود مي کنند. صدها ميليون انسان در نتيجه ی کارکرد اين سيستم نابود مي شوند. ... اين تلف شدن پتانسيل انسانی ديوانه کننده است. ... امروز در اسپانيا پنجاه درصد جوانان زير 25 سال بيکارند. اين اتلاف عظيمی است که کارکرد اين سيستم به وجود مي آورد. اين سيستم انسان را از به کارگيری استعداد و توانش محروم مي کند. ...

جامعهی بشری دارای دانش عظيم و وفور است اما همه ی آن در اين شبکهی عظيم رقابت و حرص و آز سرمايه داری نابود مي شود و فقط به اقليتی فايده مي رساند. اين در حالی است که امروز نوع بشر مي تواند و نياز دارد که تمام اين روابط استثمارگرانه و ستمگرانه را ريشه کن کند. اين امری کاملاً ممکن و ضروری است. بزرگ ترين حقيقت جهان ما و عصر ما اين است که جهانی بنياداً متفاوت ممکن است. اما اين حقيقت را با تمام قوا دفن مي کنند. ...

 

اصلاح اين سيستم يا استقرار ديکتاتوری طبقات تحت استثمار؟

 

اين سيستم نمي تواند اصلاح شود و از درون تغيير کند. بايد آن را ريشه کن کرد و به جای آن سيستم متفاوتی بنا کرد. با انتخاب سياستمداران «بهتر» يا «تعميم دموکراسی به همه» مساله حل نمي شود. دموکراسی تا امروز طوری کارکرده است که قرار بود بکند و مي تواند بکند، يعنی پوششی باشد برای سيستم و کارکرد آن. در جهانی که با شکاف و تقسيمات طبقاتی عميق رقم خورده است صحبت از دموکراسی بدون صحبت از اينکه چه طبقه ای حکومت مي کند بي معنی و بدتر از بي معنی است. سؤال اينجا است: چه طبقه ای حکومت خواهد کرد و آيا برای بازتوليد طبقات و کليه ی اشکال نابرابری و استثمار و ستم يا برای ريشه کن کردن همه ی اين ها؟!....

سوسياليسم اولين جهش بزرگ است که با سرنگونی سرمايه داری به دست مي آيد. سوسياليسم يک سيستم اقتصادی نوين، سيستم سياسی نوين و دوران گذاری است برای دست يافتن به کمونيسم در جهان.

اقتصاد نوين در سوسياليسم: منابع جامعه ازجمله زمين و صنايع و تکنولوژی تبديل به مالکيت عمومی مي شود. منظور اين نيست که همه يک مسواک خواهند داشت! دولت سوسياليستی نيرويی است که تمام منابع را متمرکز مي کند و بر مبنای برنامه ای برای تأمين نيازهای امروزی جامعه و تأمين آينده ی آن در مقابل فجايع طبيعي، دفاع از انقلاب و حمايت از انقلاب جهانی اين منابع را اداره مي کند. هدف اين اقتصاد، تأمين نيازهای مردم، نيازهای ادامه ی انقلاب در کشور و جهان، عوض کردن روابط اجتماعی و بازسازی محيط زيست است.

سيستم نوين حاکميت سياسی در سوسياليسم: از ديکتاتوری طبقه ی سرمايه داری خلاص شده و ديکتاتوری طبقات تحت استثمار برقرار مي شود. بسياری با شنيدن «ديکتاتوری» خواهند گفت: چه ترسناک! اما معنای «ديکتاتوری طبقات تحت ستم و استثمار» اين است که سيستم نوين حاکميت سياسی به نفع يک گروه اجتماعی و يک برنامهی اجتماعي- اقتصادی معين است و از آن برنامه و گروه اجتماعی (طبقه) حمايت مي کند تا اين طبقه بتواند ستم و استثمار را ريشه کن کرده و شرايطی را فراهم کند که نيازی به ديکتاتوری اين طبقه هم نباشد.

برخی مي پرسند چرا به جای «ديکتاتوری پرولتاريا» اسم ديگری نمي گذاريد و مي گويند بهتر است از واژه های ديکتاتوری و کمونيسم استفاده نکنيم. من مي گويم خب بياييم اسمش را بگذاريم: ليباباب دوبابا هاي!

درست است که عدهای ممکن است گول بخورند، اما همه گول نخواهند خورد و بالاخره خواهند پرسيد معنی اين ليباباب دوبابا های چيست و وقتی ما بگوييم که معني اش چيست خواهند گفت: اينکه همان کمونيسم است! يعنی اگر بخواهيم مردم را در مورد هدفمان و چرايی آن فريب دهيم کم کم خودمان را هم فريب خواهيم داد. اگر به تعصباتی که اين سيستم به آن ها دامن مي زند تن بدهيد، کم کم خودتان مي رويد توی مايه های اينکه حرفی بزنيد و کاری کنيد که در هر مقطع برای اکثريت قابل قبول باشد. بعضي ها مي گويند بياييد کمونيسم را بازتعريف کنيم و بگوييم کمونيسم يک دموکراسی بهتر است. اما اين هم گول زدن و ... است.

به جای اين ها بايد بگوييم ما در عين حال که ديکتاتوری طبقاتی خواهيم داشت اما مي خواهيم از ديکتاتوری طبقاتی گذر کنيم. اما برای اينکه اين دوره ی گذار را طی کنيم نياز به ديکتاتوری طبقاتی داريم. سوسياليسم پيش از هر چيز دوران گذاری است به کمونيسم. نه فقط در خود کشور سوسياليستی بلکه مهم تر از آن در مقياس جهانی و رسيدن به نقطه ای که حتا نيازی به حاکميت اکثريت بر اقليت نباشد. اما برای رسيدن به آن جهان، در اين دوران نياز به دولت نوينی هست که با اين هدف حرکت کند.

سنتز نوين در باره ی چنين انقلابی است. سنتز نوين در عين حال که ضرورت ديکتاتوری پرولتاريا را تأييد مي کند و آن را به رسميت مي شناسد، نياز به داشتن دگرانديشی و نارضايتی را نيز به عنوان منبعی ضروری برای پيش راندن دوران گذار به کمونيسم به رسميت مي شناسد. نياز به هستهی مستحکمی است که برای اين هدف بجنگد و در عين حال حداکثر فضا برای تنوع افکار و امکان حرکت مردم در جهت های متفاوت وجود داشته باشد. ...

بر بستر گذار به کمونيسم است که مردم اقتصاد و سياست و فرهنگ و خودشان را عوض مي کنند.

در نامه هايی که اخيراً دريافت کرده ام پيشنهاد شده است به تهمت هايی که عليه تجربهی موج اول (انقلاب های سوسياليستی) زده مي شود چگونه پاسخ دهم. مي خواهم آن را با شما در ميان بگذارم. اين نوع نامه نگاري ها که با مسائل بزرگِ انقلاب دست و پنجه نرم مي کنند بسيار خوب هستند. نوشته شده است:

گفته مي شود... کمونيسم در کاغذ خوب است اما در زندگی واقعی دهشتآفرين بوده است. من در جواب مي گويم: سرمايه داری در هر دو حالت دهشت است: هم در زندگی واقعی و هم روی کاغذ. بايد به مردم بگوييم که اين نوع فکر کردن در مورد کمونيسم از کجا به اذهانشان راه يافته است: از طريق دروغ های بي شمار مطبوعات و آموزش و پرورش و غيره ... به علاوه، متأسفانه در چند دههی گذشته کسانی که به خوبی از حقيقت ماجرا مطلع هستند به اين کارزار پيوسته اند و دروغ مي گويند ... پس بياييد در مورد تجربه مان صحبت کنيم: مقايسه کنيد ده ميليون کودکی را که هر ساله مي ميرند با واقعيت چين سوسياليستی که در عرض بيست سال کاری کردند که شکم همه سير بود. يا مقايسه کنيم وضعيت امروزه ی زنان را که ساليانه ميليون ها تجاوز و خشونت  عليه شان صورت مي گيرد با وضعيت زنان در روسيه و چين در جريان موج اول ... بياييد سؤال کنيم: کدام سيستم دهشتآفرين است؟ مقايسه کنيد هنر امروز را که زن چه مقامی در آن دارد و هنر نمونه در کشورهای سوسياليستی و مقام زن در آن. کدام سيستم دهشت است؟ يا مقايسه کنيد ستمگری ملی را در اين کشور با آزاد شدن ملل تحت ستم از زندان تزار در جريان انقلاب اکتبر روسيه ....

 

انتخابات يعنی حفظ همين سيستم

 

گفته مي شود احترام به فرديت جوهر سيستم سرمايه داری است. واقعيت چيست؟ فرديت ميلياردها نفر در اين سيستم پشيزی نمي ارزد. ميلياردها نفر زير سرنيزه ی کارکرد اين سيستم و ديکتاتوری سياسی آن خرد مي شوند. ... چرا ميليون ها نفر سرزمين هايشان را ترک مي کنند و فقط برای زنده ماندن و در جستجوی کار مهاجرت مي کنند؟ آيا اين انتخاب فردی است؟ يا جنگ های بي رحمانه ای که مردم را به قتل مي رسانند، انتخاب فردی است؟ چرا ميليون ها زن وارد تجارت سکس مي شوند؟ آيا انتخاب فردی است يا مربوط به کارکرد زيربنايی سيستم است؟

برگرديم به انتخابات: نقش پايه ای انتخابات در اين سيستم چيست؟ چرا هر کاری مي کنند و انواع کلک ها را مي زنند تا مردم را درگير آن کنند؟ چون در واقع اگر بتوانند اين کار را بکنند، فارغ از اينکه مردم به چه کسی رأی داده اند، آن ها برنده شدهاند.

در گذشته يکی از راه های ستم بر توده های سياه اين بود که حق رأی دادن را از آن ها بگيرند. البته که ما با آن ضديت مي ورزيم اما هم زمان بايد با مردم مبارزه کنيم که از آن استفاده نکنند. واضح است که بايد حق رأی داشته باشند اما در عين حال بايد فکر کنند که آيا استفاده از اين حق به نفع شکستن زنجيرها و رهايي شان هست؟

اوباما چطور کانديد شد؟ او را هيئت حاکمه پيرايش و کانديد کرد تا به مردم بباوراند که ما همه با هم يکی هستيم. اوباما استعداد دارد که مزخرف بگويد اما آن را طوری مي گويد که انگار دارد چيز مهمی مي گويد. ...

سياستمداران ممکن است فاسد باشند (که هستند) اما اساساً کارهايشان بر مبنای اصول اين نظام است و نه اصول شخصی خودشان.

... هر آدم حسابی معتقد است که يکی از حقوق پايه ای مردم آن است که غذا برای خوردن، برای شکم سير داشته باشند. اما اين حق در تضاد با حق توليد سود برای سرمايه داری است و اگر مردم بخواهند اين حق پايه ای را بگيرند با سرکوب نظامی مواجه مي شوند. در اين سيستم و در قانون اساسی آن اصلاً «حق خوردن» وجود ندارد.

بنابراين سيستم بر مبنای خواست يا توانايی و عقايد سياستمداران کار نمي کند. اما مرتباً مردم را در اين زمينه فريب مي دهند. البته عده ای نيز خود مي خواهند که گول بخورند.

يکی ديگر از جنبه های انتخابات، بازی با طبقات ميانی و تعصبات آن است. ... چرا؟ مگر طبقهی ميانی تصميم گيرنده است؟ خير. طبقهی ميانی برای حاکمان مهم است برای اينکه ثبات نظام حفظ شود. ...

در انتخابات سعی مي کنند با مردم وجه اشترک درست کنند. ... گفتند که اوباما اولين رئيس جمهور سياه آمريکا است و مردم سياه را بلند خواهد کرد. اما وی به همان اندازه ی ديگران به سياهان ستم کرده است. ... مردم بايد بدانند که هيچ کانديدی نمي تواند منافع توده های مردم را نمايندگی کند و اگر کانديدی بخواهد چنين کند حتماً توسط سيستم ايزوله شده و اگر پافشاری کند درهم  شکسته خواهد شد. زيرا سيستم اين گونه کار مي کند و منطق و نيازهايش اين است. وقتی مردم به درون اين منطق مي افتند کور شده و در مقاومت عليه سيستم فلج مي شوند.

... سرف يا رعيتِ قرون وسطا هيچ جهانی متفاوت از ارباب، سلطنت و خدا به ذهنش نمي رسيد. ... ما تعداد زيادی روشنفکران بورژوا دموکرات داريم که مثل سرف ها فکر مي کنند. مي گويند: اصلاً جهان ديگری را نمي توان تصور کرد، فقط بايد خود را مصروف اصلاح همين سيستم کرد، اصلاً حرف کمونيسم را نزنيد و غيره. بله بورژوا دموکراتيک ها مثل سرف ها هستند که ورای چارچوبه های اين سيستم را نمي توانند ببينند. ...

حرف من به افرادی که جنبش را ترک کردند و رفتند خانه هايشان و برای مبارزات گذشته عذرخواهی مي کنند اين است: از حيات خلوت خود بيرون بياييد! مي دانيد که شورش ما عليه اين سيستم درست بود، مي دانيد که مبارزه تان درست بود، بياييد با ستم ديدگانی که به آنها پشت کرديد و آن ها را با اين سيستم و کارکرد آن و بلندگوهايش تنها گذاشتيد همراه شويد...

 

اگر قرار است همان سيستم را نگه داريم و فقط اين ور آنورش کنيم من نيستم و شما هم نبايد باشيد. ما بايد با ستم هايی که به اشکال گوناگون به مردم مي شود مبارزه ميکنيم اما با هدف و با روش ريشه کن کردن آن ها. ...

 مذهبی بودن سرشت انسان نيست

 

سرشت انسان اين نيست که مذهبی باشد. در دهه ی 1960 مردم نسبت به تغيير جهان اميدوار بودند. در اقصی نقاط دنيا مردم در حال به پا خاستن بودند. همه ی سياهانِ اطرافِ من مذهب را کنار گذاشتند. چون احساس مي کردند قدرت آن را دارند و مي خواهند که وضعشان را عوض کنند. اما جنبش شکست خورد و در سراسر جهان افت کرد، برخی افراد از آن وضعيت سابق بيرون آمدند و تبديل به طبقهی ميانی شدند و غيره. اما اکثريت به شرايط دهشتناک افتادند. مواد مخدر محلات سياهان را گرفت و باندهای مسلح جوانان يکديگر را مي کشتند. دوباره مردم به سوی مذهب رفتند. ...

تغيير در شرايط اجتماعی بود که به تغيير در فکر مردم منجر شده است و نه سرشت بشر. سياهان از کجا مسيحيت را گرفتند؟ از برده داران و ارتش های استعماری و کليسای وابسته به برده داران بود. اين مذاهب به پشتوانه ی قدرت به آن ها تحميل شده است.

تغيير در شرايط اجتماعی موجب تغيير سرشت انسان مي شود.

وقتی در چين بودم مردم شرايطِ قبل از انقلاب را برايم شرح مي دادند. مي گفتند، روستاييان برای لقمه ای نان فرزندانشان را مي فروختند، برگ درخت مي خورديم و شب ها بيدار مي مانديم که مواظب باشيم همسايه ها به باغچه مان شبيخون نزنند چون همه گرسنه بودند. الان همه با هم روی زمين ها و پروژه های اشتراکی کار مي کنيم و ديگر شب ها بيدار نمي مانيم.

بعد از کودتا و احيای سرمايه داری در چين (سال 1976 به بعد) مردم به افکار کهنه بازگشتند. فحشا و اعتياد که به عنوان يک پديده ی اجتماعی از بين رفته بود دوباره بازگشته است. اين به دليل «سرشت انسان» نيست. بلکه سرشت سيستم است که افکار مردم و روابط ميان مردم را تعيين مي کند. اين سيستم مبتنی است بر استثمار و ستم و رقابت بي رحمانه و سرشت مردم توسط اين سيستم شکل مي گيرد و در خدمت سيستم و ساختارها و نهادهايش قرار مي گيرد.

نياز عميق به انقلاب هست. نه فقط نياز به انقلاب است؛ انقلاب ممکن هم هست. بله در اين کشور هم ممکن است. البته نه خودکار است و نه تضمين شده. برای انجام آن بايد کار و مبارزه ای سخت کرد.

اول بايد بفهميم که انقلاب چيست و چی نيست. انقلاب ماشين جديد و کامپيوتر جديد نيست. بلکه از بين بردن شالوده های اقتصادی و اجتماعی و سياسی و روابط اجتماعی و فرهنگی گذشته و بنا گذاشتن شالوده های جديد است.

به يونان نگاه کنيد. مردم تغيير مي خواهند و از اين نظر کمبودی نيست. آنچه کمبود است وجود هسته ای از کمونيست های انقلابی با استراتژی انقلابی است . ...

مهم نيست که افراد در هر مقطع چه مي خواهند و برای زندگی و آينده چه نقشه ای در سردارند. مهم اين است که ماهيت اين سيستم و تضادهايش افراد را مجبور مي کند که حرکت کنند و دست به عمل زنند و اين قوهی محرکه ای است که شمار فزاينده ای از مردم را وادار مي کند که لزوم انقلاب را به رسميت بشناسند و برای آن کار کنند.

 

اهميت شرايط بحران

 

شرايط بحرانی شرايط بسيار مهمی هستند چون شرايط خوبی را برای بسيج ايدئولوژيک و عملی مردم به وجود مي آورند. توجه به شرايط بحراني، بخش مهمی از استراتژی ما است. اما استراتژی ما مي گويد که بايد رسيدن آن اوضاع را با کار سياسي  -  ايدئولوژيک و سازمانی امروز تسريع کرد. ابزار اصلی ما نشريه است. اين نشريه در تارنمای به روز شده که بسيار مهم است نيز گذاشته مي شود. اين نشريه مردم را که در نقاط مختلف اين سيستم ايزوله هستند (در خانه ها و کارشان و در اين کشور و در اقشار مختلف و لايه های مختلف) به يکديگر متصل مي کند. آنان بدين ترتيب مي توانند حضور خود را در جنبشی وسيع، در اين کشور و در جهان ببينند. نشريه و تارنمای ما برای اين کار بسيار مهم هستند. نشريه نه تنها مبلغ و مروج کلکتيو است بلکه سازماندهی کلکتيو هم هست و به مردم کمک مي کند بدانند که بخشی از همان جنبش برای انقلاب هستند. مردمی که مرتباً زير سرکوب سيستم هستند هيچ درکی از اين ندارند که تا چه حد مي توانند بر جامعه تأثير بگذارند و سران اين سيستم مي خواهند که مردم هرگز اين واقعيت را نفهمند.

عواملی که نشانهی رسيدن شرايط انقلابی است: زمانی که سيستم در بحران است برخی نيروهای سيستم پايشان را از آن بيرون مي گذارند. مثل فاشيست های حزب چای.اين يکی از نشانه های بحران انقلابی است. اما مسالهی عمده در شکل گيری بحران انقلابی آن است که مشروعيت هيئت حاکمه نه فقط برای عده ای بلکه برای ميليون ها نفر فرو مي ريزد. اين اتفاق در دهه ی 1960 افتاد. يکی ديگر از مؤلفه های بحران انقلابی اين است که نيروهای اصلاح طلب که با برنامه های خود به ميدان مي آيند که مردم را به زير سيستم بکشند، در نگاه ميليون ها نفر ورشکسته به نظر مي آيند. اين ها از عوامل کليدی است که بحران انقلابی روسيه را در سال 1917 به وجود آورد. البته بحران انقلابی لزوماً در همه جا به آن صورت تکرار نمي شود. مسالهی کليدی اين است: شرايطی به وجود مي آيد که تضاد اساسی به شدت حاد مي شود و هيئت حاکمه احساس مي کند مجبور به برخورد شديدتر با مردم است و بخش بزرگی از مردم ازجمله طبقات ميانی باور خود را به اعتبار و مشروعيت سيستم از دست مي دهند. ...

در مورد طبقات ميانی سياست ما بايد اين باشد که هواداری آنان را جلب کنيم يا اينکه آنان را به موقعيت بي طرفی دوستانه برسانيم. مثلاً يکی از رهبران سياه که هيئت حاکمه در آرام کردن توده های سياه به او تکيه مي کرد، در دههی شصت به جای انجام اين مأموريت، رفت دنبال گلف بازی کردن! ...

 

بخش های مختلف مردم بايد وارد مقاومت شوند

 

بنا بر اين ما نياز به مقاومت و راديکال شدن بخش های مختلفی از مردم داريم اما مهم تر از همه لازم است که سنگ بنای اين جامعه و انقلاب، يعنی کسانی که چيزی جز زنجيرهايشان برای از دست دادن ندارند وارد مقاومت شده و راديکال شوند.

حزب بايد دو مبارزه خاص را برای به ميدان آوردن توده ها انجام دهد: يکم، عليه ستم بر زن و دوم، عليه حبس گسترده ی توده ها (دو ميليون و نيم زندانی که اکثرشان سياهان هستند). اين ها بيان و بازتاب فشرده ی ستم بر توده ها است که هيچ کس نبايد تحمل کند. اين ستم ها نه تنها جنايت های سيستم هستند، بلکه گسل های بنيادين آن نيز هستند. بخش عظيمی از مردم از اين طرق تحت ستم سيستم هستند و سيستم بدون اين ستم ها نمي تواند کار کند. ما بايد نشان دهيم که همهی اين ستم ها ريشه در يک سيستم دارند و به طور منظم اين جنبش ها را در اتحاد با بقيه ی مبارزات به سوی يک انقلاب تا به آخر به حرکت درآوريم.

بخشی از روشنفکران بايد متعهد به انقلاب شوند تا هم بتوانيم با ايده ها کارکنيم و هم به حل مشکلات، به ترويج کمونيسم و افکار انقلابی در مقابله با حملاتی که به کمونيسم و انقلاب مي شود کمک کنند. ... امروز حملات عظيم به کمونيسم شده است و دانشجويان عقب مانده شده اند اما هنوز پايهی مهمی هست که اين کار را بکنيم و آنان را به چالش بکشيم که تجربهی انقلاب کمونيستی و سنتز نوين و موج اول را بيابند و در آن عميق شوند.

نقش جوانان در انقلاب مهم است. مائو و لنين گفته اند: انقلاب هميشه توسط افراد زير سی سال مي شود. چه کسانی ابتکار عمل و امکان بي خوابی و توان کار سخت و به نقد کشيدن را دارند؟ جوانان - از همهی اقشار و از اقشار تحتانی ... وقتی اين نيروها با طرز تفکر و سازمان علمی و رهبری کمونيستی پيوند بخورند آنگاه مي توانند به انقلاب جهانی خدمت کنند. انقلاب برای جوانان آينده دارد. اما اين سيستم آينده ای برای آنان ندارد.

اين جوانان بايد در انقلاب و در آينده نقش تعيين کننده داشته باشند. به ما مي گويند جوانان آن قدر سرکوب  شده و به شرايطی پرتاب شده اند که نمي توانند چنين نقشی را بازی کنند. اما واقعيت ندارد. بايد آنان را وادار کرد که سخت فکر کنند و بفهمند که چه تأثيری در جهان مي توانند داشته باشند.

برگرديم به شورش لس آنجلس. برخی اوقات فراموش مي کنيم که پيش از آن شورش، جوانان تا چه اندازه درگير در روابط بد بودند و در آن شورش از آن وضعيت بيرون آمدند. سياهان و مکزيکی با هم متحد شدند. اين بسيار مهم بود. بعد از شورش تلاش زيادی برای بستن شکاف های ميان مردم و متحد کردن آنان شد. پيک نيک های اتحاد و کنفرانس های اتحاد برگزار شد که پليس به اين نوع تجمعات حمله مي کرد.

تغيير مهمی بود و بايد اهميت آن را فهميد. اين ها جوانانی هستند که از کودکی به آنان گفته شده است که هيچ ارزشی ندارند جز اينکه گلوله ای در سرشان قرار بگيرد يا بروند گوشه ی زندان بخوابند. يا به آنها گفته شده است که در محله ات مي توانی حکومت کنی و با جوانان محله ی ديگر که مثل خودت هستند برای کنترل محله بجنگي، اگر پايشان را اين طرف بگذارند بايد به آنها تير بزنی و بکشی و بعد آن ها هم بيايند از تو انتقام بگيرند و غيره. بعد از اين همه تجربهی تلخ که دوستان و خانواده های هم ديگر را کشته بودند، بعد از شورش آنان متحد شدند و دست در گردن هم گذاشتند اما باز هم دشمن حملاتش را به آنان شروع کرد تا نگذارد چنين وحدتی صورت بگيرد و جوانان دوباره به روال سابق بازگردند.

اين ها پايه های مادی انقلاب در اين کشور است و بايد مبارزه کنيم که اين توده ها ستون فقرات انقلاب بشوند. در هر جا که اين اتفاق بيفتد و اين جهش بزرگ را کرده و بخشی از انقلاب شوند بايد مردم را بسيج کنيم که پشت اين جوانان را بگيرند و خودشان هم درگير انقلاب شوند و عده ی زيادی از جوانان ديگر را هم به ميدان انقلاب بياورند. خيلي ها در خط اول جبهه ی جنگ برای انقلاب قرار نخواهند گرفت اما مي توانند از رزمندگان خط اول حمايت کنند و بگويند که ما به جوانانمان که مبارز شده اند افتخار مي کنيم. بايد از کسانی که مبارز مي شوند تجليل کرد و اين واقعه را جشن گرفت.

در بيانيهی استراتژی گفتيم که ستون فقرات آن استراتژی را بايد اين گونه به وجود آورد و آماده باشيم که اين ستون فقرات بتواند آن ميليون ها نفری را که در نتيجهی کارکرد اين سيستم به ميدان مبارزه پرتاب مي شوند رهبری کنند. مردم نيازمند آن نوع رهبری هستند که واقعاً برنامه ی انقلاب و استراتژی انجام آن با هدف به وجود آوردن تغييرات راديکال را داشته باشد.•

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در