Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 71  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
نه جام زهر و نه نوشدارو

نه جام زهر و نه نوشدارو!

 

تفاهم هسته ای ميان جمهوری اسلامی ايران و شش قدرت امپرياليستي، به ويژه آمريکا حتا اگر به توافق هسته ای مورد نظرِ طرفين نرسد رخداد مهمی است زيرا پس از 36 سال فصل جديدی را در روابط جمهوری اسلامی با امپرياليسم آمريکا گشود. اما نتايج پايانی اين فصل هنوز نانوشته است و در واقع قابل پيش بينی نيست. در اين ميان، درک اين واقعيت برای توده های مردم در ايران حياتی است که، اين «تفاهم» نه ماهيت جمهوری اسلامی را عوض مي کند و نه ماهيت امپرياليسم آمريکا را. اين رابطه و تفاهم هيچ ربطی به منافع کوتاه مدت و دراز مدت مردم ايران و خاورميانه و جهان ندارد و بي ترديد دهشت های جديدی را برای مردم اين منطقه در انبان دارد.

 

چه شرايطی اين چرخش استراتژيک را ضروری کرده است؟

 

فضای تبليغاتي-  رسانه ای را جزييات اين معامله اشغال کرده است. اما معماران اين تفاهم، در اتاق های دربسته و در نشريات سياست گذار و امنيتی با صراحت مي گويند که مساله ی عمده رسيدن به تفاهم هسته ای نيست بلکه آغاز روابطی جديد ميان جمهوری اسلامی و قدرت های امپرياليستی غرب به ويژه آمريکا است. در واقع، مهم ترين بخش اين قرارداد نهادينه کردن فرآيندی ده ساله است که جمهوری اسلامی ايران و آمريکا را ملزم به داشتن روابط ديپلماتيک، سياسی و نظامی نزديک با يکديگر مي کند.

اين آغاز، عمدتاً نتيجه ی چرخشی استراتژيک در رويکرد ايالات متحده نسبت به جمهوری اسلامی است. ايالات متحده از سياست به حاشيه راندن و منفرد کردن جمهوری اسلامی با هدفِ «تغيير رژيم» در ايران به سياست اتحاد با جمهوری اسلامي، ادغام آن در ساختارهای سياسی سلطه اش در خاورميانه روی آورده است. عادي سازی روابط با جمهوری اسلامی بخش تعيين کننده ای از رويکرد جديد آمريکا به خاورميانه است که برخی تحليل گران آن را «دکترين اوباما» خوانده اند (توماس فريدمن. 5 آوريل 2015. نيويورک تايمز).

اوباما در مصاحبه ای که پس از عقد تفاهم نامه ی هسته ای انجام داد در مورد دکترين اوباما گفت: «من ابهامی در اين مساله باقی نگذاشته ام که هرگز به ايران اجازه دست يافتن به سلاح هسته ای را نخواهم داد و فکر مي کنم آن ها منظور ما را مي فهمند. اما مي گويم اميدوارم که بتوانيم اين طرح ديپلماتيک را به سرانجام برسانيم و عصری جديد در روابط ايالات متحده - ايران و در روابط ايران با همسايگانش شروع شود.» اين سياست در جواب به تضادها و چالش هايی مدون شده است که امپرياليسم آمريکا در خاورميانه و در جهان با آن ها روبه رو است. شک نيست که شتاب فروپاشی و هرج و مرج در ساختارهای سياسی خاورميانه، گسترش داعش در عراق و سوريه و احيای القاعده، دورنمای رسيدن داعش به مرزهای اسراييل در اردن، دورنمای جنگ داخلی در عربستان سعودي، واقعيت رشد و گسترش نفوذ چين و روسيه در خاورميانه و شمال آفريقا امپرياليسم آمريکا را به جستجوی متحدينی در وجود جمهوری اسلامی وادار کرده است. راجر کوهن که از صهيونيست های طرفدار اوباما است در روزنامه ی نيويورک تايمز مي نويسد: «پرزيدنت اوباما از طريق پيگيری شجاعانه اش ديناميک استراتژيک خاورميانه را تغيير داده است. ... بستن راه پيشروی ايران به سوی بمب اتمي، پرهيز از ورود به جنگی ديگر با يک کشور مسلمان و برقراری مجدد رابطه ی ديپلماتيک با قدرتی با ثبات که دشمنِ داعشِ خونخوار است، يک سياست مجاب کننده برای آمريکا است که با فروپاشی نظم در خاورميانه مواجه است. ...» (کوهن، 2015)

در واقع توانايی جمهوری اسلامی در سرکوب امنيتي، سرکوب اجتماعی و فريب سياسي- انتخاباتی و همچنين حفظ اتحاد حکومتی در مواجهه با چالش های داخلی و منطقه ای از شاخص هايی است که در منطقه ی پرتلاطم خاورميانه سياست گذاران امپرياليسم آمريکا را «اغوا» کرده و خواهان کشيدن جمهوری اسلامی به درون ساختارهای هژمونی خود در خاورميانه است. اوباما در مصاحبه ی پيش گفته، ضمن تکرار عوام فريبی خاصِ خود در زمينه ی علاقه اش به استقرار صلح در خاورميانه، ابراز ناراحتی از ريخته شدن بمب بر سر کودکان و از جا کنده شدن ميليون ها تن از مردم اين منطقه به اصل مطلب پرداخته و روشن مي کند که ضرورت اتخاذ رويکرد جديد نسبت به جمهوری اسلامی را وضعيت از هم گسيخته ی خاورميانه، خطر فروپاشی يک به يک دولت های اين منطقه و همراه با آن از بين رفتن کنترل آمريکا بر خاورميانه به وجود آورده است. او مي گويد، «منافع آمريکا در منطقه در حال حاضر، نه نفت است و نه قلمرو. ... منافع ما در آن است که تضمين کنيم اين منطقه کار کند و اگر خوب کار کند برای ما هم خوب است. با توجه به آن چه شده است، اين يک پروژه ی بزرگ خواهد بود اما فکر مي کنم اين (چارچوب توافق با ايران) حداقل نقطه ای برای شروع است.» (فريدمن،2015)

 

دعواهای درون هيئت حاکمه ی آمريکا

 

تحليل گران غربی مي گويند، اين توافق بيشتر از آن که از درون جمهوری اسلامی به چالش کشيده شود از درون هيئت حاکمه ی آمريکا به چالش کشيده خواهد شد. محتوای نزاع حاد در هيئت حاکمه ی آمريکا بر سرِ برنامه ی هسته ای ايران و جزييات آن نيست. مخالفين اوباما در هيئت حاکمه ی آمريکا، معتقدند که اين چرخش استراتژيک در رويکرد نسبت به ايران در واقع سلسله مراتب قدرت منطقه ای را بر هم خواهد زد. به طور مثال، اسراييل و عربستان سعودی را تضعيف خواهد کرد. يکی از متخصصين سياست خارجی آمريکا مي نويسد: «اين نزاع عمدتاً بر سر چالش های ايران در مقابل رهبری ايالات متحده در خاورميانه و خطراتی است که جاه طلبي های ژئوپليتيک ايران برای متحدين آمريکا به ويژه اسراييل و عربستان سعودی به وجود مي آورد. در مقابل، طرفداران اين معامله معتقدند بهترين راه برای ايالات متحده در حل اين مساله آن است که ايران را در نظم منطقه ای ادغام کند و در همان حال مواظب جاه طلبي هايش باشد. معامله ی هسته ای اولين گام در اين راه است و جزييات معامله اهميت زيادی ندارد زيرا هدف نهايی آن عوض کردن مقاصد ايران است و نه نابود کردن توانايي هايش.» (جرمی شپيرو. فارين پاليسی.7 آوريل 2015)

مناظره و اختلاف بر سر «برنامه ی هسته ای» و «توافق هسته ای» در هيئت حاکمه ی آمريکا (که در اختلاف ميان اوباما و نمايندگان کنگره ی آمريکا انعکاس يافته است) صرفاً وسيله ی نقليه ای برای پيش کشيدنِ مسايل بزرگ تر است. از جمله اين که آمريکا در خاورميانه و شمال آفريقا چه نقشی را بازی خواهد کرد و به طور کلی ارزيابی وی از اهميت خاورميانه برای تضمين هژمونی جهانی آمريکا چيست؟ جرمی شپيرو مي نويسد: «برای اوباما معامله با ايران صرفاً بخش مرکزی در تلاش های وی برای منع گسترش سلاح های هسته ای نيست بلکه همچنين بخشی از تلاش های او برای بيرون کشيدن آمريکا از درگير شدن در نزاع های بي حاصل منطقه مي باشد. او مي خواهد آمريکا را داور منطقه کند و نه فعال مستقيم در جنگ های داخلی نامحدود. داور نه دوست دارد و نه دشمن.» (شپيرو 2015)

مصاحبه ی اوباما با توماس فريدمن گوشه هايی از علل مخالفت حاد اسراييل و عربستان را آشکار مي کند. اوباما بر اهميت حفظ قدرت منطقه ای اسراييل تأکيد کرده و مي گويد، «من مطلقاً متعهد به آن هستم که آنان برتری کيفی نظامي شان را حفظ کنند» اما گفت، «من بايد حق مخالفت با سياست های اسراييل، ... را داشته باشم بدون آنکه گفته شود که ضد اسراييل هستم و نخست وزير نتانياهو هم بايد بتواند با سياست های من مخالف باشد بدون آن که ضد دموکرات قلمداد شود.» اما لحن اوباما در مورد عربستان متفاوت بود. اوباما تعهدات آمريکا نسبت به عربستان سعودی را تکرار کرد اما تأکيد کرد که عربستان سعودی بيش از خطر «بيرونی» با خطر «درونی» مواجه است: «جمعيتی که در برخی موارد احساس بيگانگی مي کند، جوانانی که بي کارند، و يک ايدئولوژی مهلک و نيهيليستی و اين اعتقاد که هيچ خروجی سياسی مشروعی را برای اين نارضايتي ها نمي توان فراهم کرد. ما بايد بپرسيم چگونه مي توانيم در عين حال که دفاع اين کشورها را در مقابل تهديد خارجی تقويت مي کنيم، ساختارهای سياسی اين کشورها را هم تقويت کنيم به طوری که جوانان سُنی احساس کنند که انتخاب ديگری به  جز داعش دارند.» (توماس فريدمن. 5 آوريل 2015)

به اين ترتيب، روشن می شود که بخشی از «دکترين اوباما» در رابطه با خاورميانه ايجاد تغييراتی در موقعيت دولت هايی است که ثباتشان عميقاً وابسته به حمايت نظامی و سياسی آمريکا است و دولت اوباما، اين موقعيت را غيرقابل  دوام مي داند و با ضرورت پاسخ گويی به اين وضعيت روبه رو است. دکترين اوباما با چه سياستی به اين ضرورت پاسخ مي‏دهد؟ «خاورميانه ای کردن جنگ های خاورميانه» يکی از اهداف اعلام شده ی اوباما است. به عبارت ديگر، يک جنبه از سياست جديد آمريکا ادغام بيشتر ايران در نظام اقتصاد جهانی و در تعهدات سياسی و نظامی منطقهای است و جنبه ی ديگر، تسليح عربستان و متحدين آن در جنگ يمن در مقابل ايران و متحدين ايران است. اوباما با صراحت مي گويد که همراه با دپيلماسی هسته اي، آمريکا در مقابل فعاليت های «بي ثبات کننده ی» ايران به ديگر کشورهای منطقه کمک خواهد کرد که جلوی ايران در بيايند. به اعتقاد وی ترکيب اين دو سياست (يعني، ديپلماسی با ايران و دامن زدن به جنگ کشورهای عرب با ايران) دارای پتانسيلی است که ايران را وادار به تغيير رفتار در عرصه های بزرگ تر کند. اما هيچ يک از اين محاسبات امپرياليستی به نتيجه ای که اوباما مي گويد نخواهد رسيد. نتيجه ی اين سياست فقط گسترش جنگ های ارتجاعی در خاورميانه خواهد بود. اوباما مي گويد، کشورهای عرب منطقه در ازای کمک های آمريکا، «بايد مايل باشند که نيروهای پياده  نظام شان را برای حل مسايل منطقه به کار بگيرند. ... به طور مثال در سوريه. ...». اوبامای عوام فريب سؤال عجيبی مي کند: «چرا عرب ها نمي توانند عليه لگدمال کردن حقوق بشر در ابعاد وحشتناک و عليه کارهای بشار اسد بجنگند؟» اما در پرتو اين عوام فريبی مي خواهد محتاطانه حرف ديگری را هم بزند و واقعيتی ديگر را در مورد اين متحدين آمريکا و اينکه قصرهايشان بر بنيادی شنی بنا شده است اعلام کند: «آن ها بايد تغييراتی به وجود آورند که جوابگوی مردم شان باشند. .... بزرگ ترين خطری که آن ها را تهديد مي کند ايران نيست. بلکه از نارضايتی درونی است. » (توماس فريدمن. 5 آوريل).

محاسبات امپرياليستی اوباما آن است که آمريکا مي تواند يک جنگ «با شدت پايين» ميان بازيگران دولتی و غيردولتی اين منطقه به وجود بياورد و خودش از دور نقش «داور» را بازی کند. محاسبات مخالفين وی آن است که استراتژی اوباما، متحدين سابق آمريکا را از آن دور خواهد کرد بدون آنکه بتواند متحدين باثبات تری را جايگزين کند. جواب اوباما آن است که راهکارهای گذشته ی ايالات متحده در خاورميانه نه تنها جواب نداده اند بلکه وضعيت خاورميانه را بدتر کرده اند. اين به معنای آن است که امپرياليسم آمريکا در ربع قرنی که از پايان «جنگ سرد» مي گذرد قادر به تبديل خاورميانه به يک منطقه ی باثباتِ تحت هژمونی خود نبوده است. برعکس، اين منطقه و چالش های آن مرتباً قدرت آمريکا و نفوذ جهاني اش را تحليل برده است.

واقعيت چيست؟ در چند دهه ی گذشته هر تغيير ارتجاعی و امپرياليستی در اين منطقه به گسترش جنگ های درهم برهم که دولت ها و جنگ سالارانِ اسلامی و نيروهای ارتجاعی خارج از دولت ها پيش مي برند، افزوده است؛ شکاف های طبقاتی افزايش يافته و گسترش فقر به ثابت منطقه تبديل شده است و جنگ ها و فلاکت اقتصادی دست در دست هم به جا به جايی ده ها ميليون نفر از جمعيت اين منطقه منجر شده است. اما «دکترين اوباما» نيز نتيجه ای جز اين به بار نخواهد آورد به اين علت اساسی و پايه ای که اين منطقه به شدت و بيش از هر برهه در تاريخ نيازمند تغييرات انقلابی است و هر راهی به جز آن موجب تشديد فلاکت و رنج های اين منطقه خواهد شد.

حتا از منظر منافع امپرياليسم آمريکا، «دکترين اوباما» قمار بزرگی محسوب مي شود. آنچه برای يک قدرت خوب است برای قدرت های ديگر بد است. بنابراين، نيروهای قدرتمندی در ميدان خواهند بود که اين سياست را به شکست بکشانند. وضعيت امپرياليسم آمريکا و متحدينش در خاورميانه بخشی از يک تصوير جهانی است: قدرت اقتصادی و سياسی بلامنازع آمريکا در جهان رو به افول گذاشته است؛ قدرت های جهانی تازه نفس مانند چين و قدرت های احيا شده مانند روسيه نفوذ خود را در مناطق تحت هژمونی آمريکا (از جمله خاورميانه) جهش وار گسترش مي دهند و متحدين اروپايی آمريکا نيز سهم بيشتری را از جهان تحت سلطه ی آمريکا طلب مي‏کنند.

 

نه جام زهر و نه نوشدارو؛ ضرورت های مقابل جمهوری اسلامی ايران و چالش های روابط جديد

 

قبول «تفاهم هسته ای» از سوی جمهوری اسلامی ايران نيز گام اول در عادي سازی روابط با آمريکا است. روحانی تأکيد کرد که اين قرارداد در واقع آغاز «تعامل با جهان» است و برقراری روابط با قدرت هايی که جمهوری اسلامی با آن ها رابطه نداشته است و حتا با کسانی که «خصم» حساب مي شدند در دستور کار اين دولت است. وی گفت، «برخی فکر مي کنند ما يا بايد با جهان بجنگيم يا تسليم شويم. ما مي گوييم که راه سومی هست. ما نياز به يک روابط بهتر داريم.» (کوهن، 2015)

اين سخنان بيان گر راهکار جديد جهانی و منطقه ای جمهوری اسلامی است که بر اجماع هيئت حاکمه ی جمهوری اسلامی متکی است. انتخاب روحانی در واقع محصول «تعامل» جناح معروف به «پراگماتيست» (که رفسنجانی سخنگوی آن است) با جناح معروف به اصولگرا (که سخنگويش خامنه ای است) و همچنين «تعامل» با کشورهای غربی بر سر اين دورنما بود. هسته ی مرکزی دعواهای ميان اين ها بر سر آن بوده است که حول چه راهکاری متحد شوند تا بتوانند نظام جمهوری اسلامی را در مقابل دو چالش حفظ کنند. چالش اول: عليه اکثريت توده های مردم از کارگران و زنان و معلمان و ملل تحت ستم و دهقانان ويران شده که همواره زير ستم و استثمار اين نظام لگدمال شده اند و حال و آينده شان به يغما رفته است. و چالش دوم: عليه دولت های منطقه که با حمايت امپرياليسم آمريکا در رقابت و دشمنی با جمهوری اسلامی قرار دارند. تا بدان جا که به چالش توده های مردم مربوط است هسته ی مرکزی سياست همه ی جناح ها سرکوب امنيتي، سرکوب اجتماعی (که در لگدمال کردن حقوق زنان فشرده مي شود)، رواج دين و خرافه ی ديني، فريب کاری سياسی از طريق انتخابات و جناح بازي ها بوده است. با اين تفاوت که در زمينه ی فريب کاری سياسی گاه از اصلاح طلبان استفاده کرده اند و گاه آنان را به حاشيه رانده اند. در زمينه ی چالش دوم، هسته ی مرکزی راهکارِ جناحِ «پراگماتيست» بازگرداندن ايران به کلوب امپرياليسم آمريکا در منطقه بوده است. هسته ی مرکزی راهکارِ جناحِ «اصول گرا» ادامه ی سياست بازی در ميان شکاف های امپرياليسم آمريکا با روسيه و چين است. (به توضيحات رجوع شود)

کريم سجادپور از تحليل گرانِ «وقف کارِنگی برای صلح بين المللی»  مي گويد: «روحانی مي خواهد دن سيائوپين ايران بشود. و شعارش اين است: حفظ نظام، توسعه ی سريع اقتصاد، باز کردن درها به روی جهان. روحانی نمي خواهد گورباچف ايران باشد. او انطباق گرا است و نه دگرگون ساز. او بخشی از نظام است و همين امر دست او را باز مي گذارد. ... و معتقد است که تئوکراسی ايران با عادي سازی روابط با باقی جهان از جمله ايالات متحده سازگار است و چه بسا بقايش وابسته به اين عادي سازی است.» (راجر کوهن. 2015)

اين واقعيتی است که تحريم ها اهرم مهمی در وادار کردن جمهوری اسلامی به اتخاذ چنين رويکردی بود به ويژه آنکه اين تحريم ها همراه بودند با تهديدات نظامی (مانند، «روی ميز بودن نقشه ی حمله ی نظامی» از سوی کاخ سفيد، تهديدات صريح اسراييل)، خراب کاری سايبری در تأسيسات هسته اي، جاسوسی اطلاعاتی بسيار سنگين عليه جمهوری اسلامی (که در افشاگري های اسنودن بر ملا شد)، ترورهای هسته ای در داخل ايران. اما در نهايت اتخاذ اين رويکرد، پاسخ گويی جمهوری اسلامی به ضرورت حفظ قدرت سياسی و تقويت بنيادهای قدرتش است - همان طور که غني سازی صد ميليارد دلاری برای گسترش فن آوری هسته ای با هدف رسيدن به ظرفيت توليد سلاح هسته ای نيز با هدف حفظ و تقويت نظام جمهوری اسلامی بوده است.

اما سياست های گذشته ی جمهوری اسلامی در عرصه ی بين المللی ورشکسته از آب درآمد و تضادهای ساختاری نظام ارتجاعي اش را حادتر کرد. به ويژه، گسترش عجيب داعش در خاورميانه که از فقر و فلاکت و آوارگی مردم عراق و سوريه تغذيه مي کند و با تکيه بر پيشروي های برق آسايش تبديل به نيرويی جذاب برای ده ها ميليون مردم فقير اين منطقه، از جمله مناطق محروم ايران شده است جمهوری اسلامی را به شدت به هراس انداخت.

کليت اين وضعيت باندهای حاکم در جمهوری اسلامی را به تکاپوی ورود به «جامعه ی ملل» کرده است تا هم جايگاه امن و مشروعی در ميان دولت های خاورميانه بيابد و هم از موهبات ورود سرمايه های بين المللی برای چاره کردن وضعيت اقتصادي اش برخوردار شود. اصول گرايان با قرارداد هسته ای تا بدان جا موافق اند که حاکميت رژيم جمهوری اسلامی را تضمين کند و امپرياليست ها آن را به عنوان قدرت مشروع منطقه ای به رسميت بشناسند. هر دو جناح به يک اجماع کلی رسيده اند که اين تفاهم هسته ای گام بزرگی در اين راه بوده است. اوباما نيز با صراحت اعلام کرد که «تغيير رژيم» در دستور کار آمريکا نيست.

بنا بر اين، اتخاذ رويکرد جديد را نمي توان «سر کشيدن جام زهر» از سوی حاکمان اسلامی دانست. اما خيلی زود ثابت شد که اين رويکرد برای جمهوری اسلامی «نوشدارو» نيز نيست. به طور مثال، حتا قبل از آنکه جوهر امضای پای تفاهم هسته ای خشک شود، عربستان سعودی و متحدينش با حمايت آمريکا در يمن وارد جنگ با حوثي ها که زير حمايت جمهوری اسلامی هستند شدند و جمهوری اسلامی را به چالش کشيدند. اوباما نيز اعلام کرد بخشی از «بسته ی» رابطه با ايران، تقويت نظامی دشمنان جمهوری اسلامی در منطقه برای ورود به جنگ های منطقه است. خود اين مساله به شدت برای هيئت حاکمه ی اسلامی تکان دهنده بود. زيرا خوب مي دانند که ضرورت بقای قدرت سياسی آنان را وارد در باتلاق جنگ های خاورميانه خواهد کرد و همين امر تضادهای طبقاتی و اجتماعی موجود را حادتر کرده و گسل های جديدی را در صفوف هيئت حاکمه ی جمهوری اسلامی باز خواهد کرد.

علاوه بر اين، وضعيت بي ثبات تناسب قوای ميان قدرت های امپرياليستی و افول موقعيت آمريکا به عنوان تنها ابرقدرت جهان و هم چنين به ميدان آمدن قدرت های بزرگی مانند چين و روسيه که مرتباً در سياست های آمريکا خرابکاری مي‏کنند تا منافع خود را پيش برند، اميدهای باندهای حاکم در ايران به داشتن حمايتِ يک کشور امپرياليستی باثبات و قوی را به نااميدی و استيصال تبديل کرده و به نگرش های مختلف در باره ی چگونگی حفظ نظام پا مي‏دهد.

 

ژست های مردم فريب، تبليغات دروغين

 

ورود جمهوری اسلامی به رابطه ی جديد با امپرياليسم آمريکا هيچ ربطی به منافع توده های مردم ندارد، همان طور که تخاصم ديرينه ی ميان جمهوری اسلامی با امپرياليسم آمريکا نيز تخاصمی با محتوای ارتجاعي، بي ارتباط به منافع توده های مرد و ضديت ميان دو قشر حاکمه ی ارتجاعی و نظام های استثمارگر و ستم گرِ آنان بوده است. توهم در اين مورد فقط به نظام جمهوری اسلامی و سرانش فايده مي رساند که بتوانند يک بار ديگر توده های مردم را گيج کرده و انرژی تغييرطلبِ آنان را به مجاری تحکيم سنگرهای خود هدايت کنند. همان طور که اطلاعيه ی حزب ما (نوامبر 2014) در مورد «قرارداد ژنو» که زمينه ساز تفاهم نامه ی هسته ای اخير بود اعلام کرد، «ژست های بادکنکی مذاکره کنندگان جمهوری اسلامی مانند ظريف که «ما به آن ها فهمانديم بايد با ما از جايگاه برابر حرف بزنند» فقط تبليغات بازاری يک تکنوکراتِ مرتجع جهان سومی است. ... در نظام سلسله مراتبی امپرياليسمِ جهاني، «جايگاه برابر» فقط به روابط آن شش قدرتی که در اجلاس ژنو بودند (يعني، آمريکا- بريتانيا- روسيه- فرانسه- آلمان- چين به علاوه ی ژاپن که در جلسه نبود ولی در زمره ی قدرت های بزرگ است) اختصاص دارد و دولت های کشورهای تحت سلطه مانند جمهوری اسلامي، ترکيه، پاکستان، عربستان و غيره به طور تبعی در اين نظام سازمان يافته و اداره مي شوند. مهم نيست که آيا سران اين دولت ها تيپ هايی مثل روحانی هستند يا احمدي نژاد؛ ژنرال السيسی مصری هستند يا اردوغانِ ترکيه. اين امر موضوعی آشکار است که اقتصاد جمهوری اسلامی را نهادهای اقتصادی نظام سرمايه داري  -  امپرياليستی از جمله صندوق بين المللی پول و بانک جهانی تنظيم کرده، شکل داده و جايگاه و عملکرد آن را در نظام اقتصادی جهان تعيين مي کنند. اما جمهوری اسلامی از نظر سياسی نيز اداره و کنترل مي شود. نهادهای سياسی مانند سازمان ملل و قطعنامه های آن (که طبق پيمان هسته ای ژنو، ايران متعهد به تحقق آن ها شده است) و مشخصاً همين نهاد 5+1 و قيموميتِ کشورهايی مانند روسيه و چين، رفتار سياسی جمهوری اسلامی را تنظيم و کنترل مي کنند. وابستگی دولت های تحت سلطه به اين يا آن قدرت بزرگ نيز بخشی از ساختار اداره ی جهانِ امپرياليستی توسط قدرت های بزرگ است. به طور مثال در اجلاس ژنو برخی از قدرت های بزرگ در مقام حامي/ قيمِ جمهوری اسلامی در جلسه بودند (روسيه و چين) و برخی ديگر در مقام مخالفِ آن. ميان اين قدرت ها بر سر کنترل کشورهای تحت سلطه رقابت است. اين تضادِ منافع اقتصادی و سياسی ميان قدرت های بزرگ است که به جمهوری اسلامی امکان آن را مي دهد که ظاهری «مستقل» به خود بگيرد و از آن برای قدرت نمايی در مقابل مردم ايران استفاده کند.»

 

 جنگ و نه صلح، فقر و نه رفاه

 

در پس «تفاهم هسته ای» نقشه های هولناکی برای خاورميانه کشيده مي شود که نه «صلح» بلکه جنگ های منطقه ای نامحدود؛ نه «رفاه و آينده» بلکه گسترش جا به جايي های جمعيتي، فقر، ستمگري های اجتماعي، بردگی زنان است. آغاز جنگ يمن که در فردای عقد تفاهم نامه ی هسته ای آغاز شد تنها طلايه دار دهشت هايی است که امپرياليست ها، دولت های منطقه و جمهوری اسلامی ايران برای مردم ايران و مردم منطقه در انبان دارند. شادی و سروری که در ايران، پس از امضای تفاهم نامه ايجاد شد نشانه ی توهمات خطرناک توده های مردم به جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا و نشانه ی اوج بي اعتمادی به قدرت خودشان است که برای مردم از بمب هسته ای خطرناک تر است.

تصور نادرستی در ميان عده ی زيادی از مردم رايج است که گويا اگر رابطه با آمريکا سر بگيرد، دموکراسی آمريکايی و رشد اقتصادی به همراه خواهد آورد. اين تصور همان قدر نادرست است که باور به «اصلاح» جمهوری اسلامی.برای زدودن خوش‏خيالی در مورد «توسعه‏ی اقتصادی» کافی است به وضعيت کشورهای مشابه ايران که زير تحريم نظامِ بين‏المللی هم نبوده‏اند نگاهی بيندازيم: «رشد اقتصادی در مصر و تونس بسيار بالاتر از رشد اقتصادی در بسياری کشورهای مشابه شان بود، با اين وجود فقر و فلاکت کارگران و روستاييان و ديگر زحمتکشان به موازات اين «رشد» بيشتر شده است. اقتصاد مصر از سال 1980 تا سال 2011 شاهد 5 درصد رشد سالانه بوده است. اين نرخ رشدی است که جمهوری اسلامی و بسياری از کشورهای تحت سلطه آرزوی آن را دارند، اما اقتصاد مصر در همين دوره همچنين شاهد نرخ بيکاری 50 درصدی و نرخ تورم 20 درصدی بوده است. اين فقر، زمين حاصل خيزی را برای رشد انواع نيروهای سياسی اسلام‏گرا – اخوان المسلمين، سلفي‏ها و عشاير اسلام‏گرا در صحرای سينا فراهم آورده است... واضح است که با لغو تحريم‏ها بخش‏هايی از اقتصاد مانند صنايع اتومبيل‏سازی و قطعه‏سازی رونق خواهند يافت اما اين صنايع فقط درصد کوچکی از کارگران را شاغل مي‏کنند. در توسعه‏ی اقتصادی آينده، بازهم بخش عظيمِ جوانانِ جويای کار در بي کاري، فقر و فلاکتِ حاشيه نشينی رها خواهند شد.... بزرگ ترين نيروی توسعه‏ی اقتصادي، ميليون‏ها پير و جوان کارکن جامعه است که کارکردِ نظامِ اقتصادی جمهوری اسلامي، با تحريم يا بدون تحريم، هميشه در حال نابود کردن آنان است. با لغو تحريم‏ها نه تنها منطق نظام اقتصادی جمهوری اسلامی تغيير نخواهد کرد بلکه با بي رحمی بيشتری کار خواهد کرد. در مقابلِ اين ماشينِ آدم خوار، راه چاره فقط يک چيز است: در ميان نيروی عظيم کارگر و بيکارِ اين کشور، اعم از افغانستاني، کُرد، ترک، فارس، بلوچ، عرب و ترکمن، جنبشی برای انقلاب به راه اندازيم تا متحدانه و زير پرچم انترناسيوناليسم پرولتری نه فقط برای رهايی مردم ايران بلکه در خدمت به رهايی پرولتاريا و خلق‏های خاورميانه و رهايی بشريت از چنگال نظام ستم و استثمار سرمايه‏داری بجنگند.» (روحانی گِيت* و خيال هايی از جنسِ هيچ؛ نکاتی پيرامون دور جديد روابط آمريکا و جمهوری اسلامی - از نشريه ی حقيقت شماره ی 65، مهر 1392)

روحانی در اولين سخنرانی خود در سازمان ملل (24 سپتامبر 2013) جمهوری اسلامی را متعهد کرد که به جنگِ آمريکا «عليه تروريسم» در خاورميانه خواهد پيوست. امروز نتيجه را مي بينيم. جمهوری اسلامی در سه جنگ خاورميانه ای درگير است: عراق، سوريه و يمن. ماجراجويي های جمهوری اسلامی برای حفظ نظام پوسيده اش، اين جنگ ها را به درون ايران نيز خواهد کشيد و اگر چنين شود، کشتار ميليونی مردم ايران و عراق در جنگ هشت ساله ی ميان جمهوری اسلامی و صدام حسين، در مقابل آن رنگ خواهد باخت.

برای عوض کردن معادلاتِ ارتجاعی و دهشتناک در ايران و منطقه راهی وجود دارد و اين تنها راه است: به راه انداختن جنبشی برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی زير رهبری برنامه و حزبی کمونيستی.تنها با پا گرفتن و گسترش آلترناتيو انقلابی در ميان قشرهای مختلف مردم و در اقصی نقاط کشور مي‏توان به چالش خطرناکِ اوضاع کنونی پاسخ گفت. سرنگونی جمهوری اسلامی و جايگزينی آن با دولت و جامعه‏ای کيفيتاً متفاوت نه تنها ضروری است بلکه ممکن است. زيرا نظام تئوکراتيک جمهوری اسلامی از همه طرف زير ضرب و فشار است. آن قدرت هايی که قرار است به کمکش بشتابند نيز خود بحران زده اند و صفوفشان پرآشوب است. بي ترديد همه ی اين ها هنوز دارای ذخاير قابل توجهی برای ترميم موقعيت خود و نظام شان هستند. آنان کادرهای مجرب و آبديده ی سياسی و ايدئولوژيک و نظامی و امنيتی و فنی دارند، آنان دارای قوای نظامی و امنيتی قوی هستند، آنان حتا در نگاه بخشی از مردم کشورهای خود مشروعيت دارند. اما اين ذخاير در شرايط تلاطماتی که هر گوشه ی نظام مشترک شان را در مي نوردد به سرعت در حال تهی شدن هستند. اين وضعيت را توده های مردم ايران و جهان نيز حس مي‏کنند. تضعيف و تزلزل آشکار جمهوری اسلامي، وضعيت نامعلوم اقتصادي، اوضاع متلاطم منطقه، ناآرامي های سياسی و اقتصادی در جهان گوش‏های زيادی را آماده‏ی شنيدن صدايی متفاوت کرده است، احساسِ ناگفته‏ای در ميان قشرهای مختلف جامعه در گشت و گذار است که بايد يک بار ديگر فعالانه سمت‏گيری کنند و به ميدان بيايند و برای «چيزی» فداکاری کنند. امکان و ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار دولتی نوين برای ساختن نظام اجتماعی سوسياليستی بايد در اذهان توده های مردم جا باز کند. بحران فراگير دشمنان فرصتی برای انقلاب است. تنها راه نجات مردم ايران و خاورميانه بلند کردن امواج انقلابی در هر گوشه برای دفن يک باره ی همه ی اين ها و خدمت بزرگ به بشريت و رهايی بشريت است.•

 

توضيحات

 

1- مهدی محمدی که از متخصصين هسته ای جمهوری اسلامی و از اعضای تيم مذاکرات هسته ای بوده است در تشريح راهکار هسته ای برای حفظ جمهوری اسلامی مي نويسد: «از بعد قطع نامه ی 1929 از اواسط سال 89 يک استراتژی عليه ايران شروع مي شود تحت عنوان استراتژی ترکيب گزينه های فشار ... اولين گزينه، ايجاد تهديد معتبر نظامی بود... گزينه ی دو ، تحريم های فلج کننده، تحريم هايی با هدف خالی کردن خزانه ی ايران. ... گزينه ی سوم عمليات اطلاعاتي، عمليات اطلاعات پايه در ايران...يعنی ترور، خرابکاری و حمله ی سايبری.ما در حال حاضر در معرض سهمگين ترين عمليات اطلاعاتی از ابتدای انقلاب تا حالا هستيم. ما يک مقطعی فقط اول انقلاب ترور و خراب کاری در ايران داشتيم و ديگر نداشتيم. الان سرويس های اطلاعاتی کشورهای غربی اتاق عمليات مشترک دارند در باره ی برنامه ی هسته ای ايران از حملات ويروسی به تأسيسات ما، تا کشتن دانشمندان ما وسط خيابان های تهران ... چهارم ارتباط گيری با جرياناتی در داخل ايران برای احيای جريان فتنه، اين ها گزينه های فشارند. ... مشکلات اقتصادی ما زير 30 درصدش مربوط به تحريم ها است. ما مي توانيم با تحريم ها زندگی کنيم. همين حالا که نفت ما تحريم است، بانک مرکزی ما تحريم است، ما يک بشکه نفتِ نفروخته در نفت کش هايمان نداريم. يک بشکه نفت نفروخته نداريم به قيمت هم فروختيم زير قيمت نفروختيم. مشکل اقتصادی برای تحريم ها نيست....الان روسها انگيزه دارند که موضع آمريکا را تعديل کنند. چينيها انگيزه دارند. آلماني ها خيلی انگيزه دارند، انگيزهشان از روسها و چينيها هم بيشتره، چون مي خواهند همکاری اقتصادی بکنند. بحران دارند، منطقه ی يورو در حال زمين خوردن است و بدون اقتصاد آلمان حتماً يورو زمين خواهد خورد. ... اين جمع بندی راهبردی که طرف مقابل الگوی رفتارش فقط زمانی تغيير مي کند که حس کند ما تحت فشار تغيير نمي کنيم، واقع بينانه ترين جمع بندی است. بقيه ی جمع بندي ها واقعی نيست. يعنی با تاريخ پرونده ی هسته ای ايران ما تطبيق ندارد. ...اگر ما ديد کوتاه مدت داشته باشيم و فقط مقطع کنونی را ببينيم، از نظر اقتصادي، ضرر، از نظر سياسي، هزينه و از نظر امنيتی تهديد به همراه داشته است برای ما. اما حقيقت آن است که اگر اين روند مقاومت ما ادامه پيدا کند، نه تنها اين هزينه ها جبران مي شود، بلکه در آينده جايگاه ما از منظر اقتصادي، سياسی و امنيتی ارتقای چشم گيری پيدا مي کند که قابل مقايسه با اين هزينه ها نخواهد بود....فناوری هسته ای فقط بحث توليد انرژی نيست. فناوری هسته ای در ارتقای قدرت ملی کشور تأثير مهمی دارد. ... مهم ترين دستاورد هسته ای شدن يک کشور بالا بردن وزن سياسی آن کشور در معادلات بين المللی است. مخصوصاً در مورد جمهوری اسلامی ايران که نقطه ی کانونی مبارزه ی مستضعفين و مستکبرين است، اين امتياز بسيار ضروری به نظر مي رسد. بنابراين اين دستاورد استراتژيک را بايد اهم دستاوردهای هسته ای شدن ايران اسلامی دانست. (فناوری هسته ای ميوه ی مقاومت)

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در