Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 69  چهارشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۸ برابر با ۱۷ جولای ۲۰۱۹       
زن اثیری و الهه ی مادر در جهان اوجالان

 

«ژنولوژی»: زن اثیری و الهه ی مادر در جهان اوجالان

 

 

 

این نوشتار فصلی از کتابی است که در نقد خط سیاسی - ایدئولوژیک حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک PKK) و حزب حیات آزاد کردستان (پژاک PJAK) و به طور مشخص افکار و عقاید اوجالان نوشته شده است و در دست انتشار می باشد. این کتاب حاصل کار جمعی و مشترک رفقای حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست) است. با توجه به وقایع سیاسی روز و اهمیتی که این وقایع برای جنبش کردستان و مردم منطقه ی خاورمیانه دارد، یک  فصل از این کتاب که به طور مشخص به مساله ی زنان در اندیشه ی اوجالان اختصاص داشته به صورت جداگانه انتشار می یابد. ....

 امید بهرنگ - شهریور 1393/آگوست 2014

Behrang1384@yahoo.coom

 

گزیده: متن کامل نوشته ی زیر در وب سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در دسترس است.

 

مقدمه 

 

نقش و حضور پررنگ زنان در صفوف پ.ک.ک و ایضاً پژاک و حزب اتحاد دمکراتیک کردستان سوریه و تمامی تشکل های تابع آنان، برای همه ی  کسانی که مدافع رهایی ملت کرد و رهایی ستم دیدگان و استثمارشوندگان این منطقه هستند درخور توجه است. این حضور از یک سو حاصل تأثیر مبارزات عادلانه ای است که پ.ک.ک ابتکار عمل آن را در دهه ی 80 و 90 میلادی در دست داشت، از سوی دیگر و مهم تر از آن بیان تغییرات عظیم اقتصادی اجتماعی ای است که در چند دهه ی اخیر در ترکیه و به طور کلی در منطقه ی خاورمیانه و جهان صورت گرفته و موجب به میدان آمدن زنان به عنوان نیروی انفجاری قدرتمند در عرصه ی مبارزه شده است. به علاوه نشانه ی آن است که هر آنجایی روابط عقب مانده به  زور بر مردم تحمیل شود میل به پیشرفت صد چندان خواهد بود.

تاریخاً جنبش های ملی کرد در قرن بیستم به دلیل آغشته بودن به افکار فئودالی و عقب مانده مانع از حضور فعال زنان در این جنبش می شدند. زنان پشتِ جبهه ی جنبش محسوب می شدند و آزادی شان جایگاهی در این جنبش نداشت و با حضور زنان در صفوف مبارزه ی مسلحانه مخالفت می شد. «پیشمرگه» مرد بود و پیشمرگایتی مفهومی مردانه. تنها پس از انقلاب 57 ایران و جنگ مقاومت ده ساله در کردستان، به طور قسمی حضور زن در جنبش کردستان برجسته شد. نیروهای کمونیست و انقلابی در جنبش کردستان ایران در درهم شکستن این سنت های عقب مانده نقش مؤثری ایفا کرده و توانستند تا حدی افکار و عقاید مردسالارانه در این زمینه را به چالش کشند.

اما به طور کل رابطه ی جنبش های رهایی بخش ملی (تحت رهبری نیروهای غیر پرولتری) و ایدئولوژی ناسیونالیستی با مساله ی رهایی زنان دوگانه بوده و هست. از یک سو ظهور این جنبش ها موجب بیداری سیاسی زنان می شد و آنان را به عرصه ی مبارزه ی اجتماعی می کشاند، از سوی دیگر حد و مانعی برای ایفای نقش زنان و فرآیند رها شدن آنان ایجاد می کرد. علت اساسی این امر افق و برنامه ی تنگ و بورژوایی این جنبش ها بود. به علاوه طرح مساله ی زن به شکل فشرده ای روابط اجتماعی عقب نگاه داشته شده در میان ملل تحت ستم را عریان می کرد - روابطی که از مناسبات ملت ستم گر و ستم دیده جدا نبوده و جزئی از عملکرد ستم ملی است. مضافاً از نظر اغلب ناسیونالیست ها انگشت نهادن بر شکاف میان زن و مرد به معنای ایجاد شکاف در ملت است؛ همان گونه که اغلب ناسیونالیست ها مبارزه ی طبقاتی در میان ملت خود را انکار می کنند، طرح مساله ی زنان را نیز عامل تفرقه در میان ملت خود می دانند و اغلب با این توجیه که انگشت نهادن بر عقب ماندگی ها و ستم های خاص و جاری در میان ملت تحت ستم، موجب سوءِ استفاده  ملت ستم گر و دولت مرکزی می شود موانع جدی بر سر طرح مساله زنان به وجود می آورند. این امر نه  تنها موجب جدایی جنبش های ملی از دیگر جنبش های اجتماعی خواهد شد بلکه مانع شرکت همه جانبه  ی زنان خود ملت ستم دیده در این جنبش ها می گردد. هراندازه افکار ناسیونالیستی به افکار فئودالی بیشتر آغشته باشد، این موانع عریان تر و بی رحمانه تر اعمال می شوند و هر اندازه افکار ناسیونالیستی اشکال مدرن تر و بورژوایی تری به خود می گیرد، تناقض میان ناسیونالیسم و مساله ی زن برجسته تر می شود. اما امروزه دیگر کسی نمی تواند بر نقش زنان در مبارزه چشم فروبندد. حضور این نیروی اجتماعی در صحنه ی مبارزه برای رهایی ملی «خطرات» خود را در بردارد. چراکه پتانسیل آن را دارد که چارچوب و افق سیاسی ناسیونالیستی را از هم بگسلد. زمانی که زنی اعلام کند من قبل از اینکه کُرد باشم زن هستم – تناقض امر رهایی زن با ناسیونالیسم را تقویت می کند.

به طور عینی و تاریخی افق ناسیونالیستی و شکل گیری دولت های ملی نه  تنها به رهایی زنان منجر نشده بلکه فقط شکل ستم بر زن را تغییر داده است. ملت، شکل تاریخاً معینی است که جوامع انسانی به خود گرفته اند که در آن باید همه ی گروه های اجتماعی مشخصاً طبقات (و همچنین زن و مرد) به سازش و وحدت با طبقه ی بورژوازی برسند و پروسه ی همگونی سیاسی و اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، دینی و اخلاقی و زبانی و روانی بخش های مختلف جامعه آغاز شود. وحدت و همگونی ای که اجباراً بر پایه ی نفی و سرپوش گذاشتن بر تضادهای طبقاتی و جنسیتی صورت می گیرد. پایه ی اصلی این همگونی سلطه ی آشکار مجموعه ی طبقه ی بورژوا بر جامعه است. بین مفهوم «ملت» و روابط مالکیت رابطه ای مستقیم موجود است. تمامی دولت – ملت های مدرن بر پایه ی مالکیت خصوصی شکل  گرفته اند و ادعای مالکیت را با ایده ی سرزمین ملی پیوند زدند. چشم انداز این دولت – ملت ها همواره هم تراز و یکدست کردن جامعه و برپایی قلم رویی بود که هر وجب خاکش و هرگونه روابط اجتماعی اش - از خصوصی ترین تا عمومی ترین روابط میان انسان ها – به  وسیله ی قوانین مشترکی که توسط روابط تولید کالایی رقم می خورد، تعیین می شود. محرک های نظام اقتصاد سرمایه داری (که مبنای آن تولید و مبادله ی کالایی گسترده است) به گونه ای است که هر «تفاوتی» را تبدیل به تمایزات اجتماعی و سلسله  مراتب اجتماعی ستم گرانه (بالادست و فرودست) می کند. بر پایه ی این محرک ها رفتار جنسیتی، زندگی خانوادگی و هنجارهای جنسی از نو قالب ریزی می شوند، به گونه ای که به طور مدام ایدئولوژی، حیثیت و نزاکت اخلاقی ملت، تولید و بازتولید شود و دولت پدرسالار به طور قطعی کنترل بر زندگی اجتماعی و رفتار جنسی زنان (به طور مشخص تولید مثل) را تحت اختیار و وظایف خود قرار می دهد.(1)

علت تناقض میان ناسیونالیسم و مساله ی زنان در بدطینتی یا ضد زن بودن ذاتی این یا آن رهبر ناسیونالیست یا حزب بورژوا ناسیونالیست نیست، بلکه در واقعیت مادی ای به نام ملت و روابط اجتماعی ای است که ناسیونالیست ها از آن برخاسته و بر آن تکیه  دارند. به طور عینی مبارزه برای رهایی زنان یعنی فراتر رفتن از افق و اهدافی که مُهر مالکیت خصوصی بر آن خورده است، درصورتی که رهایی ملی و ناسیونالیسم در نهایت، ماندن و درجا زدن در سطح این افق و اهداف است. تأکید بر رهایی زنان به معنای عریان کردن آن روابط تولیدی اجتماعی است که اصولاً ناسیونالیست ها قادر به گسست از آن نیستند.

باوجود اینکه رهایی از ستم ملی و اصل دمکراتیک برابری ملل و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدایی خواستی عادلانه بوده که باید برای آن مبارزه کرد. مبارزه علیه ستم ملی یک جبهه ی مهم از جنگ علیه کلیت نظامی است که این ستم گری را با کارکرد خود و سیاست های عامدانه اش بازتولید می کند. اما این مبارزه به لحاظ تاریخی امری محدود است و در تحلیل نهایی حتی برای روشن کردن مسیر از میان برداشتن نابرابری ملی و ستم گری ملی نیز کافی نیست و بسیار ناتوان تر از آن است که جهانی را نشان دهد که در آن جامعه ی بشری با تقسیم به ملل، تقسیم به طبقات و ستم جنسیتی رقم نخورده باشد. در نتیجه نه تنها تناقض میان رهایی زن و ایدئولوژی ناسیونالیستی قابل حل نیست بلکه رهایی زن با تکیه به این ایدئولوژی قابل تصور نیست.

 

*****

 

کتاب مانیفست آزادی زن در سده ی بیست و یکم ترجمه و تلخیصی است از کتابی ترکی به قلم عبدالله اوجالان که توسط پژاک انتشار یافته است.(2) این کتاب تلاشی است برای پاسخ دادن به تناقض تاریخی میان رهایی زن و ناسیونالیسم. کتاب به زعم خود با تحلیل تاریخی – جهانی از مساله ی زن تلاش دارد راه  حلی برای رهایی زنان کُرد ارائه دهد و با برجسته کردن اهمیت نقش زنان در تاریخ و در کردستان و افشای مردسالاری در دوره های تاریخی مختلف می کوشد رنگ و بویی «زنانه» به رهایی ملت کُرد داده و بین رهایی زن و ناسیونالیسم آشتی ایجاد کند.

کتاب شامل چند تز و راه  حل اساسی است که عبارت اند از:

یکم: «خلق کرد برای تاریخ نقش مادری و گهواره ایفا کرد» (ص 86)

دوم: «سرشت بشر سرشتی زنانه بود و به دلیل انحراف از این سرشت دیگر زن بااراده ی ذاتی و هویت خود وجود ندارد» و «با بازگشت به گوهر زن می توان به شکل گیری مجدد انسانیت یاری رساند» (ص 165)

سوم: « نیاز به قرارداد اجتماعی میان زن و مرد است تا نهاد خانواده دمکراتیزه شود.» (ص 209)

چهارم: برای رسیدن به این هدف، زنان پ.ک.ک باید «اصل میهن پرستی و پایبندی به زادگاه را به عنوان نخستین اصل ایدئولوژی رهایی زن بپذیرند» (ص 174) و در وهله ی اول با میهن خود ازدواج کنند و تا زمانی که از نابرابری ها و زشتی و پلیدی هایی که این نابرابری ها به وجود آورده گسست نکرده اند بهتر است از برقراری رابطه ی جنسی با مردان همرزم خود دوری گزینند.

این تزها و راه  حل ها در این کتاب و برنامه ی سیاسی حزب کارگران کردستان در هاله ای از اسطوره سازی ها، احکام دلبخواهی، اندرزهای اخلاقی و برجسته کردن تجربه ی شخصی اوجالان در رابطه با زن و اشاره به برخی معضلاتی که پ.ک.ک در زمینه ی سازمان دهی زنان در صفوف خویش با آن رو به رو بوده، به  هم  بافته شده اند. تکه هایی از واقعیات تاریخی و حقایقی که تاکنون توسط اندیشمندان مارکسیست و غیر مارکسیست و فمینیست و غیر فمینیست کشف شده، برای توجیه این تزها مورد استفاده قرار گرفته است. همچنین برخی حقایق اثبات  شده در زمینه ی شکل گیری ستم بر زن به راحتی و بدون هیچ تحقیق و استدلال علمی و روش نظام مند مورد انکار قرار می گیرند. قطعاً این روش التقاطی و استفاده از یک سری تحقیقات علمی برای پوشاندن خط واقعی این جریان دشواری هایی برای نقد همه جانبه و دقیق تفکر اوجالان در زمینه ی زنان فراهم می کند. با این  وجود تلاش می کنیم به هسته ی اصلی این تزها و راه  حل ها بپردازیم.

 

از خاک سومر تا خاک مادر!

 

از نظر اوجالان تاریخ تمدن بشر از سومر (بین النهرین) آغاز شد و او معتقد است که این ناحیه محل زیست کردها و اجداد اولیه ی کردها بوده است.

... اوجالان به اعماق تاریخ می رود تا به کردها ثابت کند که چرا «کردها پویاترین خلق عصر نوسنگی و آفریننده ی بزرگ ترین انقلاب اجتماعی مبتنی بر کشاورزی و دامپروری بودند» (مانیفست آزادی زن ص 87) او به نبش قبر تاریخ خاورمیانه می پردازد تا به کردها غرور ملی بدهد و بگوید: «گنجینه ها جایی که گم شده اند بازیافت می شوند» (همانجا ص 85) و از آن این نتیجه را بگیرد که «آیا زندگی کنونی در جغرافیایی که زادگاه بشر، سرآغاز تمامی مبانی بشریت، بانی روند تکامل اجتماعی انسانی است، زیبنده ی عظمت تاریخی 15 هزارساله آن می باشد؟» (همانجا ص 108)

اوجالان اسطوره سازی از خاک سومر را با اسطوره سازی از خاک مادر و نقش زنان سومری در هم می آمیزد تا هویتی نمادین شکل دهد. ازنظر او این زنان سومری - به عنوان اسلاف زنان کُرد - بودند که نقش تعیین کننده ای در بنیان گذاری تمدن سومر و به طور کلی روند تکامل اجتماعی انسان داشتند. به باور اوجالان زایندگی زن، رفتار مادرانه و روحیه ی تعاون برای نگهداری فرزند نقش تعیین کننده ای در گذر انسان از دوره ی توحش به انسان اجتماعی داشت، زنان نه  تنها خالق زندگی بودند بلکه تولید کننده ی آلات و ابزار مورد نیاز دوام زندگی و مبدع انقلاب نوسنگی (انقلاب در کشاورزی و دامپروری) نیز بوده اند. ...

از نقطه نظر اوجالان، زن از طبیعت پاک و بی غشی برخوردار بود و «دفاع و نگهداری زن از کودک او را از سایر جانداران متمایز ساخت و زن با توسعه ی رنج و احساس مادریتی که داشت توانست روحیه ی جمعی و تعاون را بنیان بگذارد. در حالی  که مرد وحشی بود و اسیر غرایز جنسی. زن، جامعه را تشکیل داد و تهیه ی غذا را فرا گرفت، آتش را کشف کرد و زندگی اشتراکی را توسعه داد و نیروی مشترک به وجود آورد. این زن بود که مرد را به گروه های همبسته ی زنان و فرزندان راه داد و توانست غرایز حیوانی جنس مرد را به کنترل در آورد. زن، قوی بود و کامل، در مقابل مرد ضعیف بود و نقشی ناقص در زندگی و اجتماعی شدن داشت» (مانیفست آزادی زن ص 13)  

این تصویری تقلیل گرایانه و سطحی از تاریخ تکامل انسان و جوامع انسانی است و کاملاً در تضاد با دانش انباشت شده ی بشر در این زمینه قرار دارد. تقلیل تکامل پیچیده ی تاریخِ جوامع انسانی به خصوصیات طبیعی این یا آن جنس است. قطعاً نرینگی و مادینگی «میمون - انسان» اولیه و ویژگی های تولید مثل در این نوع از پستانداران تأثیرات معینی بر چگونگی شکل گیری تجمعات اولیه ی این نوع طبیعی داشت. برای مثال مؤلفه هایی چون نیاز به زمان طولانی تر برای حفظ و رشد و پرورش کودک در نوع انسان، محدودیت ها در تأمین غذا بر وابستگی متقابل دو جنس به یک دیگر و گرد آمدنشان به دورهم بی تأثیر نبود.(3) اما همان گونه که انگلس و بعدها دیگر دانشمندان علم تکامل و بیولوژی اثبات کردند آنچه عامل اصلی اجتماعی شدن بشر بود نه خصوصیات طبیعی این یا آن جنس بلکه کار و عملِ کار کردنِ انسان بود. این کار بود که نقش تعیین کننده ای در گذر از میمون به انسان ایفا کرد. (4) هر دو جنس درگیر پروسه ی کار مشترک اجتماعی بودند. تأثیر نقش های طبیعی (نرینگی و مادینگی)  در این گذار بسیار محدود بوده و مفاهیمی چون مردانگی و زنانگی اساساً در پروسه ی تکامل روابط اجتماعی میان انسان ها شکل گرفتند.

علاوه بر این در تصویرسازی تاریخی اوجالان از مساله ی زنان، تصویری وارونه و غیرواقعی از زندگی طبیعی انسان اولیه ارائه داده می شود. زندگی طبیعی حیواناتی مانند شیر مدل قرار داده می شود نه میمون هایی که از همان ابتدا درگیر نوعی زندگی جمعی - طبیعی بوده اند. گویی مرد همان شیر نر ایزوله و منفردی بوده که در اطراف شیر ماده و توله هایش می چرخید و هر از گاهی برای تغذیه و جفت گیری به آن ها نزدیک می شد. تا زمانی که جنس ماده همراه با فرزندانش و ماده های دیگر تشکیل اجتماع داده و اجازه ی ورود نرها به درون جمع خود را می دهند و با کنترل غرایزشان، آن ها را رام کرده و در نهایت مُهر انسانی بر آن ها می زنند. این مدل و الگوی تاریخ طبیعی توسط اوجالان انتخاب می شود تا زنان را از نقطه  نظر طبیعی و ذاتی برتر از مردان نشان دهد. محدودیت این تئوری نادرست، رجحان دادنِ طبیعت زنانگی بر روابط اجتماعی است حال  آنکه پژوهش های علمی – تاریخی ثابت کرده اند که روابط اجتماعی نقش اساسی در تعیین نقش های جنسیتی داشته است.

در تئوری مورد نظر اوجالان مادریت زن تقدیس می شود تا زایندگی زن با زایندگی خاک یکسان گرفته شود تا بین «مادر خاک» و «مادر طبیعت» پلی زده شود و به اصطلاح «یک ایدئولوژی زنانه ی بسیار ریشه دار و مرتبط با گوهر انسان و خاک» آفریده شود. (مانیفست آزادی زن ص 167) ایده ی «خاک – مادر» نقش محوری در این ایدئولوژی به اصطلاح «زنانه» دارد. خاکی که مقدس و زنی که الهه است. توانایی خاک در نو شدن و محصول دهی است و توانایی زن در زایش فرزند است. خاکی که کشت می شود و زنی که کشتزار است و بذر انسان در آن کاشته می شود. از گوهر خاک است که گوهر سرزمین زاده می شود و همه  چیز در چارچوب آن معنا می یابد و از خاک سومر است که خاک مادر زاده می شود. «مادر خاک» با «مادر طبیعت» پیوند می یابد تا مفهوم «سرزمین مادری» ساخته شود. مفهومی که نقش مرکزی در تمامی ایدئولوژی های ملی گرایانه داشته و دارد. شاید بتوان به ناسیونالیسم رنگ و لعاب «زنانه» زد اما ماهیت اساساً مردانه ی این ایدئولوژی را نمی توان تغییر داد. در این به  اصطلاح «ایدئولوژی زن محور» نیز همانند تمامی ایدئولوژی های ناسیونالیستی که تاکنون فرموله و تدوین  شده اند، از ملت به عنوان مادر یاد می شود و بر این باورند که این زنان هستند که حاملان نمادین «هویت و شرف جمعی» می باشند. «ارزش والای مادر و مادریت» جنبه ی مهمی از این ایدئولوژی را تشکیل می دهد. این امر با برساخته ی مرکزی ناسیونالیستی «خانه و خانواده» هم سو است. خانه و خانواده ای که توسط روابط جنسیتی معین شکل  گرفته و سازنده ی «ذات» فرهنگ ملی است و به نوبه ی خود شیوه ی زندگی ملت را نسل  اندر نسل تعیین می کند. تاریخاً در این نماد و روایت ملی گرایانه همواره به مردانی نیاز است که به دفاع از «سرزمین مادری» و زنان ملت که «خلوص» و «زایندگی» ملت را به شکلی نمادین بیان می کنند، برخیزند. به همین دلیل از مردها خواسته می شود همان گونه که خود را فدای زن و فرزندانشان می کنند، فدای سرزمین مادری نیز بکنند. بی جهت نیست که در بسیاری از فرهنگ های ملی تصویر از یک زن - غالباً یک مادر - روح جمع را می نمایاند. در انقلاب بورژوایی فرانسه در 1789 تصویر زن، نماد میهن و شمایل ملت بود، زنی که مظهر زایش ملت است. زن حتی نماد انقلاب بود درحالی که قانون اساسی برخاسته از آن انقلاب، زنان را در کنار مهجورین و دیوانگان قرار داد و از حق رأی و دخالت در سرنوشت سیاسی خود و کشور و دیگر مطالبات حقوقی عمومی انقلاب محروم کرد تا خصلت کاملاً مردانه ی ملت – دولتِ بورژوایی تضمین شود.

اما خط اوجالان پیرامون مساله ی زنان می کوشد در فرم متفاوت باشد به این معنا که این بار از زنان خواسته می شود که پرچم دار فداکاری میهن پرستانه و نجات تمدنِ «باستانی» کردستان و کُرد شوند. در ادامه خواهیم دید که این فرم زنانه است که بر محتوی مردانه می چربد یا برعکس محتوی مردانه است که فرم زنانه را دربند و اختیار خود خواهد گرفت.

 

سرشت برتر زنانه یا سرشت مادرانه!

 

سرشت زنانه و مختصات آن چیست؟ پاسخ رهبری پ.ک.ک به این پرسش، «مادریت» است. مادریت هم در مفهوم طبیعی یا بیولوژیکی آن و هم در مفهوم نقش اجتماعی آن: در مفهوم بیولوژیک مادریت یعنی زایندگی و در مفهوم اجتماعی یعنی توسعه ی رنج و احساس مشترک زنانه ای که سرچشمه ی عواطف نوع  دوستانه، روحیه ی جمعی و همیاری اجتماعی است.(5) از  نظر آنان برتری سرشت زن نسبت به مرد در این است که زن به طبیعت و ذات طبیعت نزدیک تر است. در دستگاه فلسفی اوجالان هر کس به طبیعت و به ذات کیهانی و ذات اخلاق نزدیک تر باشد به حقیقت نزدیک تر است و قادر است بهتر به هوش کیهانی گوش بسپارد.(6) ویژگی طبیعی زن و امتداد این ویژگی به عرصه ی اجتماع، هر دو امتیازی برای زن محسوب می شود که موجب برتری ذات یا گوهر زن بر ذات یا گوهر مرد است. اوجالان می گوید که بهترین دوران زندگی بشر، «عصر الهه های مادر یا عصر طلایی زن بود زیرا این عصر با طبیعت زن رقم خورد ... این طبیعت زن بود که عدالت حقیقی را به وجود آورد و این طبیعت زن بود که صلح طلب بود و در تضاد با جنگ و روند طبقاتی شدن جامعه قرار داشت.» (مانیفست آزادی زن ص 11) از سوی اوجالان چنین وانمود می شود که چنین «کشفیاتی» جدیدند و سنتز تازه ای از تئوری های فمینیستی و تئوری های زیست شناختی بوده و بیانگر گسست وی از افکار «مدرنیته ی کاپیتالیستی» نسبت به مساله ی زنان است.

تا آنجایی که به دیدگاه های مختلف فمینیستی بر می گردد اوجالان از میان پیامبران جرجیس را انتخاب کرده است. شاخه ای از فمینیست ها که با ایده ی «برتری طبیعت زن بر مرد» و تکیه  بر «فضایل زنانه» و ابعاد مادری خواهان تأمین حقوق ویژه برای زنان بوده اند. این تفکر در اواخر قرن 19 میلادی شکل گرفت و باوجود آنکه داعیه ی حمایت از حقوق زنان را داشت اما به برداشت «طبیعت گرا» و سنتی از تفاوت میان زن و مرد کمک کرد. این شاخه ی فکری با تمایز گذاری میان زن و مرد از زاویه ی حقوقی، تا حدی موجب پیشرفت مفهوم برابری در برخی جزئیات حقوق مربوط به زنان شد. مانند به رسمیت شناختن حقوقی که باید به زن در دوره ی حاملگی یا نگهداری از کودک تعلق گیرد. اما در حیطه ی سیاست کلان مبلغ اصلاح طلبی بود. از همان ابتدا برخی از طرفداران این نحله ی فکری که پیوندهایی با مسیحیت داشتند تلاش کردند با تأکید بر سرشت معنوی زن دنبال پاک کردن «آلودگی های» عمومی جامعه باشند. درک آنان از جامعه همچون خانه بود که زن پاک و پاکیزه نگهش می دارد به همین دلیل باور داشتند که «اگر زنان وارد حکومت شوند آن را تطهیر می کنند» و «زنان اگر وارد سیاست شوند آن را می پالایند». «با تکیه به زنانگی غریزی زن و فضایل والای اخلاقی زنانه» می توان با افراط گری های مردانه مقابله کرد». چنین تئوری هایی عملاً به جای مبارزه ی رادیکال برای کسب برابری بر برداشت های سنتی تر از تفاوت ها تأکید می کردند و از این طریق به حفظ اخلاقیات سنتی یاری می رساندند.(7) خواننده در ادامه بیشتر با نمونه های دفاع از اخلاقیات سنتی توسط اوجالان آشنا خواهد شد. استفاده ی اوجالان از افکار این شاخه ی فمینیسم برای دفاع از «حقوق ویژه ی زنان» نیست بلکه برای اثبات «مادریت» به عنوان سرشت ازلی و ابدی زن است. این دیدگاه نه  تنها منطبق بر درک علمی از تاریخ انسان و جوامع انسانی نیست بلکه اساساً بازتاب دیدگاهی مردسالارانه و نسخه ای دیگر از نظرات بورژوایی در مورد زن است که مبتنی بر «طبیعت گرایی» و «ذات گرایی» است.

مشکل تئوری سرشت برتر زنانه صرفاً در ناتوانی اش در توضیح این ستم خاص نیست بلکه در امتیازی است که به تفکر رایج بورژوایی می دهد که زن را با «طبیعت زن» و «نقش طبیعی زن» باز می شناسند. تفکر رایجی که روابط اجتماعی را به نوعی کیفیت ذاتی در طبیعت بشر ربط می دهد. حال  آنکه هیچ ذات تغییر ناپذیری وجود ندارد و تاریخ مدام شاهد تغییر این کیفیت بوده و به  عبارت  دیگر آنچه مدام در حال تغییر است، درک آدمیان از خودِ مقوله ی انسان و ماهیت بشر است. درکی که پا به  پای رشد تکامل اجتماعی بشر تغییر یافته است. برای مثال حتی درک از مقوله ی مادر و مادریت هم امری ثابت و ایستا نبوده است. درک انسان و انتظارات انسان از مادر و مادریت پا به پای تکامل اجتماعی اقتصادی جوامع تغییر کرده است. زمانی، رابطه ی مادر و فرزندی بر اساس رابطه ی خونی یا ژنتیکی تعریف می شد اما امروزه شاهد آن هستیم که مدام از نقش این رابطه ی خونی و ژنتیکی برای تعریف مادر و فرزندی کاسته می شود. در دوره ی مادر تباری رابطه ی زن با توانایی اش در زایش و رابطه اش با کودک به گونه ای دیگر بود، نه کنترلی بر زاد و ولد بود و نه تفاوت چندانی بین فرزندان جوامع کمونی گذاشته می شد. در دوران امروز زن می تواند تصمیم به بچه دار شدن یا نشدن بگیرد (هرچند چنین حقی هنوز تام و تمام به رسمیت شناخته نمی شود) اما سرنوشت زن چنان با کودک گره  خورده که این رابطه به اهرمی برای سرکوب زن و تولید و بازتولید موقعیت فرودست زن بدل شده است. حتی اگر افرادی مانند اوجالان باور داشته باشند که زن به دلیل نزدیکی به طبیعت، نقش ویژه ای را در جامعه بر عهده دارد، این باور و ایمان هیچ تأثیری در عوض کردن موقعیت اجتماعی کنونی زن نخواهد داشت. در تفکر فلسفی اوجالان هر آنچه طبیعی است، نیک و مفید است. این همان تفکری است که فیلسوفان عصر روشنگری با تکیه بدان نابرابری میان زن و مرد را به دلیل خصایل طبیعی شان توجیه می کردند.(8) اوجالان مدعی گسست از «مدرنیته ی کاپیتالیستی» است و مارکسیسم را به دلیل آنکه از این «مدرنیته» گسست نکرده مورد انتقاد قرار می دهد اما خود وی هسته ی اساسی تفکر بورژوایی «طبیعت بشر» را نه  تنها حفظ می کند بلکه با تقلب بدان رنگ و لعاب زنانه می زند و با آن مدعی رهایی زنان می شود!

بازگردیم به ستایش اوجالان از وجه طبیعی و اجتماعی مادریت. بر خلاف نظرات و تصورات اوجالان، توان باروری زن نه یک نعمت است و نه یک لعنت. بلکه بیان یک محدودیت عینی است که طبیعت به بشر تحمیل کرده است. تکامل طبیعی بین دو جنس به گونه ای رقم خورده که زن مجبور است بار اصلی تولید مثل را به دوش بکشد. قطعاً زمانی انسان با پیشرفت علم و فنّاوری می تواند بر این محدودیت طبیعی فائق آید و زن را از تبعیت از این تقسیم  کار طبیعی برهاند و وظیفه ی تولید مثل از جانب زنان به امری کاملاً اختیاری و داوطلبانه بدل شود. در نتیجه اگر این تقسیم  کار طبیعی میان دو جنس در زمینه ی تولید مثل خصلت ازلی داشته، به هیچ وجه خصلت ابدی ندارد. این واقعیت که به لحاظ زیست  شناختی زنان بچه می زایند، مبین هیچ سرشتی نیست. این سرشت را جوامع مبتنی بر مردسالاری به زنان تحمیل کرده اند. جامعه ای که پیشاپیش فرض می گیرد که زایش (و همچنین پرورش فرزند) خصوصیت و محور اصلی زندگی زن است. هرگونه تمجید از این سرشت و ابدی دانستن آن در ذات خود مردسالارانه است و مانع از آن خواهد شد که بشر در آینده بر این محدودیت های طبیعی غلبه کند چرا که آن را ضرورت اجتناب  ناپذیر طبیعت می داند.(9)

اما مردسالاری اوجالان زمانی عریان تر و کریه تر می شود که او مادریت در بُعد اجتماعی را نیز بر سرشت ویژه ی زن می افزاید. این سرشت که شاخصش از نظر اوجالان «توسعه ی رنج و احساس مشترک زنانه و عواطف نوع  دوستانه و همیاری» است اساساً بر پایه ی نقشی است که زن در مراقبت از کودک بدان دست  یافته است. این رابطه با کودک است که «گوهر زنانه» را در زن نهادینه می کند. گوهری که تکلیف آن مانند ساخت ژنتیک انسان از پیش تعیین  شده است.

اوجالان تمایزی میان قابلیت طبیعی بچه دار شدن و نقش اجتماعی مادر قائل نیست. کیش مادری یکی دیگر از برساخته های جامعه ی مردسالار است و در تمام ایدئولوژی های بورژوایی به عنوان ذات و جایگاه اجتماعی زن تعریف می شود. این کیش، مادری را هویت اصلی و مشغولیت عمده ی زن می داند. زنان چون بچه می زایند، بچه داری هم خواهند کرد و این امر غریزی است. حال آنکه چیزی به نام «غریزه ی مادری» موجود نیست. این «غریزه» را فرهنگ مسلط جامعه القا می کند و قابلیت مادری کردن را به زنان آموزش می دهد و مادر شدن را به عنوان نقشی طبیعی و مطلوب جا می زند. به واقع زنان از نظر اجتماعی و فرهنگی برای ایفای نقش مادری تربیت می شوند. هیچ «ذات، سرشت و غریزه»ای در کار نیست.

سیمون دوبووار فمینیست مشهور می گوید: «مادریت به صورت کنونی به راستی زنان امروز را به برده بدل می سازد و خطرناک ترین دامی است که بر سر راه تمامی زنانی که می خواهند آزاد و مستقل باشند، زندگی خود را اداره کنند، استقلال اندیشه داشته باشند و به شیوه ی خود زندگی کنند گسترده شده است.» (درآمدی جامع بر نظریه های فمینیستی ص 331) مادری نقشی است که راه زن را برای دست یابی به آزادی سد می کند. از نقطه نظر تاریخی مادریت به شکلی که در جامعه ی مردسالار نهادینه  شده درست همان چیزی است که زنان باید خود را از قید و بند آن رها سازند. در نظام سرمایه داری پایه های عینی و امکان مادی این امر فراهم  شده است. نیاز به جهشی آگاهانه و رادیکال است تا زنان بتوانند خود را از نقش مادری رها کنند به گونه ای که زنی که خواهان بچه است نیاز به باردارشدن نداشته باشد یا زنی که باردار است مجبور نباشد بچه را خودش بزرگ کند و اساسی تر از همه عملکرد مادری و خانه داری کاملاً اجتماعی شود.

 

از ذات خبیث مرد تا نظام طبقاتی!

 

وجه دیگر «نظریات جدید» اوجالان در مورد مساله ی زنان این است که در مقابل سرشت برتر زنانه، این مرد بود که ذاتاً خبیث بود و مشکل از آنجایی آغاز شد که نظامِ مادر تبار نتوانست خود را نوسازی کند و ایدئولوژی زنانه به وجود آورد، در نتیجه «مرد حقه باز، نیرومند، صاحب سنت شکارگر» دست  به  کار می شود و آرام  آرام تمام فوت  و فن های تولیدی که زنان مبتکرش بودند را فرا می گیرد و چون در به کارگیری آهن و خیش مهارت بیشتری به خاطر روحیه ی شکارگری و جنگ طلبی داشت، زن را از عرصه ی تولید کنار می گذارد و الهه ی مقدس را به زیر می کشد و خود را خدا – شاه اعلام می کند. پس  از آن است که زن به عنوان اولین طبقه ی تحت ستم در تاریخ شکل می گیرد و به اولین مستعمره تبدیل می شود و اوجالان با سناریوی فوق نتیجه می گیرد که این امر خود بستر مناسبی برای ایجاد جوامع طبقاتی می شود. (مانیفست آزادی زن ص 45)

اما این تصویری است وارونه از تکامل جامعه ی انسانی. تصویری که امیال، حس و روح و روان یک جنس را – آن هم با نگاه و معیارهای امروزی - جایگزین تجزیه و تحلیل علمی و همه  جانبه از واقعیت مادی زندگی اولیه ی بشر و محرک های درونی آن می کند. چنانکه در فصول پیشین و در نقد تصویرسازی تاریخی اوجالان گفتیم تجمعات اولیه ی بشری که هنوز در اسارت قهر طبیعت و محدودیت و کمبود منابع برای تأمین زندگی قرار داشتند، به گونه ای نقشه مند تصویر می شود که گویی اراده ی آگاهانه ای از جانب مردِ حقّه باز و حسود به جریان می افتد که زن را از مقامش سرنگون کند. با این دیدگاه فشار خود به خودی نیروهای قدرتمند دیگر – ازجمله تفاوت های بیولوژیکی واقعی که مبنای تقسیم  کار طبیعی و اولیه بوده و همچنین تفرقه و حتی آنتاگونیسم غیر طبقاتی که میان کمون های اولیه بر سر منابع و امکانات زندگی وجود داشت نادیده گرفته می شود و مهم تر از آن پروسه ی شکل گیری مازاد اولیه و تصرف آن  که مبنای تقسیم جامعه به طبقات بوده از صحنه ی تاریخ حذف می شود. آردی اسکای بریک (Ardea Skybreak) بیولوژیست و فعال حزب کمونیست انقلابی آمریکا در کتاب از گام های اولیه تا جهش های بعدی (1984) می نویسد:

به دلیل تفاوت های بیولوژیک در زمینه ی تولید مثل و نگهداری از نوزاد، تقسیم  کار اولیه بین زن و مرد در جوامع اولیه ی بشری اساساً غیرقابل  اجتناب بود. این تقسیم  کار می توانست به یک رابطه ی ستم گرانه حداقل به شکل نهادینه شده ی امروز تکامل نیابد. اما از سویی دیگر دارای بذرهای روابط ستم گرانه بین زن و مرد بود که با تغییر در فعالیت های تولیدی جوامع بشری متفاوت و وزنه ی نسبی ای که انواع مختلف فعالیت تولیدی پایه ای به خود گرفتند و همراه با آن ظهور مازاد انباشت شده ی تفاضلی و در پی آن تغییرات در دیگر روابط اجتماعی و روابط مالکیت، به روابط ستم گرانه کامل جهش کرد.(10)

اگر ماتریالیستی به تاریخ نگاه کنیم، آنچه از نظر اوجالان نقطه ی قوت «سرشت برتر و طبیعی زن» – یعنی مادریت و نگهداری از کودک - شمرده می شود در واقع بذری بود که روابط ستم گرانه را در خود نهفته داشت. هرچند این بذر بدون تغییر و تحولات اساسی دیگری که در نحوه ی زندگی تولیدی بشر صورت گرفت نمی توانست به بار نشیند. تاریخ اولیه ی بشر بدون اینکه اراده ی آگاهانه ی مرد یا زن بر آن حاکم باشد به این شکل رقم خورد. شاید می توانست به گونه ای دیگر تکامل یابد اما عملاً این گونه رقم خورد.(11)

اوجالان اصرار بر این دارد که همزمانی ستم بر زن و شکل گیری طبقات را انکار کند و زنان را به عنوان اولین طبقه ی تحت ستم تاریخ مطرح کند. (مانیفست آزادی زن ص 30) زمانی انگلس به درستی همزمانی ظهور این دو نوع ستم را نشان داد. تأکید بر این همزمانی – موضوع روز و سال و ماه نیست بلکه تأکیدی بر این مساله است که ستم بر زن و شکل گیری طبقات را نباید به صورت دو پروسه ی جدا از هم تصور کرد. اوجالان زنان را به مقام یک طبقه ارتقا می دهد تا تئوری مارکسیستی طبقات را زیر سؤال ببرد.(12)

بر پایه ی تحقیقاتی که اسکای بریک در کتابش صورت داده می توان گفت رشد ابزار تولید بر مبنای انباشت دانه های خوراکی پدید آمد و در این زمینه زنان در جوامع «گرد آورنده – شکارچی» در برابر جوامع «شکارچی – گرد آورنده» نقش مهمی ایفا کردند و به این معنا کارشان در انباشت مازاد نقش داشته است. اما با اسارت گرفتن برده ها بود که مساله ی مازاد به معنای واقعی شکل گرفت و این سؤال بزرگ طرح شد که چه کسانی یا گروهی این مازاد اجتماعی را کنترل می کنند. پروسه ی پیچیده ای شکل گرفت که مؤلفه های زیادی را در برمی گرفت. از جمله بیولوژی زن (نقش تعیین  کننده در تولید مثل و اجبارات دوران حاملگی و نگهداری از نوزاد) گرایش به این را به وجود آورد که زنان درگیرِ کار ِگردآوری دانه ها شوند. احتمالاً نقشی که مردها می توانستند در تنازعات بین جوامع اولیه بر سر به دست آوردن برده ها بر عهده بگیرند، متفاوت از زنان بود. اما ادغام مجموعه ی این پروسه ها بود که نقش مهمی در شکل گیری همزمان ستم بر زن و ظهور طبقات و مالکیت خصوصی (به معنای کنترل بر مازاد) داشت. به این معنا شرایط جوامع اولیه ی بشر که جنبه ی مهم آن تقسیم کار طبیعی بین دو جنس بود، بدون به وجود آمدن مؤلفه ی دیگری، یعنی ظهور طبقات و مالکیت خصوصی، به ستم بر زن پا نمی داد. زیرا آن تقسیم کار اولیه میان جنس مؤنث و جنس مذکر تقسیم کاری نبود که از خصلت ستم گرانه و استثمارگرانه برخوردار باشد. استقرار چارچوب نظام طبقاتی و مناسبات طبقاتی لازم بود تا این تفاوت تبدیل به تمایز اجتماعی شود و هر تقسیم  کاری تبدیل به روابط قدرت بالادست و فرودست و مشخصاً پیدایش نظام مردسالاری شود.

آردی اسکای بریک همچنین تأکید می کند که عواملی به جز نقش مشخص زنان در بازتولید و تقسیم طبیعی کار لازم بود، تا ستم بر زن را نهادینه کند. نیاز به قواعد، آیین ها و قوانین سامان مند بود تا ستم بر زن - نه به معنای ستم بر افراد زن بلکه زنان در کلیت خود - به ظهور برسد. دولتی باید شکل می گرفت تا نیروی کار زنان به طور کلی و به طور مشخص توان شان در تولید مثل را تحت کنترل مرد درآورد.

تنها با تکیه به روش علمی تحلیل تاریخ یعنی ماتریالیسم تاریخی است که می توان ظهور ستم بر زن را بر مبنایی درست و واقعی توضیح داد. مارکس و انگلس بودند که برای نخستین بار نشان دادند ستم بر زن محصول و نتیجه ی تغییر در خصلت سازمان اجتماعی بشر است. خصلت سازمان اجتماعی بشر، در هر مقطع از تاریخ در نهایت توسط سطح رشد نیروهای تولیدی و روابط تولیدی منطبق بر آن تعیین می شود. مارکس و انگلس تعصبات اجتماعی زمانه ی خود را درهم شکستند و اثبات کردند که موقعیت تبعی زن هیچ ربطی به «سرشت» زنانه یا احکام الهی که نظم امور را تعیین می کند، ندارد. امروزه قطعاً این ماتریالیسم تاریخی با جذب دست آوردهای جدید دانش فمینیستی در مورد تاریخ می تواند و باید کامل تر شود. اما طنز ماجرا این است که اوجالان با تئوری «برتری های ذاتی زنانه» تصویری تخیلی از تاریخ ارائه می دهد. تصویر تخیلی که بیشتر به کار تقویت ایده آلیسم و خلق مذهب جدید می آید تا رهایی زنان. اوجالان با این شگردهای «نظری» می خواهد وانمود کند که مساله ی زنان ربطی به طبقات ندارد و نباید دنبال راه حل طبقاتی برای رهایی زنان بود. در مقابل نظر اوجالان باید گفت درست است که ستم بر زنان شامل زنان همه ی طبقات (با درجات متفاوت) می شود و به این معنا ستمی ورای طبقات (یا همگانی) است اما راه حل آن در جامعه ای که به طبقات تقسیم  شده یک راه حل کاملاً طبقاتی است. امروزه بدون درک علمی از سوخت و ساز جامعه و درک درست از موقعیت طبقه ای که نقش استراتژیک در تولید و بازتولید نظام دارد - یعنی پرولتاریا - نمی توان راه حلی برای رفع تمامی ستم های جاری در جامعه – از جمله ستم ملی و جنسیتی - ترسیم کرد. اوجالان تلاش دارد خصلت «همگانی» ستم جنسیتی را به خصلت «همگانی» ستم ملی گره زده و به خیال خود راه حل طبقاتی را دور بزند. حال  آنکه به طور عینی ستم طبقاتی با ستم جنسیتی درهم  آمیخته و نمی توان آن ها را از یکدیگر جدا کرد. ستم بر زن، ستم ملی، تبعیض نژادی، جنگ های ویران گر میان مرتجعین، نابودی محیط زیست و هزاران فاجعه ی بشری دیگر، همه محصول کارکرد یک نظام مشخص یعنی نظام طبقاتی است. لاجرم، راه خلاص شدن از همه ی این ها در نابودی کلیت این نظام یعنی در محو هم  زمانِ تمایزهای طبقاتی، تبعیض های جنسیتی، ستم ملی و به طور کلی محو کلیه ی ستم های اجتماعی و همچنین محو افکاری است که توسط این تمایزها شکل  گرفته و از آن محافظت می کند. این راه به ناگزیر یک  راه حل طبقاتی است. برای ترسیم راه رهایی زنان در عین  حال که لازم است نقش بیولوژی زن به رسمیت شناخته شود؛ همچنین لازم است این واقعیت مهم نیز به رسمیت شناخته شود که بیولوژی منبع اساسی ستم بر زن نیست. انسان ها زن و مرد به دنیا نمی آیند بلکه زن و مرد می شوند. زن و مرد دو مقوله ی اجتماعی هستند و نه بیولوژیک. یعنی بیولوژی در چارچوب روابط تولیدی معینی به کار گرفته  شده است. این روابط تاریخاً تکامل  یافته و در جوامع مختلف و در اعصار مختلف با ظهور جامعه ی طبقاتی اشکال مختلف به خود گرفته اند و به طرق خاصی تقسیم طبقاتی و ستم و استثمار – از  جمله ستم جنسیتی - را تجسم بخشیده اند. هرچند همه ی آن ها از نظر روابط ستم گرانه و استثمارگرانه مشترک هستند.

با تصوراتی مبنی بر «سرشت برتر زنان نسبت به ذات خبیث مردان» نه می توان پروسه ی پیچیده ی شکل گیری ستم بر زن را توضیح داد و نه راه  حلی واقعی برای رفع این ستم ارائه داد.

 

از الهه ی مقدس تا زن فاحشه ی شهری!

 

اسطوره پردازی اوجالان از زن همچنان ادامه دارد هرچند که به عرش رساندن زن چندان دوام نمی یابد. از نظر وی پس  از آنکه از منزلت زن در جوامع اولیه کاسته شد، زن به صورت یکی از ابزارهای اساسی انحطاط مردان مورد استفاده قرار گرفت. طبق حکایت تاریخی وی «به دلیل آنکه تمدن سومری از ریشه هایش جدا گشت، به انحراف کشیده شد. تمدن امروزی بر تمدن نوسنگی غالب شد. پدیده ی کاهن – شاه شکل گرفت، پرستش گاه ها به عنوان رحم اصلی جامعه ی نوین ایجاد شدند. کاهنان با حیله گری جامعه را به اطاعت خود و زن را به اطاعت مرد وا داشتند. کاهنان دخترانی را برای پرستش گاه ها برگزیده و آن ها را مورد آموزش قرار دادند تا به صورت مؤثرترین ابزار در شکار مردانِ جامعه ایفای نقش کنند. اولین توطئه ی پلید بدین شیوه چیده می شود و برای اولین بار در پرستش گاه ها نیروی فوق العاده ای به  نظام رذیلانه میان دو جنس داده می شود. این سیستم بعدها در پرستش گاه به صورت اولین فاحشه  خانه ی عمومی در  می آید.» (مانیفست آزادی زن ص 30) «کردهای نخستین در نظام برده داری سومر، با استفاده از جنسیت زن به انحطاط کشیده شده و همدست [نظام برده داری] گردانیده شدند ... کُردِ آزاد جامعه ی کمون اولیه از راه این دخترانِ پرستش گاه، در اندک زمانی از کوهستان به پایین آورده شده و به شهر عادت داده می شود.» (همان جا ص 102) «خائنان از طریق جنسیت زن در شهر به پستی کشانده می شوند.» (همان جا ص 103)

بر اساس این تصویرسازی تاریخی جعلی است که اوجالان به نقش منفی رابطه ی جنسی می رسد. زن از سرشت خود دور می شود و به عاملی برای تباهی جامعه بدل می شود. از آن  پس است که زن در دیدگاه اوجالان با توجه به تجربه ی زندگی شخصی اش هم جذاب است هم ترسناک؛ هم زیبا است هم خطرناک؛ هم عامل خیانت است هم پلیدی و با توجه به موقعیت بردگی اش می تواند به عامل جاسوسی بدل شود.(13) از نظر اوجالان «دلیرترین مرد کُرد همین که پای زن به میان می آید محو  شدنی است.» (همان جا ص 122) تنها با از میان بردن زنی که بی هویت و پوچ شده و از وطن و جامعه بریده و به پست ترین شیوه وابسته به مرد است، می توان زندگی را معنادار کرد و با نگرش فلسفی «زنِ اعتلا یافته ی کُرد، مرد رشد یافته ی کُرد است»، مرد را متحول کرد و تفکر «زن کلاسیک – که مساعدترین شرایط برای ساختن مرد جعلی فراهم آورده است» را از میان برد. (همان جا ص 123)

این جملات به ظاهر نقد مردانگی است ولی در جوهر خود برخورد ابزارگرایانه به زن است. دیدگاهی که زن را برای اعتلای مرد و هر دو را برای اعتلای ملت کُرد می خواهد. زنی که از نو باید آفریده شود تا ملت ساخته شود. عملاً نقد از موقعیت کنونی زن در هاله ای از اخلاقیات سنتی در مورد رابطه ی جنسی بافته و فرموله می شود. در ادامه به ویژگی های «آفرینش» زن جدید و معنای بازگشت به «سرشت زنانه» و همچنین کارکرد اجتماعی امروزی ممنوعیت برقراری رابطه ی جنسی در صفوف پ.ک.ک و پژاک خواهیم پرداخت.

مساله بر سر دیدگاهی است که زن را یا مقدس می داند یا فاحشه. جوهره این دیدگاه، مردسالارانه است. زن از مجموعه ی شبکه ی روابط سیاسی اقتصادی اجتماعی و فرهنگی مشخص جدا می شود و بر مبنای اخلاقیات سنتی مبتنی بر «نقش طبیعی زن» و «نقش ویژه ی مادری» مورد ارزیابی قرار می گیرد. این اخلاقیات که خود را در لوای آفرینش دوباره ی زن پنهان می کند به اهرمی برای سرکوب زنان و مشخصاً سرکوب رابطه ی جنسی بدل می شود. این اخلاقیات سنتی با اظهاراتی در مورد هم جنس گرایی تکمیل می شود. از نظر اوجالان هر رابطه ی جنسی که خارج از رابطه ی زن و مرد باشد غیرطبیعی و انحرافی است. او می نویسد «صاحبان بازار بین المللی به زنانی که شغل فحشا را برگزیده اند اکتفا ننموده اند، بلکه به منظور کسب سود بیشتر با تشویق های خود پدیده ی هم جنس بازی و همو  سکسوالیته را هم پدید آورده اند.»، «بحران و انحراف جنسی شیوع یافته و یکی از نتایج آن بیماری ایدز – که به سرعت در زنان و مردان شیوع می یابد – است.» (مانیفست آزادی زن ص 59 و 60) علت اصلی مخالفت بسیاری از جمله اوجالان با پدیده ی هم جنس گرایی، ایدئولوژیک است، زیرا این پدیده به طور عینی به تفکرات سنتی که رابطه ی جنسی را فقط در چارچوب تولید مثل و دگرجنسی پذیرا هستند، ضربه می زند.(14)

این اخلاقیات سنتی با امتیازاتی که اوجالان به اخلاقیات دینی به ویژه اسلام و رفتار محمد نسبت به زنان می دهد به اوج می رسد. ازنظر اوجالان «روابط محمد با خدیجه در واقع بیانگر انقلاب زن است.»؛ «حضرت محمد کسی است که بیش از همه در برخورد با زن عشق به خدا را بازتاب داده است. در آن دوران پیشرفته ترین شخص می باشد. این نوع عشق ورزی که بعدها فراموش گردید در واقع با توجه به شرایط آن دوران به نحوی، متعالی ساختنِ زن و خانواده می باشد. فاصله بین عشق الهی و عشق به زن چندان زیاد نیست.»؛ «حضرت محمد به زنی که در چنین ساختار اجتماعی بدوی به دیده ی دردسر و مایه ی حقارت نگریسته می شود ارزش داد، این را در ازدواجش با زنان عشایر و اقشار مختلف متجلی ساخت.» (مانیفست آزادی زن – ص 44 و 45 و 46) یا در جای دیگری می خوانیم «هستند کسانی که می گویند چرا محمد به این تعداد زن عقد کرده است؟ من می گویم که کار خوبی را انجام داده است. حتی اگر چندین زن دیگر را نیز به عقد خود در می آورد، کار اشتباهی نبود. چون می توان او را به عنوان یکی از عاشقان بزرگ قلمداد نمود. با زنان همانند کودکان رفیق و یار بود. شخصیتی دمکرات بود من این موارد را قبول را دارم». (رهبریت و خلق ص 144) این اظهاریه های خود افشاگر به قدر کفایت افکار و اخلاقیات پدرسالارانه و مردسالارانه ی اوجالان را آشکار می کند. تحقیقات و ارزیابی های علمی و مبتنی بر اسناد تاریخی و نه استنادهای گزینشی و پیشداورانه نشان می دهد که اسلام از آغاز دینی پدرسالارانه بود و با سرنگونی خدایان زن، خانواده ی مردسالار را نهادینه و تثبیت کرد.(15) می توان نشان داد که شخصیت محمد در ازدواج های بی شمارش چگونه فشرده ی عقاید و افکار مردسالارانه اش نسبت به زنان بود. می توان ثابت کرد که هیچ عنصر رهایی بخشی نسبت به زنان حتی در آن دوره ی تاریخی در اسلام وجود نداشت.

واقعاً حیرت آور است که اوجالان چگونه می تواند مدعی آزادی زن باشد و در همان حال مروج «انقلابی»بودنِ نقشِ پیامبر اسلام در رابطه با زنان! اینجا است که دُم خروس آشکار می شود و معلوم می شود که صحبت از آزادی زن کُرد برای اوجالان صرفاً کارکردی ابزاری دارد و همچنین تعریف و تمجید از صدر اسلام در رابطه با زنان و چند همسری ناشی از سیاست پراگماتیستی اوجالان و ملاحظات سازشکارانه و مصلحتی وی برای ایجاد ائتلاف سیاسی با اسلام گرایان ترک و سران عشایر کُرد و به طوری کلی سازش با افکار و عقاید عقب مانده ی دینی حاکم بر جامعه ی ترکیه است. اما مساله هرگز به این محدود نمی شود و مشکل اصلی، جوهره ی اخلاقیات سنتی است که اوجالان مدافع آن است. اخلاقیاتی که به راحتی قادر است خود را با هرگونه رفتارهای مردسالارانه در شرایط مقتضی هماهنگ و همساز کند و تمامی ادعاهای پر سر و صدا در مورد آزادی زن را به زیر سؤال برد.

اوجالان زنان را بر سر دوراهی «الهه ی مقدس» یا «فاحشه ی شهری» قرار می دهد و از آنان می خواهد که به ایفای نقش اسطوره ای خود بپردازند. حال  آن که زن اثیری، زن اسطوره ای یا الهه ی مقدس پاک و مطهری موجود نیست. هرگونه تغییر واقعی و مادی در وضعیت زنان از دل همین جامعه و همین زنان واقعی باید بر خیزد. از دل همین روابطی اجتماعی ای که زن را زن کرده است، پتانسیل یکی از عظیم ترین انقلاب های تاریخ بشری رخ می نمایاند. معمولاً این مردان هستند که در ذهن خود دنبال زن اسطوره ای یا اثیری هستند، مدلی از زن را الگوی خود و جامعه قرار می دهند که نهایتاً به کار تحقیر و سرکوب زن واقعی می آید. چرا که همواره می توانند زنان را به دلیل نرسیدن به موقعیت الگویی که واقعی و قابل  دسترس نیست مورد سرزنش قرار دهند. این جزیی مهم از ایدئولوژی ناسیونالیستی است که تاریخاً از – حافظه ی مذکر، تحقیر مذکر و امید مذکر - مرد متعلق به ملت ستم دیده نشأت می گیرد. به قول سیمون دوبووار غالباً آنچه مردان از زنان طلب می کنند چیزهایی است که خود ندارند. مردان این کار را با پیش گذاشتن الگوی زن آرمانی در برابر زنان واقعی انجام می دهند، مشکلی که این الگوهای زن آرمانی ایجاد می کنند آن است که کمابیش در تمامی آن ها گویی زن وظیفه دارد که خود را فدای مرد کند. اوجالان نیز از زن کُرد می خواهد با بازگشت به «ذات اسطوره ای و مقدسش» به وظیفه ی خود یعنی اعتلای مرد خود و ملت خود یاری رساند. این امر با اهداف سیاسی وی نیز منطبق است. او با خلق زن اسطوره ای و اثیری می خواهد پتانسیل انقلابی زنان در کردستان را به سمت ایدئولوژی ناسیونالیستی و پروژه ی ملت سازی اش منحرف کند. او نمی خواهد جنبش زنان با خواسته های زمینی و مشخص در کردستان شکل گیرد چون آن را در مقابل ناسیونالیسم پدرسالارانه اش می بیند.

برای مثال اوجالان تحت عنوان اینکه « فمینیسم به نام استقلال، خود را از مشکلات جدا می کند» (مانیفست آزادی زن ص 62) مخالف کاربرد اصطلاح فمینیسم است و واژه ی ژنولوژی (زن شناسی) را به جای آن پیشنهاد می کند. یعنی ایده ها، دانش و جنبشی که تاریخاً برای رفع نابرابری میان زن و مرد به وجود آمده را نفی می کند. مساله ی اصلی فمینیسم نقد و مبارزه علیه تبعیضات جنسیتی است در حالی  که «ژنولوژی» تمرکز را از روی این رابطه برمی دارد و توجه را به خصوصیات خود زن – یا به تعبیر اوجالان «گوهر و ذات زن» جلب می کند تا آن را به خدمت ناسیونالیسم در آورد. جدل بر سر لغت نیست، جدل بر سر آن است که مساله ی زن یک مساله ی اجتماعی و مربوط به سلسله  مراتب ستم گرانه در جامعه است یا مربوط به «گوهر زن». اتخاذ واژه ی «ژنولوژی» تلاشی است برای نادیده انگاشتن جنبش تاریخی زنان و دستاوردهایش؛ جنبشی که به فمینیسم معروف شده و هنوز الهام بخش مبارزات زنان و مردان آزادی خواه در جهان است.

 

از آزادی زن تا ممنوعیت رابطه ی جنسی!

 

پ.ک.ک با برقراری رابطه ی جنسی میان مردان و زنان در صفوف خود مخالف است. اوجالان در یکی دو مصاحبه و مشخصاً کتاب مانیفست آزادی زن تلاش می کند این امر را به صورت رهایی زن کُرد جلوه دهد. از نظر او دلایل چندگانه است؛ ولی دلیل عمده قداست اخلاقی رابطه ی جنسی است.(16) از نقطه  نظر رهبری پ.ک.ک «غریزه ی جنسی جهت تداوم حیات است یک محصول خارق العاده ی طبیعت است که بایستی قداست داشته باشد. اما انحصارگری مرد و سرمایه، زنان را چنان آلوده نموده که این استعداد خارق العاده ی طبیعت را به یک نهاد تولید کالا نظیر «کارخانه ی زاد و ولد» آن  هم با پست ترین وضعیت متحول ساخته است»؛ «بی گمان صاحب فرزند شدن از زن ماهیتاً پدیده ای مقدس است.» (مانیفست تمدن دمکراتیک – ج 1 ص 71) و اینکه «زن  و شوهری رابطه ای پلید است. شوهر شدن بسیار پلید است. کلمات دخترم یا زنم گوش خراشند» (چگونه باید زیست؟ - جلد 1، ص 91)

دوری جستن از رابطه ی «پلید» زناشویی به ظاهر برای ممانعت از بردگی زن است. ولی باید لایه به لایه ظواهر را کنار زد تا به عمق مساله رسید. تا آنجایی که به تاریخچه ی این مساله بر می گردد می توان گفت پ.ک.ک نیز مانند بسیاری از جنبش های مسلحانه ای که در دهه ی هشتاد میلادی در گوشه و کنار جهان به راه افتادند و توانستند زنان را به صفوف خود جلب کنند با حل مشکل رابطه ی میان زن و مرد رو به رو شدند. زیرا همان روابط و افکار جامعه به درون این جنبش ها راه یافت. از یک سو حضور زن در صفوف مبارزه ی مسلحانه افکار و عقاید سنتی را به زیر سؤال برد از سوی دیگر ضرورت تبیین نگرش و رویکردی نوین نسبت به رابطه ی میان زن و مرد و حتی تشکیل خانواده را به وجود آورد. هر یک از این جنبش ها یا ارتش های مبارزه جو بر اساس طرز نگرش خود نسبت به مساله ی ستم بر زن و تبارز آن در روابط جنسی و خانوادگی، خود را ملزم به برقراری نظم و انضباط و حتی مقررات خاصی کردند. هر جریان سیاسی طبقاتی ای با توجه به دیدگاه های عمومی و اهداف سیاسی جنگش به حل این مساله می پردازد. هرچقدر افکار هدایت کننده ی جنگ پیشروتر و اهداف سیاسی جنگ انقلابی تر باشد حل این موضوع به شیوه ی صحیح تری امکان پذیر است. بحث و بررسی انتقادی تجربه های مثبت و منفی بسیاری از جنگ های انقلابی و جنبش های آزادی بخش مسلحانه در گذشته ی دور و نزدیک در برخورد به مساله ی زنان از اهمیت زیادی برخوردار است. از جمله تجربه ی مثبت سازمان دهی مشترک زنان و مردان در جنگ خلق پرو و نپال، علی رغم اینکه هر دو به دلایل متفاوت در نیمه ی راه ایستادند.(17)

شیوه ای که پ.ک.ک برای حل این معضلات برگزیده صرفاً پاسخگویی به ضرورت های پیش پای سازمان دهی مبارزه ی مسلحانه نیست. بلکه نمایانگر دیدگاه این جریان به ویژه نسبت به مساله ی زن است. سازمان دهی جداگانه زنان و مردان رزمنده و ممنوعیت ازدواج و رابطه ی جنسی خود عرصه ای است برای کاربست دیدگاه اوجالان نسبت به مساله ی زن. برای پاک نگه داشتن زن و مرد است که باید از ازدواج و رابطه ی جنسی دوری جست. از دید او «اگر دو تن را که باهم ارتباط دارند به حال  و روز خود بگذاری در اولین فرصت یا می گریزند یا به خیانت کشیده می شوند.» (چگونه باید زیست؟ ص 95) او خواهان سازمان دهی جداگانه ی مردان و زنان در صفوف نیروی نظامی پ.ک.ک است. اما محرک این «جدا سری» آزادی و رهایی زنان نیست. او مخالف ازدواج رزمندگان است چون معتقد است موقعیت رزمندگان همانند بردگان است. «بردگان حق ازدواج نداشتند. مادامی  که در وضعی بدتر از بردگان هستید، نمی توانید رهایی یابید و حق ازدواج و چیزهایی از این قبیل نخواهید داشت.» (همان جا – ص 199) البته رهایی هم مفهومی جز آزادی سرزمین ندارد. «نمی توانی در جایی که دشمن آن را وجب  به  وجب اشغال کرده آشیانه بسازی»،  «احتیاج به آزاد کردن یک منطقه ی کوچک دارید و از خطر دور بمانید. در غیر این صورت جستجوی ارضای راه های غریزه ی جنسی خیانت است زیرا به بی ارادگی می انجامد.» (همان جا – ص 93)

مشخص نیست چرا ارضای غریزه ی جنسی در میان رزمندگان به بی ارادگی منجر می شود. اوجالان با نفی رابطه ی جنسی می خواهد تعلق دو جنس به یکدیگر را زیر سؤال ببرد تا تعلق به سرزمین و ملت برجسته شود. البته این بار این زن است که در درجه ی اول و قبل از هر چیز باید برای آزادی ملت فداکاری کند. زن کُرد خود را باید بسوزاند و در وهله ی اول با میهن خود ازدواج کند (مانیفست آزادی زن ص 151) تا ملت کُرد رها شود. هدف آفرینش مجدد زن است، زنی که با تکیه و بازگشت به سرشت طبیعی خویش، خود را پاک می کند، مرد را پاک می کند و ملتی پاک و پاکیزه و نو را شکل می دهد. رهایی زن به رهایی ملت گره خورده است. با رهایی ملت کُرد است که به زن وعده ی آزادی داده می شود. تمام تعریف و تمجیدها از «سرشت برتر زنانه» به دلیل انجام این وظیفه ی تاریخی است نه رهایی زن. حقیقت ماجرا زمانی آشکار می شود که بازتاب اجتماعی این ممنوعیت اخلاقی – تشکیلاتی در جامعه ی کردستان روشن شود.

واضح است که رهنمودهایی چون ممنوعیت رابطه ی جنسی میان افراد تا زمان رهایی ملت کرد از هیچ پایه ی عینی برخوردار نیست. حتی در صفوف پ.ک.ک هم نمی توان وفاداری همه را به چنین تصمیماتی تضمین کرد، جامعه که جای خود را دارد و کسی تن به اجرای چنین فرمان هایی نمی دهد. اما اعلان این ممنوعیت در صفوف پ.ک.ک پیامی مشخص است برای جامعه ای که در آن در سطح گسترده ای افکار و عقاید عشیره ی، فئودالی و اسلامی در قالب «ناموس پرستی» غالب است - به ظاهر متناقض می آید اما واقعیت دارد. این ممنوعیت نوعی امتیاز دادن به روابط فئودالی و نیمه فئودالی است که به شکل فشرده ای در کردستان در ارتباط با زنان اعمال می شود، همچنین نوعی خاطرجمعی دادن این حزب به افکار و عقاید عقب مانده ی جاری در جامعه ی کردستان است. پیام این است: نگران نباشید! در صفوف پ.ک.ک و پژاک ناموس دخترانتان حفظ خواهد شد! «چرا دخترمان را به دست فردی بی اخلاق بسپاریم و یا چرا یک نوجوان عاقل خود را قربانی یک دختر هرزه کنیم؟ ما هم به اندازه ی یک خانواده حیثیت داریم.» (چگونه باید زیست؟ ص 198)

این است کارکرد و بازتاب سیاسی - اجتماعی این تصمیم! و سؤال این است که آیا تحت رهبری این افق و اندیشه، زنان کُرد به آزادی دست خواهند یافت؟

 

از رهایی زن تا بازسازی خانواده!

 

تمام ادعاهای اوجالان و پ.ک.ک مبنی بر آزادی و رهایی زن به بازسازی خانواده ختم می شود. از همه  چیز می توان چشم پوشید به جز خانواده. طبق ایدئولوژی اوجالان زن را باید از نو آفرید، مردانگی را باید برانداخت، رفتارها و اخلاقیات را از نو باید تعریف کرد اما خانواده یعنی ساختار اساسی که بردگی زن در آن نهادینه  شده را نمی توان دست زد. از نظر اوجالان «خانواده نهاد اجتماعی نیست که از آن گذار صورت بگیرد اما می تواند متحول گردد.» (مانیفست تمدن دمکراتیک جلد 3 ص 107) تحول به این معنا که زنان از چنان احترام و توانی برخوردار شوند تا خانواده ی معنادار ایجاد شود. «از ادعای مالکیت بر روی زن و فرزند دست برداشته شود و روابط مبتنی بر قدرت سرمایه (همه ی نوع آن) در مناسبات زناشویی ایفای نقش ننماید ... ایده آل ترین رویکرد جهت هم زیستی زن – مرد رویکردی است که در پیوند اخلاقی و سیاسی، فلسفه ی آزادی را سرلوحه قرار می دهد. خانواده ای که در این چارچوب دگرگونی یابد، سالم ترین ضمانت جامعه ی دمکراتیک و یکی از روابط بنیادین تمدن دمکراتیک خواهد گشت. زناشویی طبیعی، مهم تر از زناشویی رسمی است. طرف ها باید همیشه آماده ی پذیرفتن حق زندگی مجردی یکدیگر باشند .... تا زمانی که زنان که احترام و توان عظیمی کسب ننمایند، واحدهای بامعنای خانواده ایجاد نخواهد شد.» (مانیفست تمدن دمکراتیک جلد 3 - ص 107) برای دستیابی به «واحدهای بامعنای خانواده» هم کافی است مهر سرشت زن بر قرارداد اجتماعی بخورد. «همان گونه در آغاز تاریخ نیز صورت پذیرفته بازهم خوردن مهر سرشت زن بر پیشرفت ها و قرارداد اجتماعی در واقع و از لحاظی آنچه پاسخگوی نیازهای امروزین انسانیت است، روزآمد کردن حقوق مادر می باشد. این به معنای صرفاً مبنا قرار دادن زن و به مرکزیت در آوردن او نمی باشد. باید شیوه ی زندگی و نوع روابط را برای هر دو جنس تعیین کرد. از این لحاظ قرارداد اجتماعی پروژه ای است که ارزش حیاتی برخوردار می باشد.» (مانیفست آزادی زن – ص 209 و 210)

از قضا پ.ک.ک نیاز چندانی به قرارداد اجتماعی جدید ندارد زیرا تمام قراردادهای اجتماعی تاکنون موجود در جوامع طبقاتی مبتنی ستم و استثمار مهر «طبیعت زن» و «مادریت» را بر خود داشته و دارند.

به ظاهر بسیاری از خواست های برابری طلبانه و عادلانه میان زن و مرد در چارچوب خانواده توسط پ.ک.ک مورد تأکید قرار می گیرد اما در مورد مساله ی زنان، دمکراتیزاسیون خانواده در رأس افق و برنامه ی سیاسی این جریان قرار دارد. به علاوه این دمکراتیزاسیون «اخلاقی - سیاسی مبتنی بر فلسفه ی آزادی» و دوری جستن از «مناسبات سلطه و قدرت سرمایه» قرار است بدون دست زدن به پایه های اساسی «سلطه و سرمایه»، بدون درهم شکستن ماشین دولتی ارتجاعی صورت بگیرد. همان  گونه که در فصول پیشین نشان داده  شد، کنفدرالیسم دمکراتیک پ.ک.ک قرار است در همزیستی با دولت حاکم و در حاشیه ی آن شکل بگیرد. سازش با دولت ارتجاعی، سازش با نهاد همزادش یعنی نهاد خانواده را نیز ناگزیر به همراه دارد. همان  گونه که سازش با نهاد خانواده نهایتاً سازش با دولت را به همراه می آورد. به همان اندازه می توان فراتر رفتن از نظام حاکم را در برنامه ی پ.ک.ک واقعی دانست که فراتر رفتن از مناسباتِ «سلطه و سرمایه» در نهاد خانواده را. بی جهت نیست که برنامه ی سیاسی پ.ک.ک جز چند عبارت  پردازی کلی در مورد برابری و آزادی زن، چیزی در بر ندارد. (برنامه و اساسنامه – ص 66) این جریان عموماً از بحث مشخص در مورد ساختارهایی که امروزه ستم بر زن را تولید و بازتولید می کند احتراز می کند. پتانسیل زنان برای مبارزه در مسیر رهایی خویش را نه از متن روابط اقتصادی – اجتماعی مشخص حاکم بلکه از تاریخ و اسطوره می گیرد. ازنظر آنان پتانسیل زن به خاطر قدیم است نه حال. زمانی مارکس گفت نقش اسطوره ها در تاریخ بشر این بود که به آدمی یاری می رساند تا بر تضادهایی که قادر به فائق آمدن آن در زندگی واقعی نبود، در ذهنش فائق آید. اما اسطوره  سازی های اوجالان پیرامون زن، در خدمت پنهان کردن تضادهای واقعی ای است که زنان درگیر آن هستند. می بینیم که چگونه محرک های واقعی نظامی که مدام زنان را به عنوان یک نیروی اجتماعی به میدان می آورد، توسط اوجالان دور زده می شود و در نتیجه مانعی برای شناخت همه  جانبه از ساختار واقعیت مادی ستم بر زن به وجود می آید و مهم تر از آن چارچوب معوج و محدودی برای نقشی که انرژی انقلابی زنان می تواند ایفا کند ساخته می شود. زنان به جای براندازی نظام سرمایه داری – مردسالار و تغییر بنیادین ساختار اقتصادی اجتماعی باید به دنبال تنظیم «قرارداد اجتماعی» برای دمکراتیزه کردن نهاد خانواده باشند. گویی اوجالان همانند ژان ژاک روسو می پندارد که جامعه بر مبنای «قرارداد اجتماعی» اموراتش می چرخد نه «سازه» یا «ساختار»های اجتماعی. او ساختارهای موجود ستم بر زن را نادیده می گیرد در حالی  که این ساختارهای اجتماعی اند که قراردادها را به وجود می آورند و نه برعکس. قراردادهای اجتماعی ناشی از ساختارهای اجتماعی اند که به نوبه ی خود، این ساختارها را قوام و مشروعیت می بخشند. بدون تغییرات ساختاری، تغییرات اجتماعی و خلق قراردادهای اجتماعی جدید میسر نیست. نهاد خانواده یکی از ساختارهای بنیادین نظام حاکم بر جهان است که هم پدیده ای زیر بنایی است و هم روبنایی و حفظ آن – علی رغم تناقضاتش با نظام سرمایه داری - نقش مهمی در انباشت سرمایه در سطح جهانی، فرودستی زنان و حفظ ارزش ها و اخلاقیات کهنه دارد.(18)

بر پایه ی نهاد خانواده است که قرارداد اجتماعی میان زن با مرد، رابطه ی زن با دولت و زن با جامعه تعریف می شود. این نهاد با تمامی روابط اقتصادی اجتماعی سیاسی و فرهنگی حاکم بر جامعه ی طبقاتی در هم  تنیده شده است و به همین دلیل این تمامیت باید تغییر یابد. بدون تغییر تمامیت یا کلیت این روابط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی حاکم بر جهان از دمکراتیزه کردن واقعی این نهاد حتی نمی توان حرفی هم زد. خط سیاسی –ایدئولوژیک اوجالان دقیقاً چون از تغییر بنیادین این کلیت تن می زند، نمی تواند در مسیر رهایی واقعی زنان گامی بردارد و لذا تصویری معوج و اسطوره ای و غیرواقعی از ماهیت ستم بر زن و رهایی زنان ارائه می دهد. این کلیت استثماری، تبعیض آمیز و ستم گر فقط با انقلاب سوسیالیستی قابل  تغییر است، انقلابی که باید امکان گذر از نهاد تاریخی خانواده را برای بشر فراهم  کند و مقدمه ی رهایی همه جانبه ی زنان و کل جامعه بشود. با ابدی دانستن نهاد خانواده نمی توان گرهی از موقعیت ستم دیدگی زن در جهان امروز گشود.

 

نتیجه گیری

 

دیدیم که اوجالان چگونه تمام تلاش خود را به کار گرفت تا میان ناسیونالیسم و رهایی زنان آشتی ایجاد کند، اما تناقضات ذاتی میان این دو مساله عملاً چنین امری را غیرممکن می کند و حاصل نهایی تفکر اوجالان در مورد زنان چیزی نیست جز بازتولید همان ایده های سنتی در چارچوب ناسیونالیسم.

در بُعد ایدئولوژیک، تفکر اوجالان نسخه ی دیگری است از «بازگشت به گذشته» که وعده ی خلاص شدن از فجایع نظام سرمایه داری را به مردم می دهد. با فضای ایدئولوژیکی که در این مقطع تاریخی بر جهان حاکم است ما به وسعت فرهنگ های گوناگون با انواع و اقسام ایدئولوژی های کهنه و ارتجاعی رو به رو هستیم که به خود رنگ و جلای «نو» می زنند و این امر پدیده ی جدیدی نیست. سرمایه داری از زمانی که بر جهان غلبه یافت، گرایش بازگشت به گذشته برای خلاص شدن از فجایع آن را نیز تولید کرد. همواره کسانی بودند که این گرایشِ خود به خودی در میان توده های مردم را تئوریزه می کردند. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، این  گونه افکار را «سوسیالیسم تخیلی» نامیدند و بنیان ایده آلیستی و ارتجاعی آن را به نقد کشیدند.

خلق چنین ایدئولوژی هایی در دوره ی کنونی اساساً ناظر بر فضای ایدئولوژیکی است که پس از به اصطلاح «مرگ کمونیسم» پدید آمده است. اوجالان که در حسرتِ شریک شدن در قدرت سیاسی به اهمیت ایدئولوژی و ایجاد تمایز ایدئولوژیک آگاه است، تحت عنوان اینکه «سوسیالیسم قرن بیستم بیشترین خدمت را به سرمایه داری کرده» با تنها راه خلاص شدن از شر سرمایه داری و فجایع آن یعنی کمونیسم مقابله می کند. او تلاش عظیمی به خرج می دهد و به انبار نظریات گوناگون کهنه و شبه نو سرک می کشد تا ایدئولوژی ای را تولید کند که هم ضد کمونیستی باشد و هم ظاهری «نو» داشته باشد. او برای متمایز ساختن خود از تفکر بورژوایی غربی و همچنین کمونیسم به «بومی گرایی» کُردی و خاورمیانه ای رجوع می کند. همانند آنچه امثال شریعتی و یا حتی طرفداران خمینی از طریق بومی گرایی اسلامی در ایران انجام دادند. اوجالان نیز تلاش می کند برای «رجعت به گذشته» و «بازگشت به خویشتن خویش» انواع و اقسام نظریه های الیناسیون، پسااستعماری و پسامدرنیسم را – به ویژه در مورد مساله ی زن – مورد استفاده قرار دهد، شکلی ناب از ایدئولوژی ناسیونالیستی بیافریند تا آنجا که شانه  به  شانه ی مذهب بساید.(19) اما همان طور که در مورد انواع و اقسام ایدئولوژی ها اسلام گرا و بومی گرا دیده ایم، این ایدئولوژی های ماهیتاً ارتجاعی، در عمل نظام مالکیت سرمایه داری و کلیه ی تبعیض های اجتماعی از جمله ستم جنسیتی را در جهان معاصر تقویت و بازتولید کرده اند.

در بُعد سیاسی نیز تفکر اوجالان کاربرد عملی معینی دارد: تلاش برای مهار یک نیروی اجتماعی مهم برای پیشبرد مقاصد سیاسی و ناسیونالیستی خود. او تا آن حدی مدافع «آزادی زن» است که به بازسازی ملت کُرد یاری رساند. ملت آن حصاری است که زنان نباید از آن گذر کنند. هدف درهم شکستن تام و تمام زنجیرهایی نیست که دست و پای زنان را بسته است. محدودیت های تاریخی این تفکر دیر یا زود به مانعی در راه رهایی زنان و به ناگزیر به اهرمی برای مهار و کنترل این نیروی اجتماعی بدل خواهد شد. تمامی تلاش های نظری اوجالان از چنین خصلت مهار کننده ای در رابطه با بیداری سیاسی زنان کُرد برخوردار است. این امر برخاسته از موقعیت سیاسی متناقضی است که امروزه پ.ک.ک با آن رو به رو است. بیداری سیاسی و مقاومت خلقی که خودِ پ.ک.ک زمانی نقشی مهم در برانگیختن آن داشته، امروزه برای سیاست های سازش کارانه و کنار آمدن با نظام حاکم بر ترکیه و جهان به معضلی بدل شده است. شکافی واقعی میان بیداری سیاسی و مقاومت زنان کُرد با ناسیونالیسم به وجود آمده است. این شکاف با افقی که هدف خود را «انتقام از تاریخ» یا «جبران بی عدالتی های تاریخی» یا بازگشتن به دوران «الهه ی مقدس» یا «ابدی دانستن نهاد خانواده» قرار می دهد پُر نخواهد شد. این شکاف تنها زمانی پاسخ خواهد گرفت که مبارزات مردم با افق رهایی بشریت (نه صرفاً رهایی یک ملت یا یک طبقه یا یک قشر ستم دیده) به پیش برود، یعنی افق کمونیستی که مخالف هر شکلی از ستم و استثمار است. •

 

یادداشت ها

 

1 – برای بحث بیشتر در این زمینه می توانید به کتاب نقش جنسیت و طبقه در امپریالیسم و ناسیونالیسم اثر شهرزاد مجاب و دیگران رجوع کنید:

Mojab, Shahrzad - Bannerji ,Himani – Whitehead, Judith - Of Property and Propriety: The Role of Gender and Class in Imperialism and Nationalism - University of Toronto Press - 2001

 همچنین رجوع شود به کتاب ناسیونالیسم و مدرنیسم - آنتونی دی. اسمیت – ترجمه ی کاظم فیروزمند – نشر ثالث – تهران - 1391

2– این کتاب در بخش فارسی سایت حزب کارگران کردستان قابل  دسترس است و ترجمه و تلخیصی است از کتابی ترکی با عنوان کردستان، زنان و خانواده (kürdistan da kadın ve aile) اثر عبدالله اوجالان. متأسفانه هیچ توضیحی از جانب مترجم در این زمینه در نسخه ی فارسی ارائه نشده است اما مباحث اصلی کتاب مانیفست آزادی زن در قرن بیست و یکم برگرفته از محورهای اصلی بحث کتاب اوجالان است.

3 – این فرضیه توسط یکی از زیست شناسان آلمانی طرح  شده که یکی از دلایل وابستگی متقابل «زن و مرد» (به عبارت صحیح تر انسان نر و انسان ماده) به یکدیگر نیازهای غذایی متفاوتی بود که هر یک داشتند. بدن زن بیشتر از مرد به مواد پروتئینی نیاز داشت که مردان در شکار بدان دست پیدا می کردند و بدن مرد بیشتر به مواد هیدروکربور که زنان با جمع آوری دانه ها به آن دست می یافتند. رجوع شود به کتاب پیدایش انسان - یوزف رایش هلف – ترجمه ی سلامت رنجبر – نشر آگه- 1389

4- رجوع شود به مقاله ی نقش کار در گذار از میمون به انسان در در باره ی تکامل مادی تاریخ – فردریش انگلس و کارل مارکس – ترجمه ی خسرو پارسا – نشر دیگر – تهران - 1380

5 – برای نمونه به این نقل قول ها از اوجالان توجه شود: «بنیان جامعه همانا زن است ... هر چیزی که توان زایش و تقسیم شدن و زیادشدن داشته باشد نوعی ویژگی مادینگی و زنانه دارد ... معلوم است که تولد و زایش نیز مستلزم وجود مادینه بودن است. یعنی جهان ما یک جهان برخوردار از خصلت مادینه است». (مانیفست تمدن دمکراتیک جلد 3 ص 42) یا نقل قول دیگری از اساس نامه ی پ.ک.ک: «صاحب اصلی اقتصاد زن است. اگر بخواهیم ارزیابی جامعه شناسانه ی بامعنایی را در باره ی اقتصاد به عمل آوریم، صحیح ترین رویکرد تحلیل گرایانه این است که چون زن از مرحله ی پروراندن جنین در شکم خویش کشیده تا دشوارترین زایمان و سپس رساندن به سراپا ایستادن کودک را تغذیه می کند، همچنین از آنجا که پیشه گر تغذیه ی خانه نیز زن است، بنا بر این زن اساسی ترین نیرو است.» (اساسنامه ص 19)

6 – موضوع هوش کیهانی در فصل اول این کتاب مورد نقد قرارگرفته است. هواداران پژاکی اوجالان این مساله را به اوج رسانده اند. برای مثال در مقاله ی کدام آزادی، کدام حقیقت؟! نوشته ی گلاویژ اوین در شماره ی 42 نشریه ی آلترناتیو مارس 2014 چنین آمده است: «می گویند انسان نمونه ای ملموس از گیتی است. حتی چنین نظریه ای وجود دارد که دوره ی 9 ماهه ی شکل گیری جنین در شکم مادر، همانند دوره ی چند میلیارد سال شکل گیری گیتی می باشد. یعنی اینکه اگر چگونگی ابعاد شکل گیری جنین کشف شود، آن هنگام است که انسان به راز گیتی نیز پی ببرد.»

7 – برای نمونه می توان به فمینیست هایی چون مری لیورمور و کتابش «در باب سپهر و نفوذ زنان» در سال 1894 اشاره کرد. برای بحث بیشتر رجوع شود به کتاب از جنبش تا نظریه ی اجتماعی : تاریخ دو قرن فمینیسم - حمیرا مشیر زاده – نشر شیرازه – تهران - 1381

 

توضیح: برای دسترسی به باقی پینوشتها به متن کاملِ این نوشته در وبسایتِ حزب کمونیست ایران (م.ل.م) رجوع کنید.

 

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در