Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 68  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
ریموند لوتا به کیت جیمیسون پاسخ می دهد

  در 11 نوامبر، ریموند لوتا در ادامه ی تور سراسری دانشگاهی، در دانشگاه شیکاگو سخنرانی ای با عنوان «هر چه در باره ی کمونیسم به شما گفته اند غلط است، سرمایه داری ورشکسته است، راه حل انقلاب است» ارائه کرد. شماره ی 18 نوامبرِ (Chicago Weekly) که خود را «هفته  نامه ی آلترناتیو دانشجویان دانشگاه شیکاگو» معرفی می کند، نوشته ای به قلم کیت جیمیسون با عنوان «تمام چیزهایی که راجع به کمونیسم می دانید درست است، آن چه ریموند لوتا ارائه می دهد اشتباه است.» منتشر کرد. در متن زیر، مقاله ی جیمیسون و پاسخ ریموند لوتا به آن را می خوانیم.

 

تمام چیزهایی که راجع به کمونیسم می دانید درست است؛ آن چه ریموند لوتا ارائه می دهد اشتباه است

کیت جیمیسون

 

مسکو، 1937، روبهروی زندان لوبیانکا در آن سوی خیابان ساختمانی ساده و معمولی قرار داشت، با کف پوش ویژه ی شیب دار برای تخلیه ی آب و دیواری چوبی برای خفه کردن صدای گلوله ها. این جا بود که پلیس مخفی شوروی (NKVD) دشمنان رژیم کمونیستی را اعدام می کرد. مابین سال های 1937 و 1938 بنا به حافظه ی جامعه ی روسیه، آمار کشته ها دست کم به 700 هزار نفر رسید. این افراد در میان قربانیان بودند: نیکلای بوخارین یکی از اقتصاددان های برجسته ی شوروی؛ میخائیل توخاچوفسکی، ژنرال اتحاد شوروی؛ گنریخ یاگودا، رئیس پیشین پلیس مخفی و صدها هزار مردم عادی. آن هایی که بلافاصله به قتل نرسیدند عموماً به اسارتگاه های گولاگ تبعید شدند که در دوران حاکمیت تزارها بر اساس سیستم کاتورگا به وجود آمده بودند. این اردوگاه ها در سراسر سیبری پراکنده و در سال 1939 محل زندگی بیش از یک میلیون نفری بودند که در یکی از بی رحم ترین نقاط کره ی زمین به تدریج یخ می زدند یا تا دم مرگ به کار وادار می شدند.

دیگر جنایات رژیم کمونیستی در اتحاد شوروی مشتمل اند بر هولودومور (Holodomor)، دهشت قحطی اوکراین در 1933 که در آن بیش از یک میلیون نفر کشته شدند؛ یک قحطی معروف تر در 1932 - 1933 که مسبب آن تلاش های استالین برای وادار کردن کشاورزان به اشتراکی سازی بود و جنایت های گوناگون علیه بشریت که اتحاد شوروی در طی جنگ داخلی مرتکب شد و برجسته ترین آن استفاده از سلاح شیمیایی و توپ خانه ی سنگین علیه شورش های دهقانان در اعتراض به درخواست غذا (شورش تامبوف 1920- 1921) بود. بر اساس «کتاب سیاه کمونیسم»، تاریخ بی رحمی های کمونیست ها که با استفاده از آرشیو های تازه ی گشوده  شده ی دولتی در سال 1997 به نگارش در آمده، دولت شوروی که در 1991 سقوط کرد مسبب مرگ حدود 15 تا 20 میلیون نفر بوده است. این تازه شامل مرگ و میر و فلاکت ساکنین کشورهای اروپای شرقی و جهان سوم که در آن دولت های دست نشانده ی شوروی بر آن حاکم بودند٬ نیست. آن جا که نام پلیس های مخفی چون طوماری کابوس وار خوانده می شوند: سکوریتات، آ.و.خ، اشتاسی.(1)

حالا اگر شما در حدود دو هفته ی پیش در محوطه ی کالج شیکاگو بوده باشید، اطلاعات بالا شاید شما را متعجب کند، زیرا اکنون این طور فهمیده اید که «تمام چیزهایی که شما راجع به کمونیسم می دانید غلط است». آمار و ارقامی که در دهه های متوالی حاصل کار تاریخ دانان مشهور برای آشکار کردن واقعیت درباره ی رژیم های کمونیستی بوده٬ باید غلط باشند. (با این استدلال که این تاریخ دانان کاپیتالیست هستند و ما همه می دانیم که خرج شان را صاحبان موسسات بزرگ صنعتی می دهند.) نور مشتعل و راستین حقیقت تاریخی را تنها نزد چراغ سرخ حزب کمونیست انقلابی می توان یافت که هفته ی گذشته در دانشگاه ما توسط آقای ریموند لوتا و نسخه ای عجیب و باشکوهی که از گذشته برای ما آماده کرده بود، ارائه شد.

بدین سان ما می شنویم که اتحاد شوروی «تنها کشوری بود که در دهه ی 1930 در برابر یهودی ستیزی ایستاد». البته صحت این حرف تا آن جا است که استالین با شادی، باتلاقی در شرق دور سیبری را به عنوان وطن یهودیان روسیه تعیین کرد، با آلمان نازی همکاری کرد و بعد از جنگ برای اعدام رهبران برجسته ی یهودی (شامل 23 شاعر و مهندس در یک شب، به تاریخ 12 آگوست 1952) اقدام نمود. [لوتا] به ما اطمینان داد که شوروی ها از بلند پروازی های گروه های نژادی غیر روسی نیز به حد بی سابقه ای حمایت کردند؛ لابد این هم توضیحی است بر این که چرا شوروی ها تمایل نداشتند به هیچ کدام از سرزمین های تحت ستم امپراطوری تزاری سابق اجازه ی جدا شدن بدهند (و در واقع برخی از معدود سرزمین هایی که جدا شدند، یعنی سه جمهوری بالتیک را نیز در 1940 مجدداً الحاق کردند.) و به طور سیستماتیک علیه خلق های غیر  روس وحشی گری می کردند، منجمله کشتار صدها هزار قزاقِ(2) ضد کمونیست و کمپین روسی سازی در سرزمین های آسیای مرکزی شوروی، تا آن حد که حتی امروز، اکثریت عظیم قزاق ها(3) روسی صحبت می کنند.

از انصاف دور نشویم، به هر حال لوتا یک پژوهش گر مائوئیست است (او می گوید «من نسبتاً به خوبی آثار مائو را مطالعه کردم»، «بگذارید به شما بگویم» - و می گوید) و بدین سان شاید از او نمی توان انتظار داشت که درکی بسیار جامد هم چون سیاست های شوروی از مسائل در هر برهه از تاریخِ این کشور داشته باشد. او در تقلا بود تا کشف کند که پرزیدنت آیزنهاور در «سخنرانی آغاز به کار خود در سال 1952» - که ظاهراً قبل از شروع به کار آیزنهاور در 20 ژانویه 1953 ارائه شده - «جمهوری خلق چین را تهدید به استفاده از سلاح اتمی کرد.» چیزی که مستقیماً در خود متن سخنرانی نیامده اما در روح سخنرانی مستتر است. (جملاتی برای نمونه: «ما آماده ایم تا با هر [ملت  -  م] یا همه ی [ملت های -  م] دیگر وارد مساعی مشترک شویم تا موجبات ترس و بی اعتمادی دو جانبه در میان ملت ها را بزداییم...» و «ما نباید هرگز از قدرت مان برای حقنه  کردن نهادهای سیاسی و اقتصادی خود بر مردم دیگر استفاده کنیم.»)

ما حاضران در سخنرانی لوتا فراخوانده شدیم تا در مورد این امکان فکر و مکاشفه کنیم که «انقلاب فرهنگی چین در 76-1966، نقطه ی اوج انقلاب سوسیالیستی در قرن بیستم» بود و «مباحث سیاسی و روشن فکرانه در سطح توده ها» را در بر داشت و این که چگونه بسیاری از خشونت هایی که در دوره ی انقلاب فرهنگی رخ داد توسط «مقامات عالیه ی کاپیتالیستی طرح ریزی شده بود» که دیر زمانی بعد از سی سال رنج جنگ و سرنگونی تمام غول های صنعتی هنوز در چین وجود داشتند. دنیای امروز این حرف ها را نمی خرد، زیرا کسانی که آن دوره را تجربه کرده اند (و دولت فعلی چین) به ما اطلاع می دهند که انقلاب فرهنگی هزاران معلم و دانشجو را به مزارع اشتراکی فرستاد، به اندازه ی کافی کتاب سوزاند تا سفینه های ذغال سوز را به هوا بفرستد و بیش از یک میلیون نفر را کشتار کرد. لابد این ها هم دروغ های کاپیتالیستی است. لوتا به نوعی فراموش کرد از تصویر غلطی که غرب از جهش بزرگ به پیش (سیاست اشتراکی سازی که در بین سال های 1958 و 1961 اتخاذ شد و نتیجه ی آن مرگ ده ها میلیون نفر از قحطی بود) ارائه می کند٬ سخنی به میان آورد.

[حرف های لوتا] بسیار سرگرم کننده است و از بسیاری جهات نسخه ای لطیف تر و مبهم تر از آن تاریخی که ما با آن آشناییم٬ ارائه می دهد. اما متاسفانه، این حرف ها در مجموع٬ ارائه ی درک نادرستی از ماهیت اتحاد شوروی، جمهوری خلق چین در دوران اولیه ی حیاتش و دیگر دولت های کمونیستی است. ای کاش می توانستم باور کنم که فاکت های ما واقعاً غلط هستند، چون دنیایی که در آن مردم به ادعای لوتا «از پشت عینک اخلاقی خدمت به دیگران به فعالیت های خود می نگریستند» به نظر من جای بدی برای زندگی نمی بود. اما افسوس که چشم بستن بر گذشته آن را منتفی نمی کند. برای کسانی از ما که اهل تحقیق درباره ی گذشته ایم دو امکان وجود دارد: یا دولت های کمونیستی در قرن بیستم میلیون میلیون آدم کشتند، یا تمام آن مردم را موجودات غیرزمینی ربوده اند یا به یک سری غارهای زیرِ زمین منتقل و ناپدید شده اند. این است علت واقعی «بد بودن کمونیسم» - و نه این که شما آن تعداد شکلاتی که می خواهید را نمی توانید بخرید یا این که تعداد کمی کانال تلویزیونی دارید. صدها میلیون قطعه ی زمین نوآباد در سیبری و دشت حاشیه ی رودخانهی زرد وقتی که می شنوند ریموند لوتا آن چه بر ساکنین شان رفته را انکار می کند، به این بی عدالتی اعتراض می کنند؛ با ناله ای عظیم و خاموش.

 

 

 

ریموند لوتا به کیت جیمیسون پاسخ می دهد: درباره ی کمونیسم، استالین و حقایق تاریخی

 

شرح داغ و تب دار کیت جیمیسون بر سخنرانی 11 نوامبر من در دانشگاه شیکاگو با عنوان «هر چه درباره ی کمونیسم به شما گفته اند نادرست است» سزاوار پاسخ است. از آن جایی که نقطه ی تمرکز بخش تاریخی سخنرانی من روی مائو و انقلاب فرهنگی بود و از آن جایی که فضای کمی برای پاسخ به هر یک از ادعاهای جیمیسون داریم، می خواهم به نکاتی درباره ی نقش تاریخی استالین اشاره کنم.

 جیمیسون آماری را درباره ی مرگ و میر دوران استالین ذکر می کند. اگر جعلیات و ادعاهای به سادگی قابل تکذیب مبنی بر این که اتحاد شوروی مسبب مرگ 15 تا 20 میلیون نفر است را کنار بگذاریم جیمیسون هیچ چارچوب تاریخی یا اجتماعی ای عرضه نمی کند. تاریخِ جیمیسون مبتنی بر شمارش افراد است. گویا فرد می تواند علل و اهمیت انقلاب فرانسه یا جنگ داخلی آمریکا را با ذکر تعداد کسانی که اعدام یا کشته شده اند٬ درک کند (چرا آبراهام لینکلن، آن مدافع سرسخت اتحاد شمال و جنوب را بابت 700 هزار کشته ی ناشی از جنگ مقصر نشماریم؟)

پس چطور می توانیم استالین را در چشم انداز بزرگتر تاریخی - با دقت نظر تاریخی - ارزیابی کنیم؟ دستاوردهای استالین به مثابه ی یک رهبر انقلابی، نقصان های متدولوژیک او و اشتباهاتش که بعضی از آن ها پی آمدهای اندوه باری در بر داشت، تماماً بخشی از موج اول انقلاب سوسیالیستی است که در نیمه ی اول قرن بیستم امکان تاریخی نوینی را به روی بشریت گشود. این تجربه ی تاریخی بخشی از «مارپیچ شناخت» پروژه ی کمونیستی است.

بعد از مرگ لنین، استالین برای رهبری پروسه ی تحول یک جامعه ی عقب مانده و عمدتاً کشاورزی (که با سابقه ی فئودالی اش فاصله ی چندانی نداشت)، بر یک مبنای سوسیالیستی گام پیش گذاشت. استالین به روشنی از نیاز و مبنای شکل دادن به یک جامعه ی سوسیالیستی که به رهایی ستم دیدگان و استثمارشدگان جهان خدمت می کند٬ سخن گفت.

هیچ طرح اولیه و هیچ تجربه ی تاریخی قبلی برای ساختمان صنعت و کشاورزی سوسیالیستی در کار نبود. شرایطی که قرار بود این آزمون جسورانه در آن صورت بگیرد را نیز رهبری شوروی انتخاب نکرده بود.

اتحاد شوروی به طور مداوم با محاصره ی امپریالیستی و ضد انقلاب داخلی مواجه بود. در سال های 21-1918، قدرت های غربی از نیروهای ارتجاعی و ناسیونالیست های افراطی در جنگ داخلی روسیه حمایت کردند و با [ارسال - م] کمک های مالی، ساز و برگ و نیرو دست به مداخله زدند. (با وجود این، طبق آماری که جیمیسون ارائه می دهد دولت شوروی مسئول تمام مرگ و میرهای حادث شده، چه به خاطر جنگ و چه به خاطر از هم گسیختگی های صنعتی - کشاورزی طی آن درگیری ها است.)

اما در مواجهه با این چالش ها و تحت رهبری استالین، در اواخر دهه ی 1920 و اوایل دهه ی 1930 یک پروسه ی خارق العاده ی تحولات اقتصادی و اجتماعی ریشه ای به وقوع پیوست.

این [پروسه - م] تاثیرات رهایی بخش باورنکردنی به روی زنانی گذاشت که بندهای ستم گرانه ی دین و پدرسالاری را از هم می گسیختند؛ به روی مردم ملل سابقاً تحت ستمی گذاشت که حالا از اشکال خودمختاری منطقه ای برخوردار می شدند و می توانستند تدریس را به زبان بومی خود جلو ببرند؛ این پروسه تاثیرات رهایی بخش واقعی در ایجاد یک فرهنگ انقلابی داشت. طبقه ی کارگر برای بازسازی صنایع و تغییر مناسبات تولید فعال شده بود.

در اواسط سال های 1930، شرایط بین المللی، اتحاد شوروی را با خطری رشد یابنده مواجه کرد. در 1931 ژاپن به منچوری حمله کرد؛ مدت کوتاهی بعد هیتلر در آلمان قدرتش را تحکیم نمود؛ نیروهای محافظه کار و طرف دار ِفاشیست ها در مجارستان، بلغارستان، رومانی و کشورهای بالتیک منجمله لهستان قدرت گرفتند؛ در اسپانیا نیروهای غربی دست روی دست گذاشتند تا شورش 1936 ژنرال فرانکو علیه جمهوری اسپانیا فعالانه توسط هیتلر و موسولینی پشتیبانی شود؛ آلمان و ژاپن یک معاهده ی ضد شوروی امضا کردند.

خطر رشد یابنده ی جنگ میان امپریالیست ها و امکان حملات سنگین امپریالیستی به شوروی٬ بخشی مهم از شرایطی بود که صحنه را برای تصفیه ها و اعدام های 38-1936 آماده کرد. (حدود 26 میلیون نفر از مردم شوروی در نتیجه ی تجاوز نازی ها در 1941 جان خود را از دست دادند).

خط داستانی رایج این است که استالین یک مستبد مظنون به همه چیز و مشکوک به همه کس بود که با اختراع توطئه و دشمن سازی در پی تحکیم قدرت مطلق فردی و تحمیل فرمان برداری تام به مردم برآمد. اما حقیقت تاریخی آن است که استالین برای دفاع از اولین و تنها دولت سوسیالیستی، در برابر تهدیدی واقعی مبارزه می کرد.

با رشد تنش های بین المللی، استالین و رهبری انقلابی حق داشتند که نگران وضعیت حزب و نیروهای مسلح باشند.

ضد انقلاب در درون اتحاد شوروی واقعی بود: کارشکنی اقتصادی، ترور رهبران و فعالان حزب، خراب کاری دیپلماتیک، جنبش های اجتماعی ارتجاعی در مناطقی مثل اوکراین. انواع و اقسام اپوزیسیون ها در رهبری عالی حزب نمایان شد. یک منبعِ نگرانی دیگر این بود که به رهبران محلی حزب تا چه حد می توان اعتماد کرد. در سال های 1920 به عنوان بخشی از قرارداد فیمابینِ دولت ها که شامل آموزش و واگذاری جنگ افزار می شد، افسران ارتش شوروی و آلمان با یکدیگر همکاری کرده بودند و حالا در برابر خطر جنگ، نگرانی فزاینده ای درباره ی قابل اعتماد بودن افسران ارشد نظامی وجود داشت.

استالین نمی خواست اجازه دهد که اتحاد شوروی سوسیالیستی به سرمایه داری عقب گرد کند و در برابر امپریالیسم تسلیم شود. مشکل آن جا بود که استالین می خواست با خطر ضد انقلاب و حمله ی امپریالیستی با نوعی رویکرد «دژ سوسیالیسم» مقابله کند.

در اجتماع و اقتصاد، نقش ویژه ای به نظم، دیسیپلین و همه چیز در خدمت تولید داده شد. سرکوب که تنها می بایست متوجه دشمنان می بود، به شکل فزاینده ای علیه مردمی به کار گرفته شد که فقط مخالفت خود را با سیاست ها یا حتی با سوسیالیسم ابراز می کردند؛ و یا علیه مدیران و رهبرانی که هنگام کار مرتکب خطا می شدند.

در سال های 38-1937، موجی از تصفیه، بازداشت و اعدام به وقوع پیوست. حقوق فردی و روند قانونی در جو خیانت و توطئه زیر پا گذاشته شد. نه تنها انسان های بی گناه آسیب دیدند، بلکه اتحاد شوروی نیز بهطور روز افزونی به جامعه ای سرد و هم رنگ تبدیل شد با مردمی که دور و بر خود را می پاییدند و «نگران حرفی که می زدند بودند.»

ادعا میشود که «عطش بیمارگونه ی استالین برای قدرت» بود که به این پی آمد انجامید٬ اما این واقعیت ندارد٬ بلکه مساله دیدگاه، درک و متد او بود. مائوتسه   دون خاطر نشان کرد که استالین نتوانست دو نوع تضاد تحت سوسیالیسم را از هم تمیز دهد: تضاد در میان خلق و تضاد بین خلق و دشمن. استالین فرقی میان تلاش های فعالانه برای تضعیف و سرنگونی دولت سوسیالیستی از یک سو و مخالفت و تقابل از سوی دیگر قائل نبود.

ناتوانی استالین در اینکه میان تضادها تمایز بگذارد و از روشهای متفاوت برای حل صحیح آنها استفاده کند به افراط های خشونت آمیزِ اواخر سال های 1930 منجر شد. ضدانقلابیون باید سرکوب و مجازات می شدند اما تضادهای درون خلق باید با اقناع، بحث و مبارزه ی ایدئولوژیک حل می شد. توده ها نه به این درک رسیدند که چرا نیروهای سرمایه داری نوین تحت سوسیالیسم سر بلند می کنند و نه به شکل هایی از مبارزه ی توده ای دست یافتند که برای نبرد با نیروهای سرمایه داری نوخاسته مورد نیاز بود.

استالین رویکردی مکانیکی به مارکسیسم و سوسیالیسم داشت. او سوسیالیسم را جامعه ای می دید که تقریباً رژه وار، به سوی جامعه ی بی طبقه ی کمونیستی، قدم بر می دارد. اما همان طور که باب آواکیان آن را به شیوه ای کاملاً نوین تصویر کرده، سوسیالیسم باید جامعه ای سرشار از چرخش و اختلاف عقیده و آزمون باشد. نگرش مکانیکی استالین به سوسیالیسم نیز فاکتوری بود که متضمن تصفیه ها، بازداشت ها و اعدام های سال های 38-1936 شد.

اینجا مهم است که توضیح داده شود استالین میلیون ها نفر را نکشت. حدود 680 هزار اعدام در سال های 38-1937 رخ داد. این رقم 87 درصد کل اعدام هایی است که بین سال های 1930 و 1953 «به جرم ضدیت با انقلاب و جرائم دولتی» انجام شد.(4) در 1939 به دستور رهبری شوروی موج دستگیری ها و اعدام ها پایان یافت.

انقلاب فرهنگی مائو مقوله ای کاملاً متفاوت است. این جا است مارپیچ شناخت پروژه ی کمونیستی. مائو اشتباهات استالین را جمع بندی کرد. انقلاب فرهنگی مبارزه ای علیه یک طبقه ی سرمایه داری نوین و مبارزه ای برای حفظ انقلاب در جاده ی سوسیالیستی بود. اما به جای توسل به اقدامات اداری و پلیسی، مائو توده ها را بسیج کرد تا از پایین به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک حاد مربوط به جهت گیری کلی جامعه بپردازند. شکل های پایه ای مبارزه در انقلاب فرهنگی، مباحثات توده ای، انتقاد توده ای و بسیج سیاسی توده ای بودند. جامعه به جای این که بسته شود٬ باز شد. هیچ جامعه ی مدرنی هرگز چنین سطحی از بحث سیاسی توده ای و تحولات سیاسی را شاهد نبوده است.

هدف از تور سخنرانی من برانگیختن بحث، مناقشه و تفکر انتقادی در باره ی اولین موج انقلاب های سوسیالیستی و کمک به مردم است تا آگاه شوند چگونه باب آواکیان تصویر جدیدی از پروژه ی کمونیستی ارائه داده است. کیت جیمیسون باور نمی کند که تاریخ نگاران این تجربه ی تاریخی را به شکل تمام و کمالی مغلوط جلوه داده اند.

اما واقعیت این است: درباره ی کمونیسم به مردم دروغ گفته شده است. روایت مسلط در جامعه ی سرمایه داری که در خدمت به همین جامعه قرار دارد مانع می شود که مردم به درستی علت و چرایی انقلاب ها در اتحاد شوروی و چین را بفهمند؛ موانع واقعی که این انقلاب ها با آن مواجه بودند، کارهای خارق العاده ای که انجام دادند و مشکلات واقعی و کمبودهایشان را به درستی بفهمند. این‏ها تعجب آور نیست [زیرا در این جامعه - م] مشروعیت سیستم بر این تصور استوار است که سرمایه داری از هر دنیای ممکن بهتر یا «پایان تاریخ» است. فراموش نکنیم که به مردم آمریکا به طور سیستماتیکی در باره ی جنگ ویتنام دروغ گفته شد (جنگی که به بهای جان حداقل 2 میلیون ویتنامی تمام شد) و در سال 2003 برای توجیه حمله ی آمریکا به عراق، انواع دروغ را به خورد مردم دادند. در اواخر دهه ی 1960 و اوایل دهه ی 1970، یک مبارزه ی ایدئولوژیک عظیم و تحقیقات جدید در افشای آمریکا به راه افتاد که نشان داد آمریکا یک امپراطوری است که خاستگاه های واقعی اش در نسل کشی بومیان آمریکا و به بردگی کشاندن و انقیاد افریقایی - آمریکایی ها است.

جهان، انقلاب و تحولات رهایی بخش را با فریاد طلب می کند. جستجوی حقیقت در باره ی سوسیالیسم و کمونیسم به همین مساله مربوط است: ما می توانیم دنیایی از بیخ و بن متفاوت و بهتر بسازیم.

***

نکته ی آخر مربوط به یک واقعیت. من در سخنرانی ام در دانشگاه شیکاگو، تاریخِ تهدیدِ آیزنهاور به حمله ی اتمی به چین سوسیالیستی را اشتباهاً به زمانی ارجاع دادم که وی در سال 1953 تازه شروع به کار کرده بود. حال آن که منظور من اشاره به تهدیدهای مستتر در اظهاریه ی «خطابیه ی اتحاد» در سال 1953 بود - که طی آن آیزنهاور از «اقدامات تلافی جویانه» ی آمریکا دفاع کرد و گفت که «ماموریت ناوگان هفتم قرار نیست حفاظت از چین کمونیست باشد.» در 20 مه 1953 در نشست «شورای امنیت ملی»، آیزنهاور چنین نتیجه گیری کرد که اگر ایالات متحده به دنبال کنش موثرتر در مقابله با کره ی شمالی بود، جنگ کره می بایست در ورای کره بسط یابد و اگر چینی ها و کره ی شمالی ها قرارداد متارکه را امضا نمی کردند ممکن بود استفاده از بمب اتم لازم شود (این پیغام از طریق طرف سوم برای چینی ها مخابره شد). به عنوان هشدار ضمنی، در اوایل بهار 1953 موشک هایی با کلاهک های هسته ای به اوکیناوا ارسال شد. سند 1/166 ان.اس.سی (شورای امنیت ملی) مورخه ی 6 نوامبر 1953 با جزئیات نشان داد که نیروی آمریکا در درگیری با چین «با کاربرد تمام سلاح های ممکن، می توانست ضربه ی قطعی بر نیروی هوایی چین و زیرساخت های آن وارد کند.»(5)•

 

 

 

یادداشت ها:

 

1- به ترتیب نام پلیس مخفی های رومانی، مجارستان و آلمان شرقی. - م

2- :Cossock قزاق ها در مناطق جنوبی غربی شوروی سابق و در حاشیه ی رودخانه ی دن زندگی می کردند. به علت جنگاوری و پرورش اسب و سوارکاری ماهرانه، شاکله ی ارتش روسیه تزاری را تشکیل می دادند. قزاق و قزاق خانه در دوران قاجاریه برگرفته از نقش موثر این نیروها در ارتش روسیه تزاری است. - م

3- :Kazakh ساکنین جمهوری قزاقستان امروزی. این دو ملت هر دو در فارسی، قزاق نامیده می شوند در حالی که تاریخ، فرهنگ، آداب و رسوم، جغرافیای زیستی و مذهب متفاوتی دارند. - م

4- این تخمین اعدام ها مبتنی بر اطلاعات آرشیوی ان.کا.وِ.دِ (سازمان امنیت داخلی دولت شوروی) و تحقیقات پژوهش گران روسی و غربی در آرشیوهای گشوده شده ی شوروی سابق بعد از 1990 است. جی. آرک گتی، پابو تی. ریترسپورن و ویکتور ن. زمسکوف به این نتیجه رسیدند که تعداد اعدام شدگان «احتمالاً مساله ی چند صد هزار نفر است تا چند میلیون» («قربانیان نظام کیفری شوروی در سال های پیش از جنگ: نخستین رویکرد بر مبنای شواهد آرشیوی»، بررسی تاریخ آمریکا 98، شماره ی 4، اکتبر 1993، صفحه ی 1022). روبرت تاردستون، آرنو مایر و لوئیز سیگلباوم و سایرین که آثارشان تصویری از دوران استالین ارائه می دهد بر همین برآورد گسترده تعداد اعدام شدگان تحت حاکمیت استالین استناد می کنند. این پژوهش در ضدیت با ادعاهای بهطور غیر قابل قبول متورم شده (و اساساً جعلی) «استالین میلیون ها نفر را اعدام کرد» است که سال ها است در غرب منتشر می شود. در این که بخش گسترده ی اعدام ها در دوران 1953-1930 در دو سال 1937 و 1938 رخ داد (ر. ک. به لوئیز سیگلباوم، فصل 11 در گئورگی فریز ویر. ، روسیه، یک تاریخ، انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2002، صفحه ی 315-311) و این که مقامات سیاسی منطقه ای و محلی در این که چه کسانی مورد هدف قرار گرفته و حکم مرگ دریافت کنند نقش موثری داشتند٬ مشخصه ی ویژه ی - و ظاهراً در عین حال غیر قابل کنترل - غالب سرکوب های اواخر سال های 1930 است. تحقیق و تحلیل بیشتری درباره ی آن چه گذشته لازم است.

5- درباره ی تهدید های اتمی آیزنهاور و نقشهی جنگ اتمی علیه چین مائوئیست در اوایل دهه ی 1950، ر. ک. به جان ویلسون لوئیز و ژوئه لیتا، چین بمب می سازد (استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد، 1988)، بخش اول و دوم: رزمری جِی. فوت، «تهدید اتمی و پایان دادن به مناقشه ی کره»، امنیت بین المللی، زمستان 89/1988 (جلد 13، شماره ی 3)؛ متیو جونز، «هدف گیری چین: برنامه ی اتمی و «انتقام جویی جمعی» در آسیای شرقی، 1955-1953»، مجله ی مطالعات جنگ سرد، پاییز 2008 (جلد. 10، شماره ی 4)؛ و «برای آیزنهاور، دو هدف اگر بمب ها استفاده می شد،» نیویورک تایمز، 8 ژوئن 1984 و برنارد گورتزمان، «اسناد ایالات متحده از 53 سیاست آمریکا برای استفاده ی بمب-اِی در کره می گویند»، نیویورک تایمز، 8 ژوئن 1984.

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در