Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 65  پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۱۹       
دو رویکرد متفاوت، دو اپیستمولوژی متفاوت- دو جهان متفاوت

 

دو رویکرد متفاوت، دو اپیستمولوژی متفاوت- دو جهان متفاوت

 

نشریه انقلاب، 9 ژوئیه ، 2013 نامه ای از یک خواننده

 

افکار مردم بخشی از واقعیت عینی است، اما واقعیت عینی توسط افکار مردم تعیین نمی­شود.*

 

با تامل بر روی این عبارت و تعمق در مورد معانیِ آن احساس می­کنم رویکردهای متفاوتی نسبت به ساختن جنبشی برای انقلاب وجود دارد: یکی از آن­ها در انطباق با واقعیت عینی است و رویکردهای دیگر در انطباق با آن نیست. یکی از آن­ها برای تغییر رادیکال جهان و انقلاب کردن است و دیگر رویکردها، جهان را آنطور که "هست" باقی می­گذارند و اساسا تغییری به وجود نمی­آورند. این نوشته استدلالی کامل یا آخرین کلام نیست بلکه تلاشی است برای تحریک افکار که امید دارم موجب جدل و تعمق بیشتر در مورد تئوری و پراتیک انقلاب شده و نوشته­های بیشتری بیرون بیاید. (جنبه­های مهم این استدلال تعیین کننده هستند و اگر در مورد معنای یک واژه یا مفهوم مشکل دارید، دوستانی را بیابید و با آن­ها صحبت کنید.)

زمانی که برای تبلیغ انقلاب کمونیستی وارد جامعه می­شویم، با حکایت­های دردناکی در مورد این جامعه­ی جهنمی، وضعیت کره خاکی و بشریت مواجه می­شویم. در واقع این کار چنین حکایت رنج­هایی را پیش می­کشد. از زبان مردم نظریه­های گوناگونی در مورد این که این رنج­ها از کجا سرچشمه می­گیرند را می­شنویم، مانند: فقدان "مسئولیت فردی"، بنگاه­های دندان گرد سرمایه­داری، خودپرستی "ذاتی" انسان و غیره. سپس در مورد راه حل­هایی که فکر می­کنند لازم است می­شنویم: گسترش اعتقادات دینی و گسترش دمکراسی. به صورت آشکار و نیمه  آشکار انواع پرسش­ها و ایرادها در مورد رهبریت، انقلاب و کمونیسم را می­شنویم که اغلب برخاسته از باور عمومی (چیزهایی که "همه می­دانند" یا فکر می­کنند که می­دانند) در مورد تلاش­های انقلابی و استقرار سوسیالیسم در گذشته هستند.

برخی از به اصطلاح "کمونیست"¬ها به دلایل مختلف در مقابل چنین روندی تسلیم شده¬اند: برخی به این دلیل که اساسا با این افکار درهم و مخلوط که در جامعه در میان مردم هست موافقند، برخی به این دلیل که درک نمی¬کنند می¬توان این افکار غلط را از طریق مبارزه و در جریان مبارزه تغییر داد و برخی دیگر به این دلیل که نمی¬توانند یا نمی¬خواهند در مقابل چالش¬های ترسناکِ تغییر بنیادین جهان مسئولیت بگیرند. اگر این به اصطلاح "کمونیست"¬ها را کنار بگذاریم باید بگویم که در مواجهه با چنین افکاری که در جامعه گسترده است دو رویکرد متفاوت موجود است.

 

رویکرد اول این است که افقِ دید مردم را تا حد جهان بنیادا متفاوتی که می¬تواند به وجود آید گسترش دهیم و بگوییم: «آن چه مردم بیش از هرچیز نیاز دارند و آن چیزی که بزرگترین نیازِ امروز است، راه حلِ علمی، راه برون رفت واقعی از این دهشت¬ها است. این راه حل و راه برون رفت، تجسم دوباره¬ی کمونیسم توسط باب آواکیان است که چارچوب سنتزنوین کمونیسم را به وجود آورده است و این چارچوب و افق امکان ایجاد یک جهان بنیادا متفاوت را روشن می­کند و نشان می­دهد که از طریق انقلاب کمونیستی نابودیِ نظام سرمایه­داری-امپریالیستی و ساختن نظام و جهان کاملا نوین و بسیار بهتر ممکن است. بدون چارچوب سنتز نوین کمونیسم، توده­های مردم نمی­توانند از محدوه­هایی که این نظام برای افکارشان تعیین کرده و افکار آنان در مورد آنچه ضروری، مقبول و ممکن است شکل داده و معوج می­کند، بگذرند. بنا بر این سنتز نوین را باید به مثابه­ی اهرمی به دست شمار فزاینده­ای از توده­های مردم داد، توجه­شان را به آن جلب کرد، به سوی آن جذب­شان کرد تا آن را مانند نیزه پرشی در دست بگیرند و به ورای افق دید فعلی­شان پرواز کنند...»1

 

بر این پایه می­توانیم مخلوط در هم ایده­ها در تفکر توده­های مردم را نیز سره ناسره کنیم تا ببینیم کدام یک صحیح و کدام غلط است و به عبارت دیگر، چه ایده­ای بازتاب درست واقعیت است. به همان اندازه مهم است که ببینیم مردم در رسیدن به چنین دیدی از جهان و این نتیجه­گیری­ها از چه روش­ها و شیوه­هایی استفاده کرده­اند. وقتی امکان و قابلیت دوام یک جهان بنیادا متفاوت در مقابل­شان گذاشته می­شود و شروع به بحث و فکر می­کنند که چگونه می­توان به آن دست یافت، می­بینیم که حتی نوع سوال کردن­شان (در مورد خدا، ماهیت بشر، نیاز به علم و به رهبریت) عوض می­شود. به طور مثال وقتی مردم را درگیر یک بحث جدی در مورد انقلاب می­کنیم و اینکه برای رسیدن به جامعه­ی سوسیالیستی آینده چه باید کرد و بعد از انقلاب این جامعه چه مختصاتی خواهد داشت می­بینیم که یک باره بستر بحث بر سر رهبری کمونیستی، از جمله رهبری باب آواکیان و یا اینکه ربط خداباوری مردم با دهشت­های جهان امروز چیست و عدم اعتقاد به وجود آلترناتیوی متفاوت از وضع موجود عوض می­شود.

 

آن چه ضروری است که انجام دهیم این است که با مردم کار کنیم و افکارشان (و شیوه¬های اندیشیدن-شان) را در مورد همه¬ی این موضوعات، دگرگون کنیم و آنان را به طور فزاینده¬ای در این جنبش یعنی جنبشی برای انقلاب درگیر کنیم حتا در شرایطی که هنوز در حال سره ناسره کردن افکارشان در مورد تمام این مسایل  هستند. شیوه ی اندیشیدن مسلط در جامعه عمدتا اندیشیدن بی سند و مدرک بوده و مذهبی است ("خواست خداست")؛ شیوه¬ی اندیشیدنِ مسلط در جامعه شیوه ی تفکر نقادانه در مورد آن چه بی وقفه از رسانه¬ها، فرهنگ و آموزش (از جمله پخش اطلاعات غلط ضد کمونیستی توسط رسانه¬هایی مانند نیویورک تایمز و جهان آکادمیک) تزریق می¬شود نیست؛ شیوه¬ی اندیشیدن مسلط شیوه¬ی تفکری است مبتنی بر روایت¬ها و نه شناساییِ الگوها و دینامیک¬های بزرگترِ نهفته در شالوده¬های جامعه. به طور کلی،  شیوه¬های اندیشیدنی مسلط است که برای تعیین واقعیت عینی از سطح ظاهری پدیده¬ها به درون آن¬ها نفوذ نمی¬کنند؛ شیوه¬های غیر علمی و ضد علمی اندیشیدن فراگیر است که بعدا در باره آن بیشتر خواهم گفت.

 

 برای تشریحی بسیار عمیق‏تر و اساسی‏تر در مورد این که علم و متد علمی و رویکرد علمی چیست به سخنان باب  آواکیان در مصاحبه با آ. بروکس، بخش «تئوری و واقعیت ... دانستن و تغییر جهان» رجوع کنید.٢ همچنین پیشنهاد می¬کنم حتما به بحث در مورد علم، متد و رویکرد علمی در «علم تکامل و افسانه‏‏ی خلقت، دانش در مورد آنچه واقعی است و چرا چنین دانشی مهم است» نوشته‏ی آردی اسکای‏بریک٣ رجوع کنید. علمِ تکامل به نوبه‏ی خود بسیار مهم است و تجسم زنده‏ی متد علمی و آموزشِ آن است.

 

در مقابل این نوع رویکرد، رویکردهای کاملا برعکس موجود است که نسبت به افکار مردم بی تفاوت بوده و یا روش غلطی در برخورد به افکار مردم دارند. 

 

در مورد بی تفاوت بودن نسبت به افکار مردم، باید بگویم که اتفاقا افکار مردم بسیار مهم است! نه به این دلیل که واقعیت عینی را تعیین می¬کند. خیر! افکار مردم تعیین کننده¬ی واقعیت عینی نیست. افکار مردم به این دلیل مهم است که تفکرات آن¬ها و این که چگونه می¬اندیشند بخشی از واقعیت عینی است: بخشی از واقعیت اجتماعی است که قصدمان دگرگون کردن آن است.

 

پروژه‏ی کمونیستی بر خلاف آن چه تقریبا همه فکر می¬کنند، تحمیل افکار "ما" بر واقعیت جامعه نیست بلکه یک رویکرد علمی به تغییر واقعیت و حرکت به سوی رهایی بشریت است. این واقعیت شامل افکار مردم و این که چگونه فکر می¬کنند نیز هست. این فرآیند در برگیرنده‏ی آن است که توده‏های مردم به طور فزاینده آگاهانه به درک جهان دست یافته و آن را به طور رادیکال تغییر دهند. این فرآیند نیازمند آن است که شمار هر چه بیشتری از مردم آگاهانه یک رویکرد کاملا علمی نسبت به جهان را در دست گیرند و برای این که چنین شود لازم است که افکار مردم در مورد رخدادهای بزرگ جامعه، در مورد این که چگونه باید علیه دهشت¬ها و جنایت‏های این نظام مبارزه و مقاومت کنند عوض شود و این مبارزه و مقاومت به نوبه‏‏ی خود بر افکار مردم تاثیر می‏گذارد، افکار قبلی را برهم می‏زند و دید آنان را باز می‏کند.

 

بنابراین، دانش در مورد این که مردم چه فکر می‏کنند و چگونه می‏اندیشند بسیار مهم است! فقط به این طریق است که می‏توانیم تعیین کنیم که با کدام بخشِ افکارشان می‏توان متحد شد و با کدام یک از افکارشان باید مبارزه کرد تا تغییر کرده و هرچه بیشتر در تطابق با واقعیت قرار بگیرند؛ و تلاش کنیم که نه تنها به یک درک علمی از جهان برسند بلکه به طور فزاینده¬ای نسبت به جهان رویکرد علمی داشته باشند تا بتوانند هرچه بیشتر به تغییر جهان کمک کنند و بخشی از آن باشند. جهان بدون این کار به همان شکل که هست پابرجا خواهد ماند.

 

متاسفانه آن چه بیش از اندازه رایج است حمایتِ "زیادی" از افکار مردم است؛ یعنی رویکرد غلطی که نقطه عزیمتش آن است که مردم چه فکر می‏کنند و نه این که واقعیت عینی بزرگ چیست، درک علمی از این واقعیت بزرگ چیست و رویکرد علمی نسبت بدان کدام است؟

 

باید دانست که افکار مردم، واقعیت عینی را تعیین نمی‏کند. 

 

طی هزاران سال، در اغلب فرهنگ¬ها، مردم هنگامی که هر روز به طلوع خورشید در شرق و غروب آن در غرب می¬نگریستند فکر می‏کردند که خورشید به گِردِ زمین می‏چرخد. قابل فهم است که چرا این طور فکر می‏کردند اما برخلاف "تجربه‏ی مستقیم" مردم و فکر آنان، واقعیت عینی این بوده است که زمین به گِردِ خورشید می‏چرخد و علتِ طلوع و غروب روزانه همانا چرخش زمین است. تعیین این واقعیت عینی با علم ممکن شد.

اغلب مردم فکر می‏کنند که خدا انسان و کل حیاتِ روی کره‏ی زمین را آفرید. واقعیت عینی آن است که خدایی موجود نیست و کل حیات روی کره‏ی خاکی، چه حیاتی که انقراض یافته و چه حیاتی که هنوز باقی است، به قول چارلز داروین شاخه شاخه شدن درخت تکامل، نتیجه¬ی «توارث و تغییر از یک نیا» است.٤ تعیین این واقعیت عینی که زندگیِ زمین چگونه شکل گرفته است با کشف تکامل توسط داروین ممکن شد. (در این جا نیز مطالعه‏ی کتاب «علم تکامل و افسانه‏ی خلقت ...» نوشته‏ی آردی اسکای‏بریک را پیشنهاد می‏کنم.) )

 

• اغلب افراد مترقی فکر می‏کنند که دموکراسی به شکلی که در ایالات متحده برقرار است سرمایه­داری را مهار کرده و "پادزهر/راه حلی" در مقابل افراط­های سرمایه­داری است و فقط لازم است که سرمایه­داری "منصفانه­تر" شود و پول کمتری به میلیاردرها و بنگاه­های سرمایه­داری و کسانی که از آن نفع می­برند برسد و غیره. اما واقعیت عینی این است که: «جوهر آنچه در ایالات متحده وجود دارد، دموکراسی نیست بلکه سرمایه­داری-امپریالیسم است و روساخت­های سیاسی برای تقویت این سرمایه­داری-امپریالیسم می­باشد. آنچه ایالات متحده آمریکا در جهان پخش می­کند دموکراسی نیست بلکه امپریالیسم و روساخت­های سیاسی­ای است که امپریالیسم را تقویت می­کند» (Basics 1:3) این دموکراسی نه تنها پادزهر سرمایه­داری نیست بلکه با آن سازگار است و به این نظام سرمایه­داری خدمت کرده و تقویت می­کند و جز این نیز نمی­تواند باشد. درک این واقعیت نیازمند علم و یک رویکرد علمی، یک دیدگاه ماتریالیست دیالکتیکی و علم کمونیسم است. در اینجا پیشنهاد می­کنم ضمیمه­ی «کمونیسم به مثابه­ی یک علم» از «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی در آمریکای شمالی» نوشته آر.سی.پی (حزب کمونیست انقلابی آمریکا) را مطالعه کنید.5

اغلب مردم فکر می­کنند که ماهیت بشر تغییر ناپذیر است و نمی­توان آن را عوض کرد. واقعیت عینی آن است که «یک ماهیت بشری واحد موجود نیست. این طور نیست که همه یک طور هستند و دنیا را یک طور می­بینند. ماهیت بشر در زمان­های متفاوت و برای طبقات و گروه­های متفاوت در جامعه، معنای متفاوتی دارد.» (Basics 4:13) برای مثال در دوران برده­داری، در میان طبقات برده­دار تصاحب یک انسان توسط انسانی دیگر کاملا اخلاقی و موجه محسوب می­شد و با آیه­های انجیل که داشتن برده را موجه می­شمارد سازگار بود. این ماهیت بشر نیست که رفتار و اندیشه مردم را شکل می­دهد بلکه ماهیت نظام است که افکار حاکم را شکل می­دهد، آدم­ها را به جان هم می­اندازد، آنان را وادار به رقابت با یکدیگر می­کند، از طریق آموزش و فرهنگ افکار نژادپرستی سفید و پدرسالاری را علیه سیاهان و زنان اشاعه می­دهد. اما درک این واقعیت نیازمند علم است و نیازمند یک دیدگاه ماتریالیستی دیالکتیکی است در مورد اینکه جوامع چطور کار می­کنند، چگونه تغییر می­کنند و ایده­های مسلط در جامعه از کجا می­آیند.

 

• اکثر مردم فکر می‏کنند انقلاب کمونیستی ممکن نیست زیرا «دیگرانی» جز خودشان «اهلش» نیستند و غرق در مزخرفات این جامعه هستند؛ می گویند،آن‏ها که در قعر جامعه هستند صرفا مشغول تقلا برای بقا هستند و طبقات میانی نیز درگیر رقابت حریصانه برای جلو زدن. می‏شنویم که می‏گویند آدم‏ها ذاتا خودپرست و حریص هستند، سفیدها ذاتا نژادپرست هستند، مردان درنده‏اند و همه‏ی این‏ها جزو ماهیت از پیش تعیین شده‏ی انسان است. می‏شنویم که همه‏ی این چیزها بخشی از نقشه‏ی خدا است که به شیوه¬هایی اسرار آمیز کار می‏کند. می‏شنویم که همه‏اش تقصیر خودِ افراد است و ما باید خود را شماتت کنیم که مسئولیت پذیر نیستیم. می‏شنویم که داشتنِ رهبری باعث خفه شدن خلاقیت توده‏ها می‏شود. تکرار آن شعور متعارف را که «همه می‏دانند» در مورد تلاش‏های انقلابی گذشته و تجربه سوسیالیسم می‏شنویم.  واقعیت عینی آن است که بله مردم در این مزخرفات و افکار غلط غرق شده¬اند و درک این مسئله مهم است، اما نه برای این که آن را تبدیل به قطب راهنما برای جستجوی حقیقت کنیم بلکه باید وارد کار و فعالیت شویم تا با استفاده از علم از طریق مبارزه و در جریان مبارزه این واقعیت را تغییر دهیم. این وظیفه‏ و مسئولیت کمونیست‏ها در رهبری فرآیند انقلاب است. در بیشتر موارد فوق می‏بینیم که مردم فقط ظاهر پدیده‏ها را که فقط بخشی از واقعیت عینی است می‏بینند در حالی که در این پدیده‏ها باید به علل و تضادهای اساسیِ زیرِ سطح  بنگرند و این که چگونه این پدیده‏ها می¬توانند تغییر کنند و چیز متفاوتی بشوند. اگر بدانیم که فکر مردم از کجا می‏آید از این بابت تعجب نخواهیم کرد. فکر مردم از افکار مسلطِ همین نظام موجود سرچشمه می‏گیرد که مرتبا توسط دستگاه تبلیغاتی آن، رسانه‏هایش، آموزش و فرهنگش تقویت شده و اشاعه می‏یابد؛ در جامعه متد و رویکرد علمی نفی شده و کمبود واقعی آن بارز است. علاوه بر این،خودِ کارکردِ عمومیِ جامعه و طرز زندگی مردم به گونه­ای است که مرتبا وادار به رقابت با یکدیگر می­شوند، وادار به ان می­شوند که در خدا و زندگی آن جهانیِ ناموجود آرامشی جستجو کنند.

 

واقعیت عینی آن است که از طریق اصلاح این نظام نمی‏توان از شّر ستم و دهشت‏هایی که هر دقیقه به مردم این کشور و سراسر جهان تحمیل می‏کند خلاص شد. ضرورت و امکان و استراتژی یک انقلاب کمونیستی از یک رویکرد عمیقا علمی، ماتریالیستِ دیالکتیکی نسبت به واقعیت اجتماعی برمی‏خیزد – مانند پزشکی که از نشانه‏های بیماری به شناسایی عللِ اساسیِ بیماری دست می‏یابد تا بتواند راه درمان را تشخیص دهد. این است جوهر رهبری کمونیستی – و بر خلاف آن چه اکثر مردم فکر می‏کنند واقعیت عینی آن است که «در شرایطی که رهبری واقعا یک رهبری انقلابی است، هرچه بیشتر نقش رهبری‏اش را درست، مطابقِ اصولِ مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم انجام دهد، خلاقیت آگاهانه‏ی تود‏ه‏ها بیشتر خواهد شد.» (به نقل از: قطعنامه‏های حزب کمونیست انقلابی آمریکا در موردرهبران و رهبریت: بخش دوم: برخی نکات در باره مسئله‏ی رهبران انقلابی و افراد رهبری. 1995)۶

 

تعیین واقعیت عینی نیازمندِ علم و داشتن رویکرد علمی به واقعیت است؛ واقعیت نه به آن شکل که خود را در سطح نشان می‏دهد بلکه تعیین واقعیت از طریق شناساییِ دینامیک‏ها و عللِ درونی‏اش با تکیه بر شواهد و چالش پذیر بودن در مقابل اثبات غلط بودنش. تعیین واقعیت نیازمند رویکردعلمی به این مساله است که جوامع چگونه کار کرده و چگونه تغییر می‏کنند و نیازمند رویکرد علمی است به این که از تلاش‏های گذشته برای تغییر آگاهانه‏ی جامعه چه می‏توان آموخت – تلاش‏هایی مانند انقلاب¬ها، دولت¬ها و جنبش¬های سوسیالیستی قرن بیستم که فوق‏العاده رهایی‏بخش بودند اما مانند هر تلاش بشریِ دیگر [به ویژه آن تلاش‏هایی که دارای چنین مقیاس عظیمی بودند] با اشتباهات و نقصان‏ها رقم خورده است. این کاری است که باب آواکیان انجام داده است و بر بستر آن علم را به جلو برده است. به خاطر کاری که باب آواکیان کرده است با تاکید می‏گویم بله جهانی بنیادا متفاوت و بسیار بهتر ضروری، مقبول و ممکن است.

 

اینِ مطالب، صرفا افکار "ما" و جدا از واقعیت عینی نیستند، بلکه تجریدها و تراکم‏هایی از واقعیت هستند که از طریق متد و رویکرد علمی به آن دست یافته¬ایم. بنابراین در عین حال که باید دست به نبرد بزرگی در عرصه‏ی افکار و اندیشه‏ی مردم، در عرصه‏ی اپیستمولوژی (یا تئوری دانش، آن چه حقیقت است و از کجا می‏آید، مردم چگونه می‏اندیشند، رویکرد و درک جهان) بزنیم اما باید بدانیم که این‏ها صرفا افکار "ما" در مقابلِ افکار مردم نیستند بلکه مسئله این است که چه چیزی حقیقت و به لحاظ علمی صحیح بوده و واقعیت عینی را بر حسب علل درونی، دینامیک‏ها، جاده‏های تغییر این واقعیت بازتاب می‏دهد و در مقابل، چه افکاری صحیح نیستند. در نهایت و به طور فوری، همه‏ی این¬ها در رهایی بشریت ریشه داشته و برای دست یافتن به آن است و نه هیچ چیز دیگر و نه برای چیزی کمتر از آن! برای رهایی میلیاردها انسان در سراسر کره‏ی زمین است؛ از زاغه‏های ریو در برزیل تا میدان تحریر در قاهره، از آنانی که در کارخانه‏های نساجی بنگلادش زیر آوار می‏مانند تا آن‏ها که در سیاه‏چال‏های شکنجه‏ی آمریکا محبوس‏اند.

 

با در نظر داشت این امر می¬خواهم دو سوال را در مقابل همه برای فکر کردن و جدال جمعیِ غیر رسمی قرار دهم:

• آیا به طور پیگیر نقطه عزیمت ما این واقعیت عینی و پیشرفته‏ترین درک از این واقعیت عینی به ویژه در زمینه ضرورت، پایه، استراتژی و ساختن جنبشی برای انقلاب کمونیستی است و آیا یک رویکرد و متد علمیِ  پیگیر را در مورد هرجنبه از واقعیت عینی، از جمله افکار مردم به کار می‏بریم یا این که از آن چه که مردم پیشاپیش و به طور خود به خودی فکر می‏کنند حرکت می‏کنیم و اغلب اجازه می‏دهیم که این امر شرایط و بستر بحث‏ها را تعیین کند و یا حتا با گفتن اینکه مردم "اهل این حرف¬ها" نیستند، خودمان را سانسور می‏کنیم و دنباله‏رو و آماج نوسانات افکار عمومی میِ‏شویم؟

 

• آیا به میان مردم رفته و برای تغییر افکار آن¬ها بر پایه‏ی قطعیت علمی مبارزه می‏کنیم – یا این که "تصدیق" افکار "خودمان" را در آن چه مردم فکر می‏کنند جستجو می‏کنیم؟

 

در پِسِ دنبال "تصدیق" بودن، یک اپیستمولوژی (شناخت شناسی- م) نهفته است که حقیقت یک ایده را مشروط به آن می کند که دیگران با آن موافق باشند یا این که افکار مردم را تعیین کننده‏ی واقعیت عینی می‏داند. این یک اپیستمولوژی پوپولیستی است. برای اپیستمولوژی پوپولیستی حقیقت مساوی است با آن چه مردم فکر می‏کنند و در نظرسنجی‏ها و افکار عمومی بازتاب می‏یابد. این اپیستمولوژی واقعیت عینی را در کارکردها و دینامیک‏های عمیق‏ترش و در جاده‏هایی که مقابلش برای تغییر هست بازتاب نمی‏دهد؛ این اپیستمولوژی افکار غلط مردم و شیوه‏های تفکر آنان را که همگام با واقعیت عینی نیست به چالش نمی‏گیرد، رد نمی‏کند و تغییر نمی‏دهد و جهان را "آن طور که هست" برجای می‏گذارد.

 

ما باید از موضع یک اپیستمولوژی و رویکرد کاملا علمی نسبت به واقعیت عینی، از جمله افکار مردم حرکت کنیم. همان طور که باب آواکیان در مصاحبه با آ.بروکس می‏گوید «اگر قرار است علمی باشیم نمی¬توانیم با "آن چه همه می‏دانند" همراهی کنیم. نقطه‏ی حرکت ما باید کاوش، تحقیق واقعیت و البته در این فرآیند تغییر آن است و سپس روش‏مند کردن هر آن چه در این فرآیند می‏توان آموخت یعنی چه الگوهایی را مشاهده کرده¬ایم، جوهر آن چه فهمیده‏ایم چیست، چه چیزی اجزای مختلف را به یکدیگر متصل می¬کند، تمایزات میان اجزاء مختلف چیست و ...»

 

پس مسئله این است: یا به علم اتکا می‏کنیم و برای تغییر افکار مردم مبارزه می‏کنیم و یا این که به دنبال تصدیق و تایید در افکار مردم هستیم و مرتبا جهت‏مان را گم می‏کنیم و به دلیل تعصبات و تصورات غلطی که نظام حاکم در مردم به وجود می‏آورد در موضع دفاعی قرار می‏گیریم؛ یا اپیستمولوژی علمی داریم یا اپیستمولوژی پوپولیستی؛ اولی درباره¬ی تغییر بنیادین جهان است و دیگری جهان را "آنطور که هست" دست نخورده بر جای می­گذارد.

 

عنوان و لینک مقاله به انگلیسی:

Two Different Approaches Two Different Epistemologies Two Different Worlds

http://www.revcom.us/a/310/two-different-approaches-two-different-epistemologies-two-different-worlds-en.html

پانویسها

* Basics 4:11

1-Filling the Greatest Need Facing Humanity: The World Emancipating Urgency of BA Everywhere!

2-"Theory and Reality... Knowing and Changing the World," in Bob Avakian's interview with A. Brooks, What Humanity Needs: Revolution, and the New Synthesis of Communism.

3- The Science of Evolution and the Myth of Creationism, Knowing What's Real and Why It Matters by Ardea Skybreak.

4- descent with modification from a common ancestor

5- Appendix: Communism as a Science, from the Constitution of the RCP, USA.)

6- 1995 Leadership Resolutions on Leaders and Leadership: Part II: Some Points on the Question of Revolutionary Leaders and Individual Leaders.

 

 

باب آواکیان:

«دگم بودن یک چیز است و پافشاری بر سر موضوعی بدون داشتن پایه‏ی کافی چیز دیگری است. اما پافشاری بدون پایه‏ی کافی کاملا متفاوت است با پافشاری صحیح بر سر این که در واقع یک واقعیت عینی و در انطباق با آن یک حقیقت عینی موجود است؛ که متدها و راه¬هایی برای دست یافتن به حقیقت عینی وجود دارد؛ و مردم به این حقایق دست یافته و دست می‏یابند. بله، در این حقیقتِ عینی عنصری از نسبیت موجود است و ما همیشه باید ذهنی باز داشته باشیم، در پی درکی عمیق‏تر باشیم و اگر دیدیم آن چه را  قبلا فکر می‏کردیم حقیقت است در واقع حقیقت نیست، قبول کنیم. اما در همان حال ما واقعا نباید به نسبیت گرایی بیافتیم. منظورم از نسبیت گرایی صرفا این نیست که دانش بشر در مورد واقعیت، محدود است (در نتیجه عنصری از نسبیت دارد) بلکه این نظریه‏ی غلط است که هیچ واقعیت عینی موجود نیست و/ یا انسان‏ها نمی‏توانند با هیچ درجه از قطعیت، واقعیت را بشناسند – "همه چیز نسبی است" – و مسئله صرفا دریافت‏ها و عقاید مختلف است و تعیین این که یک فکر یا مفهوم منطبق بر واقعیت عینی هست یا خیر غیرممکن است. مبارزه علیه نسبیت‏گرایی یک نبرد اپیستمولوژیک (معرفت شناختی- م) بسیار مهم است که باید آن را به پیش برد، به ویژه در میان نیروهای مترقیِ جامعه که زیر این پست مدرنیسم و نسبیت‏گرایی و غیره واقعا کمر خم کرده اند و نسبیت­گرایی واقعا دارد آن­ها را می­کشد و توان آن­ها را در ایستادگی در مقابل آنچه در این جهان در جریان است و حتی تشخیص اینکه چه چیزی در جریان است نابود می­کند. تا زمانی که ما اجازه دهیم این درک رایج باشد که همه چیز صرفا عقیده­ی من و تو، دید من تو در مورد جهان یا "روایت" من و تو است، در این جهان هرگز به جایی نخواهیم رسید. »

 

نقل قول بالا از سخنرانی باب آواکیان در سال 2006 ترجمه شده است.

Why We’re in the Situation We’re in Today...And What to Do About It: A Thoroughly Rotten System and the Need for Revolution,” one of the 7 Talks given by Bob Avakian in 2006.

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در