Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 65  پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۹       
مصاحبه با رفیق امیر حسن پور پیرامون تحولات اخیر در کردستان شمالی و پروژه سازش پ.ک.ک و دولت ترکیه

 

مصاحبه با رفیق امیر حسن پور پیرامون تحولات اخیر در کردستان شمالی و پروژه سازش پ.ک.ک و دولت ترکیه

 

بخش اول

 

سوال 1) پروژه صلح و سازش میان دولت و ارتش ترکیه با پ ک ک را تا چه اندازه جزئی از یک پروژه بزرگتر منطقه­ای و بین المللی می­بینید؟ به نظر می­رسد دامنه این طرح و آینده آن فقط محدود به فضای داخلی ترکیه نمی­شود و به نوعی در مسیر یک پروژه وسیع­تر امپریالیستی در کل منطقه است؟

 

جواب: درباره­ی این پروژه بحث­های زیادی صورت گرفته است و ارزیابی­های ارائه شده طیفی را تشکیل می­دهد که در یک سو آن را "اقدام تاریخی" تلقی می­کنند و در سوی دیگر "خیانت". اما با این مفاهیم و در چهارچوب تئوری­های دولت-محور و ناسیونالیستی نمی­توان به توضیح کافی آن پرداخت. در این تردیدی نیست که این تحول تنها مسئله­ای داخلی مربوط به ترکیه نیست و بُعد منطقه­ای و بین المللی دارد، اما بحث اصلی بر سر چگونگی تعامل تضادهای داخلی و خارجی است که شروع این پروژه را میسر کرده است.

 

در سطح کشور، تضاد بین دولت ترکیه‌ و خلق کرد که از سال 1984 به صورت جنگ بین حکومت و «حزب کارگران کردستان» (پ.ک.ک) به اوج خود رسید، به نظر اوجلان از طریق نظامی قابل حل نیست.  بعد از سی سال جنگ، ترکیه که دومین قدرت نظامی ناتو است، با تمام کمک­های  آمریکا و اسرائیل و بعضی دولت­های اروپائی، نتوانست پ.ک.ک را از عرصه­ی سیاسی ترکیه و منطقه حذف بکند. حتی ربودن رهبر حزب، عبدالله اوجالان، که ضربه­ی سختی به پ.ک.ک به شمار می­رفت (1999)، نتوانست تضاد را به نفع آنکارا حل بکند. پ.ک.ک توانست، در سایه­ی تحولاتی که به دنبال جنگ­های 1991 و 2003 آمریکا علیه عراق به وجود آمد، نیروی نظامی­اش را حفظ بکند، به دور جدیدی از سازماندهی سیاسی و تشکیلاتی بپردازد، رهبری اوجلان را که در زندان بود همچنان تداوم بدهد، و در همه­ی عرصه­های – سیاسی، حقوقی، تبلیغاتی  و دیپلماسی – در ترکیه و منطقه حضور داشته باشد و اعمال قدرت بکند. اما اگر ترکیه امکان نفی پ.ک.ک و جنبش ملی کردهای ترکیه را ندارد، پ.ک.ک هم  توانائی تغییر نظام حاکم بر ترکیه یا جدا کردن کردستان از ترکیه یا حتی کسب خودمختاری را ندارد. و این فقط مسئله ای نظامی نیست. از نقطه نظر نظامی، جنگ پ.ک.ک جنگی چریکی بود نه «جنگ خلق» نوع ویتنام که در عرض چهار دهه سه قدرت بزرگ امپریالیستی ژاپن، فرانسه و آمریکا را شکست داد.

 

در ترکیه، در حالی که پیروزی هیچ یک از طرفین بر دیگری میسر نیست، تحولات منطقه، از جمله از هم پاشیدن دولت بعث و تشکیل «حکومت منطقه ای کردستان» در 1991، سقوط بعث در 2003 و آشوب سیاسی در عراق، و به ویژه جنگی که بیش از دو سال است در سوریه در جریان است و حکومت اردوغان فعالانه در آن درگیر شده است شرایطی را به وجود آورده­اند که پ.ک.ک با استفاده از آن­ها توانسته است هژمونی خودش را در بین کردهای سوریه تامین بکند و به وزنه سیاسی و نظامی مهمی تبدیل بشود که ترکیه و ایران و دیگر کشورهای منطقه نمی­توانند آنرا نادیده بگیرند.

 

باید در نظر داشت تضادهائی که بافت اجتماعی-اقتصادی مردم ترکیه از جمله کردهای این کشور را تعیین می­کند تضاد کار و سرمایه، تضاد زن و مرد، و تضاد شهر و ده هستند اما تضاد بین آنکارا و پ.ک.ک (یا بین دولت ترکیه و جنبش ملی کردستان) در سی سال اخیرهمه­ی مناسبات طبقاتی و جنسیتی، ملیتی، و روابط منطقه­ای و بین المللی ترکیه را تحت تاثیر قرار داده است. یکی از سئوال­هائی که می­توان مطرح کرد این است: دولت ترکیه که به مدت سی سال چالش پ.ک.ک را تحمل کرده است، مانند رژیم صدام که به مدت چهل سال (1961 تا 1991) بیشتر مناطق کردستان عراق را در کنترل نداشت اما همچنان بر بقیه کشور اعمال قدرت می­کرد و به وسیله جنبش ملی کرد سرنگون نشد، چرا بر خلاف حکومت­های عراقی راه مذاکره و حل سیاسی مسئله را در پیش گرفته است؟  چه عواملی دولت مقتدرتر و باثبات­تر ترکیه را به پای مذاکره با رهبر حزبی کشیده است که مدت پانزده سال است در زندان به سر می­برد؟

 

واضح است که این دو رژیم (عراقِ صدام و ترکیه امروز) و شرایط تاریخی آن­ها تفاوت­های بسیاری دارند، یکی از این­ها جایگاه ترکیه است در نظم بین المللی و آشوبی که سال­ها است بر این نظام حاکم است. نظم بین المللی امروز که قدرت­های امپریالیستی قدیم، انگلستان و فرانسه و آمریکا، به دنبال تقسیم مجدد مستعمرات و مناطق نفوذ در جنگ جهانی اول و دوم ایجاد کردند امروز به شدت در بحران فرو رفته است، و مشخصه­ی مهم آن آشوب، بی نظمی، و بی ثباتی اقتصادی و سیاسی است. رقبای جدید مانند چین و هند وارد گود شده­اند و روسیه سهم خود را طلب می­کند. بیش از ده سال جنگ در خاورمیانه نتوانست هژمونی آمریکا را بر این منطقه که برای هژمونی بر جهان کلیدی است تثبیت کند. مدت پنج سال است آمریکا و متحدینش انگلستان و فرانسه و آلمان ناتوانی خودشان را در حل بحران سرمایه داری و حفظ نظام بین المللی به نمایش گذاشته­اند. آمریکا علاوه بر شیوه­های سنتی از قبیل جنگ واشغال، به ربودن افراد، کشتار فرا-قانونی، استفاده از زندان­های مخفی، و شکنجه می­پردازد، و به قول حقوقدان بین المللی فیلیپ سندز آمریکا و انگلستان قوانین بین المللی را که خودشان تدوین کرده بودند مدام زیرپا می­گذارند. با وجود این و علی­رغم استفاده از پیشرفته­ترین تکنولوژی نظامی، مهم­ترین جنگ­هائی که در دو دهه­ی اخیر به راه انداختند، در عراق و افغانستان، با شکست مواجه شده است. امروز خاورمیانه و شمال آفریقا و بسیاری مناطق دنیا در آشوب و بی ثباتی به سر می­برند. اگر آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم به سهولت رهبری بلامنازع کمپ امپریالیستی غرب را به دست گرفت، امروز علی­رغم ورشکستگی اقتصادی و سیاسی اتحادیه اروپا و ژاپن و تداوم وابستگی­شان به آمریکا، ستاد فرماندهی یا رهبری دچار آشوب جدی است و توانائی جمع و جورکردن این نظام را ندارد. این آشوب آنطور که ادعا می­شود به خاطر تکنولوژی جدید ارتباطات و نقش آن در «فروریزی مرزها" یا «زوال دولت-ملت» نیست بلکه بیشتر در اثر رشد ناموزون و بحران اقتصادی مداوم و تا کنون چاره ناپذیر سرمایه داری نئولیبرال است.

 

چه در گذشته و چه امروز تولید و بازتولید نظام امپریالیستی نیاز به تقسیم کار بین عناصر یا مولفه­های این نظام داشته است.  ترکیه در گذشته نیز، مخصوصا" بعد از جنگ جهانی دوم، یکی از پیچ و مهره­های این نظام بوده است، نقش فعالی در حفظ آن بازی کرده است، عضو پیمان نظامی ناتو است، یکی از مهم­ترین پایگاه­های جاسوسی آمریکا علیه شوروی بود، در تجاوز آمریکا به کره و ویتنام فعالانه شرکت کرد، و از حامیان رژیم صهیونیستی بوده است. از این رو ترکیه نقش ژاندارمی یا نگهبانی نظم امپریالیستی را مدت­ها است به عهده داشته است و اختلاف مختصری، که در شرایط آشوب کنونی، با آمریکا بر سر نقش خود در جنگ 2003 علیه صدام پیدا کرد و یا اختلافی که با اسرائیل پیدا کرد و یا ماهیت اسلامی حکومت فعلی هیچ کدام این رابطه را خدشه­دار نکرده است. در واقع ترکیه پتانسیل عظیمی برای ایفای نقش موثر در حفظ نظام امپریالیستی بازی می­کند.  علاوه بر موقعیت ژئواستراتژیک حساس، ترکیه دومین ارتش مهم ناتو به شمار می­رود، نیروی انسانی و طبیعی کافی (به جز نفت) دارد، و اسلام «معتدل» حزب حاکم از دید آمریکا و اتحادیه­ی اروپا «مدلِ حکومت ایده آل» برای کشورهای اسلامی است. اما ترکیه برای ایفای نقش موثر در این شرایط بحرانی نیاز به ثبات سیاسی و تحکیم بنیه­ی اقتصادی دارد.

 

البته نقشی که ترکیه برعهده گرفته است تنها ریشه در موقعیت ژئواستراتژیک و نظامی ندارد. در عرصه­ی ایدئولوژیک، حزب اسلامی آ.ک.پ که قدرت دولتی را در دست دارد در آرزوی احیای دوران امپراطوری عثمانی است حتی اگر به شکل "نوین" و یا در مقیاسی بسیار محدود. بعد از فروپاشی امپراطوری عثمانی در جنگ جهانی اول، ناسیونالیست­های ترک به رهبری مصطفی کمال (آتاتورک) مناطق باقیمانده­ی امپراطوری را به جمهوری ترکیه تبدیل کردند، خلافت اسلامی سلاطین عثمانی را منحل کردند، و جدائی دین و دولت یکی از ارکان ایدئولوژی رسمی دولت کمالیستی شد. حکومت آ.ک.پ در حالی که مانند کمالیست­ها ناسیونالیست است، از نظر ایدئولوژیک متعهد به ادغام دین و سیاست، و تلفیق ناسیونالیسم و اسلام است. این پروژه­ی «نو-عثمانی» ترکیه با پروژه­ی «خاورمیانه­ی بزرگ» جورج بوش، آرزوی بعضی سیاست­مداران آمریکائی برای «کشیدن نقشه ی جدید خاورمیانه»، و روی کار آوردن رژیم­های «اسلامی معتدل» همخوانی دارد. بعضی سیاست­مداران و ژنرال­های بازنشسته­ی آمریکائی در جریان جنگ 1991 علیه عراق و بعد از آن به صراحت گفته­اند که هنگامی که قدرتهای اروپائی در سال 1918 مرز کشورهای خاورمیانه را ترسیم میکردند، آمریکا حضور نداشت و منافعش تامین نشد و امروز وقت آن رسیده است که آمریکا این مرزها را دوباره ترسیم کند. به زبان دیگر، نظام امپریالیستی مانند 1914 و 1939 نیاز به تقسیم مجدد شبه-مستعمرات و مناطق نفوذ دارد.

 

 به اجرا گذاشتن پروژه­ی نو-عثمانی حتی در شرایط پرآشوب و سیال کنونی کاری دشوار است. تا جائی که به مسئله­ی کرد مربوط می­شود، صلح با پ.ک.ک، اگر به نتیجه برسد، به ثبات سیاسی و اقتصادی ترکیه کمک می­کند، و دولت­های متعارض با آنکارا نظیر ایران و روسیه و سوریه را از امکان بهره برداری از این تضاد محروم می­کند. همچنین باعث می­شود که ترکیه از نظر نظامی دستش باز تر بماند. اگر به یاد بیاوریم، بلافاصله بعد از پایان جنگ آمریکا علیه صدام و بیرون راندن نیروهای­اش از کویت، هنگامی که صدام سرکوب شیعیان و کردها را گسترش داد، بعضی از رهبران کرد اظهار تمایل کردند که کردستان عراق به ترکیه ملحق بشود زیرا، به نظر آنها، جمعیت کردهای ترکیه را افزایش می­دهد و ترکیه تحت فشار اتحادیه ی اروپا مجبور خواهد شد حقوق ملی کردها را تامین بکند. درحالی که این برنامه به اجرا در نیامد، و به جای الحاق به ترکیه یک حکومت خودمختار شکل گرفت، تحولات بعدی به خصوص جنگ 2003 آمریکا و عواقب آن «حکومت منطقه­ای کردستان» را به نیروی اقتصادی (نفتی)  و منطقه­ای حساس تبدیل کرد. امروز ترکیه بیشتر سرمایه گزاری­های خرد و کلان کردستان عراق را در اختیار دارد و نفت این منطقه برای اقتصاد ترکیه و پروژه­ی ژاندارمی نقشی اساسی بازی خواهد کرد. در عین حال شرایط سیال منطقه به پ.ک.ک نیز امکان داده است که در کردستان سوریه به نیروی عمده تبدیل بشود، و در رویاروئی با آنکارا و اربیل از موضع قدرت حرکت بکند. در تابستان 2012 هنگامی که پ.ی.د (یکی از احزاب کرد سوریه طرفدار پ.ک.ک) مناطق کردنشین سوریه را به تصرف خود در آورد، هم اربیل و هم آنکارا به شدت نگران شدند. عقب نشینی نیروهای سوریه از مناطق کردنشین و هژمونی پ.ک.ک بر این منطقه و نفوذش در کردهای سوریه از یک طرف می­تواند آنکارا را در فشار بگذارد تا پروسه­ی صلح را کنار نگذارد و از طرف دیگر به پ.ک.ک اجازه می­دهد که امکان وحدت بخش­هائی از کردستان را مطرح بکند. در حالی که پروژه­ی صلح در جدی­ترین شکل خود برنامه­ی شرکت کردها، یا دقیق­تر بگویم بورژوازی کرد، در قدرت سیاسی را مطرح می­کند، شرایط سیال منطقه به بحث تشکیل دولت مستقل کرد (عراق) و حکومت خودمختار در سوریه و حتی ادغام آن­ها در یک دولت واحد کرد دامن زده است. در ترکیه، باید در نظر داشت که پ.ک.ک به شیوه­های مختلف سال­ها است که در سطح محدودی در قدرت سیاسی شریک بوده است. برای مثال، ب.د.پ (حزب صلح و دموکراسی) در پارلمان حضور دارد و یا حضور در حکومت شهری (از طریق شهرداری­ها) نسبتا" وسیع است. یکی از هدف­های اصلی این پروژه این است که فکر انقلاب و کسب قدرت سیاسی از طریق مبارزه‌ی مسلحانه کنار گذاشته شود و، در ضمن حفظ نظام موجود، پ.ک.ک و بورژوازی کرد از طریق پارلمان در قدرت سیاسی سهیم شوند.

 

سوال 2) به نظر می­رسد پشت این پروژه سازش سیاسی که دارد شکل می‌گیرد، مبانی ایدئولوژیک و تئوریکی وجود دارد که این مبانی در یک بستر مشخص سیاسی و منطقه­ای-جهانی شکل گرفته است. منابع تاریخی رسمی پ.ک.ک می‌گویند بعد از رفتن اوجالان به زندان امرالی یعنی از سال ۲۰۰۰ این پروژ‌ه‌ی دگرگونی ایدئولوژیک و سیاسی شروع می‌شود و خود اوجالان در کتاب ۵ جلدی که تحت نام مانیفست تمدن دموکراتیک منتشر کرد، آنرا فرموله کرد و در آنجا می‌گوید شروع به بازبینی تجربه‌ی سوسیالیسم رئال – که تجربه‌ی شوروی مورد نظرش است – کردم. همچنین چند فرضیه در مورد گردش به راست پ.ک.ک وجود دارد. مثلا یکی از آن­ها معتقد است که بعد از سقوط شوروی، این جریان هم مثل رویزیونیست‌های دیگر گردش به راست داشت. یا یک تحلیل دیگر این است که از سال ۲۰۰۰ یعنی زمانی که زمزمه‌ی حمله‌ی آمریکا به عراق و تشکیل دولت کرد در عراق به گوش می‌رسید، اوجالان هم این فرصت و این امکان را دریافت و پس از آن سعی کرد تا در راستای شریک شدن در این طرح و نقشه عمل کند. آیا شما هم فکر می­کنید که چنین فرضیه­هایی درست است و اگر درست است، کدام بیشتر تاثیرگذار بوده است؟ شکست سوسیالیسم در قرن ۲۰ و یا این فضایی که در سطح منطقه به وجود آمده است؟

 

جواب: پ.ک.ک در جریان مبارزات سیاسی دهه­ی 70 شکل گرفت و با عنوان «کارگر» و برنامه­ی ایجاد کردستان بزرگ و سوسیالیستی و مارکسیسم-لنینیسم و آرم چکش و داس وارد عرصه­ی مبارزه شد. این حزب در طول سی و پنج سال فعالیت خودش هم در وضع سیاسی کردستان و منطقه تاثیر گذاشت و هم متاثر از تحولات مهمی نظیر کودتای بورژوائی در چین در 1976، فروپاشی بلوک سوسیال امپریالیستی شوروی در سال­های 1989 تا 1992، به قدرت رسیدن تئوکراسی اسلامی در ایران، و جنگ­های آمریکا علیه عراق شد.  اما به نظر من پ.ک.ک را نباید یک جریان کمونیستی به حساب آورد چه در آغاز کارش چه در تحولات بعدی آن. سوسیالیستی بودن یا کمونیست بودن یک حزب یا فرد بیش از هر چیز بستگی به خط مشی سیاسی و ایدئولوژیک آن حزب یا فرد دارد نه به آرزوها و اعلام مواضع و یا کارگری بودن اعضاء و رهبری­اش. پ.ک.ک به مثابه­ی یک حرکت چپ در جنبش ملی کردستان ترکیه ظهور کرد همانطور که «کومه له­ی مارکسی-لنینی» در کردستان عراق و «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان» در کردستان ایران در همین دهه پا به عرصه­ی مبارزه گذاشتند. چپ بودن­شان به خصوص در گسست­شان از خط مشی فئودالی-عشیره­ای مسلط بر جنبش ملی بود، و این گسست هم ناشی از تحولات اجتماعی-اقتصادی کردستان بود و هم متاثر از جنبش کمونیستی بین المللی به ویژه انشعاب بزرگ تحت رهبری حزب کمونیست چین. اما در حالی که خط مشی پ.ک.ک و دو کومه له تحول مهمی در جنبش ملی کردستان به شمار می­رود،  گردش به چپ این بخش از جنبش ملی واقعه­ای منحصر به فرد واستثنائی نبود. در واقع، در دهه­ی 60 و 70 بسیاری از جریانات ناسیونالیست و جنبش­های رهائی بخش ملی در آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین اعلام می­کردند که از مارکسیسم، لنینیسم و مائوئیسم الهام می­گیرند. برای مثال در خاورمیانه، جنبش فلسطین و جنبش رهائی بخش ملی عمان و حتی «پارت دمکرات کردستان» عراق که از «حزب شیوعی عراق» فاصله گرفته بود و جریانی کاملا" ناسیونالیستی بود در اساسنامه­ی خود اعلام کرده بود که از مارکسیسم-لنینیسم الهام می­گیرد. اما با وجود حضور بسیاری از مبارزینِ شیفته­ی کمونیسم در پ.ک.ک و کومه له­ها، هیچ یک از این سازمان­ها نتوانستند از جهان بینی سرمایه داری و سیاست ناسیونالیستی آن ببرند.

 

 اوجالان پیش از دستگیری هم، مثلا" قبل از ربوده شدن­اش هنگامی که برای مدت کوتاهی در 1998 در اروپا بود، پیشنهاد آتش بس و مذاکره برای حل سیاسی مسئله کرد را کرده بود. بدون تردید شرایط زندانی بودن محدودیت بسیاری برای هر مبارزی به وجود می­آورد، و این محدودیت­ها در خط مشی و برنامه یک مبارز یا رهبر دربند تاثیر می­گذارد.  زندان بان، یعنی حکومت، تعیین می­کند که زندانی چه چیزی می­خواند یا نمی­خواند، چه چیزی می­شنود یا می­بیند، و کدام حرف و فکرش به خارج از زندان راه می­یابد. اما اشتباه است اگر تحولات خطی این زندانی استثنائی را به قید و بندهای زندان نسبت بدهیم. او خودش در یکی از آثارش تحت عنوان «بیانیه ی حل دمکراتیک مسئله ی کرد»  که در 1999 منتشر شده نوشته است که مدت­ها قبل از زندانی شدن­اش، در مارس 1993 اعلام آتش بس کرده بود و در مواردی دیگر نیز مذاکره برای حل دمکراتیک مسئله کرد را پیشنهاد کرده بود. در همین نوشته درباره­ی سقوط بلوک شوروی اظهار کرد که «اکنون که به پایان قرن بیستم می­رسیم پیروزی از آن دمکراسی است که به طور روز افزون به بلوغ می­رسد» و آمریکا و انگلستان نمونه­های تاریخی آن هستند. او در این نوشته  تجربه­ی سوسیالیسم در قرن بیستم را «توتالیتاریانیسم مساوات گرای افراطی» می­نامد و معتقد است که مانند «توتالیتاریانیسم خفه کننده­ی فاشیسم و ناسیونالیسم بورژوائی» شکست خورده است زیرا از چهارچوب دمکراسی خارج شده است. از این اظهار نظرها و بسیاری نوشته­های دیگرش واضح است که اوجلان به جای نقد مارکسیستی از رجعت سرمایه داری در شوروی (1956) و چین (1976) کل تجربه­ی سوسیالیسم را در قرن بیستم رد می­کند و آینده را در ترمیم و تکمیل دمکراسی بورژوائی جستجو می­کند.

 

در حالی که «گردش به راست» ممکن است در طول فعالیت هر سازمان سیاسی صورت بگیرد، پروژه­ی صلح بین پ.ک.ک و آنکارا را نمی­توان در چهارچوب چنین چرخشی تبیین کرد. هر سازمان سیاسی درگیر مبارزه می­تواند در شرایطی به مذاکره بپردازد اما آنچه مهم است هدف مذاکره و سمت و سو و خط مشی آن است. مذاکره و مخاصمه یا جنگ و صلح دو پدیده­ی جدا از هم یا مانعة­الجمع نیستند بلکه در رابطه­ی وحدت ضدین قرار می­گیرند. در بعضی شرایط مصالحه­ خوب، ضروری و قدمی به پیش است اما اگر در خدمت تداوم مبارزه نه پایان دادن به آن باشد. جنبش­های ناسیونالیستی ایده­آل­شان تشکیل دولت ملی در چهارچوب نظام سرمایه داری است و اگر چنین هدفی را غیرقابل دسترسی بیابند به خودمختاری و کسب حقوق ملی و شراکت در قدرت سیاسی حاکم رضایت می­دهند. در شرایط کنونی، جنبش­های ملی به پیروی از ملزومات فکری و طبقاتی خود، در بهترین حالت، در فکر دسترسی به دمکراسی بورژوائی و اصلاح آن از طریق برگشت به ایده­آل­های عصر روشنگری، یعنی دوران مبارزه­ی بورژوازی برای رسیدن به قدرت در قرن 18 هستند. این دمکراسی چیزی جز «رژیم حقوقی»، «حاکمیت قانون»، «حکومت پارلمانی»، «انتخابات آزاد»، «حقوق  شهروندی» و سایر موئلفه­های نظام حقوقی-سیاسی سرمایه داری نیست.

 

  سوال 3) روشن است که رهبری پ.ک.ک و خصوصا شخص عبدالله اوجالان یک شبه به این تحلیل­ها و جمع‌بندی­ها نرسید و نظرات او از یک مبنای تئوریک مشخص برخوردار است و پروسه‌ای را تا به امروز طی کرده تا به نقطه‌ی کنونی رسیده است. مشخصات و محورهای اصلی این پروسه‌ی دگردیسی چیست؟ آیا در تئوری و اندیشه‌ی سیاسی پ.ک.ک از آغاز نشانه‌‌های چنین گردش به راستی وجود داشت و یا در مقطع مشخصی به این نقطه رسیده است؟

 

پاسخ: اوجلان در طول سی و پنج سال فعالیت پ.ک.ک بیش از پانزده هزار صفحه مطلب نوشته است و تحولات فکری­اش را می­توان با دقت دنبال کرد اگر چه در یک مصاحبه تنها می­توان به کلی­ترین رئوس آن اشاره کرد. چه در مورد اوجلان و چه در موارد دیگر، کنارگذاشتن سوسیالیسم یا کمونیسم و آغوش بازکردن برای دموکراسی بورژوائی ریشه در عنصر فکری و ذهنی یعنی آگاهی دارد، و آگاهی همیشه در رابطه با ماده یا شرایط مادی معنی می­یابد.  شرایط مادیِ تغییراتِ فکری اوجلان گوناگون است که یکی از آن­ها سقوط بلوک شوروی است که روشنفکران بورژوازی آن را به مثابه پیروزی سرمایه داری و حذف نهائی سوسیالیسم و کمونیسم تلقی کرده­اند و بر عکس کمونیست­ها به استقبال آن رفتند چون در واقعیت یک نظام سرمایه داری بود با نقاب سوسیالیستی. با فروپاشی بلوک شوروی، امید بسیاری از جنبش­های ملی که به تضاد دو قدرت امپریالیستی آمریکا و شوروی دل بسته بودند به ناامیدی تبدیل شد. در عرصه­ی آگاهی، اوجلان از همان آغاز مبارزه، درکی مارکسیستی از ماهیت سرمایه داری و سوسیال-امپریالیستی شوروی نداشت و تعجب آور نیست که فروپاشی بلوک شوروی را پایان سوسیالیسم به حساب بیاورد. اما از دید مارکسیسم، سوسیالیسم در شوروی نه در اوائل دهه 90 بلکه سه دهه پیش از آن در کودتای خروشچف در سال 1956 سقوط کرده بود، و این شکست و نیز کودتای سرمایه داری در چین در سال 1976 قوانین مبارزه طبقاتی را روشن می­کنند نه پیروزی سرمایه داری و «پایان تاریخ» را. از این رو برای کمونیست­ها معنی فروپاشی این بلوک نه سپرانداختن در مقابل سرمایه داری بلکه عزمی آگاهانه­تر برای برانداختن آن است. تجربه­ی جنبش کمونیستی در قرن بیست، هم پیروزی­های­اش و هم شکست­های­اش، آگاهی مارکسیستی را بسیار به پیش برد، اما پایانی بر تضاد آگاهی و ماده متصور نیست. سرمایه داری، در بستر انقلاب تکنولوژیک نستوه دهه­های اخیر، مدتی است در بحرانی جدی فرورفته است و نه تنها جامعه­های انسانی بلکه بقای طبیعت را به مخاطره انداخته است. برای جنبش کمونیستی پایان دادن به این روندِ نابودی جامعه و طبیعت (محیط زیست) در چهارچوب نظام سرمایه داری و یا با رجعت به نظام­های ماقبل سرمایه داری میسر نیست.  امروز دامنه­ی مبارزه مردم دنیا علیه وضع موجود گسترده است؛ مانع اصلی در عرصه­ی آگاهی است، یعنی در خط مشی سیاسی و ایدئولوژیک. مردم دنیا – زنان، کارگران، دهقانان، زحمت­کشان شهر، اقلیت­ها... – میدان مبارزه را رها نمی­کنند اما رهبری آن­ها را به درجازدن در روابط سرمایه داری می­کشاند.

 

 درک غیرمارکسیستی از جنبش کمونیستی در آثار اوجلان همه جانبه است. برای مثال، مهمترین عناصر تئوری مارکسیستی را نمی­توان در آثار او یافت.  من تنها تیتر بعضی از این مباحث را ردیف می­کنم: اینکه هدف انقلاب کمونیسم است نه سوسیالیسم؛ سوسیالیسم جامعه­ی گذار است، گذار از سرمایه داری به کمونیسم؛ سرتاسر دوران سوسیالیسم که دورانی طولانی است طبقات وجود دارند و مبارزه­ی طبقاتی است که شکست یا موفقیت گذار را تعیین می­کند؛ سوسیالیسم با کسب قدرت سیاسی به انجام نمی­رسد بلکه شروع می­شود؛ هر گامی که به سوی محدود کردن روابط سرمایه داری برداشته می­شود مبارزه­ای طبقاتی است؛ بنا نهادن سوسیالیسم و گذار به کمونیسم پروسه­ی مداخله­ای آگاهانه است در واقعیت مادی؛ سرمایه داری هرگز به خودی خود به سوسیالیسم نمی­انجامد و طبقه­ی سرمایه دار و دولتش متشکل­ترین مانع پیشروی به سوی سوسیالیسم هستند؛ دولتی کردن وسائل تولید به معنی سوسیالیستی کردن نیست؛ فرد کارگر بدون آگاهی طبقاتی یک بورژوا بیش نیست و مبارزه­ی کارگران برای دستمزد و شرایط بهتر کار در چهارچوب روابط بورژوائی خرید و فروش نیروی کار قرار می­گیرد؛ دیکتاتوری به معنی زورگوئی، قلدری، قدرقدرتی و گردن کلفتی نیست (این درک لیبرالی از این مفهوم است) بلکه شکلی از اعمال قدرت یک طبقه بر طبقه ی دیگر است؛  دیکتاتوری به این معنی با دمکراسی مانعة­الجمع نیست بلکه با هم دو وجهِ اعمالِ قدرتِ یک طبقه را تشکیل می­دهند؛ دولت و حزب، از جمله حزب کمونیست و دولت سوسیالیستی، هر دو پدیده­های جامعه ی طبقاتی هستند و زوال هر دو پیش شرطِ گذار از جامعه­ی طبقاتی سوسیالیسم به جامعه­ی بی طبقه­ی کمونیسم است؛ در حالی که دولت و حزب پدیده­های طبقاتی هستند، گذار از سوسیالیسم به کمونیسم بدون رهبری حزب و وجود دولت میسر نیست و این تضادی است که از زمان مارکس در درون جنبش کمونیستی و در تقابل با آنارشیسم شناخته شده اما اهمیت آن هنوز برای بسیاری روشن نیست.

 

اگر در آغازِ کارِ پ.ک.ک درک غیرمارکسیستی از سوسیالیسم و کمونیسم روند عمده بود، در سال­های بعد از امرالی کنارگذاشتن مارکسیسم روند اصلی است. و این تنها ناشی از شرایط زندان نیست.  جمیل بایک که تا چندی پیش فرمانده ی نظامی پ.ک.ک بود در مقدمه­ای که بر یکی از نوشته­های زندان اوجلان نوشته است به این پروسه­ی تغییر فکری و نظریِ حزب و رهبری اشاره می­کند:

 

«تحلیل­های اوجلان نقطه نظرهای نوینی در باره­ی تاثیرات متقابل دمکراسی و جامعه از یک طرف و سوسیالیسم از طرف دیگر ارائه کرد. دید او در مورد انکشاف ساختارهای جامعه ی مدنیِ دمکراتیک، تجدیدنظر پایه­ای در پ.ک.ک را دامن زد... جدل شدید در مورد نوشته­های اوجلان تجدیدِ فکرِ ایدئولوژیک ماندنی در درون پ.ک.ک. راه انداخت. حالا به ایده­های مارکس، انگلس و لنین از نقطه نظر متفاوتی نگاه می­شود. اصولی که گرامی شمرده می­شدند می­بایست زیر سئوال بروند...  نوسازی به این معنی نیست که ما سوسیالیسم را به عنوان یک هدف کنارگذاشته ایم.  برعکس، ما این پروسه را تعمیق اعتقادات­مان می­دانیم. زیر سئوال کشیدن رادیکال دولت به عنوان ابزار قدرت پا به پای تردید کردن­مان در مواضع پ.ک.ک. انجام گرفت.  دولت به خاطر ماهیتش  با جامعه و دمکراسی در تضاد است. بنابر این منطقی است که دکترینِ سوسیالیستیِ کلاسیک، دیکتاتوری پرولتاریا  کنارگذاشته شود. نهایتا" به درکی از سوسیالیسم می­رسیم که دیگر استدلالات و مواضع دولت-محور را به کار نمی­برد، یعنی ما متقاعد شده­ایم که سوسیالیسم نمی­تواند در چهارچوب دولت تحقق پیدا کند. در نتیجه، پ.ک.ک از هدف پیشین­اش که دولت-ملت برای خلق کرد بود صرف نظر کرد و تصمیم گرفت حل مسئله کُرد را به شکلی دنبال کند که مرزهای موجود را دستکاری نکند. سیاست ما دیگر با تصرف قدرت یا دولت که تا کنون نشان ضروری انقلاب موفقیت آمیز بود تعیین نمی­شود...»[1]

 

به این ترتیب، با چنین درکی از رابطه­ی دولت و انقلاب این امکان به وجود می­آید که در چهارچوب نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ترکیه هم مسئله ملی حل بشود و هم دمکراسی و سوسیالیسم تحقق پیدا کند.

 

ادامه دارد ...

 

 

 



[1] Preliminary notes by Cemil Bayik, military commandr of the PKK,” in Abdullah Ocalan, Prison Writings: The PKK and the Kurdish Question in the 21st Century.  Translated and edited by Klaus Happel, London, Transmedia Publishing Ltd, 2011, p. xvi.

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در