Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 64  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
«سیاست رهایی بخش» آلن بدیو: «کمونیسمی» در قفس تنگ بورژوایی

گزیده از فصل دوم کتابِ :

 «سیاست رهایی بخش» آلن بدیو: «کمونیسمی» در قفس تنگ بورژوایی

 

نوشتهی پیش رو گزیدهای از فصل دوم کتاب : «سیاست رهاییبخش» آلن بدیو: «کمونیسمی» در قفس تنگ بورژوایی منتشر شده توسط حزب کمونیست انقلابی امریکا (RCP) میباشد که در نقد نظرات فیلسوف فرانسوی آلن بدیو نوشته شده است. بدیو در کتاب خود تحت عنوان «سیاست رهاییبخش مدرن» به این نتیجه میرسد که عصر انقلابات به سر رسیده است و با دیدی که مختص به طبقهی خردهبورژوا است پرهیز از نبرد طبقاتی در جهت کسب قدرت سیاسی را در قالب عبارات کمونیستی ارائه میدهد. وی همچنین با رد طبقاتی بودن نظریهی خود در تعریفی که از منافع طبقاتی دارد آن را چیزی بیاهمیت در سرنوشت بشر میداند زیرا از نقطهنظر وی «منافع» فقط در جهت حفظ بقاء که شامل موجودات زندهی دیگر نیز میشود٬ تعریف میشود. بدیو از رهایی بشر سخن به میان میآورد حال آنکه سیاستش عاجز از تحلیل دیالکتیکی طبقات و شناسایی دینامیکهای ستم و استثمار موجود که همانا روابط تولیدی استثمارگرانهی موجود است٬ میباشد. در عصر حاضر نه تنها دورهی انقلابات به سر نیامده بلکه هر روز از گوشه و کنار جهان خبر شورشهای رهاییطلب و فریاد انزجار از نظم موجود به گوش میرسد اما بدیو شرمگینانه چشمش را بر واقعیات میبندد و ماهیت سازشکارانهی سیاست خردهبورژوامابانهی خود را در پس عباراتی چون رهایی مدرن با رنگ و لعابی دروغین پیش میکشد.

 

دست کشیدن از تحلیل طبقاتی رها کردن توده ها به دست بورژوازی است

…

لنین به درستی گفت «سیاست بیان فشرده اقتصاد است.»(1) منافع طبقاتی بورژوایی در سیاست، رهبری، حزب و دولت به طور فشرده متبلور میشود. این منافع طبقاتی در یک قلمرو نسبتا خودمختار سیاسی و از طریق آن مورد مشاجره قرار میگیرند، تدوین و باز تدوین میشوند، تعریف و باز تعریف میشوند.

…

لنین تاکید کرد که: «مردم تا وقتی که یاد نگیرند در پس جملات، بیانیهها و وعدههای اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی منافع طبقات را جست و جو کنند، همیشه قربانی نادان فریب و خودفریبی در سیاست شده و خواهند شد.»(2)

 

هیچ جنبش انقلابی ممکن نیست مگر این که تودهها بیاموزند که منافعشان در تقابل و تخاصم اساسی با منافع بورژوازی است و به درک درستی از منافع سایر طبقات که بخشی از بورژوازی نیستند ولی مشکلات جامعه و راهحلهای آن را در چارچوب بورژوازی مینگرند، برسند. تاثیر بورژوازی به طور غیر مستقیم از طریق عادت، سنت و خودرویی نیز اعمال میشود چرا که اینها نیز مردم را در جهت منافع طبقاتی بورژوایی سوق میدهند. برای اینکه تودهها رهاکنندهی نوع بشر بشوند باید درک کنند که «کارکرد طبقه در جامعه چیست» و آگاهانه بر پایهی این درک حرکت کنند.

 

دید بدیو از طبقه و سیاست نسخهای است برای کنارآمدن با هر نوع منافع طبقاتی – از جمله با این استدلال که نیروهای طبقاتی متفاوت درکهای متفاوتی از «ارتجاعی» و «رهاییبخش» دارند. طنز اینجاست که این گونه درک فلسفی از طبقه و سیاست، خود منطبق بر موقعیت و دیدگاه طبقهی معینی از جامعه یعنی خردهبورژوازی است که خود را ورای تقابل منافع و مبارزات طبقاتی میبیند.

 

... «سیاست رهاییبخش» بدیو نه تنها میکوشد خود را از مُهر طبقه خلاص کند بلکه تاکید میکند این سیاستی است که گریبان خود را از مفاهیم «منفعت طبقاتی» میرهاند. بدیو میگوید که «منافع» هیچ جایگاه منحصر به فردی در سرنوشت بشر ندارند. منافع بیان مبارزه برای بقاء است که شامل تمامی موجودات زنده میشود.(3) به اعتقاد وی به جای «منافع طبقاتی»، کیفیات و تلاشهای دیگری هستند که والاترینشان نیل به برابری است و اینها در زمانهای مختلف در اجتماعات مختلف متبلور شدهاند. این مثال دیگری از اومانیسم بدیو است.

 

در واقعیت، اهمیت پرولتاریا در موقعیت پرولتاریا به عنوان یک طبقه نهفته است (هر چند که این طبقه از افراد واقعی تشکیل شده است). این منافع پرولتاریا به عنوان یک طبقه است که امکانات نوینی به روی نوع بشر میگشاید. به این معنا که انقلاب پرولتری یک جهش کیفی در روابط اجتماعی به ارمغان میآورد. این دنیای نوین را بر اساس تحقق محو «چهار کلیت» میتوان خلق کرد. قلب مساله٬ روابط اجتماعیای است که ظهور پرولتاریا، مبارزهی انقلابی و نهایتا انحلال پرولتاریا به مثابهی یک طبقه بدانها گره خورده است.

مارکس چیز دیگری را هم در شرایط پرولتاریا تشخیص میدهد که به این طبقه قابلیت انقلابی میدهد. این چیزی است که او در پلمیک علیه پرودون «جنبهی ویرانگر انقلابی «فقر»» خواند.(4) این ویرانگری انقلابی با شرایط اجتماعی زندگی و توانایی پرولتاریا در رهبری سرنگونی انقلابی نظم کهنه و تحقق روابط اجتماعی نوین گره خورده است.

...

پرولتاریا تاریخا شکل گرفته است. این طبقه با تکامل شیوهی تولید سرمایهداری ظهور کرده است. اهمیت پرولتاریا در تاریخ بشر در این است که این ظرفیت را دارد که جامعه را به سوی شیوهی تولیدی و سازماندهی اجتماعی کیفیتا متفاوتی حرکت دهد. ولی این توانایی بالقوه فقط توسط یک سازمان سیاسی انقلابی و مبارزهی سیاسی آگاهانه در جهت رهایی همه بشریت میتواند تحقق یابد.

 

نکته این است: پرولتاریا «اختراع» مارکس برای تدوین نوعی سیاست نبود، همانطور که دی.ان.آ هم اختراع کریک و واتسون برای به کار بستن نوع خاصی از ژنتیک نبود. اینها سازه نیستند، کشفیات علمیاند.

 ...

بیایید این مطلب را در عبارات مارکسیستی معنی کنیم. از نقطه نظر کمونیسم علمی چه چیزی باعث میشود که پرولتاریا و انقلاب پرولتری، در خاص بودن خود خصوصیت «عام» پیدا کند؟ و چرا نقش تاریخی پرولتاریا «اشباع» نشده است؟

 

سرمایهداری گرایش به تعمیم دارد. در یک شبکهی تولید و مبادله، دنیا را به هم متصل میکند و این در حالی است که شیوهی موجودیتش خصوصی و به شکل «سرمایههای متعددی» است که در رابطهی متقابل رقابتجویانه با یکدیگر قرار دارند. سرمایهداری گرایش به تعمیم رابطهی مزدی سرمایهدارانه در سطح دنیا دارد. معیارهای تولیدیاش را بر نظامهای تولیدی ملی، منطقهای و محلی تحمیل میکند. این یک روند تاریخی است که با تکامل سرمایهداری به سرمایهداری-امپریالیسم جهش کرد و هنوز به پیشروی ادامه میدهد.

این گرایش به تعمیم، همگون به پیش نمیرود، روندی صرفا همسطح و همگونکننده نیز نیست. این گرایش به تعمیم و خودِ انباشت سرمایه، از طریق تقسیم دنیا به ملل ستمگر و ستمدیده، از طریق رقابت دولت ـ ملتها، و از طریق مجتمعات شدیدا متمرکز و متراکم سرمایه (انحصار) عمل میکند. به علاوه سرمایهداری اشکال نوینی از تمایزات و سلسله مراتب ایجاد میکند و در عین حال روابط تولیدی ماقبل سرمایهداری (مانند کشاورزی نیمهفئودالی در کشورهای جهان سوم) را مورد استفاده قرار میدهد و تغییر میدهد. با وجود این، در سراسر این حرکت متضاد، سرمایه یک گرایش واقعی در جهت تعمیم معیارهای تولیدی خود، کار مزدی و روابط تولیدی اعمال میکند.

 

پرولتاریا به عنوان یک طبقه بینالمللی، به فرایندهای تولیدیای پیوند خورده که به طور جهانی به هم مرتبط هستند و در عین حال، از مالکیت بر ابزار تولید محروم است. طبقهای است جهانی به این معنی که هیچ منفعت مشخص کوتهبینانهای ندارد که به دفاع از آن برخیزد؛ به مثابهی یک طبقه نمیتواند بدون رها کردن کل نوع بشر و از بین بردن تقسیم جامعه به طبقات، خود را رها کند. هدف انقلاب پرولتری این است که به همه دنیا سرایت کند. این انقلاب و تنها این انقلاب است که بر والاترین آمال بشریت جهانی انگشت میگذارد و شرایط مادی و اجتماعی رهایی واقعی آن را شکل میدهد.

 

پرولتاریا، بر خلاف آنچه بدیو میگوید، یکی از هویتهای عامِ ممکن ِ بیهویتی یا یکی از دستهبندیهای جهانشمولِ ممکن نیست. پرولتاریا زادهی فرایندهای واقعی مادی و اجتماعی است. ظرفیت پرولتاریا برای «فاعل آگاه انقلابی» بودن بر موقعیت عینیاش به عنوان طبقهی اصلی استثمارشونده در سرمایهداری استوار است. پرولتاریا ستون فقرات تولید مدرن اجتماعی شده و تقسیم کار اجتماعی وسیعتری است که از این تولید سرچشمه میگیرد و این تقسیم کار اجتماعی وسیعتر قشرهای دیگر جامعه از جمله متخصصین و غیره را نیز شامل میشود.

 

موقعیت عینی پرولتاریا نیاز به انقلاب و ایجاد روابط تولیدی نوینی را پیش میآورد که با آن نوع بشر میتواند از یک مرحلهی تاریخی عبور کند. همین موقعیت عینی، توانایی انجام این کار را هم به وجود میآورد. نیاز به انقلاب با شرایط بردگی پرولتاریا گره خورده است و تواناییاش در انجام انقلاب با رابطهی مشخصی که با نیروهای تولیدی اجتماعی پیشرفته دارد و با «جنبهی ویرانگر انقلابی» فقر تنیده شده است.

 

اینجاست «منافع عام» پرولتاریا. مفهوم منفعت طبقاتی پرولتاریا نه حساب و کتاب تنگنظرانه سود مادی در چارچوب فعالیت سندیکایی است و نه آنگونه که بدیو میگوید یک شکل مبارزه برای بقاء. بلکه پرولتاریا ظرفیت این را دارد که انقلاب (کسب قدرت) را رهبری کند و به آن شکل بدهد و همینطور به یک فرایند مداوم تغییرات انقلابی درون جامعه و در سطح جهانی که نه تنها تمامی شکلهای استثمار را محو میکند بلکه همهی شکلهای استثمار و ستم و به طور کلی تمایزهای طبقاتی را از بین میبرد٬ پا دهد.

با وجود این، مهم است که منافع اساسی و استراتژیک پرولتاریا به عنوان یک طبقه با مفهوم درست تاریخیاش را با منافع یا با فعالیت و سطح آگاهی و خواستههای افراد یا گروهبندیهای مشخصی از «طبقهی کارگر» یکی نکنیم. کمونیسم به عنوان یک علم، یک جنبش سیاسی انقلابی و یک هدف، چیزی فراتر از افراد خاص است. در عین حال، کمونیسم هم به ستمی که بر افراد خاص روا میشود میپردازد و هم به رهایی این افراد. حتی اگر شناخت کمونیستی الزاما در تک تک افراد، از جمله افرادی که در صف طبقهی کارگر جای دارند، به صورت نیاز محسوس، ایدئولوژی جانبدار یا هدف نمود پیدا نکند.

 

«ری ایفای» کردن پرولتاریا («جسمیت» دادن به پرولتاریا) گرایش برجستهای در جنبش بینالمللی کمونیستی بوده است. این گرایش به ویژه در رویکرد استالین به جامعهی سوسیالیستی بیان میشد. (مثلا به شکل این ایده که اگر صرفا افرادی را با خاستگاه پرولتری تربیت کنید تا تبدیل به مدیر شوند، الزاما خود را در برابر تاثیرات بورژوایی و خردهبورژوایی بیمه کردهاید.) مشکل «جسمیت» دادن به پرولتاریا در چین و انقلاب فرهنگی آن کشور نیز وجود داشت. در آنجا گرایشهای قدرتمندی بروز کرد که نگرش طبقاتی را با خاستگاه طبقاتی یکی میدانست. (بر مبنای این نظر، کارگران یا دهقانان الزاما به سمت طرز تفکر انقلابی گرایش دارند.) باب آواکیان، مشکل جسمیت دادن به پرولتاریا را تشخیص داده و آن را به طور جامع مورد نقد قرار داده است. شک نیست که در حال حاضر، انجام این نقد بسیار ضروری است. این کار برای پیشرفت کمونیسم به عنوان یک علم و جنبش انقلابی ضرورت دارد، اما چنین کاری باید بر یک مبنای ماتریالیستی و دیالکتیکی انجام شود؛ نه بر پایهی یک جدایی اساسی از ماتریالیسم و دیالکتیک. مشکل بدیو درست همینجا است.

 

وقتی که از جسمیت دادن به پرولتاریا انتقاد میکنیم منظورمان این نیست که انقلاب هیچ پایهی اجتماعی پرولتری ندارد. چنین پایهای هست اما نباید آن را به مفهومی اکونومیستی، درچارچوب یک جنبش اتحادیهای فهمید. به علاوه نباید این را بدون در نظر داشتن کامل پدیدهای که لنین مورد تجزیه و تحلیل قرارش داد، درک کرد. تحلیل لنین این بود که توسعهی امپریالیسم با وقوع انشعابی در طبقهی کارگر، خاصه در کشورهای امپریالیستی، همراه است. به بیانی عام، این انشعابی است میان قشر بالایی و بورژوا زدهی طبقهی کارگر با بخشهای پایینی طبقه که در اعماق به سر میبرند. یعنی همان کسانی که منافعشان عموما منطبق بر منافع پرولتاریا به عنوان طبقهای از بردگان مزدبگیر مدرن است و پایههای انقلاب پرولتری باید در میان آنان استوار شود.

 

به همین ترتیب، انقلاب پرولتری عینا همان مبارزهی پرولتاریا نیست. چنین انقلابی باید افراد زیادی از قشرهای مختلف مردم را در بر بگیرد. از صفوف پرولتاریا نیز حداقل برای مدتی، بعضیها به زیر پرچمها و برنامههایی جمع خواهند شد که طبقات دیگر را نمایندگی میکند. اما جریان کل مبارزهی انقلابی، دیدگاه و منافع پرولتاریا باید قویا مطرح شود و شمار عظیمی از مردم خاصه از صف پرولتاریا و نیز سایر قشرها میباید جذب آرمانی شوند که تجسم این منافع و دیدگاه است. انقلاب میباید بر این پایه و اساس به پیش برده شود. حلقهی کلیدی در این کار و نیز در به میدان آوردن تودههای عظیم پرولتر به عنوان نیروی محوری انقلاب، فعالیت همه جانبهی سیاسی ـ ایدئولوژیک است که توسط یک دیدگاه و روش علمی کمونیستی، و خطوط و سیاستهایی که بر مبنای اجرای همین دیدگاه و روش شکل گرفتهاند، هدایت میشود.

 

بحث بدیو این است که «اشباع شدن» پرولتاریا در نقش «فاعل آگاه انقلابی»، یا لااقل اشباع شدن مفهوم ذهنی مارکس از پرولتاریا، چالشهایی را برای یافتن یک هویت جدید که ورای هویتها باشد مطرح میکند. این هویت جدید، برخلاف هویت مرتبط به یک طبقهی اجتماعی مشخص، جنبهی جهانشمول نخواهد داشت.

 

اما نیاز به پرولتاریا به عنوان نیرویی در جامعه و دنیا که توان رساندن نوع بشر به یک مکان کاملا متفاوت، و تحقق «چهار کلیت» را دارد «اشباع نشده است». تا زمانی که سرمایهداری در دنیا وجود دارد، چنین نخواهد شد. تا زمانی که زیربنای ظهور مجدد جامعهی طبقاتی کماکان در دنیا منجمله در جامعهی سوسیالیستی موجود باشد، این نیاز «اشباع نخواهد شد».

 

دنیا عوض شده است اما نیاز به انقلاب پرولتری کمتر نشده که هیچ، بیشتر هم شده است.

 

از زمان پایان جنگ جهانی دوم، و اخیرا در جریان موج جدید «جهانیسازی» امپریالیستی که متعاقب احیای سرمایهداری در چین به سال 1976 و فروپاشی بلوک سوسیال امپریالیستی شوروی در 91 ـ 1990 به راه افتاد، تغییرهای بزرگ و مهمی در ساختار پرولتاریا ایجاد شده است. در سرزمینهای اصلی امپریالیستی شاهد تشدید خصوصیت انگلی، زدودن خصوصیات پرولتری، و گسترش صفوف قشرهای میانی هستیم. تغییراتی که در تقسیم کار بینالمللی صورت گرفته به ایجاد نقاط اتصال و شبکههای جدید تولید سرمایهدارانه در جهان سوم انجامیده است. روند نیمهپرولترسازی و گسترش زاغهنشینی در شهرهای جهان سوم جریان دارد. در ایالات متحده، پرولتاریا شدیدا چند لایه شده است. در این میان، لایهبندیها و تقسیمات «کاسْتمانند» مهمی وجود دارد که به ستم بر سیاهپوستان و دیگر اقلیتهای ملی و مهاجران، و انقیاد زنان در جامعه ربط دارد.

 

اینها و تحولات دیگر، چالشهای مهمی را در راه ایجاد یک جنبش انقلابی قرار میدهند. این چالشها در فعالیتهایی که برای دستیابی به تحتانیترین قشرها منجمله ستمدیدهترین بخشهای پرولتاریا صورت میگیرد و رفتن به میان بخشهای وسیعی از اهالی منجمله و به ویژه قشرهای جوانان و زنان و روشنفکران نیز مطرح است. اینها و تحولات دیگر، تاثیرات عظیمی بر استراتژی انقلابی و مسالهی کسب انقلابی قدرت دارند.

 

بدیو نیز به بررسی همین تغییرات میپردازد تا برای بحث «بی فایدگی» طبقه و ناممکن بودن انقلاب، استدلالی جفت و جور کند. منظورمان همان حکم بدیو است که: «عصر انقلاب به سر آمده است.»

 

اما دنیا بیشتر از هر زمان دیگر، انقلاب را با فریاد طلب میکند.

 

دست آخر، از جمله در کشورهای امپریالیستی، این پرسشها مطرح است که: آیا در پی انقلاب کردن هستید؟ آیا این همان انقلابی است که پایه و اساس آن را تحقق «چهار کلیت» در عرصهی جهانی تشکیل میدهد؟ آیا شما بر یک مبنای علمی و ماتریالیستی و دیالکتیکی، برای ایجاد پایگاه اجتماعی و به میدان آوردن نیروهای اجتماعی گستردهتر برای چنین انقلابی فعالیت میکنید؟ یا خیر، در حاشیه میمانید و دستی به سر و روی جامعهی موجود میکشید و در مسیر اصلاحات حرکت میکنید؟

 

بحث و جدل کنونی باید به ما نشان دهد که آلن بدیو راه دوم را انتخاب کرده است. باید نشان دهد که او کاملا در سیاستهای تساویجویانه و اصلاحطلبانهی خود که با عبارت «حفظ فاصله از دولت» بیان میشود و معنایش صرفنظر کردن از کسب قدرت دولتی است، غرق شده است. این سیاستها به سازش با امپریالیسم میانجامد. «فضای» چنین سازشی، مبتنی بر یک نابرابری عمیق است: یعنی تقسیم ملل ستمگر و ستمدیده در دنیایی که تحت سلطهی امپریالیسم است. پایه و اساس ثبات نسبی در شکلبندیهای اجتماعی امپریالیستی، فوق استثمار و غارت بینالمللی است. یعنی همان چیزهایی که توسط ارتشها و مداخلهجوییهای امپریالیستی، رژیمهای نواستعماری، موسسات مالی تحتسلطهی امپریالیسم و اتاقهای شکنجه، به زور اعمال میشوند.

 ...

«سیاست رهایی بخشمدرن» آلن بدیو هم عاجز از «طرح دیالکتیکی طبقات و احزاب» است و هم بیگانه با واقعیت. این سیاست هیچ ربطی به واقعیت طبقات، به روابط تولیدی استثمارگرانه و به دولت بورژوایی که نقطهی تمرکز خشونت سازمانیافته است، ندارد. این در حالی است که «مشکل» پیشِ روی تودههای ستمدیده و نهایتا کل نوع بشر، همین شبکهی روابط اجتماعی و به دنبال آن٬ قدرت دولتیای است که آن را به زور اعمال میکند. نمیتوان با «عام» اعلام کردن بشریت، آن را ایدهآلیزه کرد.

آلن بدیو در بهترین حالت، خواهان خلاص شدن از وجود طبقات بدون هیچ مبارزه و تحولی است، بدون هیچ انقلابی، بدون دیکتاتوری پرولتاریا و یک دوران کاملِ گذارِ سوسیالیستی که برای غلبه بر تقسیمات طبقاتی و تحقق چیزی که مارکس آن را «ریشهایترین گسستها» نامید لازم است. منظور مارکس دو گسست ریشهای، یکم از روابط سنتی مالکیت و دوم از ایدههای سنتی بود.

 

بگذارید بار دیگر اظهارات عمیق و قدرتمند مارکس را در مورد نگرش و توهمات روشنفکران دمکرات گوشزد کنیم:

«هرگز نباید با این تلقى کوتهبینانه که معتقد است خردهبورژوازى اعتقادى اصولى به منفعت خودخواهانه طبقاتى دارد و بر آن است که وسایل پیروزى این منفعت را فراهم سازد هم آواز شد. خردهبورژوازى، برعکس، بیشتر بر این باور است که شرایط خاص رهایى وى عین شرایط عامى هستند که نجات جامعهی مدرن و پرهیز از نبرد طبقاتى فقط در قالب آنها میسر خواهد بود. از این تصور هم که گویا تمامى نمایندگان دمکراتیک (خردهبورژوازى) از دکانداران یا شیفتهی دکانداران هستند باید اجتناب کرد. چون ممکن است فرهنگ و موقعیت شخصى آنان فرسنگها با این گروه فاصله داشته باشد. خصوصیت خردهبورژوایىِ این نمایندگان از اینجا است که ذهنیت آنان نیز محدود به همان حدودى است که خردهبورژوازى در زندگى واقعى بدانها برمیخورد و قادر به فراتر رفتن از آنها نیست و در نتیجه، آنها نظرا به همان نوع مسائل و راهحلهایى میرسند که منفعت مادى و موقعیت اجتماعى خردهبورژوازى در عمل متوجهشان است. این است خطوط کلىِ رابطهاى که میان نمایندگان سیاسى و ادبى یک طبقه و خود آن طبقه وجود دارد.

ولی دمکرات از آنجا که نمایندهی خرده بورژوازی یعنی یک طبقهی در حال گذار است، خود را به طور کلی ورای آنتاگونیسم طبقاتی تصور میکند. زیرا منافع دو طبقه به طور همزمان و متقابل در درون وی کُند شدهاند.» (مارکس، هجدهم برومر لویی بناپارت) (تاکید در اصل) •

 

پینوشتها :

 

1) لنین‏، ”بازهم دربارهی اتحادیهها‏، اوضاع كنونی و اشتباهات ترتسكی و بوخارین“

 

2) Quoted in Avakian, Phony Communism Is Dead, p. 122

 

بدیو مصاحبهی  فوق را به هنگام شركت در كنفرانس ”آیا تاریخ انقلاب فرهنگی امكانپذیر است؟“ كه در مركز انسانشناسی سیمپسون در دانشگاه واشنگتن برگزار شد، انجام داد. از این پس از آن به عنوان ”مصاحبهی دانشگاه واشنگتن“ یاد میكنیم كه در اینجا قابل دسترسی است:

 http://depts.washington.edu/uwch/katz/20052006/alain_badiou.html

 

3) Badiou, Metapolitics, p. 97

 

4) كارل ماركس‏، فقر فلسفه. ماركس در ”دربارهی پرودون“ (به ج. ب. شوایتزر) میگوید كه ”پرودون در فقر چیزی به جز فقر نمیبیند (در صورتی كه باید در آن جنبهی انقلابی و ویرانگری را ببیند كه جامعهی كهن را سرنگون خواهد كرد.)

در این زمینه بد نیست به ارزیابی بدیو از شورش اخیر جوانان مهاجر در ”بانلیو“ها، یعنی محلات فقیر و خارجینشین گتو مانند اطراف پاریس و سایر شهرهای فرانسه، نگاهی بیندازیم: ”بنابراین شورشهای نوامبر 2005، بسیار مهم هستند ولی به جایی نرسیدند. اینها تجاربی تلخ و منفی خواهند ماند... احتمالا تغییراتی حاصل خواهد شد ولی در حال حاضر به همین دلیل است كه این شورشها به جایی نرسید. و فعلا تنها كاری كه میكنند شورش است.“ ”تنها كاری كه میكنند شورش است“؟ نكته اینجاست كه بخش مهمی از تودهها از اتوریتهی دولت كنده شده و در آنتاگونیسم با آن قرار گرفته – و به شورشی برحق برخاسته است و این همه اشاره به نیاز و پتانسیل انقلاب در یك كشور سرمایهداری امپریالیستی بسیار پیشرفته مثل فرانسه دارد. بدیو از زاویه کسی که انقلاب را رها کرده، ”دوره انقلابات را سپری شده“ میداند‏، و از تمام الزامات انقلاب – ایدئولوژی كمونیستی و حزب پیشاهنگ – دست كشیده، چشم بر همهی این واقعیات میبندد تا به یك نتیجه منفی از این شورشها برسد.

بدیو در ادامه، این شورشها را با شورشهای تودههای سیاه در سالهای 1960 در آمریكا مقایسه میكند: ”تكرار این قیامها – همانطور كه در سالهای 1960 در شهرهای بزرگ آمریكا اتفاق افتاد – به خلق هیچ سیاستی نمیانجامد.“ این جهتگیری را مقایسه كنید با بیانیهی مشهور مائو در دفاع از خیزشهای سیاهان آمریكا در آوریل 68 كه این شورش را ”فراخوان نبردی برای همهی مردم استثمارشده و ستمدیدهی ایالات متحده...“ نامید.

نقل قول های بدیو از :

 Del Lucchese and Smith, «We Need a Popular Discipline: Contemporary Politics and the Crisis of the NegativeInterview with Alain Badiou, Los Angeles, 2/07/07, pp. 658-659.

 

 

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در