Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 64  پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۹       
مصر زمان دور ریختن توهمات است

مصر: زمان دور ریختن توهمات است

 

جهانی برای فتح. 8 ژوییه 2013. ساموئل آلبرت

 

آنطور که بعضیها میگویند، دخالت ارتش «انقلاب دوم»، «موج سوم انقلاب مصر» یا حتا «توقف» و «بازگشت به نقطهی صفر» (زمانی که مبارک سرنگون شد) نیست بلکه تلاشی برای حل دعواهای درون طبقات حاکمه از طریق زور و تبدیل مردم شورشگر به اهرم دست یک باند از مرتجعین علیه باندی دیگر از مرتجعین حاکم است.

 

در خیزش ژانویهی 2011 شعارِ «مردم خواهان سقوط رژیم هستند» بیان واقعیت بود. اما اکنون تودهها به شدت منشعب شدهاند. بخشی از آنان با نیروهای نظامی سمت گرفتهاند و بخشی با اخوانالمسلمین. این وضع بسیار بد است. اما میتواند بدتر از این هم بشود و تبدیل به فاجعهی خونینی گردد که تودههای مردم نه برای منافع واقعی و مشترک خود بلکه بر خلاف این منافع٬ زیر پرچم سیاسی اسلام یا پرستش توهماتی که قدرتهای غربی پراکنده میکنند، وارد جنگ علیه یکدیگر شوند.

 

میلیونها تن از مردم، اخوانالمسلمین را افشا کرده و ضد آن هستند که واقعیتی بسیار خوب است. آن دسته که در بارهی «مشروعیت» رژیم ارتجاعی اخوانالمسلمین به دلیل آن که در انتخابات دروغین گذشته پیروز به در آمد٬ سینه چاک می دهند٬ هیچ برتری اخلاقی نسبت به ژنرالهایی که وعده میدهند که در آینده حاکمیت ارتجاعی خود را از طریق انتخابات مشروعیت خواهند بخشید ندارند. هشدار اوباما در مورد «حاکمیت قانون» یا محکوم کردن «کودتا» توسط برخی سیاستمداران آمریکایی شوخی تلخی بیش نیست. زیرا آمریکا همواره کاری را که برای دفاع از منافع امپریالیستیاش لازم دانسته انجام داده است، از جمله سازمان دادن کودتاهای نظامی بیشمار.

 

سقوط حکومت محمد مرسی میلیونها مصری را غرق در شعف و شادی مستکننده کرده است. اما جنبهی تعیینکننده و وحشتناک اوضاع کنونی آن است که آن دسته از نیروهایی که خود را «انقلابی» میخوانند تحت لوای شکست دادن اخوانالمسلمین خود را به دست ارتش و نمایندگان سیاسی به اصطلاح «بازار آزاد» و سلطهی سرمایهی امپریالیستی سپردهاند در حالی که ریشهی رنجها، تحقیرها و استبدادی که مردم مصر علیه آن طغیان کردهاند همینها هستند.

 

نیات رهبران «تمرد» که 24 میلیون امضاء را برای استعفای مرسی جمع کردند، هر چه میخواهد باشد٬ مهم آن است که آنان رهبری «جبههی نجات ملی» (که اپوزیسیون انتخاباتی است) را قبول کردند. آنان حمدین صباحی و محمد البرادعی را نمایندهی خود کردند. صباحی «چپگرا» و ناصریست معروف مصری است که مدافع بازار آزاد، سرمایهگذاری خارجی و اسراییل میباشد و محمد البرادعی، رئیس کسانی است که خود را لیبرال خوانده و به عنوان نمایندهی «جامعهی بینالمللی» (یعنی شغالهای اتمی که از مقرهایشان در واشنگتن، لندن، پاریس و غیره بر جهان حکم میرانند) قلمداد میشوند. این دو شخص بر سر بیرون کردن محمد مرسی از حکومت با شورای عالی نیروهای نظامی وارد مذاکره شدند.

 

 البرادعی بعد از کودتا اعلام کرد: «ارتش به نیابت از طرف مردم عمل کرده و قدرت را به دست گرفته است.» متاسفانه این واژگون کردن واقعیت تبدیل به باور میلیونها تنی شده است که باید نسبت به واقعیت اوضاع آگاهتر از این میبودند. این حرفها در واقع ادعاهای ژنرالهای ارتش است که اعلام کردند: «ارتش مصر نمیتواند نسبت به جنبش تودهها و صدای آنان بیتفاوت باشد. آنان از ما میخواهند که نقش ملی و نه سیاسی بازی کنیم ... و به خواستهای انقلابی آنان پوشش و خدمات لازمه را ارائه دهیم.»

از زمان استقلال مصر از بریتانیا، آمریکا برای تبدیل ارتش مصر به ستون سلطهاش در این کشور کوشش کرده است و به مدت بیش از 40 سال این ارتش را تغذیه کرده است. این ارتشی است که پس از تجاوزات مکرر اسراییل به خاک مصر با آن صلح کرد و حاکمیت صحرای سینا را به تل آویو واگذار کرد، به فلسطینیها خیانت کرده و از قدرت خود فقط برای سرکوب داخلی استفاده کرده است. این ارتش، ارتش ژنرال مبارک است.

 

 این ارتشی است که چند ماه بعد از این که سقوط مبارک به آن تحمیل شد، در آوریل 2011 تانکهای خود را به میدان تحریر فرستاد، دهها تظاهر کنندهی مسیحی و غیر مسیحی را در ساختمان «ماسپِرو» قتل عام کرد، در نوامبر همان سال تک تیراندازان پلیس نظامی خود را به نبرد خیابان محمد محمود فرستاد تا به تظاهرکنندگان تیراندازی و آنها را کور کنند و به تظاهرات زنان هجوم برند.

 

چه کسی میتواند «دختری با سینه بند آبی» را فراموش کند که پلیسهای ارتش لباسهایش را دریده و با چکمه بر ارگانهای زنانهاش میکوبیدند، دقیقا برای این که اینان معتقدند جرم او زن بودن در میدان تحریر (میدان آزادی) است. مهم نیست که این زن حجاب و عبا بر تن داشت. چه کسی میتواند قتل عام استادیوم فوتبال در پورت سعید را که در فوریه 2013 تحت نظارت پلیس ارتش انجام شد فراموش کند؟ اکنون ژنرالهایی که 12 هزار غیرنظامی را در زندانهای نظامی نگهداری میکنند به ما میگویند که برای «دفاع از خواستهای انقلابی مردم» دست به عمل زدهاند. آیا یکی از خواستهای اصلی مردم این نیست که مسئولین این جنایتها تنبیه شوند؟

 

رئیس غیر نظامی حکومتی که ژنرالها برقرار کردهاند عدلی منصور است. او فارغ التحصیل دانشگاههایی در فرانسه است که برای ادارهی امور نظام امپریالیستی در خود کشورهای امپریالیستی و در نومستعمراتشان مدیر تربیت میکند. در رژیم مبارک، او یکی از قضات عالیرتبه بود و توسط مرسی به ریاست دادگاه عالی قانون اساسی برگزیده شد. نخست وزیر او حازنالبلبلاوی است. او اقتصاددان است و اعلام کرده که دولت از فرامین صندوق بینالمللی پول در زمینهی حذف یارانههای سوخت پیروی خواهد کرد. رژیم مرسی نیز در ابتدا با این فرامین توافق کرد اما نتوانست آنها را به اجرا بگذارد.

 

اکنون در مرکز قدرت رئیس شورای عالی نیروهای نظامی مصر، عبدالفتاح السیسی قرار دارد که توسط مرسی به این مقام برگزیده شده بود. او ژنرالی است که از تجاوز انگشتی به زنان بازداشت شده در تظاهراتها (چیزی که رسما به آن آزمایش بکارت نام دادهاند) حمایت کرد و این کار را بسیار موجه خواند زیرا این زنان در میدان تحریر «شب را در کنار مردان تظاهرکننده گذراندهاند»، پس «مانند دختران شما یا من نیستند» بلکه باید تنبیه شوند. آیا این مرد و نهاد ارتش که حتا حق بسیار ساده و اولیهی تظاهرات کردن بدون مورد تجاوز واقع شدن را نیز لگدمال میکنند میتوانند از «خواستهای انقلابی مردم» حمایت کنند؟! بسیاری از مردم معتقدند که بیماری فراگیر تجاوز به زنان در میدان تحریر فعالانه از درون دستگاه دولتی سازمان مییابد. اما حتا اگر از طرف دولتیها سازمان نیافته باشد، حداقل دولت آن را تشویق میکند. طرز تفکر اینان که معتقدند اگر زنی مورد تجاوز واقع شود تقصیر خودش است کاملا مشابه مواضع هارترین موعظهگران اسلام گراست.

 

زمان دور ریختن توهمات است

اگر ارتش و یارانش تنها آلترناتیو در مقابل اخوانالمسلمین بودند آنگاه آینده کاملا آیندهای تیره و تار میبود. با این وجود، بسیاری از مصریها اوضاع را اینگونه میبینند و توسط «سیاست ممکنها» کور شدهاند. بسیاری از آنان و اکثرِ کسانی که مدعی رهبری کردن مردم هستند مرتبا به دنبال نیروی قدرتمندی گشتهاند که از قرار بتواند به نفع مردم وارد میدان شود. بعد از این که مردم نیروهای مسلح را  مجبور به دستکشیدن از مبارک کردند، بسیاری از آنان به اخوانالمسلمین پیوستند تا بر ارتش فشار بگذارند و آن را وادار به قبول یک رژیم غیر نظامی کنند در حالی که انتخاب مُرسی پیشاپیش مسلم بود.

 

 مردم مصر و سراسر جهان نباید شعارهایی را فراموش کنند که برخی نیروها دوست دارند ما فراموش کنیم. به طور مثال: «برخی اوقات با اخوانالمسلمین اما با دولت هرگز». این شعار علیه ارتشی داده میشد که اکنون از قرار در حال دفاع از «انقلاب» در مقابل اخوان المسلمین است.

 

واقعیت آن است که سرنگونی رژیم مبارک مترادف با وقع انقلاب نبود. ارتش، سرویسهای امنیتی، پلیس ضد شورش، پلیس معمولی، دادگاهها و بوروکراسی رژیم مبارک دست نخورده باقی ماند و فقط مبارک رفت. این ساختار قدرت در نهایت بیان و نمایندهی روابط اقتصادی در کشوری است که رشد سرمایهداری در آن بیش از پیش آن را وابسته به سرمایهی خارجی و بازار بینالمللی تحت کنترل امپریالیستها کرده است. دولت، قانون و «حاکمیت قانون» چیزی خنثی نیست. این ساختارها نمایندهی طبقهی حاکمهای است که نمیتواند کشور را از زیر سلطهی خارجی و عقب ماندگی تحمیلی بیرون آورد.

 

میلیونها نفری که علیه مرسی به خیابانها آمدهاند حق دارند که حاکمیت اسلامی را غیرقابل قبول و غیرقابل تحمل بدانند. در ترکیه، حرکت حزب توسعه و عدالت (آکپ) به سوی هر چه اسلامیتر کردن کشور نشان میدهد که حتا «اسلام معتدل» غیرممکن است زیرا اسلام سیاسی منطق خود را دارد.

 

مُرسی قادر نبود خواست مردم به «نان، آزادی و عدالت اجتماعی» را برآورده کند بنابراین نمیتوانست جز از طریق حقنه کردن دین به مردم در قدرت بماند. اما آن چه لیبرالها می توانند به مردم بدهند همان سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دوران مبارک و مُرسی و بهتر است بگوییم قوانین (و حاکمیت قانونِ) صندوق بینالمللی پول است.

 

بسیاری از مصریها سقوط مُرسی را ضربهای به سلطهی آمریکا میدانند. صحبت در مورد رابطهی خوب میان اخوانالمسلمین و «مادرش» یعنی آمریکا زیاد است. صحبت در مورد ناراضی بودن باراک اوباما از کودتای نیروهای مسلح زیاد است. برخیها از کودتا به مثابهی ضربهای به «دیکتاتوری آمریکا- مُرسی» حمایت میکنند. اما این نیز یک جانبه و توهم است. اخوانالمسلمین به قدرت آورده شد نه برای این که ساختار دولتی را از بین ببرد بلکه برای این که آن را تحکیم کند. آمریکا ترجیح میداد که رژیم مبارک برای ابد تداوم یابد اما دیگر چنین انتخابی را نداشت و باید از میان انتخابهای ممکن بهترین را بر گزیند. اما اتحاد اخوان- ارتش ذاتا بیثبات بود و اسلامگرایان نمیتوانستند قانع به موقعیتِ تابع باشند و تلاش کردند افراد خود را به موقعیتهای کلیدی برسانند.

 

با تغییر اوضاع حکام آمریکا با ضرورتهای نوین و امکانات جدید مواجه شدند. چاک هیگل، وزیر دفاع آمریکا در آخرین روزهای حکومت مُرسی روزی چند بار گفتگوی تلفنی با ژنرال السیسی داشت. سوزان رایس، مشاور امنیت ملی اوباما به رئیس جمهور مصر زنگ زد و به او گفت که او اخراج است. یکی از همکاران مُرسی نوشت که: «چند لحظه پیش مادر به ما گفت که ما در عرض یک ساعت خاموش خواهیم شد.»

 

 تفکر رایجی موجود است که فکر میکند عروج اسلام سیاسی، به ویژه اخوانالمسلمین اساسا توطئهی آمریکاست. این طرز فکر علاوه بر این که اشتباه است بسیار ایستا نیز میباشد٬ زیرا بنیادگرایی اسلامی را به مثابهی چیزی مینگرد که نسبت به جامعهای که در آن رشد کرده است یک پدیدهی خارجی و صرفا توطئهی سرمایهداری است که به تودههای ذاتا عقبمانده تحمیل شده است.

 

البته، این واقعیتی است که موفقیت اسلامگرایی تاریخا مدیون پولهای هنگفت شاهان خلیج، عملیات مخفی اسرائیل و پشتیبانی ایالات متحده و قدرتهای غربی بود که هدفشان مقابله با نفوذ اتحاد شوروی سابق و همچنین جنبشهای انقلابی اصیل بود. مضافا، امپریالیستها کاملا قادرند، هر زمان که لازم باشد از هر نوع نیروی ارتجاعی و حتا نیروهای رقیب استفاده کنند. این مسئلهای است که باید همواره خاطرنشان کرد و مکررا در جزئیات افشا کرد.

 

اما اقبال جهانی اسلامگرایی به دلیل شرایط عینی بود؛ شرایطی که کارکرد سلطهی امپریالیستی آفریده است و این کارکرد بخشی از وجود این جوامع است و نسبت به آنها به هیچ وجه خارجی نیست. توسعهی سرمایه داری و تقسیم جهان به مشتی کشورهای سرمایهداری انحصاری و کشورهایی که وابسته به آنان و در نتیجه زیر سلطهشان هستند تغییرات عمیق و ادامهدار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به وجود آورده است.

 

این امر منجر به عروج نیروهای سرمایهدار جدید شده است. این نیروها در حین آن که میخواهند در نظام امپریالیسم جهانی ادغام شوند، به روابط اجتماعی کهنه، سنتها و باورهایی که ریشه در گذشته دارند و دیگر شاخصهای عقبماندگی در جامعه توسل میجویند. اخوانالمسلمین علاوه بر داشتن پیوندهای نزدیک با تجار و سرمایهداران مالی بزرگ مصر، در میان طبقات مرفه به ویژه متخصصین پایگاه قوی دارد. البته پایگاهش محدود به این قشر نیز نیست. بسیاری از آنان در کشورهای خلیج کار کرده و اغلب مهندس و غیره هستند و همراه با سرمایه، آموزشهای دینی و حس تحسین نسبت به کشورهای خلیج را وارد مصر کردهاند. دلیل علاقهی اینان به کشورهای خلیج آن است که از نظر اینان کشورهای خلیج قادر بودهاند هویت فرهنگی خود را حفظ کنند و در عین حال بسیار ثروتمند و مدرن شوند بدون این که خیلی غربی شده باشند. رابطهی میان قطر و اخوانالمسلمین صرفا یک رابطهی حمایت مالی نیست. قطر الگوی الهامبخش معنوی اخوانالمسلمین نیز هست.

 

رشد سریع سرمایهداری در مصر به جا به جاییهای عمیق اجتماعی و ایدئولوژیک در میان تودههای تحتانی جامعه نیز منجر شده است؛ تودههایی که به سوی شهرها رانده شدهاند اما جایی در جامعهی مدرن مصر نیافتهاند. احساس منکوبشدگی و محرومیت در میان آنان بسیار قوی است زیرا از بیرون ایستاده و به ویترینهای مغازهها، صفحهی تلویزیون و مانیتور کامپیوترها مینگرند. در میان این طبقات حس انزجار از عوامفریبی غربی (که حمایت ایالات متحدهی آمریکا از کودتا تحت لوای «دموکراسی» یک نمونهی دیگر از آن میباشد) قوی است. در میان اینان حس حقارت در سطوح مختلف موجود است که با طرحِ خواستِ «شأن و مرتبت» آن را بازتاب میدهند. آنان فکر میکنند اسلام راه حل همهی اینها است.

عروج اسلام سیاسی یک پدیدهی جهانی است که بیانکنندهی تضادهای  فوقالذکر است؛ تضادهایی که در بطن خودِ نظام امپریالیسم جهانی پرورش یافتهاند. اسلام سیاسی عمدتا معضلی برای ایالات متحدهی آمریکا بوده است، به ویژه در شکلِ جهادِ ضد غربی. اما زمانی که دین به عنوان منبع مشروعیت سیاسی و شایستگی اخلاقی مورد قبول واقع میشود آنگاه مرز میان انواع مختلف آن مخدوش و غیرقابل پیشبینی میگردد – همان طور که در عربستان سعودی و مصر کنونی میبینیم.

 

بسیاری از مصریها حاکمیت اخوانالمسلمین را به مثابهی خطر فوری برای نوعِ زندگیشان میبینند. آنان میخواهند به فرهنگ جهانی دسترسی داشته باشند. اینترنت اهمیت خاصی برای آنان دارد زیرا از این طریق به جهان وصل میشوند. آنان به حقخواهان قدرت بیان آزادانهی خود هستند، سبک زندگی خود را آزادانه انتخاب کنند و خفه نشوند. آنان حق دارند که حاکمیت دینی را غیرقابل قبول بدانند. اما درک این حقیقت نیز ضروری است که نظام ایدئولوژیک و سیاسی حاکمان کشورهای امپریالیستی نیز یک نظام جهانی ستم و استثمار است. این قبیل قشرها بخشا به دلیل جایگاه ممتازشان در جامعه، مستعدِ طرفداری از «بازار آزاد»ی هستند که اکثریت عظیم مردم جهان را لگدمال و خرد میکند؛ آنان مستعد هستند که حامی دموکراسی سرمایهداری نوع غربی و نظام انتخاباتی آن شوند که هرگز تغییر پایهای در مصر یا در هیچ نقطهی دیگر در جهان به وجود نیاورده است. این قشرها باید به این آگاهی برسند که تقاضای کمک از حکومتهای غربی برای خلاص شدن از شر اسلامگرایان، با شعارهایی از این قبیل که «آمریکا حامی تروریستها در مصر است» یک اشتباه سیاسی بزرگ است و از نظر اخلاقی غیرقابل قبول میباشد.

برخیها تحمل شنیدن این را ندارند که دخالت ارتش، کودتا خوانده شود زیرا فکر میکنند ارتش میتواند آزادی بیاورد. اما آزادی برای چه کسی و برای چه؟ آیا ارتش وعدهای جز این داده است که انتخاباتی برای «مشروعیت» بخشیدن به انقیاد شرم آور کشور و زنان و مردان آن برگزار کند؟

 

لیبرالها چه ارمغانی به جز تحقیر و سرکوب برای تودههای فقیر در انبان دارند؟ البرادعی میگوید: «اگر ارتش دخالت نکند خطر آن هست که فقرای  جامعه سر به شورش بردارند و این یک فاجعه است.» آیا معنای این حرف آن نیست که نقشهی او برای فقرا تداوم رنج و فلاکت است و برای همین از آنها میترسد؟ موضوع ستم برزن، تشدید پدرسالاری یا مبارزه برای محو آن تبدیل به موضوعی مرکزی در جامعهی مصر (و دیگر کشورهای عربی و تمام جهان) شده است و کلیهی نیروهای ارتجاعی در تداوم پدرسالاری متحد هستند. تقریبا تمام «چپ» به طرز ننگآوری با این سیاست همراه است زیرا به جای نقد عقبماندگی خود، تقصیر را به گردن عقبماندگی مردم میاندازند. در تمام اینها: منافع مشترک اکثریت مردم در کجاست؟ نان، آزادی و عدالت اجتماعی کجاست؟ انقلاب کجاست؟

 

 

 دو آیندهی ممکن

 

 انشعاب در طبقات حاکمهی مصر بخشا ریشه در تقابل میان ایدئولوژیها و نمایندگان سیاسی رقیب یکدیگر دارد. اما این پروسه را نمیتوان به تقابل میان البرادعی و اخوانالمسلمین تقلیل داد. نیروهای اسلامی در هر دو طرف حضور دارند و ارتش مصر به شدت اسلامی است. به طور مثال، همسر ژنرال السیسی روبنده میزند که یکی از واردات فرهنگی از کشورهای خلیج است و در فرهنگ مصر ریشهای ندارد. این رقابتها هر دو طرف را تقویت میکند و جنایتهای یک طرف مردم را به آغوش طرف دیگر میراند.

 

مضافا، امید گستردهای موجود است که رخدادهای مصر نشانهی افول اسلام سیاسی در منطقه است. اما این باور توهمی بیش نیست٬ زیرا در شرایطی که ایالات متحدهی آمریکا و امپریالیستهای دیگر بر جهان سلطه داشته و بر مردم جهان ستم میکنند، اگر تودههای مردم آلترناتیو دیگری به جز سمتگیری میان اسلامگرایان و نیروهای طرفدار غرب را نبینند اوضاع امروز مصر میتواند در نهایت اسلامگرایان را در همهجا تقویت کند.

 

ما دیدهایم که چگونه در الجزایر یک کودتای نظامی علیه حزب اسلامگرایی که در سال 1991 در شرف پیروزی بود به جنگ داخلی منتهی شد. تاثیر آن سالها هنوز بر مردم الجزایر سنگینی میکند. بدترین آنها این بود که ارتش و گروههای اسلامگرای مسلح گوناگون نه تنها در یک رقابت ارتجاعی به جان یکدیگر افتادند٬ بلکه همهی آنها در مسابقهی گسترش ترور و وحشت٬ چندین روستا و محلهی مسکونی در شهر و قشرهای اجتماعی را کاملا از میان بردند (هر دو طرف به ویژه از روشنفکران نفرت داشتند). این است نمونهی یک ارتش طرفدار غرب و سکولار که مردم را از شر اسلامگرایان مصون داشته و به آنان «خدمت اجتماعی» ارائه داده و «حمایت»شان میکند!

 

از طرف دیگر سناریوی سوریه را داریم که تبدیل به جنگی داخلی در میان نیروهای مرتجع شده است و فاجعهای بسا عظیمتر را برای مردم به ارمغان آورده است. حتا در آنجا برخی از مردم تلاش میکنند «سیاست ممکنها» را به کار برند زیرا امیدوارند که از میان نیروهای رژیم یا اپوزیسیون اسلامگرا متحدینی را برای خود بیابند.

 

عناصر مساعد در مصر امروز عبارتند از شور و اشتیاق و خواست و عزم میلیونها نفر برای این که راه و روش زندگی کهنه را به دور ریزند و دیگر این که هیچ کدام از دشمنان مردم به واقع قادر به تحمیل یک «ثبات» ارتجاعی و خفقانآور نیستند. طبقهی حاکمه منشعب است و مسائل پایهای ایدئولوژی و مشروعیت آن پا در هواست.

 

اما تا زمانی که یک آلترناتیو واقعی ظهور نکند تودههای مردم به زیر این یا آن بال طبقهی حاکمهی ارتجاعی خواهند رفت. ظهور یک آلترناتیو واقعی مستلزم آن است که دوستان و دشمنان مردم به درستی تشخیص داده شوند. بر این پایه است که میتوان بخشهای مختلف تودههای مردم از قشرهای مختلف را برای مغلوب کردن آن دشمنان و کسب قدرت برای تغییر کشور و مردم آن و در نهایت جهان متحد و بسیج کرد. شکلگیری یک آلترناتیو واقعی مستلزم آن است که گروهی از افراد معتقد به این افق اتحادی به وجود آورند و نقشهای برای تحقق این افق کشیده و در این راه جسورانه و مصمم عمل کنند و با عزم و جسارت برای چیره شدن بر موانع و تحقق این وظایف بسیار سخت تلاش کنند– جسارت وعزمی که پایه در نگرشی علمی به دنیا دارد.  در جهان کنونی، یک تئوری انقلابی موجود است که میتوان آن را به کار بست و این افق را ممکن کرد. این راه سخت است اما هر راه حل دیگری توهم است.•

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در