Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 64  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
لازم نیست هواشناس باشیم تا بفهمیم طوفانی در راه است*

لازم نیست هواشناس باشیم تا بفهمیم طوفانی در راه است*

 

تکان های بزرگ سياسی در ترکيه، برزيل و مصر در دو ماه گذشته و بادهايی که در شيلي، آرژانتين و حتا آمريکا و چين ميوزند نشان از تحولات بزرگ و شگرف سياسی دارند. ديگر با اطمينان ميتوان گفت که «بهار عربی»، جنبشهای ضد سرمايه داری در اروپا و آمريکا و جنبش ميدان تقسيم در ترکيه طلايه داران يک فرآيند پيوسته در جها  و روند «عادی» اوضاع نه فقط در خاورميانه بلکه در بسياری از کشورهای جهان در حال گسستن است. عمق بحرانها در کشورهای مختلف٬ متفاوت اما پديدهای گسترده است. برملا شدن جنايت های جنگی آمريکا در افغانستان و عراق توسط يک سرباز جوان آمريکايی (بردلی منينگ) و افشای اسناد جاسوسی دولت آمريکا عليه شهروندان آمريکا و جهان و حکومت های اروپايی توسط جوانی ديگر به نام اسنودن (که در آژانس امنيت ملی آمريکا کار ميکرد) خبر از امکان وقوع تکان های وسيع سياسی در کشورهای امپرياليستی را ميدهد.

 

شاخصهای اوضاع در خاورميانه که نقطه ی اشتعال بحران های سياسی شده است عبارتند از:

يکم) توده های مردم ديگر شرايط اقتصادی و اجتماعی خود و نظام های سياسی حاکم را تحمل نکرده و شورش می کنند. حتا قشرها و طبقات مياني، بخش بزرگی از صف ناراضيان و شورشيان را تشکيل ميدهند. همين امر به قشرها و طبقات پرولتری و فرودست جامعه که قربانيان اصلی نظام سرمايه داری در سطح جهان بوده و همواره آماج اصلی سرکوب های دولتی هستند فضای تنفس ميدهد.

 

دوم) طبقات حاکمه در نابسامانی به سر ميبرند و قادر به اتحاد و ثبات بخشيدن به دولت خود نيستند. تضاد ميان قشرهای مختلف طبقات بورژوا و ملاکان بزرگ در اين کشورها که توسط باندها و احزاب سياسی مختلف نمايندگی می شوند بسيار حاد است به طوری که هنگام خيزش توده ها عليه رژيم های حاکم بخش بزرگی از اينان فعالانه وارد عرصه ی مخالفت با رژيم حاکم ميشوند. تنها در ايران نيست که باندهای سياسی طبقات استثمارگر خود را «منجی» و «اميد» مردم از شر رژيم حاکم معرفی می کنند. اين امر در خيزش های «بهار عربی» و در خيزش اخير ترکيه نيز بارز بود.

 

سوم) نزاع و رقابت ميان قدرتهای امپرياليستی مختلف مانع از آن ميشود که امپرياليسم آمريکا که قدرت مسلط در اين منطقه است و اکثريت دولتهای ارتجاعی تحت الحمايه ی آن هستند بتواند مانع از هم گسيختگی بيشتر اين دولتها شود و هژمونی خود را باز يابد.

 

همه ی اين عوامل، شرايطی بس مساعد و در عين حال پيچيده را برای انقلاب در کشورهای خاورميانه فراهم ميکند. اين بحران ها پتانسيل تبديل شدن به اوضاع انقلابی را دارا هستند اما در عين حال ميتوانند به ناکجا آباد نيز منتهی شوند. آنچه مانع عمده ی تحول به سوی انقلاب است فقدان احزاب کمونيست انقلابی با خطی روشن و قدرت سازمانيافته ی کافی برای دخالت در اوضاع با هدف راندن آن به سوی انقلاب های پرولتری ميباشد.

 

ماهیت و کارکرد نظام سرمايه داری است که شرايط بروز بحران های انقلابی و نابودی آن را توليد ميکند. آشوب های اقتصادي، فقر و بيکاري، زندگی بی ثبات، سرکوب بيرحمانه ی دولتها، جهنم جنگ های امپرياليستي، رشد جنگ های قومی و مذهبي، نابرابری و تبعيض، ديگر برای صدها ميليون نفر از مردم اين منطقه و جهان قابل تحمل نيست. رژيم های حاکم، چه آنها که اسلامی اند و چه آنها که به اصطلاح «سکولار» هستند و حتا آنان که تحت عنوان «انقلاب» بر سر کار ميآيند، به سرعت اعتبار و موجه بودن خود را از دست ميدهند و فرياد سرنگونی آنها به گوش ميرسد. خيزش های بزرگ اجتماعی در ترکيه و برزيل نشان داد که حتا رژيم های به اصطلاح «باثبات» و «الگو» نيز بر لبه ی پرتگاه سياسی نشسته اند. انفجار سياسی در ترکيه در خرداد ماه گذشته آغاز شد و با افت و خيز ادامه دارد. اين انفجار سياسي، رژيم طيب اردوغان را تا آستانه ی سقوط برد. اردوغان که پيش از آن با تفرعن به بشار اسد، رئيس جمهور سوريه پيام می فرستاد که «بشار به ندای مردم خود گوش کن و از قدرت دست بکش» به نوبه ی خود پيامی مشابه از بشار اسد دريافت کرد. دولت به اصطلاح کارگری برزيل که دست رژيم های قبلی را در فساد بسته است دچار بزرگترين زلزله ی سياسی عمر خود شد. دولت محمد مرسی در مصر که در اتحاد با ارتش مصر به  قدرت رسيده بود در آستانه ی يک سالگی اش پس از اعتراضات وسيع مردمی در نتيجه ی کودتای ارتش سقوط کرد. در سال 2011 در ليبی امپرياليستهای فرانسوی و انگليسی با تفرعن مردم را به بازی گرفتند و تحت نام «انقلاب» جانشينانی اسلامی برای رژيم منفور قذافی تعيين کردند. اما اکنون دفاتر حزب حاکمِ اخوان المسلمين در «بنغازی» طعمه ی آتش خشم مردم ميشود. در خودِ آمريکا، در اواسط ماه ژوئيه (اواخر تير) گسترش برق آسای اعتراض عليه صدور حکم بيگناه ی يک سفيد پوست که جوان سياه ی به نام تريون مارتين را به قتل رسانده بود، هیئت حاکمه ی آمريکا را غافلگير کرد٬ به طوری که حتا اوباما مجبور شد به طور تلويحی عليه اين حکم موضع گيری کند.

 

در ايران نيز روند امور و به ويژه بحران اقتصادی و وضعيت سياسی و معيشتی مردم به گونه ای است که امکان شکل گيری بحرانهای سياسی در مقياسی گسترده٬ به طور جدی وجود دارد. امپرياليستهای اروپايی به مناسبت انتخاب روحانی به يکديگر تبريک گفتند اما روحانی هنوز بر تخت رياست جمهوری جلوس نکرده زمرمه های خشم و ترديد مردم بلند شده و بيهودگی چشم اميد بستن به وی برای بخش وسيعی از کسانی که به او رأی داده اند واضح شده است. باندهای مختلف رژيم جمهوری اسلامی با وجود آن که ميدانند خطر سقوط، همه ی آنان را تهديد ميکند از پشت پا زدن به يکديگر دريغ نمی کنند زيرا حس ميکنند تنها راه باقی ماندن در صحنه دور کردن خود از پيشينه ی جنايات جمهوری اسلامی است که همه ی جناحها در آن دست داشتند. در مناظرههای انتخاباتي، روحاني، قاليباف را متهم به سرکوب بيرحمانه ی دانشجويان در تير 1378 و حمايت از آن سرکوبها کرد و در آستانه ی انتصابات کابينه ی روحاني، ايران امروز ** روزنامه ی طرفدار قاليباف، يونسی (وزير اطلاعات خاتمی که برای پست وزارت در کابينه ی روحانی کانديد بود و ناکام شد)  را متهم به صدور احکام اعدام زندانيان سياسی چپ در دهه ی 1360 و نقش داشتن در آن جنايت ها ميکند.

به موازات غلبه ی «روح تغيير» بر جامعه حتا مرتجعين هار و متفرعن قبای تغييرِ دروغين را بر تن ميکنند.

 

 

اما چرا انقلاب رخ نميدهد؟

 

اين پرسش گزنده را بايد طرح و «چه بايد کرد؟» آن را کاوش کرد. بحران های انقلابی سر بلند می کنند و ستون های نظام های حاکم را به لرزه در می آورند اما به ورای خواست اصلاحات يا حداکثر جا به جايی قدرت ميان باندهای بورژوايی نمی روند. توده ها برای تغيير به ميدان عمل سياسی می آيند و راه برون رفت از دهشت های وضع موجود را جستجو می کنند اما فقط با آلترناتيوهای با برنامه و سازمان يافته ی خودِ بورژوازی و جناح های گوناگون آن روبرو ميشوند. احزاب و سخنگويان بورژوازی فعالانه به ميدان آمده و افق تغيير را در چارچوب وضع موجود ترسيم می کنند و نام آن را انقلاب می گذارند. به مصر نگاه کنيم: ديگر برای مصريها نظم کهنه نظم ابدی نيست؛ مبارک را سرنگون کردند و يک سال بعد جانشين او را؛ اعتبار و وجهه و هیبت به ظاهر ابدی نظام کهنه فرو ريخته است و به سادگی قابل ابقاء نيست اما حرکت مردم به سوی رهايی در ميانه ی راه در باتلاقی اسفناک افتاده و نيروهای شان را به هرز ميبرد.

 

 قشرهای خرده بورژوا و آن سازمانها و تشکلات سياسی که افکار و احساسات اين قشرها را جهت می دهند٬ نقش واسط مهمی را در شکل گيری اين وضعيت بازی ميکنند. آنان از يک سو همراه با اکثريت توده های مردم خواهان تغيير هستند اما از سوی ديگر از «انقلاب» هراس دارند. اگر افق و برنامه ی انقلاب پرولتری در رأس توده های پرولتر و زحمتکش و ديگر ستمديدگان جامعه قرار بگيرد، بخشهای مهمی از اين قشرها به سوی انقلاب جلب شده و نقش دستيار پرولتاريا را بازی خواهند کرد. اما در غياب اين آلترناتيو، در هراس از سرکوب و در وحشت از «هرج و مرج» ناشی از سرنگونی يک نظام و نبود جايگزينی برای آن، خرده بورژوازی و سخنگويان سياسی آن دست به دامان جناحی از قدرت حاکم ميشوند و اين «راه» را برای توده های وسيعتر نيز تجويز می کنند و حتا در وجود ارتش های خونخوار اما مقتدر که ستون فقرات دولت های ارتجاعی هستند قايق نجاتی برای رسيدن به سراب خود می بينند. بسياری از احزاب به اصطلاح چپ و سوسياليست در کشورهای مختلف از همين دسته و در واقع بيان کننده ی حالات و افق قشرهای خرده بورژوازی هستند. به مصر نگاه کنيم. طبقات ميانی منبع اين توهم هستند که نظاميان ميتوانند با فساد و خودکامگی رژيم مرسی مقابله کرده و راه را برای دخالت «توده ها» در سياست باز کنند. نه تنها احزاب موسوم به ليبرال (بورژوازی خارج از قدرت) در مصر مروج اين توهم و عوامفريبی اند بلکه احزاب به اصطلاح سوسياليست و چپ نيز حامل اين توهم و قربانی خودفريبی هستند.

 

طبقه ی خرده بورژوا، خود قادر به ارائه ی آلترناتيوِ تغيير راديکال جامعه و سازمان دادن نيروهايش جهت جنگيدن برای تحقق آن نيست. در نتيجه، در نهايت تبديل به دنباله روی بورژوازی يا متحد پرولتاريا در انقلاب پرولتری ميشود. زيرا فقط اين دو طبقه، طبقات با ثبات جامعه اند و به لحاظ تاريخی امکان اداره ی جامعه را بر طبق منافع تاريخی خود دارند.

 

حضور طبقاتی پرولتاريا در صحنه قبل از هر چيز به معنای در صحنه بودن برنامه ی استراتژيک و رهايی بخش آن برای انقلاب و تغيير جهان است. حضور آحاد پرولتاريا حتا در شمار بسيار زياد هرگز به معنای حضور طبقاتی آن در صحنه نيست و آن چه حضور طبقاتی پرولتاريا را ميسر ميکند وجود يک حزب پيشاهنگ با خط تکامل يافته ی انقلابی است. در شرايطی که پرولتاريا با حزب و برنامه ی خود در ميدان نباشد، و برای کشيدن جنبش ها به جاده ی انقلاب تلاش نکند٬ قشرهای ميانی و سخن گويان سياسی آنان تحت عناوين ظاهرالصلاح مانند «حرکت از آن چه ممکن است»، «راه سوم»، «دوره ی گذار»، «ضرورت يک دوره ی دموکراسی» و غيره، راه چاره ی جامعه را در اصلاح نظام موجود ارائه می کنند و توده های پرولتر و زحمتکش را هم به دنبال خود ميکشند.

 

در ايران نيز امواج مکرر خيزشهای همگانی مردم با غلبه ی همين توهم به هرز رفته است و جمهوری اسلامی طول عمر خود را تمديد کرده است. جرياناتی مانند ملي- مذهبی ها، تحکيمی ها در جنبش دانشجويي، فداييان- اکثريت و پس مانده های حزب توده، کمپين يک ميليون امضاء در جنبش زنان توليد کننده و مروج چنين توهماتی بوده اند و برخی چهره های روشنفکری چپ و سازمان هايی که خود را چپ و حتا کمونيست ميخوانند با توجيهاتی خودفريبانه و عوامفريبانه اين توهم و اين دارودسته های متصل به ساختار قدرت سياسی را همراه ی کرده اند.

 

حس و فکر تغيير بر جهان غلبه کرده است؛ روش تغيير آن نيز بايد چيره شود

 

تودههای مردم به ويژه قشرهای پرولتری و زحمتکش چگونه به راه واقعی آگاه شده و سازمان خواهند يافت  به گونه ای که فقط برای آن و نه چيز ديگری بجنگند؟ آيا جز اين است که تنها کمونيستها ميتوانند جواب اين سوال را بدهند؟

 

پيش شرط تبديل شورش های توده ای به جنبشی برای انقلاب آن است که بخش قابل توجه ی از توده های مردم بياموزند که منافعشان در تقابل و تخاصم اساسی با منافع بورژوازی چه در سطح داخلی و چه بين المللی است. علاوه بر اين بياموزند که طبقات ديگری نيز هستند که بخشی از بورژوازی نيستند ولی مشکلات جامعه و راهحل ها را در چارچوب نظام بورژوايی و اصلاح آن جستجو ميکنند. اينان خرده بورژوازی و ديگر قشرهای ميانی جامعه هستند. اين طبقات دارای روشنفکران و سخنگويان و احزاب خود هستند که خواست ها و منافع خود را به عنوان خواست ها و منافع تمام جامعه بيان می کنند. تاثير بورژوازی به طور غير مستقيم از طريق عادت، سنت و خودرويی نيز عمل مي کند. همين عادات و سنتها و حرکت خود به خودي، مردم را در جهت منافع طبقاتی بورژوازی سوق ميدهد. برای اين که توده های مردم- کارگران، زحمتکشان، زنان، خلق های ملل تحت ستم، دهقانان فقير و بی زمين تبديل به رزمندگان منافع و رهايی واقعی خود شوند بايد فرا بگيرند که کارکرد «طبقه» در جامعه چيست و چرا در پشت هر شعار سياسی و وعده های اقتصادی و اجتماعی و هم چنين اخلاقی و مذهبی منافع طبقات نهفته است. به قول لنين: «تا وقتی که مردم فرانگيرند که در پس جملات، بيانيه ها و وعده های اخلاقي، مذهبي، سياسی و اجتماعی منافع طبقات را جست و جو کنند، هميشه قربانی نادان فريب و خودفريبی در سياست شده و خواهند شد.»

 

وظايف کمونيستها

 

در ايران و بسياری از کشورهای مهم منطقه و جهان (از آمريکا تا چين، از ترکيه تا برزيل) حوادثی بزرگتر از آن چه رخ داده است، رخ خواهد داد. در ايران اوضاع داخلی در ترکيب با اوضاع جهانی ميتواند به آن چنان بحران انقلابی بيانجامد که حوادث سال 1357 در مقابل آن رنگ ببازد. در آستانه ی سرنگونی رژيم شاه هرگز اين اندازه از زد و خورد و تفرقه در هیئت حاکمه نبود و هیچگاه ساختارها و نهادهای حاکم تا اين حد شکاف برنداشته بودند. هرگز روابط ستم و استثمار تا به اين حد کريه و زشت نمايان نشده بود. اوضاع منطقه تا به اين حد درگير بحران و از هم گسيختگی و جنگ نبود. اوضاع جهانی در عين حال که به قطب های امپرياليستی متخاصم تقسيم شده بود اما تا اين حد خارج از کنترل نبود و جنگها و تضادهای درهم برهم را با خود حمل نمی کرد. اوضاع به گونه ای است که اغلب دولت های منطقه و قدرتهای بزرگ قادر به استفاده از تمام قدرت سرکوبگريشان نيستند زيرا نميدانند اگر چنين کنند نتيجه اش چه خواهد بود. همه ی اين عوامل باعث ميشود که قدرتهای حاکم و به طور کلی نظام های اقتصادی اجتماعی حاکم «مشروعيت» خود را از کف بدهند و شمار عظيم تری به طور جدی آن را به چالش بگيرند و جمهوری اسلامی مستثنی از اين وضعيت نيست.

 

به اين اوضاع بايد از ديدگاه استراتژی انقلاب کردن نگريست. در چنين اوضاعی چگونه ميتوانيم با برنامه و افق کمونيستی افکار ميليونها نفر را تسخير کنيم؟ آيا اين ميليونها تن را بر سر مسائل بزرگی مانند اين که آيا جامعه ای به جز اين جامعه ی طبقاتی ممکن است و اگر ممکن است چيست و چگونه ميتوان به آن دست يافت مورد خطاب قرار ميده م يا مشابه نمايندگان سياسی قشرهای ميانی و بورژوازی از قدرت رانده شده و ناراضی عمل می کنيم که مطالباتشان را در چارچوب نظام ميخواهند؟

 

پيشروی جهش وار در نيروهای سازمان يافته ی انقلاب بدون پاسخگويی به اين مسائل بزرگ ممکن نيست. اوضاع به گونه ای است که اگر صرفا به پاشيدن بذرهای افکار انقلابی کمونيستی اکتفا کنيم نخواهیم توانست حتا به طور نسبی پتانسيل نهفته در اوضاع را متحقق کنيم. دوران پيش گذاشتن جسورانه اما زنده و نافذ برنامه ی انقلابی حزب است. بدون اين کار صحنه ی سياسی درهم و برهم بر جای مانده و به نفع انقلاب قطب بندی نخواهد شد. در حالی که امکان و فرصت انجام اين کار در جای جای جامعه موجود است. نبايد به احزاب ناراضی بورژوا و به احزاب چپی که افق تنگ و رفرميستی شان بيان تمايلات قشرهای ميانی جامعه است اجازه داد که برنامه و سياست و «مطالبات» ورشکسته ی خود را به جای انقلاب بنشانند. در اين راستا بايد برنامه ی استراتژيک حزب را در قالب يک مانيفست سياسی ارائه دهیم و در پرتو آن برای خط انقلابی حزب و گسترش نفوذ آن بجنگيم. (رجوع کنيد به سرمقاله ی حقيقت شماره 62)

 

زنده کردن انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم و به ورای آن رفتن

 

نزديک به 37 سال از احيای سرمايه داری در آخرين کشور سوسياليستی جهان يعنی چين سوسياليستی ميگذرد. در اين 37 سال توده های خسته از ستم و استثمار انواع و اقسام بيراهه های فاجعه بار را تجربه کرده اند: از «انقلاب»های دروغين مانند «انقلاب اسلامی» در ايران تا کودتاهای «سوسياليستی» مانند آن چه در سال 1980 در افغانستان به رهبری احزاب وابسته به شوروی رخ داد تا «دموکراسی»های وابسته به قدرت های امپرياليستی غرب در فيليپين و اندونزی و «حکومت های کارگری» در لهستان و برزيل و «سوسياليسم» آمريکای لاتينی در ونزوئلا و بوليوي. برای آگاه کردن مردم در مورد معنا و محتوای واقعی يک انقلاب بايد با جسارت و قدرت، الگوی انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم را که در تارک آن انقلاب سوسياليستی چين (از سال 1949 تا 1976) و به ويژه انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی در چين (1966 تا 1976) ميدرخشد به ميان مردم برد و مختصات اقتصادی و سياسی اين انقلابها و رهبری آن را تبديل به آگاه ی توده ها کرد. برجسته کردن الگوی انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم همراه با جمعبندی از علل سرنگونی دولتهای سوسياليستی و احيای سرمايه داری در آنها، بخشی تعيين کننده از دادن آگاهی درمورد معنای واقعی انقلاب به توده های مردم است. مقايسه ی جهان زمانی که چين سوسياليستی تحت رهبری مائوتسه دون پايگاه سوسياليسم بود با جهانی که چين تبديل به کارگاه عرقريزان و استثمار کارگران شده است تصوير سازی قدرتمندی است در مقايسه ی ميان زمانی که انقلاب واقعی روند عمده در جهان بود و زمانی که ضد انقلاب جايگزين آن شد و يکی از محصولات اين ضد انقلاب جهانی رشد اسلام گرايی در خاورميانه و به قدرت رسيدن خمينی و دارودسته اش در ايران بود. جمعبندی  و خط حزبمان در مورد دستآوردها و علل شکست آن انقلابها و ترويج افق مان در تکيه بر آن دستاوردها و اصلاح اشتباهات آنها برای استقرار جوامع سوسياليستی به مراتب پيشرفته تر از کشورهای سوسياليستی قرن بيستم دست مايه ای بس قدرتمند برای مقابله با بيراهه هايی است که جريان های سياسی بورژوايی و ارتجاعی در مقابل توده های مردم می گذارند. بی هیچ ترديد بدون چنين رويکردی به انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم (تثبيت دستاوردها و جمعبندی از نقصانها و اشتباهات آنها) هیچ طرح واقعا انقلابی را برای آينده نمی توان در افکند. اين خط تمايز حزب ما با ديگر احزاب منتسب به جنبش کمونيستی در ايران است و خط تمايز تعيين کنندهای است.

 

تبليغ و ترويج خط انقلابی اين حزب، اهميت وجود چنين حزبي، ضرورت تقويت و گسترش صفوف آن وظيفه ی پايه ای هر کمونيست است. گسترش نفوذ خط و افکار اين حزب و تقويت سازمانی آن حلق های کليدی در تدارک برای انجام يک انقلاب واقعی و هدايت آن به سوی فرجام پيروزمند است. اين وظيفه بايد با صد تدبير و هزار چاره پيش برد. خط حزب و سازمان آن مختص عدهای محدود و محافل سربسته نيست بلکه متعلق به دهها و صدها هزار و ميليونها نفری است که در تلاش برای تغيير جامعه و جهان پا به ميدان مبارزه می گذارند يا حتا پيش از آن که پا به ميدان مبارزه بگذارند ذهنشان انباشته از اين سوال بزرگ و مبرم است که راه تغيير چيست و آلترناتيو جامعه ی موجود چه جامعه ای است و راه دست يافتن بدان کدام است و آيا چنين راهی در تاريخ مبارزات پرولتاريا تجربه شده است؟ وظيفه ی اعضا و طرفداران حزب آن است که اين ابزار واقعی انقلاب را به دست آنان برسانند و به آنان بگويند که:

 چرا بايد انقلاب کرد، انقلاب به طور مشخص يعنی چه، «چهار کليت» مارکسيستي*** که اين حزب  ترويج ميکند که بايد محو و نابود شوند تا بشريت به رهايی دست يابد چيست، چرا محو اين «چهار کليت» نه تنها مطلوب و ضروری بلکه ممکن است، چگونه ميتوان شرايط تحقق آن را فراهم کرد، چرا طبقه ی پرولتاريا رسالت رهبری انقلابی را دارد که محو اين «چهار کليت» هدفش است، کدام طبقات دشمن محسوب ميشوند و کدام طبقات در اين انقلاب همدست پرولتاريا هستند و چرا مهمترين ابزار اين طبقه در رهبری جامعه به سوی رهايی يک حزب کمونيست است و چرا انجام چنين انقلابی به يک کشور محدود نمی شود و بايد به شکل گيری چنين انقلابی در نقاط ديگر جهان نيز ياری رساند و از هم اکنون به صورت پايگاه انقلابی و الهام بخش برای تمام مردم جهان عمل کرد.

 

اين حزب برای اين که بتواند وظايف انقلابی اش را عملی کند بايد هزاران نفر را از ميان پيشروان به اين خط جلب کند، آنان را تعليم داده و نيروهايشان را در صفوف خود سازمان دهد. اين وظيفه به طور خلاصه «انباشت نيرو» برای انقلاب است. متد يا روش ما در پيش برد اين وظيفه نيز بسيار مهم است و در واقع متد يا روش ما بخشی از خط سياسی و ايدئولوژيک ما است. به چالش کشيدن افکار و بينش حاکم در افراد، حتا کسانی که سالها است مبارزه ميکنند روش مهمی برای تغيير آنان و راهگشايی برای تبديلشان به کمونيست های انقلابی است. آن چه اتخاذ اين متد يا روش را به عنوان مسئوليت و وظيفه تاکيد ميکند؛ پتانسيل عظيم نهفته در توده های تحت ستم و استثمار برای تغيير جهان و فداکاريهای کسانی است که سالها به طرق مختلف با نيت و آرزوی تغيير وضع جامعه و جهان مبارزه کرده اند. اتخاذ اين روش مترادف با آن نيست که ما از توده ها و مبارزين ديگر نميآموزيم و نبايد بياموزيم بلکه گواه اعتماد عميق به پتانسيل آنان است که ميتوانند عاليترين راه انقلابی را در پيش بگيرند.

 

  سازمان دادن و هدايت مبارزه و مقاومت انقلابی در ميان قشرهايی که بر لبه ی گسل های اجتماعی جامعه نشسته اند بخش مهمی از تدارک انقلاب است. اما ميان تبليغ و ترويج و گسترش خط و سازمان حزب از يکسو و هدايت مبارزه و مقاومت انقلابی در عرصه های گوناگون بايد رابطه ی تقويت متقابل ايجاد کرد و اين نيز امری آگاهانه است و به طور خود به خودی انجام نميشود. ما بايد در کنار و همراه همه ی ستمديدگان و استثمار شوندگانی باشيم که حاضر نيستند به سرکوب، تحقير، فقر و استثمار تن دهند و شورش می کنند. اما مهمترين مسئوليت ما در قبال توده هايی که عليه ستم و استثمارِ خود به پا ميخيزند آن است که آنان را به اين آگاه ی برسانيم که مشکل در استبداد و خودکامگی اين رژيم و آن رژيم نيست، مشکل در اين بند قانون و آن فرد و مدير و مسئول نيست، مشکل فقط در محروميت از حقوق برابر در اين زمينه و آن زمينه نيست٬ بلکه کليت نظام اجتماعی حاکم يعنی سرمايه داری مشکل است که همه ی نابرابری ها، محروميت ها، ستم ها، تبعيض ها و نابودی ها از آن زاده ميشود. آنان را به اين آگاهی برسانيم که اين درد درمان دارد و آنان بايد به انقلابی که درمان اين درد بزرگ اجتماعی و جهانی و تاريخی است بپيوندند و تحت رهبری حزبی که برای اين انقلاب مبارزه ميکند متشکل شوند. اين عميقترين چالشگری دوران ماست! •

 

 

پينوشتها:

 

*باب ديلان وضعيت دهه ی پرتلاطم 1960 را زمانی که شورشهای اجتماعی عليه نظم موجود حتا کشورهای «آرام» و «نيک بخت» امپرياليستی را به لرزه در آورده بود چنين توصيف کرد: لازم نيست هواشناس باشی تا بفهمی باد از کدام سو ميوزد!

 

**urlm.in/rxas

 

*** چهار کليت: مارکس تشخيص داد که رسيدن به جامعه ی کمونيستی در گرو نابودی کليه ی تمايزات طبقاتي، نابودی کليه ی روابط توليدی که مولد اين تمايزات طبقاتی است، نابودی کليه ی روابط اجتماعی برخاسته از اين روابط توليدی و نابودی کليه ی افکار زاده شده از اين روابط و تحکيم کننده ی آن است.

 

 

 

 

 

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در