Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 63  سه-شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۱۲ نوامبر ۲۰۱۹       
نگاهی به اختلافات ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان

نگاهی به اختلافات ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان

 

بخش دوم                                                                                                                                     

 

در زیر پاره ی دوم سند "نگاهی به اختلافات ما و حزب کمونیست مائوئیست افغانستان" را می خوانید.

پاره ی اول آن در حقیقت شماره ۶۲ منتشر شد و کلیت سند در سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در دسترس عموم قرار دارد.  این سند در جواب به نشریه شعله جاوید شماره ۲۳  به  نگارش در آمده است. تاریخ نگارش سند ژوئن ۲۰۱۱ و تاریخ بازبینی و انتشار علنی آن مارس ۲۰۱۳ می باشد.

شعله ی جاوید ارگان مرکزی حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان است. این نشریه در مقاله ای تحت عنوان "حزب كمونیست ایران (م.ل.م) هم به بیراهه ی پسا م.ل.م افتاد"* به نقد سنتزنوینِ تئوری های کمونیستی توسط باب آواکیان پرداخته و به حزب کمونیست ایران (م.ل.م) به دلیل حمایت از سنتزنوین حمله کرد. این حزب، نقد خود از حزب کمونیست ایران (م.ل.م) را بر سه ادعا استوار کرده است: یکم، مدعی است که تئوری‏های سنتز نوین و اسناد جدید آر سی پی و واضح‏ تر از آن‏ ها اسناد حزب کمونیست ایران (م.ل.م) و مقاله‏ی "جنبش کمونیستی برسر دوراهی: پژمردگی یا شكوفایی" (از این پس مقاله را به طور اختصار "بر سر دوراهی" می‏خوانیم) چارچوبه تئوریك و فكری ماركسیسم- لنینیسم- مائوئیسم را کاملا بیرون می ریزد و "پسا م.ل.م" است/ دوم، مدعی است که اوضاع عینی از زمان احیای سرمایه داری در چین تا کنون تغییرات مهمی نکرده است و علم م.ل.م هم نیازی به تکامل ندارد. سوم، مدعی است که ما دچار مطلق اندیشی در مورد نقش تئوری شده ایم و نقش پراتیک را نفی می کنیم.

 

 

 رابطه ‪ی تئوری و پراتیك

 

رابطه  تئوری و پراتیك از دیگر موضوعات نقد شعله است. شعله معتقد است حزب ما در مورد نقش تئوری «مطلق اندیشی» می ‪كند و می نویسد: «در مورد رابطه میان تئوری و پراتیك دو فرمول معروف داریم: یكی این  كه: تئوری رهنمای پراتیك است. و دیگر این  كه: پراتیك هم منشاء تئوری است و هم معیار درستی و نادرستی آن. فقط با در نظر داشت توام این دو فرمولبندی است كه می توانیم نقش تئوری و پراتیك را به درستی تعریف نماییم. اما سند كمیته مركزی حزب كمونیست ایران(ماركسیست- لنینیست- مائوئیست ) دید مطلق اندیشانه ای نسبت به نقش تئوری دارد.»

انتقاد شعله عمدتا به نظریه ی زیر است که در مقاله ی «بر سر دوراهی ...» بر آن تاکید شده است:« برخلاف درك عامیانه كه تئوری باید پشت پراتیك گام بردارد، این تئوری است كه باید از پراتیك جلو تر گام بردارد و راهنمای آن شود. این كاری است كه امروزه از همه كمونیست های جهان طلب می شود.»

 

جواب ما به این انتقاد چیست؟

 

معضل درک صحیح از مارکسیسم را نمی توان با فرمول حل کرد. رویزیونیست ها نیز از این فرمول ها استفاده می کنند اما درک متفاوتی نسبت به رابطه میان تئوری و پراتیک دارند. همین فرمول هائی که به ظاهر ما و شعله بر سر آن وحدت داریم پر از تنش است و گرایش های امپریسیستی (تجربه گرایی) و پوزیتویستی (اثبات گرایی) از آن تفاسیر متفاوت می کنند.

پراتیک اجتماعی، اول و آخر تئوری (یا شناخت) است. تئوری از درون پراتیک اجتماعی یا کنش بشر با عینیت خارج از ذهن برای درک و تغییر آن، به دست می آید. درستی اش نیز در نهایت با آن سنجیده می شود. شناخت تماما از تجربه اجتماعی سرچشمه می گیرد و تجربه از پراتیك در مبارزه طبقاتی، پراتیك مبارزه برای تولید و پراتیك آزمون های علمی ناشی می شود.

پوزیتویست ها صفت «اجتماعی» را یا حذف می کنند و یا روایت بسیار محدود از آن ارائه می دهند. «پراتیک اجتماعی» یعنی پراتیکیِ ورای پراتیک مستقیم یک فرد، گروه یا ملت. پراتیک اجتماعی در عصر ما یعنی پراتیک جهانی. تئوری های انقلابی ما عمدتا از درون پراتیک های خودمان به دست نمی آیند بلکه تجرید پراتیک های تاریخی جهانی هستند. تئوری های به دست آمده از پراتیک اجتماعی تبدیل به راهنمای پراتیک های اجتماعی دیگر می شوند.

مائو از این این نظریه ی اساسی در فلسفه مارکسیستی دفاع کرد و آن را تکامل داد و تاکید کرد که در روند شناخت یافتن، پراتیک اجتماعی نقش مقدم و تعیین کننده را دارد.

نکته ی مهم بعدی در رابطه ی میان پراتیک و تئوری آن است که دانش انسان (که توانایی وی در تغییر شرایط خود بخشی از آن است) به طور خود به خودی از درون پراتیک اجتماعی بیرون نمی جهد. این دانش یا شناخت تئوریک را باید از طریق کار فکری و سنتز به دست آورد. برای این کار باید رویکرد از سطح به عمق رفتن و کشف روابط درونی و ناپیدای پدیده ها را در پیش گرفت تا جهشی تعقلی در شناخت صورت گیرد. فقط با تقطیرِ تئوریکِ پراتیک است که بشر می تواند تجاربش را منتقل کند و پراتیک به جای سردرگم شدن در یک دایره ی باطل مسیر مارپیچیِ تکاملی خود را طی کند. اگر پراتیک مورد تجزیه و تحلیل و سنتز قرار نگیرد، تجربه قابل انتقال نیست و در نهایت به هدر می رود.  امروزه این قانون به شدت در مورد کمونیسم صدق می کند.

در واقع جمعبندی نکردن از پراتیک اجتماعی یا جمعبندی واژگونه از آن موجب از میان رفتن آن تجربه ی اجتماعی می شود. این خطری است که تجربه  ی انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم را تهدید می کند و در میان کمونیست های جهان فقط جمعبندی های باب آواکیان از آن پراتیک عظیم تاریخی جهانی است که صحیح بوده و امکان آن را فراهم کرده است که نه تنها آن تجارب از میان نروند بلکه درس های عمیق آن حفظ شوند، اشتباهات و نقصان های آن شناسائی شوند. باب آواکیان با سنتز این تجارب شناخت تعقلیِ علمی تر و دقیق تری را در مورد این که کمونیسم چیست و راه پیچیده ی رسیدن به آن را تولید کرده است. در واقع «میدان» اصلیِ سنتزنوین باب آواکیان همین انقلاب های سوسیالیستیِ قرن بیستم است که چهره ی تاریخ را برای همیشه تغییر داد. می بینیم که پراتیک اجتماعی نقش مقدم و تعیین کننده را در فرآیند تکاملی سنتزنوین کمونیسم توسط باب آواکیان نیز داشته است.

در واقع تکامل بعدیِ خودِ آر سی پی (در عرصه ی تئوری و پراتیک انقلاب در ایالات متحده) تحت تاثیر این جمعبندی ها از «میدانِ» دیگری بود. به طور مثال، گسست آر سی پی از اکونومیسم در پی کشف معنا و محتوای «انقلاب فرهنگی پرولتاریائی» در چین سوسیالیستی ممکن شد. یا نقشِ پیشاهنگی را که آر.سی.پی در رابطه با تشکیل «ریم» بازی کرد (هم تئوریکی و هم تشکیلاتی) مدیون جمعبندی های باب آواکیان از تجارب جنبش کمونیستی بین المللی از جمله انحلال «کمینترن» توسط استالین و عدم بازسازی یک مرکز برای جنبش کمونیستی بین المللی توسط مائوتسه دون و گرایش ناسیونالیستی موجود در تفکر مائو بود.

تکامل بعدی همه ی احزاب مائوئیست متاثر از جمعبندی شان از مبارزه طبقاتی در چین سوسیالیستی و نتایج آن بود. همه باید توضیح می دادند که چرا انقلابیون کمونیست در چین شکست خوردند و چرا دیکتاتوری پرولتاریا واژگون و سرمایه داری احیا شد. تروتسکیست ها این واقعه را نشانه ی دیگر از «نا ممکن» بودن سوسیالیسم در یک کشور یا در کشوری با شرایط عقب ماندگی نیروهای مولده دانستند. برخی از جریان های مائوئیست مانند حزب کمونیست فیلیپین آن را نتیجه ی «چپ روی باند چهار نفره» در تحمیل روابط سوسیالیستی پیشرفته دانستند. عده ای دیگر علت شکست را فقدان «دموکراسی» و وجود دولت تک حزبی تحلیل کردند (مانند ک.ونو رهبر گروه سی.آر.سی در هند که امروز «ناگزالباری» خوانده می شود و باترای از رهبران حزب کمونیست مائوئیست نپال). و گونزالو رهبر حزب کمونیست پرو معتقد بود که برای ممانعت از رجعت سرمایه داری، کمونیست ها باید «تا کمونیسم» به طور دائم جنگ خلق را پیش ببرند. و ...

همه ی جمعبندی های غلط فوق در میان احزاب ریم به اشکال گوناگون موجود بود و در تصویری که از فرآیند انقلاب در کشور خود ترسیم می کردند (یعنی بر پراتیک شان) تاثیر تعیین کننده داشته است.

جنبه ی مهم و مرتبط دیگر در این مبحث، نسبی بودن شناخت یا تئوری است. این «نسبی» بودن کاملا مرتبط است با واقعیت «بیرون» از تئوری. یا جهان عینی که در فلسفه مارکسیستی «حقیقت مطلق» خوانده می شود. شناخت ما در هر مقطع معین نسبت به جهان عینی و فرآیندهای آن نسبی است. این نسبی بودن از محدودیت بشر و همچنین تغییر مداوم جهان عینی خارج از ذهن بر می خیزد. با رشد درک انسان از پدیده های عینی از درجه ی «نسبی» بودن شناخت کاسته می شود. به عبارت دیگر منحنی شناخت تغییر می کند. درین باره باب آواکیان می گوید: «... از  زمان مارکس تا کنون، هرچند اساسا تغییری در اصول و اهداف اساسی و زیربنای علمیِ پایه ای، متد و رویکرد کمونیسم بوجود نیامده اما درکِ خودِ کمونیسم دچار تغییرات زیادی شده است. » (۱)

پس، سنجه ی درستی یا نادرستی تئوری، چارچوبه های پیشینیِ آن تئوری ها نیست. بلکه خودِ آن جهان عینی یا حقیقت مطلق است که تئوری بازتاب نسبی آن است.

 

درک امپریسیستی از پراتیک

 

در چین سوسیالیستی به مبارزه علیه تجربه گرایی (امپریسیسم ) و تاکید بر مطالعه ی آگاهانه ی مارکسیسم در میان توده های کارگر و دهقان اهمیت زیادی داده می شد، زیرا: «آن ها که به امپریسیسم آلوده اند، از نقش راهنمای ماركسیسم در پراتیك انقلابی غفلت كرده و توجهی به مطالعه تئوری انقلابی نمی كنند، از موفقیت های ضمنی و حقایق قسمی راضی می شوند، با عمل گرایی كوته بینانه و غیر اصولی مسموم شده اند و فاقد یك جهت گیری سیاسی صحیح و محكم هستند. آنها اسیر بی اراده ی شارلاتان های سیاسی یعنی ماركسیست های قلابی اند. طریق پایه ای برای غلبه بر امپریسیسم مطالعه آگاهانه ماركسیسم است.» (بر تجربه گرائی فائق آئیم- پكن ریویو شماره ۲۷- اكتبر ۱۹۷۲)

رهبری حزب کمونیست نپال (مائوئیست) نیز برای «اثبات» درستی «راه پراچاندا» به تفاسیر امپریسیستی از رابطه ی تئوری و پراتیک دست می یازید. به طور مثال یکی از استدلال های آن ها این بود که پیروزی های پی در پی در جنگ خلق ده ساله ی نپال (۱۹۹۶-۲۰۰۶) تحت رهبری پراچاندا درستی «راه پراچاندا» را ثابت می کند. آنان با همین معیار نتیجه گیری می کردند که «دیکتاتوری پرولتاریا» در چین سوسیالیستی و شوروی سوسیالیستی غلط بود چون شکست خورد؛ و نتیجه می گرفتند که «دولت طراز نوین» آن ها باید متکی بر دموکراسی انتخاباتی میان حزب کمونیست و احزاب بورژوائی باشد. (۲) اگر این متد پوزیتویستی را تعمیم دهیم باید باور کنیم که «فقط آنچه هست ممکن و مطلوب است» از جمله نظام طبقاتی ستم و استثمار. حزب کمونیست نپال (م) تجربه محدود و قسمی خود را جایگزین حقایق جهان شمولی که از پراتیک گسترده ی تاریخی - جهانی مبارزه طبقاتی به دست آمده است می کرد. مائو در هشدار به این انحراف می گوید:

«آن ها كه تجربه به دست آورده اند باید مطالعه تئوریك خود را افزایش داده و با جدیت مطالعه كنند؛ فقط در آن صورت است كه خواهند توانست تجارب خود را سیستماتیزه و سنتز كنند و به سطح تئوری ارتقاء دهند، فقط در آن صورت است كه آنها تجربه قسمی خود را با حقیقت جهانشمول عوضی نگرفته و دچار اشتباهات امپریك نخواهند شد.» (سبک کار حزبی را اصلاح کنید. جلد سوم. فوریه ۱۹۴۲ ص ۴۷)

شک نیست که پراتیك طولانی افراد یا احزاب در مبارزه ی انقلابی، تجربه بسیار با ارزشی است اما اگر به طور صحیح سنتز نشود نه تنها «راهنمای پراتیک انقلابی» نمی شود بلکه می تواند راهنمای «پراتیک ضد انقلابی» شود.

می بینیم که رابطه دیالکتیکی میان تئوری و پراتیک با تفاسیر تجربه گرایانه قابل درک نیست. بله پراچاندا توانست جنگ خلق را تبدیل به اهرمی در معامله با احزاب دولت نپال کند. اما سرمستی «مائوئیست‪هائی» که به شَرّ و شور آمده و به جای نفرت از این دلال صفتی زمزمه کردند: «آه چه پراتیسین کبیری! چه پیروزی بزرگی!» کوتاه بود.

در واقع پراتیک/تجربه ی نپال درستی تئوری ها را ثابت کرد اما نه «تئوری» هائی را که رهبران حزب کمونیست نپال (مائوئیست) بنا به ادعای شان از درون تجربه پراتیکی خودشان بیرون کشیده اند، بلکه درستی تئوری هائی را که از پراتیک های دیگر بیرون آمده اند – از پراتیک های انقلاب های پرولتری پیروزمند و شکست های دردناک کمونیست ها  در مکان و زمانی دیگر.

 

«گزافه گوئی های تئوریک» و «اندام تشکیلاتی کوچک»!!

 

شعله تا آنجا پیش می رود كه تاکیدات ما بر اهمیت تئوری را با عصبانیت « گزافه گویی تئوریك ... كه خود شكلی از رخوت تئوریك است» می نامد و اضافه می کند: «این گزافه گویی تئوریك، نواقص اصلی این حزب یعنی كوچكی خطرناك اندام تشكیلاتی، بافت غلیظ روشنفكرانه و بریدگی وسیع از پایه اجتماعی طبقاتی، تا حد زیادی از دور دستی به آتش داشتن و فلج مزمن مبارزاتی اش را می پوشاند و یك حالت ارضای وجدانی مصنوعی و بی پایه برای رهبران آن به وجود می آورد كه به نوبه خود باعث تعمیق و گسترش بیشتر و بیشتر نواقص متذكره می گردد.»

فرض کنیم تمام طالع‪ بینی ‪های ریش‪ سفیدانه ‪ی فوق در مورد حزب ما و «اندام تشکیلاتی» آن درست باشد. سوال ما از رفقای محترم این است: آیا «اندام تشکیلاتی» قوی حزب کمونیست نپال (م) و ارتباط گسترده آن « با پایه اجتماعی اش» مانع از خیانت این حزب به آمال و آرزوهای انقلابیِ همان پایه اجتماعی شد؟ به تجربه افغانستان نگاه کنیم: آیا اظهار نظرهای پراگماتیستیِ رقت انگیز چون «دستی از دور بر آتش داشتن» و «فلج مبارزاتی» را امثال «ساما» و «سازمان رهائی» علیه کمونیست ها و برای توجیه راست روی و دنباله روی خود از جریان های اسلام گرای ارتجاعی به کار نمی بردند؟ به راستی تحلیل شما از جنگ و فداکاری عناصر چپ و کمونیست در زیر پرچم مجاهدینِ افغانستان در دوران جنگ علیه ارتش شوروی چیست؟ آیا ماهیت آن انقلابی بود یا ضد انقلابی؟ پیوستن به جبهه هایی که زیر رهبری اسلامگرایان بود بر پایه کدام تئوری ها توجیه می شد؟ جمعبندی شما که در افغانستان از نزدیک شاهد چنین تجربه تلخی بودید از آن «تئوری» ها و نقش آن ها در تولید آن نوع پراتیک چیست؟

یک بار دیگر به شعله یادآوری می کنیم: خط صحیح سیاسی و ایدئولوژیک تعیین کننده ی ماهیت احزاب و پراتیک آن ها است! تئوری و پراتیک قابل جدا کردن نیستند. پراتیک اکونومیست ها و پراگماتیست ها همان اندازه متکی بر تئوری است که پراتیک کمونیست ها. شعار انقلابی «واقع بین باش! غیرممکن را طلب کن!» همان اندازه مبنای تئوریک دارد که شعار پراگماتیستی «آنچه هست، ممکن است». هر دو بر اساس جمعبندی از پراتیک فرموله شده اند. یکی صحیح و بازتاب واقعیت است و دیگری غلط است. یکی راهنمای پراتیک انقلابی است و دیگری راهنمای پراتیک سازش کارانه و تسلیم طلبی. اگر پراتیک بر پایه تئوری انقلابی پیش برده نشود حتما بر پایه ی تئوری غیر انقلابی پیش خواهد رفت و لاجرم غیر انقلابی و حتا ضد انقلابی خواهد بود حتا اگر توسط انقلابیون پیش برده شود. تئوری همیشه راهنمای پراتیک است و هیچ پراتیکی بدون تئوری نیست. معنای واژه ی مارکسیستی «پراکسیس» بیان همین رابطه ی لاینفک است. بنابراین بهتر است این «راهنما» صحیح باشد (و جلوتر بودن آن از پراتیک، بخشی از «صحیح» بودن آن است) تا بتواند راه پراتیک را واقعا روشن کند. این حقیقتی ساده ولی قدرتمند است. کم بها دادن به این حقیقت مساوی است با کم بها دادن به عنصر آگاهی و از قلم انداختن آن. اگر تئوری عقب تر از پراتیک و اوضاع عینی باشند چگونه می تواند نقش راهنما را بازی کند؟

شعله مدعی است که ما دچار مطلق اندیشی در مورد نقش تئوری شده‏ و نقش پراتیک را در تولید تئوری نفی می کنیم. منظور شعله آن است که پراتیک نسبت به تئوری تقدم دارد و حزب ما تقدم را به تئوری می دهد و این توجیهی است برای «بی عملی» و «رخوت عملی» حزب ما. یک سطح دیگر از بحث شعله آن است که تئوری های بزرگ از درون پراتیک های بزرگ بیرون می آید و نتیجه می گیرد که «میدان» مبارزه در ایالات متحده آمریکا آنقدر حقیر است که امکان تکامل تئوری های کمونیستی را نمی دهد.

شعله برای توضیح نظر خود در مورد تقدمِ پراتیک نسبت به تئوری، یک مثال از تاریخ تکامل تئوری های مارکسیستی می زند که غلط است. شعله ادعا می کند که نظریه ی «دیکتاتوری پرولتاریا» را مارکس بعد از کمون پاریس (۱۸۷۱) تبیین کرد و این تئوری مدیون پراتیکِ کمون پاریس بود. رجوع به آثار مشهور مارکس ثابت می کند که شعله این تاریخ را خودش ساخته است. مارکس در اثر معروف خود به نام «مبارزه طبقاتی در فرانسه از ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰» یعنی بیست سال پیش از کمون پاریس نوشت: «دیکتاتوری پرولتاریا نقطه ی گذار ضروری» برای رسیدن به کمونیسم است.

جدا از تحریف تاریخ برای «اثبات» حرف خود، این مثال نشانه ی درک پوزیتویستیِ شعله از رابطه ی میان تئوری و پراتیک است. یعنی یک تئوری خاص را نتیجه ی مستقیم یک پراتیک خاص می داند. در حالی که مارکس نظریه ی دیکتاتوری پرولتاریا را از بررسی وسیع تاریخ تکامل اجتماعی بشر و ظهور طبقات و بازتاب آن در فلسفه و سیاست و غیره نتیجه گرفت.

گرایش های پوزیتویستی فقط پراتیک هائی را که نتایج «مثبت» به بار می آورند به عنوان سنجه ی درستی تئوری در نظر می گیرند. در حالی که: اولا، شکست های عملی لزوما بازتابی از غلط بودن یا ناقص بودن تئوری نیستند. ثانیا، حتا پراتیک های شکست خورده منبعی برای سنجیدن و اصلاح یا تکامل تئوری ها هستند. به عنوان مثال پراتیک فاجعه بار اتحاد سازمان رهائی و ساما با اسلامگرایان در افغانستان (که در واقع اتحاد با نظام فئودالی و کمپرادوری حاکم بر افغانستان بود) منبع بسیار مهمی برای بررسی و نقد نظریه ی «مقاومت ملی» آنان است که منجر به پراتیک فاجعه باری شد.

 

دگماتیسم مارکسیسم را شکننده میکند

 

دگماتیسم قادر نیست نسبی بودن شناخت را درک کند و در مقاطع معینی که این شناخت نسبی ناقص و غلط می شود نمی تواند این واقعیت را دیده و آن را درمان کند. دگماتیسم، ماركسیسم را شكننده كرده و تبدیل به چیزی می كند كه می تواند خارج از بعد زمان وجود داشته باشد. دگماتیست ها با ایمان مذهبی مرتب تكرار می كنند كه ماركسیست و انقلابی هستند در حالی که قادر نیستند با مشكلات انقلاب دست و پنجه نرم كنند یا پدیده های پیچیده ی مبارزه طبقاتی را توضیح دهند. دگماتیسم، انقلابیون را بی عمل میکند زیرا عمل انقلابی یعنی تغییر جهان. تغییر جهان یک مسئله ی ارادی نیست. باید از تضادهائی که در بطن آن است و امکان واژگون کردنش را می دهد شناخت داشت و بر آن مبنا عمل کرد.  

تئوری باید بازتاب عینیت خارج از ذهن باشد. وقتی تئوری منجمد شود دیگر قادر نیست با واقعیت جهان خارج از ذهن مرتبط باشد. در واقع دگماتیسم یک نوع ایده آلیسم است. لنین می گوید؛ به دلیل آنكه ماركسیسم یك دگم بیروح نیست و یك راهنمای عمل زنده است و به دلیل آنكه با جهان مادی و شرایط اجتماعی دست به گریبان است و به دلیل آنكه می خواهد آن را تغییر دهد، به تمام این دلایل است كه هر تغییر ناگهانی در شرایط مادی جامعه به طور اجتناب ناپذیر بر ماركسیسم تاثیر می گذارد و در آن انعكاس می یابد. به این دلیل است كه ماركسیسم و مارکسیست ها به بحران می افتند. بحرانِ تکامل. دگماتیست ها از کلمه بحران بدشان می آید. زیرا فقط جنبه ی منفی آن را می بینند. نمی توانند ببینند که بروز بحران مانند تب کردن بدن علامت یک فعل و انفعال درونی است که باید به آن پاسخ گفت. مارکسیست ها به آن پاسخ می دهند زیرا کسانی هستند كه می خواهند واقعیات مادی را تغییر دهند.

 

زمانی که تئوری از پراتیک عقب می ماند

 

 جنبش کمونیستی بین المللی همواره شاهد گرایش تحقیر تئوری و تحسین فقر تئوری بوده است. لنین آن را در زمره مختصات گرایش «اکونومیستی» می دانست. رهبران اکونومیست و پراگماتیست توده ها را از طریق تجویز و تزریق نظریه های «قابل لمس» و نزدیک به «روح»، تبدیل به «کودک» می کنند و این همان روشی است که بورژوازی برای کنترل آن ها در پیش می گیرد.

رهبران کمونیست از مارکس تا لنین و مائو، نقش تئوری انقلابی را با صراحت روشن کرده اند. لنین نقش حیاتی تئوری انقلابی  را در اثر فوق العاده و كلاسیك ماركسیستی «چه باید كرد؟» ارائه كرد. یكی از پایه های تكامل ماركسیسم به ماركسیسم- لنینیسم درك های پیشرفته ای است كه وی در این جزوه ارائه داد و این تکامل ربطی به عوض شدن «اوضاع عینی» یا تغییر و تحول در نظام سرمایه داری نداشت. بلکه محصول رشد  شناخت کمونیست ها از ضرورت های مبارزه ی طبقاتی و انقلاب کمونیستی بود. 

در جزوه ی «چه بایدکرد؟» لنین درک های پیشرفته ی خود را در تقابل و مبارزه با اكونومیست ها، کسانی كه می خواستند پایه های فكری امپریسیستی (تجربه گرایانه) را تحت نام ماركسیسم به جنبش قالب كنند، توضیح داده است. آن ها تلاش می كردند با تکیه بر این گفته ماركس كه «هر قدمی كه جنبش عملی بر می دارد از یك دو جین برنامه مهمتر است» به اهمیت حیاتی تئوری انقلابی در پیشرفت مباره انقلابی پرولتاریا حمله کنند و در حقیقت «اكونومیسم» (یا خط رفرمیستی) خود را توجیه كنند. لنین به آنان جواب می دهد: «تكرار این سخنان در این دوره تشتت تئوریك به مثابه آن است كه شخص هنگام مشاهده تشیع جنازه فریاد بزند: «خداوند به كارتان بركت دهد و هر چه ببرید تمام نشود!»‌ اما لنین به این مثال گزنده بسنده نمی كند  و توضیح می دهد كه  اتفاقا، «این گفته ماركس از جایی برداشته شده است كه ... به سران حزب هشدار می دهد كه به خاطر مقاصد عملی جنبش قراردادهایی ببندید ولی پرنسیب فروشی را روا ندارید و گذشت های تئوریك نكنید.» سپس اضافه می کند: «در بین ما مردمانی پیدا می شوند كه به نام ماركس می كوشند از اهمیت تئوری بكاهند» و دست آخر جمع بندی می كند كه :«بدون تئوری انقلابی جنبش انقلابی نیز نمی تواند وجود داشته باشد.» (لنین:‌ چه باید كرد؟)

اما این رویكرد لنین که «عنصر آگاهی» در پیروزی انقلاب پرولتری تعیین کننده است و یكی از سنگ بناهای لنینیسم است و برای پیروزی انقلاب روسیه نیز تعیین کننده بود، توسط گرایشات راست و چپ درون حزب بلشویک دفن شد و در دوران استالین و در كمینترن خطِ اكونومیستی و پراگماتیستی تا حد خطرناكی اجازه رشد یافت و اثرات مهلکی بر جنبش کمونیستی بین المللی گذاشت.

مائوتسه دون در سطحی کیفیتا بالاتر از لنین به معضل تئوری انقلابی و ضرورت تکامل مداوم آن در مواجهه با معضلات و مسائل پیشاروی انقلاب پرداخت – خصوصا در مواجهه با احیای سرمایه داری در شوروی و مواجهه با پیچیدگی ها و معضلات ساختمان سوسیالیسم. اما حتا پیش از پیروزی انقلاب چین، برای انقلابی نگاه داشتن خصلت حزب کمونیست، تاکید و توجه پیوسته به مسئله تئوری و مبارزات خطی درون حزب جزو الویت های مائوتسه دون در جریان رهبری انقلاب بود. انقلاب فرهنگی و بسیاری از تئوری های مائو در این رابطه از جمله «انقلاب را دریابید، تولید را بالا ببرید» تكامل درك «چه باید كردی» در دوران سوسیالیسم است. انقلاب كبیر فرهنگی پرولتاریایی به مبارزه بزرگی علیه نظریه های اكونومیستی در شرایط دیكتاتوری پرولتاریا پرداخت و به ارتقاء درك  از نقش عنصر آگاهی برای تغییرات انقلابی در آن جامعه كمك كرد.

مائو هیچ گاه از تكرار «درستی و نادرستی خط ایدئولوژیك سیاسی تعیین كننده همه چیز است» خسته نشد. این تز مائو بیان اهمیت تئوری انقلابی در مسیر تغییر جامعه و جهان است. بدون تئوری انقلابی جنبش انقلابی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. خصلت هر پراتیکی را خط سیاسی و ایدئولوژیک حاکم بر آن تعیین می کند. هیچ معیار دیگر از قبیل درجه ی توده ای بودن یا قدرت آتش نظامی جای این معیار را نمی گیرد.

اثر مهم و معروف مائو به نام «در باره پراتیك» برخلاف تصورات رایج به منظور تاکید بر اهمیت بیشتر پراتیک نسبت به تئوری نگاشته نشده است. او این اثر را در دوران كارزار اصلاح سبك كار حزبی و در مبارزه با دگماتیست ها و ذهنی گرایان كه بدون نگاه به «واقعیات عینی» و با استفاده از متد نقل قولی، بدون ارتباط با شرایط زمانی و مكانی تئوری بافی می کردند، نوشت. در حقیقت مبارزه ای بود علیه كسانی كه رویکرد مذهبی و نه علمی به ماركسیسم داشتند. در مقابل اینان مائو دیالكتیك را به کار می برد و رابطه بین ماده و شعور و تبدیل دائمی یكی به دیگری را توضیح می دهد و بر نقش بسیار مهم روبنا، سیاست و آگاهی در رهبری پراتیك انقلابی برای تغییر جهان پرتو می افکند. اهمیت نقش روبنا، سیاست و آگاهی از جمله مفاهیمی بود كه مائو به معنای واقعی احیاء كرد و آنرا نه تنها در رابطه با جنگ انقلابی بلكه در فرایند رهبری ساختمان سوسیالیسم و انقلاب فرهنگی بكار برد و  تكامل داد.

اما متاسفانه علیرغم این تلاش های بزرگ لنین و مائو برای ارتقاء درك جنبش كمونیستی از نقش عنصر آگاهی، گرایش تحقیر تئوری و ستایش برده وار پراتیک بدون توجه به خصلت آن (که توسط خط سیاسی و ایدئولوژیک حاکم بر آن تعیین می شود) رشد کرده و همچون موریانه ای از درون جنبش کمونیستی بین المللی را خورده است. غلبه این تفكرات از یك طرف وسیله‪ای بود برای تهی کردن ماركسیسم از جوهر انقلابی‪اش و از سوی دیگر، سدی بود در مقابل تاثیر ماركسیسم  بر نسل جدید از مبارزین کشورهای گوناگون.

یک بار دیگر به نقل قول زیر توجه کنید تا درک شعله از رابطه‪ ی میان تئوری و پراتیک روشن شود:

«این سنتز ها (سننتزهای نوین باب آواكیان) حتی به اندازه " اندیشه گونزالو " و " راه پاراچندا " عملا شور مبارزاتی و تلاش فكری بر نمی انگیزد، نه در سطح بین المللی و نه هم در خود جامعه آمریكا. زیرا كه میدان پراتیكی و توده یی مستقیم و بی شر و شورش با میدان های پراتیكی و توده یی مستقیم پر شور آن " اندیشه " و " راه " اصلا قابل مقایسه نیست.»

پیشنهاد ما به حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان این است که به جای به هیجان آمدن از «میدان های مستقیم و پر شر و شور» به محتوای طبقاتی آن میدان ها توجه کنند و به طور مثال، در مقابل تجربه ی نپال از خود بپرسند: چه تئوری ای بود که این حزب را به سمت ارتجاع برد؟ چه راهی بود که رهبران آن را به لگدمال کردن اصول کمونیسم و انقلاب و شرکت در نظام ستم و استثمار کشاند؟ منجلاب، منجلاب است و راهی که به آن منجر شده است باید افشا شود. (۳)

این تجربه نشان می دهد که نباید فراموش کنیم که همه تئوری ها ریشه و مبنا و شالوده در پراتیک دارند و در پیشاپیش همه پراتیک ها، تئوری و سیاست مشخصی حرکت می کند و به پراتیک راه نشان می دهد. مسئله این است که هر تئوری به کجا منتهی می شود و محتوای طبقاتی آن پراتیک چیست؟ مائو گفت: شما همواره در حال پیاده کردن سیاستی هستید چه به آن آگاه باشید و چه نباشید. سنتز نوین باب آواکیان عمیقا ریشه و مبنا و شالوده در پراتیک های انقلابی طبقه ما دارد – مشخصا در تجربه انقلاب های سوسیالیستی شوروی و چین و سپس در تلاش برای یافتن چرایی احیای سرمایه داری در آن ها. این ها بزرگترین پراتیک انقلابی طبقه بین المللی ما و قله های آن هستند. بی جهت نیست که تئوری های رویزیونیستی حزب کمونیست نپال(م) نیز در جمعبندیِ غلط و ضد کمونیستی از این تجارب بیرون زد و پراتیکِ تسلیم طلبانه شان را شکل داد. با هیچ ترفندی نمی توان این حقیقت را پنهان کرد که دو خط مارکسیستی و رویزیونیستی درون ریم در جمعبندی از دولت های دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی و چین، و مضمون دیکتاتوری و دموکراسی پرولتاریا، و راه ساختمان سوسیالیسم در جهانی که تحت سلطه امپریالیست هاست، بیرون زد.

تجربه های انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم بزرگترین منابع پراتیکیِ غنا بخشیدن به مارکسیسم و تکامل امروزی آن هستند. این پراتیک های عظیم و درس های مثبت و منفی آن باید در تئوری مهار شده و راه را برای پراتیک انقلابی پرولتاریای انترناسیونالیست باز کنند. تئوری های راهنمای آن پراتیک ها تقسیم به دو شده اند. این تقسیم به دو شدن منبع تکامل آن ها و صحیح تر و رهائی بخش تر شدنشان و در نتیجه قدرتمندتر شدنشان هستند. باید جنبه ی اصلیِ درست آن ها را گرفت و همراه با تحلیل های صحیح جدید از اوضاع عینی تغییر یافته در یک قالب بندی و چارچوبه  ی جدید مارکسیسم را ارائه داد. کاری که سنتزنوین راهش را گشوده و گام های بلندی را برداشته و در حال تکامل است.  از هر طرف، بی دریغ، باید به ساخته شدن آن یاری رساند.

 

مائو گفت به تجارب تاریخی توجه کنید

 

تجارب تلخ به ما هشدار می دهد که به فقر تئوریک به عنوان یک بیماری در جنبش کمونیستی بنگریم. هشدار شعله در مورد «مطلق اندیشی تئوریک» تجویز مهلکی است. بیائید معضل بی عملی و فقدان اراده و شجاعت در راه مبارزه را با معضل فقر تئوریک مقایسه کنیم و ببینیم کدامیک مشکل بزرگتری بوده است. نگاهی هر چند مختصر به چند تجربه تاریخ اخیر در منطقه ای كه افغانستان و ایران در آن قرار دارند نشان می دهد كه فقر تئوریك و كمبود تئوری انقلابی و تئوریسین های انقلابی معضل بسیار بزرگ و کشنده ای بوده است. اینجا خطه از جان گذشتگی و تحمل سختی ها و شکنجه ها و حبس ها بوده است. اما آموزش ناقص مارکسیسم و همچنین رخوت در تئوری و لم دادن بر تئوری های حاضر و آماده ای كه از آن چشم بسته نقل قول شده و به صورت آئین مقدس درآمده، مانند موریانه محتوای کمونیستی جنبش ها را خورده است. در این خطه در چند دهه پرتلاطم گذشته توده ها مرتبا سر به شورش برداشته اند اما هر بار به زیر پرچم ناسیونالیست ها و اسلامگرایان به هرز رفته اند. تئوری های انقلابی کمونیستی حتا در میان قشر کوچکی از آنان پایه نگرفته است. لاجرم، تبدیل به جنبش های انقلابی نیز نشده اند.

به ایران بنگریم. آیا تحمل و مقاومت دهها هزار زندانی همراه با شكنجه های قرون وسطایی، تجاوز و بالاخره اعدام حكایت از بی عملی كمونیست ها و انقلابیون  دارد؟ چرا انقلاب بزرگی كه در شرف تكوین بود و یكی از رژیم های قدرتمند وابسته به امپریالیسم را سرنگون كرد توسط یك جریان مرتجع اسلامگرا در نیمه راه به سرقت برده شد و توانست همه نیروها از جمله كمونیست ها را كنار زند؟ چه شد كه تعداد زیادی از سازمانهای خط سه كه در گسست از رویزیونیسم روسی و حزب توده شکل گرفته بودند، دچار آشفتگی فكری شدند؟ چرا جریانی مانند اتحادیه کمونیست ها ماهیت تضاد میان اسلامگرایان با امپریالیسم را به عنوان «ضد امپریالیسم» ارزیابی کرد و نتوانست خصلت ارتجاعی این تضاد را درک کند؟ آیا مشكل بی عملی و رخوت پراتیك كمونیست ها  بود؟

جنبش چپ افغانستان یكی دیگر از نمونه های مهم و بزرگ چند دهه گذشته است. عملكرد و سرنوشت آن در دوران جنگ ضد اشغال سوسیال امپریالیسم شوروی یكی دیگر از این تجارب تلخ جنبش كمونیستی است و از نمونه های بسیار مهم برای جمعبندی است. متاسفانه تا آن جائی که ما می دانیم هیچ نیرویی به طور جدی از این جنبش جمعبندی نكرده است. به راستی چه شد كه اكثریت نیروی عظیمی كه از درون جنبش مائوئیستی سال های ۴۰ شمسی بیرون آمد تحت عنوان «جنگ مقاومت ملی» تبدیل به ذخیره یك جنبش اسلامگرای مرتجع شد که شالوده اش بر بردگی زنان و گسترش تاریک اندیشی دینی قرار داشت. آیا باید از این مسئله جمعبندی بشود یا خیر؟ ‌چه شد كه بخش مهمی از آن یعنی «سازمان رهایی» دنباله رو چین رویزیونیستی شد و سر انجام در چارچوب همكاری با پاكستان و سیا قرار گرفت؟ چه شد كه بخش مهمی از این جنبش – ساما -- علنا و رسما شعار جمهوری اسلامی یا حکومت اسلامی را داد ؟

این تاریخی است که یادآوری آن تلخ است اما جمعبندی کمونیستی از آن باید در رأس وظایف کمونیست ها قرار بگیرد: توجیهات تئوریک نیروهائی که خود را «چپ» یا «انقلابی» می دانستند برای اتحاد با برنامه ی اجتماعی نیروهای اسلامگرا و جهادی چه بود؟ چرا ملی گرائیِ آنان تحت عنوان الویت دادن به «جنگ مقاومت ملی» یا «مبارزه ضد امپریالیستی» اتحاد با برنامه ی اجتماعیِ فئودالی-پدرسالارانه ی دینی را مجاز می شمارد؟ چرا آن نیروهائی که خود را کمونیست و انقلابی می دانستند نتوانستند جنگ علیه اشغالگران روسی را با افق درهم شکستن نظام طبقاتی حاکم و تحقق انقلاب دموکراتیک نوین و سوسیالیستی در افغانستان پیوند زنند؟ این «چپ» ها برای توجیه پراتیک ارتجاعی اتحاد با مرتجعین بومی و پاکستان و امپریالیست های غرب از کدام مقوله های تئوریک «لنینیستی» و «مائوئیستی» سود می جستند؟ آیا در شرایط اشغال کشور (حتا اگر کشور سوسیالیستی مانند شوروی باشد که توسط ارتش آلمان هیتلری در جنگ جهانی دوم اشغال شد) خصلت جنگ، جنگی ملی و میهنی است یا خصلتی طبقاتی دارد؟ آیا باید جنگ ضد اشغال را در چارچوب انقلاب پرولتری و افق و برنامه ی اجتماعی آن پیش برد و توده ها را به حول این افق و برنامه اجتماعی به حرکت درآورد و احساسات و خواست ضد اشغال را در چارچوبه ی آن قرار دارد و معنی کرد یا برعکس؟ تفاوت این دو رویکرد در سیاست و عمل چیست؟ (۴) چرا در مقابل مدرسه های قرآن خوانی طالب، مدرسه های کمونیستی برقرار نشد؟ نقاب دروغین «سوسیالیسم» و «کمونیسم» که شوروی امپریالیستی بر چهره زده بود معضل بزرگی برای کمونیست های افغانستان بود؟ رویکرد آنان در حل این معضل چه بود؟ آیا خط مقابله شان این بود که برای توده ها روشن کنند که اینان کمونیست های دروغین هستند و خیانت شان به پرولتاریا و خلق های جهان با واژگون کردن سوسیالیسم در خود شوروی و با به انقیاد کشیدن پرولتاریا و خلق های خود شوروی آغاز شده است (آنگونه که مائوتسه دون کرد) و از این فرصت برای اشاعه کمونیسم واقعی سود جستند؟ و یا اینکه عمدتا به احساسات خود به خودی ملی و سنتی توده ها توسل جستند و تلاش کردند حیثیت کمونیسم و کمونیستها را از طریق جانفشانی در جنگ مقاومت ملی علیه اشغالگران حفظ کنند؟ برخی حتا تا آنجا پیش رفتند که به جای مقابله با تاریک اندیشی دینی، خودشان جزو نمازگذاران شدند تا اعتماد توده ها را جلب کنند. چرا اسلامگرایی در این منطقه این چنین حریق وار گسترش یافت و جنبش کمونیستی این چنین به احتضار افتاد؟ چگونه «جنگ مقاومت ملی» در افغانستان تبدیل به جنگ یک قدرت امپریالیستی علیه قدرت دیگر شد و در نهایت در نابودی مردم و کشور دست کمی از قدرت اشغالگر نداشت؟ و بالاخره این که، آیا تحلیل باب آواکیان از پدیده ی وحدت و تضاد امپریالیسم –اسلامگرایی که آن را دو قطب پوسیده ای می داند که حمایت از یکی به تقویت دیگر می انجامد، صحیح است و واقعیت را بازتاب می دهد و می تواند راهنمای پراتیک ما در صحنه پیچیده سیاسی خاورمیانه و جهان باشد؟

شاید کسانی بپرسند کوشش برای ارائه جواب های صحیح و کمونیستیِ انقلابی برای این سوالات گزنده چه فایده ای برای پراتیک (البته پراتیک رهائی بخش و انقلابی و نه پراتیک ارتجاعی) دارد؟ فایده اش دست کم آن است که نسل جدید نیروهای مبارز از این تجربه تلخ یاد می گیرند که با سخت گیری و وسواس مضمون و محتوای اجتماعی-طبقاتیِ هر پرچم و ادعای «مقاومت ملی» و «جبهه رهائی بخش» و «سازمان آزادیبخش» و هر «جنگی» را آگاهانه بررسی و ارزیابی کنند و گام در پراتیک هائی که ارتجاعی و نابود کننده اند نگذارند. اما «فایده» آن بیش از این است و در واقع برای کاشتن قطب انقلاب و کمونیسم در صحنه ی افغانستان، ایران و به طور کلی خاورمیانه سخت ضروری است.

بیایید به كردستان عراق برویم. آیا نسبت به رشادت و قهرمانی پیشمرگان انقلابی کرد شكی موجود است؟ چه شد كه كومه‪له رنجه‌دران كه از نسل کمونیست های دهه ۱۹۶۰ تشکیل شده بود در بطن اتحادیه میهنی کردستان تبدیل به نماینده ی طبقات بورژوا- فئودال کردستان در اتحاد با امپریالیسم آمریکا شد؟

در نپال كمونیست ها بی عمل نبودند، از دشمن تا به دندان مسلح نهراسیدند، التزام عملی به آرمانهای رهایی بخش نشان دادند، ارتش خلق تشكیل دادند و كارگران و دهقانان نپالی را بسیج كردند. آیا مشكل شان كمبود پراتیك بود که این انقلاب وسط راه ایستاد و به كسب خرده ریزهایی از نظام سرمایه داری راضی شد؟

بیانیه «كمونیسم بر سر دوراهی ...» تلاش می کند با چنین مسائلی دست و پنجه نرم كند.

راستی ما از این همه تجربه چه انتظاری داریم؟ به راستی این همه تجربه با این همه هزینه با چه زبانی باید با ما صحبت كنند كه به خود آییم. این همه تجربه، این همه قهرمانی، این همه جانباختگی، آیا كافی نیست كه سوای تعارفات، عقب ماندگی تئوریك كل جنبش را نتیجه بگیریم. جواب های سر بالا  و جواب هایی كه تنها معلول ها را در بر می گیرند دیگر پاسخگو نیستند. چنانچه بخواهیم فقط خود را راضی كنیم دیگر پاسخگوی توده های مستأصلی که مرتبا سر به شورش بر می دارند و افكار جستجوگر نسل جدیدی كه می خواهد به صورت جدی به معضل آزاد کردن این جهان از زنجیرهای اسارت ارتجاع و امپریالیسم بنگرد، نخواهیم بود.

بر سر جوانب گوناگون از تئوری و پراتیک کمونیستی همواره مبارزه دو خط میان مارکسیسم و رویزیونیسم در گرفته است: در فلسفه، در سازماندهی انقلاب، بر سر درك از اقتصاد سوسیالیستی، بر سر دیكتاتوری پرولتاریا و غیره. این ها مباحث مجرد بی ربط به زندگی واقعی نیستند. در هر جا رویزیونیسم غلبه کند، تاثیرات مخرب و مهلک خود را بر پراتیک انقلابی می گذارد. در این شک نباید کرد. علیرغم انبوهی از مسایل جدید كه از زمان شكست پرولتاریا در چین در مقابل كمونیست ها قرار دارد، متاسفانه برخی از كمونیست ها  ازجمله حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان لزوم چندانی به پرداختن به آنها نمی بینند.

 

هیچ پیشاهنگ کمونیست بدون کار تئوریک نمی تواند پیشاهنگ بماند

 

اکونومیست ها معمولا برای حمله به اهمیت تئوری انقلابی آن را با کار آکادمیک و مکتب خانه ای یکسان قلمداد می کنند. اما کار تئوریک مستمر و کنکاش در مسائل نظری حوزه های گوناگون علوم و کشفیات و دست آوردهای جدید دانش و علوم یکی از وظایف اصلی کمونیست های انقلابی است. هر حزب کمونیستی به این مسئله کم بها دهد و این فعالیت را به عنوان یک نکته منفی قلمداد کند دچار اشتباهات بسیار جدی شده و به حزبی عقب مانده و دگم بدل خواهد شد. زیرا درک نظام حاکم بر جهان و تغییر آن کار ساده ای نیست. نیاز به کار فکری مستمر و به روز دارد – جهان بینی، استراتژی سیاسی، استراتژی نظامی، تاکتیک، فلسفه، ایدئولوژی، تحلیل از تضادهای ظاهر شونده، طرازبندی از پیروزی ها و اشتباهات و ... چیزی نیست که یک بار برای همیشه کلیدش ساخته شده و فقط باید آن را پیدا کرد و درها را باز کرد. شک نیست که کار تئوریک اگر از پراتیک تغییر جهان جدا بیافتد به ضد خود تبدیل می شود و به جای راه گشائی برای انقلاب به مانعی در مقابل آن تبدیل می شود. اما جدائی تئوری از پراتیک را هم نباید محقرانه و تجربی دید. بزرگ ترین و اصلی ترین ها تجارب انقلابی را باید دید و در پرتو آن کوچکترها را باز شناخت. مثلا نگاه کنید به کسانی که بدون توجه به تجارب عظیم دو انقلاب سوسیالیستی شوروی و چین (عمدتا چین) می خواهند تئوری های کمونیستی را تکامل دهند. این یعنی دور افتادن تئوری از پراتیک.

بله تئوری راهنمای عمل ما است. برای همین، مهم است که تحلیل صحیحی از ساخت طبقاتی جامعه مان و اوضاع مشخص آن داشته باشیم. به طور مثال، افغانستان را در نظر بگیریم. امروز تحلیل از صحنه ی مبارزه طبقاتی در افغانستان چیست؟ یکسانیِ نیروهای ارتجاعیِ درون «جبهه مقاومت» با رژیم و نظام حاکم و اشغالگران امپریالیست در کجاست؟ آیا در سرنگون کردن آن ها تقدم و تاخری می توان قائل شد؟ و بالاخره این که، پراتیک و عالی ترین شکل آن (جنگ انقلابی) بر پایه ی کدام برنامه و افق تغییرات اجتماعی باید پیش رود که منافع فوری و درازمدت کارگران، دهقانان و زنان افغانستان را متحقق کند؟

جنگی که در افغانستان جاری است فقط نظامی نیست. بلکه جنگ طبقاتی پیچیده ای است که دو نیروی اجتماعی پوسیده صحنه سیاسی آن را اشغال کرده‏اند. وظیفه سیاسی نیروی انقلابی پرولتری بر هم زدن این پولاریزاسیون نامساعد است تا اینکه توده‏ های مردم گوشت دم توپ یکی علیه دیگری نشوند بلکه زیر پرچم خط سیاسی و افقی مبارزه کنند که بازتاب منافع آنان است. نیروی انقلاب پرولتری موظف است آلترناتیو سیاسی، ایدئولوژیک، اجتماعی و اقتصادی خود را در مقابل این دو قطب پوسیده جسورانه طرح کرده و به طور دایم و همه جانبه تمایزات سیاسی و ایدئولوژیک خود را با هر دو قطب نشان دهد – از طریق آژیتاسیون و پروپاگاند و از طریق راه انداختن جنبش های مقاومت و کارزارهای مبارزاتی مشخص مانند کارزار ضد جنگ و کارزار علیه دین گرائی و روابط اجتماعیِ پدرسالاری. آن پراتیکی انقلابی است و آن جنگی واقعا جنگ مقاومتِ توده های تحت ستم و استثمار است که این معنا را با خود حمل کند.

نیروی انقلابی پرولتری قبل از آغاز جنگ خلق باید آن افکار سیاسی و ایدئولوژیک و اجتماعی را که مُعَرِفِ نظام اجتماعی آینده است مداوما طرح کرده و به میان مردم ببرد. مشخصا در شرایط خاص کشورهائی مانند ایران و افغانستان که حکومت ها از طریق تحمیل اخلاق دینی و برده کردن زنان ثبات و پایه خود را در میان بخشی از توده ها تامین می کنند، دامن زدن به جنگ علیه اخلاق دینی و بردگی زنان از واجبات غیرقابل چشم پوشی در مبارزه طبقاتی است و در واقع بدون آن صحبت از تدارک برای جنگ خلق بی معنی است. این امر به ویژه برای برانگیختن و سازمان دادن زنان به عنوان یک نیروی اجتماعی کلیدی در انقلاب پرولتری ضروری است. کمونیست ها باید جسورانه لائیسم و ضدیت با مذهب و خداباوری، جهان بینی و اخلاق رهائی بخشی را که از جها ن بینی و متد کمونیستی سرچشمه می گیرد ترویج کنند. پرولتاریا، جوانان و زنان باید تکیه گاه چنین حرکتی باشند. دقیقا به دلیل آن که نظام حاکم در ایران و افغانستان با استفاده از دین، روابط اجتماعی و فرهنگ ستم گرانه و سرکوب گرانه اش را به جامعه تحمیل می کند، هر جنبش اجتماعی مترقی یی بدون مقابله ی صریح و رو در رو با آن نمی تواند فرهنگ جرأت و جسارت حق طلبی را در مقابل این رژیم و امپریالیست ها رواج دهد. این مهمترین شکل «انقلاب فرهنگی» در میان مردم در مقابل «ضد انقلاب فرهنگی» ارتجاعی اسلامگرایان است. بخشی از نقد دولت کهنه و مبارزه برای سرنگونی آن است. در نتیجه چشم پوشی از آن به رفرمیسم در رویکرد به دولت کهنه می انجامد. ویژگی دولت در ایران وافغانستان حاکمیت و سلطه ی اسلامگرایی است. در نتیجه توده ها برای به چالش کشیدن و مبارزه علیه روابط ستم گرانه و حقارت بار و ارزش های نظام های حاکم نیاز دارند که به دین حمله ی آگاهانه و علمی کنند و قدرت رهائی بخش بی دینی را حس کنند. هدف این «انقلاب فرهنگی» معرفی جامعه ای است که کمونیست ها برایش مبارزه می کنند و پراتیکی است که امکان آن را می دهد که آینده را در خودش متبلور کند. این «انقلاب فرهنگی» به ذهنیت توده ها شوک وارد میکند و آن را به جوشش در می آورد که آگاهانه سرنوشت خود را در دست گیرند. برای ساختن یک جنبش انقلابی در کشورهائی چون ایران و افغانستان و حتا در کشورهائی چون آمریکا که بنیادگرائی دینی یکی از توپ خانه های بورژوازی برای تحمیل نظام سرمایه داری امپریالیستی است این مبارزه ایدئولوژیک حیاتی و تعیین کننده است. این مبارزه ایدئولوژیک یک عرصه فرعی نیست. بلکه برای عوض کردن قطب بندی نامساعدی که امروزه در خاورمیانه (قطب بندی امپریالیسم - اسلامگرایی) حاکم است تعیین کننده و دارای اهمیت استراتژیک است. درگیر شدن در چنین مبارزه ای برای توده های مردم از همه قشرها و طبقات روشن میکند که کمونیست ها صرفا نیروئی نیستند که «مخالف» طبقات حاکم هستند بلکه نیروئی جدی و مصمم با تصویر روشنی از یک نظام اجتماعی متفاوت هستند که برای استقرار آن می کوشند.

پراتیک انقلابی یعنی حضور مختصات جامعه آینده در حرف و عمل امروز. اگر تئوری های ما غلط باشند، پراتیک ما منجر به «تغییر اجتماعی» نخواهد شد. رد پای انحلال طلبی را در این جا باید جست و نه در سنتزنوین. رد پای رویزیونیسم را باید در خطِ انتخاب از میان «بد و بدتر» در میان دشمنان جست و نه در نقد باب آواکیان به نقصان رویکرد لنین در مقاله «بیماری کودکیِ چپ روی در کمونیسم». رد پای انحلال طلبی را در آن جا باید جست که در شرایطی که تفاله‏های جامعه با شهوت، ایدئولوژی قرون وسطائی یا ایدئولوژی منسوخ امپریالیستی شان را به میدان می آورند، کمونیست ها پرچم سفید بلند می کنند یا با ذره بین دنبال کشف جوانب مترقی در «بورژوازی ملی» یا مرتجعین اسلام گرا هستند. رویزیونیسم را باید در آنجا جست که شرکت در دولت بورژوازی می شود هدف «جنگ خلق». این وضعیتی است که باید به طور رادیکال به چالش گرفت و عوض کرد.

 

پاره ی سوم و نهایی را در شماره آینده، حقیقت ۶۴ بخوانید.

 

پی نوشت ها

*نشریه شعله جاوید شماره ۲۳

http://www.sholajawid.org/farsi/tazaha/HKI_hamBa_beraha_raft.html

 

۱- باب آواکیان، «پرنده تمساح نمی‌ زاید اما انسان می ‌تواند به افق‌ های دور پر بکشد». بخش دوم، «ساختن جنبشی برای انقلاب». متن انگلیسی در نشریه «انقلاب» شماره ی ۸ مارس ۲۰۱۱ منتشر شد.

revcom.us

 

۲- رجوع کنید به نظریه «دولت طراز نوین» نوشته ی بابورام باترای در مجله ی «کارگر» ارگان حزب کمونیست نپال (مائوئیست)، فوریه ۲۰۰۴

بابورام باترای که همراه با پراچاندا اعضای کمیته دائم رهبری حزب نپال را تشکیل می داد، در این مقاله تجربه  دیکتاتوری پرولتاریا در کشورهای سوسیالیستیِ روسیه و چین را منفی خوانده و اعلام کرد که دولت سوسیالیستی آینده باید نظام رقابت انتخاباتی میان احزاب مختلف را در ساختار خود جای دهد.

این مقاله دموکراسی بسط یافته (از جمله انتخابات میان احزاب رقیب) را در مرکز دوره گذار سوسیالیستی می گذارد و می گوید این دموکراسی بسط یافته «ضامنی» است برای جلوگیری از احیای سرمایه داری. سپس می گوید، بعد از رسیدن به سوسیالیسم می توان ارتش دائم را منحل و میلیشیا را جایگزین آن کرد. وی از مدل کمون پاریس (با انتخابات مستقیم وعزل مقامات) به مثابه مدلی مثبت تر از تجربه دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی و چین نام می برد. این نظرات در سندی تحت عنوان «در باره تحولات نپال و خطرات» در نشریه انقلاب شماره ۱۶۰، مورخ ۲۹  مارس ۲۰۰۹ توسط حزب کمونیست انقلابی آمریکا تجزیه و تحلیل و نقد شده است. لازم به ذکر است که در سال ۲۰۰۹ حزب کمونیست نپال (مائوئیست) به حزب کمونیست متحد نپال (مائوئیست) تغییر نام داد.

 

۳- امپریالیست ها همانطور که برای رهبران چریک های فارابوندومارتی در ال سالوادور کلاس های «دموکراسی» گذاشتند، آقایان پراچاندا و باترای را نیز به اروپا دعوت کرده و برای شان کلاس های «دموکراسی» گذاشتند. چشم انداز «راه پراچاندا» برای نپال چیست؟ خود پراچاندا اعلام کرد چشم اندازش تبدیل نپال به سوئیس آسیا است! کمتر کسی هست که نداند سوئیس به دلیل صنعت لبنیات و کوههایش سوئیس نشده است. سوئیس یکی از مهمترین مراکز بانکی و سرمایه گذاری های پولیِ نظام سرمایه داری جهانی است. این خیال پردازی های رقت انگیز پراچاندا بازتاب تفکر بورژوازیِ تحقیر شده کشورهای تحت سلطه است و بس. او زمانی کمونیستی با آرمان های رهائی بخش انترناسیونالیستی بود. انقلاب نپال صدها هزار کارگر و دهقان و روشنفکر از زن و مرد را برانگیخته و سازمان داده بود که جان بر کف برای واژگون کردن جهان ستم و استثمار سرمایه بجنگند؛ و میلیون ها تن دیگر را در خود نپال و هند و سراسر آن منطقه و جهان امید داده و الهام بخشیده بود. این انقلاب با غلبه خط رویزیونیستی بر رهبری اش در میانه راه سقط شد. هنگامی که رهبری این حزب راه قهقرا را در پیش گرفت بزرگترین حمایت از انقلاب نپال و تنها راه و خطِ انترناسیونالیستی مبارزه علیه خط این رهبری بودند. تنها راه حفظ جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (ریم) به عنوان مرکز سیاسی و تشکیلاتی جنبش کمونیستی بین المللی، اتحاد به حول مبارزه علیه این خط رویزیونیستی در همه جوانب آن بود. در میان تمام احزاب ریم فقط حزب کمونیست انقلابی آمریکا و حزب ما بود که این وظیفه را بر دوش گرفتند و دیگران به جای همراهی در بهترین حالت راه میانه را در پیش گرفتند. این خود نشانه وضعیت اسفناک جنبش بین المللی کمونیستی است.

 

۴- ما در سال ۱۳۶۶ در سند «چهار گفتار فلسفی» که ریشه های فلسفی انحرافات راست اتحادیه کمونیست های ایران در فاصله سال ۵۸-۵۹ را کنکاش می کند، گفتیم: «كمونیست ها حتی اگر در حال پیش برد امر مبارزه نجات بخش ملی هستند، نمایندگان جامعه كمونیستی هستند كه در آینده به ثمر خواهد رسید. آنها امروز نمایندگان و پیشاهنگ پرولتاریای بین المللی در هر كشور هستند. در اینجا كاملا می توان كشش و جذبه احترام گذاردن به آنچه كه موجود است و مانور دادن در چارچوب آن را دید. ... در كشورهای تحت ستم بسیار آسان است كه كمونیست ها مانند دموكرات های انقلابی شوند. نه به این دلیل كه آن ها به كمونیسم فكر نمی كنند یا اینكه فكر می كنند انترناسیونالیسم پرولتری بد است بلكه مسئله در این است كه چگونگی كار سیاسی آن ها در میان توده در لفافه ای از مسئله قدرت سیاسی، انقلاب دمكراتیك نوین، استقلال ملی در مقابل امپریالیسم،... پیچیده شده است و در این میان اغلب فراموش می شود كه همه این ها برای چیست؟ ..

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در