Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 55  چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۱۳ نوامبر ۲۰۱۹       
جايگاه استراتژيك پرولتاريا و کمونيسم به عنوان علم رهايی جامعه

جايگاه استراتژيك پرولتاريا و کمونيسم به عنوان علم رهايی جامعه

 

كند و كاو در سنتز نوين (4)


پرسش و پاسخ با رفيق م . پرتو

 

پرسش: چرا می گوئيم پرولتاريا از جايگاه استراتژيك در نظام سرمايه داری برخوردار است؟ امثال تونی نِگری و مايكل هارت در كتاب امپراتوری با بحث در مورد تغييراتی که در اقتصاد و ساختار سرمايهداری صورت گرفته ميگويند پرولتاريا ديگر از جايگاه سابق برخوردار نيست و «کار غير مادي» (مانند كار برنامه ريزان كامپيوتری) اين نقش استراتژيك را به خود اختصاص داده است. 

پاسخ:  درست است بايد در مقابل اين نظرات يك بار ديگر ثابت كنيم كه چرا هنوز جايگاه طبقه پرولتاريا در جامعه است كه راز کارکرد شيوه توليد سرمايه داری را آشکار می کند و كار اين طبقه نقش اساسی در بازتوليد اين شيوه توليد و بطور کلی جامعه ايفا می كند. همه ميدانند كه برنامه كامپيوتری را  نمی توان خورد يا پوشيد. نميتوان جامعه را بر مبنای "تحليل سمبليک"Symbolic Analysis   بازتوليد کرد. برنامه کامپيوتری را کس ديگری در چيپ می گذارد. نگری با اتلاق واژه "توده انبوه" جايگاه استراتژيک پرولتاريا را محو ميکند و ميگويد هيچ طبقه بندی در جامعه نيست. روشن است كه با اتکا به برنامه ريزان نمی توان انقلاب کرد. البته همه ميتوانند در انقلاب شرکت کنند اما کدام طبقه است که می تواند شالوده آن باشد و چرا؟ توليد مادی توسط پرولتاريا و اجتماعی بودن آن مهم است. کارگران فکری متحدين پرولتاريا هستند. اينها برخی از مشخصههای پرولتاريا را دارند اما پرولتاريا آن بخش از بشريت است که منطق استراتژيک سرمايه داری در موقعيت آن متبلور شده و نشان می دهد كه سرمايه داری با کار بشر چه می کند. البته پرولتاريا تحت استثمار و ستم است اما جايگاه استراتژيک وی به دليل آن منطقی است كه در موقعيتش نهفته است و حمل ميکند. هيچ پرولتری حق مالکيت طلب نمی خواهد. مدل حق مالکيت متکی بر آن است که عده ای توليد می کنند و عده ای ديگر آن را تصاحب می کنند و مبادله يا خريد و فروش از درون اين توليد بيرون می آيد.

تونی نگری و مايكل هارت با  مفاهيم مختلف بازی می کنند تا جايگاه پرولتاريا را انکار کنند. مارکسيسم صرفا به دليل متكی بودنش بر منطق هگلی توليد نشد. مارکس و انگلس در جستجوی کشف منطق جامعه سرمايه داری بودند. موقعيت پرولتاريا واقعيت مادی اين منطق را به آنان نشان داد. پرولتاريا بازتاب تجربی آن چيزی بود که مارکس و انگلس جستجو می کردند. در غير اينصورت در چارچوب تمهيدات اخلاقی و ايده آليستی مانند ماهيت بشر و بازگشت به آن و غيره می ماندند. تونی نگری و مايكل هارت به نوعی دارند به آن تهميدات اخلاقی و ايده آليستی باز ميگردند. آنها دوست دارند کارگر روشنفکر باشد و ما بجای پرولتاريا برای انقلاب به روشنفكران (يعنی حاملين «كار غير مادي» ) تکيه کنيم. اما از اين طريق واقعيت جامعه طبقاتی و جايگاه پرولتاريا را تحريف می کنند. حتا اگر هم روزی همه چيز را روبات ها انجام دهند، بالاخره کسانی بايد باشند که روبات ها را ميسازند. اگر بشر بتواند روبات را تبديل به انسان کند يعنی با همان احساسات و قدرت تعقلي انسان آنوقت ما به جائی می رسيم که يک انسان جديد داريم!

پرسش: ما با درك عاميانهای از پرولتاريا در جنبش كمونيستی روبرو بوديم كه انقلابی بودن اين طبقه را با فقر و فلاكت و ندارياش توضيح می داد. البته اغلب كمونيستها تاكيد داشتند كه اين طبقه چيزی برای از دست دادن ندارد و برای همين طبقه ای تا به آخر انقلابی است؟ چه جوانبی از اين درك ها اشتباه بود؟

پاسخ: جايگاه استراتژيک پرولتاريا ربطی به اين ندارد که چه كسانی از همه گرسنه تر و رنجبرتر هستند. خيلی مواقع با اقشاری در جامعه روبرو می شويم كه از پرولتاريا فقيرتر و محرومترند و لزوما بخشی از اين طبقه محسوب نميشوند. بايد تاكيد كنم كه درك عمومی ما از پرولتاريا بخشا درست بود. مشكل اين جا بود كه ما  بر قوای محرکه جامعه چشم فرو بستيم. به اين معنا كه پرولتاريا را« ری ايفاي» * کرديم. بدان جسميت بخشيديم و مفهوم عام و كلی آن را به جوانب خاص و جزيی آن تقليل داديم. مثلا اكونوميستها معتقدند كه کارگر به صرف کارگر بودن از ايدئولوژی و انگيزه غريزی برخوردار است و اين برای انقلاب كردن كافی است؛ کافی است که مبارزه روزمره اش سازمان يابد. در نتيجه، لازم نيست كارگران از نزاع های ايدئولوژيک جامعه شناخت کسب کنند؛ کارکرد جامعه را بشناسد؛ در مورد محتوای تغيير و چگونگی تغيير جامعه بينديشد و طرح بريزند. لنين با نوشتن «چه بايد کرد؟» ميخواست ثابت كند كه از درون رابطه کارگر-کارفرما کارگران چيز زيادی نميآموزند و تمركز بر اين رابطه برای دادن آگاهی طبقاتی به کارگران کافی نيست. طبقه كارگر از درون اين رابطه نميتواند به  آگاهی طبقاتی انقلابی دست يابد. اين رابطه کمک نمی کند که واقعيت جامعه را و واقعيت خود را و ماموريت تاريخی خود را برای تغيير جامعه و جهان درک کند و بفهمد که اين ماموريت تاريخی چيست؛ چگونه بايد پيش برده شود؛ جامعه چه تحولاتی را نياز دارد؛ چرا در نهايت تفکر پرولتاريای آگاه با تفکر خرده بورژوازی منجمله روشنفکران آن متفاوت است؛ چرا خرده بورژوازی در چنين موقعيتی است؛ چرا اينطور فکر می کند و چرا دشمن ما نيست و در سوسياليسم چگونه بايد با آنها همزيستی کنيم و چگونه تغيير خواهند کرد؛ چرا دولت پرولتاريا بايد کيفيتا متفاوت از دولت های قبلی باشد؛ چه تحولاتی خواهيم داشت و نقش پرولتاريا به مثابه ستون فقرات اين تحولات انقلابی چيست و ...

اين سئوالات و جوابهايشان از درون رابطه كارگر- كارفرما بيرون نمی آيند. 

«چه بايد کرد؟» لنين نشان ميدهد که چگونه معنای پرولتاريا در دوره او نيز تحريف ميشد. «چه بايد کرد؟» توضيح ميدهد كه چرا بايد در ميان همه اقشار و طبقات ستمديده جامعه  فعاليت  کرد. چرا بايد پرولتاريا به رخدادهای جامعه و جهان توجه کند و چرائی آنها را بفهمد. در واقع پرسش اين است: قوه محرکه جامعه چيست و چگونه بايد آن را فهميد و تغيير داد. اين علم است. اين امر با غريزه درک نمی شود. تمام اينها برای مدت طولانی فراموش شده بود تا اينکه انقلاب فرهنگی در چين سوسياليستی سعی کرد دوباره آنها را از زير آوار بيرون کشد و تاکيد کند که در جامعهی سوسياليستی هنوز طبقات و مبارزه طبقاتی هست و آگاهی کمونيستی را بايد در راس همه امور قرار داد.

تجربهی انقلاب فرهنگی نشان داد كه بعد از انقلاب موقعيت پرولتاريا عوض می شود و امور تك خطی جلو نرفته و ايستا نيستند. پرولتاريا يک بار برای هميشه آگاه نمی شود. مسئله آنست که نه جامعه در سکون است و نه خود پرولتاريا. چطور يك طبقه ميتواند يکبار برای هميشه آگاه شود. برای مثال بعد از پيروزی انقلاب سوسياليستی و استقرار ديکتاتوری پرولتاريا رفتار فرزندان طبقه پرولتر عوض شد. دليلش چيست؟ جامعه چه قوای محرکهی ديگری دارد که بتواند جامعه را به جلو پرتاب کند؟ مانند مسئله زنان يا جوانان. 

جنبه انقلابی طبقه پرولتر در آن است كه تنها طبقهايست که خواهان از بين رفتن همه طبقات است. اما اين به معنای آن نيست که هر فرد پرولتر اين طور است. اما هر پرولتر در موقعيت درک اين موضوع قرار دارد. تجربه زندگی و شرايط مادی موجوديتش امکان اين درک را به او می دهد. يا در هر مقطع زمانی حداقل بخشی  از پرولتاريا می تواند چشمانش را باز کرده و بگويد که اين وضع بايد پايان پذيرد زيرا برای همه بشريت مضر و مانع است. پرولتاريا گرايش دارد که برای پايان دادن به اين وضعيت مبارزه کند. باز هم تاکيد ميکنم که داريم در مورد يک طبقه صحبت ميکنيم و نه افراد آن.

پرسش : اما اين نتيجه گيری ايدئولوژيک ما در مورد پتانسيل پرولتاريا است. بطور علمی چگونه بايد اين امر را اثبات کنيم؟

پاسخ : پرولتاريا مقاومت می کند و از موقعيت خود راضی نيست. آگاه نيست اما راضی نيست. ...

پرسش: اما همه ناراضی اند!

پاسخ : اينگونه نيست. برای مثال  فيزيکدان ها ناراضی نيستند. پرولتاريا در ته تقسيم کار اجتماعی قرار دارد. همه سرور او هستند. برای همين همه می خواهند از کارگر شدن فرار کنند. چرا کارگر می گويد می خواهم فرزندم دکتر شود؟ اين موقعيت فرودستی در ساختمان جامعه تعبيه شده است. روابط مالکيت متکی بر اين تقسيم کار است. سرمايه داری همه جوانب جامعه را به کالا بدل می کند و روابط کالايی را در تمام زمينه ها عموميت می بخشد. اين منطق جهانشمول شيوه توليد سرمايه داری و جامعه بورژوائی در موقعيت استراتژيک پرولتاريا تجسم می يابد که بطور کلکتيو بار اصلی بازتوليد اين جامعه و اين منطق  را بر دوش می کشد.

بنابراين تنها با  استفاده از اين نيروی کلکتيو است که می توان جامعه سرمايه داری را نابود کرد و جامعه نوينی با منطق ديگری برپا کرد. به اين معنا اين طبقه دارای موقعيت استراتژيک است.

همانطور که گفتم جامعه سرمايه داری دارای منطق و کارکردی است که در اين طبقه تجسم مييابد. اين يک چيز است و پرستش موقعيت پرولتاريا يا پرولترها را اتوماتيک آگاه قلمداد کردن يا طبقهای که اتوماتيک به آگاهی دست می يابد، يک چيز ديگر است.

کل سوخت و ساز جامعه و جايگاه پرولتاريا ربط دارد به ماترياليسم تاريخی. بر خلاف درک گرامشی جامعه بطور عمده بر پايه ايدئولوژی اداره نمی شود. طبق چنين درکهايی انگار ستم و استثمار وجود ندارد و صرفا هژمونی وجود دارد. و تنها با ضد هژمونی است که می توان با آن مقابله کرد. روشی که امروزه به نوعی توسط امثال باديو و ژيژک دنبال می شود. چرا گرايشاتی مانند گرامشی پيدا می شود؟ زيرا جنبش کمونيستی همه جا تقليل گرائی می کند، به آگاهی اهميت نمی دهد. اکونوميست است. زمانی که درک علمی از سوخت و ساز جامعه و درک درست از موقعيت استراتژيک پرولتاريا رخت بر بسته است، اين قبيل گرايشات  ميآيند وسط که آن را تصحيح کنند اما از زاويه ای خرده بورژوايی اينکار را انجام ميدهند. عجيب نيست که امروزه خيليها مواضع اکونوميستی را رها کرده و طرفدار گرامشی شدهاند. اين قبيل گرايشات  به يکديگر تبديل می شوند چون هيچ طرف درک علمی از سوخت و ساز جامعه و جايگاه پرولتاريا در آن ندارند.  

پرسش: چرا جنبش کمونيستی و جنبش کارگری دو جنبش متفاوت و جدا هستند؟

پاسخ: اين مسئله به همان نکته علم و ايدئولوژی برميگردد. علم، حقيقت ساختار جامعه و واقعيت آنرا و تضادهايش و  جايگاه هر طبقه و نقش آنها را باز ميکند. هر کسی که با اين جامعه تضاد دارد ميتواند اين حقايق علمی را ديده و با آن و با تلاش برای تغيير وضع سمت گيری کند. همين مسئله علم کمونيسم را از چيزی که فقط متعلق به پرولتارياست دور می کند. تئوريهای کمونيستی علمی هستند، ايدئولوژی نيستند. اينطور نيست که بايد کارگر باشی تا کمونيست شوی. اما از سوی ديگر بايد درک کنی که با رسيدن جامعه به اين جا (سرمايه داری) راه برای کمونيسم باز شده است. جامعه به اين مرحله رسيده است. مقدر نبود که به اينجا برسد اما رسيده است. قدرت تئوری، علمی بودن آن، مردم را برای حقيقت بسيج می کند. اين نقطه قوتش است.  بنابراين کمونيسم تا آنجا که علم است از حيطه تعلق به يک طبقه خاص به نام پرولتاريا دور می شود. مارکسيسم خوی طبقه کارگر نيست. بلکه علم تاريخ و جامعه است. اگر تعلق طبقاتی پيدا کند به سوی ايدئولوژی سوق پيدا ميکند و انواع ضعفها را به همراه می آورد: از زاويه درک و فهم، از زاويه بسيج، توجيه، راه گردهمائی مردم  برای به فرجام رساندن امر رهائی. برای همين است که ميگوئيم کمونيسم علم تغيير تاريخی جامعه است و نه علم پرولتاريا. اما تغيير واقعيت جامعه و رسيدنش به اينجائی که هستيم بدور تضاد پرولتاريا-بورژوازی ساختار يافته است. بنابراين رابطه اين علم با پرولتاريا رابطه لابی و "منافع من" نيست. حقيقت جامعه، حقيقت جامعه است. موضوع اين علم نجات پرولتاريا يا ارزش گذاری روی پرولتاريا بعنوان طبقه ای که شايسته آن است که در راس جامعه قرار گيرد، نيست. بلکه اين است که اين جامعه چگونه می تواند به جامعه ای ديگر، به جامعهای بدون طبقات تکامل يابد. با حرکت از اين واقعيت است که مارکسيسم متوجهِ جايگاه منحصر به فرد پرولتاريا ميشود و آن را بطور عينی تشخيص ميدهد. جنبش کمونيستی، جنبشی است برای گذار از عصر بورژوايی به عصر کمونيسم. از اين زاويه است که با اين پرسش روبرو می شويم که نيروهای محرک اين گذار کدامند. بر پايه اين واقعيت است که ديکتاتوری پرولتاريا برای طی کردن اين راه توجيه علمی مييابد. معضل اساسی جامعه سرمايه داری در تضاد ميان مالکيت خصوصی و توليد اجتماعی فشرده می شود. اگر پرولتاريا آگاهانه برای حل اين تضاد حرکت نکند، همان جامعه را دوباره بازتوليد می کند. انقلاب پرولتری، انتقام گيری و تلاش برای به قدرت رساندن طبقهای که محکوم بوده، نيست. بلکه حل اين تضاد است. و اين پروسهای است که نياز به آگاهی به چرائی، چگونگی و راه حل واقعی دارد.

پرسش : چرا در ابتدا جنبش کمونيستی با جنبش کارگری معنا می شد؟ دلايلش چه بود؟

پاسخ: دلايلش پيچيده است. اولا برای اينکه بخش بزرگی از جمعيت ناگهان تبديل به نيروی کار شد؛ بخش بزرگی از مردم خلع يد شده و تبديل به پرولتاريا شدند. اين جابجائی آنها را بشدت شورشگر کرد. انقلاب بورژوائی به کارگران اتکا کرد اما به آنان خيانت کرد. روشنفکران راديکال بورژوا مانند مارکس در ابتدا خواهان انقلاب بورزوائی در آلمان بودند. اما ديدند شدنی نيست. زمانی که راديکالتر شدند مشاهده کردند که نيروی ديگری است که در واقع ضربان جامعه بوده و علاوه بر آن نمايندهی تضاد اساسی جامعه است. نيرويی به نام پرولتاريا. اين موقعيت گرايشی را پديد آورد که بيش از اندازه جنبش کمونيستی را با جنبش کارگری يکی کند و در نتيجه علم را به ايدئولوژی بدل کند. کم کم علم انقلاب اجتماعی تبديل شد به علم پرولتاريا و گفته شد اين علم پرولتارياست زيرا به نفع پرولتارياست! فراموش شد که از ابتدا موضوع "منافع پرولتاريا" نبود بلکه تغيير انقلابی جامعه بود و منافع پرولتاريا محصول جانبی آن است. بنابراين، رهائی کلی بشر مستلزم آن است که مارکسيسم تبديل به ايدئولوژی طبقه کارگر نشده بلکه علم رهائی جامعه باقی بماند.

پرسش: اما واقعيت اين است که  جنبش کمونيستی – بويژه در قرن بيستم - کم کم از جنبش کارگری جدا شد، به نوعی در انقلاب چين کاملا از آن جدا شد. بسياری آنرا دوری از کارگران و نزديک شدن به دهقانان می دانند.  آيا اين درک صحيحی است؟

پاسخ: نه. در انقلاب چين ساختار جهانی سرمايه و امپرياليسم و خلاصه جوانب ديگر و جديدی از کارکرد سرمايه داری آشکارتر شد. ستم گری ملی در سطح جهانی و فلاکت دهقانان موتور تبديل سرمايه داری به امپرياليسم بود. انقلاب چين در واقع ثابت کرد که حتا در چين که دهقانان خيلی بيشتر بودند و شمار پرولتاريا کم بود، راه حل کماکان انقلاب پرولتری است. اين امر توسط جايگاه استراتژيک پرولتاريا در جهان و در چين مشخص ميشد.  پرولتاريا رهبری انقلاب را فراهم کرد و بر دهقانان بعنوان نيروی ضربت انقلاب خود تکيه کرد. اين راه در واقع بخشی از بشريت را رها کرد. انقلاب 1949 در چين اثبات آن بود. اغلب رويزيونيستها و ترتسکتيستها ميگويند در چين پرولتاريا نبود که انقلاب پرولتری کند. اولا، پرولتاريا بود و انقلاب را رهبری کرد. ثانيا، درک نميکنند که جهان سرمايه داری به حول تضاد اساسی عصر سامان يافته است.

در انقلاب فرهنگی چين نيز که اولين «انقلاب در انقلاب» سوسياليستی بود؛ اتکای انقلاب فقط روی پرولتاريا نبود. جوانان، دانشجويان و زنان نقش بسيار مهمی در آن بازی کردند. بنابراين جنبش کمونيستی فقط متعلق به پرولتاريا نيست. اسلحه بزرگ انقلاب پرولتری است.

پرسش: باب آواکيان می گويد موقعيت پرولتاريا پس از کسب قدرت عوض می شود. اين به معنای آن است که موقعيت اين طبقه غامضتر يا کمتر انقلابی ميشود؟

پاسخ: اول از همه اينکه گذر از بی قدرتی به قدرت سياسی يک تغيير بزرگ است. طبقه کارگر  اداره کننده جامعه ميشود. سوال اينجاست که اينکار را چطور انجام خواهد داد؟ چگونه آن را در خدمت به جهانی شدن راه حلِ انقلاب اداره خواهد کرد؟ ماهيت مسئله مشکلی جهانی است؛ انباشت جهانی سرمايه است. قبل از کسب قدرت موضوع اين است که چطور قدرت را کسب کند و پس از آن موضوع اين است که اين قدرت را چگونه برای پيشبرد اين تحول جهاني- تاريخی (يعنی انقلاب جهانی و رسيدن به کمونيسم در سطح جهان) بکار گيرد. در اين شرايط بار ديگر اين سوال طرح می شود که پرولتاريا کيست؟ پرولتاريا نماينده وضعيت ناگوار بشر است.

پرولتاريا هميشه دارای موجوديت سيال است. در واقع منطقه ای از جامعه است که توسط شبکه ها و روابط بسيار تعريف و مشخص می شود. عده ای از آن بيرون ميروند عده ای ديگر واردش ميشوند. پرولتاريای مليتهای مختلف؛ اريستوکراسی کارگري؛ پرولتاريای در قدرت و بيرون قدرت. تبديل مداوم اقشار ديگر به پرولتاريا؛ شکل گيری يک نيمه پرولتاريای عظيم؛ يا پرولتريزه شدن زنان. يعنی نميتوان به پرولتاريا اينگونه نگاه کرد که يک بلوک يک دست است و نقشاش از قبل تعيين شده است. پرولتاريای يک کشور در عرض ده سال می تواند از يک نيروی شورشگر تبديل به يک نيروی درهم شکستهی سر به زير شود. پرولتاريای ملل تحت ستم از نيروی پراکنده ميتوانند تبديل به نيروی تازه نفس شورشگر شوند. اين سياليت در همه کشورها  در پرولتاريا هست. برای مثال بعد از جنگ دوم يک باره دهقانان سياه به پرولتاريای آمريکا تبديل شدند.

همه اينها را بايد بررسی و درک کرد. در غير اينصورت دچار انتظارات بيهوده و ذهنيت دگماتيک ميشويم. اگر خوانش ما از جامعه ديناميک نباشد، يعنی مدام به تحرک و تغيير جامعه نگاه نکنيم آنوقت نخواهيم توانست عناصر انقلابی جامعه را برانگيزانيم. اين کارها نياز به ماترياليسم تاريخی در سطحی بالاتر دارد.

متاسفانه اغلب کمونيستها اينگونه فکر نمی کنند. مفهوم سازيهای غلط در اين زمينهها دارند. مانند درک «اجتناب ناپذيري» -- «فقط بايد صبور بود زيرا بحران می شود؛ کارگران اعتصاب می کنند و بالاخره بطور اجتناب ناپذير به کمونيسم ميرسيم و غيره». کمونيستها کمتر به مثابه کمونيست و پيشاهنگ کمونيست عمل ميکنند. به اين ترتيب موجوديت جنبش کمونيستی را تضعيف ميکنند. به جای ماترياليسم تاريخی به جامعه شناسی وبری دست مياندازند. زيرا مفاهيم جنبش کمونيستی در مورد طبقات و غيره تبديل به فرمول و مفاهيم غير علمی و منحط شده اند. 

پرسش: دوباره برگرديم به مسئله ايدئولوژی. چرا ما علم خود را مارکسيسم-لنينيسم-مائوئيسم نام گذاری کرديم. آيا اين نام گذاری علمی است؟ آيا نادرست بود و ربط داشت به اينکه مارکسيسم را نه علم رهائی بشريت از جامعه طبقاتی بلکه ايدئولوژی پرولتاريا می ديديم؟ يک استدلال هم اين است که پس از م. ل. م ديگر نميتوان چيز ديگری اضافه کرد چون ليست طولانی می شود!

پاسخ: بگذار اول يک مثال بزنم: قبلا گفته ميشد تئوری داروين. الان گفته می شود تئوری تکامل يا بيولوژی تکاملی که شامل داروين و ديگران است. اما در سياست مسئله نام گذاری حساس تر است. زيرا جهان بينيهای طبقاتی مختلف در کشمکش برای تحميل شيوه تفکرشان، تعصباتشان را وارد فرمولبنديهای تئوريک و مشاهدات و نظريه پردازيهايشان می کنند. مثلا در زمان لنين، افرادی مثل برنشتاين و انترناسيونال دوم مارکسيسم را کاملا وارونه کردند. لنين بايد در مقابل آنها از مارکسيسم دفاع کرده و آن را بسط ميداد. اين بسط و شرح لنين تبديل به يک کد ميشود --  برای اشاره به آن شرح و بسط لنين و گفتن اينکه اينها علمی است و نه نظريهی ديگران. اساس دعوا اين استکه اين شرح و بسط علمی است و ديگران خير. اما در اين دعوا يک عنصر ايدئولوژيک هست: بايد به اين رشته فرمولها وفادار بود وگرنه گمراه می شويم! به اين ترتيب علم تبديل می شود به يک علامت اختصاری. اين قابل درک است اما معنای خودش را بوجود می آورد. تبديل به خطابه و گزيده و کلکسيون راه حل ها ميشود. اين درک را القا نمی کند که با اين راه حلها می توان به درسهای بزرگتری رسيد؛ بلکه اين درک را القا می کند که با اضافه شدن اين راه حلها وضعمان امن و امان است و می توان بدون دغدغه خاطر جلو رفت. اينگونه است که علم تبديل به ايدئولوژی ميشود. دوباره بايد مبارزه کرد که از درون حصار ايدئولوژی در آمده و دوباره به سطح علم رسانده شود. اين پروسه خاطر نشان ميکند که بايد رويکردی علمی اتخاذ کرد. به جای علامت اختصاری رديف کردن بايد خود را منضبط کرد، متد علمی داشت، اپيستمولوژی علمی و رفتار علمی داشت و اين منظومه حقايق را بايد به صورت حقايقی منسجم اما ناکامل در دست گرفت و مرتبا آن را کاملتر کرد و با کشف حقايق جديدتر آن را کاملتر و دقيقتر و بسط يافته و از نو ترکيب بندی کرد.

به نظر من درست نيست که بگوئيم که از اول نيز نبايد می گفتيم مارکسيسم. يا م. ل. م. اين راهی بود برای گفتن و تاکيد اينکه اين تکاملات ارزشمندند و بدون آن ره به جائی نخواهيم برد. هر تئوری علمی می تواند تبديل به يک دگم و باور و بطور خلاصه ايدئولوژی شود و ما بايد همواره با آن مقابله کنيم. در مبارزهی طبقاتی مقولههائی مانند فداکاری و فاداری و اين علائم اختصاری گرايش به آن پيدا ميکنند که جای آن محتوائی را که اينها علائم اختصارياش هستند بگيرند. به اين ترتيب ما متد و رويکرد علمی را که اساسی هستند از دست ميدهيم. مشکل در آن نيست که علم ما دارای اسمهای زيادی است و ديگر نميتوان اسم ديگری به آن اضافه کرد. اين نوع استدلال مسئله را در فرم باقی ميگذارد و يا به فرم تقليل ميدهد و حق مطلب را به جا نميآورد. استدلال واقعی آن استکه گرايش به آن پيدا ميکند به اينکه تبديل به علامت اختصاری شود و فکر انتقادی علم را  تبديل به کلکسيونی از فرمولها و راه حلها کند و علم را تبديل به راه حل مهندسی کند. موضوع اين است.

--------------

 ٭ری ايفيکاسيون: معنی تحتالفظی آن تبديل يك پروسه به يك «شي» است. زمانی كه آنرا در مورد پرولتاريا به كار ميبريم و ميگوييم ری ايفاكاسيون پرولتاريا، اشاره به نظريه ای در جنبش كمونيستی بين المللی است كه منافع اساسی پرولتاريا به مثابه يك طبقه و احساسات، نظرات و برنامه هايی كه منطبق بر آن منافع اساسی تاريخي- جهانی است را با موضع، احساسات، نظرات و برنامه هايی كه در هر مقطع معين در ميان اين يا آن بخش از پرولتاريا طرفدار و حامی پيدا می كند را يکی فرض ميکند.

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در