Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 54  چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۱۳ نوامبر ۲۰۱۹       
بيانيه اول ماه مه 1390: از ايران به هم رزمان انقلابی در خاورميانه و آفريقای شمالی

بيانيه اول ماه مه 1390: از ايران به هم رزمان انقلابی در خاورميانه و آفريقای شمالی

 


مردم تونس و مصر و سوريه و فلسطين ... مردم ما نيز هستند! مرتجعين و امپرياليستها ميان ما مرزهای جغرافيائی کشيده اند اما ستم و استثمار مشترک قلبهايمان را بهم پيوند زده است.

زمانی که هيچ بودهگان تاريخ – بردهگان، دهقانان، کارگران و زنان و ديگر ستمديدهگان - کمر راست کرده و نگاه خود را از زمين به سوی افق رهائی ميچرخانند، فصل نوينی از تاريخ شروع ميشود. فصلی که در آن، اينان نه قربانيان بی صدا و بی تصوير بلکه بازيگران اصلی اند.

زمانی که همه چيز اين نظام ابدی می نمود و هيچ چشم اندازی برای اينکه دنيای ديگری نيز ممکن است نبود، مبارزات مردم تونس و مصر  فصل نوينی از تاريخ را گشود و لبخند بر لب ستمديدگان و استثمار شوندگان جهان نشاند. خيزشهای اين مردم، ضربهی کوبندهای بر فضای تاريک نا اميدی و هيبت ِ به ظاهر «جاودانه» وضع موجود ستم گر و خفقان آورِ اين کشورها و جهان نواخت. هنگامی که زمزمه های اعتراض ديروز، به طغيان های خشماگين بَدَل و دارودسته های فاسدِ حاکم خوار وذليل شدند  دوران هيجان انگيزی در روند تحولات خاورميانه آغاز شد. هنگامی که اين مردم سرشار از حس قدرت برای در دست گرفتن سرنوشت خود شدند، به ستمديدگان سراسر جهان قدرت و اميد دادند زيرا لحظاتی را آفريدند که تحقق روياهای به ظاهر دست نيافتنی را واقعی تر کرد.

محمد بو عزيز کبريت را نه بر خود که بر انبار باروت کشيد که امواج انفجارش در مقياسهای متفاوت به بحرين، يمن، اردن و سوريه و ... نيز رسيد. رژيم های دست نشانده‏ی امپرياليسم در جهان عرب را غرق در بحران مشروعيت کرد و ميليون ها تن از ستم‏ديده‏ترين و استثمار شده‏ترين اقشار جهان را وارد زندگی سياسی کرده و راه فوران انرژي عظيم آنان را باز کرد.

هيچ جريان اجتماعی و سياسی به اندازه ی کمونيست ها از گشايش اين فصل نوين استقبال نکرده و جانی تازه نگرفته اند. در مقابل، دولت های مرتجع منطقه و قدرت های امپرياليستی اروپائی و آمريکائی که اين منطقه را شاه کليد حکومت جهانی خود می دانند، از اين آتشفشان های مردمی بر خود لرزيده اند و با تمام قوا تلاش می کنند تا آن را مهار کنند.

خيزش های مردم تونس و مصر صدها هزار پير و جوان ايرانی را نيز بشدت الهام بخشيد و حس دوستی و هم سرنوشتی را ميان مردم ايران و اين کشورها دامن زد و به همهگان يادآوری کرد که «انقلاب» آن نيست که سران منفور و آيت اللههای کثيف جمهوری اسلامی ادعا می کنند. اين مبارزات ضربه مهمی به افکار پوسيده و شوونيستی ضدِ عرب که هم در رژيم شاه توليد می شد و هم در جمهوری اسلامی، زد. شعار «الشعب يريد اسقاط النظام» که در خيابانهای تونس و مصر طنين افکند به جوانان مبارز و شجاعِ خيابانهای تهران يادآوری کرد که بايد از افق ارتجاعی رهبران «جنبش سبز» مبنی بر «اصلاح نظام» و «احيای خميني- ايسم» بطور قطع گسست کنند. تظاهرات راديکال مردم در 25 بهمن 1389 در تهران و ساير نقاط ايران - با شعار «اول بن علی، بعد مبارک، حالا نوبت سيد علی» -  بدون شک تحت تاثير خيزشهای مصر و تونس و خوشامدگوئی بدان بود.

در چنين گره گاه های الهام بخشی است که توده های مردم ياد می گيرند که ما ستمديده گان – چه ايرانی، عرب، لاتين، آفريقايی، آسيايی و اروپائی – همه از يک نژادهستيم و دشمنانمان نيز از يک نژادند. ما کمونيستهای انقلابی ايران به مردم شجاع تونس و مصر و سوريه و هر کجای ديگر که کمر راست کرده اند تا ستم و استثمار را دفن کنند درود می فرستيم، از بی باکی آنان بخود ميباليم و قدر دستاوردهای تاکنونی اين جنبشها را ميدانيم.

مبارزه برای تحقق يک انقلاب واقعی، تازه آغاز شده است. بن علی و مبارک صرفا فرماندهان يک رژيم بودند؛ رژيم آن ها صرفا گردانندهی يک دولت؛ و دولت آنها نگهبان يک نظام اقتصادی و اجتماعی استثمار و ستم.  مردم برای واژگون کردن نظم کهن به پا خواسته اند و پيروزيهائی کسب کرده اند. اما هنوز کار تمام نشده و نظام کهن پابرجاست. هم فرصتهای عظيمی برای ساختن جهانی ديگر بدست آمده و هم خطرات بزرگی خيزشهای نو رسيدهی مردم را تهديد می کنند.

سوال اين است که ادامهی راه چيست و چگونه طی خواهد شد؟ بدون ترديد، تقدير آن نيست که شکست تلخ انقلاب ايران تکرار شود. درس های آن انقلاب شکست خورده می تواند برای مبارزين کشورهای خاورميانه و شمال آفريقا ارزشمند باشد.  با شکست تلخ انقلاب ايران يکی از فرصت های نادر برای تغيير انقلابی ايران و تغيير راديکال چهرهی خاورميانه از کف رفت. عزم را جزم کنيم و با اتحاد انترناسيوناليستی نگذاريم که آن تجربه تلخ در اشکالی ديگر تکرار شود. باشد که مردم جهان سرافرازانه پيروزی يک انقلاب اصيل را در اين منطقه جشن بگيرند.

 

شکست انقلاب ايران

 

در سال 1357 در ايران ميليون ها کارگر و دهقان و دانشجو و خلق های تحت ستم به پا خاستند و رژيم شاه را که حاصل يک  کودتای آمريکائی در 28 مرداد سال1332 (1953ميلادی)عليه دولت دکتر مصدق بود، سرنگون کردند. اين واقعه جهانيان را حيرت زده کرد زيرا سالِ پيش از آن، کارتر رئيس جمهور وقت آمريکا ايران را «جزيره ثبات و آرامش خاورميانه»  خوانده بود. در نتيجهی سرنگونی رژيم شاه سلطه امپرياليسم آمريکا بر خاورميانه شکاف بزرگی برداشت. جريانهای سياسی گوناگون با برنامه های سياسی و اجتماعی گوناگون در صحنهی جامعه فعال شدند تا آيندهی مردم ايران را در دست بگيرند.

دراين ميان نيروهای بنيادگرای اسلامی نيز که خود از همکاران کودتای سيا و شاه در کودتای 28 مرداد بودند فعال شدند. قدرتهای امپرياليستی برای ممانعت از سرنگونی کاملِ دولت طبقاتی وابسته به امپرياليسم و ريشهکن شدن نظامِ سرمايه داری در ايران، ديوانه وار به حرکت درآمدند. و در اين راه دست اتحاد را به نيروهای بنيادگرای اسلامی دادند و راه را برای قدرت گيری خمينی و شرکايش باز کردند تا به کمک آنان ابتدا انقلاب را تبديل به ضد انقلاب کنند.

طبق دستور آمريکا ارتش ِ شاه به خمينی اعلام وفاداری کرد. تودههای مردم در نهايتِ سادگی و توَهُم تانکهای ارتشی و سربازان را گُل باران کردند. هنگامی که شعار «آزادي-استقلال» تبديل به «آزادي- استقلال- جمهوری اسلامی» شد بازهم ابعاد فاجعهی در شُرُفِ تکوين درک نشد. پس از خروج شاه، خمينی و دارودستهی بنيادگرايان اسلامی با کمک احزاب بورژوائی، استبداد کهن را در شکلِ دينی بازسازی کردند و اکثريت مردم نيز رﺃی «آری» را به صندوق ها انداختند و به استبدادِ دينی مشروعيت قانونی دادند. علاوه بر ارتش، نيروی نظامی جديدی به نام سپاه پاسداران شکل گرفت. دستگاه امنيتی با کمک کادرهای امنيتی شاه بازسازی شد. به جای قانون اساسی رژيم شاه يک قانون اساسی دينی تصويب شده که صدها بار ارتجاعی تر از قانون اساسی پيشين بود - هر چند در نظام شاه يا خمينی اصولا قانون معنی ندارد.

حمله خمينی به حقوق زنان و فرمان حجاب اجبارياش که چند هفته پس از جلوس وی بر تختِ سلطنتِ اسلامی صادر شد اولين ضربه را به توهمات مردم زد. حداقل برای زنانِ شورش گر کشور روشن شد آنچه حکومت می کند نه انقلاب بلکه ضد انقلابی تبهکار است. به دستور خمينی جنبش خلقِ عرب در خوزستان به خون کشيده شد و ارتش و سپاه پاسداران به دهقانانی که برای کسب زمين و مردمی که برای برابری ملی در نقاطی مانند ترکمن صحرا و کردستان بلند شده بودند حمله کردند. لشگريان حزب اللهی و امنيتی ها به  شوراهای کارگری، اتحاديه های دهقانی، سازمان های دانشجوئی، شوراهای کارکنان بيمارستان ها و شوراهای آموزگاران و استادان در مدارس و دانشگاه ها و ... هجوم بردند. اکثر اين ارگان های قدرت توده ای در جريان بسيج و سازماندهی برای سرنگونی رژيم شاه شکل گرفته بودند و بسياری از آن ها تحت رهبری کمونيست هائی بودند که از مخفی گاه و تبعيد در آمده و مبارزات انقلابی و قدرت گيری توده های دانشجو و کارگر و دهقان و کارکنان جامعه را سازماندهی می کردند. کشمکش انقلاب و ضد انقلاب با شدت آغاز شد.

اين کشمکش در چارچوب وقايع بزرگتری که صحنهی جهانی را رقم می زد در جريان بود. وقتی مردم ايران برای سرنگونی سلطنت و اربابان آمريکائياش برخاستند پيشاپيش ضد -انقلاب در حال مسدود کردن کامل فضاهای انقلابی در جهان بود. جنبشهای اجتماعی در غرب افت کرده بودند؛ جنبش های ضد استعماری و مليگرای دههی 1950 و 1960 در آسيا و آفريقا که زير رهبری جريانات مليگرای بورژوا به پيروزی رسيده بودند، در ايجادِ جوامعی «بهتر»، سخت شکست خورده بودند. در اکثر اين جنبش ها، نيروهای کمونيست در حاشيه بودند. در بسياری مواقع در جبهه های بورژوائی حل شدند يا اينکه بدست نيروهای اسلامی و ملی گرا و يا خود امپرياليست ها قتل عام شدند (کشتار صدها هزار کمونيست در کشور اندونزی در دهه ی 1960 توسط ارتش اندونزی و سازمان سيا يکی از اين فجايع بود).

 عامل جهانی ديگری که وضعيت را برای کمونيست های انقلابی بسيار نامساعد کرد مرگ مائوتسه دون در سال 1976 و احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی بود. اين واقعه بدترين شکست برای انقلاب جهانی بود. اين کشور بزرگ و پُر جمعيت از پايگاه انقلاب پرولتری جهانی تبديل به پايگاه نظام سرمايه داری جهانی شد؛ از جامعه‏ای که در جاده‏ی سوسياليسم پيشروی می کرد تبديل به کشوری شد که سرمايه داری در آن احيا گشت. اين دگرگونی تاثيرات منفی عميقی بر جای گذاشت. در ميان ستم‏ديده‏گان جهان اين احساس که انقلاب سوسياليستی تنها راهِ رهائی از فلاکت است تضعيف شد. کارزارهای «کمونيسم مُرد!» نيز در سطح بين المللی شروع شد. افزون بر اينها، رقابت ميان دو بلوک امپرياليستی غرب به رهبری آمريکا و بلوک امپرياليستی شرق به رهبری شوروی (که از سوسياليسم فقط نقابی داشت و در واقع يک نظام سرمايه داری دولتی امپرياليستی بود) نيز صحنه را پيچيده تر می کرد.

علاوه بر اين شرايط نامساعد، نيروهای کمونيست ايران نيز نقشی منفی بازی کردند. کمونيستها برنامه‏ی سراسری واحدی برای سرنگونی دولت و نابودی دولت کهن و استقرار يک دولت نوين با برنامه‏ی انقلاب اجتماعی را به ميدان نياوردند. اکثر کمونيست ها اميد خود را به رشد خودبخودی جنبش های کارگری و تبديل آن به يک انقلاب سوسياليستی بسته بودند. حال آنکه انقلاب امری خودبخودی نيست. و اگر به فرآيند خودبخودی اوضاع واگذار شود حتما نيروهای سازمان يافته‏ی طبقات ارتجاعی رهبری توده ها را گرفته و برنامه‏ی سياسی و اجتماعی خود را تحميل می کنند. کمونيست ها به خصلت تئوکراتيک حکومت جديد اهميت ندادند و حتا شورش زنان عليه آن را ناديده گرفتند. استقرار دولت تئوکراتيک بطور عينی وظيفه ی کمونيستی  نبرد در عرصه ی ايدئولوژيک و نقد دين را برجسته کرده بود اما کمونيست های ايران عمدتا بر اين وظيفه پشت کردند و شاه کليد بيرون کشيدن مردم از زير نفوذ ايدئولوژيک جمهوری اسلامی را تاکيد بر «مسائل اقتصادی» می دانستند و اميد داشتند که با «بدتر شدن وضعيت اقتصادی» کارگران اعتصاب و بعد قيام کنند. نتيجه‏ی چنين نگرشی يک خط اکونوميستی ناب بود که توجه کارگران را مصروفِ مسائلِ «فوری» خود کارگران می کرد در حاليکه با استقرار جمهوری اسلامی، مهمترين حقِ طبقه کارگر لگد مال شده بود. زيرا انقلابی که امکان کسب قدرت سياسی برای طبقه کارگر و بنای يک جامعه ی نوين بر مبنای محو ستم و استثمار را فراهم کرده بود دزديده شده بود و طبقه کارگر از اين امکان تاريخی محروم شده بود.

 اين عاجل ترين مُعضلِ طبقه کارگر و ديگر نيروهای تحت ستم و استثمار جامعه بود اما نيروهای کمونيستی عاجز از بيان و بازتاب اين ضرورت بودند. علاوه بر اينها، انحراف بزرگی در مورد ضديت جمهوری اسلامی با امپرياليسم آمريکا بروز کرد. خط راستی در اين جنبش سربلند کرد که مبارزه عليه امپرياليسم و عليه نيروهای اسلامی حاکم را از هم جدا می کرد. در حالي‏که قدرت های امپرياليستی و طبقات ارتجاعی «بومی» جوانب مختلف يک نظام واحد طبقاتی و جهاني‏اند و تضاد ميان بنيادگرائی اسلامی و امپرياليسم که صحنه‏ی سياسی جامعه ايران و خاورميانه را رقم زده است، خصلتی ارتجاعی داشته و در واقع هر دو سوی اين تضاد، نمايندگان نظام های اجتماعی پوسيده و ارتجاعياند که بايد سرنگون شوند.

اين عوامل عينی و ذهنی دست بدست هم دادند و نيروهای بنيادگرای اسلامی را در ايران به قدرت رساندند. بحران انقلابی که جامعه را در بر گرفته بود به طور منفی حل شد و سه دهه فاجعه برای طبقه کارگر و مردم ايران فراهم کرد و تاثيرات منفی عظيمی بر روند انقلاب در کل خاوميانه و جهان گذاشت و فضای ضد انقلابی را در جهان تقويت کرد. کمونيست های انقلابی ايران با وجود پراکندگی و بحران سياسی و ايدئولوژيک، با شجاعت و فداکاری برای ممانعت از سِقط انقلاب و تبديل آن به ضد انقلاب جنگيدند. کشمکش انقلاب و ضد انقلاب در کارخانه ها، دانشگاه ها و روستاها و شوراهای مدارس و بيمارستان ها و ميدان های جنگ انقلابی جريان يافت. در نهايت جمهوری اسلامی توانست خود را تحکيم کند.

تثبيت نظام تئوکراتيک در ايران در واقع اپيسودی از وضعيت کلی جهان و سلطه‏ی يکجانبه و انحصاری ضد انقلاب بود.

خيزش های توده ای در تونس و مصر موج جديد و اميد بخشی را در جهان به راه انداخته است. مبارزه در اين کشورها می تواند به سطوح بالاتر جهش کرده و به روياروئی جدی تری ميان مردم انقلابی از يکسو، و کليت دولتهای حاکم (که دولت طبقات استثمارگر بومی و وابسته به نظام سرمايه داری جهانی است و دارای ستون فقراتی از نيروهای نظم و قانون مانند ارتش است) بينجامد.

وظايف کمونيستهای اين کشورها و بطور کلی خاورميانه و جهان در قِبالِ اين فصل نوين از مبارزه طبقاتی چيست؟ آيا فرآيند اين مبارزه طبقاتی قادر خواهد شد امواج ضد انقلابی و ضد کمونيستی چهار دههی گذشته را خنثی کند و انقلاب را بر تارک خيزشهای مردم خاورميانه و شمال آفريقا و سراسر جهان قرار دهد و راه را برای آگاهی مردم نسبت به کمونيسم و انقلابهای کمونيستی به مثابه تنها راه رهائی از نکبت و فلاکت نظامهای ارتجاعی در کشورهای خاورميانه و نظام سرمايه داری جهانی باز کند؟

 

بار ديگر انقلاب را بر تارک جنبش ها قرار دهيم

 

تجربه‏ی ايران و امروز تجربه تونس و مصر نشان می دهد که انقلاب، صحنه زورآزمايی  و چالش طبقات مختلف است. می بينيم که در تونس و مصر و ...  از يک طرف قدرتمندان داخلی و بين المللی تلاش می کنند با دادن امتيازات حقير به مردم و يا حداکثر از طريق عوض کردن نگهبانان نظام، کليت ساختارهای دولتی حاکم در اين کشورها را حفظ کنند. از طرف ديگر، پتانسيل عظيمی برای وارد آوردن ضربات بيشتر به نظام کهن و درهم شکستن آن در جريان يک انقلاب واقعی موجود است. بدون شک پيروزی شق دوم چهرهی اين منطقه و جهان را به نفع مردم اين منطقه و جهان عوض خواهد کرد. اما شرط تحقق اين شق دوم آن است که توده های مردم در شمار ميليونی به ماهيت يک انقلاب واقعی پی برند و بدانند که چه جامعه ای با چه مشخصاتی می خواهند و با رهبری کدام طبقه.

بدون اينکه ميليون ها اين چنين آگاه شده و برای تحقق آن متشکل شوند، دشمنان ميتوانند هر چيزی را به نام انقلاب به مردم حقنه کنند. همانطور که در مورد انقلاب 1357 ايران ديديم. همان چيز ماند و بدتر شد. اگر يک جنبش کمونيستی انقلابی نباشد که «چه می خواهيم» را از ديدگاه طبقه کارگر و ديگر اقشار تحت ستم و استثمار جامعه پيش بگذارد و مردم را در جنگ برای آن رهبری کند، آنگاه طبقات ارتجاعی و نمايندگان سياسی آنان به مردم حقنه خواهند کرد که «چه بايد بخواهند»؟

 درهم شکستن کليت ساختارهای سياسی حاکم توسط مردمی آگاه و انقلابی و شکل گيری يک دولت طبقاتی جديد که بخواهد و بتواند از سرمايه داران و ملاکان بزرگ و امپرياليست ها خلع قدرت و مالکيت کرده و تمايزات طبقاتی را از ميان برداشته و روابط اجتماعی ستمگرانه را سرنگون کند؛ فرآيندی است سخت و خونين که بدون داشتن حزبی انقلابی (حزب کمونيست) و ارتشی که متعلق به مردم و از خود آنان باشد ممکن نيست. اما اين فرآيند چگونه آغاز خواهد شد؟ آيا از دل اين جنبش عظيم يک جنبش کمونيستی نوين که يک انقلاب واقعی را در راس برنامه ی خود قرار دهد، متولد خواهد شد؟ اين ها سوالات عاجلی است که جواب آن بايد از ميان مبارزين اين کشورها بيرون آيد و می تواند بيرون آيد.

 

مانورهای نيروهای سياسی و اجتماعی مختلف برای تعيين فرجام اين مبارزه

 

وقتی امپرياليست ها اطمينان حاصل کردند نجات نوکرانشان بن علی و مبارک ممکن نيست يک باره طرفدار «مردم» تونس و مصر شدند تا بتوانند بحران سياسی را در اين دو کشور کنترل کنند و خودشان فرآيند «گذار» به يک رژيم جديد را فرماندهی کنند. اوباما از سقوط مبارک ابراز شادمانی کرد. سارکوزی اعلام کرد که «هميشه» در کنار مردم عرب و در مقابل رژيم های مرتجع اين کشورها خواهد ايستاد. بيشرمی و دروغ‏بافی های اينان حد و حصری ندارد. اکنون  تحت لوای «دخالت انسان دوستانه» دست به تجاوز به ليبی زده اند و در حال دست‏چين کردن دولتِ پس از قذافی از ميان ژنرال ها و وزرای بدنام وی که کشتی شکسته‏ی قذافی را با عجله ترک کرده اند هستند. نيروهای مرتجع اين کشورها و امپرياليست در کارند تا نقش مردم را به حداقل برسانند و مانع رشد آگاهی و جنبش مردم برای تغيير بنيادين جامعه شوند.

در تونس پس مانده های بن علی تلاش می کنند سنگرهای خود را حفظ کنند. در مصر، ارتش که ستون فقرات رژيم مبارک بود اکنون سعی می کند بدون مبارک، نظام مبارک را حفظ کند. در سی سال گذشته، اين ارتش سه پروسه را رهبری کرده است: يکم، حفاظت از اسرائيل؛ دوم، سرکوب مردم. سوم، باز کردن دروازه‏های مصر به روی نئوليبراليسم افسارگسيخته اقتصادی که موجب رشد بيسابقه‏ی فقر و بيکاری و از سوی ديگر انباشته شدن ثروت‏های افسانه‏ای در دست طبقاتِ سرمايه دارِ وابسته به دولت شده است.

نيروهای اجتماعی ارتجاعی ديگر مانند اخوان المسلمين نيز تلاش می کنند بر موج جنبش مردمی سوار شده و به تعامل جديدی با جناح های مسلط طبقات حاکمه برسند. هر چند قدرت و نفوذ اينان به اندازهی قدرت و نفوذ بنيادگرايان اسلامی ايران در سال 1357 نيست؛ اما، در زد و بند با امپرياليستها و اسرائيل که بی تابانه به دنبال استقرار «ثبات» در مصر و ممانعت از سرايت حريق به ديگر کشورهای خاورميانه اند؛ اين مرتجعين پوسيده مانند اسلاميهای  ايران می توانند از گورستان تاريخ بيرون بجهند و بر مردم حاکم شوند. قدرتهای اروپائی و آمريکائی از هم اکنون با سران اين حزب وارد مذاکره شده و پيشنهاد کرده اند که اينان نيز مانند حزب «آکپ» در ترکيه، اسلام گرائی خود را «تعديل» کنند و برای شرکت در قدرت آماده شوند. از نظر امپرياليستهای اروپائی و آمريکائی اين «تعديل» نه به معنای تعديل برنامهی اجتماعی اخوان بلکه قبول دو چيز از سوی آن است: يکم، حفظ قرارداد کمپ ديويد با اسرائيل و تضمين موقعيت کنونی کانال سوئز (دو شاهرگ وابستگی سياسی و نظامی مصر به نظم جهانی امپرياليستی) و دوم، دست نزدن به سرمايه های خارجی در زمينه های توليدی و توريستی ( بندهائی که مصر را در اقتصاد جهانی سرمايه داری ادغام می کند).

وقايع مصر نشان ميدهد که نقدِ دين به مثابه ساختار ستم و استثمار و فراگير کردن اين نقد برای ممانعت از تلف شدن يک جنبش مردمی که می تواند به يک انقلاب واقعی منجر شود تا چه حد ضروری است. مقابله با نظم کهن، شامل مقابله با برنامه سياسی و اقتصادی و ايدئولوژيک اخوان المسلمين و ديگر ساختارهای سياسی اسلامی در خاورميانه (مانند رهبران جنبش سبز در ايران و حماس در فلسطين و حزب الله در لبنان و غيره) نيز هست و امروز جوانههای آگاهی در مورد اين حقيقت را می توان در ميان مبارزين نسل جديد کشورهای عرب و جنبش زنان بخصوص در تونس که با جسارت شعار جدائی دين از دولت را بلند کرده است، مشاهده کرد.

شناخت از روشهای پيچيدهی امپرياليست ها و دشمنان طبقاتی بسيار مهم است. امپرياليستها و طبقات ارتجاعی بومی حاکم در کشورهای جهان سوم در ممانعت از دست يافتن جنبشهای مردم به پيروزی، کهنه کارند. هر آنجا که نميتوانند سرکوب کنند، نيروهای طبقاتی نظمِ کُهن را تحت نام «تغيير» به ميدان ميآورند و به تدريج اوضاع را به روال سابق بر می گردانند. در اين راه همواره نيروهای طبقاتی و سياسی بورژوا که در رژيمهای قبل در «اپوزيسيون» بودند با آنان همراهی ميکنند و گاه حتا نيروهای انقلابی که سال ها برای سرنگون کردن دولتهای استثمارگر فداکاريهای حيرت انگيز کرده اند فريب «راه حلهای دموکراتيک» آنها را ميخورند و با شرکت در بازيهای سياسی آنان به ترميم نظم کهنه که ضربه خورده است کمک می کنند و به پروسه های «گذار» ارتجاعی و امپرياليستی مشروعيت ميبخشند.

الگوئی که امپرياليستها و طبقات بورژوائی بومی در کشورهائی مانند فيليپين و اندونزی مهندسی کردند را به خاطر بياوريم. در فيليپين، مارکوس و در اندونزی سوهارتوی منفور سرنگون شدند. اين دو نفر، سَرکردههای دو رژيم خونخوار و فاسد و مرتجعِ وابسته به امپرياليسم بودند. تودههای مردم که متشکل از کارگران و دهقانان و روشنفکران بودند عليه آنان طغيان کردند. اما نيروهای بورژوا و ارتجاعی مخالفِ باندِ مارکوس و سوهارتو نيز فعال شدند. اينها  معامله ای با امپرياليستها کردند و با گرفتن سهمی از قدرت، يک «گذار» دلخواه امپرياليستها و طبقات سرمايه دار و مَلاک اين کشورها را مهندسی کردند.

انقلاب ايران نيز با همدستی امپرياليستها و بنيادگرايان اسلامی و نيروهای بورژوای مليگرا تبديل به يک ضد- انقلابِ دهشتناک شد. اگر در سال 1357 کارگران و دهقانان و زنان و جوانان و روشنفکران ايران حزبی مانند حزب بلشويک به رهبری لنين ( در جريان انقلاب اکتبر 1917 روسيه) يا حزبی مانند حزب کمونيست چين به رهبری مائوتسه دون ( در جريان انقلاب چين که در سال 1949 به پيروزی رسيد) داشتند که حداقل بخشی از تودههای بيدار شده و مبارز را به حول برنامهی انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی متحد کند و با نيروی آنان ارتش سرخی برای درهم شکستن کامل دولت (بخصوص ستون فقرات نظامی آن) و پس زدنِ نيروهای ارتجاع اسلامی سازمان دهد امروز ايران و حتا خاورميانه چهره‏ی ديگری می داشت.

ما در سال های اخير با درس های تلخ ديگری نيز مواجه بوديم. در نپال، نيروهای انقلابی تحت رهبری حزب کمونيست نپال (مائوئيست) دهسال يک جنگ خلق الهام بخش را با اتکاء به فقيرترين اقشار مردم اين کشور در شهر و روستا دلاورانه پيش بردند ولی پس از سرنگونی رژيم پادشاهی وارد معامله با امپرياليست ها و نيروهای ارتجاعی و بورژوای اين کشور شدند و در دولت شرکت کردند و به اين ترتيب به بازسازی همان دولت اما تحت نام جمهوری خدمت کردند. وضعيت توده های نپالی که دهسال فداکاری کردند بهتر نشد و اين کشور همچون ساير کشورهای جهان در چنگال نظام سرمايه داری جهانی و طبقات سرمايه دار و ملاک بومی باقی ماند.

همه اين تجارب نشان می دهد که هر راه ميانه ای در نهايت به بازسازی همان نظام – گيريم در شکلی ديگر -- می انجامد. کشورهای خاورميانه اين راه های ميانه را در گذشته نيز تجربه کرده اند.  در مقابل همه اين راه های ميانه بايد انقلاب را – انقلاب واقعی – را به صحنه آوريم.

تجارب شيرين انقلاب های پيروزمند و تجارب تلخ انقلاب های شکست خورده، حد و مرز نمی شناسند و بين المللی اند. زيرا طبقه بورژوازی و طبقه پرولتاريا طبقاتی بين المللی اند.  لزومی ندارد که تجربه های تلخ گذشته را از نو تجربه کنيم. امروز نگاه های مردم خاورميانه به مصر و تونس است که «طلسمِ» شکست را بشکنند و انقلابهائی واقعی را در خاورميانه به ظهور برسانند.

 

توهمات طبقات ميانی

 

در جنبشهای اجتماعی همواره گرايشات و نگرشهای طبقات ميانی وزنه بزرگی است. گرايش به «راه حل» های ميانه و ضديت با سرنگونی انقلابی کليت دولتها و اکتفا به «اصلاح» ساختار سياسی همين نظامهای حاکم، ترس از «راديکال» شدن جنبشها، هراس از شکل‏گيری رهبری کمونيستی، گرايش عمومی اين طبقات در کشورهای مختلف است. شرايط حاکميت ضد انقلاب در جهان در چهار دهه‏ی گذشته در سطح بين المللی موجب تقويت بسيار زياد اين گرايش شده است. قدرت های امپرياليستی نيز به اين گرايش به عنوان يک گرايش ايدئولوژيک مطلوب پا می دهند و آن را تقويت می کنند. اين وضعيت با تهاجم ايدئولوژيکِ ضد کمونيستی امپرياليست‏ها و روشنفکرانِ دنباله روی آن ها، تشديد و موجب فراگير شدن نظريه‏ی ارتجاعی و امپرياليستی «مرگ» کمونيسم شد. امروزه، باوجوديکه سرمايه داری در اشکال گوناگون بخصوص در شکل نئوليبرالی گلوباليزه رسوا شده؛ بنيادگرائی اسلامی چهرهی کريه خود را نشان داده و عجز مليگرايان در ايجاد کوچکترين تغيير به نفع توده های تحت ستم و استثمار روشن است؛ اما هنوز با بيشرمی تمام بر طبل «کمونيسم مُرد» می کوبند.

نمايندگانِ سياسی گرايشهای طبقات ميانی، دير يا زود به سوی وحدت با احزاب سياسی ارتجاعی قدرتمند و قدرتهای امپرياليستی می روند و همواره استدلالشان اين است که «فعلا جز اين چاره ای نيست». «جنبش سبز» در ايران که در سال 1388 در پی تقلب انتخاباتی دارودستهی احمدی نژاد عليه «اصلاح طلبان» به راه افتاد و زير رهبری «اصلاح طلبان» که بخشی از حکومت جمهوری اسلامياند قرار گرفت نمونهای از اين فرايند است که چگونه طبقات ميانی به زير بال و پر احزاب و جريانهای ارتجاعی رفته و تلاش می کنند کل جنبش مردم را نيز با خود همراه کنند. نتيجهی غلبه ی اين گرايش بر هر جنبشی، مرگ آن جنبش به عنوان يک جنبش بالنده و تغيير دهنده است.

گرايشهای سياسی طبقات ميانی آگاهانه تلاش می کنند انقلاب را محدود به سرنگونی «ديکتاتورها» کنند. مگر شاه ديکتاتور، مارکوس ديکتاتور، سوهارتوی ديکتاتور و ... سرنگون نشدند؟ اين ها سرنگون شدند اما دولت و نظام طبقاتی شان بر جای ماندند. اين تجارب نشان ميدهند که سرنگونی «ديکتاتورها» که نمادهای نظام حاکم هستند بسيار مهم است اما اگر نظام و ساختار دولتی آن پابرجا بمانند، دير يا زود «ديکتاتور» ديگری را توليد ميکنند. «ديکتاتوری» را نمی توان به افراد مستبدی که نماد اين نظام ها هستند تقليل داد. کليت اين نظام ها، ديکتاتوری طبقات سرمايه دار هستند و دولت نيز دولت ديکتاتوری اين طبقات بر طبقات کارگر و دهقان و ديگر کارکنان جامعه است.

امروزه در اکثر کشورهای جهان، فقدان قطب انقلابی کمونيستی در شورشهای اجتماعی مهمترين مانعِ راه تبديل شورشهای مردم به يک جنبش انقلابی است. اين مُشکل با اتخاذ راه حل های «ميانی» حل نمی شود. بهترين «تاکتيک» برای حل اين مهم ايجاد قطب کمونيستی انقلابی در قلب خيزشهای اخير است و نه حواله اين امر به زمانی «مساعدتر».

 

جنبش کمونيستی يک ضرورت فوری

 

امروز امپرياليست ها و نيروهای طبقاتی گوناگون در تکاپو هستند تا نگذارند بحران سياسی در خاورميانه و شمال آفريقا تبديل به يک بحران انقلابی شود. طبقه‏ی ما - پرولتاريا - چه خواهد کرد؟

مهمترين و عاجل ترين وظيفهی پرولتاريا، پيش گذاردن راه حل کمونيستی است.

در چند دههی گذشته کمونيستهای خاورميانه همواره سعی کرده اند با دموکرات بودن پايه تودهای پيدا کنند و نه با ترويج و تبليغ جسورانهی تئوريها و سياستهای کمونيستی و درست کردن ستون فقرات کمونيستی در ميان کارگران و زحمتکشان شهر و روستا و زنان تحت ستم و جوانان و دانشجويان رزمنده. به اين معنا اغلب اوقات ما کمونيست ها کمونيست نبوديم. در حاليکه بنيادگرايان اسلامی که چشم انداز يک جامعه تيره و تار و ارتجاعی را نمايندگی می کنند با شهوت ايدئولوژی و ارزشهای اجتماعيشان را تبليغ کرده اند. البته آنها همواره از حمايت امپرياليست ها و اسرائيل برخوردار بودند و کمونيست ها همواره زير ضرب و مجبور به کار مخفی. با اين وصف يک حقيقت تاريخی را نبايد ناديده گرفت که کمونيست ها زمانی تبديل به قطبی در جامعه شده و در ميان اقشار تحت ستم واستثمار و مشخصا طبقه کارگر ريشه دواندهاند که افکار خود را پنهان نکرده و برنامهی اجتماعی و استراتژی سياسی انقلابی خود را برای کسب قدرت سياسی به ميدان گذاشته و برايش سخت کوشيده اند. زيرا تودههای تحت ستم و استثمار، ما کمونيست ها را با افکارمان، با برنامه مان برای ساختن جامعه و جهانی متفاوت محک می زنند و نه با «دموکراتيسم» يا دلسوزی ما برای نان شب مردم. طرح افق کمونيستی و راه کمونيستی و برنامه کمونيستی و ايدئولوژی کمونيستی در ميان مردم مسئله ای مربوط به آينده نيست. بلکه برای باز کردن راهی متفاوت از راهی که امپرياليستها و مرتجعين و بورژوازی در مقابل مردم ميگذارند، حياتی و نياز روز است.  

مردم خاورميانه و شمال آفريقا هم استعمار و امپرياليسم را در درندهخوترين اشکال آن تجربه کرده اند؛ هم شکست ملی گرائی را در شکل مصدقيسم و ناصريسم و عرفاتيسم و نيز بنيادگرائی اسلامی را که جنبش های ضد امپرياليستی مردم منطقه را دزديده و عقبمانده ترين روابط اجتماعی و فرهنگ قرون وسطائی را به عنوان «راه رهائی» به خورد مردم ستمديدهی اين منطقه داده است.

بزرگترين حقيقتی که در چند دهه ی گذشته در کشورهای خاورميانه ثابت شده است اين است که بدون وجود يک جنبش کمونيستی، بدون وجود يک قطب کمونيستی در جامعه، توده‏های مردم نمي‏توانند به آگاهی لازم در مورد علت فلاکت بار بودن نظام سياسي-اقتصادي-اجتماعی سرمايه داری (خواه در قالب رژيم های جمهوری سکولار يا سلطنتی و اسلامی و نظامی و غيره) و معنای نظم نوين اجتماعی پی ببرند و با استفاده از اين آگاهی ماهيت نيروهای مدعی حاضر در صحنه و برنامهی سياسی آن ها را درک کنند. بدون وجود يک جنبش کمونيستی (منظورمان يک جنبش کمونيستی انقلابی و ضدِ نظم حاکم است و نه احزاب کمونيستی که تبديل به بخشی از کارکرد نظام حاکم می شوند) تودههای مردم هرگز نخواهند توانست نظام سياسی و اقتصادی و اجتماعی متفاوتی را در خيال به تصوير بکشند و به تاريخ واقعی انقلابهای سوسياليستی روسيه و چين در قرن بيستم و تغييرات شگرفی که در وضعيت بشر بوجود آوردند، آگاه شوند.

 

اگر قرار است انقلابی شود، نياز به يک حزب انقلابی است

 

برای هدايت مبارزه همواره نياز به يک مرکز سياسی هست. اما نه هر مرکز سياسی. بلکه مرکزی با يک خط انقلابی که گام های امروز را با توجه به هدف عملی کردن يک انقلاب پيروزمند بر‏می دارد. پرولتاريا و ديگر اقشار تحت ستم و استثمار بدون داشتن مرکز سياسی خود – رهبری سياسی حزبی خود -- نمی توانند راه پر خطر انقلاب را پيروزمندانه طی کنند. هرگز نمی توانند بطور غريزی منافع طبقاتی پشت وعدههای فريبنده و ادعاهای احزاب سياسی موجود را تجزيه و تحليل کنند. حزب کمونيست يک فرقه و گروهبندی سياسی در جامعه نيست. بلکه يک جهانبينی و برنامه سياسی و اجتماعی است. يک راه است. 

حزب کمونيست حزب يک طبقه در جامعه است. پرولتاريا آن طبقه ای است که کارکرد اين جامعه فلاکت بار به وجود و کار وی بستگی دارد و خود قربانی چرخدنده های اين نظام است. به همين دليل در سرنگونی کامل اين نظام چيزی برای از دست دادن ندارد جز زنجيرهايش. اما افراد پرولتر به اين حقيقت آگاه نيستند. بسياری مواقع، بسياری از آنان گرايش به آن دارند که به زير بال برنامهی احزاب بورژوا بروند. با تودههای مردم بايد رُک و راست بود. بايد توهماتشان را نشان داد و گفت که آگاهی نازل همواره موجب آن می شود که صادقانه و بی گناه به دشمنان خود کمک کنند.

 وظيفهی احزاب پرولتارياست که اين آگاهی را به ميان مردم تحت ستم و استثمار ببرند و آنان را برای عملی کردن انقلاب پرولتری سازمان دهند. به علاوه، انقلاب پرولتری بدون جبههای گسترده از همهی اقشار و طبقات ناراضی جامعه بوقوع نمی پيوندد. تمام کسان ديگری که از نظام حاکم ناراضی اند می توانند زير پرچم انقلاب پرولتری با پرولتاريا متحد شوند بدون آنکه کمونيست شوند. به جای آنکه پرولتاريا به حول برنامه‏ی بورژوا دموکراتيکِ جريان های ناراضی ديگر، با آن ها متحد شود، ديگران بايد به حول برنامه‏ی انقلاب دموکراتيک نوين با پرولتاريا متحد شوند. بله انقلاب، جبهه لازم دارد! اما با چه استراتژی سياسی و با کدام راه و کدام برنامه ی اجتماعي؟ و به يک کلام: با رهبری کدام طبقه؟

بيائيد خلافِ جريانِ ضد کمونيستی و ضد رهبری حزبی که در جهان غالب است حرکت کنيم و تاکيد کنيم که تودههای مردم نياز به يک رهبری کمونيستی دارند. زيرا تنها کمونيستهايند که راه حل واقعی رهائی مردم را پيش می گذارند. بيائيد تا پردههائی که  امپرياليستها و مرتجعين بر روياها و آرزوهای رهائيبخش مردم ميکشند بی مصلحتجوئی پاره کنيم. نه گام به گام و نه بعدا پس از «تحولات دموکراتيک» و  سرنگونی «ديکتاتورها».

 

بار ديگر انقلاب؛ بار ديگر خواست کسب قدرت انقلابی

 

 امروز کمونيست های انقلابی در کشورهای خاورميانه و شمال آفريقا به لحاظ شمار ضعيف اند. اما چنانچه همين نيروهای کم بتوانند به سنتز درستی از تجربه انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم در روسيه و چين دست يابند و در پرتو جمعبندی از دستاوردها و ضعفهای آن تجارب تصوير تکامل يافته تری از مختصات جوامع سوسياليستی آينده و دولت ديکتاتوری پرولتاريا بدست آورند و در پرتو تغييراتی که در ساختارهای اقتصادي- اجتماعی جوامع مختلف منطقه رخ داده است استراتژی انقلابی پيروزمندی را برای اين کشورها ترسيم کنند؛ آنگاه همين نيروهای کوچک می توانند تاثيرات فوق العادهای بر اوضاع عينی بگذارد.

وظيفه کمونيستها توسط وضعيت موجود تعيين نمی شود. هر وضعيتی مملو از تضاد است و تحت تاثير عمل انقلابی می تواند تغيير کند. ابتکار عملهای جسورانهی نيروهای انقلابی کمونيست (تا زمانی که اين ابتکار عمل ها متکی بر پويش های واقعی و واقعيت مادی باشند) می تواند تاثير دگرگونساز و تکاندهنده ای داشته باشد و مختصات صحنه را به نفع يک انقلاب اصيل تغيير دهد. 

مسلم است که انقلاب را بر پايه ی ارادهی محض نمی توان رهبری کرد. اما در فضای ايدئولوژيک حاکم بر جهان که توسط چند دهه کارزار بين المللی «کمونيسم مُرد» و «انقلاب مُرد» شکل گرفته است خطر عمده زياده خواهی و اراده گرائی انقلابی نيست. اکنون «واقع گرائی» مُد است. حواله دادن انقلاب و استراتژی انقلابی به «بَعد» مُد است. تن دادن به «اصلاحات دموکراتيک» مُد است. امتياز دادن به صدای «دموکرات ها» و فرا خواندن کمونيست ها به سکوت و اتخاذ چشم انداز و برنامه بورژوا دموکراتيک سکه ی رايج است.

اما کمونيست ها نمی توانند با اين مُد همراه شوند. زيرا توده های مردم در سطح ميليونی وارد صحنه ی دخالتگری سياسی شده اند. و در اين ميدان پرتلاطم به دنبال راه می گردند. به دنبال آينده ای معنا دار می گردند. آينده ای که فقط با تغييرات انقلابی سوسياليستی ممکن است.

 

انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم و فراسوی آن ها

 

کمونيست های جهان، در اتحاد با کمونيستهای تونس و مصر و سوريه و فلسطين و ...، موظفند فرياد سر دهند که سوسياليسم يک ميليون بار بهتر از سرمايه داری و کمونيسم که هدف نهائی و قطب نمای حرکت جامعهی سوسياليستی است، صدها ميليون بار بهتر از سوسياليسم است. انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم دستاوردهای عظيمی برای رهائی بشريت بودند. تحت رهبری کمونيستهای انقلابی و با انجام انقلاب سوسياليستی کشوری مانند چين که در آن صدها ميليون دهقان در فقر و بندهگی می زيستند، زن برده ی مرد بود و شهرهای بزرگ چون شانگهای ميان مستعمره چيان فرانسوی و آلمانی و بريتانيائی تقسيم شده بود و روی رستوران ها نوشته بودند: ورود سگ و چينی ممنوع! آزاد شد. در روسيهی قبل از انقلابِ سوسياليستي1917، نظام ارباب و رعيتی و استبداد تزاری بيداد ميکرد. ستمگری ملی آنچنان شنيع بود که  روسيه به «زندان ملل» معروف بود. کارگران کارخانه ها در زاغه ها دسته دسته از بيماری سل می مردند. چين، هم مستعمره بود وهم فئودالی، هم گرسنه و عقب مانده بود و هم مذهبی و خرافی. همهی اين زخمها در فاصلهی چند سال پس از پيروزی انقلاب سوسياليستی از چهرهی جامعه محو شدند. روسيه و چين سوسياليستی راهی را که اروپا در چند صد سال طی کرده بود، در چند سال طی کردند. اين تغييرات شگرف را مقايسه کنيد با جنبشهای ضد استعماری در دهه ی 1950 و 1960 در آسيا و آفريقا که تحت رهبری جريانات ناسيوناليست بودند. اين جنبشها هيجان و اميد آفريدند اما هرگز نتوانستند از سلطهی روابط عقب مانده ی فئودالی و  نظام جهانی سرمايه داری گسست کنند و بعد از مبارزات بزرگ، نظامهای ستم و استثمار با چهرهای ديگر بازسازی شدند. يا مورد ايران را نگاه کنيد که چگونه نيروهای سياسی اسلامی سوار بر موج مبارزات ضد استبدادی مردم به قدرت رسيدند و همان جامعه را در مقياسی دهشتناک تر از سابق بازسازی کردند. تفاوت انقلابهای سوسياليستی با «انقلاب» های ديگر زمين تا آسمان بوده است. اين حقيقت را بايد برسميت شناخت و جسورانه آن را تبليغ و تبديل به آگاهی توده های مردم کرد.

اما اين را هم بايد برسميت شناخت که اين کشورهای سوسياليستی نتوانستند در مقابل جان سختی و بازتوليد روابط بورژوائی و محاصره ی نظام سرمايه داری جهانی تاب بياورند و در آن ها سرمايه داری احياء و سوسياليسم دفن شد. امروز می بينيم که چين تبديل به يکی از استثمارگرانه ترين و ستم گرانه ترين جوامع جهان شده است. سوال اين نيست که آيا سوسياليسم برترين نظام اجتماعی است. سوال اينجاست که چگونه می توان جوامع سوسياليستی آينده را بسيار بهتر از جوامع سوسياليستی قرن بيستم ساخت؛ چگونه آنان را از خطر بازتوليد روابط ستم گرانه و استثمارگرانه و گزند حملات بورژوازی و نظام جهانی سرمايه داری محفوظ داشت و به مثابه جوامعی ديناميک و بالنده نگاه داشت. 

 

چه نوع انقلابی و تحت چه رهبری

 

بسياری از مبارزين جوان در کشورهای عرب، در همين تجربهی کوتاه چند ماهه دريافته اند که اين سيستم که متشکل از رهبران و نهادهای سياسی و اقتصادی است راه و روش ستم گرانه و استثمارگرانه اش را تغيير نخواهد داد. از اين رو به دنبال جواب «چه بايد کرد؟» هستند. جواب بايد از سوی نيروهای کمونيست انقلابی اين کشورها فراهم شود. اگر اين سوال جواب نگيرد، دير يا زود انرژی و اميد جوانانی که نيروی محرکهی اين مبارزاتاند تهی خواهد شد و لاجرم «بازی» را آن نيروهای طبقاتی خواهند برد که بتوانند پايهی اجتماعی خود را با برنامهی اجتماعی و ايدئولوژی طبقاتی خود بسيج و سازماندهی کنند.

بالعکس، اگر اين جوانان با چشم انداز کمونيستی پيوند خورند و آن را قطب نمای مبارزات خود کنند، چهره جنبشهای انقلابی در اين منطقه کاملا دگرگون شده و فرصت های انقلابی بزرگی بدست خواهد آمد. راه را چگونه ادامه دهيم، اهدافمان چيست؟چه نوع انقلابی بايد کرد و رهبری انقلابی يعنی چه؟ اين جوامع چگونه بايد از شبکه تار عنکبوتی امپرياليسم گسست کنند و در محاصره ی جهان امپرياليستی به يک نظام سياسی، اقتصادی و اجتماعی نوين قدم بگذارند؟

اين ها سوالاتی است که هر حزب انقلابی بايد به آن جواب دهد. حزبی که با هدف انجام انقلاب، محدوديت ها و توهمات جنبش های فعلی را تحليل کند و توده ها را در به چالش گرفتن کليت نظام بسيج و رهبری کند. و راه را برای رشد و گسترش يک تِرِند کمونيست انقلابی در اين منطقه باز کند.

بطور کلی ميتوان گفت که کشورهای خاورميانه و آفريقای شمالی نيازمند انقلابی هستند که مائوتسه دون آن را انقلاب دموکراتيک نوين خواند: انقلابی که تحت رهبری پرولتاريا و حزب پيشاهنگش زنجيرهای فئوداليسم و سرمايه داری وابسته به امپرياليسم را می شکند و سوسياليسم را برقرار می کند. انقلابی که سياست دموکراسی نوين، اقتصاد دموکراسی نوين و فرهنگ دموکراسی نوين را با هدف باز کردن راه برای استقرار يک جامعه ی سوسياليستی و مبارزه برای استقرار کمونيسم در جهان برقرار می کند. در اين جامعه توليد به گونهای پيش خواهد رفت که فقر و شکافهای جامعه را برای صدها ميليون کارگر و دهقان و معلم و بيکار از زن و مرد حل کند و نه اينکه خدمتگزار ثروت اندوزی طرفداران حکومت باشد. در اين جامعه ستم ملاکان بر دهقانان، سرمايه داران بر کارگران، مردان بر زنان و ملت های بزرگ بر ملل کوچک برچيده خواهند شد. در اين جامعه فرهنگ تبعيت جای خود را به فرهنگ آزادی بيان و شورش عليه هر آنچه بی عدالتی و ارتجاعی است؛ و خرافه جای خود را به گسترش بينش علمی و جستجوی حقيقت و استفاده از آن برای تغيير جهان خواهد داد.

هدف چنين انقلابی، کسب حقوق برابر در نظم جهانی امپرياليستی نيست. چيزی که بهر حال برای کشورهائی که ساختار تحت سلطه و وابسته دارند ممکن نيست. کليت خصلت توسعهی اقتصادی که امروز بانک جهانی و صندوق بين المللی پول در اين منطقه و هر جای جهان پيش می برند ضد مردمی، استثمارگرانه و ستم گرانه است. بدون پاره کردن زنجيرهای وابستگی به بازار جهانی سرمايه داری، نمی توان اقتصاد نوينی را شالوده ريزی کرد که در خدمت به نيازهای مردم و شکل گيری يک اقتصاد ملی منسجم باشد.

 دموکراسی نوين گذار كوتاه مدتی  است به يک نظام کاملا نوين يعنی سوسياليسم. سوسياليسم است که می تواند از سرمايه داری جهانی گسست کند. توسعهی اقتصادی جامعه آينده تحت فرماندهی «دست نامرئی بازار» نخواهد بود بلکه تحت فرماندهی آگاهانه ی دولت سوسياليستی و توده های مردم خواهد بود. چه چيزی توليد شود، چگونه توليد شود، برای چه کسانی و برای چه توليد شود جواب های روشن خواهد گرفت. جواب های طبقاتی. خلاقيت کلکتيو کارگران و دهقانان و متخصصان جامعه برای آفريدن اين اقتصاد نوين تعيين کننده خواهد بود و نه ورود سرمايه ها و تکنولوژی خارجی. اقتصاد بر بسيج اجتماعی تکيه خواهد کرد و ارزش های سوسياليستی و انترناسيوناليستی را اشاعه خواهد داد. به يک کلام، هر جنبه از توسعه اقتصادی، هر شکل از سازمان اقتصادی، هر شکل از سازمان يابی فرآيند کار در چارچوبهی از بين بردن تمايزات طبقاتی، روابط توليدی استثمارگرانه و تمايزات اجتماعی چون ستم بر زن و ستم ملی و ناموزونی مناطق گوناگون جريان خواهد يافت.

 

امکان انقلاب هست

 

نيروهای انقلابی کوچک که توانسته اند بخشی از مردم را آگاه و متشکل کنند می توانند نيروهای به ظاهر شکست ناپذير دولت های ارتجاعی و قدرت های امپرياليستی را نيز شکست دهند و انقلاب رابه پيروزی هدايت کنند. زيرا کارکرد نظام سرمايه داری، تضادهای آن را حاد می کند و آن را به بحران های لاعلاج می اندازد. دولت های ارتجاعی وقتی بحرانی می شوند نمی توانند از تمام ذخاير خود برای تحت سلطه نگاه داشتن مردم استفاده کنند. يک بحران می تواند به نقاط وسيع تر سرايت کند و شکاف های درون ساختارها و نهادهای حاکم را عريض تر کند. بحران های بزرگ در فاصله ی کوتاه واقعيت ستم و استثمار دهشتناک را مثل روز در مقابل چشمان صدها ميليون عريان می کنند و آنان را به حرکت در می آورند. در چنين شرايطی، ماهيت ارتجاعی نيروهای سياسی عوامفريب به سرعت آشکار می شود و مشروعيت شان در نگاه مردم از ميان می رود. بحران ها، دعواها و رقابت های ميان دشمنان را حادتر می کنند کليه ی اين عوامل دست به دست هم داده و کنترل اوضاع را برای دشمنان سخت و گاه غير ممکن می کنند. در چنين شرايطی است که نيروهای کوچک انقلابی که واقعا انقلابی اند يعنی دارای يک برنامه ی تغيير راديکال سياسی و اقتصادی و فرهنگی اند می توانند در ميان توده های مردم عاصی تبديل به يک قطب شوند و برنامه شان تبديل به  خواست ميليون ها تن شود که برای تحققش حاضرند جان بر کف بجنگند.

ما در زمانهای چالشگر به سر ميبريم. نظام سرمايه داری در ابعاد هولناک جنايت ميآفريند و پوسيدگياش مرتبا به نمايش در می آيد. کارکردِ سرمايه داری بی وقفه مرزها را برداشته و جمعيتهای بزرگ را از سوئی به سوی ديگر جهان ميراند و در ديگِ جوشان خود بهم ميآميزد. پرولتاريا در هر جا که هست: در دخمه های دوبی، در معادن چين، در حفاری ها و تسويه خانه های نفت اهواز و ليبی ... از هر مليتی که هست: بنگلالی، پاکستانی، کُرد، فلسطينی، مصری، سوری، تُرک، عرب، کابيلی ... يک طبقه واحد جهانی است. ما همه بردهگان نظام سرمايه داری جهانی هستيم. بيائيد متحدانه کمونيسم و انقلاب را بر صحنهی اين منطقه بگذاريم و منادی رهائی بشريت گرديم. بيائيد فصل جديدی را که مردم کشورهای خاورميانه و شمال آفريقا باز کرده اند جشن بگيريم و سخت بکوشيم تا پرچم سرخ فام پرولتاريای انترناسيوناليست بر فراز آن به اهتزاز درآيد.

حزب کمونيست ايران (م- ل- م)  مه 2011

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در