Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 گزيده مقالات   سه-شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷ برابر با ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۸                    
 
دلنوشته ای از یک رفیق

دلنوشته ای از یک رفیق

 

امیر عزیزم: جایت خالی است. زنگ در خانه ای را زدم. وقتی در باز شد، ساقۀ قد کشیدۀ گیاهی که می گفتی میخک کوهی است جلوم ظاهر شد. اشکم درآمد. پارسال همین موقع بود. در کوچه باغ های شهرکی زیبا در سینه آلپ با هیجان بذر آن گیاه را جمع می کردی تا در تورنتو جلوی در خانه تان بکاری. می گفتی، هر بذری در هر خاکی نمی روید. شاید این یکی در تورنتو بگیرد. حالا دیگه تا آخر عمرم  هر وقت آن گیاه را  ببینم یاد تو می افتم. برای کاشتن بذرهای افکار انقلابی تو هم خاک مناسبی پیدا خواهم کرد. چون هر بذری در هر خاکی نمی روید.

بعد از گریه ها و بغض ترکاندن در خیابان ها، نشستم کتاب موج دار آبی ات را که اسمت روی موج سرخش نوشته شده یک بار دیگر خواندم. چه احساس خوبی. حس شادی که موقع حل یک مساله فکری سخت و کشف چیزی نو به آدم دست می دهد. توی این کتاب آینده و زندگی هست. آغاز دوباره، کوشش دوباره برای به سرانجام رساندن.  

به بخش سخنرانی ات در مورد «بهار عربی» رسیدم که آن را «فستیوال محرومان» خواندی. خسته نمی شدی از این که با شورش توده ها به وجد بیایی. از طرف دیگه، از کمبود شورش در این جهان غمگین می شدی. با تشدید می گفتی، وضع افتضاحه!

یاد کنفرانس خاورمیانه در آتن، سال 2011 افتادم. بازم مردم افتاده بودن دنبال نخود سیاهِ «دموکراسی». یادته پروفسور یونانیه می گفت باید به دموکراسی یونان برگردیم! با عصبانیت زمزمه کردی، این دیگه چقدر عقب مانده س و مزخرف میگه.

خط سیر خاطرات یونانی را دنبال کردم. نتوانستم جلوی خندۀ بلندم را بگیرم. از داخل جمعیت اجازه حرف زدن گرفتی و با شور و هیجان و عصبانیت و تحکمی که از دل پر از عشق و صداقت بر میخاست، افکار بلندت را در مورد ضرورت انقلاب بیان کردی. درست در همان حال که همه محو حرفهایت بودند، شهرزاد با چشمان نگران داشت بالا و پایین رفتن کیسۀ کنفی کنفرانس را که دور مچ دستت انداخته بودی دنبال می کرد. کیسۀ پر از بروشور با دست های درازت بالا و پایین می رفت. حتما شهرزاد داشت فکر می کرد: همین الان است که بخورد توی سر یکی از اطرافیانت. ولی به خیر گذشت و شهرزاد نفس راحتی کشید.

قرار بود کتاب شورش دهقانی در کردستان مکری را اول تابستان بدهی به دست چاپ و بعد بیایی اروپا که جشن رونمایی آن را بعد از شرکت در تظاهرات جی 20 هامبورگ بگیریم. فکر کرده بودیم، به عنوان جایزۀ تمام کردن کتاب، ببریمت سن پترزبورگ. اما هم تو می دانستی و هم ما که وقت کمه. هیچ کس به روی خودش نمی آورد. تو خودت یک جوری رفتار می کردی که انگار مرگ در یک قدمی ات نیست. همش گیر می دادی به این که ترجمه های اسناد پرفکت نیست. نگران درست از آب درآمدن نقشه ها بودی. هی نوار مصاحبه دهقانا را گوش می کردی که مبادا چیزی از قلمت بیفتد. می گفتی، بابا من که نمی خوام همه اینها را نقل قول کنم اما باید در ذهنم باشند که موقع نوشتن بتوانم بهشان استناد کنم. حالا رفتی! ولی کتابت را باید خودت رونمایی و معرفی می کردی. اینهمه تاریخ سنتز شده و لحظات فکری تپنده را کی می تونه به مردم منتقل کنه؟

هیچ کس نمی تونه جای تو را در پیدا کردن اسناد کمیاب جنبش کمونیستی را بگیره. وقتی داشتیم در حوزه های تئوریک حزب، سه گانه های مارکس [1]را می خواندیم، ازت کمک خواستم. 24 ساعته چند مقالۀ فوق العاده که در دوره چین مائوتسه دون در حوزه های مطالعات تئوریک کارگری در مورد این کتاب ها نوشته شده بود را برایم فرستادی. چقدر تعجب می کردم که اینها را از کجا می آوری؟ کتابنامه ای از مجلات تئوریک علمی و سیاسی و اجتماعی که در دوره مائو منتشر می شد را برایم فرستادی که بهشان رجوع کنم و هر چه را می خواهم انتخاب کنم. 

یاد دوره ای افتادم که تازه دانشجو شده بودم. چقدر شانس آوردم که تو و رفقای دیگر را در همان ماه های اول دیدم. چقدر تصادف در مسیر زندگی آدم نقش بازی می کند. از همان ماه های اول، جای آرشیو اسناد قدیمی جنبش کمونیستی را در بخش آرشیوهای کهنه کتابخانه نشانم دادی. سال 1975 بود. اسناد و مجله های چین کمونیستی که به انگلیسی ترجمه شده بودند، آنجا بودند. پرسیدم اینها را برای چی می خوانی. گفتی در حزب کمونیست چین مبارزه دو خط هست که نتیجه اش برای آینده دنیا مهم است. نگرانی را در بحث های تو و رفقای دیگر حس می کردم. اما هنوز ناسیونالیست تر و محدودنگرتر از آن بودم که عمق ماجرا را درک کنم.

چقدر عصبانی می شدی از این که بخش اسناد قدیمی جنبش بین المللی کمونیستی بهم ریخته است. یک مجموعۀ اسناد کمینترن را که به قطع رحلی بسته شده بود برداشتی و گفتی اینها را بخوان. برایم چک آوت کردی چون فقط دانشجویان دکترا می توانستند این اسناد را چک آوت کنند. ولی تاکید کردی، خوب ازشان نگه داری کن. در نهایت شرمندگی با حرکتی الکن و عجولانه آن را انداختم زمین و بخشی از  حاشیه کاغذهای زردش پودر شد! اما خوشبختانه به نوشته ها صدمه نرسید. یک نطق آموزشی کردی که اینها را امپریالیست ها و مرتجعین نابود می کنند و ما باید از آن ها نگه داری کنیم؛ این ها تاریخ بشر است.

یات هست چهل و دوسه سال پیش می رفتیم کافه زیرزمینیِ «بابی  اَند زیدیز»؟ مرد ژنده پوش مو جوگندمی را نشان می دادی و می گفتی، «از استادهای دانشگاه بود که رهبر جنبش ضد جنگ ویتنام بود». برای همیشه از درس دادن محرومش کرده بودند. پرسیدم: حالا چرا سرش توی خودش است؟ برای اولین بار با واژه «شکستن» آدمهای انقلابی آشنا می شدم. شکوندنش! آخر چرا شکست؟

راستی چرا رامی فلسطینی طرفدار شورویه، مگه شوروی رویزیونیستی نیست؟ جواب می دی: میگه برای آزادی فلسطین باید با همه بود حتا با دولت های عرب! می گم: ولی رامی خیلی بچۀ خوبیه. جواب می دی: خط سیاسی ایدئولوژیک تعیین کننده است!

جواب هایت مثل حک کردن روی سنگ بود که هیچوقت پاک نمی شه: خط سیاسی ایدئولوژیک تعیین کننده است!

یادته بعد از سی سال که لیلای فلسطینی را پیدا کردیم، تو و شهرزاد رفته بودید بیروت وقتی بهش نهیب زدی این دولت های عرب مرتجع تر از مرتجع هستند چه دعوایی باهات کرد!

اما چرا آدمای متعهد می شکنن؟ جواب را خودم میدانم ولی بازم می پرسم. بازم می گی: خط سیاسی ایدئولوژیک تعیین کننده است.

یعنی، بر واقعیات باید با تجرید تئوریک غلبه کرد. تئوری مهمه. فقط تئوری می تونه به ما بگه چی ممکن است و چی نیست و راه چیه. تئوری به ما میگه یک میلیون سال هم با راه های توهم آلود، هیچ کس آزاد نمی شه. حالا هی برو تجربه کن.  

اولین درس در مورد اهمیت زبان را تو به من دادی. بازم از طریق جدل و دعوا. انگار بدون جدل و دعوا نمیشه چیزی را خوب یاد گرفت! وقتی سی و چند سال پیش در تبعید، در سوئد دیدار داشتیم با ترکیب شوخی و جدی گفتم: این زبان سوئدی که همش چند میلیون نفر باهاش حرف می زنند به چه درد می خوره؟ بهتر نیست هممردم دنیا به یک زبان حرف بزنند که همدیگر را بفهمند؟ با عصبانیت گفتی: زبان گنجینه تجربۀ متنوع بشره و هیچ زبانی را نباید گذاشت از بین بره.

  موقع خواندن کتاب امواج آبی ات، به نوشته ات در مورد علیرضا نابدل رسیدم. چقدر نابدل را دوستش داشتی. اولین بار و اولین ساعتی که دوران دانشجویی تو را دیدم گفتی: می دانی مساله ملی و ستم ملی چیست؟ بیا این کتاب های «استالین و مسئله ملی» و «آذربایجان و مسئله ملی» را بخوان. در فاصلۀ دو سه ماه از ورود من به انجمن دانشجویان ایرانی نگذشته بود،  از ستم ملی تا اسناد و آرشیوهای جنبش بین المللی کمونیستی تا مبارزه دو خط داخل حزب کمونیست چین، ... را از تو و بقیه شنیده بودم. چقدر همه چیز در آن سالها سریع می رفت جلو. افکار تازه و زندگی تازه. عین خیالمان نبود که امواج بلند ما را می بردند به دور دست ها.

هنوز با شوقی کودکانه از این که در همان ساعات اولیه ورودت به پاریس در اول مه 68 در کارتیه لاتن  از پلیس کتک خوردی حرف می زنی. می توانی ساعت ها با سرخوشی تمام از شورش های دهقانی در کردستان و خاطرات دهقانان درگیر در آن شورش ها که تو می خواهی صدایشان را به صفحات تاریخ منتقل کنی، حرف بزنی. خیلی از کارهایت ناتمام ماند. غصه می خورم اما به خودم می گم، چه خوبه آدم همیشه کارهای ناتمامی داره که مربوط به عوض کردن دنیا هستند. وقتی می میرند آدم فکر می کنه جوانمرگ شدن حتا اگر هفتاد و چند سالشان باشد. اینجور آدما وقتی می میرند، آدم دلش می سوزه. بیشتر از همه برای مردمی که مثل آب و هوا به کار این آدما نیاز دارند.

 

  

 

 

    



[1] مبارزه طبقاتی، هیجده برومر و جنگ داخلی در فرانسه

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 دلنوشته ای از یک رفیق
 در تاريخ
 2018-06-24
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در