Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 شوروی   شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ برابر با ۰۷ دسامبر ۲۰۱۹                    
 
نقد كتاب : در دوران استالین چه می گذشت؟

 

نقد كتاب : در دوران استالین چه می گذشت؟

به قلم: ب، و.‏

از جهانی برای فتح، شماره 24، 1998

انقلاب صنعتی استالین: سیاستهای كارگران (امور سیاسی و كارگران)، 1932ـ1928 نوشته "هیروآكی كورومیا" (نشر داشگاه كمبریج، 1990‏

بهترین فرزندان سرزمین پدری: كارگان در مقام پیشاهنگ كلكتیویزاسیون شوروی نوشته: لین ویولا ( نشر دانشگاه آكسفورد، 1987)‏

 

طی چند ساله اخیر، حكام اتحاد شوروی سابق كل دوران سوسیالیسم در آن كشور را علناً نقبیح كرده اند. آنها اشكال بی پرده سیاسی و اقتصادی سرمایه داری را برای حاكمیت در جمهوریهای گوناگون برگزیده اند.‏

بازنویسی تاریخ كه به قصد توجیه و تبلیغ چنین تغییراتی صورت می گیرد، یك بخش مهم از تحولات در شوروی سابق است. می خواهدند ستمدیدگان در آن جمهوری ها و سراسر جهان را قانع كنند كه سوسیالیسم به معنای شكست تمام و كمال است و هیچ گزینه ای غیر از سرمایه داری وجود ندارند. اینك دوران تزاریسم را بمثابه عصری طلایی تصویر می كنند كه تواناییهای نهفته عظیمی داشت اما انحراف انقلاب بلشویكی باعث اتلاف آنها شد و به دوره ای "روزهای تیره و تار" حاكمیت استالین انجامید.‏

این تحولات اهمیت گرایش نوینی كه درمیان مورخان غربی پیدا شده و در محافل آكادمیك به "تجدید نظر طلبی" مشهور شده را مورد تاكید فرار می دهد. علت این نامگذاری "تجدید نظر" در ماركسیسم ـ لنینیسم نیست. بلكه آنها به تجدید نظر در نوعی تاریخ نگاری كه "منطبق بر تئوری توتالیتاریسم" است پرداخته اند. این نوع تاریخ نگاری سالیان سال در غرب تسلط داشته است.(1) مورخانی كه به به تئوری توتا لیتاریسم معتقدند، اتحاد شوروی تحت رهبری لنین و استالین را تحت اراده آهنین استبداد مطلقه فردی تصویر كرده و توده ها را صرفاً قربانیانی ساكت قلمداد می كنند، برعكس "تجدید نظر طلبان" نقش نیروهای طبقاتی مختلف در شوروی سوسیالیستی را خاطر نشان می كنند و بر شماری از دستاورهای انقلابیون شوروی انگشت می گذارند. یكی از این نویسندگان كه "هـ.كورومیا" نام دارد این روند را چنین توصیف می كند: "انقلاب در آثار (تجدید نظر طلبانه) صرفاً انقلابی از بالا معرفی نمی شود، بلكه بعنوان پدیده ای تصویر می شود كه تحت فشار سیاسی "پایینی ها" بوقوع پیوسته است. از دیدگاه مورخان غربی، استالین كه تحمل انتقاد نداشت یك حكومت ترور برقرار ساخته و كل جامعه را مرعوب كرده بود. آنها حمایت توده ای از او را كاملا نادیده می گیرند."‏

مورخان تجدید نظر طلب ادعای انقلابی بودن ندارند و نیستند. همانگونه كه از اظهارات "كورومیا" بر می آید، این مورخان دولت را دیكتاتوری این یا آن طبقه در نظر نمی گیرند بلكه عرصه ای می بینند كه هر یك از طبقات به درجه ای در آن اعمال نفوذ می كند. هدف آنها از تاریخ نگاری این نیست كه چگونگی غلبه بر جامعه سرمایه داری را تحلیل كنند. آنها می كوشند به دیدگاهی وفادار بمانند كه جامعه را جمع منافع اجتماعی مختلف و اغلب متخاصم جلوه می دهد. بعقیده آنها، این الگو از تاریخ، حقیقت را بهتر از مكتب مسلط توتالیتاریستی منعكس می كند. اما مكتب تاریخ نگاری "تجدید نظر طلب" علیرغم دیدگاه اساساً انحرافی حامیانش، نگرشی نو از بسیاری وقایع مهم در ساختمان سوسیالیسم در شوروی ارائه می دهد. نوشته حاضر به دو كتاب در این زمینه می پردازد كه اخیرا منتشر شده است.‏

‏"بهترین فرزندان پدری" نوشته "ل. ویولا" شرح كارزاری است كه در سال 1929 با فراخوان حزب بلشویك براه افتاد. هدف این بود كه 25 هزار كارگر را بمثابه نیروی ضربت پرولتری به روستا بفرستید تا كلكتیویزه كردن كشاورزی را به پیش برند. "ویولا" یك تصویر كلی مختصر از اوضاع اقتصادی شوروی در آن زمان ارائه می دهد و نشان می دهد كه از نظر افراد شركت كننده در كارزار كلكتیویزاسیون، این كارزار برای ادامه انقلاب بلشویك واجب بود. این امر بریژه در مورد كارگران فعال سیاسی صدق می كند كه از سنگرهای تاریخی انقلاب اكتبر برخاسته بودند. این افراد كه به "25 هزاریها" مشهور شدند، آگاهانه خود را حامل آگاهی پرولتری به میان توده های دهقان در مناطق عقب مانده روستایی می دیدند. هدف آنها اتحاد با دهقانان انقلابی، كمك به رهبری مبارزه آنها در راه ساختمان سوسیالیسم و آفرینش دنیایی نوین بود. كارزار "25 هزاری" در پی یك بحران عظیمی براه افتاد كه در سالهای 28 ـ 1927 اتحاد شوروری را در بر گرفت. علیرغم برداشت خوب محصول، میزان غله ای كه به شهرها فرستاده می شد ناگهان كاهش یافت. بعلاوه، جمعیت شهر به سرعت رو به افزایش نهاده بود. برخلاف انتظار اكثر بلشویكها، انقلاب در سراسر اروپا براه نیفتاد، و در عوض خطر برپایی جنگ دوباره مطرح شد. در حالیكه برخی رهبران حزب كمونیست اتحاد شوروی از انقلاب دست شسته و در پی سازش با نظم كهن بودند، بخش مسلط حزب به رهبری استالین مصمم بود كه به پیش راه بگشاید، سوسیالیسم را بسازد، قدرت اقتصادی و نظامی شوروی را ارتقا دهد و در صورت بروز جنگ رسیدن غله به ارتش سرخ را تضمین كند.‏

در آغاز، رهبری حزب كوشید از طربق اتكا به مقامات روستایی كه از قبل بر سر كار بودند، انقلاب را به روستاها ببرد. اما این تلاشهای اولیه ناكام ماند. كارزار "25 هزاریها" از دل این شكست سر بر آورد.‏

اگرچه "25 هزاریها" از حمایت رهبری حزب برخوردار بودند اما شرایط محلی اغلب دشوار بود. در سال 1926 از هر 400 روستایی فقط یك نفرشان بلشویك بود. اغلب این بلشویك ها اعضای جدید بودند كه در دوره "نپ" به حزب پیوسته بودند. آنها نه فقط از لحاظ سیاسی نا آزموده بودند، بلكه بسیاریشان دهقانان مرفهی بودند كه در واقع برای حفظ موقعیت ممتاز خود به حزب پیوسته بودند.‏

فراخواندن كارگران پیشرو برای اعزام 25 هزار نفر از صفوف خود به روستا، كه در آغاز انتظار می رفت كارزاری یكی دوساله باشد، بخشی از تلاش برای بر هم زدن بساط محافظه كاران در روستا و بسیج پایه اجتماعی پرولتری حزب بود. نقطه اوج كارزاری توده ای كه در كارخانه ها به راه افتاد، انتخاب كارگران بود. شمار داوطلبان اعزام به روستاها چندین برابر تعداد مورد نیازبود. كارخانه ها این كارگران را تامین می كردند و می كوشیدند به لحاظ مادی و معنوی از آنها حمایت كنند. از بین مدیران كارخانه ها كه همگی عضو حزب كمونیست بودند، تعداد اندكی از كارزار حمایت كردند. اما بسیاری در مقابلش مقاومت كردند. آنها نیز با نیاز صنعتی كردن سریع كه بخشی از برنامه پنج ساله اول بود مواجه بودند و به عقیده "ویولا"، نه حاضر بودند تعدادی از بهترین كارگران و فعالین خود را از دست بدهند و نه به پای كارزار سیاسی مهمی بروند كه از كار، مجزا باشد. خیلی از آنها آشكارا از این بحث می كردند كه سهمیه كارگرانی كه از آنها خواسته شده خیلی بالاست. بعضی هایشان نیز تاكتیكهای مختلفی را بكار بستند و كوشیدند جوانان بی تجربه و نپخته كه هیچ تعهد سیاسی خاصی برای پیشبرد این وظیفه پیچیده و خطرناك را نداشتند را اعزام كنند. مقالاتی در مطبوعات به چاپ می رسید كه از امكان برخورد خصمانه روستائیان با كارگران اعزامی می گفت ـ و مسلماً قصد از چنین اظهاراتی تشویق كارگران به شركت در این كارزار نبود.‏

نیروهای حزب بلشویك تحت رهبری استالین برای فائق آمدن به این مقاومت، اجرای كارزار و سپس حمایت از كارگران اعزامی، به بسیج توده ای (از پایین) دست زدند. آنها كارگران را بر مبنای منافع شخصی بسیج نمی كردند: شرایط زندگی در روستا خیلی بدتر از شهر بود. كاهش فوری و قابل توجه دستمزد و افت شرایط عمومی معیشت منجمله خوراك و فعالیت فرهنگی و امثالهم در انتظار "25 هزاری ها" بود. رفتن آنها به روستا دلایل دیگری داشت: اغلب داوطلبان از صفوف رزمندگان جنگ داخلی علیه بورژوازی و ارتشهای مداخله گر، و از فعالین سیاسی سالهای بعد از آن بودند. آنها خودق را وقف آرمان های ماركسیسم ـ لنینیسم و حزب كمونیست كرده بودند. "ویولا" از كارگری بنام "ف. ز. دروژد" اهل "روستف" مثال می آورد. او برای كارگران همسنگر خود در كارخانه توضیح داد كه چرا بعد از خدمت در جنگ داخلی اینك وظیفه نبرد در راه كلكتیویزاسیون را نیز به دوش می گیرد: "من یك پارتیزان قدیمی هستم. در گذشته، بی آنكه لحظه ای دچار فكر وتردید شوم، خانواده ام را رها كردم و برای دفاع از حزب و دولت شوروی به جنگ رفتم. حالا كه شعار "كلكتیویزه كردن كامل منطقه فقفاز شمالی طی یك تا یكسال و نیم" جلو گذاشته شده، من با رضایت خاطر به روستا می روم تا بار دیگر وظیفه خود را در قبال حزب و دولت شوروی انجام دهم". "ویولا" به ناخرسندی بسیاری ازكارگران طی دوران "نپ" (سیاست اقتصادی نوین) اشاره می كند. "نپ" به عقب نشینی موقتی در اوایل و میانه دهه 1920 اطلاق می شد كه لنین در مواجهه با ویرانیهایی ناشی از مداخله امپریالیستی علیه دولت نوبنیاد انقلاب فرا خوانش را داد. "نپ" تا حدی احیای سرمایه داری در شهرها و بویژه در روستاها كه بلشویكها كماكان توان دگرگون كردن موثر جامعه و اقتصاد رانداشتند، مجاز شمرد. بعد از ارائه سیاست كلكتویزه كردن، كارگران می دیدند كه مجدداً در موضع تعرض قرار گرفته اند و می توانند از طریق بردن انقلاب در بین دهقانان بویژه دهقانان فقیر، به تقویت آن بپردازند. كارگران قدیمی از 60 سال به بالا داوطلب شدند و به سایرین یادآوری كردند كه چگونه در صف مقدم جنگ داخلی نبرد كرده اند. آنها بدین ترتیب كارگران جوان را تشویق می كردند كه در صفوف مقدم بایستند و جای آنها را پر كنند. كارگرانی كه با روستا آشنا بودند نیز به سخن در آمدند. یكی از آنها اعلام كرد: "خود من از میان دهقانان آمده ام. سالیان سال نه فقط شاهد زندگی دهقانان بودم، بلكه خود طعم تمامی خرافاتی كه ذهن جماعت دهقانی كهنسال قبل از انقلاب را پر كرده بود، چشیده ام. بنظر من راه خلاصی دهقانان از این شرایط فلاكت بار، پیوستن به مزرعه كلكتیو است". "25 هزاریها" خود را كمكی ضروری برای نیروهای ضعیف حزب در مناطق روستایی می یافتند. كمكی بی چون و چرا برای تضمین اینكه كلكتیویزاسیون به پیش برده شود؛ و شهرها و خود انقلاب به محاصره نیروهای بورژوایی روستا در نیایند و خفه نشوند. اما آنها خود را برای صرفاً یك ضامن و اهرم فشار انسانی برای اجرای سیاست حزب نمی دیدند. "25 هزاری ها" خود را الگویی از فرهنگ و آگاهی كمونیستی می یافتند كه علیه بیسوادی، اعتیاد به الكل و بی انضباطی مبارزه كرده و به طور كلی چشم نواحی تاكنون دور از دسترس را به انقلاب باز می كند. اگرچه بسیاری از آنها عملا به شهر بازگشتند، اما بسیاری نیز در آنجا اقامت گزیدند و زندگی نوینی را در میان دهقانان آغاز كردند.‏

كارگران علیرغم محرومیتهای مادی، خصومتها و خطراتی كه از جانب كولاكهای دشمن (دهقانان مرفه) تهدیدشان می كرد به روستا رفتند. بسیاری از آنها به قتل رسیدند، صدها نفر از آنها توسط كمیته های حزب در روستا كه تحت رهبری قشر ممتاز دهات و نوكران آنها بود مورد ضرب وشتم قرار گرفته، دستگیر و از حزب تصفیه شدند. بسیاری اسیر گرسنگی شدند، و به واقع همگی شان در شرایط بسیار دشوارتر از زندگی در شهر قرار گرفتند. با وجود این اكثریت "25 هزاریها" بر كلكتیویزاسیون پایدار مانده و آنرا به پیش بردند. آنها متحدان خود در روستا، كه عمدتاً دهقانان فقیر و آموزگاران و جوانان بودند را بسیج كردند.‏

بخشاً به واسطه تلاشهای فداكارانه همین انقلابیون پرولتری بود كه برای نخستین بار در تاریخ بشر كشتگران زمین را از چنگال مالكان خصوصی كه برای چندین و چند نسل اراضی را تحت كنترل خود داشتند، خارج كردند. این یك پیروزی تكان دهنده و حقیقی بود كه الهام بخش میلیونها كارگر و دهقان در سراسر جهان شد، بدانان امید بخشید و تسلیم طلبی آن دسته از رهبران حزب شوروی نظیر تروتسكی و بوخارین كه مدعی بودند كسب پیروزی در این زمینه ناممكن است را بخوبی افشا كرد. همانگونه كه مائو بعداً مسئله را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد، اشتباهاتی جدی بوافع در جریان این كارزار رخ داد. و زمانی كه رویزیونیستها در دهه 1950 قدرت را غصب كردند، مزارع كلكتیو دولتی را به ابزار رنج وتحقیر تبدیل كردند. و بر مبنای تحلیل مائو، علیرغم اینكه كلكتویزاسیون در اتحاد شوروی یك پیروزی بزرگ بود اما وسیعا شیره دهقانان را كشید. این امر را باید بخشی از سیاست تاكید بیش ازحد بر صنایع سنگین به زیان كشاورزی و صنایع سبك، محسوب داشت. اما بروز ناین خطاها از جانب استالین و انقلابیون شوروی به این واقعیت هم مربوط می شد كه آنها نخستین گام راهگشا را در این مسیر بر می داشتند. همین گامهای راهگشا مبنایی آموزش و پیشرفت مائو و رفقای چینی به سطحی بهتر و عالیتر پیشروی كنند.‏

‏"انقلاب صنعتی استالین" به قلم "هیروآكی كورومیا" اثری درباره تاریخ اقتصاد است. در این كتاب، واقعیاتی جمع آوری شده كه بسادگی قابل دسترس نیست. این اثر كانون توجه خود را برنامه پنج سال اول در اتحاد شوروی (1932 ـ 1928) قرار داده و بویژه به نقش كارگران در پیشبرد امر صنعتی كردن می پردازد. "كورومیا" مختصراً شرایط عینی موجود در زمان تصمیم گیری به خاتمه "نپ" و آغاز تعرض در راه صنعتی كردن و كلكتیویزاسیون را برمی شمارد. در آن دوره، تنش بین المللی بالا گرفته و رهبران شوروی بیش از پیش نگران احتمال مداخله مجدد امپریالیستها بودند. هانطور كه بالاتر اشاره شد، بحران غله در سال 27 ـ 1926 براه افتاده و استالین و كسانی كه مصمم به پیشروی و ساختمان سوسیالیسم در شوروی بودند را با مصاف حادی مواجه كرده بود. این عوامل به بحران اعتماد در رژیم انقلابی پا داد.‏

‏"كورومیا" در پی آن نیست كه یك جمعبندی كلی از دوره برنامه پنج سال اول ارائه دهد. كتاب او به تشریح نقش كارگران در پیشبرد امر صنعتی كردن محدود می شود. ارزیابی وی از آن دوره، بدرستی از مزخرفاتی كه توسط مكتب تاریخ نگاری "توتالیتاریستی" تولید كرده و سركوب روشنفكران ارتجاعی و كولاكها را منعكس می كند، فاصله می گیرد. "كورومیا" بنحوی زنده نشان می دهد كه نه فقط سیاستهای استالین از حمایت قابل توجه توده ها برخوردار بود بلكه پاسخی به احساس ناخرسندی عمیق اقشار گسترده ای از جامعه خاصه پرولترهای جوان از دوره "نپ" نیز بود. مائو به آن دوره، از زاویه مبارزه حاد طبقاتی در جامعه شوروی می نگرد و این كارزار را عاجل و ضروری ارزیابی می كند.‏

اما حزب برای پیشبرد این تعرض روی چه كسانی حساب كرد؟ انقلابیون هرگز پیش از آن با چنین مشكلی موجه نشده بودند. اینك موفقیت انقلاب به معضلات نوینی پا داده بود: كارگران قدیمی اغلب به كارخانه هایی كه دستمزد بالاتر و مشاغل ماهرانه تر داشتند منتقل شده و از همان موقعیت مشابه رهبران شناخته شده برخوردار بودند. تقریبا تمام بخش مدیریت كارخانه ها از اعضای عالیرتبه حزب كمونیست تشكیل شده بود. آیا آنها حاضر بودند جنبش های توده ای كه برای ساختمان سوسیالیسم الزامی بود را رهبری می كردند؟

پروژه های عظیم صنعتی كه صدها هزار جوان بیكار شهری و مهاجران جوان روستایی را درگیر می كرد براه افتاد. در صف مقدم پروژه های غول آسای ساختمان سوسیالیسم، جنبشهای ضربتی قرار داشتند كه نوك پیكان آنها را اغلب جوانان تشكیل می دادند. در آن زمان، سیاست ها آنچنان كه امروز احتمالا انقلابیون ممكن است تصور كنند روشن نبود: جنبشهای ضربتی بمعنای افزایش مداوم معیارهای تولیدی بود، و این اغلب با نارضایتی بخشهایی از خود كارگران بویژه مسن ترها و كارگران ماهرتر و منجمله بسیاری از رزمندگان قدیمی انقلاب و جنگ داخلی روبرو می شد. ‏

بخشی از رهبران حزب كمونیست اتحاد شوروی در صف مقدم این جنبش قرار گرفته بودند، اما اغلب جوانانی كه در كارخانه ها كار می كردند تازه از روستا آمده بودند و تجربه مبارزه طبقاتی و زندگی صنعتی را نداشتند. كارگرانی كه حزب به آنها متكی بود به این جوانان با سوء ظن می نگریستند. مثلا یكی از رهبران حزب چنین می گفت: "كارگران جوانتری كه از روستا آمده اند، كارخانه را مایملك طبقه كارگر، مایملكی كه كه از چنگال سرمایه داران به در آورده شده نمی دانند. آنرا مخلوق پرولتاریا كه توسط دولت شوروی بر پا شده نمی بینند. بلكه كارخانه را محلی می دانند كه در آنجا می توانند در آمد اضافه بدست آورند و به كار زراعی خویش بزنند.‏

با وجود این، رهبری حزب به این جوانان بویژه به جوانانی كه از دل طبقه كاگر برخاسته بودند، اعتماد بسیار كرد. استالین جوانان كومسومول (سازمان جوانان حزب) را فرا خواند كه "در صف مقدم" جنبش صنعتی كردن جای گیرند. و آنها چنین كردند. یك مهندس آمریكایی در اتحاد شوروی علیرغم اینكه علاقه ای به رژیم شوروی نداشت، در دفتر خاطرات خود چنین نوشته است: "امروز یك ناظر میتواند به سادگی خیزش اصیلی كه بر مبنای آمال مسیحایی و فداكاری انقلابی براه افتاده و رهایی مشتاقانه از افسردگی "نپ" با اهداف محدود و و با راحت طلبی های خرده بورژوایی اش را نادیده بگیرد... شور و هیجان عظیمی در بین بخشی از نسل اول بعد از انقلاب بویژه در بین آن دسته از دهقانان و كارگران كارخانه كه سابقا موقعیتی پایینتر از بقیه داشتند برانگیخته شده بود." برای آنها هدف از این مصاف جدید صرفا ارتقا موقعیت شغلی خودشان نبود بلكه آفرینش جامعه ای نوین بود كه تا كنون سابقه نداشته و در آن بی عدالتی و نابرابریهای بازمانده اجتماعی محو شده و به اتحاد پرولتاریا و كل خلق می انجامد.‏

جنبش های ضربتی و نشستهای برنامه ریزی كارگران شاهد حضور كادرهای حزب در كارگاهها جهت بسیج كارگران بود تا بتوانند از سطوح تعیین شده در برنامه مركزی فراتر روند. مدیران كارخانه هرچند اكثریت قریب به اتفاقشان از اعضای حزب بودند اما در بسیاری از موارد مقاومت می كردند و مصافهای جدیدی را به ناگزیر در برابر جنبشهای توده ای مطرح می كردند. زمانی كه كارگران بر مضاعف كردن میزان تولید پافشاری كردند، آنها از كجا باید مواد خام جدید بدست می آوردند، و چگونه باید بهایش را می پرداختند؟ نقش اتحادیه های كارگری چه بود كه قرار بود از شرایط كارگران دفاع كنند؟ بسیاری از مدیران از اوقاتی كه در نشستهای مداوم كارگران از دست می رفت و بطور متوسط نصف روز را شامل می شد، شدیدا گله داشتند.‏

بعقیده "كورومیا" خیزش شور انگیز انقلابی در اتحاد شوروی، با خود رشد گرایشات تساوی جویانه را بهمراه آورد. گروههای كمك متقابل و سایر اشكال كار كلكتیو توسط كارگران ایجاد شد. منجمله در دوره معینی یك "نظام بریگادی" تشكیل شد كه شامل گروههایی گسنره ای بود كه مهارتهای گوناگون را در بر می گرفت. آنها فعالیت و دستمزدهایشان را به هم می آمیختند و سپس بطور برابر این دستزدها را تقسیم می كردند. برای مدتی تفاوت دستمزدها در سراسر جامعه شوروی كاهش یافت و در بسیاری از كارخانجات، كارگران ماهر معادل كارگران غیرماهر حقوق می گرفتند. "كورومیا" بدین اشاره دارد كه این تحول از یك دیدگاه بازاری، غیر قابل فهم بود. زیرا در بحبوحه كمبود بارز كار ماهر صورت می گرفت. روند تعادل دستمزدها به عقیده "كورومیا"، آهنگ قهرمانانه نبرد علیه حركت خود روی بازار را داشت. یك منبع پشتیبانی از این سیاستهای تعادلی، به عقیده "كورومیا" دیدگاه استالین بود كه معتقد بود این تساوی گری هسته مركزی طبقه كاگر را از خطر ناشی از اشرافیت كارگری در امان می دارد.‏

با وجود این، گرایشات تساوی جویانه به مشكلات نوین پا داد. بسیاری از كارگران ماهر بسادگی به جانب كارخانجاتی روان شدند كه جنبش انقلابی در بین كارگران توان كمتری داشت و نتیجتاً تساوی جویی ضعیفتر بود. بنابراین آنها می توانستند دستمزدها و شرایط كاری بهتری را دیكته كنند. این امر بطور جدی باعث اختلال در تولید شد و در نهایت رهبری حزب چنین نتیجه گیری كرد كه حفظ سیستم بریگادی غیرممكن است.‏

مائوتسه دون در جمعبندی از ساختمان سوسیالیسم در اتحاد شوروی خاطر نشان كرد كه هرچه زمان می گذشت استالین كمتر به توده ها اتكا میكرد. "كورومیا" ماركسیست نیست. تحلیل او مسلما از تجربه انقلاب كبیر فرهنگی پرولتاریایی كه در آن انقلابیون چین توانستند بسیاری از خطاهای انقلابیون شوروی را تصحیح كنند، بهره نبرده است.‏

با وجود این، جزییاتی كه "كورومیا" بدست می دهد هم، نشانگر كارهایی است كه واقعا از جانب رهبران و توه ها در شوروی انجام شد و تحلیل مائو است. یكی از این موارد، ارزیابی "كورومیا" از سیاست مدیریت تك نفره است.‏

بدون شك استالین می دانست كه برای راه گشودن به صنعتی كردن و كلكتیویزاسیون، باید با منافع قدرتمند بوروكراتیك در جامعه شوروی نبرد كند. او برای چنین نبردی آماده شده بود. نمونه اش را میتوان در توبیخ بی رحمانه مدیران و سایر كسانی دید كه در برابر ابتكارات كارگران در امر برنامه ریزی جنبش ضربتی كارگران و اسلوب رقابت سوسیالیستی مقاومت می كردند. در این مورد استالین چنین گفت: "رقابت سوسیالیستی جلوه ای از انتقاد از خود انقلابی توده هاست كه از ابتكار عمل خلاقانه میلیونها كارگر سرچشمه گرفته است.... خطر بوروكراتیك مشخصا و پیش از هر چیز در مانع تراشی در برابر شور و شوق، ابتكار عمل و فعالیت مستقلانه كارگران تبلور می یابد. منبع عظیمی كه در اعماق نظام ما درون طبقه كارگر و دهقان وجود دارد را پنهان می كند و نمی گذارد كه از این منابع در مبارزه علیه دشمنان طبقاتی ما در داخل و خارج كشور استفاده شود".‏

اگرچه استالین سكاندار مردم شوروی در دریایی ناشناخته بود و نوعی از تحول اقتصادی را به پیش می برد كه در تاریخ سابقه نداشت، اما وی بطور فزاینده به شیوه هایی اتكا می كرد كه در تضاد با هدف مبارزه وی قرار داشت. یك جنبه مهم از این روشها، سیاست مدیریت تك نفره بود. بنظر می آید كه استالین این سیاست را یك بخش ذاتی از تمركز فزاینده می دید كه وی این را بنوبه خود وجه اساسی صنعتی كردن و كلكتویزه كردن سریع به قصد تقویت بنیه جنگ اتحاد شوروی به حساب می آورد. تمركز، بنظر ضد حمله ای علیه آشوبی می آمد كه به ناگزیر در این پروسه سر بلند می كرد.‏

اما اسلوب مدیریت تك نفره كه بین كارگران و مدیریت كارخانه ها فاصله می انداخت، تنها راه حل ممكن برای چنین مشكلی نبود. حزب كمونیست اتحاد شوروی می كوشید از طریق یك سیستم "كنترل كارگری" نوعی تعادل با مدیریت تك نفره ایجاد كند. كنترل كارگری آنقدر موثر بود كه اغلب اعتراض مدیران را بر می انگیخت. زیرا اغلب چنین بود كه كارگران از طریق "نشستهای پر آشوب" خود كه در آنها طرحهای تولید و غیره را ارائه می داند، روال عادی امور را بر هم می زدند. بر مبنای شواهدی كه "كورومیا" ارائه می دهد از جانب كارگران اعتراض مستقیم و گسترده ای نسبت به اعمال مدیریت تك نفره ابراز می شد. مائو تسه دون سیاست مدیریت تك نفره را یك اشتباه ارزیابی كرد و از این بحث كرد كه "باید یك خط تمایز اساسی بین قوانین حاكم بر موسسات سوسیالیستی با موسسات سرمایه داری وجود داشته باشد". در واقع چینی ها در جریان انقلاب فرهنگی، كمیته های انقلابی را بوجود آوردند كه تركیب افراد در آنها شامل نمایندگان منتخب "پایین" بود. برخی اوقات آنها از نمایندگان حزب، ارتش و توده ها تشكیل می شد و یا گاه تركیب پیر، میانسال و جوان را بر می گرفت. این كمیته ها بویژه شامل سرخ و متخصص بود كه سرخ در آن عامل تعیین كننده بحساب می آمد. كمیته ها تجارب گوناگون برای هدایت كارخانه ها، مدارس و سایر موسسات بهم می آمیخت و مورد استفاده قرار می داد. بعلاوه كمك می كرد كه تقسیم كار بازمانده از جامعه طبقاتی بهم بخورد و شور و شوق توده ها برانگیخته و سازماندهی شود.‏

حمایت استالین از مدیریت تك نفره بخشی از گرایش در حال رشد در صفوف رهبری شوروی بود. اتكا آنها به توده ها روزبروز كمتر می شد. این گرایش بعدها نتایج منفی وخیمی ببار آورد. حتی در لحظات پرشور برنامه پنج ساله اول و تعرض كلكتیویزاسیون، تبلور چنین گرایشاتی را می شد دید. "كورومیا" نه فقط نشان میدهد كه علیرغم مقاومت بسیاری از كارگران مدیریت تك نفره اعمال میشد، بلكه قطعه كاری و انگیزه های مادی سیاستهای مشابه دیگر روز بروز بیشتر مورد استفاده قرار می گرفت.‏

بعلاوه خیزش كارگران در برنامه پنج ساله اول، علیرغم اینكه از روحیه انقلابی اصیلی برخوردار بود و دستاوردهای انقلاب اصیلی را داشت، از آغاز تولید را كانون توجه خویش قرار داد و بنابراین محدود شد. برای نمونه، میلیونها كارگر حقیقتاً در صفوف مدیران و كارگران علمی و فنی جامعه نوین جای گرفتند. این امر بسیاری از ناظران آن دوره را حیرت زده كرده بود. اما این امر آنسان به پیش رفت كه نتوانست تا حد امكان به ریشه های تقسیم كار جا افتاده در جامعه ضربه بزد. بنابراین اگرچه می توان گفت كه كارگران آن نسل تقریبا در همه عرصه های جامعه به صحنه آمده بودند، اما این كار به میزان زیادی از طریق جدا شد آنها از طبقه كارگر انجام گرفت. یا بعبارت دیگر، از طریق انتقال آنها به سطحی بالاتر در تقسیم كار اجتماعی. این نظریه كه از طریق تبدیل فزاینده كارگران به مدیر، دانشمند و امثالهم می توان بر تقسیم كار فائق آمد، با این دیدگاه موكد استالین همراه شد كه ساختمان سوسیالیسم بمعنای رشد نیروهای مولده است. عظیم ترین مصاف در انتظار مائو تسه دون و انقلاب فرهنگی بود تا به تدریج ریشه های واقعی تقسیم كار اجتماعی را كه مشخصه جامعه طبقاتی است دریابد. آنها این امر از طریق بسیج توده ها جهت شناخت و تغییر روبنا به انجام رساندند.‏

برای مثال در انقلاب فرهنگی جوانان محصل را فرا خواندند كه به روستا رفته و نه فقط دانش كتابی خود را به میان دهقانان برند بلكه مهمتر از آن، از دهقانان بیاموزند كه چه دانشی مورد نیاز است و برای چه كسی و چه هدفی باید آموخت.‏

‏"كورومیا" با جدا شدن از مكتب "توتالیتاریستی" تاریخ معتقد است كه مبارزات مهمی در صفوف بالای حزب كمونیست اتحاد شوروی در دهه 1930 ادامه داشته و موفقیت "گروه استالین" (به گفته او) به هیچ وجه امری حتمی نبوده است. او به قدرت مخالفان استالین كه اوائل و در میانه دهه 1920، در اتحادیه كارگری و موسسات دیگر، نخست حول تروتسكی و سپس حول بوخارین گرد آمده بودند اشاره می كند و این احتمال را جدی می گیرد كه آنها حتی در اوایل دهه 1930 آماده شده بودند كه از هر شكست مهم "گروه استالین" برای غصب قدرت استفاده كنند. برای مثال، "ك. ب. رادك" كه یكی از اعضای دفتر سیاسی بود، در مورد سیاست تعرضی صنعتی كردن چنین اظهار داشت: "اگر از شتاب این تعرض عمومی كاسته نشود به چیزی می انجامد كه آن را به اصطلاح "نتیجه مارش ورشو" می نامیم. (منظور كارزاری است كه طی جنگ انقلابی داخلی به راه افتاد و استالین هم در آن درگیر بود و به شكست جدی ارتش سرخ انجامید.) دیگران فكر می كردند كه ناكامی سیاست استالین و سر بلند كردن جریان راست واقعا یك نتیجه از پیش معلوم است. "كورومیا" نشان می دهد كه این خطوط راست روانه در سطوح مختلف حزبی از حمایت گسترده ای برخوردار بودند. برای مثال، در نشست "كارگران ضربتی در جبهه مالی" به سال 1932، حمایت آشكار گسترده ای از این پیشنهاد بعمل آمد كه نیروی محركه سود باید دوباره به عامل تعیین كننده در امور مالی دولت شوروی تبدیل شود. و كسانی كه از این پیشنهاد حمایت می كردند ظاهرا كارگران پیشرو سیاسی در بخش مالی بودند!‏

‏"كورومیا" در جمعبندی از دوران برنامه پنج ساله اول به این نكته می رسد كه مورخان غرب بطور جدی به نقش فعال ایدئولوژی و امور سیاسی در سیاست حزب كمونیست اتحاد شوروی كم بها داده و بدین ترتیب برخصلت یكدست جامعه شوروی تاكید بیش از حد می گذارند: "استالین، نه تنها كل ملت را بسیج نكرد، بلكه حتی آنرا دچار تفرقه ساخت. استالین برخلاف "ویت" (یكی از اصلاح گران در دوره ماقبل جنگ جهانی اول) كه در پی یك حكومت مطلقه قدرتمند بود كه نیازی به اتكا به هیچ طبقه خاصی ندارد، و فرای تمامی طبقات بایستد، عامدانه در پی جلب حمایت حوزه های سیاسی مشخص، كمونیستها، كمسومولها و كارگران صنعتی از طریق برانگیختن آنها علیه كسانی بود كه ادعا می شد كه دشمن طبقاتی هستند".‏

نسل بعدی انقلابیون كه توسط مائو تسه دون رهبری می شدند در عین حال كه از خدمات استالین دفاع می كردند، انتقاداتی جدی از خط راهنمای این كارزارهای عظیم به عمل آوردند.(2) علیرغم همه اینها، كارزارهای فوق الذكر دستاوردهای عظیمی در ساختمان سوسیالیسم به حساب می آیند كه توسط مردم شوروی حاصل شده اند. تعداد قابل توجهی از ناظران عینی نظیر "آنا لوییز استرانگ"، "موریس هیندوس"، "دووران"، دكتر "نورمن بسیون" و سایرینی كه در آن دوران به گوشه و كنار اتحاد شوروی سفر كردند، ماجراهای بی شماری را نقل می كنند یكه نشان می دهد كارگران و دهقانان در روسیه عقب مانده چه معجزاتی آفریده اند. شرح این مشاهدات در كتابهایی آمده كه البته امروز دیگر تجدید چاپ نمی شوند.‏

واقعیت این است كه وقتی قدرتهای پیشرفته امپریالیستی در آلمان، انگلستان، فرانسه و آمریكا در بحران بزرگ دست و پا می زدند و میلیونها نفر در این ثروتمند ترین كشورهای جهان بی خانمان شده و لقمه نانی گدایی می كردند، كشور سابقا عقب مانده اتحاد شوروی شاهد سریعترین توسعه اقتصادی در قرن بیستم بوده و شیوه كهن زندگی در آنجا دگرگونی میشد. توده های چین تحت رهبری مائو با تصحیح اشتباهات استالین و مردم شوروی، توانستند بسیار بیشتر از آنها در مسیر كمونیسم پیشروی كنند. در واقع، پیشرفت چینی ها فقط با ایستادن بر شانه های چند نسل از مردم شوروی كه حقیقتاً دست به كار ساختن جهان بر شالوده ای نوین شدند، میسر شد.‏

 

توضیحات

‏1) در فصل ششم از كتاب "دمكراسی: آیا نمی توانیم بهتر از آن را انجام دهیم؟" ( شیكاگو: انتشارات بن، 1986) به قلم باب آواكیان، صدر حزب كمونیست انقلابی آمریكا، تئوری "دولت توتالیتر" و شیوه ای كه تئوریسین های غرب و بویژه سوسیال دموكرات ها از آن بعنوان "یكی از سلاحهای عمده ایدئولوژیك امپریالیسم غرب در تقابل با بلوك شوروی" بعد از جنگ جهانی دوم استفاده كرده اند، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. در واقع، چیزی بمثابه "دولت توتالیتر" هرگز وجود نداشته است. آواكیان اصول عمده این تئوری چنین برمی شمارد: "دولت توتالیتر" بر ترور همه جا گستر استوار است. هدف آن تسلط بر جهان و كنترل بر تمامی عرصه های زندگی است. آواكیان نشان می دهد كه این تئوری به چه طرقی به امپریالیسم خدمت كرده است. این تز بویژه تقسیم جامعه به طبقات و نقشی كه دولت به مثابه نهاد حاكمیت یك طبقه بازی می كند را پنهان می كند.‏

‏2) مائو بطور مشخص تاكید یك حانبه استالین به صنعتی و مدرنیزه كردن را مورد انتقاد قرار داد. او این مسئله را بطور مفصل در كتاب "نقدی بر اقتصاد شوروی" (چاپ مانتلی ریویو، 1977) را مورد بحث قرار می دهد. موضع مائوئیستی بطور فشرده در "بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی" آمده است.

 

دادگاه های جمهوری اسلامی؛ دادگاه های استالين؟

بخش اول: کارزار ضد کمونيستی

همه دست به دست هم داده اند: از صدای آمريکا تا راديو بی بی سي، از فريد زکريا (1) سردبير نشريه هفتگی نيوزويک در آمريکا تا  اکبر گنجی و محسن سازگارا (از رهبران «سبز» در خارج از کشور) و مشروطه خواهانی چون  داريوش همايون، از برنارد کوشنر وزير خارجه فرانسه تا آيت الله منتظری در قم، از پيروان نهضت آزادی تا  چپ های نادم؛ هم صدا شده اند تا به مردم ايران حقنه کنند که دادگاه هايی که اخيرا جمهوری اسلامی در محاکمه سران اصلاح طلب براه انداخته، همان دادگاه های استالينی است. مضحکه تا بدان حد است که تلويزيون آمريکا در برنامه ای که چالنگی ميهمان دار محسن سازگارا و نوری زاده است، هنگام گزارش تظاهرات گروهی که در نماز جمعه به امامت رفسنجانی عليه روسيه و چين شعار می دادند، به جای عکس پوتين يا رئيس جمهور فعلی روسيه عکس استالين را نشان می داد. انگار استالين که 56 سال پيش چشم از جهان فروبسته، ياری رسان باند کودتاچی خامنه ای – احمدی نژاد بوده است! يا در برنامه ديگري، همين گوينده با اصرار از خانم الهه هيکس می پرسيد: «خانم هيکس چرا فقط در جمهوری اسلامی و کشورهای کمونيستی سابق مخالفين را شکنجه می کردند. راز اين مسئله در چيست؟»  آنوقت، همين ها به خود حق می دهند که در مورد «شيوه های استاليني» ياوه سرائی کنند.

 

حتی کسانی مانند اکبر گنجی که سال ها از جمله سازماندهندگان سرکوب های جمهوری اسلامی و توجيه گر چنين دادگاه هايی (به ويژه در دهه شصت) بود، در کمال وقاحت، اين اعمال را به تفکرات لنينيستی نسبت می دهد. او و يارانش حتی در شرايطی که گرفتار تارعنکبوت خود- بافته هستند، حاضر نيستند مسئوليت اعمال خود را پذيرا شوند و به جای آن پای استالين و لنين را وسط می کشند. تا همين چند وقت پيش امام و پيغمبر 1400 سال پيش را الگوی کارهای خود  معرفی می کردند، اکنون که گند اعمال و نظام شان در آمده، لنين و استالين را سرزنش می کنند. 

 

سئوال اينجاست که يکم، چرا ناگهان از چارگوشه دنيا به طور هم زمان چنين کر بدآهنگی براه افتاده است؟ چرا زمانی که دسته دسته انقلابيون و کمونيست ها در دهه شصت و سال 67 در بيدادگاه هايی بدتر از امروز طی محاکمات چند دقيقه ای به اعدام محکوم می شدند يا دسته ای از آنان زير شکنجه وادار به «اعتراف و توبه» می شدند، رسانه های بين المللی نه تنها ياد دادگاه های استالين نمی افتادند بلکه ترجيح می دادند سکوت اختيار کنند؟ و سرانجام آيا واقعا شباهت هايی بين اين دادگاه ها با دادگاه های زمان استالين (موسوم به دادگاه های مسکو) هست؟ آن دادگاه ها چه بود و جمعبندی کمونيست ها از آن ها چيست؟

اهداف سياسی از اين مقايسه تاريخی

 

يک وجه مشخصه بارز مبارزات کنونی در ايران، به پاخيزی نسل جوان است. نسلی که تاريخ واقعی از آنان دزديده شده است. نسلی که از دانستن بسياری از حقايق تاريخی در سطح ملی و بين المللی محروم بوده است. ممکنست اين نسل از بسياری از وقايع و رويدادهای تاريخی اطلاع چندانی نداشته باشد اما با گوشت و پوست خود اثرات کارکرد اين نظام را حس کرده است. اين نسل روزمره با واقعيت های تلخی چون فقر و فلاکت اکثريت مردم ايران و جهان، گسترش اشکال گوناگون ستم و استثمار و ترور و سرکوب در سطح جهانی  روبرو بوده است. اين نسل شايد آشنائی با بسياری از بيدادگری های تاريخی نداشته باشد اما بيدادگری های زمانه خود را عميقا حس می کند و در ذهن خود سعی می کند آن ها را با يکديگر مقايسه  و رابطه ميان آنها را کشف کند. بی جهت نبود که اولين گزارش هايی که از زندان کهريزک به بيرون درز کرد، با عناوينی چون «اينجا از گوانتانامو و ابو قريب بدتر است» بود. بسياری از آن گزارش دهندگان شايد نام استالين را نيز نشنيده باشند، اما تصاوير شکنجه های حيوانی در زندان ابو قريب را مشاهده کرده بودند، از کانتينرهای مرگ در افغانستان و از نحوه اعتراف گيری ها در زندان گوانتانامو خبر داشتند. از قانونی شدن شکنجه در آمريکا توسط بوش باخبر شده بودند. ديده بودند که در اين گوشه دنيا همان بلاهايی بر سرشان نازل می شود که در گوشه ديگر دنيا بر سر مردم ديگر. ذهن جستجوگری نمی تواند رابطه بين اين واقعيات بزرگ را ناديده انگارد و بدنبال کشف علل آن نباشد.

 

به ميان کشيدن دادگاههای استالين، در واقع پاتکی است که بورژوازی آگاهانه برای ايز گم کردن براه انداخته است.  گوانتانامو و ابو قريب بايد از اذهان جوانان پاک شود. وجه اشتراک های اساسی و واقعی ميان نظام سرمايه داری جهانی و نظام جمهوری اسلامی بايد پنهان شود. اين است راز به ميان کشيدن دادگاه های استالين. اين است راز همراهی رسانه های پر قدرت بين المللی با قلم زنان دو ريالی وطنی. همه می دانند بدون منحرف کردن اذهان جوانان شورشی از واقعيت های بزرگی چون گوانتانامو و ابوقريب، که مضمون واقعی پيشرفته ترين نوع دمکراسی بورژوايی را نشان می دهد، نمی توانند آنان را رام کرده و به تغييرات سطحی راضی شان کنند.

 

در جهان امروز، لاپوشانی حقيقت بدون تبليغات ضد کمونيستی ميسر نيست. در اين امر سران کشورهای امپرياليستی و جمهوری اسلامی نزديکی و قرابت ديرينه دارند.

 

 مسئله اصلی بورژوازی در رابطه با دادگاه های استالين، کشف حقيقت آن نيست بلکه استفاده تبليغاتی عليه کمونيسم است. اين کار بخش مهمی از کارزار ضد کمونيستی بورژوای بين المللی طی دو دهه اخير بوده است. هدف اين کارزار پائين آوردن سطح اميد و انتظار توده های مردم در زمينه امکان سرنگونی نظام های اجتماعی ستم گر حاکم  و دست يابی به يک نظم اجتماعی واقعا عادلانه ست. تبليغات ضد کمونيستی بخش مهمی از سياست مهار و کنترل خيزش های توده ای است تا مبادا چارچوبه های نظام طبقاتی سرمايه داری، بطور راديکال زير پا گذاشته شود. بورژوازی خوب می داند که هر چقدر هم در مورد مرگ کمونيسم سخن براند، نمی تواند واقعيت های زشت و منفور نظام سرمايه داری را عوض کند. نمی تواند ماهيت سرمايه و ماهيت جامعه طبقاتی را که مدام نيازمند ايجاد اوين و کهريزک و گوانتانامو و ابو قريب است را عوض کند. بورژوازی خوب می داند، هنوز همان تضادهايی که موجب سربلند کردن تئوری کمونيستی و انقلاب کمونيستی شد، هنوز به قوت پا برجاست.ی به همين دليل به حداکثر تلاش می کند از  سربلند کردن مجدد اين ايده  جلو گيری کند. ارائه اطلاعات غلط، پاک کردن سوابق تاريخی و واژگونه کردن حقايق تاريخی مربوط به کمونيسم آن روی سکه پنهان کردن حقايق امروزين مربوط به شکنجه ها و کشتارهائی است که نظام سرمايه داری در سطح گسترده اعمال می کند تا مردم را در زندان های اقصی نقاط جهانش به زانو در آورد.

 

شباهت سازی های فرصت طلبانه : «هدف وسيله را توجيه می کند»!

 

تکيه گاه اساسی نظام قضائی در جمهوری اسلامي، دين و شريعت است. نظام قضائی در ايران شکل فشرده و برجسته ای از  درهم آميزی دين و دولت است. هر جرم، حکم و مجازات با تکيه به قرآن و سنت های اسلامی تعريف و توجيه و اجرا می شود. (2)  از اين زاويه تفاوتی ميان نظام قضائی جمهوری اسلامی با نظام قضائی مذهبی در قرون وسطی نيست. مقايسه اين نظام قضائی با نظام قضائی شوروی دوران استالين  کتمان اين حقيقت بنيادين است. آزار، شکنجه جسمی و روحی متهم و وادار کردن وی به اعتراف در هر نظامی کريه و نکوهيده است. در بخش بعدی اين مقاله به دادگاه های دوره استالين خواهيم پرداخت. اما ميان اين دو نظام قضائی دنيائی فاصله است – هم در متن های قانونی و مدون شان و هم در عمل کردی که از خود بر جای گذاشته اند. اگر کسی از وجدان علمی برخوردار باشد و با واقعيت ها آنطور که هست روبرو شود اين تفاوت های فاحش را خواهد ديد. ديدن تفاوت ميان نظام قضائی که بر پايه قصاص، سنگسار، تجاوز و قوانين و معيارهای عهد بوق (مانند، کافر، مرتد، محارب، مفسد فی الارض و ...) قرار دارد و  نظام قضايی که بر پايه قوانين عصر مدرن و مهم تر از آن با هدف سرنگون کردن تمايزات طبقاتی و ستم گری های اجتماعی سازمان يافته کار سختی نيست. (3) قوانين دوران لنين و استالين  در زمينه هايی حتا بسيار پيشرفته تر از کشورهای سرمايه داری هم عصر خود بود. کدام وجدان علمی و حقيقت جو می تواند اعدام فله ای هزاران جوانی را که به جرم روزنامه فروشی دستگير شده بودند، تجاوز به دختران زندانی سياسی قبل از اعدام آنان، کشتار جمعی پس از دادگاه های يک دقيقه اي، و شکنجه های قرون وسطائی و سنگسار زنان و قصاص و ده ها موارد ديگر از اين نمونه ها را با نظام قضائی شوروی يا چين سوسياليستی مقايسه کند؟

 

شگفتا که امروز همان کسانی که  پايه گذاران ولايت فقيه و دادگاه های تفيتش عقايد و نظام قضائی دينی قصاص و تعزير بوده اند (آيت الله منتظری و صانعي)، در حقانيت توبه و اعتراف به گناه فيلم می ساختند (محسن مخملباف) ، سلمان رشدی را حرامزاده و لايق مرگ می دانستند (مهاجراني)، دادگاه های سران اصلاح طلب را به «دادگاه های استالين» تشبيه می کنند! (1) امثال آقای فريد زکريا که با حرارت دادگاه های جمهوری اسلامی را به دادگاه های استالين تشبيه می کند يا ديگرانی که  به نقد اردوگاه های کار اجباری در شوروی زمان استالين می پردازند نيم نگاهی هم به مدرن ترين نظام کار اجباری – يعنی کار بردگی  دو ميليون نفر در زندانهای آمريکا بيندازند و صدای اعتراضشان را عليه آنهم بلند کنند. دو ميليون نفرزندانی در آمريکا از کمترين حقوق شهروندی – مانند حق رای – محرومند و  زنان زندانی بايد بسته به تخت وضع حمل کنند. خوبست نيم نگاهی هم به پليس آمريکا بکنند که يد طولائی در پرونده سازی های قلابی و ارائه شهادت های دروغين عليه فعالين سياسی و توده های رنگين پوست دارد. فريد زکريا حتما اسم «اسکول آو آمريکاز» وابسته به ارتش آمريکا را شنيده است. اين دانشگاه برای دولت های آمريکای لاتين شکنجه گر تعليم می داد که در کتاب های دستورالعمل آن از جمله نوشته است که برای به حرف در آوردن زندانی علاوه بر اعمال شکنجه، وی را تهديد کنيد که به زن و فرزندش تجاوز خواهيد کرد. ( اين دانشگاه در نتيجه افشاگری های نيروهای مترقی بسته شد. ولی کار آن بطور حتم به طور مخفی يا طرق ديگر پيش برده می شود.) اگر آقای ذکريا بجز به حرف دولتمردان به حرف های سازمان های حقوق بشر هم گوش دهد بايد بداند که مجبور کردن متهمان جنائی به اعترافات دروغين يکی از روش های دائمی پليس در آمريکاست. در مورد تاريخچه پليس انگليس بايد از ايرلندی ها حقيقت ماجرا را پرسيد. اين آقايان برای تشبيه چرا راه دور می روند و کلمه ای در مورد دادگاه های تفتيش عقايد دوره مک کارتی در اوايل دهه پنجاه در آمريکا نمی گويند. خوب است مدافعان دمکراسی بورژوائی يک سوزن به خود زنند يک جوالدوز به ديگران.

 

رسانه های غربی به مدت سی سال در مورد دادگاه های اسلامي، مجازات های اسلامی در ايران سکوت اختيار کردند. زمانی که دسته دسته جوانان انقلابی و کمونيست در بيدادگاه های چند دقيقه ای محاکمه و محکوم به مرگ می شدند، زمانی که اين متهمان در اثر شدت شکنجه های وارده قادر به راه رفتن نبودند و حق کوچکترين دفاع از خود را نداشتند، زمانی که قتل عام سال 67 زندانيان سياسی در ايران اتفاق افتاد، همه رسانه های غربی وابسته به قدرت های امپرياليستی سکوت کردند. زمانی که 28 نفر از اعضا و رهبری اتحاديه کمونيست ها در نفرت انگيزترين دادگاه تاريخ جمهوری اسلامی در دی ماه 1361 به مرگ محکوم شدند، رسانه ها ياد «دادگاههای استاليني» نيفتادند. آن دسته از حاکمانی که اين روزها  رخت اصلاح طلبی بر تن کرده اند هر زمان سخن از آن قتل عام ها به ميان می آيد يا سکوت اختيار کرده يا می گويند اگر دوباره آن شرايط پيش بيايد همان اعمال را تکرار خواهند کرد.(5)

 

گفته می شود دادگاه های اخير جمهوری اسلامي، همچنين از اين نظر که عده ای از دست اندر کاران خود نظام را بر روی صندلی اتهام نشانده اند شبيه دادگاه های استالين هستند. اما برای «شبيه سازي» باز راه دور رفته اند. در نيم قرن اخير در رژيم های وابسته به امپرياليسم آمريکا در آمريکای لاتين و آسيا پس از هر کودتائی چنين دادگاه هايی تشکيل شده و فاتحان، مغلوبين را بر روی صندلی محاکمه نشانده اند. در جمهوری اسلامی نيز بارها چنين اتفاقی رخ داده است.

 

شک نيست «اعترافات» اغلب متهمان اين دادگاه ها در اثراعمال شکنجه های روحی و جسمی صورت گرفته است.(6)  بسياری از آنان عليرغم عدم اعتقاد به رهبری خامنه ای – و شايد کلا ولايت فقيه –  به وی ابراز وفاداری کردند. ممکنست برخی از اينان با پيروی از اصل «تقيه» در شيعه يا  حسابگری های ديگر و شايد هراس از  اعمال مخوفی که تا کنون عليه مخالفين اين نظام انجام گرفته (و اين ها بدليل شرکت در آن ها از کم و کيف ماجرا باخبرند)  تن به اعترافات دروغين داده اند.

 

  اما حمايت آشکارشان از کليت نظام جمهوری اسلامی امری ظاهری و زير فشار شکنجه و تهديد به اعدام نبوده است. آنان به اين نظام و ضرورت حفظ آن باور دارند. اغلب اينان قبل از دستگيری هم می گفتند: «جمهوری اسلامی نه يک کلمه بيشتر نه يک کلمه کمتر» و يا  از «نظام مشروطه ولائي» حمايت می کردند.

 

کمونيست ها کليه اين اعمال ضد انساني، کليه شکنجه های روحی و جسمی زندانيان را تحت هر شرايطی و عنوانی که باشد و عليه هر کس که باشد محکوم می کنند. هيچ زندانی را نمی توان بر پايه «اعترافات» آنان محکوم کرد. کمونيست ها تحت هر شرايطی بايد اصول و معيارهای صحيح و انقلابی دفاع از حقوق زندانيان سياسی و اسرای جنگی را تبليغ کنند و  با توجه به تجارب مثبت و منفي، معيارهای جنبش کمونيستی را در اين زمينه ها ارتقاء دهند و آنها را به عنوان اصول جامعه سوسياليستی آينده فراگير کنند.

 

دادگاه های اخير قبل از هر چيز بيان ورشکستگی سياسی و ايدئولوژيک نظام جمهوری اسلامی است. پوسيدگی شالوده های اجتماعی و عقيدتی اين نظام حتا در زمينه های قضائی نيز برای خود حکام روشن است. ايدئولوژی اسلامی ديگر کارآئی خود را در مهار و کنترل و سرکوب محکومين جامعه و متحد نگهداشتن حاکمان از دست داده است. اين يک معضل جدی برای طبقات حاکمه در ايران است. معضلی که بورژوازی امپرياليستی نيز بدان واقف است. اگر اسلام در ديگر کشورهای منطقه هنوز بعنوان ابزار طبقات ارتجاعی از خود کارآئی نشان می دهد، در ايران به دليل سی سال تجربه حکومت دينی ايدئولوژی اسلامی (بخصوص در شکل و شمايل) کنونی به آخر خط رسيده است. ديگر محکومان جامعه بدان تن نمی دهند و بی اعتقادی به اسلام حتی دامن گردانندگان و پايه های رژيم را فراگرفته است. حمله به کمونيسم – تحت عنوان افشای دادگاه های استالينی – فقط  و فقط برای پوشاندن اين ورشکستگی عريان است. هم امپرياليست ها و هم طبقات حاکمه نيازمند فرصتی هستند تا اين ايدئولوژی را در شکل ديگری (و احتمالا در ترکيب با ايدئولوژی های ديگر) باز سازی کنند و در درجه اول وحدتی حول آن در ميان طبقات حاکمه ايجاد کنند. از اين روست که امثال فريد زکريا در انتهای پيام تلويزيونی اش هشدار می دهد که: «دولت ايران هنوز برای تغيير فرصت دارد.»

 

اينکه امپرياليست ها و طبقات حاکمه به چنين فرصتی دست يابند يا خير به خط و عملکرد جنبش کمونيستی ربط خواهد داشت. مسئله اين است که آيا جنبش کمونيستی اين توانائی را از خود نشان خواهد داد که در شرايط خلاء ايدئولوژيک، افق و دورنمای ديگری را پيشاروی مردم قرار دهد و تعهد و آگاهی کمونيستی را با خيزش اخير پيوند دهد؟ روشن است که  بدون جمعبندی علمی و نقادانه از تجارب انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم – منجمله در زمينه نظام قضائی -- و پاسخ به سئوالات گزنده ای که احيای سرمايه داری در شوروی و چين پيش آورده، نمی توان در چنين موقعيتی قرار گرفت. کمونيست هايی که از زير بار اين وظيفه شانه خالی کنند قادر به ايفای نقشی نخواهند شد.

 

بخش دوم: دادگاه های مسکو در شماره آينده

 

توضيحات

 

1- فريد زکريا از کارشناسان سياست خارجی آمريکا و مفسر مهم شبکه خبری سی ان ان می باشد. پيام تلويزيونی او را همراه با ترجمه فارسی می توانيد در لينک زير مشاهد کنيد. 

2 - در زمينه ربط اعمال شکنجه با ايدئولوژی اسلامی به مقاله «شکنجه در جمهوری اسلامي، ريشه ها و توجيه های قساوت» مندرج در شماره 46 نشريه حقيقت رجوع کنيد.

 

3 - برای نمونه می توان به اظهارات آيتالله محمدی گيلانی حاکم شرع رجوع کرد: «محارب بعد از دستگير شدن، توبهاش پذيرفته نميشود و کيفرش همان است که قرآن گفته. کشتن به شديدترين وجه. حلق آويز کردن به فضاحتبارترين حالت ممکن. تعزير بايد پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را درهم شکند.» (کيهان، ۲٨ شهريور ۶۰) يا به اظهارات موسوی تبريزی (دادستان جمهوری اسلامی که امروز جزو اصلاح طلبان است): «يکی از احکام جمهوری اسلامی اين است که هرکس در برابر اين نظام امام عادل بايستد، کشتن او واجب است. زخمياش را بايد زخميتر کرد تا کشته شود. اين حکم اسلام است. چيزی نيست که تازه آورده باشم.» (کيهان،۲۹ شهريور ۶۰ )

 

4 - برای نمونه می توان از فيلمهايی چون «توبه نصوح» و «بايکوت» اثر محسن مخلمباف نام برد که تماشای شان در زندانهای جمهوری اسلامی در دهه 60 اجباری بود. يا به کتابی که عطاالله مهاجرانی در مورد سلمان رشدی و آيه های شيطانی نگاشته رجوع کرد. همچنين  اظهاريه اين وزير فرهنگ دوره خاتمی در مورد ضرورت پنهان نگهداشتن  سنگسار زنان.

 

5 -  برای نمونه می توان به اظهارات امثال جلايی  پور در کنفرانس برلين در سال 2000 رجوع کرد.

 

6 -  می گويند اغلب متهمان تحت شکنجه های سفيد نيز قرار داشتند. شکنجه سفيد يا روحی تاريخا به نام حاکمان بلوک شرق در تاريخ ثبت شد. اما در زمينه اعمال شکنجه های سفيد نيز جمهوری اسلامی دست حاکمان بلوک شرق را از پشت بست. برخی از كسانی كه قادر شدند از شكنجه گاهها و زندانهای جمهوری اسلامی جان بدر برند می گويند شكنجه ی جسمی بيشتر قابل تحمل بود تا شکنجه روحي. شکنجه  روحی در ايران شكلهای متنوعی داشت. از مراسم نمايشی اعدام متهم گرفته تا تماشای اعدام ديگران. از صحنه ی كتك زدن و يا تجاوز به عزيزی گرفته تا  بيخوابی های ممتد. يا مدت طولانی در انفرادی و سكوت مطلق نگهداشتن و در تابوت قرار دادن. بنا به گفته يکی از زندانيان سياسي: زندانبانان بارها آنها را برای تماشای اعدام ديگران می بردند. بار اول بسياری غش كردند و حالشان بهم خورد. بار دوم و سوم هم همينطور. اما برای بار چهارم بی تفاوت شده بودند. نه تنها بی تفاوت شده بودند بلكه برايشان تنوعی بحساب ميآمد كه از سلول بيرون می آيند. او می گفت وقتی شب صدايمان ميكردند با بی تفاوتی ميگفتيم: "بچه ها بريم برای تماشای اعدام". بعدها فهميديم با اين كار دارند روح ما را پاره پاره ميكنند و از درون تهی مان ميكنند. ميگفت اين جزو وحشيانه ترين شکل "شكنجه ی سفيد" بود.

 

 

 

 

دادگاه های جمهوری اسلامي-- دادگاه های استالين!

بخش دوم: دادگاه های مسکو

پس از پخش تلويزيونی سلسله دادگاه هائی که در آن رهبران و کادرهای جناح «اصلاح طلب» جمهوری اسلامی به اتهام توطئه عليه نظام محاکمه شدند، از گوشه و کنار جهان همهمه ای ضد کمونيستی به راه افتاد که: وای مصيبتا! جمهوری اسلامی مثل استالين عمل می کند!  اين دادگاه ها همان دادگاه های استالينی است! گوئی جمهوری اسلامی در عمر سی و يکساله اش نقطه رجوع و رکوردی ثبت نکرده است و اينان برای افشای وی نياز دارند که به «دادگاه های استالين» رجوع کنند.

 

ما در بخش اول اين مقاله که در حقيقت شمارهء 47 منتشر شد، به تجزيه و تحليل اهداف سياسی نهفته در اين گونه مقايسه های مد روز توسط نظريه پردازان سرمايه داری جهانی و قلم زنان دو ريالی وطنی آن ها پرداختيم. در بخش دوم اين مقاله می خواهيم به واقعيت آنچه به «دادگاه های استالين» يا «دادگاه های مسکو» معروف شد، بپردازيم و خارج از هياهوی ضد کمونيستي، حقايق مربوط به آن را تا حدی که شناخت امروزمان اجازه می دهد بيرون بکشيم.

روش حقيقت جوئی روش علمی و پرولتری است

اولين سوال اين است که آيا اتهامات بورژوازی عليه تاريخ انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم، خالی از هر گونه واقعيت است؟ جواب ما اين است: خير! اين انقلاب ها برای اولين بار در تاريخ، افق رهائی از نظام تمايزات طبقاتی را به روی بشر گشودند و منبع الهام شورش های عدالت جويانهء قرن بيستم شدند. اين انقلابات، در مبارزه با سرمايه داری و نظام طبقاتی دستاوردهای عظيمی بودند که پرولتاريا برای بشريت به ارمغان آورد. اما مانند هر پديده نوئی که دست به گريبان مرگ و زندگی با کهنه است به بيراهه نيز افتادند و حتا مرتکب خطاهائی شدند که يادآوری برخی از آن ها لرزه بر اندام می اندازد. طبقهء کهنه کار بورژوازی که بيش از 200 سال است بر جهان سيطره دارد و نظام جهنمی اش مرتبا در اقصی نقاط جهان توسط مردم تحت ستم و استثمار به چالش کشيده می شود، تلاش می کند با انگشت گذاردن بر اين خطاها کل پروژهء کمونيستی را هدف قرار داده و آن را بی اعتبار کند.

بايد مقاصد بورژوازی را افشا کرد اما هنگامی که روی نقاط ضعف واقعی ما انگشت می گذارند ديگر اين مقاصد چندان اهميتی ندارند. اگر آن چه عليه ما گفته می شود واقعيت داشته باشد بايد آن را قبول کنيم و دست به کنکاش بزنيم که: چرا اين وقايع رخ دادند؟ ضعف های نظام های سوسياليستی ما چه بودند و چگونه در آينده مانع تکرار آن ها خواهيم شد؟

حقيقت جوئی قلب روش کمونيستی است و حقيقت (هر چه باشد) بيش از آن که به ضرر پرولتاريا و انقلاب پرولتری باشد به نفع آن است - حتا اگر در اين يا آن لحظه توسط بورژوازی برای حمله به کمونيسم مورد سوء استفاده قرار گيرد. تفکر کمونيستی هر چه را حقيقت است می تواند جذب کند و تبديل به دانش و شناخت بالنده خود کند. کمونيست ها بايد تحليل و نظر خود را در مورد «فصل استالين» از تاريخ انقلاب های سوسياليستی روشن کنند. اين فصل مناقشه انگيز از تاريخ جنبش کمونيستی بين المللي،خود، بخشی از جمعبندی وسيع تر در مورد تجارب انقلابات سوسياليستی قرن بيستم است. «دادگاه های مسکو» را نيز بايد در اين بستر جمعبندی کرد. برای اين کار چارچوبه های تئوريکی مائو در زمينه خصلت سوسياليسم و مبارزه طبقاتی در سوسياليسم بطور عام و در زمينه جمعبندی از تجربه سوسياليسم در شوروی بطور خاص، نقطه رجوع مهمی است. باب آواکيان (صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا) با تکيه بر تئوری های مائوتسه دون، اين فصل را عميقتر و علمی تر از وی مورد بررسی و درس آموزی قرار داده است که در نگارش اين مقاله راهنمای ما بوده است. (1)

 

رويکردهای غير علمی به کمونيسم و تاريخ سوسياليسم

استالين پس از مرگ لنين، رهبر حزب و دولت سوسياليستی شوروی شد. جمعبندی از دوران وی (1925-1953) يک کار جدی است که بايد اکيدا علمی انجام شود – زيرا نه مربوط به فردی به نام «استالين» بلکه مربوط به تئوری و پراتيک طبقه ای به نام پرولتاريا در مقطعی از تکامل مبارزه اش برای نابودی جهان سرمايه داری و ساختن جهان ديگری است. احکام و تبليغات بورژوازی بين المللی مانع مهمی در بررسی علمی اين فصل مهم از تاريخ تحولات جهان است. ضديت اينان با استالين برای ضديت با کمونيسم انجام می شود و در واقع «ابزاري» است برای رسيدن به مقاصد ضد کمونيستی شان. تکليف اين ها روشن است. اما در ميان جريان های منتسب به جنبش کمونيستی ايران نيز دو متد و رويکرد نادرست موجود است که به هيچ روی ره به حقيقت نمی برند. اين دو رويکرد که يکی «قبول دربست» و ديگری «رد دربست» است، به ظاهر مخالف يکديگرند اما از يک متدولوژی مايه می گيرند. 

در رويکرد اول با طرفداران دفاع بی چون و چرا از استالين مواجهيم. (2) عده ای از اينان در زمينه دفاع از استالين و نوع دفاع از استالين، از جهان بينی و خط مشی و متدولوژی انورخوجه (رهبر کشور آلبانی در زمانی که خود را «سوسياليست» می خواند) تغذيه فکری می شدند. اينان به تبع انورخوجه، بدون بررسی جدی و علمی جمعبندی های مائو از علل احيای سرمايه داری در شوروی و گسست های مائوتسه دون از تئوری ها و پراتيک استالين، به تخاصم با وی برخاستند. احيای سرمايه داری در شوروی سوسياليستی موجب نشد که اينان نگاهی جدی به روند شکلی گيری اين احياء و ديناميک های اقتصادي- اجتماعی آن کنند و متوجه خدمات فناناپذير مائوتسه دون گردند. سياست های چين سوسياليستی تحت رهبری مائوتسه دون در زمينه های گوناگون (رويکرد به دهقانان، سياست توسعه موزون کشاورزی و صنعت، رويکرد به گرايشات فکری مختلف درون جامعه سوسياليستی و مبارزات درون حزب کمونيست) در نتيجه انتقاد از تجربه روسيه و الگوی سوسياليسم روسی شکل گرفته بود. و مهم تر از همه اينکه، شناخت مائوتسه دون از ماهيت متناقض سوسياليسم و ادامه وجود طبقات و مبارزه طبقاتی در سوسياليسم، از مشاهده واقعيت های جامعه شوروی و چين برخاسته و در نقد تبيين ها و درک های استالين تکامل يافته بود. و به همين دليل الگوی سوسياليسم در چين، الگوئی کيفيتا پيشروتر از الگوی سوسياليسم روسی را نمايندگی می کرد.

طرفداران رويکرد «قبول دربست»،  تائيد وجود خطاهای اجتناب ناپذير و اجتناب پذير در تجربه کشورهای سوسياليستی را مساوی با دور انداختن پرچم کمونيسم تلقی می کنند. اين رويکرد يک رويکرد مذهبی و تعصب آميز است که درک نمی کند افت و خيز يک پديده نو که قصد ريشه کن کردن نظام طبقاتی چند هزار ساله را دارد و در محاصرهء بيرحمانهء نظام سرمايه داری جهانی است، امری طبيعی است و برخورد غير علمی به آن، روند تکاملی اش را سترون می کند. باب آواکيان  در مورد اين نوع تفکرات می گويد:

 

«چرا برخی فکر می کنند اگر اشتباهاتی (در تاريخ سوسياليسم) رخ داده است پس کمونيسم «يک بيرق پاره پاره» است؟ اين يک نقطه نظر مذهبی است که اگر يک نخ از آن بکشی همه اش از هم گسيخته می شود – اين تماميت گرائی دينی است. اين نکته ايست که من سعی کرده ام در مورد فاشيست های مسيحی بگويم: اگر يک چيز انجيل غلط باشد تمام پروژه شان از هم می پاشد. ... زيرا اين ها ايده آليست هستند. تماميت گرا هستند ... اين تفکر کاملا در تضاد با مارکسيسم است. ما بايد مارکسيست باشيم و به اين علم اتکاء کنيم که  انتقادی ترين، خلاق ترين رويکرد است و عميقا و بطور سيستماتيک و جامع، يک رويکرد علمی است.» ( از مقاله «بوش- ايسم و کمونيسم» در کتاب «مشاهداتی بر هنر، علم و فلسفه» ص 77)

 

رويکرد نادرست ديگر، «رد دربست» و «دور ريختن دربست» است. طرفداران اين رويکرد به جای بررسی علمی تجارب  انقلابات سوسياليستی قرن بيستم و حمايت از دستاوردهای آن ها (که جنبه عمده بود) و جمعبندی از خطاها و کمبودهايشان، اعلام می کنند: «آن ها ربطی به سوسياليسم نداشتند»! اين رويکرد نه تنها جدی نيست بلکه کمدی است. مانند آن است که هنگام ظهور نقصان در تئوری های نيوتون يا انيشتين بگوئيم، اين ها اصلا فيزيکدان نبودند! حداقل در جنبش چپ ايران چنين احکامی نه بر پايه يک بررسی جدی بلکه بر مبنای ميل مبارکی و پراگماتيسم «کی بود، کی بود، من نبودم» و محاسبه گری در مورد آنچه اکنون مقبول عامه است و در بازار روز خوب فروش می رود، صادر شده اند. (3) از قضا، اين روش متافيزيکی و ابزاري، بيان نفوذ آموزه های فلسفی استالين است. هشدار مائو را نبايد فراموش کرد که گفت: استالين عده زيادی را با متافيزيک تعليم داد! اکثر کسانی که به رهبران سازمان های منتسب به جنبش کمونيستی در ايران و جهان تبديل شدند با متافيزيک استالين تعليم يافتند و زمانی که از استالين رويگردان شدند بطور آشکار يا در خفا به سوسيال دموکراسی انترناسيونال دوم دخيل بستند. به دليل همين طرز تفکر قادر به درک و جذب تئوری های کمونيستی تکامل يافته توسط مائوتسه دون و خصلت کيفيتا پيشرفته تر سوسياليسم در چين، نبوده اند.

مروزه ضد استالين بودن بسيار راحت است. می توان استالين را متهم به هزار جرم کرد اما اگر درک نکنيم که رفتار و رويکردهای او از يک نگرش، از يک متدولوژی ماترياليست مکانيکی و فلسفهء پراگماتيستی سرچشمه می گرفت،  مشابه آن ها را تکرار خواهيم کرد. با صراحت بگوئيم: اگر با نگرشی علمی اعتقادات و پراتيک سی و چند سالهء پر مدعاترين احزاب چپ ايران را بررسی کنيم، دستاوردهای آن ها را در يک طرف ترازو و اشتباهاتشان را در طرف ديگر ترازو قرار دهيم و مقياس صحنه ای را که در آن عمل می کردند را نيز به حساب آوريم، به سهولت متوجه می شويم که خطاهای استالين به گرد پای اشتباهات آن ها نمی رسد.  

در مقابل اين دو رويکرد، باب آواکيان رويکرد صحيحی را پيش می گذارد:

 

« بيرون ريختن تجربه تاريخی جامعه سوسياليستي، منجمله شوروي، به خاطر اينکه در دوره استالين اشتباهات جدی رخ داد اشتباه بزرگی است و بازتاب يک تحليل غلط از تجربه تاريخی و از واقعيت است. ... مائو هم کمبودهای مهم داشت. به رسميت شناختن اين اشتباهات نيز بخشی از ماترياليست تاريخی بودن است. ... ما چون ماترياليست هستيم از اينکه مائو هم کمبود داشت تعجب نمی کنيم. و من نام او را پائين نخواهم کشيد ... من اين کار را نه با مائو خواهم کرد، نه با لنين و نه با مارکس. اما همهء آن ها کمبود داشتند. ... ما کمونيسم را يک علم می دانيم... دانشمندان هم اشتباه می کنند. حتا آن هائی که خدمات بزرگی کرده اند به محدوديت های خود می رسند و ديگران بايد آنچه را آن ها کردند از نو قالب ريزی کنند و جلو بروند. ... به ايدئولوژی کمونيستی بايد به مثابه علم برخورد کنيم، از تجربه اين دنيائی يک جمعبندی علمی کنيم؛ از آن تجربه و تجربهء گستردهء بشريت يک تجريد تئوريک کنيم. وقتی می گوئيم ايدئولوژی کمونيستی مذهب نيست بلکه علم است يعنی اين. اگر اين علم درک شده و درست بکار گرفته شود منسجم ترين و منظم ترين و جامع ترين بينش و متدولوژی علمی است.» (مقاله «مديسون، جفرسون و استالين: کمونيسم به مثابه يک علم.» در  کتاب «مشاهداتی در باره هنر علم و فلسفه» ص 93)

دادگاه های مسکو چه بودند

دادگاه های مسکو به ترتيب در اوت 1936، ژانويه 1937، و مارس 1938 ميلادی  تشکيل شدند. کليه متهمان از رهبران حزب کمونيست و دولت شوروی بودند که در انقلاب اکتبر 1917 نقش ايفا کرده بودند. در دادگاه اول، شانزده نفر از اعضای رهبری حزب کمونيست از جمله زينوويف و کامنف که از ياران نزديک لنين بودند محاکمه شدند. همه متهمان اعدام شدند. در دادگاه دوم، هفده نفر از مقامات حزبی محاکمه شدند که ۱۳ نفر اعدام شده و ۴ نفر به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند. در دادگاه سوم ۲۱ نفر از سران بلشويک محاکمه شدند. بيشتر آنان از وزرای سابق دولت بودند. در ميان آنها افراد نامداری چون بوخارين (رئيس سابق کمينترن) و ريکوف (نخست وزير قبلي) قرار داشتند. همه متهمان اعدام شدند.

دادگاهها پشت درهای بسته و سريع انجام شد. زندانيان وکيل مدافع نداشتند و از حق فرجامخواهی محروم بودند. اتهام اصلی متهمان، همدستی با «دشمن» برای سرنگونی دولت شوروی بود. منظور از دشمن، عمدتا امپرياليسم آلمان و بقايای ارتش «سفيد» تزاری بود. مبنای دادرسي، اصل ۵۸ قانون کيفری شوروی بود که برای متهمين «توطئه عليه کشور» درخواست مجازات اعدام می کرد. کيفرخواست بر پايهی «اعترافات» خود متهمان تنظيم شده بود. اين رهبران  به جرائمی چون خيانت به کشور يا جاسوسی برای کشور بيگانه  «اعتراف» کردند – اعترافاتی که پر از ضد و نقيض بود. برای نمونه يکی از متهمان به نام ايوان سميرنوف اعتراف کرد که در سال 1934 در سوءقصد به جان کيروف (يکی ديگر از بلندپايگان حزب) شرکت داشت در حاليکه او از يک سال قبل از آن دستگير شده و در زندان بود. (4) 

نيکولای يژوف - دستيار رئيس کميسياريای خلق (يا پليس سياسي)-  در نامه ای تحت عنوان «در باره فعاليت های تروريستی بلوک ضد انقلابی ترتسکي-زينويف» به سازمان های حزبی نوشت:

 

« می توان يک فاکت را مسلم دانست که زينويف و کامنف نه تنها محرک فعاليت های تروريستی عليه رهبران حزب و دولت ما بودند بلکه مولفين ... تدارک برای سوء قصد به جان ديگر رهبران حزب ما و بويژه رفيق استالين بودند.»

و در ادامه می گويد تمايز ميان اين ها و «همه دشمنان قسم خوردهء کارگران و کشور ما - جاسوسان، پروواکاتورها، گاردهای سفيد، کولاک ها، و غيره» از بين رفته است. (به نقل از «يژوف: مشت آهنين استالين» به قلم آرچ گتی و و. نائوموف- ص 3) (5)

يژوف در جريان دادگاه دوم و سوم به رياست کميساريا رسيد و برای رئيس قبلی خود نيز پرونده ای تشکيل داد که در دادگاه های بعدی محکوم به اعدام شد. يژوف با هر گونه آئين دادرسی قانونی برای اثبات «جنايت هاي» اين رهبران مخالفت کرده و در پائيز 1936 طی نامه ای به استالين پيشنهاد می کند، «پياتاکف و رادک بدون دادگاه تيرباران شوند». (همانجا- ص 3)

 

در ژوئن 1937 يژوف سخنرانی شگفت انگيزی در جلسه کميته مرکزی کرده و اعلام می کند، يک شبکه توطئه چينی عظيم که چپ ها و راست ها و ترتسکيست ها و اعضای سابق احزاب سوسياليست، افسران ارتش، افسران ن.ک.و.د و کمونيست های خارجی را متحد می کند کشف شده است و اين «مرکز همه مرکزها» کنترل ارتش، حمل و نقل نظامي، کمينترن، و کميساريای امور خارجه، حمل و نقل و کشاورزی را در دست گرفته است. او ادعا می کند، اين ها نمايندگان خود را در شاخه های حزبی در شهرستان ها داشته و جاسوسان لهستانی و آلمانی کاملا در آن ها  نفوذ کرده اند. (همانجا ص 7) پس از اين تحليل موج دستگيری و اعدام ده ها هزار تن از اعضای حزب و ارتش و ارگان های مختلف شوروی شروع شد.

اين دادگاه ها در چه شرايطی برگزار شدند

دادگاه ها بر بستر شرايط بی ثباتی بزرگ تشکيل شدند. شوروی زير فشارهای عظيم از سوی امپرياليست های خارجی بود.  جنبش کمونيستی آلمان در سال 1934 بطور قطع شکست خورد. هيتلر در حال تحکيم قدرت خود و حمله به شوروی بود. دولت شوروی «سياست اقتصادی نوين» (نپ) را پس از رسيدن به هدف مورد نظر ( بازسازی اقتصاد ويران کشور) کنار گذاشته بود و روند سوسياليستی کردن مالکيت بر زمين در روستاها آغاز شده بود. اين جابجائی اقتصادی عظيم، دهقانان مرفه و سرمايه داران را به صف ناراضيان فعال رانده بود. شمار اينان کم نبود. در همان زمان، آلمان تدارک جنگ جهانی دوم را می ديد و بخشی از اين تدارک خرابکاری در خاک شوروی بود. کادرهای حزب و کارگران کمونيست در اقصی نقاط کشور بطرز مشکوکی ترور می شدند. جمهوری های آسيائی توسط باندهای شبه مافيائی که در حزب و ارگان های دولتی نفود کرده بودند اداره می شد. پانيک سراسر حزب را فراگرفته بود. اتفاقات داخلی و خرابکاری های خارجی درهم تداخل کرده و اوضاع شوروی را بسيار بی ثبات کرده بود. زير فشار اوضاع اختلافات ميان جناح های مختلف حزب بسيار حاد شده بود. رهبران «اپوزيسيون» (بوخارين، زينويف، کامنف و غيره که به دليل مخالفت با سياست ها و برنامه های استالين و رهبری حزب به اين نام خوانده می شدند) نيز گيج بودند و نمی دانستند چه دارد می شود. جريان های بورژوائی داخل و خارج کشور برای پيشبرد فعاليت هايشان خود را به دم اين يا آن جناح وصل می کردند.

دو روند در کشور جريان داشت: روند توطئه چينی و فعاليت گسترده دولت های امپرياليستی و مرتجعين سرنگون شده در داخل شوروی با هدف سرنگونی دولت سوسياليستي. و روند حدت يابی تضادهای ميان خط مشی ها و پلاتفرم های مختلف درون حزب کمونيست. هر چند اختلاف های درون حزب و پلاتفرم های مختلف متاثر از اوضاع داخلی و بين المللی شوروی بودند، اما اين ها دو روند متفاوت بودند که راه حل های متفاوت می طلبيدند. اما رهبری حزب و مشخصا استالين مرز تمايز ميان آن ها را مخدوش می کرد و اهميت متمايز کردن آن ها را نيز نمی فهميد. مبارزه طبقاتی پيچيده ای در شوروی در جريان بود که در اختلافات سياسی و برنامه ای جناح های مختلف حزب بازتاب می يافت. اما هيچ يک از رهبران آنروز شوروی (منجمله استالين) درک صحيح و روشنی از قوای محرکه مبارزه طبقاتی در جامعه سوسياليستی نداشتند. به همين دليل، صف آرائی سياسی و ايدئولوژيک و برنامه ای روشن و مستحکمی شکل نگرفت. شرايط فوق العاده پيچيده بود و تفکر صحيحی نيز در ميدان نبود. تداخل اين دو عامل به اشتباهاتی راه گشود که فاجعه آفريدند و دادگاه های مسکو يکی از آن ها بود.

باب آواکيان در عين تاکيد بر تحليل از ضرورت ها و فشارهای آن دوران می گويد:

 

«آن ها در شرايطی که امپرياليست ها تفنگ بر روی شقيقه شان گذاشته بودند تلاش می کردند که جهان را عوض کنند. به اين دليل مرتکب اشتباه شدند. ولی مسئله فقط اين نبود. در بينش و متدولوژی شان هم اشکالاتی بود که منجر به ارتکاب اين اشتباهات شد.»

 

اما چرا استالين اين دو جريان را مساوی قلمداد می کرد؟ آيا به واقع اعتقاد داشت که اينان عوامل دشمن اند يا اينکه با يک جرم تراشی ابزارگرايانه و عامه پسند مواجهيم؟ و ديگر اينکه، آيا فرآيند دادگاه ها جنبه ای از حقيقت را روشن کردند؟

 

اپوزيسيون يا جاسوس؟

افراد «اپوزيسيون» حزب که در اين دادگاه ها محاکمه شدند، در هر زمينه مهم و تعيين کننده دارای خطی متفاوت از خط رهبری حزب و مشخصا استالين بودند. استالين آنان را مدافع «احيای سرمايه داري» می دانست و دست قدرت های سرمايه داری را در پشت مخالفت های آنان با رهبری حزب و خط مشی حاکم می ديد.

 اختلاف و دسته بندی سياسی در حزب کمونيست شوروی فقط مربوط به دوران استالين نبود. پيش از انقلاب 1917 و تشکيل کشور سوسياليستی شوروي، اين دسته بندی ها وجود داشت. بسياری افراد از «اپوزيسيون» در آستانه پيروزی انقلاب يا پس از آن با بلشويک ها متحد شدند. اما وقتی حزب تبديل به حزبی در قدرت شد (آن هم در شرايطی که کشور در جريان جنگ داخلی ويران شده بود) اختلاف های سياسی کيفيتا حادتر شدند. در اين شرايط معنای سلطهء خط مشی صحيح يا غلط اين است که کشور به کدام سو می رود: به سوی سوسياليسم يا احيای سرمايه داری.

بررسی اختلاف های حادی که حول پايان دادن به سياست «نپ» بروز کرد بر روی اين مسئله پرتو می افکند. نپ يا «سياست های اقتصادی نوين» در سال 1921 اتخاذ شد و به کشاورزی و صنايع متوسط اجازه استفاده از مکانيسم بازار آزاد را داد. بلشويک ها کنترل صنايع فولاد سنگين را حفظ کردند. به نظر لنين، اجازه فعاليت محدود به سرمايه داری در شکل مکانيزم بازار برای جلب نظر دهقانان و بازسازی اقتصاد نابود شده، ضروری بود. گرايش های مختلف حزب بلشويک به اين سياست برخوردهای گوناگون داشتند. بلشويک های دست راستی مانند بوخارين و رهبر اتحاديه کارگری به نام ميخائيل تومسکی طرفدار سرسخت آن بودند و آن را يک استراتژی درازمدت برای حفظ وحدت با دهقانان مرفه می دانستند. اين ها می گفتند از دهقانان نبايد ماليات زياد برای رشد صنايع گرفت. شعاری را که بعدها رويزيونيست های چينی بعد از سرنگونی سوسياليسم و احيای سرمايه داری در چين استفاده می کردند برای اولين بار توسط بوخارين فرموله شد: ثروتمند شدن با شکوه است!

اما جناح «چپ» اپوزيسيون طرفدار «چلاندن» هر چه بيشتر دهقانان بود. زينويف، رئيس حزب در لنينگراد و کامنف، رئيس حزب در مسکو و ترتسکی افراد اين جناح بودند و خواهان کنار گذاشتن سياست «لوس کردن» دهقانان و در پيش گرفتن سياست صنعتی کردن تعرضی و راديکال بودند. (يژوف ص 69) زينويف و کامنف که در سال 1924 از سياست های نپ نسبت به دهقانان بشدت دفاع کرده بودند در سال 125-1927 بر سر همين موضوع بشدت به استالين تاختند. و گفتند که «نپ» موجب بالا رفتن قيمت غلات شده و دولت را از سرمايه لازم برای صنعتی کردن محروم می کند و قيمت «نان پرولتاريا» را هم بالا می برد و پيشروی به سوی سوسياليسم را به ابد حواله می دهد. در سال 1926 ترتسکی به آن ها پيوست و اپوزيسيون متحد را تشکيل دادند. استالين و بوخارين اين اپوزيسيون را محکوم کردند. اکثر دبيران حزبی با استالين سمت گيری کردند. اين اپوزيسيون در سال 1927 شکست خورد. دو سال بعد ترتسکی تبعيد شد.

شک نيست که قدرت های سرمايه داری بخصوص آلمان که تدارک جنگ جهانی را می ديدند از نقاط شکننده دولت شوروی برای نفوذ و خرابکاری استفاده می کردند و در جامعه نيز پايه برای فعاليت های دشمنان خارجی موجود بود. اما تضادهای مهم درون حزب به تناقضات خود جامعهء سوسياليستی باز می گشت. خصلت سوسياليسم به مثابه يک جامعه گذار که از سرمايه داری بريده و هنوز به کمونيسم نرسيده است،  در ميان کمونيست ها مرتبا به دو خط مشی پا می داد: خط مشی گسترش انقلاب جهانی و تعميق سوسياليسم از يک سو، و از سوی ديگر خط مشی توقف کردن در ميانهء راه و بازگشت به عقب، به سرمايه داري. اين واقعيت متناقض و سيال سوسياليسم است و با رويکردهای «امنيتي» مهار اين تناقضات ناممکن بوده و همه چيز به ضد خود تبديل می شد. استالين اين واقعيت را نمی فهميد. وصل کردن مخالفين به قدرت های سرمايه داری از سوی وی صرفا استدلالی برای تسويه حساب درونی نبود. طبق ديدگاه و تحليل استالين، در داخل شوروی بدليل سوسياليستی شدن مالکيت بر ابزار توليد، طبقات و مبارزه طبقاتی از ميان رفته بود و منطقا هر گونه افکار و اعمال بورژوائی وابسته به «خارج» بود که بايد به آن به مثابه «دشمن خارجي» برخورد می شد.

مائو در باره استالين

اولين جمعبندی ها از دوران استالين توسط مائوتسه دون ( رهبر انقلاب سوسياليستی چين) انجام شد. در سال های پس از به قدرت رسيدن رويزيونيست های خروشچفی در شوروی (1956) مائوتسه دون به قدرت رسيدن بورژوازی نوين در شوروی و احيای سرمايه داری در آنجا را تجزيه و تحليل کرد و به اين ترتيب راه را برای شکل گيری جنبش نوين کمونيستی در سراسر جهان باز کرد. اما حتا قبل از آن به نقد تفکر متافيزيکی و سياست های غلط استالين در رابطه با جنبه های مختلف ساختمان سوسياليسم پرداخته بود. اين امر تاثير زيادی در جهت گيری های بعدی مائوتسه دون داشت. او در مورد فضای جامعه در دوران استالين می گويد: «بعد از انقلاب اکتبر در دوره ای که استالين در راس امور بود، برای مدت زيادی تفاوت ميان دو نوع تضاد را نمی ديد. مسائلی مانند ضد حکومت حرف زدن، از حزب کمونيست ناراضی بودن، انتقاد به دولت، انتقاد به حزب حاکم در اصل مسائل درون خلق است. اما دو نوع انتقاد موجود است: انتقادی که دشمن از ما می کند زيرا از حزب کمونيست ناراضی است؛ و انتقادی که مردم می کنند زيرا از ما ناراضی هستند. ميان اين دو بايد فرق گذاشت. استالين سال ها بين اين دو فرق نگذاشت يا اينکه به ندرت ميان اين ها فرق گذاشت. تعدادی از رفقائی که سال ها در شوروی کار کرده اند به من گفته اند که هيچ تمايزی موجود نبود؛ آدم فقط می توانست در مورد چيزهای خوب حرف بزند و نه بد. فقط بايد تحسين می کردی و نه انتقاد؛ هر کس انتقادی می کرد به او به عنوان دشمن مشکوک می شدند و خطر زندانی شدن و اعدام داشت.» (به نقل از کتاب «سخنرانی های محرمانه صدر مائو» - متن «تضادهای ميان مردم» ص 137- انتشارات مطالعات آسيای شرقی دانشگاه هاروارد- 1989)

«گل هائی که کلاه مارکسيسم به سر دارند هميشه لزوما مارکسيست نيستند. مثلا استالين که 70 درصد مارکسيست بود و 30 درصد بورژوا. اين يک اصل پايه ای است. زندگی مارکسيسم ... مبارزه با چيزهای مختلف است. فقط در انتقاد متقابل و از طريق انتقاد می تواند تکامل يابد. اما رفقای ما ربط اين نکات را نمی بينند.» (همانجا-173)

مائو نظری انتقادی نسبت به فرآيند کلکتيويزه کردن کشاورزی در شوروی داشت و می گفت سياست های استالين، « بيش از اندازه به دهقانان فشار آورد.» الگوی چين در روستاها که به مرحله اداره کمونی روستاها رسيد در مقابل تجربه شوروی کيفيتا متفاوت بود. حتا در دوران «جهش بزرگ به پيش» که جابجائی های اقتصادی منجر به ناملايمات جدی و قحطی و مرگ و مير شد اما دولت پرولتری هيچگاه حمايت دهقانان را از دست نداد.

مائو به رويکرد استالين نسبت به مخالفين نيز انتقاد می کرد: «استالين از مخالفين بيش از اندازه ترسيد و سايه وحشت را در همه جا گستراند بطوريکه آدم ها از مخالفت کردن می ترسيدند.»

در سال 1956  هنگامی که مائوتسه دون فراخوان کارزار «بگذار صد گل بشکفد و صد مکتب فکری به رقابت با هم برخيزند» را داد، بسياری فکر کردند که او و کمونيست ها آماده تقديم قدرت سياسی به بورژوازی هستند. اما بهيچوجه اينطور نبود. مائو می گفت بگذار همه حرف بزنند و جوانب تاريک ما را روشن کنند اما هيچ نيروئی حق سرنگون کردن دولت پرولتری را ندارد. واضح است که بورژواهای دست راستی از بازگشائی «صد گل بشکفد» برای مقاصد خود استفاده کردند. راستها فراخوان ايجاد نظام دموکراسی غربی داده و خواهان دست کشيدن حزب کمونيست از قدرت شدند و وارد سازماندهی برای عملی کردن آن شدند. حزب هم متقابلا حمله کرد و آنان مجبور به عقب نشينی شدند اما در جريان جوشش فکری و بحث و مجادلات گسترده ای که در اين کارزار به راه افتاد، توده های مردم با اين حقيقت که مبارزه طبقاتی ادامه دارد و با  نظرات حزب و برنامه های آن عميق تر آشنا شدند. در رابطه با جدال ها و اختلافات سياسی درون جامعه سوسياليستي، مائو ارزيابی و  سياستی روشن و ديالکتيکی پيش روی گذاشت: «مبارزه طبقاتی يك واقعيت عينی مستقل از اراده انسان است. ... از آن نميتوان اجتناب كرد ... تنها كاری كه ميشود كرد استفاده حداكثر از اوضاع و هدايت مبارزه به سوی پيروزی است. ...ما چه سياستی بايد نسبت به نظرات غيرماركسيستی اتخاذ كنيم؟ اين مساله در مورد ضدانقلابيون شناخته شده و خرابكاران در امر ساختمان سوسياليستی به آسانی حل ميشود: ما به طور ساده حق بيان را از آنها سلب ميكنيم. ولی برخورد با افكار نادرست درون خلق كاملا مطلب ديگری است. آيا عملی خواهد بود اگر ما چنين كاری را قدغن كنيم و از آنها امكان هرگونه تظاهری را بگيريم؟ يقيناً خير. سعی در حل مسايل ايدئولوژيك درون خلق و يا مسايل جهان معنوی انسان ها به وسيله شيوه های سطحی و ساده نه تنها موثر نيست، بلكه فوق العاده زيانبخش است. ممكن است كه بتوان از بيان نظرات نادرست جلوگيری كرد، ولی نظرات نادرست مع الوصف همچنان باقی خواهند ماند. وانگهی اگر نظرات صحيح در گلخانه رشد كرده باشند و باد و باران نديده و مصونيت پيدا نكرده باشند، در برخورد با نظرات ناصحيح پيروز نخواهد شد. از اينرو فقط به وسيله شيوه بحث و انتقاد و اقناع است كه ميتوان افكار صحيح را واقعا رشد داد و افكار ناصحيح را برطرف ساخت و فقط از اين طريق است كه ميتوان مسايل را واقعا حل كرد.»( مائو- درباره حل تضادهای صحيح درون خلق)

جمعبندی های مائوتسه دون از استالين در دهه 1950 بسيار جسورانه و صحيح بود اما در دهه 1960 اين جمعبندی ها را به درک استالين از سوسياليسم ربط داد. مائو بر خلاف باور استالين اعلام کرد، در جامعه سوسياليستی طبقات کماکان موجود خواهد بود و خلع يد از طبقه سرمايه داری و همگانی کردن مالکيت بر ابزار توليد، منجر به محو طبقات و تمايزات طبقاتی نمی شود. اما اين طبقات از کجا می آيند؟ آيا بقايای روبيده نشدهء گذشته هستند؟ آيا از خارج کشور نفوذ می کنند؟ مائو جواب داد، خير! خاک سوسياليسم هنوز به تمايزات طبقاتی پا می دهد و در دل آن کشمکش به سوی سرمايه داری يا کمونيسم در جريان است. بورژوازی نوين از دل اين خاک متناقض سربلند می کند و نمايندگان فکری خود را در بالاترين مقامات حزب و دولت سوسياليستی پيدا می کند. کمونيست های چينی در تشريح خاک متناقض سوسياليسم گفتند، در اين جامعه هنوز مدير و کارگر هست؛ هنوز عدهء کمی در زمينه کار با فکر و توليد ايده تعليم می يابند و عدهء زيادی کار يدی می کنند؛ تضاد کار يدی و فکری هنوز هست؛ تضاد ميان زن و مرد هنوز هست؛ خانواده بالاجبار موقعيت زن را پائين می راند؛ هنوز روستاها از شهرها عقب ترند و غيره. و تاکيد کردند که اگر اين تمايزات که از جامعه سرمايه داری به جا مانده اند، برطرف نشوند و جهت گيری جامعه سوسياليستی کاستن مستمر اين شکاف ها نباشد؛ اين تمايزات بزرگتر شده و ماهيت کل اقتصاد و روابط اجتماعی را عوض کرده و شرايط احيای سرمايه داری را در مقياس همه جانبه ايجاد خواهد کرد. به همين دليل سوسياليسم يک دوره گذار است که با انقلاب دائم در روابط توليدی و اجتماعی و در افکار مردم رقم می خورد. اين شناخت از خصلت بی ثبات جامعهء گذاری سوسياليسم و مهار آن در تئوری های «ادامه مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم» بدنهء دانش کمونيستی را يک مرحله بالاتر برد و بر بسياری از «اسرار» احيای سرمايه داری در شوروی آن زمان ( و بعدا احيای سرمايه داری در چين) پرتو افکند.

در حزب کمونيست چين بارها بر سر جهت گيری سياسي، اقتصادی و اجتماعی کشور، «مبارزه دو خط» به راه افتاد و هر بار فرآيند اين مبارزات به درک عميق تر قوانين جامعه سوسياليستی و ماهيت طبقاتی برنامهء هر جناح از حزب منجر شد. اين «مبارزه دو خط و دو راه» عامل سرزندگی و پيشرفت حزب دانسته می شد. در دوره «انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائي» اين مبارزه حادتر از هميشه شد و سراسر کشور را در بر گرفت. در اين مبارزه، مائوتسه دون عده ای از رهبران حزب را «رهروان سرمايه داري» خواند و خواهان سرنگونی آنان توسط يک خيزش توده ای غير مسلحانه شد. اين انقلاب ده ها ميليون تن از توده های کارگر و دهقان و دانشجو را در سراسر کشور درگير مطالعه مارکسيسم، مناظره در مورد اسناد برنامه ای طرفين «دو مشی و دو راه» و ميتينگ های بحث در کارخانه و دانشگاه و روستا و نوشتن روزنامه های ديواری و انتشار مقالات در روزنامه های کشور کرد. هيچ يک از رهبران سرنگون شده (که دن سيائو پين در راسشان بود) زندانی و اعدام نشدند. اينان در سال 1976 طی يک کودتای نظامی طرفداران مائو را دستگير و سرکوب کردند و پس از تثبيت قدرت خود، سرمايه داری را در چين احياء کردند. همين امر موجب شد طرفداران انورخوجه، مائو را به دليل آنکه رهبران «رهرو سرمايه داري» را در دوران «انقلاب فرهنگي» بالای دار نفرستاده بود، يک ليبرال متعارف بخوانند. اما اين نه يک ارزيابی علمی بلکه بازتاب يک تفکر کوته بينانه و پراگماتيستی در مورد فرآيند تاريخی – جهانی مبارزه طبقاتی و محو نظام سرمايه داری و رسيدن به کمونيسم است.

هر چند رهروان سرمايه داری در چين برای پيشبرد برنامه های خود روی به امپرياليسم آمريکا داشتند اما در جريان مبارزات سياسی که تحت رهبری مائوتسه دون عليه اينان پيش برده می شد هرگز از آنان به عنوان «جاسوس» نام برده نشد. و اين علت داشت. زيرا مبارزه سياسی و ايدئولوژيک بر مبنای يک درک روشن و علمی از اينکه اينان محصول کدام روندهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی داخل جامعه سوسياليستی هستند پيش برده می شد. و رهبری مائوئيست حاضر نبود با استفاده از استدلال های ابزاری و کوته بينانه بر اين درک علمی سايه بيندازد و يا فرآيند درک از آن را کوتاه کند.

استفاده ابزاری از شرايط «امنيتی» برای از ميدان به در کردن مخالفين

فاجعه «دادگاه های مسکو» در سطوح و لايه های مختلف قابل مشاهده است. استالين نگرشی مکانيکی نسبت به فرآيند پيچيدهء تکامل جامعه سوسياليستی و مبارزه طبقاتی درون آن داشت و اين نگرش مکانيکی در تداخل با شرايط بسيار پيچيده منجر به اتخاذ سياست هائی شد که فاجعه آفريدند. او ميان معضلات مختلف که سرچشمه های مختلف داشتند و لاجرم راه حل های متفاوت طلب می کردند تمايزی نمی گذاشت. تحليل استالين از ماهيت «اپوزيسيون» اين بود که اينان «دشمن» هستند و دارای پلاتفرم «احيای سرمايه داری اند». (6) او به واقع تمايزی ميان «دشمن» که فعالانه در تدارک سرنگونی سوسياليسم است و کسانی که با سياست های حزب مخالف اند و حتا پلاتفرم ارتجاعی دارند، نمی ديد و همين نگرش، رويکرد او را به تصفيه های حزبی تعيين می کرد.

با اين وجود، اقامه دعوا عليه متهمين و فرآيند دادرسی دادگاه ها بر مبنای بررسی پلاتفرم های متهمين پيش نرفت. بلکه بيشتر با استفاده ابزاری از استدلال ها و اتهامات امنيتی پيش رفت. زيرا ايراد اتهام امنيتی سهل الوصول تر از بررسی پلاتفرم های اقتصادي- اجتماعی متهمين بود. بطور نمونه به حکم محکوميت بوخارين به اشد مجازات نگاه کنيم: « ثابت شده است که در سال 1918 بوخارين و يک گروه از کمونيست های چپ همراه با ترتسکی و سوسيال رولوسيونرهای چپ توطئه ای را عليه حکومت شوروی سازمان دادند که عبارت بود از درهم شکستن عهدنامه برست ليتوفسک، دستگيری و کشتن لنين، استالين، اسولدورف و تشکيل يک حکومت جديد.» (سخنان قاضی در دادگاه بوخارين- به فيلم اين دادگاه در يوتوب مراجعه کنيد) يعنی بوخارين به دليل جرمی (واهی يا واقعي) که 20 سال پيش از آن مرتکب شده بود محکوم به اعدام شد!

 در سطحی ديگر، اين دادگاه ها بازتابی از رويکرد رهبری حزب و مشخصا استالين به مسئله «حقيقت» بود. در ديدگاه آنان (و کل جنبش کمونيستي) معيار حقيقت آن بود که در آن لحظه چه چيزی به نفع کشور سوسياليستی و «طبقه» است و اين «نفع» را نيز بسيار کوته نظرانه تعريف می کردند. بررسی فرآيند اين دادگاه ها شکی باقی نمی گذارد که نتايج قبل از فرآيند دادرسی روشن بودند. احکام پيشاپيش صادر شده بودند. واژه «دادگاه های نمايشي» بيانگر کامل اين دادگاه هاست. برای رهبری حزب تحريف واقعيت های مربوط به متهمين ابزاری بود برای رسيدن به مقاصد. اين مقاصد هر چقدر هم که درست و در خدمت سوسياليسم و رهائی پرولتاريا به نظر می رسيد اما به دليل رويکرد غير حقيقی به حقيقت، دير يا زود به ضد خود بدل می شد که شد. و جنبش کمونيستی هنوز تاثيرات آن را حس می کند و بهای آن را می پردازد.

فاجعه ديگر آن بود که اعدام های سريع السير ديگر جائی برای تصحيح اشتباه باقی نمی گذاشت. به قول مائوتسه دون، پس از بريدن سر، ديگر چيزی جای آن سبز نمی شود.

در اين ميان به توده های مردم نيز برخورد ابزاری شد. رهبری حزب، چسباندن انگ «دشمن» به متهمين و ايجاد هيجان به حول خبر «کشف شبکهء عظيم توطئه برای بازگرداندن تزار و کولاک ها» را برای قانع کردن توده های کارگر و دهقانان فقيری که برای بدست آوردن جامعه سوسياليستی فداکاری های شگفت انگيز کرده بودند و عميقا به حزب و دولت خود اعتماد داشتند، کافی می ديد. رهبری حزب نيازی نمی ديد که برای آگاه کردن توده ها و فراهم کردن امکان تصميم گيری آگاهانه آنان را درگير مناقشات و جدال های بزرگ سياسی و ايدئولوژيک حزبی کند؛ نيازی نمی ديد که سطح آگاهی شان را بالا ببرد؛ به آنان آموزش دهد که آگاهانه به رهبران خود وفادار باشند و هر ادعائی را حتا اگر ضد رهبرانشان هست، بررسی کنند. حزب و رهبری اش با اين روش کاملا بيگانه بود و به راحت ترين روش دست می انداخت: به گرايش خودبخودی و حس وفاداری خودبخودی توده ها. 

دادگاه های مسکو همچنين، نمونه ای از آن موارد هشدار دهنده است که نبايد در ميدان نبرد و زير فشارها، مانند بورژوازی و مرتجعين عمل کرد. برخی ها معتقدند که تصفيه های خونين در پشت جبهه، ضامن پيروزی ارتش شوروی در جبهه جنگ جهانی دوم بود. اما اين نيز ديدی کوته نظرانه نسبت به «پيروز» شدن است. باب آواکيان نکته عميقی را در مورد اهميت حياتی «چطور پيروز شدن» طرح می کند: « يکی از راه های مهم و ظريف دشمن که معمولا از ديده پنهان می ماند اين است که حتا هنگامی که شکست خورده است سعی می کند از انقلاب انتقام بگيرد و بذرهای از هم گسيختگی آيندهء آن را بپاشد. اين راه چيست؟ اين است که انقلابيون را مجبور می کند برای شکست دادنش تبديل به چيزی بشوند که نيستند. مسئله اينطور است: ما با دشمن در سنگرها رويارو خواهيم شد و بايد در ميانهء يک نابودی عظيم او را شکست دهيم اما در اين فرآيند نبايد بگذاريم که تفاوت اساسی ميان ما و دشمن از بين برود. مارکس نمونه درخشانی است: او بطور مکرر از نزديک عليه ايدئولوگ ها و مشاطه گران بورژوازی مبارزه کرد اما هرگز با آن ها مثل آن ها و با جهان بينی آن ها مبارزه نکرد؛ متد مارکس همانقدر شورانگيز است که هدفش الهام بخش.» (مشاهدات- 61)

اختلاف ميان فراکسيون های مختلف در حزب کمونيست شوروي، بيان شکلی از مبارزه طبقاتی بود که به يک مسئله حاد در حزب، دولت و جامعه بدل شد و سرانجام به شيوه ای بورژوائی حل شد. شيوه حل اين تضادها نه تنها بيانگر اهداف انقلاب پرولتری نبود بلکه بازگشتی به روش های بورژوائی و حتی روشهای فئودالی (مانند، اعتراف به گناه و اعتراف گيری دروغين) بود. انقلاب اکتبر نقد جهان کهنه بود و بايد در همه زمينه ها اينگونه پيش می رفت اما نرفت. بديع بودن دادگاه های مسکو در اين بود که شيوه های بورژوايی چون «هدف وسيله را توجيه می کند» و «حقيقت آن چيزی است که اکنون به ما خدمت کند» را وارد جنبش کمونيستی کردند. به اين معنا بديع بود و نه اينکه  تاريخ برای اولين بار شاهد چنين شيوه ها و روشهايی بود.

اگر ترتسکی بجای استالين بود

از آنجا که در گفتمان حاکم بر چپ، ترتسکی تبديل به واژه ای در مقابل و ضد استالين شده است، لازم است به تفکرات وی نيز اشاره ای کنيم.

اسلاوی ژيژک (فيلسوف معاصر) در جزوه ای به نام «ترتسکي» می نويسد: «تصويری که ترتسکيست ها از ترتسکی ارائه می دهند اين است: ترتسکي، منتقد استالين، فردی ضد بوروکراتيک و آزاديخواه بود؛ ترتسکی طرفدار خود سازمان يابی کارگران بود؛ ....». ژيژک برای تعيين صحت و سقم اين ادعاها يکی از نوشته های ترتسکی به نام «کمونيسم و تروريسم» را بررسی می کند و نشان می دهد که ترتسکی حتا پس از پايان جنگ داخلی در روسيه (سال 1921)، طرفدار به کارگيری ترور سياسی و سرکوب بيرحمانه عليه نيروهای مخالف بود؛ وی طرف دار نظامی کردن کار و کنترل تام توليد توسط برنامه ريزی مرکزی بود.

اين نوشته را ترتسکی در سال 1920 عليه کائوتسکی به نگارش در آورد. بسياری از بحث های وی در نقد حملاتی که کائوتسکی به دولت نوپای شوروی می کرد و آن را استبدادی می خواند درست است. اما در آن، تفکر ماترياليست مکانيکی و ترکيب آن با استبداد تزاری (که بعدها خودش حزب بلشويک را متهم به آن کرد) کاملا مشهود است. ترتسکی می نويسد:

 

«به کار گرفتن خدمت کار اجباري، بدون بکاربستن درجاتی از روش های نظامی کردن کار، غير قابل تصور است ... اگر سازمان دادن حيات اقتصادی بدون به کار گرفتن خدمت کار اجباری غير قابل تصور است، اين نيز بدون لغو افسانه آزادی کار (تاکيد از ماست ) و بدون جايگزين کردن آن با اصل اجباری که با اجبار واقعی کامل می شود غير قابل تحقق است ... زيرا ما بدون تنظيم اقتدار منشانهء نيروهای اقتصادی و منابع اقتصادی و منابع کشور و توزيع نيروی کار از مرکز و در هماهنگی با نقشه عمومی دولت، هرگز سوسياليسم نخواهيم داشت. دولت کارگری خود را صاحب اختيار می داند که هر کارگری را به هر جا که لازم است بفرستد.» (نقل شده در ژيژک- ترتسکي- «تروريسم و کمونيسم»- ص xi )

ترتسکی برای توجيه اين «فاشيسم سوسياليستي» می گويد، اين روش برای رسيدن به سوسياليسم لازم است!! سوال اينجاست که اين چه «وسيله اي» است که کاملا در تضاد با هدف است؟ ببينيم چه می گويد:

 

«در سوسياليسم هيچ اجباری نخواهد بود. ... معذالک راه به سوی سوسياليسم از دوره ای می گذرد که اصل دولت به بالاترين شدت ممکن می رسد. ... همانطور که لامپ قبل از سوختن، يک شعلهء درخشان می کشد، دولت نيز قبل از ناپديد شدن شکل ديکتاتوری پرولتاريا را بخود می گيرد – يعنی بيرحم ترين شکل دولت که حيات شهروندان را در همه جهات بطور اقتدارمنشانه در بر می گيرد.» (همانجا).

 

ترتسکی تصريح می کند ديکتاتوری پرولتاريا همان ديکتاتوری حزب است: «ما بيش از يک بار متهم شده ايم که ديکتاتوری شوراها با ديکتاتوری حزب خود جايگزين کرده ايم. بله با انصاف کامل می توان گفت که ديکتاتوری شوراها فقط از طريق ديکتاتوری حزب ممکن شد.» (همانجا- ص xiv)

حال که اينجا هستيم يک سری هم به تفکر ماترياليست مکانيکی خطرناک ترتسکی در مورد «انسان نوين» بزنيم:

 

«انسان چيست؟  او بهيچوجه يک موجود تمام شده و موزون نيست. خير. هنوز مخلوقی است که بشدت ناهموار است. انسان به مثابه حيوان، طبق نقشه تکامل نيافته بلکه خودبخودی تکامل يافته و تضادهای زيادی را انباشت کرده است. اين مسئله که چگونه بايد او را تعليم داد و تنظيم کرد، چگونه ساخت فيزيکی و روحی وی را بهبود بخشيد يک مشکل عظيم است که فقط بر پايه سوسياليسم می توان آن را فهميد ... توليد يک «نسخه بهبود يافته» انسان وظيفه آتی کمونيسم است. ... انسان بايد به خودش نگاه کند و خود را به مثابه يک مواد خام ببيند يا در بهترين حالت يک محصول نيم ساخت ببيند و بگويد: بالاخره هوموسپين عزيزم من رويت کار خواهم کرد.» (همانجا صxxix)

 

 آيا بجا نيست که بپرسيم اگر ترتسکی به جای استالين در راس حزب کمونيست و دولت شوروی قرار می گرفت، با کارگران و دهقانان شوروی و مخالفين خود در حزب چه می کرد؟

ترتسکيست ها «مظلوم» واقع شدن ترتسکی را در کشمکش های سياسی شوروی مساوی با صحيح بودن نظريه های او قلمداد کرده اند. اين روش نيز بشدت پراگماتيستي، پوزيتويستی و ابزارگرايانه است. با يک ارزيابی علمی به سادگی می توان خلاف اين ادعا را ثابت کرد و در آينده چنين خواهيم کرد.

آئين ها و قواعد در دولت سوسياليستی

تجربه «دادگاه های مسکو» چالش های گوناگونی را در رابطه با دولت سوسياليستی طرح می کند که يکی از آن ها جايگاه قانون و آئين های دادرسی قانونی در دولت سوسياليستی و فرآيند اجرای آنهاست. هرچند بطور رسمی دادگاه های مسکو طبق اصل 58 قانون کيفری شوروی پيش برده شدند اما جدا از درستی و وضوح اين قانون، رهبری حزب با دست باز در فرآيند اين دادرسی دخالت می کرد. همانطور که از گفته های ترتسکی پيداست، اين طرز تفکر، منحصر به استالين و دوره استالين نبود.  البته جنگ داخلی 5 ساله (1917-1921) در شکل دادن به طرز تفکر آنان در مورد «حکومت داري» موثر بود اما ريشه ها به قبل از انقلاب 1917 بر می گردد. خود لنين در باره «قانون» و ديکتاتوری پرولتاريا گفته بود: ديکتاتوری پرولتاريا مشروط به قانون نيست!

باب آواکيان در مقاله ای تحت عنوان  «تلاطم های انقلابی و قانون: تضادی که حتا در جامعه سوسياليستی موجود است» و «شرايط مرگ و زندگی ... اعمال قدرت و حق مردم» (2003) به نقد اين اظهاريه می پردازد و می گويد: «چطور ممکن است ديکتاتوری پرولتاريا مشروط به قانون نباشد؟ قانون بازتابی از پويش های نظام اجتماعی موجود است و مسلم است که ديکتاتوری پرولتاريا نيز نيازمند قانون و محدوده های رسمی است. يکی از واقعيت های جامعهء سوسياليستی اين خواهد بود که بسياری از اهالی کشور مخالف سوسياليسم خواهند بود. دولت سوسياليستی با اين ها چه رفتاری خواهد داشت؟ آيا حق دخالت در امور جامعه را بايد داشته باشند يا نه؟ در چه محدوده اي؟ محدوده يعنی همان قانون! علاوه بر اين، فقط مخالفين و متحدين نيستند که بايد طبق قانون رفتار کنند بلکه خود رهبران حزب و دولت سوسياليستی و نهادهای دولت بايد بيش از ديگران طبق قانون رفتار کنند. برای حفظ جبهه متحد ميان دولت سوسياليستی و مخالفين سوسياليسم چنين امری بسيار ضروری است.»

 مضافا، دولت ديکتاتوری پرولتاريا خود پر از اشکال و آشغال است-- هم به لحاظ ماهيت متناقض جامعه سوسياليستی و هم به لحاظ افرادی که واردش می شوند و روابط و افکار گذشته را حمل می کنند و اين روابط و افکار کهن مرتبا بازتوليد می شوند. آيا شهروندان بايد در معرض مراحم اين افراد باشند يا اينکه يک قرارداد اجتماعی بايد اين ها را نيز مهار کند؟ يکی از پاسخ های نادرست به اين چالش آن است که: با بکاربستن «اصل کمون» (فراخواندن مامورين دولتی توسط توده های کمون) مسئله حل می شود. اما جامعهء امروزی بسيار پيچيده تر از اين هاست. چه کسی فرا می خواند؟ آيا برای «فرا خواندن» بايد به توده های کارگر اتکاء کرد؟ اما کارگران نيز مانند بقيه مردم اغلب با گرايشات خودبخودی حرکت می کنند و اين خودروئی يک وجه مشحصهء توده ها در سوسياليسم هم خواهد بود. هيچ نظامی نمی تواند اينگونه کار کند. حتا کسانی که با حرارت اين اصل کمونی را تبليغ می کنند حاضر نيستند در جامعه ای که قوانين بازی آن روشن نيست زندگی کنند. 

 صحبت بر سر آن نيست که قوانين ما در سوسياليسم دارای جنبهء اجبار نخواهد بود. مسلما خواهد بود. باب آواکيان می گويد: «بله در سوسياليسم هم مانند سرمايه داري، اجبار هست. ... بله، هميشه پارامترهائی هست و پارامترها را هم هميشه آدم ها تعيين می کنند. در اين رابطه چند سوال طرح می شود: طبق چه اصولی تعيين می شوند؟ و آيا بازی قواعدی دارد (به معنای نسبي) يا اينکه اختياری است؟ بازی بايد قواعدی داشته باشد که همه از آن تبعيت کنند. هر چند اين قواعد نمی توانند ايستا و هميشه يک جور باشند و متغيرند اما بايد وجود داشته باشند. برای همين است که حتا در جامعه سوسياليستی بايد قوانين و قانون اساسی باشد تا مردم بدانند که قواعد بازی چيست. امور چگونه تصميم گيری می شود و توسط چه کسانی تصميم گيری می شود؟ و از طريق چه فرآيندها و آئين های قانونی و نهادهائی تصميم گيری شده و به اجرا گذاشته می شوند؟  چی و کی نسبت به چی و کی جوابگوست؟ اين ها چيزهائی است که در جامعه سوسياليستی هنوز بايد باشد. اگر چنين نهادها و ابزارهائی نباشند و فقط «حزب و توده ها» باشد آنوقت می تواند بسيار اختياری شود. اشکال بحث لنين در مورد ديکتاتوری يک حاکميت بدون محدوديت است و مشخصا در مورد حکومت نامشروط به قانون، در همين است. ... پس کی اين ديکتاتوری را اعمال می کند و توده ها چگونه بايد بدانند که قواعد چيستند ؟ اين يکی از مشکلات است. اگر آن ها ندانند که قواعد چيستند چگونه می توانند آرامش نسبی داشته باشند؟ چگونه می توانند به جامعه سوسياليستی و پيشرفت به سوی کمونيسم کمک کنند؟ و ما چگونه می توانيم با مردم به روشی خوب و برای هدفی خوب مبارزه کنيم؟ وقتی لنين اين چيزها را می نوشت تجربه ديکتاتوری پرولتاريا فراتر از کمون پاريس که عمری کوتاه داشت نبود يا در سال های اول جمهوری شوروی بود که هنوز تجربه کمی موجود بود و هيچ کس فکر نمی کرد اين ديکتاتوری پرولتاريا عمر زيادی داشته باشد. ... يک موضوع ديگر هم آنست که وقتی مارکس «مبارزات طبقاتی در فرانسه» را نوشت و گفت ديکتاتوری پرولتاريا يک دوره گذار ضروری برای تحقق «چهار کليت» و کمونيسم است فکر نمی کرد که اين دوره مثلا 150 سال يا بيشتر طول بکشد. اگر فکر کنيم که دوره گذار چند سال است و بعد کمونيسم فرا می رسد، اين يک موضوع ديگر است. اما اگر 25 سال پيش يا پيش تر از آن بود ما احتمالا اينطور جواب می داديم: «قوانين را هميشه يکی تعيين می کند، پارامترهای را کسی می چيند. شما هم خيالتان را ناراحت نکنيد. ما بهتر از بورژوازی هستيم. پايان بحث.» اما بايد بيش از اين گفت و بيش از اين در مورد اين مسئله عميقا فکر کرد. هر چند هر دو نکته درست است که بالاخره کسی پارامترها را تعيين می کند و ما هم از بورژوازی بهتر هستيم. اما بهتر است در اين حد نمانيم و اگر در اين حد از مسئله بمانيم از بورژوازی بهتر نخواهيم بود و بهتر است راجع به اين مسئله فکر کنيم. و رمز ماجرا دقيقا در همين جاست.» (به نقل از کتاب «مشاهداتی در باره هنر، علم و فلسفه ص 109)

توضيحات

 

1- باب آواکيان، تئوريسين کمونيست و  صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا. از دهه 1980 به اين سو در پرتو اين واقعيت که کشورهای سوسياليستی از بين رفته و تبديل به کشورهای سرمايه داری شدند، دست به بازبينی علمی و انتقادی بدنه تئوری های کمونيستی از مارکس تا مائو و همچنين تجربه دو انقلاب سوسياليستی روسيه و چين زد. و در اين فرآيند موفق شد در زمينه های کليدی سنتز نوينی از تئوری های کمونيستی ارائه دهد و بدين ترتيب آن ها را بر پايه ای علمی تر و صحيح تر استوار کند.

 

2- اين گرايش در جنبش ايران، بطور مشخص در نظرات سازمان «توفان» که ملهم از افکار انورخوجه رهبر کشور آلبانی بود بازتاب يافت.

 

3- چنين رويکردی را در چپ ايران، «حزب کمونيست ايران» از سال 1362 به اين سو زير رهبری منصور حکمت باب کرد. اين حزب در ابتدا از وحدت کومله و سازمانی به نام سهند بوجود آمد و بعدها به شاخه های مختلف تحت نام های «حزب کمونيست ايران» و «حزب کمونيست کارگري» و ... تقسيم شد.

 

4- از يافته های «کميسيون دوئي» که در مارس 1937 توسط طرفداران تروتسکی در آمريکا برای بررسی صحت و سقم اتهامات دادگاه های مسکو عليه تروتسکي، تشکيل شد. هر چند تروتسکی در تبعيد بود اما يکی از جرائم اقامه شده عليه متهمين ارتباط با تروتسکی بود. اين کميسيون به دليل آنکه به رياست معلم و فيلسوف پراگماتيست آمريکائی جان ديوئی برگزار شد به اين اسم خوانده می شود.

 

5- در اين پژوهش به کتاب های آرچ گتی در مورد دوران استالين توجه خاص شده است. پژوهش های او و اولن نائوموف در مورد دادگاه های استالين در آخرين اثرشان به نام «يژوف: مشت آهنين استالين» برخوردار از آرشيوه های دولت شوروی است که در دههء 1990 به روی پژوهش گران تاريخ باز شد. (2008- انتشارات دانشگاه يل- آمريکا) نويسندگان کتاب بهيچوجه از دوستداران استالين نيستند اما تاريخ پژوه هستند و نه مبلغين وزارت امور خارجه آمريکا.  در ابتدای کتاب روش تحقيق خود را توضيح داده اند که به نظر علمی و بی طرفانه می آيد. اگر در جائی از اين روش تخطی کرده اند با خواندن دقيق کتاب معلوم می شود زيرا استاندارهای خود را خوب توضيح داده اند: « ... ما از اتکاء به گزارش های ادبی پرهيز کرده ايم. اين ها در سه شکل هستند: ژورناليسم عامه پسند شوروی از اواخر دههء 1980 به بعد؛ خاطرات؛ و «شهادت» هائی که پس از سرنگونی يژوف از قربانيان وی زير شکنجه گرفته شده است.»

 

6- سخنرانی دادستان وقت در دادگاه بوخارين که به احتمال زياد تحت نظارت استالين يا با تائيد وی نوشته شده است اين گونه است: «يکسال پيش رفيق استالين از ضعف های دولت تجزيه و تحليل کرد و به اين نتيجه رسيد که بلوک بوخارين-ترتسکی بايد منحل شود. ... اينان ديگر يک حزب سياسي، يک جنبش سياسی نيستند. اين بلوک بر خلاف اعضای اوليه اش هيچ محتوای ايدئولوژيک و فکری ندارد. و اکنون به راه پستی افتاده و تبديل به جاسوسان مخفی شده اند. اين ها ستون پنجم هستند. کولاک هائی هستند که در را به روی دشمن باز کرده اند و ...» (دادگاه بوخارين در يوتوپ) از سوی ديگر در 6 سپتامبر 1936 استالين به يکی از مقالات «پراودا» که تحت نظارت رئيس پليس وقت نوشته شده بود انتقاد کرده و می گويد: اين مقاله «توطئه» را به يک مسئله شخصی که يک گروه سياسی عليه گروه سياسی ديگر مرتکب می شود تقليل داده است: در حاليکه مهم است تاکيد شود که اپوزيسيون دارای پلاتفرم سياسی احيای سرمايه داری است اما از طرح صريح آن هراس دارند.» (يژوف- ص 193)

 

 

 

ریموند لوتا به کیت جیمیسون پاسخ می دهد

راجع به کمونیسم، استالین و حقایق تاریخی

 

در 11 نوامبر، ریموند لوتا در ادامه تور سراسری دانشگاهی، در دانشگاه شیکاگو سخنرانی ای با عنوان " هر چه درباره کمونیسم به شما گفته اند غلط است، سرمایه داری ورشکسته است، راه حل انقلاب است" ارائه کرد. شماره 18 نوامبر شیکاگو ویکلی که خود را "هفته نامه آلترناتیو دانشجویان دانشگاه شیکاگو" معرفی می کند، نوشته ای به قلم کیت جیمیسون با عنوان "تمام چیزهایی که راجع به کمونیسم می دانید درست است، آنچه ریموند لوتا ارائه می دهد اشتباه است." منتشر کرد. در ادامه متن مقاله جیمیسون و پاسخ ریموند لوتا به آن را می خوانیم.

 

تمام چیزهایی که راجع به کمونیسم می دانید درست است؛ آنچه ریموند لوتا ارائه می دهد اشتباه است

نوشته کیت جیمیسون

 

مسکو، 1937، روبروی زندان لوبیانکا در آن سوی خیابان ساختمانی ساده و معمولی قرار داشت، با کفپوش ویژه شیب دار برای تخلیه آب و دیواری چوبی برای خفه کردن صدای گلوله ها. اینجا بود که پلیس مخفی شوروی، ان.کا.وِ.دِ دشمنان رژیم کمونیستی را اعدام می کرد. مابین سال 1937 و 1938 بنا به حافظه جامعه روسیه، آمار کشته ها دست کم به 700 هزار نفر رسید . این افراد در میان قربانیان بودند: نیکلای بوخارین یکی از اقتصاد دانهای برجسته شوروی؛ میخائیل توخاچوفسکی، ژنرال اتحاد شوروی؛ گنریخ یاگودا، رئیس پیشین پلیس مخفی؛ و صدها هزار مردم عادی. آنهایی که بلافاصله به قتل نرسیدند عموماً به اسارتگاه های گولاگ دیپورت شدند که در دوران حاکمیت تزارها بر اساس سیستم کاتورگا بوجود آمده بودند. این اردوگاه ها در سراسر سیبری پراکنده و در سال 1939 محل زندگی بیش از یک میلیون نفری بودند که در یکی از بی رحم ترین نقاط کره زمین به تدریج یخ می زدند یا تا دم مرگ به کار وادار می شدند.

دیگر جنایات رژیم کمونیستی در اتحاد شوروی مشتمل اند بر هولودومور، دهشت قحطی اوکراین در 1933 که در آن بیش از یک میلیون نفر کشته شدند؛ یک قحطی معروف تر در 1932 - 1933 که مسبب آن تلاش های استالین برای وادار کردن کشاورزان به اشتراکی سازی بود. و جنایت های گوناگون علیه بشریت که اتحاد شوروی در طی جنگ داخلی مرتکب شد و برجسته ترین آن استفاده از سلاح شیمیایی و توپخانه سنگین علیه شورش های دهقانان در اعتراض به درخواست غذا (شورش تامبوف 1920- 1921) بود. بر اساس "کتاب سیاه کمونیسم"، تاریخ بیرحمی های کمونیست ها که با استفاده از آرشیو های تازه گشوده شده دولتی در سال 1997 به نگارش در آمده، دولت شوروی که در 1991 سقوط کرد مسبب مرگ حدود 15 تا 20 میلیون نفر بوده است. این تازه شامل مرگ و میر و فلاکت ساکنین کشورهای اروپای شرقی و جهان سوم که در آن دولت های دست نشانده شوروی بر آن حاکم بودند نیست. آنجا که نام پلیس های مخفی چون طوماری کابوس وار خوانده می شوند: سکوریتات،  آ.و.خ، اشتاسی. (1)

حالا اگر شما در حدود دو هفته پیش در محوطه کالج شیکاگو بوده باشید، اطلاعات بالا شاید شما را متعجب کند، زیرا اکنون اینطور فهمیده اید که "تمام چیزهایی که شما راجع به کمونیسم می دانید غلط است". آمار و ارقامی که در دهه های متوالی حاصل کار تاریخ دانان مشهور برای آشکار کردن واقعیت درباره رژیم های کمونیستی بوده باید غلط باشند. (با این استدلال که این تاریخ دانان کاپیتالیست هستند و ما همه می دانیم که خرجشان را صاحبان موسسات بزرگ صنعتی می دهند.) نور مشتعل و راستین حقیقت تاریخی را تنها نزد چراغ سرخ حزب کمونیست انقلابی می توان یافت که هفته گذشته در دانشگاه ما توسط آقای ریموند لوتا و نسخه ای عجیب و باشکوهی که از گذشته برای ما آماده کرده بود، ارائه شد.

بدینسان ما می شنویم که اتحاد شوروی "تنها کشوری بود که در دهه 1930 در برابر آنتی سمیتیسم ایستاد". البته صحت این حرف تا آنجاست که استالین با شادی، باتلاقی در شرق دور سیبری را به عنوان وطن یهودیان روسیه تعیین کرد، با آلمان نازی همکاری کرد و بعد از جنگ برای اعدام رهبران برجسته یهودی (شامل 23 شاعر و مهندس در یک شب، به تاریخ 12 آگوست 1952) اقدام نمود. [لوتا] به ما اطمینان داد که شوروی ها از بلند پروازی های گروه های نژادی غیر روسی نیز به حد بی سابقه ای حمایت کردند؛ لابد این هم توضیحی است بر اینکه چرا شوروی ها تمایل نداشتند به هیچ کدام از سرزمین های تحت ستم امپراطوری تزاری سابق اجازه جدا شدن بدهند (و در واقع برخی از معدود سرزمین هایی که جدا شدند، یعنی سه جمهوری بالتیک را نیز در 1940 مجدداً الحاق کردند.) و به طور سیستماتیک علیه خلق های غیر روس وحشی گری می کردند، منجمله کشتار صدها هزار قزاق(2) ضد کمونیست و کمپین روسی سازی در سرزمین های آسیای مرکزی شوروی، تا آن حد که حتی امروز، اکثریت عظیم قزاق(3) ها روسی صحبت می کنند.

از انصاف دور نشویم، به هر حال لوتا یک پژوهشگر مائوئیست است ( او می گوید "من نسبتاً به خوبی آثار مائو را مطالعه کردم"، "بگذارید به شما بگویم" ـ و می گوید) و بدین سان شاید از او نمی توان انتظار داشت که درکی بسیار جامد همچون سیاست های شوروی از مسائل در هر برهه از تاریخ این کشور داشته باشد. او در تقلا بود تا کشف کند که پرزیدنت آیزنهاور در «سخنرانی آغاز به کار خود در سال 1952» ـ که ظاهراً قبل از شروع به کار آیزنهاور در 20 ژانویه 1953 ارائه شده ـ «جمهوری خلق چین را تهدید به استفاده از سلاح اتمی کرد.» چیزی که مستقیما در خود متن سخنرانی نیامده اما در روح سخنرانی مستتر است. (جملاتی برای نمونه: «ما آماده ایم تا با هر [ملت - م] یا همه [ملت های-م] دیگر وارد مساعی مشترک شویم تا موجبات ترس و بی اعتمادی دو جانبه در میان ملت ها را بزداییم...» و «ما نباید هرگز از قدرتمان برای حقنه کردن نهادهای سیاسی و اقتصادی خود بر مردم دیگر استفاده کنیم.»)

ما حاضران در سخنرانی لوتا فراخوانده شدیم تا در مورد این امکان فکر و مکاشفه کنیم که «انقلاب فرهنگی چین در 76-1966، نقطه اوج انقلاب سوسیالیستی در قرن بیستم» بود و «مباحث سیاسی و روشنفکرانه در سطح توده ها» را در بر داشت و اینکه چگونه بسیاری از خشونت هایی که در دوره انقلاب فرهنگی رخ داد توسط «مقامات عالیه کاپیتالیستی طرح ریزی شده بود» که دیر زمانی بعد از سی سال رنج جنگ و سرنگونی تمام غول های صنعتی هنوز در چین وجود داشتند. دنیای امروز این حرف ها را نمی خرد، زیرا کسانی که آن دوره را تجربه کرده اند (و دولت فعلی چین) به ما اطلاع می دهند که انقلاب فرهنگی هزاران معلم و دانشجو را به مزارع اشتراکی فرستاد، به اندازه کافی کتاب سوزاند تا سفینه های ذغال سوز را به هوا بفرستد و بیش از یک میلیون نفر را کشتار کرد. لابد این ها هم دروغ های کاپیتالیستی است. لوتا به نوعی فراموش کرد از تصویر غلطی که غرب از جهش بزرگ به پیش (سیاست اشتراکی سازی که در بین سال های 1958 و 1961 اتخاذ شد و نتیجه آن مرگ ده ها میلیون نفر از قحطی بود) سخنی به میان آورد.

[حرف های لوتا] بسیار سرگرم کننده است و از بسیاری جهات نسخه ای لطیف تر و مبهم تر از آن تاریخی که ما با آن آشناییم ارائه می دهد. اما متاسفانه، این حرف ها در مجموع ارائه درک نادرستی از ماهیت اتحاد شوروی، جمهوری خلق چین در دوران اولیه حیاتش و دیگر دولت های کمونیستی است. ای کاش می توانستم باور کنم که فاکت های ما واقعاً غلط هستند، چون دنیایی که در آن مردم به ادعای لوتا «از پشت عینک اخلاقیِ خدمت به دیگران به فعالیت های خود می نگریستند" به نظر من جای بدی برای زندگی نمی بود. اما افسوس که چشم بستن بر گذشته آن را منتفی نمی کند. برای کسانی از ما که اهل تحقیق درباره گذشته ایم دو امکان وجود دارد: یا دولت های کمونیستی در قرن بیستم میلیون میلیون آدم کشتند، یا تمام آن مردم در موجودات غیرزمینی ربوده اند یا به یک سری غار های زیر زمین منتقل و ناپدید شده اند. این است علت واقعی «بد بودن کمونیسم» ـ و نه اینکه شما آن تعداد شکلاتی که می خواهید را نمی توانید بخرید یا اینکه تعداد کمی کانال تلویزیونی دارید. صدها میلیون قطعه زمین نوآباد در سیبری و دشت حاشیه رودخانه زرد  وقتی که می شوند ریموند لوتا آنچه بر ساکنین شان رفته را انکار می کند، به این بی عدالتی اعتراض می کنند؛ با ناله ای عظیم و خاموش.

 

 

ریموند لوتا به کیت جیمیسون پاسخ می دهد: درباره کمونیسم، استالین و صحت تاریخی.

 

شرح داغ و تب دار کیت جیمیسون بر سخنرانی 11 نوامبر من در دانشگاه شیکاگو با عنوان «هر چه درباره کمونیسم به شما گفته اند نادرست است» سزاوار پاسخ است. از آنجایی که نقطه تمرکز بخش تاریخی سخنرانی من روی مائو و انقلاب فرهنگی بود و از آنجائی که فضای کمی برای پاسخ به هر یک از ادعاهای جیمیسون داریم، می خواهم به نکاتی درباره نقش تاریخی استالین اشاره کنم.

 جیمیسون آماری را درباره مرگ و میر دوران استالین ذکر می کند. اگر جعلیات و ادعاهای به سادگی قابل تکذیب مبنی بر این که اتحاد شوروی مسبب مرگ 15 تا 20 میلیون نفر است را کنار بگذاریم جیمیسون هیچ چارچوب تاریخی یا اجتماعی ای عرضه نمی کند. تاریخِ جیمیسون مبتنی بر شمارش افراد است. گویا فرد می تواند علل و اهمیت انقلاب فرانسه یا جنگ داخلی امریکا را با ذکر تعداد کسانی که اعدام یا کشته شده اند درک کند (چرا آبراهام لینکلن، آن مدافع سرسخت اتحاد شمال و جنوب را بابت 700 هزار کشته ناشی از جنگ مقصر نشماریم؟)

پس چطور می توانیم استالین را در چشم انداز بزرگتر تاریخی ـ با دقت نظر تاریخی ـ ارزیابی کنیم؟ دستاوردهای استالین به مثابه یک رهبر انقلابی، نقصان های متدولوژیک او و اشتباهاتش که بعضی از آنها پی آمد های اندوه باری در بر داشت، تماماً بخشی از موج اول انقلاب سوسیالیستی است که در نیمه اول قرن بیستم امکان تاریخی نوینی را به روی بشریت گشود. این تجربه تاریخی بخشی از «مارپیچ شناخت» پروژه کمونیستی است.

بعد از مرگ لنین، استالین برای رهبری پروسه تحول یک جامعه عقب مانده و عمدتاً کشاورزی (که با سابقه فئودالی اش فاصله چندانی نداشت)، بر یک مبنای سوسیالیستی گام پیش گذاشت. استالین به روشنی از نیاز و مبنای شکل دادن به یک جامعه سوسیالیستی که به رهایی ستمدیدگان و استثمارشدگان جهان خدمت می کند سخن گفت.

هیچ طرح اولیه و هیچ تجربه تاریخی قبلی برای ساختمان صنعت و کشاورزی سوسیالیستی در کار نبود. شرایطی که قرار بود این آزمون جسورانه در آن صورت بگیرد را نیز رهبری شوروی انتخاب نکرده بود.

اتحاد شوروی به طور مداوم با محاصره امپریالیستی و ضد انقلاب داخلی مواجه بود. در سال های 21-1918، قدرت های غربی از نیرو های ارتجاعی و ناسیونالیست های افراطی در جنگ داخلی روسیه حمایت کردند و با [ارسال - م] کمک های مالی، ساز و برگ و نیرو دست به مداخله زدند. (با وجود این، طبق آماری که جیمیسون ارائه می دهد دولت شوروی مسئول تمام مرگ و میرهای حادث شده، چه به خاطر جنگ و چه به خاطر از هم گسیختگی های صنعتی ـ کشاورزی طی آن درگیری ها است.)

اما در مواجهه با این چالش ها و تحت رهبری استالین، در اواخر دهه 1920 و اوایل دهه 1930 یک پروسه خارق العاده تحولات اقتصادی و اجتماعی ریشه ای به وقوع پیوست.

این [پروسه - م] تاثیرات رهایی بخش باورنکردنی به روی زنانی گذاشت که بندهای ستمگرانه دین و پدرسالاری را از هم می گسیختند؛ به روی مردم ملل سابقاً تحت ستمی گذاشت که حالا از اشکال خودمختاری منطقه ای برخوردار می شدند و می توانستند تدریس را به زبان بومی خود جلو ببرند؛ این پروسه تاثیرات رهایی بخش واقعی در ایجاد یک فرهنگ انقلابی داشت. طبقه کارگر برای بازسازی صنایع و تغییر مناسبات تولید فعال شده بود.

در اواسط سال های 1930، شرایط بین المللی، اتحاد شوروی را با خطری رشد یابنده مواجه کرد. در 1931 ژاپن به منچوری حمله کرد؛ مدت کوتاهی بعد هیتلر در آلمان قدرتش را تحکیم نمود؛ نیروهای محافظه کار و طرفدار فاشیست ها در مجارستان، بلغارستان، رومانی و کشورهای بالتیک منجمله لهستان قدرت گرفتند؛ در اسپانیا نیروهای غربی دست روی دست گذاشتند تا شورش 1936 ژنرال فرانکو علیه جمهوری اسپانیا فعالانه توسط هیتلر و موسولینی پشتیبانی شود؛ آلمان و ژاپن یک معاهده ضد شوروی امضا کردند.

خطر رشد یابنده جنگ میان امپریالیست ها و امکان حملات سنگین امپریالیستی به شوروی بخشی مهم از شرایطی بود که صحنه را برای تصفیه ها و اعدام های 38-1936 آماده کرد. (حدود 26 میلیون نفر از مردم شوروی در نتیجه تجاوز نازی ها در 1941 جان خود را از دست دادند).

خط داستانی رایج این است که استالین یک مستبد مظنون به همه چیز و مشکوک به همه کس بود که با اختراع توطئه و دشمن سازی در پی تحکیم قدرت مطلق فردی و تحمیل فرمانبرداری تام به مردم برآمد. اما حقیقت تاریخی آن است که استالین برای دفاع از اولین و تنها دولت سوسیالیستی، در برابر تهدیدی واقعی مبارزه می کرد.

با رشد تنش های بین المللی، استالین و رهبری انقلابی حق داشتند که نگران وضعیت حزب و نیروهای مسلح باشند.

ضد انقلاب در درون اتحاد شوروی واقعی بود: کارشکنی اقتصادی، ترور رهبران و فعالان حزب، خرابکاری دیپلماتیک، جنبش های اجتماعی ارتجاعی در مناطقی مثل اوکراین. انواع و اقسام اپوزیسیون ها در رهبری عالی حزب نمایان شد. یک منبع نگرانی دیگر این بود که به رهبران محلی حزب تا چه حد می توان اعتماد کرد. در سال های 1920 به عنوان بخشی از قرارداد فیما بین دولت ها که شامل آموزش و واگذاری جنگ افزار می شد، افسران ارتش شوروی و آلمان با یکدیگر همکاری کرده بودند. و حالا در برابر خطر جنگ، نگرانی فزاینده ای درباره قابل اعتماد بودن افسران ارشد نظامی وجود داشت.

استالین نمی خواست اجازه دهد که اتحاد شوروی سوسیالیستی به سرمایه داری عقب گرد کند و در برابر امپریالیسم تسلیم شود. مشکل آنجا بود که استالین می خواست با خطر ضد انقلاب و حمله امپریالیستی با نوعی رویکرد «دژ سوسیالیسم» مقابله کند.

در اجتماع و اقتصاد، نقش ویژه ای به نظم، دیسیپلین و  همه چیز در خدمت تولید داده شد. سرکوب که تنها می بایست متوجه دشمنان می بود، به شکل فزاینده ای علیه مردمی به کار گرفته شد که فقط مخالفت خود را با سیاست ها یا حتی با سوسیالیسم ابراز می کردند ـ ؛ و یا علیه مدیران و رهبرانی که هنگام کار مرتکب خطا می شدند.

در 38-1937، موجی از تصفیه، بازداشت و اعدام به وقوع پیوست. حقوق فردی و روند قانونی در جو خیانت و توطئه زیر پا گذاشته شد. نه تنها انسان های بیگناه آسیب دیدند، بلکه اتحاد شوروی نیز به طور روز افزونی به جامعه ای سرد و همرنگ تبدیل شد با مردمی که دور و بر خود را می پائیدند و «نگران حرفی که می زدند بودند.»

اما این عطش بیمارگونه استالین برای قدرت نبود که به این پی آمد انجامید. بلکه مسئله دیدگاه، درک و متد بود. مائو تسه دون خاطر نشان کرد که استالین نتوانست دو نوع تضاد تحت سوسیالیسم را از هم تمیز دهد: تضاد در میان خلق و تضاد بین خلق و دشمن. استالین فرقی میان تلاش های فعالانه برای تضعیف و سرنگونی دولت سوسیالیستی از یک سو و مخالفت و تقابل از سوی دیگر قائل نبود.

این ناتوانی استالین در به درستی تمایز قائل شدن بین تضادها، و در به کارگیری صحیح روش های متفاوت برای حل آن ها بود که به افراط های خشونت آمیز اواخر سال های 1930 منجر شد. ضدانقلابیون باید سرکوب و مجازات می شدند اما تضادهای درون خلق باید با اقناع، بحث و مبارزه ایدئولوژیک حل می شد. توده ها نه به این درک رسیدند که چرا نیروهای سرمایه داری نوین تحت سوسیالیسم سر بلند می کنند و نه به شکل هایی از مبارزه توده ای دست یافتند که برای نبرد با نیروهای سرمایه داری نوخاسته مورد نیاز بود.  

استالین رویکردی مکانیکی به مارکسیسم و سوسیالیسم داشت. او سوسیالیسم را جامعه ای می دید که تقریباً رژه وار، بسوی جامعه بی طبقه کمونیستی، قدم بر می دارد. اما همانطور که باب آواکیان آن را به شیوه ای کاملاً نوین تصویر کرده، سوسیالیسم باید جامعه ای سرشار از چرخش و اختلاف عقیده و آزمون باشد. نگرش مکانیکی استالین به سوسیالیسم نیز فاکتوری بود که متضمن تصفیه ها، بازداشت ها و اعدام های 38-1936 شد.

اینجا مهم است که توضیح داده شود استالین میلیون ها نفر را نکشت. حدود 680 هزار اعدام در سال های 38-1937 رخ داد. این رقم 87 درصد کل اعدام هایی است که بین سال های 1930 و 1953 «به جرم ضدیت با انقلاب و جرائم دولتی» انجام شد.(4) در 1939 به دستور رهبری شوروی موج دستگیری ها و اعدام ها پایان یافت.

انقلاب فرهنگی مائو مقوله ای کاملاً متفاوت است. اینجاست مارپیچ شناخت پروژه کمونیستی. مائو اشتباهات استالین را جمع بندی کرد. انقلاب فرهنگی مبارزه ای علیه یک طبقه سرمایه داری نوین و مبارزه ای برای حفظ انقلاب در جاده سوسیالیستی بود. اما به جای توسل به اقدامات اداری و پلیسی، مائو توده ها را بسیج کرد تا از پائین به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک حاد مربوط به جهت گیری کلی جامعه بپردازند. شکل های پایه ای مبارزه در انقلاب فرهنگی، مباحثات توده ای، انتقاد توده ای و بسیج سیاسی توده ای بودند. جامعه به جای اینکه بسته شود باز شد. هیچ جامعه مدرنی هرگز چنین سطحی از بحث سیاسی توده ای و تحولات سیاسی را شاهد نبوده است.

هدف از تور سخنرانی من برانگیختن بحث، مناقشه و تفکر انتقادی درباره اولین موج انقلاب های سوسیالیستی و کمک به مردم است تا آگاه شوند چگونه باب آواکیان تصویر جدیدی از پروژه کمونیستی ارائه داده است. کیت جیمیسون باور نمی کند که تاریخ نگاران این تجربه تاریخی را به شکل تمام و کمالی مغلوط جلوه داده اند.

اما واقعیت این است: درباره کمونیسم به مردم دروغ گفته شده است. روایت مسلط در جامعه سرمایه داری که در خدمت به همین جامعه قرار دارد مانع می شود که مردم به درستی علت و چرایی انقلاب ها در اتحاد شوروی و چین را بفهمند؛ موانع واقعی که این انقلاب ها با آن مواجه بودند، کارهای خارق العاده ای که انجام دادند و مشکلات واقعی و کمبودهایشان را  به درستی بفهمند. این‏ها تعجب آور نیست [زیرا در این جامعه - م] مشروعیت سیستم بر این تصور استوار است که سرمایه داری از هر دنیای ممکن بهتر یا «پایان تاریخ» است. فراموش نکنیم که به مردم آمریکا به طور سیستماتیکی درباره جنگ ویتنام دروغ گفته شد (جنگی که به بهای جان لااقل 2 میلیون ویتنامی تمام شد) و در سال 2003 برای توجیه حمله آمریکا به عراق، انواع دروغ را به خورد مردم دادند. در اواخر دهه ی 1960 و اوایل دهه ی 1970، یک مبارزه ایدئولوژیک عظیم و تحقیقات جدید در افشای آمریکا به راه افتاد که نشان داد آمریکا یک امپراطوری است که خاستگاه های واقعی اش در نسل کشی بومیان امریکا و به بردگی کشاندن و انقیاد افریقایی ـ امریکایی هاست.

جهان، انقلاب و تحولات رهایی بخش را با فریاد طلب می کند. جستجوی حقیقت درباره سوسیالیسم و کمونیسم به همین مساله مربوط است: ما می توانیم دنیایی از بیخ و بن متفاوت و بهتر بسازیم.

***

نکته آخر مربوط به یک واقعیت. من در سخنرانی ام در دانشگاه شیکاگو، تاریخ تهدید آیزنهاور به حمله ی اتمی به چین سوسیالیستی را اشتباها به زمانی ارجاع دادم که وی در سال 1953 تازه شروع به کار کرده بود. حال آن که منظور من اشاره به تهدیدهای مستتر در اظهاریه «خطابیه اتحاد» در سال 1953 بود ـ که طی آن آیزنهاور از «اقدامات تلافی جویانه» آمریکا دفاع کرد و گفت که «ماموریت ناوگان هفتم قرار نیست حفاظت از چین کمونیست باشد.» در 20 مه 1953 در نشست «شورای امنیت ملی»، آیزنهاور چنین نتیجه گیری کرد که اگر ایالات متحده به دنبال کنش موثرتر در مقابله با کره شمالی بود، جنگ کره می بایست در ورای کره بسط یابد و اگر چینی ها و کره شمالی ها قرارداد متارکه را امضا نمی کردند ممکن بود استفاده از بمب اتم لازم شود (این پیغام از طریق طرف سوم برای چینی ها مخابره شد). به عنوان هشدار ضمنی، در اوایل بهار 1953 موشک هایی با کلاهک های هسته ای به اوکیناوا ارسال شد. سند 1/166 ان.اس.سی (شورای امنیت ملی) مورخه 6 نوامبر 1953 با جزئیات نشان داد که نیروی امریکا در درگیری با چین «با کاربرد تمام سلاح های ممکن، می توانست ضربه قطعی بر نیروی هوایی چین و زیرساخت های آن وارد کند.» (5)

 

یادداشت ها:

1- به ترتیب نام پلیس مخفی های رومانی، مجارستان و آلمان شرقی. - م

2- :Cossock قزاق ها در مناطق جنوبی غربی شوروی سابق و در حاشیه رودخانه دن زندگی می کردند. بعلت جنگاوری و پرورش اسب و سوارکاری ماهرانه، شاکله ارتش روسیه تزاری را تشکیل می دادند. قزاق و قزاق خانه در دوران قاجاریه برگرفته از نقش موثر این نیروها در ارتش روسیه تزاری است. - م

3- :Kazakh ساکنین جمهوری قزاقستان امروزی. این دو ملت هر دو در فارسی، قزاق نامیده می شوند در حالیکه تاریخ، فرهنگ، آداب و رسوم، جغرافیای زیستی و مذهب متفاوتی دارند. - م

4- این تخمین اعدام ها بر اطلاعات آرشیوی ان.کا.وِ.دِ (سازمان امنیت داخلی دولت شوروی) و تحقیقات پژوهشگران روسی و غربی در آرشیوهای گشوده شده شوروی سابق بعد از 1990 مبتنی است. جی. آرک گتی، پابو تی. ریترسپورن و ویکتور ن. زمسکوف به این نتیجه رسیدند که تعداد اعدام شدگان "احتمالاً مسئله چند صد هزار نفر است تا چند میلیون" ("قربانیان نظام کیفری شوروی در سال های پیش از جنگ: نخستین رویکرد بر مبنای شواهد آرشیوی"، بررسی تاریخ امریکا 98، شماره 4، اکتبر 1993، صفحه 1022). روبرت تاردستون، آرنو مایر و لوئیز سیگلباوم و سایرین که آثارشان تصویری از دوران استالین ارائه می دهد بر همین برآورد گسترده تعداد اعدام شدگان تحت حاکمیت استالین استناد می کنند. این پژوهش در ضدیت با ادعاهای بطور غیر قابل قبول متورم شده (و اساساً جعلی) "استالین میلیون نفر را اعدام کرد" است که سال هاست در غرب منتشر می شود. در اینکه بخش گسترده اعدام ها در دوران 1953-1930 در دو سال 1937 و 1938 رخ داد (ر. ک. به لوئیز سیگلباوم، فصل 11 در گئورگی فریز ویر. ، روسیه، یک تاریخ، انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2002، صفحه 315-311) و اینکه مقامات سیاسی منطقه ای و محلی در اینکه چه کسانی مورد هدف قرار گرفته و حکم مرگ دریافت کنند نقش موثری داشتند مشخصه ویژه - و ظاهراً در عین حال غیر قابل کنترل - غالب سرکوب های اواخر سال های 1930 است. تحقیق و تحلیل بیشتری درباره آنچه گذشته لازم است.

5- درباره تهدید های اتمی آیزنهاور و نقشه جنگ اتمی علیه چین مائوئیست در اوایل دهه 1950، ر. ک. به جان ویلسون لوئیز و ژوئه لیتا، چین بمب می سازد (استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد، 1988)، بخش اول و دوم: رزمری جِی. فوت، "تهدید اتمی و پایان دادن به مناقشه کره"، امنیت بین المللی، زمستان 89/1988 (جلد 13، شماره 3)؛ متیو جونز، "هدف گیری چین: برنامه اتمی و «انتقام جویی جمعی» در آسیای شرقی، 1955-1953"، مجله مطالعات جنگ سرد، پائیز 2008 (جلد. 10، شماره 4)؛ و "برای آیزنهاور، دو هدف اگر بمب ها استفاده می شد،" نیویورک تایمز، 8 ژوئن 1984 و برنارد گورتزمان، "اسناد ایالات متحده از 53 سیاست امریکا برای استفاده بمب-اِی در کره می گویند"، نیویورک تایمز، 8 ژوئن 1984.

 

 

 

‏از مجموعه مقالات سوسیالیسم میلیونها بار بهتر از سرمایه داری است و کمونیسم جهانی از ان نیز بهتر است.

نوشته ریموند لوتا

بخش دوم: کمونیسم و سوسیالیسم

 

در اینجا می خواهم کمونیسم را تعریف کنم. می خواهم اول اینکار را بکنم چون کمونیسم هدفی است که سوسیالیسم به سویش می رود.

جامعه ای را تصور کنید که مردمش آگاهانه به شناخت جهان دست می یازند و آگاهانه آن را تغییر می دهند. جائی که مردم دیگر اسیر زنجیرهای سنت و جهل نیستند. جائی که مردم نه تنها با تعاون برای تولید نیازهای زندگی کار می کنند بلکه درگیر فعالیت هنری، فرهنگی و علمی نیز هستند و از این کار لذت می برند. جائی که بینش علمی و خیال پردازی در مقابل هم نیستند  بلکه یکدیگر را تقویت می کنند و به هم الهام می بخشند. جائی که وحدت و تنوع موجود است، مناظره های گسترده و مبارزه ایدئولوژیک بر سر جهت تکامل جامعه موجود است: با این فرق که در کمونیسم بر این مناظره ها و مبارزات دیگر مهر تخاصم اجتماعی نخورده است. جائی که مردم بر اساس احترام متقابل، نگرانی متقابل و عشق به بشر مراوده می کنند. جهانی که از محیط زیستش حفاظت و نگهداری می کند. این کمونیسم است.

کمونیسم (که تا کنون بوجود نیامده است) جامعه ای جهانی است که در آن تمام طبقات و تمایزات طبقاتی از میان رفته است؛ تمام نظام ها و روابط استثمارگرانه محو شده است؛ تمام نهادهای اجتماعی ستمگرانه و روابط مبتنی بر نابرابری اجتماعی، مانند تبعیض نژادی و سلطه مرد بر زن، رخت بر بسته اند؛ و افکار و ارزشهای عقب مانده و ستمگرانه به دور ریخته شده اند. کمونیسم جهانی است که در آن وفور است و مردم بطور جمعی تمام منابع جامعه را مشترکا در دست دارند.

کمونیسم، ایدئولوژی کمونیستی نیز هست. این روزها خیلی ها فکر می کنند که "ایدئولوژی” یکرشته افکار سیاسی انگیزه دار است که همه چیز را تحریف شده جلوه می دهد. خیر. منظور از ایدئولوژی کمونیستی یک بینش همه جانبه و متد علمی پرولتاریاست برای شناخت یافتن از نیروهای طبیعت و جامعه. ایدئولوژی کمونیستی راه یک پیشرفت تاریخی را به بشر نشان می دهد، راهی که طی آن بشر قادر است نیروهای طبیعت و جامعه را بشناسد و تغییر دهد. به علاوه ایدئولوژی کمونیستی اخلاقیاتی را ارائه می دهد که منطبق است بر آن جهش تاریخی که بشریت انجام آن را شروع کرده است.

کمونیسم یک نوع خوشخیالی رویائی و هوائی و یک اتوپی نیست. تکامل جامعه بشری، بشریت را به آستانه یک عصر تاریخی رسانده است.

نیروهای تولیدی جامعه (که فقط ماشین آلات، ابزار و تکنولوژی نیست بلکه مردم و دانش مردم نیز هست) تا بدان سطح تکامل یافته که به بشر اجازه می دهد نه تنها بر کمبود چیره آید، و نیازهای مادی اساسی مردم را تامین کند بلکه مقدار زیادی از اضافه بر جای بماند که به  رشد همه جانبه و آینده تکامل جامعه اختصاص دهد.

نیروهای تولیدی جامعه به درجه بالائی اجتماعی شده اند. بطوریکه لازم است هزاران و در نهایت میلیون ها تن با هم کار کنند تا تولید انبوه کنند (از البسه تا کامپیوتر)؛ تولیدی که توسط مردم در سراسر جامعه استفاده می شود. و این نیروهای تولیدی در مقیاس بین المللی بشدت درهم تنیده شده و مرتبطند: مواد خام و ترانزیستورها و ابزار ماشینی که در بخشی از جهان تولید می شود در بخشهای دیگر جهان وارد روند تولید می شوند. اما این نیروهای تولیدی اجتماعی شده بطور خصوصی کنترل می شوند. یک طبقه سرمایه دار، نتایج تولید را بصورت دارائی سرمایه داری خصوصی تصاحب می کند.

این است مشکل اساسی در جهان. و این مشکل را انقلاب پرولتری حل می کند.

 

پرولتاریا طبقه ای است که در جامعه سرمایه داری بر اساس نیروهای تولیدی اجتماعی شده به ظهور می رسد. پرولتاریا بازنمای کار تعاونی و تلاش تعاونی است که منطبق است بر ماهیت اجتماعی نیروهای تولیدی. پرولتاریا پایه مادی و جایگاه آن را دارد که بتواند یک راه بالکل و بنیادأ متفاوت را  برای سازمان دادن تولید جامعه و برای سازمان دادن جامعه ارائه دهد.

سوسیالیسم چیست؟ سوسیالیسم یک دولت رفاه بزرگ که از مردم نگاه داری می کند نیست. سوسیالیسم همان اقتصاد سرمایه داری که شکل دولتی بخود گرفته نیست. سوسیالیسم یک دوره گذار از سرمایه داری به کمونیسم، به جامعه بی طبقه، است. سوسیالیسم این است که پرولتاریا، در اتحاد با متحدینش که با هم اکثریت جامعه را تشکیل می دهند، ساختارهای اقتصادی، روابط اجتماعی، و افکاری را که شکاف طبقاتی و اجتماعی را تبلیغ کرده و نگهبانی می کنند، آگاهانه عوض می کند. سوسیالیسم یعنی رها کردن خلاقیت و ابتکار آن کسانی که قبلا در طبقه تحتانی جامعه قرار داشتند.

انقلاب سوسیالیستی یک حاکمیت سیاسی نوین برقرار می کند: دیکتاتوری پرولتاریا. این دیکتاتوری، طبقات استثمارگر قدیمی و نیروهائی را که می خواهند فعالانه این نظام نوین را سرنگون کنند مهار می کند. این حاکمیت سیاسی، به توده ها حق و توانائی تغییر جهان، مشارکت همه جانبه در جامعه، تبدیل شدن به اربابان جامعه را می دهد. در حال حاضر ما در سراسر جهان تحت نظام دیکتاتوری بورژوازی زندگی می کنیم. امروز در آمریکا این دیکتاتوری به شکل دموکراسی به اجرا در می آید. این دیکتاتوری، تقویت کننده نظامی است که در خدمت سرمایه داران است و بر مردم طوری حکومت می کند که راه را برای شکوفا شدن نظام سرمایه داری باز کند.

انقلاب سوسیالیستی یک اقتصاد نوین برقرار می کند که بر اساس مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید و برنامه ریزی اجتماعی قرار دارد؛ برای حل مشکلات و تامین نیازهای اجتماعی بر تعاون مردم تکیه می کند؛ و  دارای یکرشته الویتهای اقتصادی و اجتماعی است.

دیکتاتوری پرولتاریا بر سرمایه داران دیکتاتوری کرده و تقویت کننده نظامی است که به انسان ها اجازه رهائی از سرمایه داری را می دهد. توده ها و هسته رهبری آنها باید محکم به این قدرت بچسبند. اما نمی توانند به این قدرت بعنوان هدفی در خود نگاه کنند. این قدرت برای آن است که برای نیک بختی بشریت مورد استفاده قرار گیرد؛ برای آفریدن شرایطی که خود این دیکتاتوری هم در جامعه کمونیستی آینده به موزه سپرده شود، مورد استفاده قرار گیرد.

در میدان نبرد، این ها اصول راهنمای پایه ای لنین برای رهبری  اولین انقلاب پرولتری در اکتبر 1917 بودند.

 

 بخش سوم: بلشویکها انقلابی را رهبری کردند که جهان را تکان داد

 

در فوریه 1917 اعتصابها و تظاهرات های توده ای کارگران در شهری که امروز سن پترزبورگ نام دارد، تزار را سرنگون کرد. یک حکومت ائتلافی لیبرال قدرت را بدست گرفت اما نتوانست اولیه ترین نیازها و خواستهای توده ها را برآورده کند و شرکت روسیه در جنگ جهانی اول (جنگی دهشتناک و نابود کننده) را ادامه داد. در اکتبر 1917، بلشویکها دست به یک قیام مسلحانه توده ای زدند که رژیم کهنه را بالکل جاروب کرد.

جان رید در کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد، شرح زنده ای از قهرمانی و شور و هیجان انقلاب اکتبر بدست می دهد: تشکیلات کارگران راه آهن، جلسات پر از تنش در کارخانه ها، بیانیه ها و تدارکات قیام، ملوانان و گردان های کارگران مسلح در کرونشتات که تهاجم نهائی به مراکز حکومتی را پیشتازی می کنند. یک حکومت انقلابی نوین تشکیل می شود. این حکومت بلافاصله دو حکم حیرت انگیز صادر می کند: یکم، پایان شرکت روسیه در جنگ جهانی اول را اعلام می کند و دیگر اینکه به دهقانان قدرت می دهد که زمین های وسیع سلطنت تزار، نجبا و کلیسا را تصرف کنند. این اولین اقدامات نشانه آغاز یک تغییر سیاسی و اجتماعی بیسابقه برای توده ها بود. هنگام سروری آنان بالاخره رسیده بود. در اواخر اکتبر، بقایای رژیم سرنگون شده دست به تلاشی مستاصلانه برای باز گرداندن قدرت بدست خود زدند. هزاران هزار کارگر، زن و مرد، از کارخانه ها و محلات کارگری برای دفاع از انقلاب به خیابان آمدند.

یکی از دروغ هائی که بطور  استاندارد در ادبیات ضد کمونیستی  در مورد انقلاب بلشویکی تکرار می شود این است که این انقلاب، در واقع یک کودتای سازمان یافته توسط بلشویکها بود. داستان را اینطور حکایت می کنند: بدلیل از هم گسیختن نظم کهنه یک خلاء سیاسی بوجود آمد؛ لنین بطور غیر قانونی قدرت را بدست گرفت و از طریق فریب و اعمال سیاست های اقتدارگرایانه موفق به تحکیم موقعیت خود شد.

به چه دلیل این تصویر دروغین است؟ به دو دلیل اساسی. اولا، بر روی آن شرایط ستمگرانه ای که موجب خیزش میلیون ها نفر شد، پرده می افکند. ریچارد پایپس که یکی از متخصصین بورژوازی در زمینه انقلاب اکتبر روسیه است در یکی از آثار اصلی اش می گوید، «انقلاب اکتبر زندگی عادی مردم را بهم زد. انقلاب آغاز رنج های آنان بود.» منظورش آن است که قبل از انقلاب اکتبر رنجی در کار نبود؛ روسیه بی غم بود!

پس بیائید نگاهی به اوضاع روسیه در قبل از انقلاب کنیم. در روستاها که اکثریت مردم زندگی می کردند، دهقانان برای شخم زمین عمدتا از شخم چوبی استفاده می کردند. خرافات و مذهب زندگی روزمره مردم را در چنگال خود اسیر کرده بود. روستائیان زمان بذر پاشی را برحسب روزهای مقدس مذهبی تعیین می کردند. کتک زدن زن یک امر معمول بود. در شهرها، امراض فراگیر زندگی اهالی را تیره و تار کرده بود. جامعه تحت حاکمیت یک رژیم خودکامه بود که برای حکومت از یک شبکه گسترده پلیسی و زندان و جاسوسی استفاده می کرد. زبان و فرهنگ اقلیت ها سرکوب می شد. "زندگی عادی” دوران قبل از انقلاب، این بود. وقتی روسیه وارد جنگ جهانی اول شد، این وضع غیر قابل تحمل شد. دهقانان را بزور به سربازی می بردند و کارگران را به گوشت دم توپ تبدیل کرده بودند.     

داستان دروغین کودتای لنین این واقعیت را نیز پنهان می کند که انقلاب اکتبر عمیقا با عملکرد کلکتیو و آمال کارگران و دهقانان رقم می خورد. انقلاب در فضائی رخ داد که نارضایتی اجتماعی وسیع و عمیق بود؛ مقاومت توده ای گسترده بود؛ و جوشش فکری بزرگی در جریان بود.

پس نقش لنین و حزب پیشاهنگ تحت رهبری وی، چه بود؟ در جامعه روسیه، هیچ جریانی به اندازه این حزب خود را برای دست به عمل زدن و رهبری کردن، آماده نکرده بود. در کمیته های کارخانه ها، در نیروهای مسلح، و در شوراها (سوویت ها) پایه و تشکیلات داشت. (شوراها، مجامع نمایندگی غیرقانونی و ضد رژیمی کارگران بودند که در شهرها و شهرهای بزرگ برای قدرت مبارزه می کردند.) برنامه و چشم انداز بلشویکها در جامعه طنین انداخت. ارزش ها و نهادهای نظم کهنه وسیعا نقد و تحقیر شد. و قدرت نوین پرولتری اساس ارزش های اجتماعی نوین و همچنین روابط اجتماعی و اقتصادی انقلابی شد.

جان رید شرح خود از انقلاب را "ده روزی که دنیا را تکان داد" خوانده است. و واقعا غلو نکرده است.

در سراسر اروپای ویران از جنگ جهانی، سربازان و ملوانان بیجان و خسته و کارگران کشورهای درگیر در جنگ، وقتی شنیدند که کشور پیروزمند سوسیالیستی فراخوان صلح و ختم کشتار جهانی را داده است؛ فراخوان صلحی بدون فتح و الحاق، تکان خوردند و به جوش آمدند. در کیل و هامبورگ، ملوانان شورشگر نیروی دریائی آلمان از ادامه جنگ سرپیچی کردند. آنان پرچم سرخ را بلند کرده و قدرت نوین خود را "شوراها" خواندند و تمام کشور را فراخواندند که این راه را در پیش بگیرند.

در آن سوی دیگر دنیا، در سیاتل، در سال 1919 کارگران دست به یک اعتصاب عمومی 5 روزه زدند. بورژوازی محلی فریاد برآورد که این آغاز قیام است و سیاتل دارد سن پتزبورگ می شود. هر چند خیلی مانده بود تا سیاتل تبدیل به سن پتزبورگ شود اما نفوذ و مدل انقلاب روسیه مثل روز روشن در ذهن کارگران بود. چند ماه بعد از این، دولت آمریکا برای تسلیح ضد انقلاب در روسیه، مهمات به سوی آنها روان کرد. وقتی قطارهای حامل بار مهمات از سیاتل رد می شد، کارگران ساحلی حاضر نشدند مهمات را به داخل کشتی ها بار بزنند.

وقتی انقلاب روسیه مانند آتشفشان فوران کرد، وقتی در ماه اکتبر یک چرخش رادیکال کرد – زمانی که کمونیستها (و نه صرفا بورژوا دموکراتهائی که می خواستند روسیه را مدرنیزه کنند) به مثابه رهبران یک جامعه در صحنه ظاهر شدند –  در این زمان،  از تازگی این پدیده نوین، مو بر اندام جهان راست شد. به ناگهان همه مبارزات قدیمی در پرتوی نوین ظاهر شدند. چشمان ترس آلود ستمگران و چشمان خندان ستمدیدگان به آن دوخته شد. کارگران خواندن روزنامه را خود آموزی می کردند تا بتوانند  آخرین خبرهای این موجود تازه مولود را دنبال کنند؛ در جلسات کوچک پس از کار روی روزنامه ها دمر می شدند و معنای کلمات عجیب و غریب تازه را بحث می کردند: شورا، سوسیالیسم. و نام های جدیدی را که می شنیدند: لنین، مارکس، استالین. مائوتسه دون تاثیرات انقلاب اکتبر بر چین را در یک جمله خلاصه کرد: توپ های انقلاب اکتبر مارکسیسم را به چین آورد

می خواهید درجه زمین لرزه انقلاب اکتبر را بدانید؟ پس به حرف وینستون چرچیل (سیاستمدار امپریالیسم انگلیس) گوش کنید که در سال 1949 یعنی 30 سال پس از اینکه بلشویکها در روسیه قدرت را گرفتند گفت: « ما امروز داریم بهای سنگین آن را می دهیم که نتوانستیم بلشویکها را در نطفه خفه کنیم و روسیه را که در آن زمان از پا در آمده بود به طریقی به درون نظام عمومی دموکراتیک خود بکشانیم

اریک هابزمان، تاریخ پژوه در قید حیات، مقایسه جالبی می کند. او می گوید که در فاصله میان سالهای 1815 تا 1914، جنگ داخلی آمریکا بزرگترین جنگ در تاریخ آمریکا و نیز در مقیاس جهان بود. اما جنگ داخلی آمریکا تاثیر بزرگی بر رخدادهای نقاط دیگر جهان نداشت. در حالیکه، انقلاب بلشویکی پدیده ای تاریخساز بود که جهان را دگرگون کرد: هم بخاطر معنائی که برای مردم روسیه داشت، هم بخاطر معنائی که برای مردم جهان داشت، هم بخاطر معنائی که برای طبقات حاکمه و نیروهای ارتجاعی جهان داشت و بخاطر تاثیراتی که بر وقایع جهان گذاشت.

سرمایه داری جهانی دیگر نمی توانست مانند سابق پیش رود زیرا یک ششم جهان، بروی استثمار امپریالیستی بسته شد. امپریالیستها نگران سرایت ایدئولوژیک انقلاب بلشویکی بودند. این عامل بزرگی بود که در کشورهای اروپای غربی شروع  به دادن برخی امتیازات به کارگران کردند با این هدف که  صلح اجتماعی را تضمین کنند.

امپریالیستها سعی کردند انقلاب شوروی را درهم بشکنند. سعی کردند آن را در گهواره خفه کنند. و مرتبا این سعی و کوشش خود را تکرار کردند. فشارهای اقتصادی گذاشتند. اولین تحریم نفتی تاریخ جهان را علیه روسیه سوسیالیستی انجام دادند. تهدید نظامی کردند. بیرحمانه نیروهای انقلابی را در کشورهای همسایه روسیه در اروپای مرکزی و شرق مرکزی اروپا سرکوب کردند. در درون جامعه شوروی دست به ساختن نیروهای اپوزیسیون زدند.

 

انقلاب اجتماعی توسط قدرت پرولتری آغاز می شود

 

بخش چهارم: تجربه شوروی

 

 از سال 1917 تا اوائل سال 1950 اتحاد شوروی یا در حال جنگ بود یا در حال تدارک برای جنگ، یا در حال مرهم گذاشتن بر زخمهای جنگ و حل مشکلات جنگ در دوره پس از اختتام جنگ. هیچ دولت مدرن دیگر در تاریخ چنین وضع سختی را از سر نگذرانده است. این مسئله عمیقا بر شکل تکامل انقلاب و تصمیم گیری های سیاسی رهبری شوروی ، و مبارزات درون جامعه شوروی و درون رهبری حزب تاثیر گذاشت.

ساختن یک جامعه نوین در شرایط کمال مطلوب، دلپذیر است. اما طبقات تحت ستم و رهبران انقلابی شان دارای این انتخاب نیستند که اوضاع و شرایط کلی را بدلخواه تعیین کنند. هنگام انقلاب، روسیه یک کشور عقب مانده بود. تنها یک نسل از سرواژ (بسته بودن رعیت به زمین ارباب) گذشته بود. انقلاب روسیه یک پدیده توده ای بود و دهقانان از آن حمایت کرده بودند. در واقع انقلاب با ضرورت جلب حمایت دهقانان و گسترش انقلاب به روستا مواجه شد. با جنبش های اجتماعی عقب مانده در جامعه مواجه شد. انقلاب یک میتنیگ مودبانه شهروندان نبود. جامعه ای بود که جنگ آن را  داغان کرده بود؛ جامعه که قدم در آنچنان راهی برای دگرگونی اجتماعی گذاشته بود که قبلا هیچ جامعه دیگری آن راه را طی نکرده بود.

در سال 1918 نیروهای ارتجاعی سیاسی و نظامی دست به ضد انقلاب برای احیاء نظم کهن زدند. 17 کشور جهان، از جمله آمریکا که سربازان خود را در سیبری پیاده کرد، یک ارتش مشترک برای ورود به روسیه و کمک به ضد انقلاب تشکیل دادند. بلشویکها در شرایطی قدرت را گرفتند که اقتصاد جنگی روسیه در آستانه فروپاشی بود. در چنین شرایطی و با چنین اقتصادی توده های مردم را در دفاع از انقلاب و تکامل آن رهبری کردند. انقلاب در جنگ داخلی پیروز شد. اما به بهای سنگین: تلفات جنگی، بیماری و جابجائی اقتصادی. دولت نوین پرولتری برای زندگیش مبارزه می کرد. یک انقلاب اجتماعی برای زنده ماندن می جنگید.

تاریخ نگاری ضد کمونیستی به انقلاب بلشویکی و پروژه کمونیستی بهتان می زند و می گوید این پروژه هیچ نیست بجز قدرت پرستی محض. اسم رمز این تاریخ نگاری "توتالیتاریسم" (تمامیت خواهی) است. به ما گفته می شود که هدف کمونیستها رام  و کنترل کردن توده های مردم است. اما بیائید ببینیم که این قدرت طبقاتی نوین، قدرت خود را چگونه بکار برد.

 

درهم شکستن زنجیرهای ستم بر زن      

 

قدرت دیکتاتوری پرولتاریا برای از بین بردن ستم بر زن مورد استفاده قرار گرفت. در سال 1918 قانون نوین ازدواج تصویب شد که ازدواج را تبدیل به یک مراسم مدنی کرد. در جامعه قبلی، ازدواج باید مورد تائید کلیسا قرار می گرفت. دولت جدید طلاق را قابل دسترس کرد. مردان قانونا از قدرت  بر زن و فرزندانشان خلع شدند. قوانینی که روابط خارج از ازدواج را جرم قلمداد می کردند ملغی شدند. مزد زنان و مردان شاغل یکسان شد. زایمان زنان در بیمارستان مجانی شد. در سال 1920 اتحاد شوروی اولین کشور اروپائی بود که سقط جنین را قانونی کرد. در روزنامه ها و مدارس بحثهای زنده در مورد نقش زن و مرد، ازدواج و خانواده براه افتاد. رمان های جدید که روابط اجتماعی نوینی را رویا پردازی می کردند، منتشر شد.

رسوم کهنه ستمگرانه و پدرسالارانه مورد نقد قرار گرفته و به چالش گرفته شدند. زنان جمهوری های آسیای مرکزی  که در جامعه کهن به زور روبنده و چادر به سر می کردند، تشویق شدند و به آنان قدرت داده شد که از این قید و بند خود را برهانند. زنان اکنون بجای  آنکه زیر کنترل قدرت خانواده، کلیسا و دولت باشند، صاحب قدرت شدند که برای رهائی خود بجنگند. حال به چهره جهان کنونی بنگرید تا اهمیت همه این ها خوب درک کنید. تا آن زمان هیچ یک از جوامع جهان سعی نکرده بود که نظام جنسیتی خود را این چنین زیر و رو کند.

 

درهم شکستن زنجیرهای ستم بر خلقهای اقلیت

 

این قدرت نوین پرولتری برای از بین بردن ستم بر خلقهای اقلیت بکار برده شد. انقلاب بلشویکی اولین دولت چند ملیتی جهان را بوجود آورد؛ دولتی که اساسش بر تساوی ملل قرار داشت. دولت سوسیالیستی نوین برای همه مللی که سابقا در امپراطوری تزار تحت ستم بودند حق تعیین سرنوشت را برسمیت شناخت.  در سال 1917 قانون حق ملل در تدریس زبان های خود در مدارس و دانشگاه ها تصویب شد.

اتخاذ این اقدامات و بسیاری دیگر نشان داد که عزم جزم در حل مشکلات، واقعی است. برای مثال، بسیاری از ملل اقلیت دارای زبان نوشتاری نبودند. برایشان الفبا درست شد تا صاحب زبان نوشتاری شوند. دولت شوروی منابع قابل توجهی را به تولید انبوه کتاب، مجله، روزنامه، فیلم سینمائی، موسیقی های فولکور و موزه در مناطق ملل اقلیت اختصاص داد. سیاست های مربوط به ملل مقرر کرد که رهبری در مناطق ملی جدید باید از خود آن مناطق باشد و نه از سوی ادارات روسی. از میان مردم خود آن ملل، رهبران حزبی و حکومتی، مدیران مدارس و آموزش و اقتصاد تعلیم یافتند. در امپراطوری تزار، روسها ملت مسلط و ستمگر بودند. در دولت سوسیالیستی، سرزمین روسیه به جمهوری های غیر روس تخصیص داده شد؛ در دولت جدید از روس ها خواسته شد که زبان های غیر روسی کشور را یاد بگیرند.  بر آزار و اذیت یهودیان نقطه پایان نهاده شد. روحیه مقابله با ستمگری ملی در جان و روح شوروی اولیه نفوذ یافت.

دولت نوین شوروی کارزارهای سراسری آموزشی و بهداشتی براه انداخت. در فاصله میان جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم، هیچ کشور جهان در زمینه رشد تناسب میان تعداد دکتر و جمعیت، به پای شوروی نرسید. درصد سواد از 30 به 80 درصد در سال 1939 رسید.

در آن زمان، در کدامین نقطه ی دیگر جهان، چنین وقایعی در جریان بود؟ در هیچ کجا. می دانیم که وضع آمریکا چگونه بود. در آمریکا، آرپاتاید نژادی (جدا سازی سفیدان و سیاهان) قانون بود. قانون جیم کراو در اوج خود بود. وقتی پل رابسون، این هنرپیشه، خواننده و فعال رادیکال بزرگ آفریقائی تبار آمریکائی برای اولین بار به اتحاد شوروی سفر کرد، از موفقیتهای انقلاب در چیره شدن بر تعصبات نژادی و ملی حیرت زده شد. اقلیتهای ملی و فرهنگی  اتحاد شوروی مانند اقلیتهای در جنوب آمریکا  ضرب و شتم و کشتار نمی شدند. آمریکا و اتحاد شوروی دو دنیای کاملا متفاوت بودند.

 

خلق اولین اقتصاد سوسیالیستی جهان

 

بخش پنجم:تجربه اتحاد شوروی، ساختمان اولین اقتصاد سوسیالیستی جهان

 

لنین در سال 1924 درگذشت. پس از او، ژوزف استالین رهبری حزب کمونیست را در اتحاد شوروی بدست گرفت. انقلاب اجتماعی که از آن سخن راندم بطور لاینفک با رهبری استالین عجین است. در اواسط دهه 1920 این سوال مطرح بود که آیا می توان در اتحاد شوروی سوسیالیسم را ساخت؟ آیا در جامعه ای با اقتصاد و فرهنگ عقب مانده می توان چنین کرد؟ آیا در شرایطی که اتحاد شوروی به مثابه یک دولت پرولتری تنهاست و معلوم نیست که انقلابات دیگری در کشورهای دیگر رخ خواهد داد، می توان در این کشور سوسیالیسم را بنا کرد؟

استالین قدم پیش گذاشت و برای این نظریه مبارزه کرد که بله  شوروی می تواند و در این شرایط باید راه سوسیالیستی را در پیش گیرد. در غیر اینصورت نمی تواند بقاء یابد. و نخواهد توانست در نقطه دیگری به انقلاب یاری برساند. با این جهت گیری، استالین مبارزات پیچیده و حادی را برای اجتماعی کردن مالکیت صنایع و کلکتیویزه کردن کشاورزی هدایت کرد.

در اواسط دهه 1920 اوضاع اقتصادی در اتحاد شوروی چگونه بود؟ زراعت به شکل سابق دیگر کفاف تغذیه جمعیت شوروی را نمی داد. صنعت محدود بود و قادر به تولید کارخانه ها و ماشین هائی که برای مدرنیزه کردن اقتصاد لازم بود، نبود. روسیه جامعه ای بود که بخش روشنفکری آن کوچک بود. و فقط لایه نازکی از مردم دارای آموزش عالی در زمینه فنی و هنرهای لیبرال بودند. و همیشه در خطر حمله نظامی امپریالیستها بود. تضادهای اقتصادی و اجتماعی واقعی در مقابل انسان های واقعی که قصد داشتند جامعه و جهان را بر پایه ای نوین بسازند، قرار داشت.

ببینیم در همان دهه 1920 بقیه جهان چه شکلی بود؟ در اکثریت مناطق روستائی جهان فئودالیسم غلبه داشت. و سرمایه داری به شکلی بیرحمانه و بی برنامه در حال غرق کردن جهان بود.

اما اکنون در اتحاد شوروی، در این یک تکه قلمروی آزاد شده، یک جنبش پرولتری نوین به قدرت رسیده بود که باید یک برنامه اقتصادی بریزد که به مردم خدمت کند. وقتی واژه "برنامه پنج ساله سوسیالیستی” بیان شد، تا قبل از آن چنین چیزی به گوش هیچکس نخورده بود.  بنظر بورژوازی برنامه ریزی یک اقتصاد،  اوج بی حرمتی و خطا بود.

 

برنامه ریزی یک اقتصاد

 

انقلاب سوسیالیستی یک نوع اقتصاد نوین می آفریند.  این به معنای آن است که تولید دیگر امر خصوصی یک بخش اقلیت جامعه نیست. تولید زیر کنترل کلکتیو جامعه قرار می گیرد. و این کلکتیو از طریق کنترل دولت پرولتری بیان می شود. منابع اقتصادی دیگر برای تولید حداکثر سود نیست. بلکه برای برآورده کردن نیازهای اساسی و منافع توده ها و خدمت به انقلاب جهانی مورد استفاده قرار می گیرند. تولید اجتماعی دیگر بدون نقشه از پیش ریخته شده یا بدون هدف اجتماعی پیش برده نمی شود بلکه توسط اهدافی که آگاهانه اتخاذ شده اند شکل می گیرد و در کلیت خود هماهنگ می شود.

برنامه پنج ساله در اتحاد شوروی در سال 1928 آغاز شد. تمرکز آن آهن و فولاد بود. مجتمع های صنعتی عظیم جدید از صفر ساخته شدند. کارخانه های تراکتور سازی در الویت قرار داشتند. زیرا مناطق روستائی نیازمند تراکتور بودند. و کارخانه های تراکتور سازی در صورت لزوم، یعنی در صورت بروز جنگ، قابل تبدیل شدن به کارخانه های تانک سازی بودند. کارخانه های تولید ابزار بسرعت گسترش یافتند تا اقتصاد وابسته به واردات نباشد.

شعار برنامه پنج ساله این بود: «ما در حال ساختن یک دنیای نوین می باشیم». میلیون ها کارگر و دهقان با این روحیه به شور و حرکت در آمدند. در کارخانه ها و روستاها، مردم به بحث در مورد برنامه اقتصادی می پرداختند: اگر چنین اقتصادی ساخته شود چه تفاوتی در زندگی آنها- و مردم جهان-  بوجود خواهد آورد. خواستهایشان را بیان می کردند و اینکه چه چیزهائی را می توانند بسازند و برای ساختن آنها به چه چیزهائی نیاز دارند.

برنامه های محلی ریخته می شد و تحویل مراکز برنامه ریزی مرکزی داده می شد که با برنامه سراسری ادغام شده و دوباره به پائین فرستاده شود. در کنفرانس های کارخانه، همه در مورد اینکه روند تولید را چگونه سازمان دهند حرف می زدند و نظر می دادند. مردم داوطلب کمک به ساختن راه آهن در مناطق دور دست وبیابان ها می شدند. آنها داوطلبانه ساعات درازی را کار می کردند. در کارخانه های فولاد، در راه رفتن بر سر کار آوازهای انقلابی می خواندند. تا پیش از این در تاریخ سابقه نداشت که مردم آگاهانه برای تحقق یک برنامه اقتصادی و اهداف اجتماعی آن این چنین بسیج شوند. بگذارید یکبار دیگر سوال کنیم: در همین زمان، در باقی نقاط جهان چه خبر بود؟ اقتصاد سرمایه داری در  رکود اوایل دهه 1930 دست و پا می زد و سطح بیکاری به 20 تا 50 درصد رسیده بود. اما در اتحاد شوروی بیکاری توده ای خاتمه یافته بود. نه تنها بیکاری خاتمه یافته بود بلکه اتحاد شوروی با کمبود نیروی کار مواجه بود زیرا برای ساختمان جامعه نوین کارهای زیادی طلب می شد. صنعت سالیانه 20 درصد رشد می کرد و سهم اتحاد شوروی از تولیدات صنعتی جهان که در سال 1921 فقط 2 درصد بود  در سال 1939 به 10 درصد رسید.

با کلکتیویزه کردن کشاورزی   در سال 1929، حزب کمونیست دست به یک حرکت بزرگ در جهت کلکتیویزه کردن کشاورزی زد. حکایت های ضد کمونیستی می گویند این نیز یک "توتالیتاریسم استالینی” بود. به ما می گویند استالین می خواست تمام قدرت را تحکیم کند و برای انجام این کار باید دهقانان را درهم می کوفت و گرسنه می کرد.

اما این نیز یک دروغ عجیب و غریب است. واقعیت آن است که کلکتیویزاسیون جوابی بود به تضادهای اقتصادی و اجتماعی در روستا و جوابی بود به نیازهای عاجل انقلاب. واقعیتی را که با این بهتان ها می خواهند سرپوش بگذارند آن است که کلکتیویزاسیون آتش یک خیزش توده ای اصیل را در میان دهقانان که اسیر فقر و روابط اجتماعی برده وار بودند، روشن کرد. بیائید از نزدیک ببینیم این کلکتیویزاسیون چه بود؟

شوروی بطور جدی با این مشکل روبرو بود که آیا می تواند بطور قابل اتکائی مواد غذائی شهرها را تامین کند به خصوص با این حساب که صنعت در حال جهش و جمعیت شهری بسرعت در حال گسترش بود. پس از انقلاب، زمین در میان دهقانان تقسیم شد. اما دهقانان مرفه، که کولاک خوانده می شدند، در اقتصاد روستائی که غرق در کشاورزی خصوصی مقیاس کوچک بود، در حال قدرت یافتن بودند. کولاکها صاحب زمینهای بیشتری بودند. صاحب آسیاب ها بودند. بخش بزرگی از بازار دانه های خوراکی را کنترل می کردند. پول قرض می دادند. این وضعیت قطب بندی طبقاتی را در روستاها تشدید کرده بود.

خطر واقعی بازگشت به شرایط دوران قبل از جنگ جهانی اول، کشاورزی را تهدید میکرد. این کولاکها صرفا مالکین بیگناه نبودند. بلکه برای اعمال حاکمیت خود دارودسته هائی براه انداخته بودند. دست به سازماندهی علیه رژیم زده بودند. و  نیروهای اجتماعی دیگر را نیز در روستا به گرد خود جمع کرده بودند.

جواب رهبری انقلابی، کلکتیویزاسیون بود. زمین و ابزار زراعت تبدیل به مالکیت جمعی شدند. بین سال 1930 تا 1933، 14 میلیون دارائی های کوچک دهقانی غیر کارآمد با 200 هزار مزرعه کلکتیو ادغام شدند. دولت به این مزارع جدید تراکتور و ماشین آلات می داد و آنها به دولت دانه های خوراکی می دادند. یک چنین مبادله پایه ای  برقرار شد.

کلکتیویزاسیون عکس العمهای اجتماعی مختلفی را برانگیخت. بخش بزرگی از دهقانان فقیر به آن خوشامد گفتند. بخشهای دیگر دهقانان نمی خواستند با آن همراهی کنند.این کلکتیویزاسیون دربرگیرنده اعمال زور علیه بسیاری از این دهقانان بود اما یک جنبش اجتماعی بود. کارگران متعهد داوطلبانه به روستا رفتند تا در خط اول جبهه مبارزه علیه کولاکها درگیر شوند. این کارگران در اداره مزارع نقش رهبری را بدست گرفتند.

در بسیاری از مناطق کارگران کشاورزی و دهقانان فقیر که سابق بر این مرعوب کولاکها شده بودند، وقتی دولت را پشتیبان خود و در مقابل باندهای کولاک یافتند، دست به تصرف زمین زدند.

زنان که زندگیشان توسط سنت ستمگرانه و قیود پدرسالارانه تعیین می شد، تبدیل به رانندگان تراکتور شدند. برای تیم ها در مزارع کشاورزی کتابخانه های سیار روانه شد. در برخی دیگر از مناطق مزارع گروه های تئاتر خود را سازمان دادند. مذهب، خرافه و سنت هائی که مثل موریانه مغز آدمها را می خوردند، به چالش کشیده شدند. مردم سرشان را بالا گرفتند و با ضرباهنگ در جهت نوین جامعه هماهنگ و همراه شدند. شروع به بحث در مورد برنامه اقتصادی ملی و پیشرفتهای ملی کردند.

کولاکها انتقامجویانه مقاومت کردند.  داستان هائی که مخالفین سوسیالیسم تعریف می کنند همیشه یکجانبه است. اینها می گویند، کولاک