Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونيست ايران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی پيشرفته
 
 حزب کمونیست ایران م.ل.م   چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۳ برابر با ۱۷ دسامبر ۲۰۱۴                    
 
نگاهی به اختلافات حزب ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان - اول

 نگاهی به اختلافات حزب ما و

                       حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان                                         

بخش اول                                                                                                        

 

مدت مدیدی است که از انتشار مقاله‏ی نشریه شعله جاوید شماره 23 (از این پس: شعله) در نقد آرای حزب ما می گذرد. این نشریه که ارگان حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان است در مقاله ای تحت عنوان «حزب كمونیست ایران ( م.ل.م ) هم به بیراهه پسا م.ل.م افتاد»* به «نقد» سنتزنوینِ تئوری های کمونیستی توسط باب آواکیان پرداخته و به حزب ما به دلیل حمایت از سنتزنوین حمله می کند.

پس از انتشار این مقاله چند تن از رفقای حزب ما که بیش از دیگران نسبت به تاریخچه این حزب و نظرات آن مطلع هستند مسئول تهیه جوابیه ای شدند که در تاریخ ژانوی 2011 مورد برسی پلنوم هفتم کمیته مرکزی حزب ما قرار گرفت. جوابیه بر مبنای رهنمودهای پلنوم کامل تر شد. به دلایلی که عمدتا مربوط به الویت بندی های حزب ما است در انتشار بیرونی این نوشته تاخیر شد. هرچند این نوشته با رجوع به آثار جدید حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان می تواند کامل تر شود اما برای پرهیز از تاخیر بیشتر در انتشار نقد حاضر، تصمیم به انتشار بیرونی این نوشته گرفتیم.

در این مدت بیش از پیش متقاعد شده ایم که شکاف ایدئولوژیک و سیاسی میان حزب ما و حزب كمونیست (مائوئیست) افغانستان عمیق است و جلوه‏ای است از مبارزه میان دو خط که چندسالی است در «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» (ریم) آغاز شده است. این مبارزه‪ی دو خط، به خصوص پس از سازش بزرگِ حزب کمونیست نپال (مائوئیست) بر سر انقلابی که تا دروازه‪های پیروزی رفته بود، عریان تر و حادتر شد. شکاف عمیق ایدئولوژیک و سیاسی و از میان رفتن اتحاد خطی، امکان اتحاد تشکیلاتی جنبش انقلابی انترناسیونالیستی را نیز عملا از میان برد. (رجوع کنید به جمع بندی حزب ما در مورد ریم در نشریه حقیقت شماره 58)

امیدواریم این نوشته بتواند با بررسی اختلافات ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان بر ماهیت شکاف‏های سیاسی و ایدئولوژیک عمیق در میان احزاب و سازمان‏های جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (ریم) و از این رهگذر بر موقعیت خطیر جنبش کمونیستی بین‏المللی پرتو افکند.                      

****

نوشته‏ی شعله نقدی است علیه حزب ما پس از انتشار مقاله ای در نشریه حقیقت زیر عنوان «جنبش کمونیستی برسر دوراهی: پژمردگی یا شكوفایی». در واقع آماج حملات سیاسی و ایدئولوژیک شعله تئوری‏هائی است که باب آواکیان صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا (از این پس آر سی پی) تحت عنوان «سنتز نوین» ارائه داده است. شعله از اینکه حزب ما و مشخصا مقاله‏ی «جنبش کمونیستی برسر دوراهی: پژمردگی یا شكوفایی» بر درستی این تئوری‏ها تاکید کرده و نقش «سنتز نوین» را در برون رفت جنبش کمونیستی بین‏المللی از بحران مرگ و زندگی تعیین کننده می‏داند عصبانی است. شعله تلاش می‏کند خشم خود را در قالب «انترناسیونالیسم» و دلسوزی برای وضعیت «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» ارائه دهد، اما از همان ابتدا و جا به جا غلیان ناسیونالیسم مشتش را باز می‏کند. مقاله با این مقدمه شروع می‏شود: «ایرانی‏سازیِ پسا مارکسیزم- لنینیزم- مائوئیزمِ آمریکائی»! عنوانی که بیشتر شایسته‏ی مجلات ضد کمونیستی است. در این مقاله جا به جا با واژه‏ی «بلند‏پروازی ایرانی»، «ایرانی‏بازی» مواجه می‏شویم. معضل روش و سبک کار به اینجا ختم نمی‏شود. شعله در موارد متعدد سنتزنوین را به دلخواه «تفسیر» کرده و سپس آن را «نقد» می کند. دامن زدن به مبارزه ی نظری برای بالا بردن آگاهیِ جمعی ضروری و قابل تقدیر است. اما نقد باید دو شاخص داشته باشد: یکم؛ مستند و علمی باشد، دوم؛ خط و نظریه ی مورد نقد را باید با امانت داری اکید همآن گونه که تدوین کنندگانش آن را  ارائه داده و از آن دفاع کرده اند، طرح کند. نقد را نباید بر «روایت ها» و «تفاسیر» دلبخواهی متکی کرد.

اگر روش فوق الذکر رعایت نشود، نقد تبدیل به صدور فتوای اخلاقی می شود که «مومنین» باید بی نیاز به سند، ادله و دفاعیه، احکام مرجع تقلید را قبول کنند. این روش، افکار جستجوگر و پیشرو را بیزار می کند و  قشرهای عقب مانده را به هیجان آورده و تمایلات غیرپرولتری و غیر انقلابی آنان را ارضاء می كند. روش نیز بخشی از خط است و دارای محتوای طبقاتی است.

به اصل مطلب که سوخت این روشِ «نقد» را تامین می‏کند بپردازیم. حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان (از این پس، حکما) نقد خود را روی 3 موضوع متمرکز کرده است:

یکم، مدعی است که تئوری‏های سنتز نوین و اسناد جدید آر سی پی و واضح‏تر از آن‏ها اسناد حزب ما و مقاله‏ی «جنبش کمونیستی برسر دوراهی: پژمردگی یا شكوفایی» (از این پس مقاله را به طور اختصار «بر سر دوراهی» می‏خوانیم) چارچوبه تئوریك و فكری ماركسیسم- لنینیسم- مائوئیسم را کاملا بیرون می ریزد و «پسا م ل م» است.

دوم، مدعی است که اوضاع عینی از زمان احیای سرمایه داری در چین تا کنون تغییرات مهمی نکرده است و علم م ل م هم نیازی به تکامل ندارد.

سوم، مدعی است که ما دچار مطلق اندیشی در مورد نقش تئوری شده ایم و نقش پراتیک را نفی می کنیم.

 

آیا سنتز نوین نفی کلی چارچوبه تئوریک و فکری مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم است؟

شعله در جواب به این سوال که چرا خط آر سی پی و حزب ما را «پسا ماركسیستی- لنینیستی- مائوئیستی» می داند توضیح می‏دهد:

«به دلیل اینكه این خط سنتز‏های باب آواكیان را از لحاظ تئوریك آغاز مرحله جدید خروج از چوكات، مبنا و اساس ماركسیزم- لنینیزم- مائوئیزم می داند و در پی طرح یك چوكات، مبنا و اساس تئوریك جدید غیر از ماركسیزم- لنینیزم- مائوئیزم است. به عبارت دیگر این استقامت استراتژیك در پی تكیه بر چارچوبه تئوریكی كه «ماركس جلو گذاشت و بعد ها توسط لنین و مائو تكامل یافت» و در پی تكامل آن به مرحله بالا تر نیست، بلكه كل این چارچوبه را رد می نماید و خواهان ایجاد یك چارچوبه جدید است. این استقامت استراتژیك در سند كمیته مركزی حزب كمونیست ایران (ماركسیست- لنینیست- مائوئیست)، بصورت خیلی برهنه و واضح بیان گردیده است.»

شعله در اثبات «برهنه‏گی» ما متن زیر را از مقاله «بر سر دو راهی» نقل می‏کند:

«پیشروی دوره اول مرهون چار چوبه تئوریكی بود كه ماركس جلو گذاشت و بعد ها توسط لنین و مائو تكامل یافت. دوره جدید نیز نیازمند چارچوبه تئوریكی نوینی است كه بر پایه جمعبندی نقادانه از دستاوردها و كمبود های تئوریكی و پراتیكی دوره قبل جلو گذاشته شود. دوره جدیدی كه در پیش است تكرار دوره قبل نبوده و نمی تواند بر مبنای سابق به پیش رود.»

قاضیِ ما برای اثبات این «کفر گوئی» بزرگ می‏نویسد:

«در اینجا حذف كل چارچوبه تئوریك ماركسیستی- لنینیستی- مائوئیستی و جاگزین ساختن چارچوبه تئوریك جدید بجای آن مدنظر است. به عبارت دیگر تنها حذف مائوئیزم و انقلاب چین و انقلاب فرهنگی چین و همچنان حذف لنینیزم و انقلاب شوروی مد نظر نمی باشد، بلكه ماركسیزم نیز آماج قرار می گیرد، كاری كه حتی منصور حكمت و كمونیزم كارگری تا حال جرئت نكرده اند به آن دست یازند.»

جواب ما به این «نقد» چنین است:

یکم، سنتزنوین نه تنها اصول فکری و شالوده‏ی م.ل.م را دور نمی‏ریزد بلکه امروزه تنها جریان فکری در جنبش کمونیستی است که تداومِ علمیِ مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و به طور کلی مارکسیسم است. این تداوم با گسست از جوانب غلط م.ل.م و جوانبی که در زمان خودشان درست بودند و امروز دیگر درست نیستند ممکن شده است. بدون چنین گسستی، تداوم ممکن نیست. سنتزنوین مُعَرِف تداوم دیالکتیکی و لاجرم مارکسیستیِ مارکسیسم است.

دوم، هیچ علمی بدون گسست از جوانب غلط آن علم یا جوانبی که دیگر درست نیستند تکامل نمی‏یابد و تاکنون نیز تکامل نیافته است. تکامل علم بدون گسست آن از خودش (یعنی جوانب نادرستش) ممکن نیست. تکامل علم را فقط به صورت انباشت «دانش» دیدن، بینشی مکانیکی است. تکامل علم از درون تضادهای خود آن علم و گسست از خودش تولید می‏شود. این در مورد هر علمی، از جمله مارکسیسم صادق است. بنابراین انتظار «شعله» که مارکسیسم با حفظ تمامیت «چارچوبه ی تئوریکی که مارکس جلو گذاشت و بعدها توسط لنین و مائو تکامل یافت» تکامل یابد، انتظاری بیهوده و در بهترین حالت مکانیکی است و تبیین حرکت و پویش این تکامل توسط مقاله ی «بر سر دوراهی» کاملا صحیح و دیالکتیکی است و تنها روشی است که می توان م ل م را تداوم بخشید و آن را از سقوط به مغاک رویزیونیسم نجات داد.

به جا است نگاهی به اسناد رسمی و اصلیِ آر سی پی و نوشته های خودِ باب آواکیان کنیم و بر این پایه و نه بر مبنای تفاسیر و احکام «حکما»، رابطه ی میان سنتزنوین و اصول م.ل.م را دریابیم. از این رو به طور مفصل به مقاله ی «باب آواکیان: تجسم دوباره ی انقلاب و کمونیسم» (به اختصار «تجسم») رجوع خواهیم کرد. زیرا این مقاله سنتزنوین را به طور موجز شرح می دهد و ترجمه ی فارسی آن در دسترس عموم قرار دارد. (لازم به یادآوری است که بخش اول این مقاله در همان شماره ی نشریه ی حقیقت منتشر شده است که مقاله‏ی «کمونیسم بر سر دوراهی ...». و بخش های دیگر مقاله سلسله ‏وار در شماره های بعدیِ حقیقت نشر یافت و در تارنمای حزب ما قابل دسترسی است.)

این مقاله همچون دیگر اسناد آرسی پی و سخنرانی ها و آثار باب آواکیان با صراحت اعلام می کند که چارچوب سنتزنوین، «بدون شک از درون تئوری های پیشین بیرون آمده و بر روی آن ها ساخته شده است. اما این پیشرفت شامل گسست از درک های قبلی و تجربه های قبلی نیز هست.»  این سند رابطه ی میان سنتز نوین و تاریخ 160 ساله ی مارکسیسم و انقلاب های سوسیالیستی را چنین عنوان می کند:

«160 سال پیش مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست اعلام کردند که کارگران جهان- پرولتاریای بین المللی- هیچ ندارد از دست بدهد جز زنجیرهایش اما جهانی برای فتح دارد. این بیانیه اصول یک تئوری راهگشا را به عنوان راهنمای مبارزه پیش گذارد. 25 سال بعد، اولین تلاش برای انجام انقلاب پرولتری در پاریس رخ داد ... 50 سال بعد یک پیشرفت واقعی حاصل شد. اولین انقلاب سوسیالیستی تحکیم شد. ... این روندِ انقلابی در چین پی گرفته شد. انقلاب در سال 1949 به قدرت رسید و 17 سال بعد مائوتسه دون که رهبر آن انقلاب بود یک «انقلاب در انقلاب» را رهبری کرد که انقلابِ کبیرِ فرهنگیِ پرولتاریائی نام گرفت ... »

مقاله ی «تجسم»، پایان مرحله اول انقلاب های کمونیستی را این طور شرح می دهد: «... مرحله ی اول انقلاب های کمونیستی در سال 1976 به پایان رسید. زمانی که مائو فوت کرد یک کودتای ضد انقلابی در چین رخ داد و کسانی که درجریان انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریائی در کنار مائو ایستاده بودند دستگیر یا اعدام شدند. سیاست هائی به عمل گذاشته شد که انقلاب فرهنگی علیه‏ آنها مبارزه کرده بود و سرمایه داری احیاء شد. امروز هیچ کشور سوسیالیستی واقعی در جهان موجود نیست و مردم سراسر جهان بار سنگین این واقعیت را هر روز احساس می کنند و علیه اش مبارزه میکنند – چه نسبت به آن آگاه باشند یا نباشند.»

سنتزنوین حاصل تلاش برای پاسخگوئی به این شرایط و چالش‏های آن است. سوال اینجا است که عوض کردن این وضع و پیشرویِ دوباره در گرو چیست؟ چگونه مرحله ی جدید انقلاب را بازگشائی کنیم؟

مقاله ی «تجسم» مینویسد: «در چنین وضعی باب آواکیان از دستاوردهای انقلاب های قبل دفاع کرده و خود را بر دیدگاه های درخشان رهبران و متفکرین آن انقلاب ها متکی کرده و بر این پایه دست به تکامل تئوری های انقلاب کمونیستی زده است. علاوه بر دفاع از دستاوردها، اشتباهات آن ها و کمبودهای روشی و تئوریکی که راه را برای آن اشتباهات باز کردند را نیز تجزیه و تحلیل کرده است و بر این مبنا یک چارچوبه ی تئوریک منسجم، جامع، و همه جانبه را تکامل داده است. یعنی یک سنتز را. این چارچوبه ی تئوریک بدون شک از درون تئوری های پیشین بیرون آمده و بر روی آن ها ساخته شده است. اما این پیشرفت شامل گسست از درک های قبلی و تجربه ی قبلی نیز هست، این یک جنبه مهم از سنتز نوین را تشکیل می دهد.»

سنتزنوین بر ماتریالیسم دیالکتیک از مارکس تا مائو استوار است، اما از جنبه های فرعیِ متافیزیکیِ رسوخ یافته در آن نیز گسست می کند. ببینیم دیالکتیک میان «تداوم» و «گسست» در مقاله ی «تجسم» چگونه توضیح داده می‏شود. مقاله شکل گیری ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را شرح داده و می نویسد، مارکس و انگلس: «... شالوده های تئوریک را ریختند و راه را روشن کردند. تعجب آور نیست که روش مارکس و انگلس نیز دارای محدودیت هایی بود اما زمانی که این محدودیت ها با اشتباهات جدیِ استالین در زمینه ی متدولوژی مخلوط شد مسئله پیچیده تر شد. ... اشتباهات زمانی رخ دادند که تولد یک درک پیشرفته به اضطرار ضروری بود ... . مائو (رهبر انقلاب چین) علیه برخی از این مشکلات مبارزه کرد اما خود وی نیز در محدوده ی به ارث رسیده تقلا می کرد و از تاثیرات آن آزاد نبود. این کمبودها پی آمدهای خود را داشت.»

 باید گفت که بخش بزرگی از اشتباهاتِ رایج در جنبش کمونیستی بین المللی مربوط به بنیانگذاران و متفکران تئوری های علمی کمونیسم چون مارکس، لنین و مائو نیست. آنان علیه این اشتباهات مبارزه می کردند اما در تفکر خودشان نیز عناصری از آن گرایشات غلط موجود بود که بعدا این یا آن بخش از جنبش کمونیستی از این گرایشات یا جوانب نادرست فرعی، یک خط کامل و توسعه یافته ساختند. اما ما به دلیل تلاش های آن ها در موقعیتی قرار داریم که بتوانیم اشتباهات فرعی آنان را تشخیص دهیم، آن ها را نقد کنیم و مانع از آن شویم که خط های تکامل یافته ی غلط با استناد به آن ها خود را توجیه کنند. اتفاقا آن گروه بندی از احزاب و سازمان های ریم که «سنتزنوین» را رویزیونیسم می خوانند نماینده ی این خط های توسعه ی یافته ی غلط هستند.

به گفته ی مقاله ی «تجسم»، باب آواکیان ضعف های فلسفه ی کمونیستی را در چهار جنبه شناسائی کرده و به طور عمیق نقد کرده است. این ها از این قرارند:

یکم، گسست کامل تر از شکل های فکری ایده آلیستی و حتا شبه مذهبی که به درون شالوده های مارکسیسم نفوذ کرده بودند و از آن ها گسست نشده بود. دوم، درک بیشتر و کیفیتا عمیقتر در مورد اینکه چگونه ماده و آگاهی در هم تداخل کرده و یکدیگر را تغییر می دهند. سوم، نقدی بر یک رشته مشکلات که با پراگماتیسم  و گرایشات فلسفی مرتبط با آن پدید آمده اند و چهارم، ارائه یک معرفت شناسی یا راه رسیدن به حقیقت که بنیادا متفاوت است. در انجام این ها باب آواکیان مارکسیسم را بر روی شالودهای علمی تر نهاده است. (1)

در اینجا نشان دادیم که نه تنها سنتزنوین بنیادها و اصول فکریِ م.ل.م را به دور نمی افکند بلکه بسیار بیش از ارتدوکس های م.ل.م. اصول و بنیادهای آن را نجات داده و با وجین کردن اشتباهات و نقصان هایش آن را علمی تر و صحیح تر کرده است. هر چند حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان مرتبا «چارچوب» را مساوی و مترادف با اصول و بنیادها می گذارد اما سنتزنوین این واژه را به عنوان اصول یا شالوده استفاده نمی کند و اتفاقا اصول و بنیادها را با قرار دادن در چارچوب های نوین از دست رویزیونیست ها نجات داده است. باب آواکیان در تشریح کاری که کرده است می گوید: 

«سنتز نوین، ترکیب بندی و قالب بندی دوبارهی جوانبِ مثبتِ تجاربِ جنبش کمونیستی و جوامع سوسیالیستی و یادگیری از جنبه های منفی این تجربه، در ابعاد فلسفی و ایدئولوژیک و سیاسی است. هدف، دست یابی به جهت گیری، متد و رویکردی بسیار علمی‪تر در مورد انقلاب کردن و کسب قدرت و نیز در مورد جوانب مختلفِ جامعه‪ی سوسیالیستی آینده است: تامین نیازهای مادی بسط یابندهی جامعه و مردم؛ غلبه بر زخم‪های گذشته و تداوم بخشیدن به دگرگونی انقلابی جامعه و حمایت از مبارزات انقلابی جهان و عمل کردن بر این پایه که عرصه ی جهانی و مبارزه ی جهانی اساسی ترین و مهمترین عرصه است. همراه با این، ایجاد فضائی کیفیتا بیشتر برای نیازهای فکری و فرهنگی مردم و به راه انداختن پروسه های متنوع و غنی اکتشاف و تجربه کردن در عرصه های علم، هنر و فرهنگ و به طور کلی حیات فکری جامعه، و ایجاد فضای گسترش یابنده برای رقابت ایده ها و مکاتب فکری گوناگون و برای ابتکار عمل و خلاقیت فردی و حمایت از حقوق فردی از جمله تامین فضا برای اینکه افراد بتوانند در «جامعه ی مدنی»، مستقل از دولت، با هم کُنش داشته باشند - و انجام همهی این ها در چارچوبهی تعاون و کلکتیو. در همان حال، از قدرت دولتی محافظت خواهد شد و به مثابه یک قدرت دولتی انقلابی در خدمت منافع انقلاب پرولتری در این کشور و در سراسر جهان تکامل خواهد یافت و دولت، عنصر رهبری کننده و مرکزی در اقتصاد و در جهت‪گیری کلی جامعه خواهد بود. اما خودِ دولت نیز مداوما تحول یافته و به طور فزاینده تبدیل به دولتی کاملا متفاوت از همه ‪ی دولت هائی که بشر تا کنون به خود دیده خواهد شد. این، بخش مهمی از حرکت به سوی محو دولت خواهد بود که با استقرار کمونیسم در مقیاس جهانی ممکن خواهد شد.» (باب آواکیان: «انقلاب کردن و رهائی بشریت»، بخش اول. نقل شده در حقیقت شماره 54 صفحه 17)

در این جا لازم است به مقایسه ای که «حکما» برای تفهیم ابعاد «گناه» ما بدان دست یازیده است نیز بپردازیم. حکما می گوید حزب ما کاری کرده است که «حتی منصور حكمت و كمونیزم كارگری تا حال جرئت نكرده اند به آن دست یازند.» منظور «حکما» آن است که گویا منصور حکمت (رهبر نظریِ حزب کمونیست ایران و سپس حزب کمونیست کارگری) و حزب کمونیست کارگری حداقل «مارکسیسم» را حفظ کردند اما به زعم ایشان حزب ما تمام چارچوبه ی مارکسیسم را دور ریخته است!

از قضا حکما روی مثال خوبی انگشت گذاشته است زیرا فرجام هر نوع درک دگماتیستی از مارکسیسم را به نمایش می گذارد و باید تجربه ای آموزنده برای حکما و دیگران باشد.

هیچ جریانی مانند حزب کمونیست ایران (م.ل.م) به نقد سیستماتیکِ جهان بینی، مواضع، متدولوژی و به طور کلی خط سیاسی و ایدئولوژیک منصور حکمت نپرداخته است. اما نقطه عزیمت ما در مواجهه با این جریان فکریِ انحلال گر (به معنای انحلال تئوری و پراتیک های صحیح از زمان مارکس تا مائو) دفاع دگماتیستی و مذهب وار از «گذشته» و چشم پوشیدن بر کمبودها و کج روی های موجود در تئوری و پراتیک جنبش کمونیستی از زمان مارکس تا مائو نبوده است. آن چه به ما امکان بررسی و نقد علمی و قدرتمندِ این جریان را می داد یادگیری از متدولوژی و جمعبندی های باب آواکیان در بررسیِ تئوری و پراتیک انقلاب های کمونیستی موج اول بود. جمعبندی هائی که در آن زمان در آثاری چون خدمات فناناپذیر مائو، فتح جهان،  جنبش انقلابی جهانی و مسائل جهت گیری استراتژیک: گسست از ایده های کهنه و غیره بازتاب داشت. حزب کمونیست ایران زیر رهبری منصور حکمت بر مبنای به هم ریختن مرز تمایز اساسی جنبش نوین كمونیستی بین المللی که در دهه ی 1960 شکل گرفت، به وجود آمد. این مرز تمایز در نتیجه ی یکی از بزرگترین جدال های درون جنبش کمونیستی بر سر این که «سوسیالیسم چیست» کشیده شده بود. جنبش کمونیستی بین المللی بر سر همین مسئله و به خاطر مبارزه كمونیست های چینی تحت رهبری مائوتسه دون علیه رویزیونیست های به قدرت رسیده در شوروی تحت رهبری خروشچف منشعب شد. بر بستر این مبارزه ـ یعنی مبارزه جهانی بر سر كمونیسم ـ در ایران و همه كشورهای جهان، جنبش نوین كمونیستی متولد شد. در قلب این انشعاب تاریخی یک مسئله اساسی قرار داشت: سوسیالیسم چیست و چگونه ساخته می شود؟ منصور حكمت این مبارزه بزرگ را «دعوای ناسیونالیست های چینی با روسی» خواند و دستاوردهای اساسی آنرا مخدوش کرد. منصور حکمت به دلیل خصومت ویژه با مائو و مائوئیسم نبود که خط كشی مائو در زمینه ساختمان سوسیالیسم با رویزیونیست های شوروی را منحل کرد بلکه بینش وی در مورد چیستیِ سوسیالیسم و طریقه ی دستیابی به آن و امکان انقلاب سوسیالیستی و ساختمان سوسیالیسم در جهانی که در محاصره ی سرمایه داری است به بینش شوروی ها نزدیک بود. مباحثاتی كه وی در زمینه ی نقد تجربه شوروی ارائه داد نشانه ی درك بورژوائی در مورد سوسیالیسم و خصلت سیاسی و اقتصادی و تضادهای واقعی دوره ی گذار تاریخی-جهانیِ سوسیالیسم بود. حکمت حزبی بنیان گذاشت که به مهم ترین مسائل جنبش کمونیستی بین المللی و انقلاب ایران پاسخ های نادرست و ناروشن داد.  این رویکرد راه را بر غلبه ی «کمونیسم» سوسیال دموکراتیک در این حزب باز کرد. تحت رهبری او، این حزب به جای تحلیل و موضع گیری علیه احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی «راه» سهل و ساده ی خط بطلان کشیدن بر این انقلاب سوسیالیستی عظیم را در پیش گرفت – انقلابی که نقطه ی اوج آن  «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریائی» بود؛ انقلابی بی نظیر در یک جامعه سوسیالیستی و تحت دولت دیکتاتوری پرولتاریا با هدفِ تبدیل معنایِ واقعی سوسیالیسم و کمونیسم به آگاهیِ صدها میلیون چینی و پرولتاریای بین المللی و بسیج آگاهانه ی آنان در ممانعت از احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی. حزب کمونیست ایران با حذف تاریخ انقلاب سوسیالیستی در چین و احیای سرمایه داری در آن از ضرورت عینی پاسخ گوئی به معضل احیای سرمایه داری در کشورهای سوسیالیستی سابق خلاص نشد. این حزب در ارزیابی از تئوری و پراتیک انقلاب سوسیالیستی در شوروی نیز جمعبندی های نادرستی داد و همان رویکرد را در پیش گرفت. دستِ آخر به پاسخ سهل و پراگماتیستیِ «اصلا سوسیالیسمی در کار نبود» اکتفا کرد و به طور ایده آلیستی/دگماتیستی فراخوان بازگشت به مارکس و دوره ی پیش از به عمل درآمدن مارکسیسم برای تغییر جهان را داد. بدین ترتیب این حزب بر مبنای حذف تجربه و تاریخ دو پراتیك اصلی پرولتاریا در زمینه ی انقلاب سوسیالیستی و ساختمان سوسیالیسم بنا شد. سراسر قرن بیستم و سراسر تاریخ جنبش كمونیستی بین المللی پس از انقلاب اكتبر یكسر تاریک تصویر شد. در مقابل، روش و رویکرد بازماندگان اتحادیه کمونیست ها این بود که با احیای سرمایه داری در چین که به اندازه ی احیای سرمایه داری در شوروی اهمیت داشت و تاثیرات مهلک بر جنبش کمونیستی بین المللی و روند انقلاب در جهان گذاشته بود، تعیین تکلیف تئوریک، ایدئولوژیک و سیاسی کند. حاصل این کنکاش بازیافت و به رسمیت شناختن تئوری های مائوتسه دون در مورد خصلت جامعه ی سوسیالیستی و ماهیت مبارزه طبقاتی در این جامعه بود که بدنه ی مارکسیسم را به طور عینی به سطح عالی تری رسانده بود که در واژه ی «مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم» فشرده می شد. این تجربه را بازگفتیم برای درس گرفتن از این حقیقت که ضرورت عینی خود را تحمیل می کند. مسئله این جا است که آیا می توانیم آن را بشناسیم و آیا با خط درست و علمی به تغییر آن می پردازیم یا خیر. حذف صورت مسئله یا توسل به جواب های سهل و دم دست لاجرم به عقب نشینی به ایده ها و رویکردهای بورژوائی می انجامد و هیچ کس از آن مصون نیست: نه کسانی که لاقیدانه و بوالهوسانه بر دستاوردهای عظیم بشریت در تغییر جهان خط بطلان می کشند و خیال خود را راحت می کنند و نه کسانی که با «ایمانی» سخت به پرستش گذشته می پردازند. کمونیست ها با در پیش گرفتن هر دوی این رویکردها صرفا تبدیل به پس مانده های گذشته خواهند شد تا به پیشاهنگان موج آینده ی انقلاب های کمونیستی. (2)

بگذارید قبل از ادامه ی مطلب یک نکته را تاکید کنیم: اگر حزب ما به این نتیجه می رسید که پایه های بنیادین مارکسیسم دیگر به کار تحلیل صحیح از جهان و تغییر انقلابی آن نمی آید، بدون شک با شجاعت فکری اما حزم و فروتنی علمی آن را اعلام می کرد.  زیرا ما جهان را بدون تئوری هائی که بازتاب صحیح آن باشند نمی توانیم تغییر دهیم. تئوری برای ما تلکسوپ و میکروسکوپی است که پدیده را به ما می شناساند و راه های تغییر آن را که در بطن خود پدیده است به ما می نمایاند. درک دگماتیستی و ایستا از یک علم پویا و زنده به کار تغییر انقلابی جهان نمی آید. پویائی مارکسیسم از آنجا است که یک مکتب فکری «این دنیائی» و مربوط به تغییر انقلابی جهان است. برای این علم هیچ چارچوب ثابت ابدی نمی توان قائل شد. مگر اینكه یك درك مذهب گونه از آن داشته باشیم كه مسئله تازه ای نیست و جنبش كمونیستی و احزاب و سازمان های منسوب به آن به شکل های گوناگون و درجات متفاوت، در دوره های مختلف، به آن آغشته بوده اند. در حقیقت همین رویکرد مذهب وار به ماركسیسم یكی از انحرافاتی است که آماج سنتز نوین است و گسست از آن را ضرورتی برای تکامل مارکسیسم می داند. زیرا بدون گسست از این درک مذهب وار از مارکسیسم نمی‪توان آن را به طور علمی فهمید و به کار بست؛ نمی‪توان آن را تکامل داد و بر پایه‪ای صحیح تر قرار داد. هرچند درک مذهبی از مارکسیسم یک جریان قوی در میان کمونیست ها بوده است. اما هیچ مارکسیستی نخواهد گفت که مارکسیسم مذهب است. نکته در آن است که باور عام داشتن به یک علم یک چیز است و داشتن رویکرد علمی بدان و به کاربست آن به مثابه یک علم، امر دیگری. متاسفانه جدی نگرفتن خصلت علمی و پویای تئوری‪های کمونیستی ریشه‪های عمیقی در جنبش كمونیستی دارد و در واقع اذعان به علمی بودن این تئوری، تبدیل به یک جمله تزئئینی شده است. یك دلیل نفوذ رویکرد غیر علمی به این علم در جنبش کمونیستی، سلطه ی شیوه تفكر مذهبی در جامعه و جهان کنونی است. اما این كل قضیه نیست. رواج طرز تفكر دترمینیستی و قدر گرایانه در جنبش كمونیستی از زمان استالین به این سو، از جمله عوامل دیگرِ دخیل در چنین معضلی است.

در خاتمه به یکی از آخرین نوشته های باب آواکیان رجوع کنیم که می گوید: « ... از  زمان مارکس تا کنون، اساسا تغییری در اصول و اهداف اساسی و زیربنای علمیِ پایه ای، متد و رویکرد کمونیسم به وجود نیامده اما درکِ خودِ کمونیسم دچار تغییرات زیادی شده است. قبلا هم به این مسئله اشاره کرده و گفته ام که درک این واقعیت یکی از نکات پایه در جهت گیری است.» (3)

 وی در ادامه تاکید می کند: « ... سنتزنوین یک «فرمول جادوئی» نیست بلکه تجسم متد و رویکردی اساسی است برای رو در رو شدن و حل تضادهائی که در پیش روی به سوی کمونیسم با آن ها روبرو هستیم ... یکی از نکات پایه ای در جهت گیری ما این است: کماکان باید به طور مستدل و با محتوا به تحریف ها و بهتان های ضد تاریخ جنبش کمونیستی به ویژه تاریخ جوامع سوسیالیستی که در نتیجه ی انقلاب کمونیستی به وجود آمدند، جواب دهیم و در این جوابگوئی حتا به اندازه ی سرسوزن نباید در موضع دفاعی باشیم. این جوابگوئی باید بر متن ارائه ی واقعیت این تجارب و  اعلام ضرورت و امکان رفتن به ورای ان تجارب و تجربه ای بهتر از آن باشد ...»(همانجا)

 

وامصیبتا! مارکسیسم از دست رفت!

شعله از «کفر گوئی» ما در مقاله «بر سر دوراهی» که اعلام کردیم مرحله نوینی در انقلاب های کمونیستی آغاز شده است که نمی تواند تکرار صرف دوره ی پیشین باشد و نمی تواند بر مبنای سابق به پیش رود، به خشم آمده و می گوید آن چه مد نظر حزب ما است «... حذف كل چارچوبه تئوریك ماركسیستی- لنینیستی- مائوئیستی و جاگزین ساختن چارچوبه تئوریك جدید به جای آن» است و بنابراین سنتزنوین «پسا م.ل.م» است.

تاریخ جنبش کمونیستی، از این نوع فریادهای «وامصیبتا مارکسیسم از دست رفت» فراوان دیده است. سی سال پیش هنگامی که باب آواکیان به جمعبندی از اشتباهات فاحش استالین و اهمیت گسستهای مائوتسه دون از الگوی سوسیالیسم شوروی پرتو افکند بسیاری از گرایشات درون جنبش کمونیستی بین المللی در سوگ «اصولِ» پایمال شده آه و ناله سر دادند. در حالیکه این جمعبندیِ جسورانه برای تقویت چارچوبهی تئوریك ماركسیستی- لنینیستی- مائوئیستی و اعتبار بخشیدن به سوسیالیسم به عنوان تنها آلترناتیو واقعی در مقابل نظام سرمایه داری و دهشت های جهان امروز حیاتی بود و در واقع آن کسانی در حال لگدمال کردن مارکسیسم بودند که در مقابل این جمعبندیِ جسورانه فریادهای «وامصیبتا» سر داده بودند. یا وقتی باب آواکیان در «فتح جهان، می توان و باید» (4) به نقد جنبه‪های غلط اثر لنین به نام «بیماری کودکی «چپ روی» در کمونیسم» پرداخت. بسیاری از گرایشات راست کمونیست نما که پشت جملات لنین پناه می گرفتند و ورود احزاب کمونیست به پارلمان بورژوازی را بخشی از «چارچوب تئوریک لنینیسم» قلمداد می کردند، ترجیح دادند به جای استدلال در مورد اینکه چرا فکر می کنند «شرکت در پارلمان» مساوی با تدارک انقلاب است، هیاهو راه بیندازند که باب آواکیانی که تا به حال هیچ انقلابی را رهبری نکرده کیست که بگوید این اظهارات لنین غلط است. اما دفاع از جوهر لنینیسم  و مصون داشتن اهداف انقلابی پرولتاریا از هجوم بورژوا دموکرات های کمونیست نما بسیار مهم بود.

جایگاه تاریخی آر سی پی تحت رهبری باب آواکیان در شکل گیریِ خط صحیح درون «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» را به هیچ ترتیبی نمی توان انکار کرد. رهبران احزابی که در مقابل این خط صحیح مقاومت کرده و با برافراشتن پرچمِ ارتدوکسیِ م.ل.م. می جنگیدند دست آخر اصول انقلابی مارکسیسم را یک به یک زیرپا نهادند. تمام گرایش هائی که در واکنش به جمعبندی های باب آواکیان در اثرِ «فتح جهان» بروز کرد در تمام طول حیات ریم در اشکال جنینی و گاه تکامل یافته تر موجود بودند در چارچوب شرایط مشخصی جهش کرده و تکامل یافتند و به حول یک قطب جمع شدند. (5)

وقتی گفته می شود «دوره نوین نیازمند چارچوب تئوریكی نوینی است» شعله آنرا به معنی نفی پایه های م.ل.م قلمداد می کند. شعله نه تنها تلاش نمی كند مفهوم «چارچوب تئوریكی نوین» را درک کند بلکه حتا تلاش نمی کند معانی را که مقاله ی «بر سر دوراهی» ارائه داده با امانت داری بازتاب دهد و بعد به نقد بپردازد. شعله به نحو اسفباری از كلیه مطالب در این باب می گذرد و كل مقاله و مفهوم تبیین شده را با این عبارت (چارچوب تئوریکی نوین) آن هم با معنائی که خود از آن می گیرد محك می زند.

در واقع شعله تصور و درك خود از م.ل.م. را  به نمایش می گذارد. شعله آشکار میکند که برای م.ل.م. چارچوبی ابدی قائل است و هرگونه عبور از این چارچوب را نفی این علم و عدول از پایه های بنیادین آن به حساب می آورد اما تئوری های کمونیستیِ انقلاب اجتماعی را نمی توان به یك رشته فرمول های خشك و متحجر و یك چارچوب و حصار غیر قابل تغییر تقلیل داد و به این شکل آن را آموخت و به کار بست. به خود این علم نیز باید رویکرد ماتریالیست دیالکتیکی داشت. حتا درک از ماتریالیسم و دیالکتیک نیز دستخوش تغییر می شود و مرتبا علمی تر می شود زیرا این متدولوژی حاصل تلاش های فکری بشر است و از «آسمان» نازل نشده است. تجربه‪ی حاصل از تلاش برای تغییر جهان امکان گسترش فکر بشر را ایجاد می کند؛ وسایلی را فراهم می کند برای پالایش هر چه بیشتر آن از گرایش های ماتریالیسم مکانیکی و دیالکتیک ایده آلیستی. در این میان مارکسیست هائی یافت می شوند که مارکسیسم را از این پروسه مستثنی می کنند. خوشبختانه در تاریخ تحولات اجتماعی آموزگاران بزرگی پا به میدان گذاشتند كه توانستند تحولات و تكاملات ماتریالیسم دیالكتیك را نیز رهبری كنند. چنین طرز تفكری موجب شد که  لنین بیش از پیش نقش واهمیت فوق العاده دیالكتیك را در یابد و بر ضرورت تكامل آن همراه با پیشرفت‪های علمی پا فشاری کند. (رجوع کنید به مقاله های لنین در باب دیالکتیک و دفترهای دیالکتیکی ...) با همین طرز تفكر بود که مائو برخوردی انقلابی به دیالكتیك و قوانین آن کرد و بر عنصر مرکزی دیالکتیک که ماهیت متضاد پدیده ها و پروسه ها است، پرتو افکند.

اما پافشاری بیش از اندازه شعله بر معنای تحت الفظی واژه ی «چارچوب»  و بسط آن تا جایی كه نقد شعله اساسا حول آن شکل می گیرد، شیوه ی تفکر شعله را بیش از پیش روشن می کند. با این شیوه شعله خیال خود را از پرداختن به محتوای سنتز نوین راحت می کند و چشم خود را بر جوهر و هسته اصلی بحث می بندد.

 

«چارچوبِ» علم چیست و رابطه آن با اساس یا شالوده علم کدام است؟

وقتی صحبت از تغییر «چارچوب» است یعنی بنیادهای تئوری علمی باقی می ماند اما برای اینکه به صورت یک علم پویا و معتبر باقی بماند باید از جوانب فرعی غلطی که آن را زمین گیر می کند گسست کند، آن بخش هائی را که دیگر بازتاب جهان مادی یا واقعیت عینی نیست بیرون بریزد و آن بخش از جهان مادی را که این علم پوشش نداده است پوشش دهد. انجام همه این ها – انجام صحیح و نه رویزیونیستیِ آن– به شکل گیری یک چارچوب تئوریک جدید بر همان شالوده ها منتهی می شود. (6)

چارچوب تئوری های مختلف به دلخواه این یا آن نظریه پرداز زیر سوال نمی رود بلکه واقعیات عینی آن را به چالش می کشد. علم دچار بحران می شود. آن گاه نظریه پردازانی پیدا می شوند که قدرت تفکر علمی شان به آن ها امکان دیدن این وضعیت را می دهد و در راه حل این معضل قدم برمی‪دارند. تنها روش صحیح این است که ببینیم آیا تشخیص آنان در مورد معضل (یا «بیماری») درست است و اگر درست است، آیا راه حلی که به عنوان «درمان» تجویز می شود درست است و جهت درستی دارد؟

تغییر در جهان مادی که تئوری‪های ما را به چالش می کشد جوانب گوناگون دارد که چند جنبه ی بسیار مهم اش عبارتند از:

یکم، ما تئوری های کمونیستی مان را به کار بستیم و تغییرات عظیمی در جهان به وجود آوردیم. در این علاوه بر اثبات جنبه های درست ( که جنبه ی عمده است) نقصان های تئوری و پراتیک مان نیز خود را نشان دادند. آیا شعله این حقیقت را می پذیرد؟

دوم، فکر بشر در نتیجهی آزمونهای علمی و تولید، در جهات گوناگون تکامل یافته و علمیتر از گذشته شده است که به نوبهی خود به درک بهتر مسائل انقلاب اجتماعی و ابعاد پیچیده آن کمک می کند. تئوری تکامل داروین نقش به سزائی در تحول فکری مارکس و حتا بر اینکه چگونه مکانیسم ها و دینامیک های نظام سرمایه داری را فرموله کند، داشت. آیا شعله با این حقیقت مخالف است؟

سوم، جهان مادی در جهات دیگر و به دلایل دیگر نیز دستخوش تغییر شده است. حرکت سرمایه تغییرات فاحشی در ساختار جوامع گوناگون به وجود آورده است. به طور مثال جهان به طور کلی و کشورهای گوناگون گوناگون کیفیتا بیش از اوایل قرن بیستم درهم ادغام شده اند. بنابراین، تحلیل طبقاتی از این جوامع و راه های انقلاب نیز باید بازبینی شوند. شعله به این واقعیت چگونه می نگرد؟

یکی از علائم ضرورت تکامل علم زمانی است که  تفاسیر گوناگون از آن مانند قارچ از زمین می رویند. زیرا با گذر زمان، علمی که نقش فعال در تغییر جهان مادی دارد، جوانب نادرست و ناقص خود را در جریان آزمون نشان می دهد و دیگر با شفافیت و تیزی گذشته جهان مادی را منعکس نمی کند. این اتفاق برای مارکسیسم افتاده است. برای طبقات بورژوا مفید است که مارکسیسم به همین شکل بماند. زیرا آن وقت هر کس با ظن خود می تواند مارکسیست باشد و هر راه و سیاست بورژوائی خود را به عنوان راه و سیاست «سوسیالیستی» توجیه کنند. نقصان های انقلاب های سوسیالیستیِ پیشین و عناصر غلط موجود در بدنه تئوری های م.ل.م. جوانبی فرعی هستند. با این وصف جوانب فرعیِ غیر قابل چشم پوشی هستند زیرا موجب تضعیف مارکسیسم و برنامه انقلاب کمونیستی شده اند. به علاوه، دستاویز خوبی برای حملات موثر بورژوازی علیه کمونیسم شده اند؛ پوششی شده اند برای نظریات سازشکارانه و نادرست تحت نام مارکسیسم یا مارکسیسم- لنینیسم یا مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم. در «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» نیز با این گرایشات مواجه بوده ایم.

هر کمونیست انقلابی در ایران و افغانستان و جهان می داند (بهتر است که بداند!) که تا چه حد از نظریه لنین در مورد شرکت در پارلمان و «جمهوری دموکراتیک» برای سازش با بورژوازی؛ و تا چه اندازه از نظریه مائو در مورد «انقلاب دو  مرحله ای» و «یک به یک زدن دشمن» برای سازش با مرتجعین بومی سوء استفاده شده است.

جریان های رویزیونیستی که از درون احزاب مائوئیست سربلند کردند، با تکیه بر نظریه مائو که «دشمنان را باید یک به یک زد»، اتحاد خود را با جناح های گوناگون ارتجاع توجیه کردند. مگر در افغانستان کم از این تجارب موجود بوده است؟ «سازمان رهائی» در افغانستان و همچنین «ساما» اتحاد خود با اسلامگرایان (جهادی ها) را چگونه توجیه می کردند؟ آیا می گفتند، «ما بورژوا هستیم و به این دلیل با جهادی ها متحد می شویم»؟ «سازمان رهائی» وابسته به چین سرمایه داری بود و نه نماینده اندیشه های انقلابی کمونیستی مائوتسه دون. اما برای رویزیونیسم خود می دانست از کدام حلقه ضعیف در «اندیشه مائو» سود جوید و کلیت آن اندیشه را از جوهر انقلابی و کمونیستی تهی کند. خط راستی که در سال  1358در «اتحادیه کمونیست های ایران» سربلند کرد، دفاع از «جنبه های ضد امپریالیست» خمینیِ مرتجع را ضروری دانست. این گرایش که محدود به اتحادیه کمونیست ها نمی شد و در جنبش چپ ایران حامیان زیادی داشت، دارای دو منبع «تئوریک» بود. یکم، نظریه مائو در مورد «دوگانه بودن» ماهیت بورژوازی ملی در چین و ضرورت ایجاد جبهه واحد با آن برای پیروزی انقلاب علیه فئودالیسم و امپریالیسم. (جالب اینجا است که پس از سربلند کردن جناح «اصلاح طلب» در جمهوری اسلامی با سرکردگیِ خاتمی و پیروزی او در ریاست جمهوری در «دوم خرداد» 1376 شماری از افراد بازمانده از خط راستِ اتحادیه کمونیست ها که با مبارزه مسلحانه سربداران برای سرنگونی جمهوری اسلامی در سال 1360 مخالف بودند، با همین استدلال دیگران را به حمایت از خاتمی فرا می خواندند). دوم، نظریه غالب در جنبش کمونیستی از زمان کمینترن (دوران رهبری لنین) به این سو در مورد لزوم اتحاد با جریان های «ضد امپریالیست» (که ضد کمونیست هم هستند). (7) توجه کنید که اکثریت جنبش ترتسکیستی در اروپا و آمریکا (که بسیار ضد مائو هستند) بر پایه همین نظریه و سنت از جمهوری اسلامی حمایت کرده اند و امروز برخی از آنان بر پایهی همین نظریه و سنت از موضعِ پیشین به موضعِ حمایت از «جنبش سبز» موسوی شیفت کرده اند. و با انشعاب در میان مرتجعین میان این ها نیز بر سر این که از کدام شاخه ی مرتجعین حمایت کنند انشعاب می افتد. در چارچوب وقایع سوریه برخی حامی بشار اسد «در مقابل امپریالیسم» هستند و برخی دیگر طرفدار «انقلاب» (یعنی حمایت از «ارتش سوریه آزاد»). این گرایش هر نوع ضد امپریالیسمی را قابل دفاع می خواند و سرنگون کردن رژیم های مرتجع به اصطلاح ضد امپریالیست (مانند جمهوری اسلامی) را که ضد امپریالیسمشان به شدت ارتجاعی است، «خیانت» به مبارزه ضد امپریالیستی میشمارد.(8)

در شرایطی که صحنه ی سیاسی خاورمیانه با تخاصم دو قطب امپریالیسم و بنیادگرائی اسلامی رقم خورده و موجب شده میلیون ها توده ی تحت ستم و استثمار به گوشت دم توپ این دو قطب پوسیده تبدیل شوند، خطِ سیاسیِ دفاع از «ضد امپریالیسم» اسلامگرایی یک نظریهی به غایت ارتجاعی است که هر نوع انقلاب اجتماعی را عقیم می گذارد. در این منطقه، ضد امپریالیسم اسلامگرایان ذره ای به رهائی از امپریالیسم کمک نکرده و در واقع دست امپریالیسم را تقویت کرده است، همانطور که «جنگ علیه ترور» امپریالیستها موجب تقویت این نیروهای ارتجاعی بومی شده است. آیا تجربه فوق برای دیدنِ این واقعیت که اسلام گرائی و امپریالیسم دو قطب ارتجاعی و پوسیده را نمایندگی می کنند و مبارزه علیه آن ها تقدم و تاخر ندارد و هر دو جنبههائی از یک نظام اجتماعی پوسیده اند که باید سرنگون شوند، کافی نیست؟ حزب کمونیست افغانستان در این مورد چه می گوید؟

همهی گرایشهای راست درون جنبش چپ جهانی (با برچسب لنینیستی یا مائوئیستی یا ترتسکیستی) از مقاله « بیماری کودکی «چپ روی» در کمونیسم» لنین نیز بهره می جویند که رفتن به پارلمان بورژوازی را در شرایط غیر انقلابی مجاز و حتا لازم می شمارد! رویکرد صحیح نسبت به کسانی که خط راست خود را با رجوع به چنین مقالاتی از رهبران کمونیست انقلابی توجیه می کنند چیست؟ آیا کافی است بگوئیم آنان حرف های مارکس و لنین و مائو را تحریف می کنند و دچار متدولوژی اسلامی ها در مورد «تفاسیر» گوناگون قرآن و آیات ظاهری و باطنی آن شویم؟ مسلما استدلال اساسی این است که عملکرد مائو در ایجاد جبهه متحد با بورژوازی ملی چین بر پایه استقلال حزب کمونیست و اتکا به ارتش سرخ تحت رهبری کمونیست ها و عملکرد لنین در انقلاب روسیه، بازتاب تئوری ها و سیاست های درست آنان است، اما این کافی نیست. نظریه ی مائوتسه دون در مورد این که در کشورهای تحت سلطه بورژوازی ملی در اردوی خلق است، اگر هم در دوران خودش درست بود امروزه به هیچ وجه بازتاب جهان مادی و موقعیت این بورژوازی نیست. علاوه بر این تعمیم نظریه مائو مبنی بر «زدن یک به یک دشمن» غلط است و مائو این گرایش را داشت که از تجربه ی جنگ ضد ژاپنی (که در نتیجه حمله ژاپن به مناطق سرخ تحت کنترل کمونیست ها، حزب کمونیست و ارتش سرخ به ارتش چیانکایچک پیشنهاد صلح و اتحاد برای درهم شکستن ارتش ژاپن را دادند)  یک اصل عام بیرون بکشد. راست گرایانِ جریان «مائوئیستی» همواره از این تعمیم غلط برای راست روی خود استفاده کرده اند. انکار این فاکت ها فایده ای برای انقلاب پرولتری ندارد. باید حقیقت را دید.

باب آواکیان «مائوئیسم» را از چنگال رویزیونیست‪های چینی و حامیان بین المللی‪اش نجات داد. انتشار اثر مهم باب آواکیان به نام «خدمات فناناپذیر مائو» (1980) گام مهمی در این راه بود. علاوه بر این، کتاب «انقلاب و ضد انقلاب در چین» مبارزه ی دو خطِ درون حزب کمونیست چین را که بازتاب فشرده ی مبارزه ی طبقاتی در چین سوسیالیستی بود جمعبندی کرده و با ارائه ی مجموعه ای از آثار نوشتاریِ طرفین (هم کمونیست ها و هم رویزیونیست ها) مستند می کند. در این کتاب است که برنامه بیست ماده ای دن سیائو پین که نقشه‪ی راه رویزیونیست‪ها برای احیای سرمایه داری است نقد شده است و مبارزه ای که مائو و «باند چهار نفره» (9) علیه آن کردند را مستند می کند. این رخدادها و معنای تاریخی جهانی آن بدون تلاش های باب آواکیان و آر سی پی دفن می شدند و بورژوادموکرات‪های خود «مائوئیست» خوانده با خیال راحت جولان می دادند و مائو را تبدیل به بورژوا دموکرات متعارف می کردند. علاوه بر این ها، باب آواکیان نقد مائو نسبت به استالین را نیز از زیر آوار در آورد و آن را کامل تر (بسیار کامل تر) از مائو کرد. او در شرایطی این کار را کرد که به اصطلاح «مائوئیست»های جنبش جهانی نقدهای مائو به استالین را نیز «مشکوک» می خواندند. در شرایطی که مائوئیست های «جهان سوم» نسبت به امکان انقلاب در کشورهای امپریالیستی پوزخند می زدند و بسیاری از مائوئیست های کشورهای امپریالیستی وظیفه خود را صرفا پشت جبهه انقلاب در «جهان سوم» می دانستند باب آواکیان به طور سیستماتیک راه انقلاب در کشوری مانند آمریکا را تدوین کرد و تکامل داد. در شرایطی که ذهنیت غالب در جنبش کمونیستی جهان این است که «راه سوسیالیسم از دموکراسی می گذرد» (و حزب کمونیست نپال (م) که به حزب کمونیست متحد نپال تغییر نام داده است، یکی از مبلغین آن است) باب آواکیان به طور سیستماتیک تئوری های مارکسیستی را در زمینه دیکتاتوری و دموکراسی شفاف تر ارائه داد و در مقابل حملاتی که به تجربه دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی و چین می شود، به جای بازگشت به دموکراسیِ بورژوائی قرن هیجده به نقد ضعف های دیکتاتوری پرولتاریا در چین و شوروی پرداخت و از طریق بررسی پراتیک عظیم پرولتاریا در قرن بیستم، تئوری های دیکتاتوری و دموکراسی پرولتری را تکامل داد.

این تیز کردن لبه های مارکسیسم حتا احزاب درون «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» را آزرده و ناراحت می کند. زیرا در رابطه با انقلاب و کمونیسم جائی برای تقلب نمی گذارد. انقلاب، به ویژه انقلاب سوسیالیستی امری آگاهانه است و از آنجا که هم واقعیت (دنیای خارج از ذهن ما) و هم آگاهی در حال تغییر هستند نمی توان بر اساس این درک متافیزیکی که «مارکسیسم حقیقت را کشف کرده و کار کمونیست ها عملی کردن آن است» انقلاب کرد. اگر چنین بود، دو انقلاب مهم شوروی و چین به شکست نمی انجامید. حقیقت یک بار و برای همیشه کشف نمی شود. بلکه مبارزه ای است پایان ناپذیر بین ماده و آگاهی، ذهن و عین، ضرورت و آزادی.

 

آیا تکامل علم پایه های عینی دارد؟

شعله می نویسد: «نظام اجتماعی – اقتصادی ... یعنی نظام سرمایه داری، علیرغم تحولات عظیمی كه در آن رخداده است، كماكان وجود دارد و بنیاد و اساس آن عینیتا موجود است. طبقه كارگر به مثابه طبقه نیازمند مبدل شدن از طبقه ای در خود به طبقه ای برای خود نیز علیرغم تحولات و تغییراتی كه بخود دیده است، اساسا وجود دارد. سرمایه داری امپریالیستی كماكان وجود دارد و ما نه با مرحله بعد از سرمایه داری و حتی نه با مرحله مابعد امپریالیستی ای چون اولترا امپریالیزم در خود نظام سرمایه داری مواجه هستیم.»

اما بحث بر سر «عینیتا» موجود بودن این نظام نیست! بحث بر سر موقعیت این موجودیتِ دائما در حال تغییر و منحنیِ شناخت ما از آن است. همان طور که می دانیم سرمایه داری تبدیل به سرمایه داری امپریالیستی شد. تغییرات زیادی در طبقه کارگر در کشورهای امپریالیستی به وجود آمد. تغییرات بزرگی در کشورهای به اصطلاح «جهان سوم» به وجود آمد. رقابت میان قدرت های امپریالیستی به از هم پاشیدن بلوک بندی های سابق منتهی شد. همه ی این تغییرات مفاهیم تعیین کننده ای برای استراتژی انقلاب پرولتری داشتند که انقلاب بدون تبیین تئوریک آن ها ممکن نبود. تئوری باید از پراتیک جلو می افتاد که پراتیک انقلابی تولید شود. بدون تکامل تئوری مبارزه با اپورتونیسم و رویزیونیسم ممکن نبود چون معیاری برایش وجود نداشت. کار علم تحلیل از واقعیت و تغییرات آن و علل آن است.

به چند فقره از تغییراتی که درچند دهه ی گذشته رخ داده است نگاه کنیم و ببینیم که چقدر ارزیابی شعله از این که جهان تغییر زیادی نکرده است واقعی است. اول به احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی می نگریم که شعله می گوید: «از لحاظ وجود قدرت سیاسی پرولتری نیز امواج انقلابات پرولتری آغاز شده از زمان ماركس، پس از شكست انقلاب در چین، گر چه وسیعا و عمیقا تضعیف گردیدند، اما كاملا پایان نیافتند». شعله با ارائه ی این ارزیابی نشان می دهد که یکی از دو معضل زیر را دارد: یا تاریخِ جهان را هنگامی که انقلاب های سوسیالیستی به پیروزی رسیدند و کشورهای سوسیالیستی ساخته شدند نمی داند و درک نکرده است که وجود دولت دیکتاتوری پرولتری در جهان حتا در شرایطی که اکثر نقاط آن تحت سلطه ی امپریالیسم و ارتجاع است، به چه معناست! یا این که با ارائه ی این ارزیابی در واقع جهان بینی طبقاتی مشخصی را ارائه می دهد: جهان بینی بورژوازی ملیِ کشورهای تحت سلطه که به آن تاریخ می نگرند و دست و دلبازانه از کف دادن آن را بی اهمیت جلوه می دهند.

سرنگونی دولت سوسیالیستی در چین در سال 1976 و احیای سرمایه داری در آن کشور، نه تنها آخرین پایگاه سوسیالیسم در مقابل کاپیتالیسم در جهان را از میان برد بلکه چین را از پایگاه انقلاب جهانی تبدیل به ذخیره ی نظام امپریالیستی و سپس به یکی از ستون های آن کرد. این رخداد پی آمدهای بسیار مهمی در رابطه با صف آرائی میان انقلاب و ضد انقلاب در جهان داشت. از جمله، رشد و گسترش جنبش های ارتجاعیِ اسلامی. آیا به نظر «حکما» تغییرِ چین، اوضاع عینی جهان را دستخوش دگرگونیِ کیفی نکرد؟ا

شکست تمام جنبش های ملی گرای ضد استعماری در دهه های 1950 و 1960 و 1970 و جایگزینی آن ها با جنگ های قومی/دینی یکی دیگر از تغییرات بزرگ است. جنبش کمونیستی در اقصی نقاط جهان ضربه خورد یا به طرز مهلکی به حاشیه رانده شد و به جای آن و حتا به جای جنبش های ملی گرا، جریان های اسلامگرای با برنامه و افق های دینی/قومی در میان توده های وسیع نفوذ یافتند.

پایان رقابت میان دو بلوک امپریالیستی به سرکردگی آمریکا و شوروی راه را برای دور جدیدی از هجوم سرمایه های امپریالیستی به اقصی نقاط جهان و ادغام بی سابقه ی جهان باز کرد که از هم گسیختگی و بی ثباتی بی نظیری در بافت اقتصادی اجتماعی کشورهای مختلف ایجاد کرده است. این امر تاثیرات انکار ناپذیری بر بافت اجتماعی و ترکیب طبقاتی کشورهای جهان به ویژه کشورهای «جهان سوم» داشته است که پی آمدهای مهمی بر استراتژی انقلاب در همه کشورهای جهان دارد.

در نتیجه ی گلوبالیزاسیون سرمایه داری قشرهای جدیدی از بورژوازی کمپرادور به وجود آمده است و حیات لایه های پائین تر بورژوازی یا «بورژوازی ملی» نیز کاملا وابسته به فعل و انفعالات نظام سرمایه داری جهانی است. تاثیرات گلوبالیزاسیون بافت روستاها را عوض کرده و موجب مهاجرت مردان و زنانه شدن ترکیب دهقانان شده است. شهرها و پرولتاریای شهری گسترش یافته و در این جا نیز فقر و کار زنانه تر شده است.

یکی از رخدادهای مهم از دهه ی 1970 (دهه ی 1350 شمسی) به بعد در کشورهای خاورمیانه، عروج اسلامگرایی بود. گروه بندی های مختلف اسلامگرایان (چه در بیرون قدرت و چه در داخل قدرت) بازتابِ شکل گیریی لایه های جدیدی از طبقه ی بورژوازی کمپرادور در این کشورها است. مختل شدن فرآیند توسعه ی امپریالیستی از اواسط دهه ی 1970 به بعد این لایه ها را در نزاع آشتی ناپذیر با آن قشرهائی از طبقه کمپرادور که انحصار حاکمیت سیاسی را در دست داشتند قرار داد. این الیت کمپرادور جدید مرکب از سرمایه داران، سیاستمداران و روشنفکران اسلامی بود با خواست های جدید و بلند پروازانه که خواست بازتوزیع قدرت اقتصادی و سیاسی را در همان چارچوب نظام سرمایه داری امپریالیستی داشتند.

به ظهور رسیدن این نیروی سیاسی چالش بزرگی برای جنبش کمونیستی بود. تحلیل غلط از خصلت سیاسی عروج اسلام گرائی و رابطه ی آن با فعل و انفعالات نظام سرمایه داری جهانی؛ تحلیل غلط از خصلت طبقاتی اسلامگرایان و ماهیت ارتجاعی تضادشان با امپریالیسم، ضربات تلخی بر پیکر جنبش کمونیستی و چپ زد و حتا نیروهای ضد امپریالیست در کشورهای اروپائی و ایالات متحده آمریکا را به حمایت از اسلامگرایان در مقابل امپریالیست ها کشاند. دو تغییر فاحش در اوضاع عینی جهان موجب قدرتمند شدن اسلامگرایی در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا شد: یکم، قطع فرآیند توسعه ی اقتصادی امپریالیستی از دهه ی 1970 به این سو این کشورها را دچار از هم گسیختگیِ اجتماعی کرد. دوم، تبدیل جنبش های ملی گرا به همدستان جدید نظام جهانی سرمایه داری و بالاخره احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی در سال 1976 رقبای «چپ» و «سکولارِ» اسلامگرایان را ضعیف و بی اعتبار کرد.

باب آواکیان اولین فرد در جنبش کمونیستی بین المللی بود که تحلیل روشن و شجاعانه ای را در مورد خصلت اسلامگرایی و قشرها و طبقات درگیر در آن پیش گذاشت. (10)

اما اکثریت احزاب م ل م در ریم نسبت به تحلیل از این پدیده و ارائه ی سیاست انقلابی در قبال آن بی اعتنا بودند. در حالی که ظهور بنیادگرائی اسلامی یکی از موانع و سدهای مهم در مقابل رشد و گسترش جنبش کمونیستی در کشورهای به اصطلاح «مسلمان» شده بود.

یکی از سوال های ما از حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان این است که تحلیل این حزب از پدیده ی اسلامگرایی، ماهیت طبقاتی جریان های اسلامی (به ویژه طالبان)، ماهیت تضاد میان این نیروها و امپریالیسم و ... چه بوده است؟ تحلیل از ماهیت طبقاتی نیروهای اسلامی چه جایگاهی را در تدوین استراتژی و تاکتیک های این حزب برای انقلاب پرولتری داشته است؛ و کدام تئوری های م.ل.م را برای این تحلیل و سنتز به کار گرفته است؟ 

شعله معتقد است، سخن گفتن از پایان موج اول انقلابات پرولتری که با کمون پاریس، انقلاب اکتبر 1917، انقلاب اکتبر 1949 در چین و «انقلاب در انقلاب» سال 1966 در چین سوسیالیستی و نظریه های مارکس، لنین و مائو (مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم) رقم خورد، غلط است. زیرا به گفته ی «شعله»:

«... پیدایش نظام سرمایه داری و بافت طبقاتی این نظام و مبارزات طبقاتی در آن، مبنای عینی پیدایش ماركسیزم بود. سرمایه داری زمان ماركس، سرمایه داری رقابت آزاد بود. تكامل نظام سرمایه داری به مرحله امپریالیزم و بافت ها و مبارزات طبقاتی جدید ناشی از این تحولات نظام سرمایه داری، زمینه سازعینی تكامل ماركسیزم به ماركسیزم – لنینیزم گردید. گسترش انقلاب پرولتری به كشور های تحت سلطه امپریالیزم و مهم تر از آن، شكست انقلاب در شوروی و مبارزه برای جلوگیری از احیای سرمایه داری در چین انقلابی، زمینه عینی تكامل ماركسیزم – لنینیزم به ماركسیزم – لنینیزم – مائوئیزم را فراهم نمود. مرتبط با همین زمینه های عینی، تا حال سه مرحله تكامل در كمونیزم علمی وجود دارد، یعنی: 1 -  مرحله ماركسیزم، 2 – مرحله ماركسیزم – لنینیزم و 3 -  مرحله ماركسیزم – لنینیزم – مائوئیزم. .... بنابرین، نه مبنای عینی ای برای به تصور در آوردن كل دوران ماركس و لنین و مائو به مثابه یك موج انقلابی (موج اول انقلاب پرولتری ) وجود دارد و نه هم اصولیت های ذهنی ای.»

ظاهرا حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان مراحل تکاملی مارکسیسم را می پذیرد. اما متد و استدلال آن در ارزیابی از این که آیا مارکسیسم نیاز به تکامل دارد یا خیر دقیقا مشابه متد و استدلال حزب کمونیست نپال (مشعل) به رهبری «سینگ» است. (این حزب از احزاب شرکت کننده در «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» بود). سینگ معتقد بود که مائوتسه دون علم مارکسیسم را به مرحله ی سوم آن تکامل نداد و نمی توانست چنین کند زیرا به اعتقاد سینگ علم مارکسیسم فقط زمانی تکامل پیدا می کند که سرمایه داری به یک مرحله ی کیفیتا متفاوت گذر کرده باشد. استدلال رهبر مشعل فقط نشانه ی متد متافیزیکی وی نبود بلکه از آن جا بر می خاست که اهمیت عظیم کشف قوانین مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم توسط مائوتسه دون و تئوری «ادامه مبارزه طبقاتی و انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا» را درک نمی کرد یا از موضعی بورژوائی به آن اهمیت نمی داد. برای «مشعل» احیای سرمایه داری در یک کشور سوسیالیستی و تبدیل آن به یک کشور سوسیال امپریالیستی جزو «تغییرات عینی جهان» نبود و برای مارکسیسم ضرروت پاسخ گوئی را ایجاد نمی کرد و زمانی که مارکسیسم از طریق مائو به آن جواب داد آنقدر مسئله کوچک بود که «تکامل در مارکسیسم» محسوب نمی شد! برای «مشعل» این موضوع جزو معضلات «عینی» جهان که آینده ی جهان و میلیاردها انسان به آن گره خورده است نبود. برای «مشعل» این موضوع ربطی به انقلاب های امروز نداشت و جنبش کمونیستی نباید خود را با آن مشغول می کرد.«عینیت» برای «مشعل» چیزی بود که در صفحه ی رادار سیاسی و ایدئولوژیک «مشعل» ظاهر می شد و نه امور به واقع عینی.

بر خلاف حکم «حکما» تغییراتی که در جهان به وجود آمده است (و در بالا جوانبی از آن برشمردیم) نه تنها مهم اند بلکه کنکاش در این تغییرات امکان تکامل مارکسیسم را به وجود می آورد. درک این تغییرات و تاثیرات آن ها بر استراتژی و تاکتیک انقلاب را هیچ حزب انقلابیِ جدی نمی تواند نادیده بگیرد. هر حزب و سازمان کمونیستی که در مورد عملی کردنِ انقلاب در کشورِ محل فعالیت خود و در جهان جدی است باید به چالش های این تغییرات جواب دهد. در غیر این صورت موجودیتش به عنوان یک جریان کمونیستی انقلابی زوال می یابد.  آیا ما محق نیستیم بپرسیم، آن چه نوع تفکری است که می تواند خود را از این تغییرات مادی عظیم و چالش های آن بری نگاه دارد؟ تغییرات شگرف در اوضاع عینی چارچوبه های تئوریکِ سابق مارکسیسم را به چالش گرفته است. کارِ متفکر ماتریالیستی چون باب آواکیان پاسخ به این تغییرات و گذاشتن تئوری های کمونیستی بر پایه ای علمی تر و صحیح تر است. در غیر این صورت مارکسیسم تبدیل به دین و آئین شده و لاجرم نمی تواند راهنمای تغییر انقلابی جهان باشد. این جا به رابطه ی میان تئوری و پراتیک، نقد «حکما» به ما تحت عنوان «مطلق گرائی تئوریک»  و جواب ما می رسیم.

ادامه ی این سند را در بخش دوم بخوانید.

 

پی نوشته ها:

*نشریه شعله جاوید شماره 23

http://www.sholajawid.org/farsi/tazaha/HKI_hamBa_beraha_raft.html

 

1-  برای بحث مفصل تر در مورد اتکاء سنتزنوین به جنبه ی اصلیِ شالوده های فلسفیِ مارکسیسم و انتقاد از جنبه ی فرعیِ نادرست آن، به سلسله مقالات «کند و کاو در سنتزنوین» به ویژه بخش اول تحت عنوان، «آیا مارکس جبرگرا (دترمینیست) و غایت گرا (تله ئولوژیست) بود؟ پرسش و پاسخ با رفیق م. پرتو» (حقیقت شماره 51) رجوع کنید. این مقالاتِ پی در پی، به ابعاد دیگری از سنتزنوین و مقوله‏های نظری مهم در مارکسیسم می‏پردازد.

 

2- برای بحث بیشتر رجوع کنید به منابع و توضیحات مقاله ی «هیاهوی یک درگذشت، تاریخ یک هیاهو» در حقیقت شماره 6 دور سوم. 1381 رجوع کنید.

 

3- باب آواکیان، «پرنده تمساح نمی‌زاید اما انسان می‌تواند به افق‌های دور پر بکشد». بخش دوم، «ساختن جنبشی برای انقلاب». متن انگلیسی در نشریه «انقلاب» شماره ی ۸ مارس ۲۰۱۱ منتشر شد.

revcom.us

 

4- در این اثر باب آواکیان در چارچوب دفاع از چارچوبه نظرات مارکس، لنین و مائو به نقد اشتباهاتی که جنبه فرعی در آثار آنان داشته اما تبدیل به مرجع رویزیونیست ها و چپ های ناسیونالیست و پراگماتیست شده اند می پردازد. به طور مثال  نظرات مارکس در مورد مسئله ملی و دفاع ملی که حتا در جمعبندی هایش از کمون (در کتاب «جنگ داخلی در فرانسه») بازتاب دارد. مسئله ملی و رابطه مبارزه در یک کشور با مبارزه جهانی به درستی و روشنی در این جمعبندی ها در دست گرفته نشد: نه فقط در خود کمون پاریس (در نگرش و سیاست های رهبران کمون که تلاش می کردند بر پایه میهن پرستی به سربازان ارتش ارتجاعی انگیزه دهند) بلکه همچنین در نوشته های مارکس و انگلس در مورد کمون پاریس. در جنگ جهانی اول اکثریت انترناسیونال دوم به رهبری کائوتسکی به اردوی «دفاع از میهن» پیوستند و به پرولتاریا خیانت کردند. اینان در توجیه خط «دفاع از سرزمین پدری» انواع و اقسام نقل قول ها از مارکس و انگلس حاضر و آماده داشتند. آواکیان جمعبندی می کند که لنین در مقابله با آنان به درستی استدلال می کرد که گفته های مارکس و انگلس خارج از متن زمان و مکان نقل می شود و متعلق به دوره ای است که هنوز سرمایه داری رقابت آزاد به سرمایه داری امپریالیستی تبدیل نشده است. به گفته لنین موضوع آن است که پیروزی کدام بورژوازی به نفع پرولتاریای بین المللی است. آواکیان، به درستی می گوید که مسئله فقط این نبود. بلکه مسئله این بود که نگرش مارکس و انگلس نسبت به مسئله ملی و رابطه ی انقلاب در یک کشور و انقلاب جهانی دارای محدودیت هائی بود که سوسیالیست های خائن به انقلاب پرولتری را قادر می کرد از آن برای خود توجیه بتراشند. مثلا مارکس و انگلس در مورد کمون می گویند، پرولتاریا ناجی ملت و بازتولید کننده آن است و انگلس حتا در سال 1891 صحبت از دفاع از سرزمین پدری در آلمان در جنگی علیه تزار می کند. باب آواکیان می گوید: «حرف من این است که اگر در چشم اندازی تاریخی به مسئله نگاه کنیم می بینیم که آنان پیچیدگی ها و مشکلات حل بسیاری از مسائل را ساده می انگاشتند. این عجیب نیست اما باید جمعبندی شود ... زیرا بسیاری از مشاهدات مارکس بازتاب ابتدائی بودن مرحله اول گشایش فرآیند تاریخی جهانی انقلاب پرولتری است ... اما به طور کلی و با نگرشی دیالکتیکی می بینیم که تائیدی است بر و نمونه ای است از تئوری شناخت و رابطه میان پراتیک و تئوری و وابستگیِ نهائیِ تئوری به پراتیک.» (باب آواکیان - فتح جهان، می توان و باید)

جهت جمعبندی از برخی مشکلات دیگر در تاریخ جنبش کمونیستی آواکیان به اثر لنین به نام «چپ روی بیماری کودکی در کمونیسم.» (جلد 31 کلیات آثار لنین به انگلیسی ص 77. انتشارات پروگرس) و مقاله ای که لنین در سال های آخر عمرش تحت نام «کمتر ولی بهتر» (جلد 33 کلیات آثار لنین به انگلیسی ص 487-502) می پردازد.

آواکیان تاکید می کند که این آثار، بسیار مهم و آموزنده هستند ولی باید دید چرا رویزیونیست های رنگارنگ توانسته اند از آن ها برای توجیه سازش ها و تسلیم طلبی ها استفاده کنند. وی می گوید، این درست است که  رویزیونیست ها با روش بیرون کشیدن برخی نقل قول ها از متن زمان و مکان، گفته های لنین را تحریف کرده و در خدمت به سیاست سازش کارانه و تسلیم طلبانه خود استفاده کرده اند اما واقعیت آن است که فقط «تحریف» نیست و لنین در هر دو مقاله دچار منطق های بورژوائی شده است و زمان آن رسیده که از این ها جمعبندی شود.

به طور مثال در اثر «چپ روی...» در فصل مربوط به انگلستان، لنین به کمونیست های آن کشور رهنمود می دهد که از فرم پارلمانی برای مبارزه استفاده کنند و به کارگران فراخوان دهند که از کاندیدای حزب کارگر (جناح «چپ» بورژوازی بریتانیا) در مقابل کاندیدای راست حمایت کنند. وی با منطقی بورژوائی می گوید: «اگر من به عنوان یک کمونیست کارگران را فرا بخوانم که در مقابل للوید جورج به هندرسون رای دهند، آنان [کارگران] مطمئنا گوششان به حرف های من باز خواهد شد.»

این اثر لنین را انواع و اقسام رویزیونیست ها و همچنین رهبران جنبش کمونیستی در دوره های گوناگون، به عنوان «اثر درخشان استراتژی و تاکتیک» پخش کرده و به کار بسته اند و بخشی از پروسه دفن کردن «چه باید کرد؟» لنین بوده است.

معضل در مورد مقاله «کمتر ولی بهتر» هم تکرار می شود. به طور مثال رویزیونیست های چینی برای توجیه تئوری سه جهان خود مفصلا از این مقاله استفاده کرده اند. (به طور مثال رجوع کنید به پکن ریویو شماره 45 سال 1977). لنین در این مقاله دولت های امپریالیستی را بر مبنای سهمی که از جنگ جهانی نصیبشان شد تقسیم بندی می کند.

آواکیان به جمعبندی های خود ادامه داده و به تفصیل سیاست های حزب کمونیست شوروی در دوره استالین و کمینترن (انترناسیونال کمونیستی) را نقد می کند: «دموکراسی بورژوائی، اکونومیسم، عظمت طلبی ملی، دفاع طلبی ملی در کشورهای امپریالیستی و  غیره. در دوره جنگ جهانی دوم این خط های غلط ادامه یافته و بسیار عمیق تر شدند. ... به طور خلاصه اتحاد شوروی جنگ جهانی دوم را بر پایه میهنی یعنی بورژوا دموکراتیک پیش برد. ... بر پایه میهن پرستی روسی و برای دفاع از ملت و دفع تهاجم بدان به هر قیمتی، انترناسیونالیسم به طور پراگماتیستی و ناسیونالیستی به زباله دانی پرتاب شد.»

آواکیان سپس به سراغ مائو می رود. موضوعی که معرف حضور همه رویزیونیست ها و پراگماتیست ها است توسط وی به نقد کشیده می شود: استفاده از تضادهای میان دشمنان! و یک به یک زدن دشمنان!

باب آواکیان مقاله مائو به نام «در باره سیاست» (جلد دوم آثار منتخب مائو) را مثال می زند. این مقاله در دوره ی حمله ژاپن به چین (که بخش های بزرگی از کشور توسط ارتش سرخ تحت رهبری حزب کمونیست چین آزاد شده بود) نوشته شده است. سیاست «یک به یک زدن دشمن» در آن زمان برای حزب کمونیست چین که خود دارای ارتش و مناطق پایگاهی و دولت انقلابی بود درست بود. اما مائوتسه دون در این مقاله گرایش به آن دارد که تجربه فوق را تعمیم داده و تبدیل به یک اصل کند و همین گرایش تبدیل به خطی برای انواع و اقسام رویزیونیست ها و چپ های ناسیونالیست و پراگماتیست شد که سازش کاری و تسلیم طلبی های خود را «مائوئیستی» جلوه دهند. یکی دیگر از دلایل خشم به اصطلاح «مائوئیست»ها نسبت به باب آواکیان (هم «مائوئیست» های جهان سومی و هم «مائوئیست» های اروپائی که معضل اروپا را «ابر قدرت آمریکا» می دانند) جمعبندی وی از این آموزه ی غلط مائو است.

 

5- به طور مثال یک گرایش قوی در میان برخی احزاب و سازمان های عضو ریم بود که انقلاب  1949 چین را به عنوان یک انقلاب «بورژوا دموکراتیک» بنگرند. حال آنکه مائوتسه دون پس از پیروزی انقلاب، دولت مستقر در چین را شکلی از دولت دیکتاتوری پرولتاریا خوانده بود. گرایش دیگری، خدمات مائوتسه دون در زمینه‪ی تکامل تئوری‪های انقلابیِ کمونیستی را به تئوری‪های نظامیِ وی و استراتژی «جنگ خلق» تقلیل می داد. گرایش قدرتمندی در میان احزاب «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی»(ریم) موجود بود که گسست مائوتسه دون از تئوری و پراتیک دوران استالین در زمینه‪ی خصلت جامعه سوسیالیستی، خصلت برنامه‪ریزی اقتصادیِ سوسیالیستی، فرق میان ناراضیان و دشمنان در جامعه سوسیالیستی، روشن کردن رابطه میان مارکسیسم و علوم دیگر و تصریح آن که مارکسیسم «در بَر می گیرد اما جایگزین نیست»، گسست از تفکر فلسفی ماتریالیسم مکانیکی و متافیزیکی استالین و. ... را دفن می‪کرد. در حالیکه بدون این گسست، مائوتسه دون هرگز نمی توانست درک علمی‪‪تر و پیشرفته‪تری از خصلت سوسیالیسم و پویش‪ها و محدودیت‪های آن تکامل دهد و ساختمان جامعه ای را هدایت کند که کیفیتا پیشرفته تر از اولین جامعه‪ی سوسیالیستی (شوروی) بود. درک احزاب متشکل در «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» از آن خدمات تئوریکی و پراتیکی مائوتسه دون که موجب گسست و جهشی در تئوری های کمونیستی شد و درک ها را از ماهیت انقلاب کمونیستی فرسنگ ها پیش برد بسیار ناموزون بود. به طور مثال، بسیاری از احزاب «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» انقلاب فرهنگی چین را انقلابی برای استقرار «مشی توده ای» یا «دموکراسی» می دانستند. (به طور مثال، احزاب و سازمان هائی که از نپال و هند در ریم متشکل بودند) در حالیکه  انقلاب فرهنگی پرولتاریائی، انقلابی برای ممانعت از احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی و تضمین جهت گیری کمونیستی آن جامعه بود. مائوتسه دون تاکید کرد که هدف اساسی انقلاب فرهنگی تغییر و تحول در فکر توده های مردم در مقیاس گسترده است تا اینکه بتوانند تشخیص دهند مارکسیسم چیست و رویزیونیسم چیست و چرا در سوسیالیسم هنوز خطر احیای سرمایه داری هست.  در ریم، جمعبندی از تجربه دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی و چین در سطحی ابتدائی جریان داشت. اما در مقابل همین سطح ابتدائی نیز بشدت مقاومت می شد. به طور مثال آن بند از «بیانیه» «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» که نقد مائوتسه دون به دلیل اقدام نکردن به تشکیل انترناسیونال کمونیستی است بشدت مورد مناقشه بود. جمعبندی از کمینترن به خصوص در زمینه «تزهای کنگره هفتم» که در جریان جنگ جهانی دوم امپریالیست ها را به امپریالیست های «دموکرات» و «فاشیست» تقسیم بندی می کرد و همه ی کمونیست های جهان را موظف به اتحاد با امپریالیست های «دموکرات» و نوکران آن ها (مثلا کمونیست های هند را موظف به اتحاد با استعمار انگلیس و فئودال های هند) می کرد از همان ابتدا بسیار حاد بود. درک های متفاوت از اینکه «امپریالیسم» چیست نیز از اختلاف های تئوریک مهم بود که به نتیجه گیری های سیاسی متفاوت از خصلت طبقات ارتجاعی و قشرهای گوناگون بورژوازی درون کشورهای تحت سلطه می انجامید. گرایش هائی در میان احزاب «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» موجود بود که درک از «امپریالیسم» را به «دشمن خارجی» تقلیل می داد بدون این که رابطه‪ی ارگانیک آن با نظام طبقاتی شکل گرفته در کشورهای تحت سلطه و طبقات حاکمه این کشورها را ببیند. در نتیجه، ملت های تحت سلطه را به صورت یک بلوک بی تمایز در مقابل کشورهای امپریالیستی فرض می کرد. اختلاف ها نه بر سر فرمول های مجرد تئوریک بلکه بر بستر رویکرد کمونیست ها نسبت به تجارب انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم و تبدیل گذشته به چراغ راه آینده شکل گرفتند.

 

6- به طور مثال می‪توان از تلاش های استفن جی. گولد دانشمند زیست شناس و دیرینه شناس در زمینه ی ارائه ی سنتزی نوین از  نظریه ی تکامل داروین یاد کرد. بسیاری از داروینیست های ارتدکس (از جمله ریچاد داوکینز که کتاب بسیار خوب پندار خدا را نگاشته است) نقد گولد به کمبودهای تبیین تئوریکی داروین از تکامل را قبول ندارند اما مخالفت خود را بر پایه استدلال «وامصیبتا گولد داروین را کنار گذاشته» پیش نمی برند. زیرا تئوری تکامل و تمام مناظره های تاریخیِ حول آن را خوب می شناسند. برخی دیگر از دانشمندان که از رد علمی گولد عاجزند به حملات ایدئولوژیک دست می یازند و می گویند نظریه ی گولد تحمیلِ متدولوژی مارکس به تئوریِ تکامل است. اما واقعیت امر آن است که بدون تکامل یک درک علمی تر از تکامل این تئوری در مقابل حملات مخالفین شکننده می شود و مهمتر آن که  تاثیرات منفی خود را بر اپیستمولوژی و متدولوژیِ علمی، جهان بینی، و مسلما بر علم پزشکی می گذارد.

 

7- رجوع کنید به کتاب یا فیلم «ده روزی که دنیا را تکان داد» و تصویری که نمایندگان کمینترن از جریان های اسلامی در جمهوری های آسیائی روسیه می دهند.

 

8- به طور مثال رجوع کنید به مناظره ی میان سامی رمضانی و سیمون عصاف در حزب کارگر سوسیالیست بریتانیا

 Sami Ramadani-  Simon Assaf

http://www.socialistworker.co.uk/art.php?id=27876

 

9- «باند چهار نفره» لقبی است که رویزیونیست های چینی به رهبران مائوئیست در حزب کمونیست چین دادند. این چهار نفر (چیان چین، چن چان چیائو، یائو ون یوآن و وان هون مین)  رفقای مائو در هدایت «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریائی» در سال های 1966-1976 بودند. آنان در کودتای نظامی سال 1976 به فاصله کوتاهی پس از مرگ مائو دستگیر و محاکمه شدند. رسانه های خبری جهان این دادگاه را به عنوان یک رخداد بین المللی مهم تلقی کردند. جلسات این محاکمه مصادف بود با سفر دن سیائو پین (سرکرده رویزیونیست های به قدرت رسیده در چین) به واشنگتن و اعلام «برنامه های رفرم اقتصادی». چیان چین (همسر مائو) و چن چان چیائو (تئوریسین بزرگ حزب که تکامل مائوئیسم به مقدار زیادی مدیون کار اوست) تا انتها مقاومت کرده و در زندان جان باختند. دو تن دیگر «ابراز ندامت» کرده و پس از مدتی آزاد شدند.

 

10- باب آواکیان می گوید:   آنچه ما در دعوای میان جهادی ها و صلیبی های مَک- جهان  mc world می بینیم، جدال دو قشر  است که از نظر تاریخی منسوخ و پوسیده اند. یکی در بین مردم تحت استعمار و ستم جای دارد و دیگری قشر حاکم بر نظام امپریالیستی است. این دو قطب مرتجع با وجود ضدیتی که با هم دارند، یكدیگر را تقویت می كنند. اگر شما جانب هر یک از این دو پوسیده را بگیرید، دست آخر هر دو را تقویت خواهید كرد. درعین حال که فرمولبندی بالا بسیار مهم است و برای درک قوای محرکۀ آنچه امروز در دنیا می گذرد حیاتی است، اما روشن است که کدام یک از این دو «تاریخا منسوخ و پوسیده» آسیب بیشتری به نوع بشر زده است و تهدید بزرگتری برای بشریت به حساب می آید: قشر تاریخا منسوخ حاکم بر نظام امپریالیستی و به ویژه امپریالیست های آمریکایی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 نگاهی به اختلافات حزب ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان-بخش اول
 نوشته
 حزب کمونیست ایران م-ل-م
 در تاريخ
 دوشنبه ۵ فروردين ۱۳۹۲
 منتشر شده در
 (سايت حزب کمونيست ايران(م-ل-م
.هستيد
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در