Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 مسائل جنبش چپ و کمونیستی در ایران   يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ برابر با ۱۶ ژوئن ۲۰۱۹                    
 

چهار گفتار فلسفی

در پرتو بررسیِ انتقادیِ خط و پراتیک اتحادیه کمونیستهای ایران

از اسناد درونیِ اتحادیه کمونیستهای ایران (سربداران)

 

فلسفه و سیاست

 

خط کسب شناخت و  دو انحراف دگماتیسم و اگنوستیسم

 

پراتیک

 

جهش ها

 

 

 

چهار گفتار فلسفی

-- در پرتو بررسیِ انتقادیِ خط و پراتیک اتحادیه کمونیستهای ایران

از اسناد درونیِ اتحادیه کمونیستهای ایران (سربداران)

 

توضیح: سلسله مباحث فلسفی زیر  در بحبوحهی بازسازی سازمان در  سال 1363 و  در خدمت به تحكیم  مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم  (م.ل.م)  و بطور كل مبانی فكری كمونیستی در سازمان و مبارزه با گرایشات انحلال طلبانه و شك گرایانه كه در میان كمونیستها  شایع شده بود و همچنین برای  جمعبندی از خط و پراتیك گذشته سازمان انجام شد. آخرین ویرایشِ نوشتاریِ این متن در سال 1390 انجام شده است.

****

برای باز كردن بحث، خوب است كه از برخی نكات فلسفی و جوانبی از فلسفه ماتریالیسم دیالكتیك شروع كنیم كه بتوانیم بدواً این مسئله را روشن كرده و برایش زمینه سازی كنیم كه چرا باید مسائل دیگر را در این پرتو مطالعه كرد و اینكه به این مسائل چگونه باید نگریست و بالاخره و مهمتر از همه اینكه چگونه باید بخود علم نگریست و اینكه نقش فلسفه در این رابطه چیست.

بهتر است از ماتریالیسم دیالكتیك و آن بخش از فلسفه ماتریالیسم دیالكتیك آغاز كنیم كه به مقولهی دانستن و شناخت و رابطهی بین شناختهای مختلف با یكدیگر مربوط میگردد و به آن مقولههایی بپردازیم كه گذرگاه این مباحث میباشند. این مقولهها عبارتند از حقیقت مطلق و حقیقت نسبی و رابطه بین آنها. من فكر میكنم كه اگر این مبحث را باز كنیم آنگاه میتوانیم دریابیم كه به مسائل دیگر چگونه باید برخورد كرد و مهمتر از همه قادر خواهیم گشت كه برخورد ژرفتر و صحیحترِ انتقادی به خودمان بكنیم. داشتنِ چنین رویکردی از الزامات پرولتاریاست. علم و ایدئولوژی پرولتاریا برخورد نقادانه به خود را طلب میكند. همه چیز، درسهای خوب و بدی كه از پراتیك پرولتاریا بدست میاید، نیازمند نگرش علمی است، نیازمند نگرش انتقادی است. طبق اصول اولیهی دیالكتیك چنین رویکردی واجب و حتمی است. تحلیل دیالكتیكی و درك درست از جهان میگوید كه هیچ چیز مطلق و ابدی نیست. با درك این مطلب ما میتوانیم وارد مقوله شناخت شویم. کدام مقولههای فلسفه ماركسیستی به این مسئله میپردازند؟

شناخت بشر به موازات و منطبق بر تكامل تولید تكامل مییابد و با آن تداخل میكند. بنابراین پروسه شناخت یافتن از جهان، در تحلیل نهایی، با تکامل تولید مرتبط است. و ما این را در تاریخ تكامل شناخت بشری بوضوح میتوانیم ببینیم. بنابراین شناخت بشر همیشه در حال تكامل است و در هر چرخشی بر آن اضافه میشود، انباشت میشود. این تكامل و انباشت شناخت مشروط است یعنی در ارتباط معینی است با تولید، با مبارزه برای تولید و فعالیتهای اجتماعی كه به حول تولید و نیازهای جامعه متمركز میشوند. بنابراین، میان آنچه كه بشر در هر زمان معین میتواند بداند و آنچه را كه میداند وابستگی وجود دارد. بمثابه یك فاكتور شرطی در اینجا جنبه ای از نسبیت وجود دارد. پس از همین ابتدا دو مقوله و دو بخش وجود دارد: حقیقت مطلق و حقیقت نسبی. در هر زمان معین، آنچه را كه بشر میتواند بداند نسبی است. درواقع در هر زمان معین شناخت بشر نسبی است. طبقه ما به این مقوله آگاهانه برخورد میكند. دانش ما و شناخت ما نسبی است. یعنی شناخت ما در هر مقطع زمانیِ معین، تمامِ حقیقت مطلق (حقیقتی كه خارج از ذهن ما موجود است) را در بر نمیگیرد. اما با وجود اینكه شناخت بشر نسبی است (و این آن جنبهی مشروط بودن آن است) ولی حقیقت مطلق را منعكس میكند و جوانبی از مطلق را در بر میگیرد. هر آنچه را كه ما در هر زمان معین میدانیم نسبت به شناخت مطلق (حقیقت مطلق) نسبی است. این است معنای "نسبی بودن شناخت". بنابراین، نسبی بودن شناخت در مقایسه با حقیقت مطلق و شناخت مطلق معنی مییابد و نه به خودی خود. در ضمن، هر حقیقت نسبی جوانبی از حقیقت مطلق را در خود داراست.

این مقولهها به خودی خود مقولههائی مجردند، اما در خود ستیزه و مجادلهی عمیقی را نهفته دارند كه در هر چرخشی از تاریخ و مبارزه طبقاتی نقش مهمی را بازی كرده اند  و انحرافات  مهمی در رابطه با این مسئله یعنی حقیقت نسبی، حقیقت مطلق و رابطهی آنها با هم بروز كرده است.

اینكه حقیقت نسبی جوانبی از حقیقت مطلق را داراست یعنی چه؟ اول از همه اینكه: حقیقت نسبی یعنی شناخت صحیحی (ایده های صحیحی) كه ما در هر زمان معین از پدیده های مادی داریم. خود این شناختِ نسبی یا ایده های صحیح ما با چیزی مرتبط است. ارتباط اساسی ارتباط اساسی بین ایده ها، تئوریها و فرمولبندیهای ما، ارتباط میان خود این ایدهها نیست. ارتباط اساسی و مهم، ارتباط میان خود این ایدهها یا با ایدههای ماقبلِ خودشان نیست . رابطهی اساسی، رابطه میان این تئوریها با جهان مادی است. این ایده ها ارتباط و رابطهی درونی و پیوسته با جهان مادی دارند و بازتاب آن هستند.  اهمیت مقولهی حقیقت مطلق دقیقا در همین جاست. حقیقت نسبی یا شناخت صحیح ما در هر زمان معین، بازتاب حقیقت مطلق است و جوانبی  از آن را داراست. این مطلق از كجا میاید؟ دقیقا از ماهیت خود ماده برمیخیزد، از خود جهان مادی میآید. این طبیعت است كه بطور مطلق، عینا و مستقل از ذهن موجود است. و قبول این مسئله یك اصل  بزرگ و مهم است. این مسئله كه جهان مادی بطور مطلق، بدون ذره ای تردید، عینا و مستقل از ذهن، وجود دارد، ماتریالیستها را از  ایده آلیستها متمایز میكند. اما مسئله به اینجا خاتمه نمییابد و جنبهای بسیار اساسی از همین حقیقت آن است كه این جهان مادی در حركت است، به شیوه معینی در حركت است و این را میتوان شناخت و توضیح داد. چگونه كار میكند و چگونه حركت میكند؟ آنچه كه ما در هر زمان معین میدانیم درواقع با این جنبه یعنی با این مسئله که این دنیای مادی چگونه در حركت و عمل است مرتبط است. و این دانستنیها (شناخت) بطور معینی با حقیقت مطلق مرتبطند بدون آنكه آن را (یعنی حقیقت مطلق را) كاملا در بر بگیرند. در غیر اینصورت، یعنی در صورتیكه ایدههایما كه در هر زمان معین با چیزی كه بطور عینی، مطلق و خارج از ذهن ما وجود دارد مرتبط نبود، آنگاه مقوله حقیقت نسبی بیمعنی بود. نسبی نسبت به چه و چه چیزی؟ نه تنها این مسئله بیمعنی میشد بلكه چارچوب اساسی این مسئله كه حقیقت نسبی باید صحیح باشد (یعنی حقیقت مطلق را درست بازتاب دهد) موضوعیت خود را از دست میداد و  این دغدغه که در هر مقطعی، با توجه به پراتیك اجتماعی و تولیدی و تجارب علمی و مبارزه طبقاتی، باید دارای یك موضع علمی و صحیح باشیم نیز  موضوعیت خود را از كف میداد. و آنگاه اصلا این سوال كه آیا ایده های ما درست هستند یا نه بیمعنی میشد و اصلا مطرح نمیشد. اگر چنین حقیقت مطلقی وجود نمیداشت، آنگاه برای آزمایش تجربیِ صحتِ تئوریها و حقایق (كه در واقع توضیح جهان مادی خارج از ذهن میباشند) هیچ راهی در دست نبود. هیچ معیار اندازهگیری و محكی وجود نمیداشت برای اینكه بفهمیم چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. حقیقت مطلق آن معیار اندازه گیری نزدیكی و درستی حقیقت نسبی است. این حقیقت نسبی به حقیقت مطلق نزدیك و نزدیكتر شده و عمیقتر و درستتر شده و بیشتر بر آن منطبق میشود ولی هرگز كاملا مساوی آن نمیشود. بنابراین یكم: حقیقت نسبی جوانبی از حقیقت مطلق را در خود داراست و دوم: رابطهی بین حقیقت مطلق و نسبی درواقع رابطهی بین دو قطب یك تضاد است که میانشان همگونی موجود است. در هم تداخل میكنند و برای حمل این تضاد در كشاكشند. این تضاد وجود دارد و به پیش میرود و  جامعه بشری را به جلو میراند. برای تغییر جهان باید هر چه بیشتر بدانیم تا بتوانیم مسائل طبقاتی، تولید و غیره را حل كنیم. بنابراین بطور اجتنابناپذیر مبارزهای در جریان است كه توسط این تضاد به جلو رانده میشود.

چیزی وجود دارد كه باید آن را شناخت، اما فقط گام به گام توسط حقایق نسبی میتوان به شناخت آن دست یافت. ما نیازمند این حقایق نسبی هستیم، آنها باید صحیح باشند یعنی واقعا حقیقت باشند، منعكس كنندهی حقیقت مطلق باشند.

سپس این سوال پیش میاید كه آیا میتوان این تضاد را حل كرده و تضاد بین حقیقت مطلق و نسبی را از بین برد؟ جواب این است شناخت بشر مرتبا تكامل مییابد. شناخت بشر نسبی و در تحلیل نهایی ناكامل است، اما مرتب به طرف حقیقت مطلق تكامل مییابد و در طول نسلها در یك پروسهی ناپایانِ پراتیكِ اجتماعی، حقایق نسبیِ بیشتری را انباشت میكند. اما شناخت بشر هرگز نمیتواند به حقیقت مطلق كه خود تكاملیابنده و متغیر است برسد یا مساوی آن شود و  جای آنرا گرفته و تمام شود. این غیرممكن است. بنابراین این تضاد حل نخواهد شد و بعبارت دیگر دانش و شناخت هرگز به حقیقت مطلق نخواهد رسید (یعنی كاملا بر آن منطبق نخواهد شد) چرا؟ آیا این چیزی است كه ماركسیسم میگوید؟ آیا این درست است؟ و اگر چنین است پس چگونه میتوان گفت كه یك تئوری، تئوری علمی است در حالیكه به حقیقت مطلق نمیتواند دست یابد؟ اول اینكه در فلسفه، حقیقت مطلق چیست و به چه اشاره دارد؟ در اینجا لازم است نقل قولی از مائو را بخوانیم:

          «ماركسیستها تشخیص میدهند كه در پروسهی مطلق و عمومیِ تكاملِ كائنات، تكامل هر پروسهی خاص نسبی است و بنابراین در جریان بیانتهایِ حقیقتِ مطلق، شناخت انسان از پروسهی خاصی در هر مرحلهی معین از تكامل فقط میتواند نسبی باشد. جمعِ حقایقِ نسبی بیشمار، حقیقت مطلق را تشكیل میدهند. تكامل پروسهی عینی پر از تضاد و مبارزه است و به همین طریق تكامل حركتِ شناخت بشر نیز پر از تضاد و مبارزه است.»

در اینجا میتوان دید كه مائو دارد بر روی نسبی بودن شناخت ما از هر پروسهی خاص در هر زمان معین تاكید میكند. ما شناختمان را از این پروسهها توسط كشفِ علمیِ قوانینی كه بر این پروسهها حاكمند تكامل میدهیم. فی الواقع آنچه را كه ما سعی میكنیم بشناسیم حقیقتِ مادی و وجودِ خارج از ذهن است كه بطور عینی و بینهایت و در اشكال بینهایت موجود است، اما ما شرایطی را دارا هستیم كه شناخت بشری بریده بریده و با جهشهای معینی و بصورت محدود تكامل مییابد. ما در موقعیتی هستیم كه منابعمان محدود است، محدودیتی كه شرایط تاریخی به ما تحمیل میكند. به عبارت دیگر، بشرِ محدود، در تلاش است تا جهانِ مادیِ نامحدود و تكاملیابنده را شناخته و درك كند. این خود، تضادی را بوجود میآورد كه راز این مسئله است كه چرا شناخت بشر هر چند تكاملیابنده است ولی در نهایت نسبت به حقیقت مطلق، نسبی است و شناخت بشر با وجود اینكه در روندِ تكاملیاش مرتبا به حقیقت مطلق نزدیك میشود اما  هیچوقت نمیتواند كاملا آنرا در بر بگیرد. بهمین دلیل هیچ نقطهی پایانی بر تكامل دانش بشری موجود نیست. و شناخت بشر بطور لایتناهی در حال تكامل است.  ماركس گفت حقیقت مطلق متشكل شده از حقایق نسبی است  اما حقیقت مطلق، خود تكامل یابنده است و بشر نمیتواند اعلام كند كه به تمام ِحقایق نسبی دست یافته است؛ بشر نمیتواند اعلام كند كه زمانی حركت شناخت بشر كامل شده و به نهایت خود خواهد رسید. چنین چیزی ممكن نیست. تمام وجودِ مادیِ كائنات منجمله جامعه، مبارزه طبقاتی و ساختمان ماده، همه چیز بطور بینهایت و بیپایان و به اشكال بینهایت مختلف موجود است. انسان به دلیل متناهی بودن، به دلیل محدودیت نیروهای مولده (سطح تولید) در هر زمان معین، نمیتواند ادعا كند كه هر آنچه را كه لازم بوده درک کرده و فهمیده و هر آنچه را كه باید در مورد جامعه و جهان فهمیده است. اما آنچه را كه در هر زمان معینی میداند باید به این جهانِ مادیِ لایتناهی مرتبط باشد. یعنی شناختمان باید هر چه نزدیكتر به حقیقت مطلق باشد و باید مستمرانه جهان مادی را هرچه عمیقتر بازتاب دهد. بنابراین هر حقیقت نسبی باید تكامل یابد و درك ما از جهان باید عمیقتر و درست تر شود.

 

فلسفه و سیاست

در اینجا ما وارد این بحث خواهیم شد که رابطهی میان افکار فلسفی و سیاست چیست؟ شاخههای سیاسیِ مقولههای فلسفی چیستند؟ و این مقولهها در زندگیِ سیاسی به چه معنی هستند؟ برای روشن شدن موضوع مثالی از انگلس و مبارزهی او می زنیم. انگلس در كتاب آنتی دورینگ، فصل 9، در رابطه با حقیقت نسبی و مطلق و رابطه آنها با پرفسور دورینگ به مقابله میپردازد. انگلس وجود چیزی به نام قوانینِ ابدی و حقایقِ ابدی را رد میکند. در واقع عنوان فصل 9 همین است: «قوانین و حقایق ابدی». همانطور که میدانید در آن زمان بین ماركس و انگلس نامهنگاری بود و ماركس به انگلس مینویسد كه من مشغول كار روی "كاپیتال" هستم و یكنفر باید به مزخرفات دورینگ جواب دهد و انگلس این وظیفه را بر عهده میگیرد. دورینگ پروفسوری بود كه نمایندهی جناح معینی از اپورتونیستهای درون حزب سوسیال دمكرات آلمان بود. دورینگ ماتریالیست متافیزیك بود و متافیزیك او حولِ این مسئله شكل گرفته بود كه میخواست برخی حقایق نسبی را مطلق بنمایاند. او سعی میكرد حقایق نسبی را مطلق، غیر قابل تغییر و ابدی بنمایاند و پایهی مباحثش این ادعا بود كه در علومی مانند فیزیك و ریاضیات، حقایق مطلق وجود دارد. و نتیجه میگرفت كه این نشانهی آن است كه در علوم اجتماعی هم حقایق مطلق موجودند. و خود را قهرمان كشف این مطلب اعلام میكرد. انگلس به او حمله میكند و وی را "متفرعن و بی مغز" میخواند. انگلس نشان میدهد كه چگونه اساس بحثهای دورینگ غلط است. او به دورینگ میگوید كه بحثهایت نه تنها در قلمروی علوم اجتماعی غلط است بلكه در حیطهی علوم فیزیكی هم حقایق مطلق موجود نیست. هیچكدام از قوانین فیزیكی هم مطلق نیستند. بطور مثال در مورد قانون بویل كه در رابطه با گازها است بحث میكند. قانون بویل میگوید كه در گازها در هر درجه حرارت معین، رابطهی بین حجم و فشار ِگاز معكوس است. انگلس میگوید این یك قانون است، قانونی كه درک ما را از حرکت گازها تعمیق بخشیده و درستتر کرده است. اما بعدا فهمیدیم که این قانون، مشروط است. یعنی تحت شرایطِ معینی عمل نمیكند و غلط است. پس این قانون حقیقت مطلق را منعكس نمیکند و شناخت بشر در مورد رفتار گازها باید به ورای این قانون تكامل یابد. و درواقع دانشمندان كشف كرده اند كه در شرایط معینی این قانون عمل نكرده و تحت آن شرایط گازها عكس العملهای مختلفی كه به قانون بویل نمی خورد نشان می دهند. بر مبنای این است كه ما نیتروژن مایع و غیره داریم. با این بحثها انگلس تاکید میکند که حتی در علوم فیزیكی هم حقیقت مطلق نداریم، بلكه حقایق نسبی داریم. اما این حقایق نسبی باید با حقیقت مطلق مرتبط باشند و در ضمن مرتبا تکامل یافته و حقیقت مطلق را بهتر و درستتر بازتاب دهند. انگلس گفت چیزی را كه تو یافتهای حقیقت مطلق نبوده بلكه حقیقت نسبی است. انگلس همچنین هشدار داد كه باید به قانون بویل بمثابه حقیقت نسبی برخورد كرد، حقیقتی كه ما را به حقیقت مطلق در مورد شناخت از رفتار گازها نزدیكتر كرده است. وی تاكید كرد كه اگر زمانیكه دانشمندان محدودیتهای قانون بویل را دریافتند، قانون بویل را بالكل بدور میافكندند دچار اشتباهی بمراتب بزرگتر از آنچه اشتباه قانون بویل بود میشدند و از كاملتر كردن شناخت بشر در مورد رفتار گازها عاجز میماندند. و در همانجا میگوید كه میبینید كه در علوم فیزیكی نیز حقیقت مطلق و ابدی وجود ندارد چه برسد به علوم اجتماعی و تاریخی به دلیل آنكه علوم اجتماعی با پدیده های پیچیدهتری در ارتباط هستند و هیچ پدیده ای در اجتماع خود را مانند شرایط آزمایشگاهی تكرار نمیكند كه بتوان آن را به آن صورت مطالعه كرد. علوم اجتماعی برخی خصوصیات را دارا هستند كه عینا خود را تكرار نمیكنند و در ضمن نمیتوان شرایط آزمایشگاهی معینی را بر روی جوامع سوار كرد و آزمایشات آزمایشگاهی روی جوامع انجام داد و بالاتر از آن و بخصوص اینكه شناخت در طی سالها باید تكامل یابد، شناخت نسلها در مورد جامعه بر متن پراتیك اجتماعی تكامل یابد  و مضافا اینكه اگر این پراتیك اجتماعی پراتیك انقلابی باشد خودش یك مسئله فوق العاده پیچیده است زیرا كه میخواهد ریشه ها و سرچشمه خودش را از بین ببرد، میخواهد تضادی را ریشهكن كند كه به این پراتیك اجتماعی انقلابی پا میدهد. به تمام دلایل بالا ادعای دورینگ در مورد حقیقت مطلق اصلا پایه مادی ندارد. انگلس در نتیجهگیری میگوید كه، هر كس برای بهكف آوردن حقایق نهایی و ابدی، حقایق اصیل و مطلقا غیرقابل تغییر تلاش كند چیزی بغیر از حقایقی مانند اینكه انسان بدون كار كردن نمیتواند زندگی كند، و ناپلئون در فلان تاریخ مرده است بدست نخواهد آورد. یا حقیقت مطلق را نخواهید یافت و یا آنچه را كه مییابید مسائل عام و آماری و مثالهای بالاست. بنابراین ما در اینجا مشاهده میكنیم كه چرا ماركسیسم بمثابه علم در مورد دقت علمی چیزها، منجمله دقت علمی و درستیِ علمی خودش صحبت میكند. و در این رابطه بر روی نسبی بودن حقیقت و رابطه آن با حقیقت مطلق، پافشاری میكند. در اینجا سوال پیش میآید كه آیا ما میخواهیم بگوئیم كه ماركسیسم حقیقت نسبی است؟ آیا ما به اندازهی كافی به آن اطمینان نداریم؟ آنگاه در مقابل اپوتونیستها و بورژوازی چه خواهیم گفت؟ و سوال مهمتر آنكه چرا ماركسیسم كه بخشی از شناخت بشری است به خودش نیز چنین برخوردی را دارد؟

در تاكید بر روی نسبی بودن حقایق، قدرت علمی نهفته است. این مقوله به علمی بودن ماركسیسم و همچنین علوم دیگر اشاره دارد. این را در مورد شناخت بشر در همهی زمینهها منجمله ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم میتوان گفت. چرا اینگونه است؟ زیرا ماركسیسم همچنین برعلیه دگماتیسم مبارزه میكند. دگماتیسم و تمام روح دگماتیسم آن است كه برخی حقایق نسبی كه از زمانهای معینی كشف شده اند را بمثابه حقایق مطلق و غیرقابل تغییر جا میزند و در نتیجه، سیر تكامل بسوی حقیقت مادی را منجمد میكند. درواقع یك رابطه یك به یك و تساوی مطلق بین آنچه كه در هر زمان معینی دانستههای ما را تشكیل میدهد و خودِ دنیایِ مادی، قرار میدهد و سعی میكند حركتِ تكاملِ شناختِ بشری و نزدیكتر شدن آن به واقعیت مادی را منجمد كند. ماركسیسم با اعلام اینكه حقیقت، نسبی است و اینكه شناخت بشری در هر زمان معین كاملا حقیقت را منعكس نمیكند و اینكه در هر وحله صرفا بطور نسبتا درست واقعیت را منعكس میكند ما را قادر میکند که با درك درستی از رابطهی دیالكتیكیِ تئوری و پراتیك، از پراتیك اجتماعی برای تكامل شناختمان استفاده صحیح كنیم. بنابراین ما روی این مسئله تاكید میكنیم كه شناخت باید عمیقتر شود تا بتوانیم جهان را تغییر دهیم و در این پروسه ی تغییر جهان باید به شناخت بیشتری دست یابیم، این شناخت بیشتر باید به عمل تغییر بیشتر جهان خدمت كند. این برخوردِ دیالكتیكی، تكامل شناخت بشری را تضمین میكند. لنین وقتی كه تزهای آوریل را داد، زمانی كه بحث بود بر سر انقلاب دمكراتیك (برنامه قدیم حزب و برنامه جدید پیشنهادی لنین) گفت برنامهی ما آن زمان چنان بود و درست بود و امروز چنین است و درست است. او به رفیقی گفت: رفیق تئوری خاكستریست و درخت سبز همیشه زنده، زندگی است. او گفت برنامهی ما درست بود ولی حالا برنامهی درستتری داریم كه صحیحتر و عمیقتر منافع طبقهی كارگر را در این مرحله منعكس میكند. بنابراین میبینیم كه با تاكید بر نسبی بودن شناختمان در هر زمان معین، تكاملِ علمیِ اندیشهمان و تكاملِ علمیِ م.ل.م را تضمین میكنیم. اگر ما حقیقت نسبی و مطلق را نداشتیم و روابط درست بین آنها را برقرار نمیكردیم، آنگاه بطور اجتنابناپذیر هر آنچه را در لحظهی معین میدانستیم حقیقت مطلق اعلام میكردیم. مثلا نمونهی جامعهی سوسیالیستی را در نظر بگیریم. اگر آنچه را كه ما تا سال 1964 میدانستیم حقیقت مطلق فرض میكردیم، انقلاب فرهنگی در چین سوسیالیستی بوقوع نمیپیوست. بعضیها تحت عناوین آنكه لنین گفته است فلان و بهمان، حقایق نسبی گذشته را مطلق اعلام میكنند و هشدار میدهند كه مبادا با آن بازی كنید. آنها سعی میكنند كه ماركسیسم را به یك دگم بی روح مبدل كنند، اگر چنین كنیم نمیتوانیم جهان بینیی داشته باشیم كه بتواند تئوری و پراتیكِ انقلاب را بجلو براند.

انقلاب فرهنگی منافع پرولتاریای بینالمللی را منعكس میکرد و گام بزرگی بود به سوی کمنیسم که در جهت تصحیح اشتباهات جنبش بینالمللی كمونیستی و استالین بود. به این ترتیب ربط این مباحث فلسفی را با مبارزات مهم در تاریخ پرولتاریا میبینیم.

حقیقت نسبی جوانبی از حقیقت مطلق را در خود دارد. این چیست؟ تا بدینجای مبحث ما در حال تكیه گذاردن بر انحرافی بودیم كه  نسبی بودن شناخت بشری در تحلیل نهایی و بخصوص در هر  زمان معین را نادیده میگیرد اما روی دیگر سكه نیز وجود دارد. آنهایی كه هیچ توجهی و یا توجه  كافی به حقیقت مطلق ندارند، توجه ندارند كه جهانِ مادی وجود دارد و  در اشكالِ بینهایت گوناگون موجود است. وجودی در ابعاد زمانی و فضایی بینهایت و لایتناهی. این جنبه نیز میتواند مورد غفلت واقع شود. آنگونه كه دیدیم غفلت از جنبهی اول مورد بحث میتواند به دگماتیسم منجر شود كه برای پرولتاریا بسیار خطرناك است. دومی نیز بسیار خطرناك است و به رویزیونیسم میانجامد. رویزیونیسم و دگماتیسم دشمنان پرولتاریا هستند. دگماتیسم، ماركسیسم را شكننده كرده و تبدیل به چیزی میكند كه میتواند خارج از بعد زمان وجود داشته باشد و به این ترتیب ماركسیسم را به مایهی مزاح بورژوازی تبدیل میكند. بورژوازی میتواند چنین ماركسیسمی را به مسخره بگیرد زیرا  این نوع ماركسیسم قادر نیست قدرت خود را به نمایش بگذارد. دگماتیستها با ایمان مذهبی مرتب تكرار میكنند كه ماركسیست و انقلابی هستند. اینان قادر نیستند نه با مشكلات انقلاب دست و پنجه نرم كنند و نه اینكه پدیدهها را شرح دهند. دانشمندان بورژوازی با استفاده از ضعف دگماتیستها میگویند ماركسیستها تنها مشتی میراثخوار هستند و خود را مانند عالمانی كه همه مسائل را میدانند جا میزنند. بنابراین دگماتیسم چیز بسیار بد و مضری است. حتی زمانی كه در قدرت نیستیم و مسئولیت ادارهی جامعه را نداریم، دگماتیسم ما را در رابطه با پیشبرد كار تبلیغ و ترویج سیاسی، در رابطه با شناخت جهان و تغییر آن، در رابطه با تدوین استراتژی و تاكتیك صحیح، استراتژی و تاكتیك بموقع، ما را ناتوان میکند و همچنین ما را به آدمهای عاجزی كه مرتب در مورد انقلاب حرف میزنند اما درواقع قادر نیستند كه با مسائل دست و پنجه نرم كنند، چرا كه مغزهایشان منجمد است، تبدیل میکند. دگماتیستها یكسری چیزها را یاد میگیرند و سپس در همانجا متوقف شده و همیشه اعلام میكنند كه به حقیقت نهایی دست یافته اند. دگماتیسم جلوی تكامل ماركسیسم را میگیرد و نمیگذارد كه به حقیقت نزدیكتر شده و حقیقت را بطرز صحیح تری منعكس کند.

 اما از طرف دیگر آنهایی هستند كه علمی بودن تئوری را قبول نمیكنند. آنها ظاهراً معتقد به حقیقت نسبی هستند اما درکشان از حقیقت نسبی با درک مارکسیستها متفاوت است. آنان قبول ندارند که حقیقت نسبی باید رابطهای دیالكتیكی با حقیقت مطلق داشته باشد. یعنی واقعیتی موجود هست که درست بودنِ حقیقت نسبی را میتوان با آن سنجید؛ اینكه جهان مادیی وجود دارد و ساختاری تئوریك موجود است كه میتواند جهان مادی را توضیح دهد. اگنوستیم (مثلا طرفداران كانت) و امپریسم و بخصوص پوزیتویسم و پراگماتیسم كه همه یكی هستند اساسا گرایش به آن دارند که نمیتوان به شناخت از جهان مادی دست یافت. البته اگر نمیتوان جهان مادی را شناخت پس چگونه میتوان گفت كه اصلا جهان مادی وجود دارد؟ پس بنابراین جهان مادیِ خارج از ذهن انسان نیز وجود ندارد. این روند اَگنوستیكی (معنای فارسی آن: "به شناخت نمیتوان دست یافت") اساسا میخواهد شناخت را به آنچه كه میتوان در قلمرو احساس دست یافت محدود كند و  به حیطهی تجربهی فیالفور، حیطهی حواس پنجگانه و جمع آوری اطلاعات محدود كند. بنابراین هر آنچه را كه میتوان دانست در محدوده های فوق الذكر محدود میکند. طبق این تفکر، حقیقت بسیار نسبی است و مربوط به تجربهی افراد است. آنها میگویند كه البته جهان را میتوان ازطریق حواس پنجگانه حس . لمس كرد. سپس نتیجهگیری میكنند كه اگر مسئله فقط حواس پنجگانه است، پس هر كس میتواند تنها به حواس پنجگانه خود رجوع كند و اصلا چرا باید به ادارکات حسیِ دیگران توجهی كند؟ میگویند، من ممكنست جهان را یك طور احساس (تجربه) كنم و تو طور دیگری. معیار برای اینكه بفهمیم كدامیك از اینها درست است چیست؟ از نظر آنان چنین معیاری موجود نیست زیرا وجود آن را پیشاپیش نفی کردهاند. آنان حقیقت مطلق (جهان مادی خارج از ذهن ما) را كه تنها معیار سنجش درستی حقیقت نسبی است، قبلا نفی کردهاند. آنان منکر این حقیقتاند که میتوان بر مبنای چیزی، درستی شناخت را سنجید و این چیز همان جهان مادی است. این ذهنیگری در سراسر جهانبینیِ آنان موجود است و نهایتا به آنجا میرسد كه "من جهان را آفریده ام، من و ایدههای من مركز این جهان است"، و این به ایده آلیسم كشیده میشود. بنابراین، گرایشِ اگنوستیكی میگوید آنچه را كه میتوان درك كرد، تجربه است. و از آنچه كه به این تجربه (دریافت ظاهر پدیدهها توسط حواس پنجگانه) پا داده (جهان مادی) حرفی در میان نیست. ما نمیدانیم كه این دریافتهای ما انعكاسی از آن جهان مادی (حقیقت مطلق) است یا نه؛  ما نمیتوانیم شناختی از آن بدست آوریم. كانت میگوید كه درون پدیدهها را نمیتوان شناخت، فقط میتوان آنها را حس كرد فقط ظاهر چیزها را میتوان فهمید. وی همچنین مدعی است كه ما به پدیدهها شكل و برخی خصوصیات نیز میبخشیم. این همان ایدهآلیسم ذهنی است كه به این نقطه میرسد كه "ذهن من جهان را آفریده است" (ایده آلیستهای خداپرست میگویند یك "ذهن كل" یعنی خدا جهان را آفریده است. ایده آلیستهای كانتی كه سعی میكنند خود را از آنها جدا كنند میگویند ذهن آحاد بشر جهان مادی را آفریده است). آگنوسیستها میگویند ما نمیتوانیم بدانیم كه آیا واقعا خدا وجود دارد یا نه؟ حداكثر استدلال آنها برای اینكه خدا وجود ندارد این است كه چون نمیتوان آنرا تجربه ( لمس ) كرد بنابراین نمیتوان آنرا ثابت كرد. برای اگنوستیستها مطرح نیست كه ساختارِ جهان مادی به ما میگوید كه یك جهان مادی خارج از ذهن موجود است و شناختی كه از حركتش پیدا كرده ایم به ما نشان داده است كه نمیتواند شروع و آغازی داشته باشد. كائنات نمیتواند شروعی داشته باشد. نمیتواند آفرینندهای داشته باشد. میگویند "نمیدانیم".

واضح است كه این  روند اگنوستیكی  یك جهانبینی و فلسفهی معین و پراتیك  یك طبقه معین میباشد. ایدههایی هستند كه از پراتیك اجتماعیِ طبقه بورژوازی برمیخیزند. بورژوازی كه فئودالیسم را سرنگون میكند، در مورد تولیدات مادی عظیمش هیاهو براه میاندازد و در حیطهی تولید صدایش بسیار رساست. او باید با اتكا به تولیدات مادی به مقابله با دیگران برخیزد. اما نمیتواند اینكار را بر پایهای ماتریالیستی انجام دهد، زیرا از پرولتاریا میترسد، زیرا كشف قوانینی كه حاكم بر جهان مادی است یعنی ماتریالیسم دیالكتیكی و ماتریالیسم تاریخی و پرداختن به اینها، ماهیت دیالكتیكی هر چیز و ماهیت نسبی هر چیز (منجمله حاكمیت خود بورژوازی ) را آشكار میكند و بهمراه آن حاكمیت خود بورژوازی زیر سوال میرود. بنابراین پراتیك اجتماعی بورژوازی و شیوه ای كه بر مبنای آن تولید میكند طرز تفكر وی را شكل میدهد و این خصوصیات را به آن میبخشد. بطور مثال، سرمایهدارها خود بردهی انباشت سرمایهاند، آنها خودشان قوانین حركت سرمایه  را نمیآفرینند بلكه فرمانبر و زندانیِ این قوانین كه بسیار خودبخودی میباشند و در پشتِ سرِ سرمایه دارها عمل میكنند، هستند. سرمایهدارها كارهائی میكنند كه به نفعشان باشد اما این اقدامات، هر بار سرمایهداری را دچار بحران حادتری میكند: سرمایهدارها هرج و مرج موجود در تولید سرمایه داری را احساس میكنند و سعی میكنند به انباشت سرمایه نظم دهند. اما تولید سرمایه داری هر بار بیشتر دچار هرج و مرج ( آنارشی) میشود. مثلا سرمایهداری به تشكیل  انحصارات و كارتلها گذر كرد اما مسئلهی  هرج و مرج حل نشد. امروزه جهانِ سرمایهداری شاهد هرج و مرج بیشتری نسبت به دوران ماركس و انگلس و لنین میباشد. تضاد بین تولید سازمان یافته و آنارشی در تولید حادتر شده است (تضاد میان آنارشی و سازمانیافتگیِ تولید و تضاد میان بورژوازی و پرولتاریا دو تضاد اساسی هستند كه سرمایهداری را رقم میزنند). لنین در «امپریالیسم بالاترین مرحلهی سرمایهداری» میگوید كه مونوپلی (انحصار)، رقابت را از بین نمیبرد بلكه رقابت با هرج و مرج بیشتری ادامه مییابد و بسیار حادتر شده و ابعاد آنارشی و رقابت را عمیقتر میكند و مسئله را حل نمیكند.

ایدئولوژی بورژوازی محصول واقعیت مادی وی است یعنی محصول پراتیك اجتماعیش است: شیوهای كه تولید میكند و شیوهای كه امور را اداره میكند، ایدئولوژی معینی را تولید میکند.بعلاوه نیاز بورژوازی به مقابله با پرولتاریا بیشتر و بیشتر به مقابلهی وی با ماتریالیسم میافزاید.  اگر پرولتاریا ماتریالیسم را به كف آورده و درك كند، اسلحهای علیه حاكمیت آنان خواهد بود، بنابراین، روند آگنوستیكی بیشتر و بیشتر رشد یافت و در سال 1850 در  شكل "پوزیتویستی" توسط اگوست كونت (این با "امانوئل كانت" فرق دارد) علیه ماركسیسم پیش گذارده شد. وی بشدت ضد ماركسیسم بود و در نوشتهاش در سال 1852 به ماركسیسم حمله كرده و ضرورت انقلاب را رد میکند و میگوید صرفا برخی تطابقها و اصلاحات لازم است. وی مدعی بود که فلسفهاش علمی است. او تلاش کرد برخی قوانین علمی را وارد علوم اجتماعی كند و با طرح نیاز به برخی تغییرات سطحی ضرورت فلسفهی ماركسیسم و انقلاب پرولتری را نفی كند. او اعلام کرد که فلسفهاش برای نجات بشریت از فاجعهی کمونیسم است. او پلمیكهای آشكاری در این مورد دارد. كونت شاگرئ بوجود آورندهی فلسفهی پوزیتویسم، سن سیمون، بود اما این روند را تكامل داد. در اواخر قرن 18 و 19 و بیستم پوزیتویسم زیربنای فلسفیِ اساسی بورژوازی در سراسر جهان شد. پوزیتویسم ادعاهای معینی دارد كه در اینجا وارد آن نمیشویم. پوزیتویسم ، مطلق بودن تضاد را رد میکند و بحث مربوط به این كه آیا ماده بر ذهن تقدم دارد یا بالعكس (یعنی مسئله ای كه خط تمایز اساسی میان ماتریالیستها و ایده آلیستهاست را) بحث "آكادمیكی بی فایده" خوانده و رد میکند.

وی یك نوع تكامل تدریجی (اولسیونری) یعنی برخی تغییرات تدریجی و رفرم را در رابطه با جامعه مطرح کرده و بشدت مخالف انقلاب است. وی برای بورژوازی چارچوبی را تعیین میكند كه در رابطه با واقعیت مادی قرار گیرد بدون آنكه قوانین ماتریالیستی حاكم بر آن را برسمیت بشناسد. این تفكر از یك طرف انسان را  در ارتباط با واقعیت مادی قرار میدهد و از طرف دیگر با گفتن این كه واقعیت مادی را نمیتوان شناخت، وی را محدود میكند.  فیزیكِ آماری یكی از علومی است كه بوروژازی رشد داده است و دقیقا بیانگر این تفكر است. فیزیك آماری (استاتیك) ربطی به جهان موجود ندارد. بر پایه تفكر فیزیك آماری وجود هر چیز با ارزش آماری اش اثبات میشود. مثلا فلان چیز برخی ارزشهای آماری دارد كه وجود آنرا محتمل میكند!! نه اینكه فلان چیز وجود دارد  یا نه!!بطور مثال میگویند تو فلان و بهمان ارزش آماری داری كه میتوانی موجود باشی و مسئله این نیست كه آیا تو وجود داری یا نه! این نظریه بر مبنای احتمالات حرکت میکند. كل این رشته از علوم بر مبنای احتمالات تكامل یافته است یعنی این فرض را نمی ذارد كه جهان مادی وجود دارد بلكه احتمالات وجود آن را بررسی میكند. اینكه آیا الكترون وجود دارد یا نه مورد بحث اینان نیست. بلكه «احتمالات» وجود آن را بررسی می كند. اینكه الکترون چیست و شیوهی وجود آن چه شکلی است نیز بر مبنای احتمالات مورد بحث قرار میگیرد. خلاصه اینكه پوزیتویسم این تفكر را تكامل داده كه ما با تجربیات محدود درگیر باشیم و هر آنچه را هم كه بدست میآوریم در سطح و محدودهی آن تجربهی محدود ببینیم. و درواقع حقیقت مادی عینا موجود و قوانین حاكم بر آنها و آنچه را كه میخواهیم در مورد آن كشف كنیم را بطرز و شیوهای عمیق آشكار نمیکند.

نوك تیز حملهی پوزیتویسم و اگنوستیسم علیه "حقیقت مطلق" و اینكه جهان مادی موجود است و میتوان آن را شناخت است. آنها بر خلاف دگماتیستها این جنبه از تضاد میان حقیقت مطلق و نسبی را بزیر حمله برده و نفی میکنند.

لنین در كتاب ماتریالیسم و امپریوكریتیسم با اینها كه اعلام میكردند "پدیدهها را نمیتوان شناخت، حقیقت مطلق در مورد هیچ چیز موجود نیست، ساختار  جهان و قوانین حاكم بر آن موجود نیستند"  به مبارزه برخاست. این انحراف به دلیل شرایط و تغییر و تحولات نوینی كه بوجود آمده بود بسیار حاد شد. (اگر بخاطر بیاورید قبلا بحث كردیم كه یكی از زمینههای مادیِ رشد اپورتونیسم و رویزیونیسم بروز شرایط نوین است) در آن زمان برخی تحولات نوین رخ داده بود. مثلا كشف شده بود كه رادیوم نیم عمر دارد،به این معنی كه برخی از عناصر رادیواكتیو بشیوهی نیم عمر زوال مییابند و در هر زمان معین نیمِ آنچه هستند میشوند و به شكل دیگری از ماده تبدیل میشوند. در رابطه با این كشف فردی بنام ماخ كه بقول لنین فیزیكدانی خوب اما فیلسوفی عقب مانده بود، اعلام كرد كه ماده ناپدید میشود. لنین در این مورد بحث مهمی را پیش گذارد و گفت ماده نیست كه ناپدید میشود بلكه محدودیتهای شناخت ما دربارهی ماده است كه ناپدید میشود. محدودیتهای شناخت ما در رابطه با ماده با عمیقتر شدن دركمان از ماده ناپدید میگردد. پس، این ماده نیست كه ناپدید میگردد، ماده در اشكال بینهایت موجود است و از یك شكل به شكل دیگری تغییر مییابد. آنچه كه ناپدید می شود محدودیتهای شناخت ما از ماده است و این بسیار خوب است.

این موضع لنین بود. اما آنچه كه این پروفسور و دوستانش را در سیاست ناراحت میكرد زیاد ربطی به رادیوم و تجربهی رادیوم نداشت بلكه مربوط به چیزی بود كه در سطح جهان در حال تكوین بود.

از یك طرف سرمایهداریِ رقابت آزاد به پایان خود رسیده بود و همزمان برخی پیش بینیهای ماركس و انگلس در مورد وقوغ انقلاب پرولتری در اروپا كه گفته بودند در زمان معینی و در شرایط معینی در یكسری از كشورها رخ خواهد داد، درست از آب در نیامد. این پیش بینیها اگرچه منطبق بر واقعیاتِ زمان خود بودند اما واقع نشدند. برخی طغیانها و انقلابات بورژوایی و پرولتری مانند كمون پاریس و برخی مبارزات دیگر كه  به اهمیت كمون نبودند رخ دادند. اما جهاِن مادی عوض شده بود و جهان وارد عصر سرمایهداریِ امپریالیستی شده بود كه بهمراه خود تغییرات معینی را به منصهی ظهور رسانیده بود. لنین از سیسیل رودِس نقل میكند (در كتاب امپریالیسم بالاترین مرحلهی سرمایهداری) كه با طغیانهای اجتماعی و انقلاب از یكسو و امپریالیسم و سیاستهای امپریالیستی از سوی دیگر مواجه خواهیم بود.

امپریالیسم برخی نكات مثبت برای سرمایهداری بهمراه آورد. بطور مثال قادر شد كه بخشهای مهمی از پرولتاریا را در كشورهای امپریالیستی بخرد و هارمونیِ اجتماعی و صلح طبقاتی معینی را بدست آورد. و اریستوكراسی كارگری را بمثابه پایه این سیاستهای صلح طبقاتی بكار گیرد. بر مبنای این پایگاه اجتماعی (یعنی اشرافیتِ كارگری) برخی افکار رشد کرد که "شاید ماركسیسم درست نبود و آنچه را كه ماركس در مورد سرمایهداری، جامعهی طبقاتی و مبارزهی طبقاتی كشف كرده درست نیست و آن چنان كه میبینید تجربهی ما در اشرافیت کارگری و سبك زندگی ما نشان میدهد كه میتوان به برخی چیزها مانند بالا رفتن دستمزدها، حقوق و غیره دست یافت. میتوان بجای رولوسیون (انقلاب) اولوسیون (بهبود تدریجی) داشت و بطور مسالمت آمیز به سوسیالیسم گذر كرد و..." !

این طرز تفكر پایه اجتماعی دارد که همان اشرافیت كارگری است. شوونیسم  یا عظمت طلبی این طرز تفكر را همراهی میكند زیرا به همه چیز از دیدگاه و از زاویهی منافع، مسائل و راحتی نسبی اشرافیت کارگری نظر میاندازد. این طرز تفكر مخالف غارت امپریالیستی كشورهای دیگر نیست. بنابراین آنها از این زاویه به جهان مینگرند كه چه چیزی در یك زمان معین، و در چارچوب محدودی برای اشرافیت كارگری در كشورهای امپریالیستی امكانپذیر است. این طرز تفكر در زمان خود شوونیسم و اروپا محوری شدیدی را وارد جنبش كارگری اروپا كرد. نه تنها این، بلكه این تغییرات این سوال را پیش آورد كه آیا ماركسیسم درست است، شاید باید اصول علمی آن بزیر سوال كشیده شود و غیره. مهم نیست منطبق بر واقعیات نسبی میباشد  یا نه، شاید باید مورد تجدیدنظر قرار گیرد، شاید باید آن را كاملا بدور انداخت و بجای آن برنشتینیسم (رویزنیسم زمان ماركس) را آورد؟

علاوه بر تغییر شرایط ، شكست انقلاب 1905 در روسیه نیز ضربهی دیگری به مارکسیسم و انقلاب وارد آورد و این جریان فکری را تشدید کرد. اگنوستیسم، انحلال طلبی و انواع انحرافات مشابه كه درستیِ علم ماركسیسم را بزیر سوال میبرد شكوفا شد. بخصوص در روسیه شرایط بسیار حاد شد. بوگدانف در حزب بلشویك رهبر این انحراف بود و لنین میباید علیهاش مبارزه میكرد. لنین میگوید؛ به دلیل آنكه ماركسیسم یك دگم بیروح نیست و یك راهنمای عمل زنده است و به دلیل آنكه با جهان مادی و شرایط اجتماعی دست به گریبان است و به دلیل آنكه میخواهد آن را تغییر دهد، به تمام این دلایل است كه نه اتفاقات بلكه هر تغییر ناگهانی كه در شرایط مادی جامعه رخ میدهد بطور اجتنابناپذیر بر ماركسیسم تاثیر میپگذارد و در آن انعكاس مییابد. به این دلیل است كه ماركسیسم یا ماركسیستها به بحران میافتند. زیرا ماركسیستها آنهایی هستند كه میخواهند واقعیات مادی را تغییر دهند (در ماركسیسم پراتیك مسئله ای مركزی است، برای تئوری شناخت ماركسیستی پراتیك مسئله مركزی است). از آنجا كه تئوریِ آنها با واقعیاتِ مادی و تغییر این واقعیاتِ مادی درگیر است، زمانیكه آنچه با آن دست به گریبان هستند یعنی جهان مادی دچار تغییرات ناگهانی میشود، در میان ماركسیستها نیز بحران بوجود میآید. در این رابطه لنین به دورهی بین 1907-1905 و بحران پس از شكست انقلاب اشاره میكند. اما او میگوید باید بر این شرایط و این تغییرات احاطه یافت و باید در حیطهی فلسفی و سیاسی به دفاع از ماركسیسم و اصول علمی آن برخاست. ماركسیستها باید بر شرایط نوین و تغییرات احاطه یافته و اجازه رشد به اپورتونیسم و رویزیونیسم را ندهند. او در این رابطه اثر مهم خود ماتریالیسم و امپریوكریتیسیم را ارائه داد.

لنین مبارزه سختی را علیه اینگونه انحرافات انحلال طلبانه، اگنوستیكی، امپریسیتی، پوزیتویستی، كه انحرافات اپورتونیستی درون جنبش بودند به پیش برد. او همچنین به فلاسفه و فیزیكدانان بورژوازی حمله كرد. این روند انحرافی به صور گوناگون فلسفی در صفوف جنبش بینالمللی و در میان همراهان ماركسیسم خود را منعكس ساخت.

در آمریكا پوزیتویسم شكل پراگماتیسم و فلسفه پراگماتیستی را گرفت. اینكه چرا در آمریكا این روند اپورتونیستی به شكل پراگماتیسم بروز میكند دقیقا مرتبط با نقش مسلط بورژوازی آمریکا در جهان، كنترل قسمت اعظم اقتصاد و سیاست جهانی و سلطهی نظامی آن بر جهان و غیره است. بورژوازی آمریكا بهمراه صدور سرمایه، فلسفه ملیاش را هم صادر میكند.

نفوذ این انحراف پراگماتیستی بوضوح در صور مختلف در تشكلات مختلف جهان دیده میشود. این انحراف پراگماتیستی، زمانی كه به زبان سیاسی ترجمه شود، در شعار برنشین (كه لنین در "چه باید كرد" افشا كرده) خلاصه میگردد كه میگفت، "جنبش همه چیز است، تعداد و كمیت همه چیز است و هدف نهایی هیچ چیز" و اینكه در هر مرحله از مبارزه باید فقط توجه را به خود آن مرحله از مبارزه معطوف داشت (و نه اینكه آن مرحله را طوری باید پیش برد كه به تحقق كل استراتژی و نقشه انقلاب خدمت كند). لنین در سال 1902 مبارزهی سختی را  علیه این انحراف كه بصورت "تاكتیك بمثابه نقشه، تاكتیك به مثابه پروسه" از آن نام میبرد، دامن زد. وی علیه این انحراف كه گویا هر زمان كه مسئلهای نوین پیش میآید باید تاكتیك نوینی اتخاذ كرد، و در شرایط دیگری تاكتیك دیگری و دوباره تاكتیك دیگری و... و بالاخره جمع این تاكتیكها استراتژی ما را تشكیل میدهند و جمع این تاكتیكها پروسهی انقلاب كردن را تشكیل میدهند، مبارزه كرد. لنین این نگرش را به باد مسخره میگرفت.

فلسفه اگنوستیكی مانند پوزیتویسم همه پروسه را در تاكتیك خلاصه میكند و میگوید اگر تاكتیك نداشته باشیم هیچ چیز نداریم. طبق این طرز تفکر، هیچكس به لحاظ فلسفی و ایدئولوژیكی حق ندارد ادعا كند که پروسههای عینی موجودند و میتوان ساختار آنها و قانونمندیهای حرکت آنها را دریافت و بر مبنای آن عمل كرد. طبق این طرز تفکر، اینها همه غیرممكن است و  ما فقط میتوانیم به مسائل قابل لمس جلوی پا بپردازیم و نه بیش.

پراگماتیسم اساسا معتقد است که هر آنچه فیالحال مفید است، حقیقت است. اگر چیزی قابل استفاده و مفید باشد باید درست باشد. مثلا اگر در كار تودهای در محلاتِ  کارگری و زحمتكشی چادر سر كنیم بیشتر مقبول عامه واقع میشویم و بیشتر مثلا میتوانیم پایه جمع كنیم، پس باید چادر سر كردن درست باشد!. پراگماتیستها برایشان مهم نیست كه در هر زمان معین آدمها با چه روحیهای به دور مبارزهای جمع میشوند. اصلا این مسئله كه تودههای مردم به دور چه خطی متشكل شد اند برایشان واجد اهمیت نیست. این فلسفهی پراگماتیستی است. بنابراین میبینید كه این گرایش از اصول علمی حركت نكرده و اساسا ارزشی برای آن قائل نیست. آنها نمیفهمند كه باید به قوانین علمی موجود كه بدرستی (اما بطور نسبی) منطبق بر جهان مادی اند تكیه كرد، به این قوانین علمی به مثابه حقیقت نسبی تكیه كرد و آنها را به عمل در آورد تا اینكه حقیقت نسبی را عمیقتر كرده و به حقیقت مطلق نزدیكتر کنیم. آنها چنین نمیكنند آنها از انكار حقیقت نسبی عزیمت میكنند و رویزیونیسم و اپورتونیسم میآفرینند. و از هر چرخشی در اوضاع و مواجه شدن با مسائل و تضادهای نوین، به مثابه عذر موجهی برای كنار گذاردن اصول استفاده میكنند. این انحراف، قطب مقابل انحراف دگماتیستی میباشد . دگماتیستها یك حقیقت نسبی را گرفته و آن را مطلق جا زده و پایان شناخت را اعلام میكنند. آنها اعلام میكنندكه آن حقیقت نسبی، حقیقت مطلق است. آنها حركت تكاملیِ نزدیكتر شدنِ حقیقت نسبی به حقیقت مطلق را منجمد میكنند.

هر دو انحراف بالا همیشه در تاریخ ماركسیسم ظهور كردهاند و علیه آنها مبارزه درگرفته است. مبارزه برای زنده نگاهداشتن متدولوژیِ علمی ماركسیسم، متدولوژیی كه بر مبنای علم نهاده شده است ضروری بوده است.

 

خط کسب شناخت بخشی از خط سیاسی و ایدئولوژیک است

 

کمونیستهای چینی همیشه میگفتند درستی یا نادرستی خط سیاسی و ایدئولوژیك همه چیز را تعیین میكند. آنها بدرستی بر اهمیت درستی خط سیاسی ایدئولوژیك تاکید میكردند. آنها در مقالات دیگری بر یك مسئله بسیار مهم اشاره میكنند و آن اینكه، خطِ كسب شناخت یا خطِ بدست آوردنِ شناخت بخشی از خط سیاسی و ایدئولوژیك است. باید خط صحیح در مورد كسب شناخت داشت. باید الگویی برای كسب شناخت داشته باشیم تا اینكه بتوانیم زمانیكه به جمع آوری شناخت میپردازیم، درستترین شناخت را کسب کرده و بر پایهی آن نقشه و سیاستهای هر دوره را تدوین كنیم. بنابراین باید به این مسئله هم اهمیت داد: به مسئلهی "خطِ كسب شناخت". اگر ما یك خط درست سیاسی ایدئولوژیك داشته باشیم اما خط كسب شناختمان نادرست باشد، بزودی در نتیجهی داشتن این متدولوژی غلط، خط سیاسی و ایدئولوژیك درستمان نیز به قهقرا رفته و به غلط تبدیل خواهد شد. چرا؟ بدین دلیل كه بزودی بطور اجتناب ناپذیر شرایط عوض خواهد شد و ما با مسائل و تضادهای نوین مواجه خواهیم شد و باید با تحلیل شرایط و مسائل نوین خط خود را تكامل بخشیم. در همین زمان اگر متدولوژی كسب دانش و ارتقاء شناختمان غلط باشد، خطمان را در جهت غلطی تكامل خواهیم داد. متدولوژی غلط بر روی خط اثر گذارده و آن را تغییر خواهد داد. با متدولوژی غلط (یا خط غلط در مورد كسب شناخت و ارتقا شناختمان از پروسههای مادی) قادر نخواهیم بود خط سیاسی صحیح را در  راستای صحیح ارتقا دهیم و نه تنها حقیقت نسبیی آن زمان معین به حقیقت مطلق نزدیكتر نخواهد شد بلكه ازآن دورتر نیز خواهد شد.

این انحراف گاهی به این شكل بروز میكند كه برخی سعی میكنند با منطق بورژوایی از مواضع ماتریالیست دیالكتیكی دفاع كنند. آنها سعی میكنند از نتایج یك طرز تفكر دیالكتیكی، (مثلا از یك برنامه ی م.ل.م) با یك منطق بورژوایی دفاع كرده و با یك منطق بورژوایی آن را بعمل درآورند. این، دیر یا زود به شكست طلبی خواهد كشید، زیرا قادر نخواهد بود حتی برنامه را بدرستی بعمل درآورند.

تمام مباحث مربوط به شناخت با  وظایفی كه در زمینهی جمعبندی از تجارب و مسائل نوین مقابل ماست مرتبط است. ما پدیدههای نو و تجارب خود را چگونه سنتز میكنیم؟ بقول مائوتسه دون چگونه باید كاه را از گندم جدا كرد، از شر جوانب غیراساسی خلاص شد و به اساسیها چسبید، و از غیر مهم به مهم پرداخت، از سطح به عمق نفوذ كرد و از ظاهر  به باطن پرداخت؟ توانایی در پرداختن به این مقولههای پیچیده، بسیار مهم و اساسی است. باید در این زمینههای فلسفی به مبارزه و یادگیری دامن زد. بوضوح میتوان دید كه چگونه این مباحث در ارتباط مستقیم با مسائل سیاسی است. مسائل مربوط به تجربهی سازمانِ خودمان، تجربه انقلاب، مسائل مربوط به تاریخ  جنبش بینالمللی كمونیستی را چگونه باید جمعبندی كرد؟ متدولوژی ما در جمعبندی از اشتباهات و انحرافات گذشته، مثبت و منفی ها چیست؟ همه میگویند كه باید از گذشته درس آموخت و غیره. سوال اینجاست كه چه چیزی را باید یاد بگیریم؟ چگونگیِ جمعبندی از گذشته همواره از مسائل مهم مبارزه دو خط در جنبش كمونیستی بوده است.

اهمیتِ داشتن خط صحیحِ كسب شناخت فقط در رابطه با سنتز صحیح تجارب نیست. مضاف بر این، مسئلهای دیگر نیز در این میان موجود است و آن اینكه جامعه مرتبا تحول مییابد. جامعه به دلیل حركت اساسیاش تحول میبابد، تضادهای مختلفی كه از تضاد اساسی آن سرچشمه میگیرند ظهور میكنند، مبارزه طبقاتی در جریان است و موجب تغییر و تحولات میشود و غیره. خلاصه آنكه جامعه در حركت داخلیش تغییر و تحول مییابد و لازم است كه به روشنترین، و عمیقترین وجهی به توضیح و تشریح این ماده كه خواهان تغییر آن هستیم بپردازیم. و دقیقا دلیل این بحثهای  فلسفی و بحث در مورد مقولههائی چون جهش، شرایط درونی و بیرونی، كمیت و كیفیت و غیره، همین است. برای مثال اینكه رابطهی بین تحولات بینالمللی و ملی چیست؟ در رابطهی دیالكتیكیِ اینها آیا تغییراتی پدید آمده است یا خیر؟ آیا آنچه را كه ماركس در سالهای 1840 در مورد كمپانی هند شرقی و عملكرد آن در هندوستان گفت، امروزه ما میتوانیم در مورد امپریالیسم بگوییم؟ بنابراین تغییراتی در رابطه فوق الذكر (ملی و بینالمللی) پدید آمده كه باید توسط ما درك گردد. در اینجا نیز برمیگردیم به مسئلهی رابطهی بین شناخت نسبی و حقیقت مطلق. اینجا كسی نمیگوید آنچه كه ماركس یا لنین گفتند غلط بود بلكه این را میگوئیم كه حقیقت نسبی باید مرتب متحول شده و مرتب به حقیقت مطلق نزدیكتر شده و بیشتر آن را در بر بگیرد و این زندگی ماركسیسم است.

 

از دو انحراف (دگماتیسم و اگنوستیسم) فوق كدام امروزه عمده میباشد ؟

 

اگرچه میتوان گفت كه امروزه انحلال طلبی و اگنوستیسم عمده است و این رویزیونیسم است كه دارد قدرت پیدا میكند، اما هر دو انحراف به یك اندازه خطرناكند. جنبهی عمدهی رویزیونیسم امروزه انحلال طلبی است. اما دگماتیسم آب به آسیاب انحلال طلبی میریزد و انحلال طلبی از طریق و از دریچه دگماتیسم نیز عمل میكند. انور خوجه در پوشش دگماتیسم و با یك متدولوژی دگماتیستی م. ل.م را منحل میكند، و به خدمات مائو در ارتقاء علم م.ل. حمله میكند. این انحراف هم بسیار مهم است. زمانی كه بحران، جنبش ماركسیستی را میگیرد برخی به جنبه علمی ماركسیسم حمله میكنند، كاملا آن را دور میاندازند، به اندیشه مائو حمله میكنند و آن را به زیر سوال میكشند. اما در مقابل، دگماتیستها هم رابطهی میان حقیقت نسبی و حقیقت مطلق را قبول نداشته و خواهان نوعی تئوری همیشگی و "وحدت وجود" هستند. آنها حقایق نسبی معینی را گرفته و آنها را حقایق ابدی میخوانند و به آنها نوعی خلوص الهی میبخشند. مثلا انور خوجه در بحران امروزی خواهان بازگشت به اشتباهات استالین است.

زمانی كه یك حزب یا سازمان كمونیستی در پیچ و خم مبارزه طبقاتی دچار  بحران میشود، برخی سعی میكنند آنرا به مواضع اپورتونیستی و رویزیونیستی بكشانند. و  عذرشان این است كه شرایط نوینی است، تاكتیكهای نوین لازم است و غیره. در مقابل این اپورتونیستها، برخیها كه متد ماتریالیست دیالكتیكی ندارند كه بدانند چگونه باید فكر كرد و عمل كرد، بزور سعی میكنند تحت عنوان محفوظ نگاهداشتن سازمان یا حزب از خطر رویزیونیسم و اپورتونیسم، آنرا به عقب بكشند و سیر تكاملی شناخت آن را منجمد کنند. خلاصه آنكه سعی میكنندحزب را به موضعی دگماتیستی بكشانند. دگماتیستها میگویند كه فلان حد معین برای سازمان یا حزب ما كافی است، آنچه كه ما مثلا در سال 1970 میگفتیم درست بود ـ كه البته درست بود ـ پس به 1970 برگردیم و از آن دفاع كنیم، بگذارید آنچه را كه اپورتونیستپها امروزه در سال 1984 در صفوف ما میگویند ما نگوئیم. اما این رویکرد، مشکلِ اپورتونیسم را حل نمیكند، تاریخ را نمیتوان به 1970 برگرداند، درست است كه نباید آن چیزهای درست سال 1970 را رد كرد، اما امروزه برای غلبه بر اپورتونیستها، متد بازگشت به 1970 متد مرگباریست. آنچه كه لازم است انجام دهیم آن است كه باید با توانایی شرایط مادی را توضیح دهیم و در چارچوب آن به عمل بپردازیم. ما همواره باید كلیه شرایط مادی جدید را كه گیجی بوجود آورده و زمینهای برای بوجود آمدن و رشد انحراف اپورتونیستی است تحلیل كنیم و برایش جواب ماركسیستی داشته باشیم. ما همواره باید شرایط نوین را با روش ماركسیستی تحلیل كنیم و بر آن احاطه یابیم.

شرایط نوین را نمیتوان به اپورتونیستها واگذار كرد، آنها همیشه صحبت از شرایط نوین خواهند كرد. باید آنچه كه م. ل.م میگوید انجام داد. بنابراین دگماتیسم كمكی در غلبه بر اپورتونیسم نخواهد كرد، بلكه زمینههای جدیدی را برای آن فراهم خواهد آورد، اپورتونیستها با فراغ بال بیشتری خواهند گفت كه شرایط نوینی بوجود آمده و دیگر نمیتوان امروزه مانند گذشته... از گفتگوی فوق روشن میگردد كه چگونه این دو انحراف به هم تبدیل شده و در هم تداخل میكنند. امروزه به جرات میتوان گفت كه رویزیونیسم انحراف عمده است. رویزیونیسم كه پایه های علمی ماركسیسم را تحریف میكند. اما این ویژگی ماركسیسم  در هر دوره ای است. در بحرانهای مهم  كه صحبت آن رفت همیشه به ماركسیسم حمله شده و گفته شده است که دیگر معتبر نیست. اما امروزه این حمله چه شكلی بخود گرفته است؟ یك شكل عام دارد و همچنین دارای اشكال خاص نیز میباشد (توجه كنید كه این مباحث در سال 63 یا 1984 در جریان است ـ ویراستار). مثال انور خوجه مثال خوبی است. انور خوجه یك رویزیونیست است. او چگونه حمله میكند؟ در شكل دگماتیسم. شكل خاص اپورتونیسم وی داشتن متدولوژی دگماتیستی است. در برخی از احزاب دیگر میتوان گرایش رویزیونیستی را تحت لوای كشف "یك حقیقت نسبی نوین" دروغین، یافت. مثلا تز "كامپیوتری" (نظریه ای كه میگوید با كامپیوتری شدن ابزار تولید دیگر طبقه كارگر موجود نیست و غیره ـ ویراستار). اما بهر صورت، باید مسئله را جواب گفت وگرنه رویزیونیستها و اپورتونیستها قادر میشوند اغتشاش سیاسی به پا كنند. اگر اتوریته و یك پایگاه و موضع سیاسی ایدئولوژیك قدرتمندی موجود باشد آنها قادر به اینگونه جولان دادن نخواهند بود. رویزیونیستها و اپورتونیستها روی هوا عمل نمیكنند. بلكه روی مسائل واقعی كه پرداختن به زندگی مادی بوجود آورده انگشت میگذارند ولی به آنها جوابهای اپورتونیستی و رویزیونیستی میدهند. هنگامی كه ما به طرق گوناگون درگیرِ حیات مادی میشویم -- چه زمانی كه تولید میكنیم، چه زمانی كه مبارزه طبقاتی میكنیم ، چه زمانی که درگیر آزمونهای علمی میشویم --  همیشه سوال پیش میاید كه چه چیزی درست است؟ این یا آن؟ آیا این امكان دارد یا ندارد؟ آیا باید اینگونه عمل كنیم یا آنگونه؟ اپورتونیستها و رویزیونیستها روی این زمینههای مادی است كه عمل میكنند و فقط در صورتی میتوانیم عرصه را بر آنها تنگ کنیم که با به کاربست ماركسیسم لنینیسم مائوئیسم بر این زمینهها احاطه بیابیم و با تشریح آنها نشان دهیم که چرا  آنچه ما میگوئیم درست است و نه آنچه آنها میگویند. ما باید بگوئیم بله تغییر و تحولاتی رخ داده اما این تغییر و تحولات چیستند و چرا بوجود آمدهاند و چگونه باید به آنها پرداخت. بطور مثال بورژوازی هزاران و  میلیونها مقاله در مورد امپریالیسم نوشته است: در مورد سیستم بانكی، انباشت سرمایه و غیره. و میلیاردها نفر روزمره آنها را میخوانند. م.ل.م ها هم باید به این مقوله امپریالیسم بیشتر بپردازند، امپریالیسم چگونه عمل میكند، كاراكتر عمدهی بحران آن امروزه چیست؟ بسیاری از كمونیستها در این زمینه معمولا اینگونه جواب میدهند: بحران، بحرانِ سود است و آنها باید وارد جنگ جهانی شوند...

اما این را ما مدتها قبل گفتهایم. البته این امروز هم درست است اما كافی نیست. ویژگیهای امپریالیسم  امروز چیست؟ مثال دیگری از دگماتیسم بزنیم: حزب كمونیست چین انحرافی داشت كه برای مقابله با آن مائو  مقالهی "درباره تضاد" را نوشت. در آن مقاله مائو میگوید، امپریسم، اگنوسیتیسم، پوزیتویسم خطری در حزب است. مائو میگوید که در حزب کمونیست چین یك روند امپریستی وجود دارد اما مسئلهی عمده دگماتیسم وانگ مین است و توضیح میدهد که دگماتیسم یعنی ماركسیسم را به یك دگم بی روح كه قادر نیست چیزهای  نوین را توضیح دهد و راه حل نشان دهد تبدیل كردن؛ آنها چنین  میانگارند و چنین میپندارند كه ماركسیسم یك كاتالوگ (شاید كاتالوگ نسبتا بزرگ) جلد مقوایی است كه در درونش نسخههای مختلفی در مورد مسائل مختلف انقلاب هست و كار حزب فقط كار یك منشی خوب است كه باید تشخیص دهد هر زمان كدامین نسخه مناسب را بیرون بكشد و به استفاده و عمل بگذارد و این تمام كار یك حزب كمونیستی است. و هر زمان هم كه انحرافی مشاهده میشود میگویند نسخه درست و مناسب بیرون كشیده نشده است.

این درك دگماتیستی از م.ل.م است. اینان فكر میكنندكه علم چیزی است كه نوشته شده و تمام شده (مانند قران) و یك كالای تمام شده و كامل است. مقابله با چنین گرایشی بسیار مهم است زیرا ما میخواهیم جهان را تغییر دهیم. پراتیك، تغییر دادن جهان، یك مسئله مركزی است. ما میخواهیم جهان را بفهمیم كه عوضش كنیم. در این میان باید توجه كرد كه این چیزی كه میخواهیم عوضش كنیم مرتب در حال حركت است. برخی جوانب آن تغییر میكند، تكامل مییابد... پس باید در هر زمان معین این پدیدهی تحول یافته را مشاهده كرد و جذبش كرد و مبنای این مشاهده و جذب نباید امپریستی باشد بلكه باید بر مبنای ماتریالیسم دیالكتیك و علمی باشد. در این راه باید از پل باریكی گذر كرد كه یك طرفش پرتگاه دگماتیسم است و طرف دیگرش پرتگاه پوزیتویسم. فقط آنهایی كه جرات كنند كه بر روی این پل گام زده و آن را بسازند، قادر به انقلاب كردن خواهند بود. امروزه مبارزهجویی در این عرصه فقط دفاع از ماركسیسم لنینیسم مائوئیسم نیست بلكه بكار بست آن و تعمیم آن به مسائل نوین و شرایط نوین و برای حل تضادهای هر دم ظاهر شونده است.  باید روی شانههای مائوتسه دون ایستاد. با ایستادن روی شانههای وی میتوانیم سر را از آب بیرون نگاه داریم. به این ترتیب نه اینكه ما مشهور و یا بسیار بزرگ خواهیم شد بلكه فقط قادر خواهیم شد كه انقلاب كنیم. این كنه ماتریالیسم و ماتریالیسم دیالكتیك است. باید اینگونه به جهان مادی پرداخت.

سوال: در صحبتها به حجاب اشاره شد؟ برخورد صحیح به این مسئله چه باید می بود و چیست؟

پاسخ:این درست است كه حجاب هم توسط پایگاه اجتماعی خمینی، هم توسط تودههای پرولتری استفاده میشود ـ حتی بسیاری از زنان انقلابی از آن بعنوان پوششی برای حمل اسلحه استفاده میكنند... اما از نظر ایدئولوژیك خجاب مال پرولتاریا نیست. و كمونیستها باید با آن مخالفت كنند و باید برای ترویج افکارشان در این زمینه مبارزه كنند. اینكه رژیم جمهوری اسلامی پس از انقلاب قوانینی مبنی بر تحمیل حجاب و اخلاقِ اسلامی وضع كرد فقط نشانهی آن نبود كه یك كابوس فناتیكی و فرهنگ حزب اللهی در راه است بلكه همچنین و مهمتر اشاره ای بود به آنكه رژیم هار خواهد بود و حمله به تودهها را شروع خواهد كرد. افکار و حرفهائی از این قبیل که، "تودهها چادر  سر میكنند . شاید درست است كه بخاطر خطِ مشیِ  توده ای موقتا از آن استفاده كنیم، برای اینكه در میان تودهها ایزوله نشویم، پیوندمان را از دست ندهیم، شاید لازم باشد با چادر مخالفت نكنیم و یا موقتی...» و از این قبیل حرفها كه خیلی در سازمان زده میشد، نشانهی آن بوده كه اصلا این خط نفهمیده كه خمینی و رژیمش از همان ب بسم الله ضد تودهها هستند و  این قانون را بعنوان اعلان جنگ به تودهها علم كردهاند و اینكه با این قانون خمینی دارد به پایه اجتماعیش چراغ میزند كه: "موقع حمله و تعرض دارد سر میرسد". كمونیستها میبایست این را افشا میكردند و پایه اجتماعی خود را آماده میكردند و میگفتند كه ما هم حمله خواهیم كرد، این رژیم در بحران است و كودتا خواهد كرد و... ما نیز میبایست در موضع حمله قرار میگرفتیم و موقعیت را از دست نمیدادیم و مرتب خمینی را افشا میكردیم.

تحلیل ماتریالیست مكانیكی میگفت كه، "تودهها چادر به سر میكنند پس اگر كمونیستها با آن ضدیت کنند در میان تودهها منفرد میشوند و نمیتوانند به فعالیتهای انقلابی خود در میان توده ادامه دهند».  پراگماتیسم هم همین را میگوید: آنچه كه مهم است تعداد است و نه خط. در حالیكه توانایی ما در خط ماست یعنی در قدرت ما در تشریح درست جهان و درك اینكه چگونه میشود جهان را عوض كرد.

پس مسئلهی عمده آن نیست كه چادر در بین توده های مردم رایج است. مسئلهی عمده آن است كه توسط مرتجعین و بر مبنای برخی تمایلات عقب افتاده تودهها و یك قشر خاص اجتماعی استفاده میشود و ماهیتی ضد زن دارد. نكته در این جاست كه  كمونیستها باید مبارزه كنند و نشان دهند كه چادر عقب مانده و ارتجاعی است. باید تودههائی را كه چادر سر میكنند در مورد ماهیت آن آگاه كرد و از آنان انتقاد كرد. و توده های  عقب مانده كه مدافع آن هستند را  شدیدتر تحت انتقاد قرار داد و منفردشان ساخت. انقلابیون متعهد باید با صراحت عملكرد صحیح خود و آرمان خود را برای تودهها تشریج كنند. و بگویند كه ما برای رسیدن به این اهداف مبارزه میكنیم، ما اینگونه لباس میپوشیم و به مسئله زنان اینگونه برخورد میكنیم و اگر شما (یعنی توده ها) به مسئلهی زنان اینگونه برخورد نمیكنید بما اعتماد نكنید! بروید به همان خمینی اعتماد كنید... موضع ما در مورد مسئله زنان اینست، رفقای ما اینگونه هستند، هم زن و مرد هم اینگونه است. اراذل و اوباش این رژیم كه طرفدار چادرند به زنان تجاوز میكنند. ما ضد چادر و اخلاقیات اسلامی هستیم و  دارای اخلاقیات و فرهنگ  انقلابی میباشیم. پراتیك ما این را نشان میدهد. ما جهان را تغییر میدهیم.  فقط با تفییر جهان است كه در طولانی مدت تودهها از شر  چادر و دیگر تمایلات عقب افتاده كاملا خلاص خواهند شد. اما برای آن باید مبارزه كرد. پس در طولانی مدت از شر این تمایلات عقب افتاده خلاص خواهیم شد اما به شرطی که از ابتدا از نظر ایدئولوژیك سیاسی به مخالفت برخیزیم و فعالانه برایش كار كنیم. اگر امروز این کار نشود، یعنی اگر از ابتدا، عام (آرمانهایمان) بهگونهای در خاص (خط و عملكرد امروزی) حضور نداشته باشد به آن دست نخواهیم یافت! بله هدف نهایی چیزی است و جنبش همه چیز نیست! (كنایه است به شعار برنشتین كه میگفت هدف نهایی هیچ چیز و جنبش همه چیز است ـ ویراستار). این هدف نهایی باید در هر آنچه كه میكنیم به شکلی حضور یابد و انعكاس داشته باشد. این تنها راهی است كه میتوان قطب مخالف آنچه  موجود و مسلط است را برپا ساخت. ما از ابتدا باید قطب خود را در مقابل قطب مقابل بسازیم و قطب ما فقط در  مخالفت با سوی دیگر تضاد میتواند تكامل یابد. هر خطی غیر از این اكونومیسم و دنباله روی از توده هاست.

 

تواضح و فروتنی نسبت به تودهها!

 

در سری اول مبحث بدنبال بحث "حجاب" به مسئلهی "خط توده ای" و "تواضع و فروتنی" در مقابل تودهها و اعتقادات تودهها رسیدیم كه در ابتدای این بخش قبل از ورود به بحث های فلسفی به این نكته "تواضع و فروتنی" بیشتر میپردازیم.

من كلمه "تواضع" را برای تحریك افکار و بحث انتخاب كردهام. نكته خاصی را نمیخواستم پیش بكشم، بلكه میخواستم  مسائل با روشنی و قاطعیت طرح شوند و افكار به كار بیفتد. از "تواضع" من میخواهم به نوعی اخلاقگری اشاره كنم. اخلاقگری ای كه در ظاهر به شكل "ناجی فروتن" تودهها نمایان میشود درواقع وارونه است! یعنی با خط اكونومیستی و دنبالهروی از گرایشات عقب مانده تودهها هرگز نمیتوان آنان را در راه رهائیشان هدایت کرد. وقتی به این كلمه "تواضع"  منتقدانه مینگریم منظورمان آن نیست كه باید متفرعن باشیم، بلكه منظورمان آنست كه چیزی در خط و عمل ما باید باشد كه نشان دهد داریم از جامعهی كهن میگُسلیم و هیچچیز جامعه كهن را ارج نمیگذاریم. و این شامل همه چیز جامعه كهن است منجمله گرایشات عقب ماندهای كه در تودهها موجود است (مانند مذهب و خرافه، ستم بر زن در میان مردان طبقه كارگر، شوونیسم فارس، و غیره) و باید با آنان مبارزه كرد كه از آن گرایشات گسست كنند. چرا؟ ماركس میگوید، «چون انقلاب كمونیستی رادیكالترین تغییر در مناسبات مالكیت را الزام آور میکند، همچنین رادیكالترین گسست از ایدههای سنتی موجود در جامعه را نیز ضروری میكند.» البته این كار آسانی نیست. به دو جهت. یكم آنكه ما خودمان از جامعهی طبقاتی میآییم و در واقع باید از خودمان گسست كنیم. به این دلیل است كه من اشاره كردم  برای علوم دیگر میتوان شرایطِ آزمایشگاهی فراهم کرد و پدیدهی مورد مطالعه را دوباره و دوباره تكرار كرد. اما در جامعه هرگز نمیتوان دوباره تحولات آن را مانند فیلم به نمایش گذارد و یا حركتش را كند كرد كه بهتر آن را دید. برای هر چه بهتر كردن پراتیك اجتماعیمان نیازمند پراتیك اجتماعی هر چه بیشتر هستیم. بخصوص وقتی كه این پراتیك اجتماعی، انقلابی است، كار مشكلتر میشود. زیرا این پراتیك انقلابی میخواهد منبع خود را از بین ببرد. میخواهد آنچه را كه از آن برخاسته از بین ببرد و این خود یك بحران همگونی است كه پدیدهها را بسوی "غیر شدن" سوق میدهد. این جا دیگر اینگونه نیست كه ما بیرون یك چیز قرار داریم و میخواهیم آن را تغییر دهیم، بلكه درواقع میخواهیم "تمام خود" را عوض كنیم. بنابراین تمام این برمیگردد به این مسئله كه این تغییر و تحول باید رادیكالترین و انقلابیترین باشد و باید توسط نیروهای كمونیستی و آگاهیِ كمونیستی رهبری شود. و باید در هر مرحله از مبارزه انجام شود. در هر مرحله از مبارزه این گسست و تغییر و تحول باید در طریقی عالیتر از قبل و شكل و محتوای انقلابیتر انجام شود.

بنابراین كل هدف كمونیسم، هدف عام، هدف نهایی یعنی كمونیسم فقط زمانی میتواند بدست آید كه تمام مبارزاتی كه در جهت رسیدن به آن پیش میرود با این هدف غایی همگونی داشته باشند. اگر در هر مرحله از مبارزهی ما، هدف نهایی منعكس نشود و مبارزات ما با هدف نهایی، با كمونیسم، همگونی نداشته باشد چگونه میتواند به كمونیسم بیانجامد؟ یك برخورد و گرایش مكانیكی وجود دارد كه این پروسه را اینگونه میبیند كه پلههای معینی از مبارزه كه ربطی هم بهم ندارند یكی پس از دیگری فرا میرسند و بالاخره ما را به بهشت موعود میرسانند. اما نكته در اینجاست كه در تمام طول راه و در تمام مراحل باید آن "بهشت موعود" حضوری و انعكاسی داشته باشد تا اینكه بتوان درواقع به آن دست یافت. یعنی بین هدف نهائی و آنچه امروز میكنیم همگونی موجود باشد.

مائو در تاكید بر لزوم وجود همگونی آنقدر جلو میرود كه میگوید، اگر بین پرولتاریا و بورژوازی همگونی وجود نداشت، پس چگونه پرولتاریا میتوانست از موقعیت محكوم به حاكم تغییر موقعیت بدهد. چگونه ممكن است كه محكوم حاكم شود؟... آیا هر دو چیزی میتوانند به یكدیگر بدل شوند، مثلا قورباغه ستاره شود؟ آیا همه چیزها در كائنات با هم همگونی دارند؟ خیر! نكته ای كه میخواهم بر روی آن تكیه كنم آن است كه حركت اندیشه، ماده، جامعه،... همیشه دارای تضاد است، دارای مراحل است، شامل حل و تجریدهای جزیی است، همگونیهای نوین بوجود میآیند و... اما نكته آن است كه تغییر پدیدهها به اضداد خود با جهش همراه است، و با جهش این امر تحقق میپذیرد. یك مثال این مورد انقلاب سوسیالیستی است و بین پرولتاریا و بورژوازی. اگر بطور ساده شده بخواهیم این حركت معین را بیان كنیم آن است كه پرولتاریا میتواند جای بورژوازی را بگیرد زیرا آنها دو قطب یك تضاد هستند. یعنی اینكه دارای همگونی هم هستند. بین حاكم  (بورژوازی) و محكوم (پرولتاریا) همگونی هست.  اگر همگونی بین آنها وجود نداشت نمیتوانستند به یكدیگر تبدیل شوند.

غرض از این تشابه بیان این نكته است كه هر آنچه كه قرار است به كمونیسم بیانجامد باید با كمونیسم همگونی داشته باشد. باید آن را به مثابه جنبه مغلوب همگونی در خودش داشته باشد. ما امروز نمیتوانیم كمونیسم را برقرار كنیم اما كیفیات كمونیستی باید جنبه مغلوب كار ما را تشكیل دهند و در كار ما حضور داشته باشند. این وظیفه كمونیستها را مشكلترین و رادیكالترین میکند. وقتی در مباحث بعدی وارد مقولهی جهشها شویم، مقولهی همگونی را بیشتر مورد بحث قرار خواهیم داد.

برگردیم به مقولهی "تواضع". همانگونه كه گفتیم واقعیت آن است كه ما باید دست به رادیكالترین گسستها و رادیكالترین تغییرات بزنیم و این رادیكال بودن گسستها و تغییرات چیز ساده و  راحتی نیست. نیروی عادت و سنن قرنها سدی است در مقابل عنصرِ آگاهی، سدی است در مقابل تغییر شرایط مادی، درواقع سدی است در مقابل شكستن كهنه. و كمونیستها باید به مسئلهی روبنا، ایدئولوژی و سنن و غیره بپردازند. ما میگوئیم كه: "وقتی سنن عوض شوند دیگر زنجیری بر دست و پایمان نخواهند بود"! كی دیگر زنجیری بر دست و پایمان نخواهند بود؟ و چه وقت؟ آیا زمانی كه به كمونیسم برسیم؟ بله. تحت كمونیسم چارچوب دیگری از الزامات خواهد بود اما برای اینكه به نقطهای برسیم که "وقتی كه سنن عوض شوند آنگاه دیگر زنجیری بر دست و پایمان نخواهد بود" باید برخی از جوانب آن را در شرایط امروز داشته باشیم، باید در مبارزات امروزمان برخی از جوانب آن را داشته باشیم تا بتوانیم به یك جهش كیفی دست یابیم. آنچه كه امروز بطور مغلوب موجود باشد میتواند در نتیجهی مبارزه رشد کرده و جنبهی غالب پدیده، جنبهی غالب همگونیِ نوین شود. این درست است كه بالاخره ارزشهای كمونیستی، جنبهی عمدهی ارزش ها و اخلاقیات خواهند شد و همه چیز عوض خواهد شد، اما فقط زمانی تغییر خواهد یافت و عوض خواهد شد كه از همان آغاز به مثابه یك نیرو، به مثابه یك جنبه نو در درون كهنه موجود باشد و برای رشد كردن و مغلوب كردن جنبه غالب

 مبارزه كند.

حال ربط این مسئله به مقوله "تواضع" و خط توده ای چیست؟

قبلا گفتم كه از مطرح كردن مقوله "تواضع" قصد داشتم كه كه كمی افكار را تحریك كنم. زیرا خودتان آگاهید كه این روش بین كمونیستها عمومیت داشته و محبوب است و آن را یك رفتار ارزشمند كمونیستی میانگارند. من مخالف اینكه كمونیستها باید متواضع باشند نیستم اما باید دید این مقولهی "تواضع" درواقع پوشش و پردهی ساتر چه چیزهای دیگری میتواند باشد؟ چه طرز تفكر و بینشی و چه جهتگیری معینی با آن همراه است؟.

آنگونه كه تجربه نشان داده است اكثر اوقات برخورد دنبالهروانه به تودهها با این رفتار همراهی میكند. عواقبش نداشتن روحیهی جسارتِ صعود به قلهها، عدم جسارت در نمونهسازیِ كمونیستی در خط و عمل، نداشتنِ جسارت طغیان علیه تمامی زنجیرهای سنن كهن، جرات به جریان انداختن یك مبارزه آگاهانه در تمامی عرصه های طبقاتی است. نتیجهاش دچار اكونومیسم و دنباله روی از تودهها شدن است. نتیجهاش عدم توانایی در تشخیص شور و شوق تودهها و انداختن آن به مجرای جسورانهترین مبارزات و شورش علیه نظم موجود است. من در مورد به بحث گذاردن مقوله "تواضع" به این دلیل مصر بودم كه از دریچهی آن مباحث مهمتری را پیش بكشم و باز كنم. رابطهی تواضع و خط تودهای را ببینید چگونه است: در اینجا تواضع به ضد خود بدل میشود. تحت نام تواضع ادعاهای نه چندان متواضعانه میشود. مثلا اینکه: ما كمونیستها میتوانیم فلان و بهمان مسئله را درك كنیم ولی تودهها نمیتوانند! چرا؟ معلوم نیست چرا! بله ما میتوانیم برخی چیزها را درك كنیم مثلا واقعیات مادی، برخی شرایط مادی، شرایط سیاسی و... اما بطور نهایی و بوضوح در هر شرایطی و بخصوص در شرایط انقلابی برای تودهها همهی سوالات مطرح میشود، و برای همه چیز بدنبال جواب میگردند. تودهها سوال میكنندكه آیا اوضاع به حالت موجود باید بماند؟ یا اینكه چقدر باید اینگونه ادامه یابد؟ آیا باید همه چیز را عوض كنیم... زمانی كه چنین سوالاتی در دستور روز هستند آنگاه فقط با یك خط تودهایِ انقلابی و با تكیه بر تودهها زنجیرهای سنن كهن را میتوان پاره كرد و تودهها را در گسست از آنچه موجود است، منجمله از ارزشها و باورهائی كه مدتهای مدیدی به آنها اعتقاد داشتند، رهبری کرد. "تواضح" در مقابل باورها و رفتارهای غلط تودهها سبك كار توده ای نیست. خط انقلابی سبك كار را منبعث از خط عمومی میداند و از سطح به عمق میرود. طرز تفكر دنبالهروانه میگوید: آری ما كمونیستها میخواهیم بطرف جایی برویم ولی تودهها نمیتوانند این را بفهمند.

ما كمونیستها میتوانیم این مواضع را بگیریم ولی تودهپها نمیتوانند. ما میتوانیم این مواضع را بفهمیم ولی تودهپها نمیپتوانند. در اینجاست كه تصویر واقعی آنچه كه در پشت این تواضع خوابیده بدست میآید و میفهمیم كه اینان حتی به آن اندازه متواضع نیستند كه اجازه دهند كه تودهها به تواناییهای خود آگاه شوند. درواقع به نوعی برای تودهها موعظه میكنند كه تو محتاج من هستی، من از تو بیشتر می دانم و لازم است هر از چند گاهی بیایم و ذره ذره چیزهایی بتو بگویم زیرا تمامش را نمیتوانی درك كنی. "ناجی فروتن" ما خود را ناجی میداند (چقدر متواضع)! این انحراف و طرز تفكر همچنین ریشه در روابط اجتماعی موجود در كشورهای عقب مانده و سنن فئودالی این كشورها دارد و  به این دلیل در میان كمونیستهای كشورهایی مانند كشور ما بسیار رواج دارد كه درواقع از سنن فئودالی به قرض گرفته شده و برا ی نفوذیابی در میان تودهها از آن استفاده میشود. این انحراف به یكسری سنن كهن تكیه میكند و از آنها معیار سنجش میسازد: آیا فلان كس با تودهها ملایم صحبت میكند، اخلاق درست دارد، مردم به او بصورت آدم نیكی نگاه میکنند... و غیره. و صحبت از این نمیكند كه آیا فلان كس بینش انقلابی به میان تودهها میبرد و با  نفوذ افکارِ غیر انقلابی در میان تودهها مبارزه میكند یا نه؟ کمونیستهای چینی پس از یپروزی انقلاب دست به مبارزه وسیعی در این عرصه زدند. در نشریاتشان میخوانیم که حتی پس از پیروزی انقلاب (در سال 1949) هنوز برخیها بر مبنای سنن كهن كه در یك ده همه دارای یك نام فامیل مشترك بودند كماكان عادت داشتند كه بگویند «ما همه متعلق به یك فامیل بزرگ هستیم». خیر اینطور نیست. فلان شخص علیرغم اینكه ممكن است بسیار هم آدم "خوبی" باشد فئودال است و شما دهقانید. این دو یكی نیستند و غیره. رفقای چینی درواقع به این ترتیب  توده مردم را دعوت به شكستن طرز تفكر گذشته و معیارهای سنجش گذشته میكردند. البته ما كمونیستها در ابتدا موفق به شكستن همه چیز نخواهیم شد اما باید ارزشها و معیارهای نوین را به توده مردم عرضه كنیم و باید به آنان بیاموزیم كه سنجش درست افراد چگونه است، نیروهای مختلف را چگونه باید سنجید و ارزیابی كرد: آنان را بر مبنای خط و عملكردشان در مورد مبارزه طبقاتی باید سنجید.

آری اینجا مركز بحث آن نیست كه آیا یكی بلند حرف میزند یا ... حراف است یا ... احترام مسنترها را دارد یا نه ... بلكه مسئله ما این است: خط توده ای انقلابی یا خط توده ای دنباله روانه. كدامیك؟ آیا سازش با هر آنچه كه موجود است یا در پیش گرفتن خط زیر و رو كردن هر آنچه كه موجود است و در این زیر و رو كردن تكیه بر آن بخش از تودهها كه پیشروترین هستند و نه خود را مشغول تودهی میانه كردن. یكبار دیگر این نتیجهگیری آخر را كه عصارهی تمام بحث ماست و از طریق مقولهی "تواضع" به آن پرداختیم تكرار میكنم:

خط سازش كردن با آنچه موجود است یا خطی كه میخواهد آنچه را موجود است زیر و رو كند و به همگونی نوینی دست یابد و برای پیش برد این امر و كسب آن بر پیشروترین بخش توده مردم تکیه میکند و خود را با تودهی میانه حال سرگرم نمیکند.

سوال: من معتقد هستم كه بسیاری از آداب و سنن متعلق به جامعه كهن نه تنها در تودهها بلكه در خود ما هم هست. اما برای از بین بردن آنها باید از طریق مبارزه با تضادی كه بیش از همه خود را نشان میدهد یعنی با تضاد عمده یعنی با سمبل تمام این چیزهای عقب افتاده جامعه كه همان طبقات حاكمه هستند اقدام كرد. مردم فقط با نشان دادن چیز درست عوض نخواهند شد بلكه با عوض شدن شرایط جامعه است كه عوض خواهند شد. من نمیگویم كه نباید همه و هرگونه از جوانب جامعه كهن را افشا كرد. همه باید اینكار را بكنیم. اما روش و سبك كار حل آنها باید از طریق حل تضاد عمده باشد و درواقع از طریق این تضاد عمده است كه باید با تضادهای دیگر برخورد كرد. خلاصه اینكه باید با سمبل این آداب و سنن مبارزه كرد نه با مردم. فكر میكنم آنچه كه میگوئید با این متفاوت است. ممكنست توضیح دهید.

پاسخ:كمونیستها عاملین یك جهان نوین هستند. این به معنای آن نیست كه كمونیستها خالص هستند و یا اینكه باید خالص و پاكیزه باشند و یا اینكه در یك سرزمین دیگری پرورش یافتهاند و غیره. اما كمونیستها عاملین یك جامعه نوین و متفاوت هستند. آنها عاملین تغییر جامعه به یك جامعه نوین هستند بنابراین باید همانطور  عمل كنند. بنابراین من نمیگویم كه تودهها متعلق به جامعه فعلیاند و ما متعلق به جامعهای دیگر. روشن است كه ما و تودهها همه از همان تضادهای اجتماعی، همان تضادهای اساسی برخاستهایم و همان تضادها ما را برانگیختهاند. اما كمونیستها باید یك شكل مقاومت رادیكال را عرضه كنند، آنها باید تغییر این جامعه به یك جامعه نوین را نمایندگی كنند. من نمیگویم كه كمونیستها باید بگویند ما از تمام ظواهر جامعه كهن گسستهایم و این تودهها هستد كه باید از جامعه كهن و تمام ظواهرش بگسلند. خیر! بلكه آن چیزی كه من میخواهم بگویم این است كه كمونیستها باید بطور مداوم گسستن از كهن را به نمایش بگذارند و همیشه جهتگیریشان این گسستن باشد. گسستن از هر آنچه كه هست و بطور مستمر. این گسستن شامل گسستن از خود كنونی و جهش كیفی میباشد. بنظر من یك حزب كمونیست خوب باید مستمرا از خود بگسلد. این در مورد یك حزب كمونیست انقلابی هم صادق است. یعنی باید مراحل مشخصی در زندگی حزب باشد كه نمایانگر گسستن آن از گذشتهاش و انجام جهشهای كیفی است. باید مرتب خود را متغیر كرده و به دستآوردهای كیفیتا متكاملتری نائل آید و بتواند نشان دهد كه مسائل را بهتر میفهمد. خطش درستتر است. و اكنون نیازهای واقعی تغییرات اجتماعی را نزدیكتر و درست تر و بهتر منعكس میكند. اكنون آن نیازهایی كه لازمه عوض شدن جامعه هستند بیشتر و دقیقتر توسط این حزب منعكس میشود. ماركس میگوید كه: تعلیم دهنده خود باید تعلیم یابد.

كمونیستها باید این جهت‏گیری را داشته و چنین روشی را برای خود و تودهها باید در پیش بگیرند. آنها نباید خود را اسیر شرایط فعلی كنند. این اسارت و این نگسستن متداوم، هیچ ثمری ندارد بجز رفرمیسم، تدریجگرایی، برخورد كمی به چیزها، در نظر داشت ازدیاد چیزها و درواقع ازدیاد كیفیت كهن، ازدیاد در درون همگونی كهن، امید بستن به همگونی قدیم و... كمونیستها باید از این پرهیز كنند. بگذارید اهمیت این مبحث را با بردن آن به عرصه خط بهتر درك كنیم: همیشه در نهایت میتوان گفت كه خط اپورتونیستها كاملا انحرافی است و خط ما درست است. اما خط ما نیز بطور نسبی درست است و در زمان دیگری بهتر و درستتر است و... و خلاصه باید برای این بهتر و بهتر و درستتر شدن مبارزه كرد. خودِ این عمل، بسیاری چیزها برای تودهها به ارمغان میآورد. اول اینكه: اگر چنین جهتگیری را نداشته باشیم نمیتوانیم خط كهن را كیفیتا تكامل دهیم و ارتقا دهیم. ثانیا اینكه: اگر خطمان در پراتیك معین و خاصی درگیر نباشد، نمیتوان به چنین جهتگیری دست یافت. این جهتگیری  مورد بحث از هوا نمی آید. باید از درون پراتیك بیرون آید اما سوال اینجاست كه چگونه پراتیكی؟ این پراتیك باید پراتیك جسور و گستاخی باشد. باید در مقابل شرایط "تواضع" را به كناری پرتاب كند و جرات صعود به قله را به خود بدهد. باید محدودیتها را با فشار كنار زند و حداكثر زور ایدئولوژیك سیاسی و عملی خود را اعمال كند و با تكیه بر پیشروترین بخشهای توده بار سنگین چنین خطی را بدوش كشیده و حمل كند. فقط اگر چنین كنیم، آنگاه در شرایطی قرار خواهیم گرفت، در حال پرداختن به آنچنان مسائلی خواهیم بود، درگیر در آنچنان تغییرات مادی و مسائل ایدئولوژیك برخاسته از آن خواهیم بود كه به ما امكان آن را خواهد داد كه به جمعبندی و دست یابی به كیفیت بالاتری و خط عمومی درستتری بپردازیم.

حال بگذارید به یك نكته مهم دیگر اشاره كنیم و آن پایگاه اجتماعی خط سازمان كمونیستی یا حزب كمونیستی است. آنچه كه مسلم است آن است كه هر خطی پایگاه اجتماعی معین خود را جذب می كند. و خط حزب همیشه پایگاه معینی و پایه معینی را جلب و سازماندهی تواند كرد. همیشه یك بخش خاصی از جامعه بدورش حلقه خواهند زد و فقط آن بخش معین و خاص جامعه (با تضادهای معین و سطح معینی از تضادهای خودش) علاقمند درگیر شدن در نیروهای معینی خواهد بود.

خط اپورتونیستی نیز یك پایه اجتماعی معینی خواهد داشت و بنیه و قدرت آن پایه اجتماعی فقط بار و كار معینی را میتواند حمل كرده و به پیش برد. و نخواهد توانست یك خط و كار انقلابی كمونیستی را حمل كرده و به پیش برد. و این پایه اجتماعی بنوبه خود روی خط و ماهیت یك حزب اثر خواهد گذارد. اگر حزب سراغ پایه اجتماعی ی كه متعلق به او و خط او و كیفیت او نیست برود، در میان آن پایه غلط منفرد خواهد شد و اگر بخواهد منفرد نشود باید كم كم خط خود را منطبق با آن كند. پس اگر ما بجای آنكه برویم سراغ پایه اجتماعی خودمان پایه های حزب را در میان اقشار مرفه بسازیم حتی اگر از اول خطمان درست باشد كم كم خطمان از پایه متاثر شده و به رفرمیسم گرایش خواهیم یافت. در اینجا بحث بر سر كیفیت است(یعنی زمانی كه میگوئیم هر بخش از جامعه تا حد معینی میتواند بار انقلابی بدوش كشد منظورمان كمیت این بار نیست، كما اینكه برخیها میتوانند بسیار هم كار كنند و توده كارگر را جمع كنند اما برای گرفتن اضافه حقوق و...). پایه اجتماعی كه پایه خط كمونیستی نیست، كیفیت و بنیه اش در محدوده پراتیك خود است و جهان را فقط در محدوده آن پراتیك محدود خود میشناسد و حزبی كه بر این پایه اجتماعی استوار باشد، جهان را تنها با آن پراتیك خواهد شناخت. پس بین خط و پایه اجتماعی یك ارتباط دو جانبه و دو طرفه وجود دارد. اگر یك سازمان انقلابی، یا یك خط انقلابی خود را به پایه اجتماعی غلطی كه متعلق به آن خط انقلابی نیست مشغول كند یا بزودی در آن پایه اجتماعی ایزوله و منفرد خواهد شد یا اینكه خود را بر آن پایه اجتماعی منطبق خواهد كرد.

بنابراین بهتر است كه كلمه "تودهها" را دیالكتیكیتر استفاده كنیم. كدام تودهها؟ كدام بخش از تودهها؟ برای اینكه بدانیم كه تودهها كجا ایستاده اند (كه لازم است بدانیم) باید خط را بكار گیریم. این خط است كه تعیین میكند كدام بخش از تودهها و روشن میكند كه تودهها در چه موقعیتی هستند. یك بحث جالب به دور گرفتن نبض تودهها براه افتاده. واقعا چگونه نبض تودهها را باید گرفت. آیا بدون سرعت بخشیدن به آگاهیِ تودهها و شتاب دادن به آنها میتوان نبضشان را گرفت؟ میتوان فهمید كه كجا ایستاده اند؟ به همان ترتیب كه مزه یك گلابی را بدون گاز زدن آن نمیتوان فهمید، نبض تودهها را بدون شتاب بخشیدن به آن نمیتوان گرفت. نمیتوان چیزی را مگر در پروسهی تغییر آن شناخت. دانستن و انجام دادن، شناخت و پراتیك بطور دیالكتیكی با یكدیگر مرتبطند. در اینجا نیز اینطور است. شناخت یافتن از تودهها و جایگاهشان، خواستهایشان، تواناییهایشان، و درواقع شناخت یافتن از آنگونه تواناییهایی كه به خط میخورد یعنی تواناییهایشان بر مبنای خط، آن زمان امكان پذیر است كه خط بعمل درآید. آنگاه است كه میتوان فهمید كه اولا قدرت خط چقدر است ثانیا چه كسانی به آن جلب میشوند  و طبقات مختلف با آن چه میخواهند بكنند. میتوان پتانسیل تودهها و جایگاه آنان را فهمید. یعنی باید خطمان را به میان تودهها ببریم و سعی كنیم آنرا عملی كنیم تا تودهها پتانسیل و توان نهفته در خود را نشان دهند. اگر شناختمان از تودهها و جایگاهشان را بر این مبنا قرار ندهیم آنگاه فقط مانند آمارگیران بورژوازی خواهیم شد كه فقط بر مبنای آمار تحلیل میكنند، آینده را پیش بینی میكنندو غیره. مثال سیاسی بزنیم: اگر در سال 1350 در میان جوانان انقلابی روشنفكران آمار میگرفتیم میفهمیدیم كه اكثرشان طرفدار مشی چریكیاند و آمالشان سیاهكل است. آیا فقط بر مبنای این آمارگیری میتوان پتانسیل آنان را سنجید و آینده را بر مبنای آن پیش بینی كرد؟

خلاصهی كلام نكته اینجاست: تغییر جهان توسط یك خط سیاسی معین و در نتیجه یافتن شناخت بیشتر از جهان و تكامل خط و باز هم...

به تودهها و كمونیستها برگردیم... اگر ما یك گسست قطعی از گذشته را در همه زمینهها عرضه نكنیم، اگر یك گسست قطعی را از فرمیستها و اپورتونیستها در سبك كار عرضه نكنیم، اگر  دست به ترویج آگاهی كمونیستی در میان تودهها نزنیم ... چگونه میتوانیم ارزیابی درستی از  تواناییهای تودهها بکنیم؟ اگر چنین نكنیم آنگاه همیشه تودهها را سرزنش خواهیم كرد كه با كمونیسم قرابتی ندارند و با آن كاملا بیگانهاند و نمیتوان كمونیسم را به میان تودهها برد. آری به جای اینها باید شروع به عمل كرد، باید شروع به انجام پراتیك انقلابی كرد تا فهیمد كه عكسالعمل تودهها چیست، كدام بخش از تودهها جلب این خط میشوند و...

دلیل اینكار چیست؟ بیك كلام: چون میخواهیم تغییر رادیكالی در جامعه پدید آوریم، بنابراین می خواهیم از حداكثر تلاش و انرژیِ انقلابیِ آن بخش از جامعه كه با تكیه به آن باید این تغییر رادیكال بوجود آید، استفاده كنیم. پس باید برخورد "متواضعانه" (اگر این كلمه را در خود ندیده بلكه از آن بمثابه یك سمبل در رابطه با مبحث مورد نظرمان استفاده كنیم) را بدور افكنیم، باید همه و هرگونه جوانب جامعه كهن را زیر و رو كرد. در غیراینصورت معیار ارزیابیهایمان بسیار محدود و محافظه كارانه خواهد شد. اگر چنین نكنیم نهایتا خط و منطقمان در همگونیِ كهنه و در چارچوب وضع موجود باقی خواهد ماند و خواهیم گفت: آنچه را كه مقبول عامه است میتوان انجام داد! لنین بر علیه اكونومیستها گفت: اینها همیشه میگویند "آن مبارزه ای كه امروز در جریان است آن چیزی میباشد  كه امكانپذیر است، و آن چیزی امكانپذیر است كه امروزه در جریان است". لنین در جواب گفت، خیر! باید جهت طبیعیِ امور را منحرف كرد. او میگوید ما میخواهیم هر آنچه را كه در جهت خط "كمترین مقاومت" در جریان است به راه عالیتری بكشانیم، میخواهیم آن را به جاده ای بیندازیم و به  راهی ارتقا دهیم كه اگرچه پیچ و خم و مانع زیاد دارد، اما ما را به تغییرات رادیكالی میرساند.

در همین زمینه خوبست بحث دیگری را پیش بكشیم كه مطرح كردن آن خالی از فایده نیست و آن "واقع گرا" بودن در مقابل "آرزوپرداز" بودن است. لنین در این مورد چنین نوشت: «"باید آرزو نمود!" این كلمات را نوشتم و بوحشت افتادم. بنظرم آمد كه در "كنگرهی اتحاد" نشستهام، دبیران و كاركنانِ "رابوچیه دِلو" هم روبروی من نشسته اند و دفعتا رفیق مارتینف از جا بر میخیزد و با لحن تهدیدآمیز خطاب به من میگوید: اجازه بدهید از شما بپرسم آیا هیئت تحریریه یك روزنامهی مستقل بدون كسب اجازهی قبلی از كمیتههای حزبی حق آرزو كردن دارد؟ پس از او رفیق كریچفسكی از جا برمیخیزد.... و با لحن تهدیدآمیزتری میگوید: "من جلوتر میروم و میپرسم آیا بطوركلی یك ماركسیست، اگر فراموش نكرده باشد كه موافق گفته ماركس بشریت پیوسته وظایف عملی را در مقابل خود قرار میدهد و تاكتیك عبارت است از پروسهی رشد وظایفی كه با حزب در حال رشدند حق آرزو كردن دارد؟ تنها فكر این سوالهای دهشتناک لرزه بر اندامم می اندازد و تمام فكر و خیالم این است كه كجا پنهان شوم. سعی می كنم پشت سر پیسارف پنهان شوم.»

«پیسارف درباره اختلاف بین آرزو و واقعیت چنین نوشته است: "اختلاف داریم تا اختلاف. آرزوی من ممكن است بر سیر طبیعی حوادث پیشی گیرد یا اینكه بكلی از راه منحرف شود و بسویی رود كه سیر طبیعی حوادث هرگز نمیتواند به آنجا برسد! در صورت نخست آرزو موجب هیچگونه ضرری نیست و حتی میتواند انرژی فرد زحمتكش را حفظ و تقویت نماید... در چنین آرزوهایی هیچ چیزی كه بتواند نیروی كار را منحرف ساخته و یا فلج نماید وجود ندارد. حتی بكلی برعكس. اگر انسان اصلا استعداد اینگونه آرزو كردن را نداشته باشد، هرگاه نتواند گاه بگاه جلوتر برود و نتواند تصویر كامل و جامع آن مخلوقی را كه در زیردست او در شرف تكوین است در مخیله خود تجسم  کند، آنوقت من بههیچوجه نمیتوانم تصور بكنم كه چه محركی انسان را مجبور خواهد كرد كارهای وسیع و خسته كننده ای را در رشته علم و هنر و زندگی عملی آغاز نموده و آن را به انجام رساند... اختلاف بین آرزو و واقعیت هیچ ضرری در بر نخواهد داشت، بشرطی كه شخص آرزو كننده جداً به آرزوی خودش ایمان داشته باشد، با دقت تمام زندگی را از نظر بگذراند، مشاهدات خود را با كاخهای خیالی كه در ذهن خود ساخته است مقایسه كند و بطور كلی از روی وجدان در اجرای تخیلات خویش كوشا باشد. وقتی بین آرزو و حیات یك نقطه تماس موجود باشد آنوقت همه چیز خوب و روبراه است". بدبختانه در جنبش ما اینگونه آرزوها خیلی كم یافت میشود. تمام تقصیر هم بطور عمده به گردن نمایندگان انتقاد علنی و "دنباله روی" غیرعلنی است كه به هشیاری خود و "نزدیكی" خود به چیزهایی "مشخص" می بالند.» (لنین، "چه باید كرد؟")

تمام بحث در اینجا مسئله خط است. خط تودهایِ انقلابی یا خط تودهایِ التقاطی.  سبك كار كمونیستی یا اكونومیسم. خواهان پیروزی انقلاب جهانی كمونیستی بودن یا خواهان كسب آن چیزی كه امروز امكانپذیر است؟ فقط این است كه جهتگیری  یك سازمان یا حزب را تنظیم میكند. چه زمانی كه كار عملی میكند، چه زمانی كه كار تئوریك یا سیاسی میكند. و چه زمانی كه به ارزیابی از خود و خط خود میپردازد. یك حزب موفق و پیروزمند كمونیست باید جهت گیریش اینگونه باشد. حتی چگونگیِ نگرش به مسئلهی حقیقت نسبی و مطلق و رابطهی آنها را این انگیزه تلقین میكند. یعنی آرزوی رسیدن به كمونیسم مبتنی بر تضادهای عینی شیوه تولید سرمایه داری.

اما جهش هایی (انقلابهائی) كه در هر زمان معین میتوان بطرف آن انجام داد كدامند، وسعتشان در هر زمان معین چقدر است؟ در هر زمان معین، به لحاظ  وسعت و شدت، چقدر میتوانیم بطرفش جهش كنیم؟ چند تا انقلاب و چگونه انقلاباتی؟  تمام این سوالات با مبحث فوق مرتبطند.

نكته دیگری كه باید در مورد این مقولهی "تواضع" گفت و نسبت به آن هشدار داد آن است كه یك خط انحرافی كاملا میتواند خود را تحت پوشش آن پنهان كند. رویزیونیستها كاملا از روی "تواضع" روی جوانب عقب افتاده یا جوانب به لحاظ سیاسی تكامل نیافته توده ها، تكیه كرده و خط خود را عرضه میكنند. برخی اوقات تودههائی كه هنوز به لحاظ آگاهی كمونیستی انقلابی پیشرفت نكرده اند، از انقلابیون كمونیست خوششان نمی آید و هنگام انتقاد به یك انقلابی رفتارش را مورد سرزنش قرار میدهند. میگویند بوروكرات است، مغرور است، و... اما در مورد تنها چیزی كه انتقاد یا بحث نمیكنندخط طرف است. رویزیونیستها و بوروكراتها در این موارد بسیار هشیار گشته اند. آنها با خط انحرافیشان به میان تودهها میروند. بسیار "صمیمانه" و "خوش رفتار" و غیره هم هستند. ولی درواقع دارند از روبرو لبخند زده و از پشت خنجر میزنند. در ظاهر به تودهها لبخند میزنند ولی در دلشان میگویند "من تو را بطرف یك انقلاب خوب هدایت خواهم كرد، نه بطرف انقلابی كه بخواهی از شر من خلاص شوی"!!

 

سوال: چرا مائو گفت باید از تودهها آموخت؟ آن چه چیزی است كه باید از تودهها آموخت؟

 

پاسخ: آموختن از تودهها یك پرنسیپ اخلاقی نیست. اگر چنین بود اصلا چرا باید وقت تلف كرد و از تودهها آموخت. میتوان در كتابخانه با مطالعه یاد گرفت. پس چرا وقت تلف كنیم؟  اما نكته در اینجاست كه فقط از طریق پراتیك اجتماعی میتوان به كسب شناخت نائل آمد. و پراتیك اجتماعی هم متعلق به یكنفر نیست بلكه پراتیك اجتماعی توسط توده های بیشمار انجام میپذیرد. این تمام مفهوم ماركسیسم است. ما میخواهیم پراتیك اجتماعی داشته باشیم و به این دلیل میخواهیم از تودهها بیاموزیم زیرا شناخت فقط از طریق تغییر دادن شرایط جامعه و ماده بدست می آید. بنابراین در اینجا "یاد گرفتن و آموختن" از تودهها یك مبنای علمی دارد و نه اخلاقی. اگر این را خوب بخاطر بیاوریم و برجستهاش كنیم آنگاه میتوان نتیجه گیری كرد كه: چگونه پراتیك اجتماعی ای؟ به چه نوع پراتیك انقلابی و فعالیتی باید پرداخت؟ نباید به آن پراتیك و فعالیتی پرداخت كه "همه" دوست دارند و "همه" می خواهند، باید كارها و فعالیتهایی را كرد كه میتواند مصالح شناخت بهتر جامعه و تغییر آنرا فراهم كند، میتواند توانایی های طبقه، انرژی و شور و شوق طبقه را به برانگیزد .

باید خط درستی پیش گذارد و پراتیك را بدور آن سازمان داد، سطح پایگاه اجتماعی خود را ارتقا داد و بر روی فضای سیاسی و شرایط اجتماعی اثر گذارده و آن را تغییر داد. درواقع باید انقلابی را انجام داد كه شایستهی نام رهبری پرولتاریا باشد یعنی رهبری كمونیستی داشته باشد. باید چنان كاری و چنان پراتیك انقلابی را داشت كه در خودش كمونیسم را حامل باشد در غیر اینصورت به راهی كه به كمونیسم می انجامد نخواهد افتاد. در غیر این صورت حتی پایه توده ای مان هم با كمونیسم آشنایی نخواهد یافت. در اینجا ذكر مثالی از لنین برای روشن كردن مطلب خالی از فایده نیست:

لنین زمانی كه دارد در مورد پیش گذاردن خط "شكست طلبی انقلابی" در مورد جنگ جهانی اول صحبت میكند میگوید اگر ما از قبل از وقوع جنگ برای جا انداختن این خط در میان توده كار نكنیم و كار متناسب با آن را انجام ندهیم، زمانی كه موعدش میرسد نخواهیم توانست توده را بروی آن خط بكشیم. خط "شكست طلبی انقلابی" با فرا رسیدن جنگ امپریالیستی بطور اتوماتیك در میان توده پایه نخواهد گرفت. این امكان ندارد. اگر نوع كاری كه قبل از آن میكنیم در چارچوب اوضاع فعلی باشد، اكونومیستی، تدریجگرایی و رفرمیستی باشد آنگاه زمانی كه جنگ رخ دهد توده بدنبال بورژوازی خودی خواهد رفت. و اگر آن زمان اعلام كنی كه "من میخواهم یك خیانت بزرگ نسبت به طبقه حاكمه خود كه در حال جنگ است مرتكب شوم" و اگر آنچه كه قبلا میكردی اكونومیسم بوده و باارزشهای سیستم موجود ضدیت نداشت و اگر از قبل به پایهی خودت یاد ندادهای كه بر علیه تمام مظاهر سیستم قیام كند و آن را به زباله دانی بیفكند، اگر قبلا هیئت حاكمه را در تمام ظواهرش و بهر طریق ممكن افشا و بی آبرو نكرده ای... اگر اینكارها را سالها قبل از رخداد جنگ نكردهای وقتی جنگ فرا برسد چگونه به تودهها خواهی گفت كه "پیش به سوی جنگ بر علیه بورژوازی، باید به بورژوازی خودی از پشت خنجر زد". آنگاه توده ها خواهند گفت این چه چیز جدیدی است كه اكنون میگویی. ما قبلا بدین دلیل با تو همراهی نمی كردیم. این زیادی است. افراط است... شاید بتوانیم بعد از تمام شدن جنگ با تو برای انقلاب همراهی كنیم ولی باید فعلا برای ثبات بكوشیم. این یك خیانت بزرگ است و ...

لنین میگوید آنگاه دیگر نخواهید توانست شعار "شكست طلبی انقلابی" را ارائه دهید و اگر هم ارائه کنید نه تودهها قبولتان خواهند كرد و نه افراد حزب خودتان خواهند توانست وزن و فشار آن را تحمل كنند و بورژوازی از نظر تشكیلاتی حزب را داغان خواهد كرد. این مسئله دقیقا موازی این واقعیت است كه اگر مبارزه به روش پرولتری پیش نرود (یعنی به این روش كه پرولتاریا هیچ ندارد از دست دهد مگر زنجیرهایش را) و كمونیستها به مثابه عاملین كمونیسم در جامعه كهن عمل نكنند، آنگاه اگر شانسی نیز قدرت سیاسی را به كف آورند، نخواهند توانست تغییرات پرولتری را در جامعه بوجود آورند. بعنوان یك مثال دیگر خط چریكی را در نظر بگیرید. كل تئوری چریكی "ناجی" تودهها بودن است و اصلا بر توده تكیه ندارد. این به توده تكیه نداشتن یعنی چه؟ یعنی اینكه تودهها را وارد پروسه تغییر ، گسستن از كهنه و رو آوردن به نو نكردن. حتی اگر قدرت سیاسی را هم بگیرند تغییراتی نخواهند توانست داد. حتی اگر پس از كسب قدرت سیاسی هم "تصمیم بگیرند" كه م.ل. باشند چگونه خواهند توانست توده ای را كه نه در انقلاب بر علیه هیئت حاكمه اش شركت داشته و نه در انقلابی كردن خودش، نسبت به تغییرات انقلابی جامعه قانع كنند؟ اگر امپریالیسم به این كشور تجاوز كند چگونه خواهند توانست توده را برای مقاومت سازماندهی كنند؟ یك مثال خوب این خط فیدل كاسترو است.

مثال دیگر: بسیار سخت است كه آدم هم تدریجگرا و دنبالهرو باشد و هم انترناسیونالیست؟ در كشوری مانند كشور ما كه مسئله استقلال ملی مطرح است گرایشات ناسیونالیستی در میان خلق خواهد بود ولی پرولتاریا نمیتواند از آن دنبالهروی كند. هر چند مسئلهی استقلال ملی عادلانه و برحق است با این اوصاف پرولتاریا نه ملت را بلكه پرولتاریای بینالمللی را نمایندهگی میكند.

كمونیستها حتی اگر در حال پیش برد امر مبارزهی نجات بخش ملی باشند، نمایندهگان جامعهی كمونیستی هستند كه در آینده به ثمر خواهد رسید. آنها امروز نمایندهگان و پیشاهنگ پرولتاریای بینالمللی در هر كشور هستند. در اینجا كاملا میتوان كشش و جذبهی احترام گذاردن به آنچه كه موجود است و مانور دادن در چارچوب آن را دید. اگر گسست قطعی از آنچه موجود است نكنیم نمیتوانیم انترناسیونالیست باشیم. بخصوص در كشورهای تحت ستم بسیار آسان است كه كمونیستها مانند دموكراتهای انقلابی شوند. نه به این دلیل كه آنها به كمونیسم فكر نمیكنند یا اینكه فكر میكنند انترناسیونالیسم پرولتری بد است بلكه مسئله در این است كه چگونگی كار سیاسی آنها در میان توده در لفافه ای از مسئله قدرت سیاسی، انقلاب دمكراتیك نوین، استقلال ملی در مقابل امپریالیسم،... پیچیده شده است و در این میان اغلب فراموش میشود كه همهی اینها برای چیست؟ امر رهایی از امپریالیسم و فئودالیسم برای چیست؟ فراموش میشود كه خود این دموكراسی برای چیست؟ برای چه كار میآید و برای چه ما به آن نیاز داریم؟ مرحله انقلاب دموكراتیك نوین چیست؟ چرا به این مرحله نیاز داریم؟ طول مدتش چقدر است؟ آیا هدف دموكراسی است یا یا گذر به سوسیالیسم ؟ حتی اگر در كتابهایمان، نشریاتمان... بارها و بارها بنویسیم كه هدف ما كمونیسم است و ما انترناسیونالیست هستیم... اما این هدف را در درون یك خط زنده سیاسی بخصوص در میان پرولتاریا ترویج نكنیم و بدور آن تربیتش نكنیم در ناسیونالیسم (در بهترین حالت ناسیونالیسم انقلابی) غرق خواهیم شد. عنصر خودبخودی گرایی (خودروئی) در كشورهای تحت ستم بسیار قوی است و باید نسبت به آن هشیار بود. آری امر رهایی از شر امپریالیسم برای ما امری مشروع و عادلانه است و باید ازآن رها شویم. اما هدف پرولتاریا از كسب استقلال ملی از امپریالیسم همانند بورژوازی ملی یا خرده بورژوازی نیست. او می خواهد برای كمونیسم از دست امپریالیسم خلاص گردد و همه این را میدانند. اما نكته در آن است كه این تفاوت باید در پراتیك پرولتاریا هم مشهود باشد. این تفاوت در پراتیك هم بسیار متفاوت است. برنامه و خط پیشنهادی ما برای این رهایی باید متفاوت باشد، باید در پراتیك هم نشان دهیم كه برنامه و خط ما برای كسب استفلال از امپریالیسم از برنامه و خط بورژوازی و خرده بورژوازی متفاوت است. باید از پراتیك بقیه طبقات حتی از پراتیك جریاناتی كه تمایلاتی به كمونیسم دارند هم متمایز باشد.  ما میگوئیم كه برای كمونیسم بینالمللی است كه می خواهیم انقلاب دموكراتیك نوین را بكنیم. اما بمثابه یك كمونیست این نیت را داشتن به چه معنا است؟ معنایش این است: ظرفیت مبارزه جو و جنگنده طبقه را تحت پرچم یك تربیت سیاسی ایدئولوژیكی كه منافع جهانی پرولتاریای بینالمللی را در نظر دارد تكامل و رشد دادن. و همچنین به معنای توجه كردن به نیروهای اجتماعی است كه قادرند برای چنین برنامه ای بجنگند. مثلا توجه به مسئله زنان.

اینگونه است كه ظرفیت و بنیه طبقه تقویت میشود و برای انجام نبردهای سخت آماده میشود . مثال دیگر: گرایش اكونومیستی در كشورهای تحت سلطه اغلب خود را بصورت عدم تمایل در راه انداختن و شروع مبارزه مسلحانه (جنگ درازمدت خلق) نشان میدهد. خط خودبخودی گرایی، ستایش هر آنچه كه امكان پذیر است و هر چیز دیگر را رویائی بیش ندانستن و غیره در این مورد به صورت كم بهایی به شروع مبارزه مسلحانه به مثابه عالیترین شكل مبارزه طبقاتی منعكس میشود . بنابراین خود مسئله راه انداختن مبارزه مسلحانه در چارچوب این كشورها دارای مسائل و مشكلاتی از این قبیل است كه برخی ها خواهند گفت: شرایط آماده نیست، نباید اینكار را الان كرد، باید صبر كنیم تا همه مراتع و علفزارها خشك شوند در غیر اینصورت از یك جرقه حریق بر نخواهد خاست!! شاید تعجب آور باشد كه در كشورهایی كه استثمار و ستم بصورت بیرحمانه موجود است و انفجارات توده ای كه بدنبال آلترناتیوهای انقلابی برای تغییر اوضاع می گردند فراوان است چنین انحرافی موجود باشد ولی هست و بسیار هم قوی است.

حال زمانی كه این مسئله با انترناسیونالیسم نیز مخلوط میشود  بسیار پیچیده میشود . در مورد اوضاعی فكر كنید كه شروع مبارزه مسلحانه روی كل اوضاع بینالمللی تاثیر بگذارد. روی جنبش بینالمللی انقلابی تاثیر گذارده و متقابلا این تاثیر بینالمللی روی اوضاع همان كشور تاثیر بگذارد و تاثیرات متقابل فراوان پیش آید. یا احزاب كمونیست در كشورهای همسایه برنامه ای مبنی بر پیشبرد یك مبارزه مسلحانه منطقه ای را بدهند. آن موقع اگر از قبل پایه اجتماعی خود را تربیت انترناسیونالیستی نكرده باشیم چگونه این پیشنهاد را به مرحله عمل در خواهیم آورد؟ پایه اجتماعی مان آن موقع متعجب خواهد شد كه این دیگر چه چیزی است؟ در مورد چی صحبت می كنید؟

آری! از آنجائیكه سعی نكرده اید توده را به گسست قطعی از ایده های كهن هدایت كنید، به او یاد نداده اید كه به انقلاب چگونه بنگرد و چگونه مبارزه كند و هرگز اذهان آنها را در این جهت و روی این خط آماده نكرده و نیروهایشان را به دور این خط سازماندهی نكرده اید، بفرض هم كه خودتان به موضع درستی برسید، پایه توده ایتان در مقابلتان خواهد ایستاد و یا لااقل با برنامه و موضع صحیح همراهی نخواهد كرد. آن موقع متوجه خواهید شد كه برای این دنباله روی در كار ایدئولوژیك چه بهای گزافی را پرداخته اید.

جمعبندی: من سعی كردم از جوانب گوناگون به مسئله مورد بحث بپردازیم. آخرین بحث اگر چه كوتاه انجام گرفت اما مهمترین جنبه این بحث است. یعنی انترناسیونالیسم پرولتری و پیشبرد آنچنان كاری كه خصلت  انترناسیونالیسم پرولتری داشته باشد. باید در آینده به این مبحث بیشتر پرداخت زیرا همیشه مسئله بوده و خواهد بود. در مورد سوالی كه در رابطه با ارتباط جمع بندی، تحكیم و عمل (پراتیك) شده بود سعی كردم در همین مباحث جوابگو باشم. اما به یك بخش برخورد نكردم و آن اینكه مبنای جمعبندی چیست؟ چقدر طول می كشد... بخصوص اینكه امروزه خیلیها میگویند باید جمعبندی كرد و این را پوششی برای بسیاری از انحرافات خود كرده اند.

خلاصه وآخر كلام اینكه بدور مسئله "تواضع" در جهان بینی و در خط سیاسی دو دیدگاه را مقایسه كنم:

جرات كردن و جرات نكردن؛ امكان داشتن یا نداشتن... خط متواضع میگوید نه امكان ندارد، باید صبر كرد... خط انقلابی میگوید باید جرات صعود به قله ها را بخود داد. باید به سختی كوشش كنیم، محدودیتها را كنار بزنیم، خلاف جریان شنا كنیم.

یك نكته را هم آخر بگویم و آنكه اپورتونیستهایی كه خط "تواضع" دارند زمانی كه در مقابل مخالفین خود و م. ل.م. ها قرار می گیرند تواضع را كنار گذارده و بسیار هم هار میشوند.

 

پراتیک

 

مبحثی كه اكنون میخواهم مختصر اشاره ای بكنم در مورد پراتیك است. البته این مبحث به تمام بحث های قبل مرتبط است. همانگونه كه یكی از رفقا اشاره كرد ما هرگونه پراتیكی را طلب نمی كنیم. البته ما به پراتیكهای مختلف از جمله پراتیك طبقات حاكم بذل توجه می كنیم، اما برای سازمان خود طالب پراتیك خاصی هستیم. ما پراتیك خطمان را طلب میكنیم. این مبحث همچنین بر میگردد به بحثمان در مورد پوزیتویسم. همانگونه كه قبلا گفتم پوزیتویستها معتقدند كه پدیده ا را نمیتوان شناخت. پوزیتویستها و اگنوستیستها قبول ندارند كه ماده مستقل و خارج از ذهن ما وجود دارد و قوانینی بر حركت آن حاكم است كه میتوان شناخت. آنها میگویند تنها چیزهایی را میتوان فهمید كه برایمان تجربه شده اند و شناخت ما محدود به این تجارب است. هر چیزی كه ورای این باشد یعنی واقعیت مادی و تضادهای واقعی مادی كه زیربنای كل پراتیك بشری، جامعه، طبقات و... را تشكیل میدهند و چگونگی كاركردشان را نمیتوان شناخت. اما ما میگوئیم خیر! میتوان شناخت و درك كرد. بدین دلیل است كه ما میتوانیم خط داشته باشیم. وگرنه صحبت از "خط" بی معنی بود. آنها میگویند آنچه را كه میتوان داشت فقط پراتیكهای محدود می باشند، محدود به تجربه امان. پس پوزیتویستها هم در مورد پراتیك حرف می زنند. بنابراین در مورد این مقوله باید بسیار هشیار بود. نكته مهم در مورد پوزیتویسم و شكل آمریكایی آن (پراگماتیسم) آن است كه در مورد پراتیك بسیار سخن میرانند و درواقع غرق در پراگما و كار پراتیكی هستند. پراگماتیسم در مورد هیچ چیز حرف نمی زند مگر پراتیك. اما نه یك پراتیك انقلابی. بلكه پراتیكشان یك پراتیك "در چارچوب حفظ وضع موجود" است . زیرا آنها معتقدند كه شناخت را فقط در محدوده تجربه میتوان كسب كرد بنابراین پراتیك هم فقط میتواند محدود به آن باشد. آنها معتقد نیستند كه میتوان آنچه را كه بواقع در بطن پدیدهها نهفته است شناخت، قوانین پدیدهها را كشف كرد و از آنها برای تغییر پدیدهها سود جست. آری آنها بسیار در مورد پراتیك صحبت میكنند. ما هم در مورد پراتیك صحبت می كنیم. اما پراتیك ما مبتنی بر شناخت ماتریالیستی جامعه و انقلابی كردن آن است، تزهای ماركس  در مورد فویر باخ در رابطه با اینكه ما در مورد چه نوع پراتیكی صحبت می كنیم دارای اهمیت خاصی است.

بحث را خاص تر كنیم. یك حزب یا سازمان م. ل.م می خواهد پراتیك انقلابی داشته باشد، می خواهد پدیدهها و اوضاع را تغییر دهد و انقلابی کند، می خواهد واقعیت مادی را عوض كند... و می خواهد بر مبنای خطش اینكارها را انجام دهد. یك خط خوب پراتیك خوبی را هم تولید می كند. پراتیك خوب، خط خوب را تقویت می كند. آن را روشنتر كرده و متكاملتر می نماید. خط تكامل یافته حتی میتواند پراتیك بهتری را ارائه دهد. و این چنین پراتیكی بر یك زمینه وسیعتر و عمیقتر میتواند خط را عمیق تر كرده و بیشتر به شناخت پدیدهها نائل آید و دوباره...

بنابراین ما پراتیك یك خط انقلابی را خواهانیم. منظور نظر ما از پراتیك صرفا یك كار عملی نبوده بلكه بسیار عیمقتر است. بنابراین بسیار مهم است به پراتیك همیشه نقادانه بنگریم و پراتیك را یك كار عملی مطلقه و جدا از تئوری نكنیم. مثلا یكی میتواند بگوید كه "تجربه بمن ثابت كرده زنان باید برای مدتی چادر بسر كنند زیرا فرهنگ تودهها اله و بله است و تودهها دوست دارند كه زنان چادر بسر كنند"(تجربه) یا حتی فراتر برویم: یكی بیاید بگوید كه در پراتیك و در تجربه به من موضوع فوق ثابت شده زیرا زیر چادر میتوان اسلحه حمل كرد" و... اما من میگویم كه: من چنین پراتیك و تجربه ای را ندارم ولی یك حقیقت عینی موجود است و آن اینكه اگر پرولتاریا زنان را رها نكند خودش را هم نمیتواند رها كند. این بخشی از ساختار طبقه كارگر است. آری! پراتیك تو، عقب افتاده است.  حقیقت بر مبنای آمارهای گرفته شده در زمان معینی تعیین نمیشود. محك درستی و غلطی باید بر مبنای قوانین علمی تعیین گردد. باید درستی و غلطی ایده و كاری بر مبنای این قوانین به تست و آزمایش گذاشته شوند. بله داستانهایی كه در مورد چادر میگوئید درست است و حقیقت دارد، علاقه توده مردم به چادر هم درست، داستان اسلحه هم درست... ولی ما یك تجربه بشری از مبارزه طبقاتی را داریم. و میتوانیم زیربنای ایدئولوژیك هر چیز را دریابیم. به مقوله های زیربنا و روبنا و رابطه و تداخل آنها با یكدیگر و نقش هر كدام نیز آگاهیم. میدانیم كه نقش ستم بر زن چیست و اگر امروز آن را نادیده بگیریم چه چیز دیگری را در جای دیگر تقویت خواهیم كرد. چه چیزی را در اقتصاد، در ایدئولوژی و طرز تفكر تودهها تقویت خواهیم كرد. اگر كمونیستها این چیزها را در ذهن توده عوض نكنند، نخواهند توانست او را برای انقلاب سازماندهی كنند. اگر نتوانیم به درون و بطن پدیدهها بنگریم و اگر در محدوده شواهد تجربی باقی بمانیم آنگاه باید خود را پراگماتیست بنامیم.

پراگماتیستها میگویند آن چیزی كه مفید است، درست است. از آنها سوال میشود  چه ایده ای درست است؟ جواب میگویند ایده ای كه بتواند نتایج مفیدی در بر داشته باشد. اما بورژوازی نیز میتواند براحتی سوار این نطرز تفكر شده و بگوید كه بله! من نتایج مفیدی بهمراه می آورم. به این همه تولیدات بنگرید. پس هر چه من میگویم درست است. اگر مائو درست بود شكست نمیخورد. اگر چین سوسیالیستی درست بود پیروز میشد و... اما ماركسیستها میگویند خیر! آنچه كه درست است مفید هم هست. و معیار اندازه گیری حقیقت، مفید بودن پدیده نیست بلكه معیار خود حقیقت است. آیا ایدههای ما بر واقعیت مستقل مادی منطبق است و آن را منعكس میكند یا خیر؟ اگر آن را بدرستی منعكس میكند پس صحیح است. اما چیزی كه آن را بدرستی منعكس نمیكند نه صحیح است و نه مفید مانند سرمایهداری و مذهب. این است آنچه كه ماركسیستها  میگویند. پراگماتیستها و پوزیتویستها به پراتیك بر مبنای نتایج قابل لمس آن برخورد میكنند. پراگماتیستها ی آمریكایی تا آنجا می روند كه میگویند "ما حقایق را كشف نمیكنیم بلكه اختراع میكنیم." آری! طبیعی است كه چنین بگویند زیرا معتقد به وجود واقعیت مادی نیستند كه لازم به كشف باشد. پس تنها كاری كه بنظر آنها میتوان كرد اختراع حقیقت در پراتیك است. آنها حتی میگویند كه "درست بودن برای ما در پراتیك رخ میدهد" بعبارت دیگر "من برای ارضاء خود ایدهای را بكار می برم، و اگر نتیجهاش آن بود كه من ارضاء شدم پس درست است و صحیح میباشد " زیربنای ایدئولوژیك زوال فرهنگی در آمریكا نیز همین فلسفه پراگماتیستی است.

خلاصه كلام آن كه جنبه پراتیك را باید بطریقی غیر از پراگماتیسم، پوزیتویسم، و امپریسیسم در دست گرفت. برای حزب و سازمان م.ل. م پراتیكِ خط خاص و معینی مهم است. و همیشه باید مواظب بود كه پراتیكمان منطبق بر خط كمونیستی صحیح باشد.

مهمترین، اساسیترین و حیاتیترین كار هسته رهبری هر حزب و تشكیلات سیاسی باید حفاظت از این پروسهی خط و پراتیك و تكامل كیفی آنها باشد. وظیفه اش باید پرداختن به خط، مشكلات خط و پراتیك خط باشد و خط را مرتب بدنبال یك پراتیك پیشاهنگ ماركسیستی تكا&#