Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 زنان   سه-شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ برابر با ۲۵ ژوئن ۲۰۱۹                    
 
معرفی کتاب: آدمخوار و ساحره: بدن و انباشت اولیه

 

معرفی کتاب: آدمخوار و ساحره: بدن و انباشت اولیه

 

انتشارات «بروکلین: اوتونومدیا» -2004

 

چرا نظام اجتماعی حاکم بر جهان ( نظام سرمايه داری با مکمل های فئودالی و برده داری اش) خشونت عليه زنان را  توليد و بازتوليد می کند و چرا به اين رفتار شنيع اجتماعی نياز دارد؟ ماجرا از چه قرار است؟

جواب ها معمولا در حول و حوش «فرهنگ عقب مانده» و «واکنش به فشارهای استثمار» و يا «بقايای جامعه ی فئودالي» دور می زند. اما جواب سيلويا فدريچی (٭) به عمق و پيچيدگی تاريخ است.

«آدمخوار و ساحره: بدن و انباشت اوليه»  با بررسی موشکافانه ی تاريخ، تصوير کم نظيری از تقاطع تاريخی سرمايه داری، استعمار و پدرسالاری بدست می دهد. کتاب، تا مدتی موضوع بحث در ميان فعالين جنبش های اجتماعی راديکال بخصوص جنبش های فمينيستی و همچنين مورد ستايش منقدين در جهان آکادميک بود. به گفته ی برخی از آنان، اين کتاب تبصره ی اصلاحی مهمی به تحليل های مارکسيستی در زمينه ی «انباشت اوليه» است. تزهای زنانی چون مارياروسا دالا کوستا (1) و سلما جيمز (2) و ماريا مايز (3) که آثار هر يک اکنون در زمره ی کلاسيک های جنبش فمينيستی می باشند، زيربنای کتاب او راتشکيل می دهند. يکی از توصيه نامه های پشت کتاب او را «فعال فمينيست و پژوهشگر ضد امپرياليست» می خواند و ديگری کتاب را اينگونه توضيح می دهد: «با ارائه ی تحليل تاريخی بسيار عميق ... فدريچی نشان می دهد که کارزارهای شکار ساحره بخشی از تلاش برای منضبط کردن بدن کارگر و تحميل جنسيت به آن بوده و در ظهور سرمايه داری نقش محوری داشت.» (4)  و يکی ديگر می گويد: «کتاب شالوده ی جنبشی را می ريزد که می تواند هم زمان ضد استعماری، ضد پدرسالاری و ضد سرمايه داری باشد.» (5)

کتاب «آدمخوار و ساحره» تاريخ دوران گذار اروپا از فئوداليسم به سرمايه داری را از ديدگاه تغيير و تحولی که در موقعيت زن (يا نظام پدرسالاری) رخ داد دنبال می کند و در اين ماجرا، نقشی مرکزی به کارزارهای « شکار ساحره» می دهد. مهمترين سوال تاريخی کتاب اين است: چرا در آغاز عصر مدرن صدها هزار زن به اتهام جادوگری اعدام شدند و چرا عروج سرمايه داری هم زمان است با شروع جنگی خونين عليه زنان. (6)

جواب فدريچی اين است که کارزار شکار ساحره،  برای تحميل شکل جديدی از پدرسالاری بر زنان بود. صحنه ی تاريخی بررسی وی مقطع زمانی «گذار از فئوداليسم به سرمايه داري» در اروپا است. کارزار شکار ساحره (که عمدتا زنان را در بر می گرفت) در طول دو قرن 16 و 17 در اوج بود. فئوداليسم و نظام اجتماعی آن در نتيجه ی قيام های دهقانی ضد فئودالی و ضد کليسائی ضربه خورده بود.  سرمايه داری تازه مولود، نياز به حل بحران اجتماعی و تثبيت خود داشت. فدريچی کارزارهای تنبيه «ولگردان» و سرکوب «فرقه ها» و تاديب زنان سرکش را در اين چارچوب قرار می دهد.

منابع کتاب عبارتند از پژوهش های تاريخی دهه ی 1960 به اين سو در مورد دوران «گذار از فئوداليسم به سرمايه داري»، پژوهش های فمينيستی دهه ی 1970 به اين سو در مورد جايگاه نظام پدرسالاری در انباشت سرمايه، و مونوگراف هائی که در دو دهه ی گذشته در زمينه ی حضور زنان در اقتصادهای روستائی و شهری قرون وسطا و اوائل عصر مدرن اروپا توليد شده است. وی همچنين اسناد وسيعی را در مورد شکار ساحره و زندگی زنان در آمريکای ماقبل استعمار و جزاير کارائيب بررسی کرده است. و به گفته ی خودش، تدريس و پژوهش در نيجريه در فاصله ی 1984 تا 1986 (زمانی که طرح های توسعه صندوق بين المللی پول و بانک جهانی ساختار آن کشور را زير و رو کرد) و آشنائی با جنبش های زنان که در مقابل غصب زمين ها و منابع زراعت جمعی مقاومت می کردند، کمک بزرگی در نگارش کتاب بوده است.

در اين کتاب فدريچی ، اشکال ستم و مقاومت زنان در چند قرن متلاطم 13 تا 17 را بررسی می کند. تاريخی که بر بسياری ناشناخته است. وی موضوع ستم بر زن را از حاشيه به متن تاريخ شکل گيری و حرکت سرمايه داری و همچنين به متن مبارزه برای رهائی از آن می آورد. با خواندن اين کتاب متوجه می شويم که فرآيند تولد سرمايه داری از بطن نظام فئودالی و شکل گيری طبقه کارگر، فرآيند شکل گيری يک رابطه ی جنسيتی جديد نيز بود. موتور محرکه ی اين رابطه ی جنسيتی جديد، تامين نيروی کار برای سرمايه داری بود که ستم بر زن را سيستماتيک تر و سازمان يافته تر از نظام های طبقاتی پيشين کرد.

در جامعه ی فئودالی اروپا روابط سِرواژ حاکم بود. از قرن 9 تا قرن 11 ميلادی دهقان مترادف بود با سرف ( Pirenne, 1956:63 (. « ... سرف وابسته به ارباب بود. خودش و اموالش دارائی ارباب بودند. قانون املاک اربابی بر هر جنبه از حياتش حاکم بود. ... مهمترين تغييری که سرواژ (در مقايسه با برده گی) در رابطه ی ارباب- خادم بوجود آورد اين بود که سرف مستقيما به ابزار توليد دسترسی داشت. ... در ازای کاری که بايد روی زمين ارباب انجام می داد ... قطعه زمينی ... دريافت می کرد که معيشت خانوار را تامين می کرد و قطعه زمين به فرزندانش به ارث می رسيد.. (Boissonnade 1927:134» (ص 24)

زنان موقعيت فرودست مردان را  داشتند و زمين معمولا به مرد داده می شد. احتمالا به همين دليل اسامی زنان در دفاتر املاک اربابی بسيار کم است بجز زمانی که به دليل تخطی از قانون ملک اربابی محاکمه می شدند. در زندگی سرواژ زنان بيش از آن که تحت اقتدار مردان خانواده باشند، برده ی ارباب بودند. زن و مرد سِرف از زمينی که آنان را وابسته به ارباب می کرد، به يک اندازه بهره می بردند. در مقايسه با زنان «آزاد» دوران سرمايه داری، اينان کمتر به مردان خانواده وابسته بودند و به لحاظ بدنی، اجتماعی و روحی تمايز زيادی با مردان نداشتند. (ص 25) «در انگلستان، شراکت همسر در مالکيت بر زمين آنقدر روشن بود که "وقتی زن و مردی ازدواج می کردند مرد به ارباب رجوع کرده و زمين را پس می داد و دوباره آن را تحت نام خود و زنش دريافت می کرد." ((Hanawalt 1989b:155. مضافا، از آنجا که کار بر روی زمين سرواژ معيشتی [توليد برای مصرف خانوار ] بود، تقسيم کار جنسی در آن کمرنگ تر و کم تبعيض آميز تر از تقسيم کار در زراعت سرمايه داری بود. ...» (ص 25)

فدريچی تاکيد می کند که ستم بر سرف ها فقط بخشی از تاريخ است. بخش ديگر، و مهمتر، طغيان های مکرر پنهان و آشکار، سازمان نيافته و سازمان يافته ی آنان عليه اين نظم فئودالی بود. مقاومت و شورش عليه اين روابط در قرن های 13 و 14 و 15 به اشکال گوناگون جريان داشت که مهمترين جنبه ی آن مقاومت سرف ها عليه بيگاری بر زمين ارباب بود. در همين دوران تغييرات زيادی در روابط فئودالی و موقعيت دهقانان رخ داد. مهاجرت به شهرها شروع شد. فدريچی به نقل از هيلتون می نويسد، «از قرن 13 به بعد زنان در راس حرکت به سوی شهرها قرار داشتند و بيشترين شمار مهاجرين را تشکيل می دادند. (Hilton 1985:212 (» (ص 31)

شهر زنان را آزاد نکرد. اما تبعيت زنان از مردان کمتر شد. بطوريکه می توانستند تنها زندگی کنند و سرپرست خانواده باشند. در شهرهای قرون وسطا زنان در مشاغل گوناگون مانند قصابی، نانوائی، آهنگری، شمع سازی، کلاه دوزی و غيره کار می کردند.

 ((Shahar 1983:189-200/King 1991:64-67 و در فاصله ی قرن 13 و 14 زنان فرانکفورت در 200 شغل درگير بودند. (ص 31). در انگلستان 85 اتحاديه ی اصناف موجود بود که زنان در 72 تای آن ها عضويت داشتند. در قرن 14 زنان وارد عرصه ی آموزش و پزشکی هم شدند. در قرن 13 وقتی عمل سزارين ابداع شد، فقط زنان قابله آن را انجام می دادند. ((Optiz 1996: 370-71. (ص 31)

در قرن 14 جنبش های دهقانی که دارای رهبری سياسی – مذهبی بودند سراسر قاره اروپا را در نورديدند. صدها هزار تن در آن ها متشکل بودند و زنان نيز بعنوان رعيت های نيمه برده در شمار وسيعی در آن شرکت می کردند. اين شورش ها نه تنها «قرار داد اجتماعي» فئودالی را بهم می زدند بلکه آئين ها و قواعد اجتماعی ديگر را نيز درهم می ريختند. موقعيت زنان يکی از آن ها بود. بطور مثال، يک شکل از جنبش های ضد فئودالی- ضد کليسائی شکل گيری اجتماعات «مرتد» يا «رافضي» بود. فدريچی از قول جيوآچينو وولپه می گويد، در کليسا زنان هيچ بودند اما در جنبش مرتدين حقوق برابر با مردان داشتند و از چنان زندگی و تحرک اجتماعی برخوردار بودند که در هيچ کجای ديگر برايشان ممکن نبود.( Volpe 1971:20) (ص 38)

گذار جامعه ی اروپا از فئوداليسم به سرمايه داری، طی چند قرن پرتلاطم با شورش های دهقانی، جابجائی های بزرگ جمعيتی از روستا به شهر، گرسنگی و مرگ و مير رقم خورد. فدريچی فقط گوشه هائی از اين فصل تاريخ را شرح داده است اما در همين مختصر می توان ديد که پاره شدن زنجيرهای اجتماعی و فکری فئودالی چه انرژی عظيمی را در ستمديدگان بوجود آورد -- به گونه ای که انسان تصور می کند آن تکان های بزرگ می توانست بر تحول ديگری بجز توسعه ی سرمايه داری ره بگشايد. اين انديشه ايست که فدريچی مرتبا به آن باز می گردد و ما در سطور بعد به آن اشاره خواهيم کرد.

فدريچی می گويد با نابود شدن اجتماعات دهقانانی و شکل گيری جوامع صنعتی زنان به لحاظ اقتصادی بيش از گذشته استقلال خود را از کف دادند. در دوران «سرواژ» مرد و زن يکسان به زمين های عمومی و جنگل ها دست رسی و امکان توليد معيشتی داشتند. هنگاميکه نظام «سرواژ» تبديل به نظام ارباب و رعيتی شد مرد دهقان طرف معامله ی ارباب زمين دار شد. جدا شدن توليد برای مبادله از توليد برای معيشت در کشاورزی، تقسيم کار جنسيتی را تشديد کرد. کار خانگی و زراعت معيشتی در مقابل توليد برای فروش ارج و منزلت خود را از دست داد و مرد رئيس بلامنازع خانه شد. با کارزارهای «حصار کشي» و نابودی اجتماعات دهقانی و شکل گيری شهرهای صنعتی، زنان بخش بزرگی از «ولگردها» را تشکيل می دادند زيرا در ابتدا اين مردان بودند که وارد مشاغل صنعتی می شدند.

وی می نويسد: «بازار کار مزدی "آزاد" تا قرن 18 در اروپا شکل نگرفت و حتا بعد از اينکه شکل گرفت، فقط بخش محدودی از کارگران درگير کار مزدی قراردادی شدند که آنهم در نتيجه ی مبارزات حاد بدست آمد و اکثريت آنان را مردان بالغ تشکيل می دادند. معذالک اين واقعيت که سرواژ و برده داری قابل احياء نبود باعث بروز بحران نيروی کار شد؛ بحرانی که مشخصه ی قرون وسطا بود اما تا قرن 17 در اروپا تداوم يافت. اين بحران بدليل شدت استثمار، بازتوليد نيروی کار را به مخاطره افکند. (آندره گونتر فرانک و ديويد کوک) اين تضاد -- که هنوز از مشخصات توسعه ی سرمايه داری است – بيش از هر جا در مستعمرات قاره ی آمريکا نابودی به بار آورد. در دهه های پس از فتح قاره ی آمريکا،  دو سوم جمعيت بومی آن در نتيجه ی کار، بيماری و تنبيه از بين رفت. اين بحران در مرکز تجارت برده و استثمار نيروی کار برده قرار داشت.  ... » (ص 66) ديويد استانارد تخمين می زند که بعد از فتح قاره ی آمريکا، 75 ميليون نفر از بوميان آمريکا که 95 درصد جمعيت آن را تشکيل می دادند از بين رفتند.

 در قرن 16 و 17 مردم گرسنه به انبارهای غله و نانوائی ها حمله می کردند (ص 80) هم زمان بحران جمعيت نيز بوجودآمد. علاوه بر اينکه طاعون بخش بزرگی از جمعيت اروپا را محو کرده بود، رشد سرمايه داری فشار بزرگی برای افزايش نيروی کار بوجود آورده بود. اينجاست که به قول فدريچی، «رَحِم» نقش تعيين کننده ای برای توسعه ی سرمايه داری پيدا می کند. با بررسی تاريخ بحران نيروی کار، فدريچی به اين نتيجه می رسد که همين مسئله: « بستر تاريخی شکل گيری تاريخ زنان و تاريخ بازتوليد در دوره ی گذار از فئوداليسم به سرمايه داری است؛ زيرا تغييراتی که ظهور سرمايه داری در موقعيت اجتماعی زن بوجود آورد – بخصوص در سطح پرولتری و در اروپا و آمريکا – در درجه ی اول تحت تاثير جستجو برای منابع کار و نيز اشکال جديد نظم بخشيدن به نيروی کار و تقسيم آن بود.» (ص 66)

فدريچی با رجوع به مستندات پژوهشگران ديگر از آنان نقل می کند که در اواخر قرن 17، در دوره ای که مرکانتاليسم در اوج بود، در همه ی کشورها تمايل ديوانه واری برای افزايش جمعيت غلبه داشت. و همراه با آن، مفهوم جديدی از انسان شکل گرفت که به انسان به صورت مواد خامی برای دولت، به صورت کارگر يا توليد کننده ی کارگر می نگريست (از هکشر: 1966 و اسپنگلر :1965- نقل شده در ص 88) . قوانينی وضع شد که سياست توليد مثل سرمايه داری را شکل می داد. ازدواج پاداش می گرفت و تجرد تنبيه می شد. خانواده به عنوان نهاد کليدی در انتقال مالکيت و بازتوليد نيروی کار اهميت نوينی يافت. لوتر رهبر پروتستان ها اعلام کرد، زن «برای افزايش نژاد انسان لازم است ... آنان هر ضعفی هم داشته باشند دارای امتيازی هستند که ضعف هايشان را ابطال می کند: آنان رحم دارند که می تواند توليد مثل کند.» (ص 87) فدريچی از اقتصاددان قرن 16 و 17 «جيووانی بوترو» نقل می کند که، بزرگی يک شهر وابسته به مساحت يا محيط ديوارهايش نيست. بلکه منحصرا وابسته به شمار ساکنين آن است. (ص 87).

فدريچی می گويد، در اين دوره آمارگيری نفوس و نظارت دولت بر رفتار جنسی، توليد مثل و زندگی خانوادگی آغاز می شود. اما مهمترين ابتکار عمل دولت برای افزايش نفوس، آغاز يک جنگ واقعی عليه زنان است که بوضوح هدفش خارج کردن کنترل بدن زن از دست وی است: اين جنگ در درجه اول از طريق کارزار شکار ساحره پيش برده شد که هر شکل از کنترل توليد مثل و هر گونه تمايلات جنسی غير مولد را کار شيطان می دانست و زنان را متهم به قربانی کردن بچه ها در بارگاه شيطان می کرد. اما اين جنگ شامل بازتعريف جرائم مربوط به توليد مثل هم بود. از اواسط قرن 16 به بعد، در همان زمان که کشتی های پرتقالی با اولين محموله ی انسانی شان از آفريقا باز می گشتند، تمام حکومت های اروپائی اشد مجازات را عليه جلوگيری از بارداری، سقط جنين و طفل کشی، بکار می بردند. (ص 88). شکل های جديد پائيدن زنان حامله ابداع شد. در سال 1556 در فرانسه قانونی وضع شد که هر زن حامله را موظف به نام نويسی می کرد و اگر بچه قبل از غسل تعميد می مرد مجازات مادر مرگ بود. حال اين مرگ تقصير مادر بود يا نه فرقی نمی کرد. شبکه ی جاسوسی مخصوص يافتن مادران مجرد و محروم کردنشان از هر نوع حمايت اجتماعی، درست شد. حتا سر پناه دادن به چنين مادرانی جرم محسوب شد. (به نقل از وايزنر:1993 و اوزمنت:1983- ص 88)

در فرانسه و آلمان، دولت قابله ها را مجبور کرد که يا جاسوس دولت شوند و يا از کار بيکار شوند. آنان بايد کليه تولدها را گزارش داده و پدران کودکانی که خارج از پيمان رسمی ازدواج بدنيا می آمدند (به اصطلاح حرام زاده ها) را گزارش کنند. کم کم قابله های زن جای خود را به دکترهای مرد دادند. و اين اصل پزشکی تسلط يافت که در شرايط اضطراری، حيات طفل  بر حيات مادر مرجح شمرده شود.حتا تا اواخر قرن 18 در اروپا زنان به اتهام طفل کشی اعدام می شدند. فدريچی اين وضعيت را با قرون وسطا مقايسه می کند که: « زنان از اشکال گوناگون جلوگيری استفاده می کردند و کنترل بلامنازعی بر پروسه ی توليد مثل خويش داشتند. اما با ظهور سرمايه داری رَحِم آن ها تبديل به قلمرو عمومی شد که توسط مرد و دولت کنترل می شد و توليد مثل مستقيما در خدمت انباشت سرمايه داری قرار گرفت.» (ص 89)

فدريچی برای افشای عميق تر منطق انباشت سرمايه داری، سرنوشت زن اروپائی را با زن برده ی پلانتاژهای آمريکا مقايسه می کند که نقش شان توليد نيروی کار برده برای اربابان بود. البته او اضافه می کند که چنين مقايسه ای دارای محدوديت است زيرا زن اروپائی علنا مورد تجاوز جنسی قرار نمی گرفت (البته زنان پرولتر وسيعا مورد تجاوز قرار می گرفتند و برای آن تنبيه هم می شدند) و فرزندانش در بازار برده ها خريد و فروش نمی شد. اما به درستی می گويد، شرايط زنان برده ی پلانتاژها منطق انباشت سرمايه داری را عريان تر آشکار می کند. و عليرغم تفاوت های عظيم ميان اين دو، در هر دو حالت بدن زن تبديل به ابزار بازتوليد کارگر و گسترش نيروی کار شد و با آن به عنوان ماشين جوجه کشی طبيعی که طبق ضرباهنگ خارج از کنترل زن کار می کند، رفتار شد. (ص 91)

 

آدمخوار و ساحره

در نگارش اين کتاب، فدريچی دو مشغله ی ديگر را نيز دنبال می کند: يکم، بازبينی توسعه ی سرمايه داری از نقطه نظر فمينيستی و در همان حال پرهيز از جدا کردن «تاريخ زنان» از «تاريخ طبقه». می گويد، نام کتاب که از «تندباد» Tempest ويليام شکسپير اقتباس شده، بازتاب اين يگانگی است: کاليبان يا آدمخوار، که هنوز در ادبيات مبارزات ضد استعماری جزائر کارائيب پژواک دارد، نماينده ی پرولتارياست. ساحره نماينده ی کافر، شفا بخش، زن نافرمان است؛ زنی با جرات که تنها زندگی می کند، زنی که در غذای ارباب زهر می ريزد و الهام بخش قيام بردگان می شود. اما، در «تندباد» اين شخصيت فرعی و در حاشيه است. حال آنکه، در کتاب فدريچی در متن قرار دارد. فدريچی می گويد: «تحليلی که من ارائه می دهم به گذشتن از دوگانگی "جنسيت" و "طبقه" کمک می کند. در جامعه ی سرمايه داری، هويت جنسی تبديل به حامل کار ويژه ای شده است؛ پس جنسيت را نبايد يک واقعيت فرهنگی ناب ديد. بلکه، بايد به آن به مثابه خصوصيات روابط طبقاتی نگريست.» (ص 14) 

محرک ديگر کتاب، به قول نويسنده، آغاز دور جديدی از گسترش جهانی ی روابط سرمايه داری و بازگشت جهانی ی  پديده هائی است که عموما مختص دوران پيدايش سرمايه داری اند. از جمله، مصادره ی زمين های ميليون ها توليد کننده ی کشاورزی و رشد بی سابقه ی بينوائی و سرکوب کارگران. (ص 11)

فدريچی واقعا در يافتن و ارائه ی ارتباطات تنگاتنگ پدرسالاری، سرمايه داری و امپرياليسم پی گير است و در جای جای اين کتاب در هم تنيدگی تاريخ شکل گيری اين روابط اجتماعی پوسيده را نشان می دهد.

 

تزهای کتاب و مشاهدات انتقادی به مارکس

فدريچی تاکيد می کند که کارزار شکار ساحره، در توليد پرولتاريا و سرمايه داری مدرن به همان اندازه اساسی بود که خلع يد دهقانان اروپا، و کارزارهای خونين استعماری در آمريکا و تجارت برده در آفريقا و خاطرنشان می کند که جای اين اپيسود تاريخی (کارزارهای شکار ساحره) در مبحث «انباشت اوليه» مارکس خالی است.

وی می گويد، مارکس «انباشت اوليه» را عمدتا از زاويه ی خلع يد خشونت بار دهقانان (جدا کردن توليد کنندگان از ابزار توليد) و شکل گيری کارگر «آزاد» شرح می دهد و فتح مستعمرات و برده کردن بوميان آمريکا و آفريقا در معادن و پلانتاژها را از لحظات مهم آن می شمارد. «اما در اثر او هيچ اشاره ای به تحولات عميقی که سرمايه داری در زمينه ی بازتوليد نيروی کار و موقعيت اجتماعی زن بوجود آورد نمی کند. حتا در تحليل از انباشت اوليه، مارکس اشاره ای به کارزار بزرگ شکار ساحره که در قرن های 16 و 17 رخ داد نمی کند در حاليکه اين کارزار ترور دولتی نقش مرکزی در شکست دهقانان و تسهيل اخراج آنان از زمين هائی که اشتراکی بهره برداری می شد داشت.» (ص 63)

در جواب به اين انتقاد و انتقادات ديگر قبل از هر چيز خوبست يادآوری کنيم که مارکس و انگلس صرفا يک علم را پايه گذاری کردند و فرصت بسط بسياری از دقايق آن را نداشتند. بعلاوه، فصل «انباشت اوليه» مارکس در انتهای جلد اول کاپيتال بسيار مختصر است و به تفصيل به فرآيندهای مورد بحث نمی پردازد. مارکس بحث می کند که گذار از فئوداليسم به سرمايه داری، نيازمند شکل خاصی از «انباشت» نيروی کار و ثروت بود که با شکل «معمول» انباشت سرمايه داری تفاوت داشت. مثلا، غصب قهرآميز زمين های عمومی دهقانان و کندن آنان از ابزار توليد معيشت شان و راندن آنان به سوی شهرهای صنعتی برای کار مزدی. يا انباشت ثروت از طريق غارت مستعمرات. مارکس اين نوع انباشت را «اوليه» می داند و می گويد، سرمايه در دورهای بعدی گردش توسعه يابنده ی خود، صرفا از طريق گسترش روابط سرمايه داری و استثمار کارگر مزدی انباشت می کند.

همانطور که فدريچی در کتاب نشان می دهد، کارزارهای شکار ساحره بخشی از انتظام بخشيدن و تحکيم روابط پدرسالاری جديدی بود که سرمايه داری بر جامعه تحميل کرد. مارکس و انگلس موضع صريحی در مورد خانواده ی پدر سالار داشته و حتا در روابط ميان مرد و زن در خانواده ی کارگری، زن را پرولتاريای مرد می خوانند. فدريچی می گويد، مارکس «بجز اشاره ای در مانيفست کمونيست مبنی بر اينکه زن در خانواده ی بورژوائی توليد کننده ی وارث برای انتقال مالکيت خانواده است؛ هرگز به اين واقعيت اشاره نمی کند که توليد مثل می تواند يک عرصه ی بهره کشی و نيز مقاومت باشد. او هرگز تصور نکرد که زنان می توانند از توليد مثل سر باز زنند و اين سر باز زدن می تواند بخشی از مبارزه طبقاتی باشد.»

بله اين درست است که مارکس و انگلس به اين مسئله که توليد مثل در چارچوب روابط اجتماعی ستم گرانه لاجرم به مقاومت در اين عرصه پا می دهد نپرداختند و آن را بعنوان يک ساحت مقاومت زنان شناسائی نکردند. همانطور که در بالا گفتيم، فدريچی در اين کتاب نشان می دهد که در عصر گذار از فئوداليسم به سرمايه داری و تحکيم سرمايه داری، زنان در مقابل توليد مثل مقاومت می کردند. امروز نيز به اشکال گوناگون منجمله مبارزه برای حق سقط جنين و دسترسی به آن در اين عرصه، مقاومت می کنند و اين از مبارزات مهم زنان است. اين نيز درست است که مارکس و انگلس بطور مفصل به جايگاه تقسيم کار جنسيتی (نقش زن بعنوان توليد کننده ی نيروی کار) در انباشت سرمايه داری نپرداختند. اما پايه ی تئوريک پردازش اين مسئله را گذاشتند. اينکه مارکسيست ها نه تنها بر اين پايه تئوری های کمونيستی را بسط و توسعه ندادند بلکه آن ها را دفن هم کردند، و حتا نظريه های منحط کيش مادری را رواج دادند انتقادی است که بايد به جنبش کمونيستی کرد نه به آنان.

مارکس و انگلس در اثری مانند «ايدئولوژی آلماني» بوضوح می گويند که بازتوليد جامعه ی بشری جوانب مختلف دارد که بازتوليد نيازهای مادی و بازتوليد نسل از مهمترين آن هاست. و اين بازتوليد ها همواره در چارچوبه ی روابط اقتصادی- اجتماعی معينی و فرهنگ شکل گرفته توسط آن روابط انجام می شود. مارکس اين حقيقت را روشن می کند که در مالکيت خصوصی از هر شکلش [ برده داری، فئودالی و سرمايه داری است] بردگی اعضای خانواده حداقل به شکل تلويحی وجود دارد «زيرا رئيس خانواده از آن ها بهره کشی می کند.» (نقل شده در مارکسيسم و ستم بر زن. فصل 5. نوشته ی ليز فوگل). مارکس و انگلس در «ايدئولوژی آلماني» در تعريف روابط داخلی در خانواده از واژه ی «بردگی نهفته» استفاده کرده و می گويند، «اولين شکل مالکيت، هر چند به صورت خام، در بردگی خانواده نهفته است.» (مارکس و انگلس آثار منتخب جلد 5 ص 46)

اگر بخواهيم تزهای فدريچی را در اين زمينه خلاصه کنيم می توان گفت که چهار تز را جلو می گذارد. اول: طبقه ی پرولتاريای جهانی فقط از طريق خلع يد دهقانان اروپا از ابزار معاش، برده کردن بوميان آمريکا و آفريقا در معادن و پلانتاژهای آن، بوجود نيامد. دوم: اين پروسه مستلزم تغيير «بدن» و تبديل آن به يک ماشين کار و تبديل زن به ماشين بازتوليد نيروی کار بود. سوم: انباشت اوليه صرفا تمرکز کارگر قابل استثمار و سرمايه نبود. بلکه انباشت انشقاق در بدنه ی طبقه کارگر نيز بود که منجر به ايجاد سلسله مراتب در درون بدنه ی اين طبقه شد: سلسله مراتبی بر پايه جنسيت و نژاد (کارگر اروپائی و آمريکائی و کارگر جهان سومی) و سن. بنابراين ما نمی توانيم انباشت سرمايه را صرفا توليد کارگر (که هم جنس مونث دارد و هم جنس مذکر) بدانيم. چهارم: نمی توان سرمايه داری را به عنوان يک لحظه ی پيشرفت تاريخی ديد زيرا سرمايه داری اشکال بيرحمانه تر و شنيع تری را توليد کرده است.

فدريچی نکته ی ديگری در مورد «انباشت اوليه» می گويد که قابل توجه تر از نکته ی اول اوست. اينکه، اين «انباشت اوليه» هنوز ادامه دارد! در دهه 1990 در عرض چند سال يک ميليون زن جوان روستائی در داکا پايتخت بنگلادش تبديل به کارگر کارگاه های توليدی شدند.

اينکه فعاليت زن در زمينه ی توليد مثل و کار خانگی، بطور غير مستقيم و خارج از روابط خريد و فروش بازار سرمايه داری (در بيرون از روابط ارزش) توسط سرمايه داری تصاحب می شود مشاهده ای درست و تحليل معتبری است که بايد کارپايه ی پژوهش های بيشتر شود. ماريا مايز (پژوهشگر فمينيست آلمانی) در کتاب خود تحت عنوان «پدرسالاری و انباشت در مقياس جهاني» نشان می دهد که تا همين امروز، انباشت سرمايه وابسته به کار پرداخت نشده ی زنان و بی زمين کردن دهقانان جهان سوم است. مايز می گويد در اين رابطه، ارزش اضافه نيست که استخراج می شود بلکه نيازهای اوليه ی زندگی از توليد کننده استخراج می شود. وی به درستی تاکيد می کند که اين روند هميشه بخشی پنهان از سوخت و ساز سرمايه داری بوده است.

نکته ی مايز بسيار مهم است. اما بايد خاطرنشان کرد که شناخت از اين کارکرد، موضوع تازه ای نيست. مائوتسه دون رابطه ی ميان سرمايه داری متکی بر استثمار کار مزدی و همچنين مکيدن اضافه كار  توليد کنندگان «غير کارگر» را نظام نيمه فئودالی خواند.

بحث فدريچی در مورد اينکه رشد سرمايه داری در عين حال رشد انشقاق در بدنه ی طبقه کارگر بوده و طبقه کارگر فارغ از انشقاق جنسيتی بوجود نيامد درست است. شکاف جنسيتی از شکاف های اجتماعی بسيار مهم است که بدون اتکاء بر آن سرمايه داری نمی تواند بطور سودآور انباشت کند. (7)  قياس فدريچی ميان «منضبط کردن» بدن کارگر و رحم زن توسط سرمايه داری، قياسی کاملا بجاست. وی در کتاب خود اسناد و شواهد تاريخی ارائه می دهد که سرمايه داری روابط پدرسالاری نوينی را  تحميل کرد که بسيار سازمان يافته تر از اعصار پيشين زن را تبديل به ماشين توليد کننده ی نيروی کار کرد.

برخی تحليل های فدريچی در مورد فرآيند گذار از فئوداليسم به سرمايه داری يکجانبه است. وی ضمن ارائه ی تصويری دقيق از بحران نظام فئودالی اروپا می گويد: «جواب اربابان فئودال و اشراف تاجر و کشيشان و پاپ ها به اين برخوردهای اجتماعی صد ساله که در نهايت تا بن قدرتشان را لرزاند، سرمايه داری بود.» اما در اينجا او بر اين واقعيت تاريخی چشم فرو می بندد که روابط اقتصادی سرمايه داری و طبقه ی سرمايه دار از بطن تضادهای جامعه فئودالی بيرون آمدند. بورژوازی طبقه ی استثمارکننده ی جديدی بود که بر خلاف فئودال وابسته به استثمار کارگر «آزاد» (کارگر بدون زمين و ابزار توليد و بدون وابستگی به زمين اربابی) بود و برای غلبه بر جامعه تکاپو می کرد. اما اين طبقه بدون اينکه قربانيان اصلی فئوداليسم يعنی توده های دهقان به اشکال گوناگون عليه فئوداليسم مبارزه کنند (مبارزه ای که در نقاطی از اروپا تبديل به قيام های خونين شد) نمی توانست قدرت را بگيرد و نظام اقتصادی خود را در سراسر جامعه بگستراند.

فدريچی حاکم شدن سرمايه داری را حاکم شدن «ضد انقلاب» ارزيابی می کند (ص 21-22). به اين معنا که طبقات حاکم، يکسری اصلاحات و تجديد ساختار کردند و در قدرت ماندند. اما اين واقعيت ندارد. حاکم شدن سرمايه داری خود فرآيند تاريخی طولانی داشت. قريب به 300 سال طول کشيد تا بالاخره سرمايه داری بر اروپا غلبه کرد – 300 سالی که با پيروزی سرمايه داری و سپس احيای فئوداليسم و بالاخره پيروزی نهائی سرمايه داری رقم خورد. فدريچی همانطور که طبقات فئودال و سرمايه دار را تقريبا يکی می داند؛ جا به جا به شورش های دهقانی را نيز «مبارزات پرولتري» می گويد و تفاوت ميان اين دو طبقه را مخدوش می کند.

فدريچی با نگاشتن يکی از فصول هولناک تاريخ تولد سرمايه داری ما را به ياد گفته ی مارکس می اندازد که «سرمايه داری در حالی که از سر تا پايش و از تمام منافذش خون و چرک می چکيد متولد شد.». با اين وصف، ماركس در عين اينكه نظام سرمايه داری را به چالش گرفت، پويائی آن را نيز ديد. اين پويائی را هيچ يک از نظام های اجتماعی پيشين نداشتند و مهمتر از آن اينکه، هيچ يک از نظام های اجتماعی پيشين اينگونه جاده را برای گذار بشر به يک جامعه ی کمونيستی باز نکرده بود. فدريچی اين پويش متناقض را نمی بيند.  

نظريه ی فدريچی در مورد اينکه، « رشد سرمايه داری تنها راه ممکن در جواب به بحران فئوداليسم نبود» بسيار جسورانه و ضد تفکر قدرگرايانه و از اين نظر بسيار تحريک آميز و آموزنده است. اما دلايل زيادی برای اين نظريه ارائه نمی دهد – حداقل در اين کتاب ارائه نمی دهد. و فقط اکتفا می کند به اين که: « در سراسر اروپا شورش ها و جنبش های اجتماعی اشتراکی گرا عليه فئوداليسم براه افتاده بود که وعده ی يک جامعه ی نوين تساوی گرا بر پايه برابری اجتماعی و تعاون را می داد. اما اين ها در هم شکسته شدند.» به گفته ی وی قدرتمندترين بيان اين جنبش ها «جنگ دهقاني» در آلمان بود که در سال 1525 شکست خورد. (ص 61) فدريچی نمی گويد که چرا درهم شکسته شدند؟ يکی از واقعيت های آن زمان اين بود که هر چند طبقه ی پرولتاريا بوجود آمده بود اما هنوز جامعه ی طبقاتی بطور علمی نقد نشده و چشم انداز يک جامعه ی بی طبقه ظهور نکرده بود. اين اتفاق، در قرن 19 وقتی مارکس تئوری های انقلابی  تبديل جامعه ی طبقاتی به جامعه ی بی طبقه ی کمونيستی را بوجود آورد، رخ داد. پرولتاريا بدون اين تئوری ها نمی توانست يورش آگاهانه ی خود را عليه نظام سرمايه داری آغاز کند.

فدريچی به تئوری جمعيت مارکس نيز انتقاد می کند و می گويد، مارکس در گروند ريسه (ص 100: 1973) و جلد اول کاپيتال صحبت از شکل گيری يک «جمعيت اضافه» کرده و گفته است که سرمايه داری می تواند بی اعتنا به شمار نفوس ادامه يابد زيرا بارآوری کار بالا می رود (يعنی همان مقدار محصول می تواند توسط تعداد کمتری کارگر توليد شود). به اعتقاد فدريچی، مارکس همچون آدام اسميت، افزايش جمعيت را «نتيجه ی طبيعي» توسعه ی اقتصادی می بيند. و می پرسد: «چرا توليد مثل بايد "يک فاکت طبيعي" باشد و نه فعاليت اجتماعی تاريخا معين که محل تلاقی منافع متفاوت و روابط قدرت است. مارکس اين سوال را نپرسيد. و حتا تصور نکرد که ممکنست در رابطه با بچه درست کردن، زن و مرد منافع متفاوتی داشته باشند. رفتار مارکس با اين قضيه آن است که يک فرآيند بی تمايز و بی جنسيت است.»

بازهم اين واقعيتی است که مارکس اين سوال را نکرد. اما نظريه ی جمعيت مارکس بهيچوجه توليد مثل را "يک فاکت طبيعي" تلقی نمی کند و اتفاقا در رد نظريه ی جمعيت مالتوس، با وضوح و برائی توضيح می دهد که بازتوليد نوع انسان يک فعاليت اجتماعی تاريخا معين است. او مالتوس را به سخره می گيرد که فرق ميان اضافه جمعيت در شيوه های توليد اجتماعی متفاوت را نمی بيند. و می گويد: «... اين ميمون چنين القاء می کند که گويا افزايش بشر بطور خالص يک فرايند طبيعی است...» (ص 606- کتاب ششم از گروند ريسه- به زبان انگليسی ترجمه مارتين نيکولاس)

«او (مالتوس) محدوده های فرايند بازتوليد انسان را که در طول تاريخ مرتبا تغيير می کند تبديل به يکسری سدهای بيرونی می کند و سدهای بيرونی را تبديل به ... قوانين طبيعی بازتوليد می کند...» (ص 607- همانجا)

پس نظريه ی جمعيت مارکس خيلی واضح مرتبط است با فرآيندهای اجتماعی – تاريخی و شرايط ويژه ی توليد. بجاست يادآوری کنيم که منظور مارکس از شرايط ويژه ی توليد، روابط توليدی اجتماعی است که چارچوبه ی توليد را تشکيل می دهد. توليد همواره در چارچوب روابط اجتماعی معينی انجام می شود. مارکس و انگلس اين روابط اجتماعی گوناگون را در اشکال کمونی، برده داری، فئودالی و سرمايه داری شناسائی کردند و نشان دادند که در هر يک از اينها شکل خانواده و روابط جنسيتی متفاوت است.

به نظر می ايد فدريچی در مورد نظريه ی «جمعيت اضافه» مارکس هم دچار سوء تفاهم است. مارکس صحبت از «افزايش جمعيت در نتيجه ی توسعه ی اقتصادي» نمی کند بلکه صحبت از شکل گيری يک «جمعيت اضافه» در نتيجه ی افزايش بارآوری کار می کند. اما اين جمعيت نسبت به چه چيزی «اضافه» است؟ نسبت به توان سرمايه داری در به کار گيری سودآور آن. مارکس می گويد، جمعيت اضافه منطبق است بر «کار اضافه». «کار اضافه» يعنی کارگری که نمی تواند ظرفيت کار کردن خود را (نيروی کاری خود را) به سرمايه دار بفروشد و آن را با اسباب معيشت و بازتوليد خود مبادله کند. که نتيجه اش بينوائی است. شکل گيری «اضافه جمعيت» مساوی است با بينوائی. مارکس می گويد، در شيوه های متفاوت توليد اجتماعی قانون افزايش جمعيت و اضافه جمعيت متفاوت است. مثلا، در فئوداليسم يک خشکسالی کافی بود که بينوائی به بار آورد. اما در سرمايه داری بينوائی در نتيجه ی توسعه بوجود می آيد: «تنها در توليد مبتنی بر سرمايه است که بينوائی به شکل نتيجه ی خود کار، در نتيجه ی رشد بارآوری نيروی کار، ظاهر می شود.» (تاکيدات از ماست. ص 604- کتاب ششم از گروند ريسه- به زبان انگليسی ترجمه مارتين نيکولاس)

 

نقد فوکو

 فدريچی نقد تيزبينانه ای به ميشل فوکو می کند. بررسی و تدوين تاريخ «تنبيه» و «منضبط کردن بدن» از آثار مهم فوکو است اما به گفته ی فدريچی، تنبيه زن و «منضبط کردن بدن وي» در بررسی ها و تاريخ نويسی فوکو غايب است، در حاليکه اسناد و مکتوبات در مورد تاديب و تنبيه زن در طول تاريخ و در جوامع مختلف فراوان است. بعلاوه، در آثار فوکو و  پيروانش اصلا  از محاکمه ی «ساحره ها» در دو قرن 16 و 17 ميلادی حرفی در ميان نيست. فدريچی ضمن تائيد فوکو در اينکه «تنبيه» و «منضبط کردن بدن» بيان يک رابطه قدرت است، به وی انتقاد می کند که فوکو نسبت به سرچشمه ی اين رابطه ی قدرت بی اعتناست و نمی گويد اين رابطه ی قدرت در نظام های اجتماعی گذشته و حال از کجا تغذيه می شود؟ و خاستگاه اجتماعی آن چيست؟

فعالين و تئوريسين های فمينيست همواره به مقوله ی «بدن» به عنوان کليدی برای درک ريشه های سلطه ی جنس مذکر و ساخته شدن هويت اجتماعی جنس مونث، نگريسته اند. فدريچی می گويد، فمينيست های طيف های گوناگون فارغ از اختلاف هايشان در اين نظريه شريکند که طبقه بندی سلسله مراتبی  انسان ها و هم هويت کردن زن با مفهوم بدنی ی پست تر از مرد، در تحکيم قدرت پدرسالاری و بهره کشی مرد از کار زن، نقش مهمی داشته است. به اين دليل، تحليل از سکسوآليته، بچه زائی و بچه بزرگ کردن در مرکز تحليل های فمينيستی و تاريخ زنان قرار داشته است. او به درستی خاطرنشان می کند که فمينيست ها، «... راه کارها و روش های خشونت آميزی را که نظام های استثماری مرد-محور در تلاش برای اداره ی بدن جنس مونث و کنترل آن به کار برده اند را کشف و افشا کرده اند. و نشان داده اند که بدن زن عرصه ی برجسته ی به کار بستن فنون قدرت و روابط قدرت بوده است. در واقع مطالعات فمينيستی بسياری که از اوائل دهه ی 1970 در زمينه ی کنترل توليد مثل زنان، اثراتی که تجاوز و کتک بر زن می گذارد، و تحميل زيبائی به عنوان شرط مقبوليت اجتماعی توليد شده است، خدمات و کشفيات عظيمی در گفتمان مربوط به بدن هستند که آکادميسين ها، به غلط به ميشل فوکو نسبت داده اند.» (ص 15)

کلام آخر: ستم بر زن يکی از موضوعات مرکزی در مبارزه برای رهائی بشريت است. اما اغلب ا وقات رادار جنبش کمونيستی (در سطح ايران و جهان) اين موضوع را نمی گيرد و به ندرت می توان به بحثی جدی برخورد کرد در مورد اينکه چرا زن تحت اشکال خاص ستم است و چرا خشونت عليه زن تا اين حد در کارکرد نظام های طبقاتی حاکم بر  جهان معاصر برجسته است؟ کارکرد نهاد ستم بر زن چه تاثيراتی بر شکاف ها و تمايزات درون طبقه ی کارگر دارد؟ چرا بدون به ميدان آمدن "زن" برای پاره کردن زنجيرهای پدرسالاری و مردسالاری، اين شکاف ها را نمی توان تبديل به اتحاد طبقاتی کرد و به بارگاه سرمايه يورش برد؟ کتاب «آدمخوار و ساحره» يکی از توليدات فمينيستی کم نظير است که چشم را بر جايگاه تعيين کننده ی پدر سالاری در شکل گيری و تداوم سرمايه داری باز می کند و نشان می دهد که اين جنبه يا لحظه ی خاص از نظام سرمايه داری، گورکنان خاص خود را نيز به صحنه ی تاريخ آورده است. فدريچی با به ميدان آوردن فصلی از تاريخ «زن و طبقه» مسائلی جدی طرح کرده است. توجه جدی به آن ها برای کمونيست ها اجتناب ناپذير است.

 

توضيحات

٭سيلويا فدريچی: متولد ايتاليا- ساکن آمريکا از سال 1967- فعال فمينيست و استاد دانشگاه – در اوايل دهه 1970 همراه با  تئوريسين های فمينيست چون مارياروسا دالا کوستا و سلما جيمز «کلکتيو فمينيستی بين المللي» را بنيان گذاشت و از سازمانگران کارزار «مزد برای کار خانگي» بود. او همچنين بخشی از «کلکتيو يادداشت های شبانه» و «کميته آزادی آکادميک در آفريقا» برای حمايت از مبارزه ی دانشجويان و معلمان عليه برنامه های تعديل ساختاری بانک جهانی در آفريقا بود. در فاصله ی 1991 و 2003 نيز در تاسيس «انجمن فلسفه ی راديکال» و پروژه ی ضد اعدام نقش داشت.

1 - Mariarosa Dalla Costa:Women and Subversion of the Community—1971

2 -Selma James: Sex, Race and Class—1975

3 - Maria Mies: Patriarchy and Accumulation on a World Scale

4 - Fiona Jeffries, Rain Review of Books

5 - Salvatore di Mauro, Capitalism, Nature and Socialism

6 - تاريخ پژوه غربی برايان پاولاک شمار اعدام شدگان را در اوج اين کارزار بين 50 تا 200 هزار نفر ارزيابی می کند. اما اضافه می کند که چند برابر اين رقم به دادگاه ها کشيده شدند و بازهم چند برابر رقم متهمينی که دادگاهی شدند، خانواده ها درگير بودند. متهمين در دادگاه های پر سر و صدا محاکمه شده و به روش های بيرحمانه ای به قتل می رسيدند. بسياری از محکومين سوزانده شدند و بسياری ديگر به دار کشيده شدند و در موارد زيادی شقه شقه شدند. مراسم به قتل رساندن زنان در ملاء عام انجام می شد و تمام اعضای خانواده و اهالی ده مجبور به شرکت بودند. ترس و وحشتی که اين کارزار در طول دو قرن در سراسر اروپا توليد کرد سرانجام در تاديب جمعيت زنان اين قاره موثر افتاد. بيرحمی و وحشيگری به کار رفته در اين کارزار نمونه ای از بيرحمی و وحشيگری قرون وسطائی نبود. زيرا اين کارزار اصلا مربوط به قرون وسطا نبود بلکه مربوط به تولد سرمايه داری بود. برايان پاولاک می گويد، « شکار توسط تحصيل کرده ترين، با سوادترين، تعليم يافته ترين نخبگان شهری انجام می شد. ... واضح است که مسيحيت چارچوبه ی شکار جادوگر را فراهم کرد اما هيچ کليسائی را نبايد سرزنش کرد زيرا شکار جادوگران را حکومت های سکولار به دلايل غير مذهبی پيش می بردند.» (برايان پولاک- همانجا) پولاک همچنين تاکيد می کند که رهبران شکار جادوگر معتقد بودند که زنان بيش از مردان مايه ی جادوگر شدن دارند اما در ميان قربانيانشان مردانی نيز بودند. البته 95 درصد قربانيان زن بودند. و اضافه می کند: «تقريبا صد در صد نظام قانونی يعنی قضات، وزرا، کشيشان، پاسبان ها، زندانبانان، دکترها، شکنجه گران، هيئت منصفه، جلادان مرد بودند.» (برايان پولاک – همانجا) در هر حال شکار جادوگر جنايتی عليه زنان بود. و فدريچی تلاش می کند يک تحليل ماترياليست تاريخی از چرائی اين جنايت با قرار دادن آن در چارچوبه ی تاريخی و اجتماعی رخدادش، بدست دهد. اولين کتاب فمينيستی در مورد تاريخ شکار جادوگران در سال 1973 توسط باربارا اهرنرايش و درده اينگليش به شکل يک جزوه ی دستی تحت عنوان: «جادوگران، قابله ها، پرستاران: تاريخچه ای از زنان شفا دهنده» منتشر شد. آنان معتقدند زنانی که تحت عنوان «جادوگر» دستگير و اعدام شدند، در واقع شفادهندگان و قابله های سنتی اجتماعاتشان بودند.

7 - فدريچی بخشی از تاريخ همدستی مردان کارگاه های توليدی با سرمايه داران در قرن 17 برای ممانعت از ورود زنان به اين رشته ها را  آشکار می کند. و نشان می دهد که «اتحادهای طبقاتي» همواره ميان ستم ديدگان نبوده است و گاه ميان استثمارگران و استثمار شوندگان عليه ستم ديدگان ديگر شکل گرفته است. وی می گويد، با ورود مستعمره چيان به آفريقا همين الگو تکرار شد. افسران بريتانيائی و فرانسوی به مردان زمين و ابزار و آلات و آموزش دادند. زراعت های زنان را از بين برده و آنان را مجبور کردند که در کشت پلانتاژها وردست مردان شوند. به اين ترتيب در مستعمرات روابط قدرت جديدی را ميان زن و مرد بوجود آوردند. فدريچی در مصاحبه ای (مجله ی «سياست و فرهنگ» 2009) می گويد، تا همين امروز، سياست «آژانس های توسعه» دادن مالکيت زمين فقط به مردان است. و مردان نيز از اين مسئله راضی بوده اند و در واقع در مواجهه با کم ياب شدن زمين زراعتی خوب، برای محروم کردن زنان از حق استفاده از زمين های اشتراکی و بازنويسی قوانين استفاده از آن ها توطئه چينی کرده اند. و اين در حاليست که در مقابل حملات طرح های اقتصادی نئوليبرالی که زمين های کشاورزی را از توليد برای تغذيه به اقتصاد کشاورزی صادراتی تبديل می کند، اين زنان هستند که با احيای زمين های غير مزروعی و کشت معيشتی بقای خانواده را تامين می کنند. بر خلاف تصور نيروهای «چپ» که به مبارزات کشاورزان اهميت نمی دهند، نيروی کار درگير در کشاورزی و مشخصا نيروی کار زنان برای هر نوع تغيير و تحول اقتصادی تعيين کننده است. اين عاملی است که بانک جهانی خوب می فهمد زيرا در همه ی برنامه های «بازسازي» اش تغيير در روابط کشاورزی را در الويت قرار می دهد.

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 معرفی کتاب: آدمخوار و ساحره: بدن و انباشت اولیه
 نوشته
 مریم جزایری
 در تاريخ
 2011-02-20
.هستيد
 
پاسخى تاريخى- جهاىى به عصری با اهميت تاريخى- جهاىى
اﯾﻦ ﺳﻨﺪ، ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه ی ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﯾﺮان- ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻟﻨﯿﻨﯿﺴﺖ ﻣﺎﺋﻮﺋﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد .اﻧﺘﻈﺎر و آرزوی ﻣﺎﺳﺖ ﺗﺎ « ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ » ﺳﻨﺪ، در ﻣﯿﺎن طﯿﻒ ِ وﺳﯿﻌﯽ از ﻣﺒﺎرزﯾﻦ ِ از ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ و دوﺳﺘﺪاران اﯾﻦ ﺣﺰب ﺗﺎ رﻓﻘﺎی ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ و ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ ھﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﺷﻮد . ﺑﮫ وﯾﮋه، ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ﺣﺰب ﻣﻮظﻒ اﻧﺪ ﺗﺎ آن را ﺑﮫ ﻣﯿﺎن ﺟﻮاﻧﺎن ﻣﺒﺎرزی ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﯿﺰش دی ﻣﺎه وارد ﺻﺤﻨﮫ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ اﻓﮑﺎر و واﮐﻨﺶ ها و اﺣﺴﺎﺳﺎت آن ھﺎ ﮐﮫ ﺳﻨﺪ را ﺧﻮاﻧﺪه و ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐنند آﺷﻨﺎ ﺷﻮﯾﻢ، ﺑﯿﺎﻣﻮزﯾﻢ و ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺑﯿشتری ﺑﺮای ﻏﻨﯽ تر و ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﮐﺮدن ﺳﻨﺪ ﺑﮫ دﺳﺖ آورﯾﻢ

استراتژی راه انقلاب در ایران
سند زیر یکی از اسناد جلسه پلنوم دهم کمیته مرکزی )در اختیار 2017 ( مه 1396 است که در اردیبهشت اعضا و هواداران حزب قرار گرفت تا در حوزه هایی حزبی گوناگون مورد بحث قرار بگیرد . کمیتۀ مرکزی حزب با آن را مورد بازبینی قرار ، توجه به نظرات دریافت شده داد و اینک برای اطلاع عموم اقدام به انتشار آن می کند . 2018 /1397 پاییز

گسست ضروری و آزادی ما در حفظ جهتگیری استراتژیک - گزارش پلنوم 9
1394 سند داخلی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م ل م) مصوب آذر

 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در