Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 ایران   يكشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸ برابر با ۲۳ فوريه ۲۰۲۰                    
 
مُدل لیبی و کاربست آن در ایران

 

مُدل لیبی و کاربست آن در ایران!؟

 

زمانی که پرتو جنبشهای مردمی در تونس و مصر به ليبی رسيد (فوريه 2011)، قدرتهای امپرياليستی بخصوص فرانسه و بريتانيا و آمريکا به سرعت دست بهکار شدند تا نارضايتی مردم ليبی را به راهی که میخواهند بکشند و در اين کار موفق شدند. آنان با استفاده از مصالحِ بنای فروپاشيدهی رژيم قذافی (ژنرالها، امنيتيها و سياستمدارانِ قذافی) و ديگرانی از همان قماش (سران عشاير و وابستگانِ آژانسهای امنيتی آمريکا و بريتانيا و اسلامگرايان) رژيمِ ارتجاعی جديدی را برای ليبی معماری کردند. و اين فريب بزرگ را زير نقاب «دفاع از مردم ليبی» و «کمک به انقلاب مردم ليبی» پيش بردند. برخلاف تونس و مصر در ليبی نيروهای ارتجاعی از همان ابتدای شروع اعتراضات مردمی خلاء رهبری را پر کردند و فورا برای مردم افق و راه تعيين کرده و به کمک قدرتهای امپرياليستی، دول خاورمیانه و فيلسوفهای استعمار و مديای جهانی تبديل به «رهبران» مردم شدند. بدين ترتيب از همان ابتدا جنبش در ليبی به اسارت رهبری ارتجاعی درآمد و لاجرم خصلت ارتجاعی يافت.

 

دخالت نظامی ناتو در ليبی نه برای «کمک نوع دوستانه» به مردمی که با رژيمی بيرحم سر و کار داشتند بلکه عمدتا دو هدف داشت: يکم، ايجاد هيئت حاکمهی ارتجاعی جديدی برای ليبی و دوم، استقرار تناسب قدرت جديدی میان قدرتهای امپرياليستی در اين کشور. کل اين فرآيند «مدل ليبی» نام گرفت. برای درک ماهيت ارتجاعی و کريه اين فرآيند خوبست گام به گام آن را دنبال کنيم.

 

روز 22 فوريه چند تن از ژنرالها و سياستمداران با نفوذ قذافی استعفا دادند و به «شورشيان» پيوستند. روز 24 فوريه برخی سياستمداران و افسران نظامی رژيم قذافی، رهبران عشاير، آکادمیسينها و تجار در شهر بِيدا Bayda در شرق ليبی جلسهای با رياست مصطفی عبدلجليل تشکيل دادند. مصطفی عبدلجليل تا 21 فوريه وزير دادگستری قذافی بود. وی توسط قذافی به اين شهر فرستاده شده بود تا با مخالفين مذاکره کند. اما روز بعد استعفا داد و به مخالفين پيوست. در اين اجلاس پرچم نظام سلطنتی پيشين ليبی در اهتزاز بود و اکثريت شرکتکنندگان خواستار دخالت سازمان ملل شدند. عبدلجليل اعلام کرد که «فقط قذافی مسئول جنايتهاست». بدين ترتيب خود و بقيهی گردانندهگانِ رژيم قذافی که به ائتلاف جديد مرتجعين ليبی پيوستند را «عفو» کرد!

 

اين مجلس وارد مذاکره با همتايان خود در غربِ ليبی شد. سفرای قذافی در آمريکا و سازمان ملل نيز از اين حرکت حمايت کردند. در 27 فوريه با تائيد فرانسه و بريتانيا و آمريکا «شورای انتقالی» در بنغازی به رياست عبدلجليل تشکيل شد و سياستمداران و امنيتيها و نظامیان قذافی به بدنهی مرکزی و ستون فقرات آن منصوب شدند. (اين در واقع «مجلس انتقالی» است اما در انگليسی و فرانسه و به دنبال آن در فارسی به «شورای انتقالی» ترجمه شده است).

 

دو هفته بعد، در روز 5 مارس «شورای انتقالی» اعلام کرد، «تنها نمايندهی مردم سراسر ليبی است». در روز 9 مارس عبدلجليل در مقام رياست شورای انتقالی از نيروهای ناتو خواست که پرواز هواپيماهای قذافی بر آسمان ليبی را ممنوع اعلام کنند.  روز 10 مارس فرانسه رسما شورای انتقالی را به عنوان تنها حکومت مشروع ليبی به رسمیت شناخت. سازمان ملل کرسی ليبی را به «شورای انتقالی» منتقل کرد. در 23 مارس شورای انتقالی يک «هيئت اجرائی» با رياست محمود جبريل منصوب کرد که آن را به عنوان «قوه مجريه» و شورای انتقالی را به عنوان «قوهی مقننه» اعلام کرد و در 3 اوت  2011 قانون اساسی خود را به نام «بيانيهی اساسی» تصويب کرد. بيانيه، ليبی تحت حاکمیتِ شورای انتقالی را «يک دموکراسی» خواند، از يکطرف «آزادی اديان» و «حقوق زنان» را به رسمیت شناخت و از طرف ديگر، شريعت اسلام را منبعِ کليهی قوانين آن و اسلام را دين رسمی کشور اعلام کرد!

  

شناسنامهی هر يک از مقامات شورای انتقالی و جايگاه آنان در نظام قذافی به خودی خود گويای ماهيتِ رژيم جديد است. محمود جبريل از سال 2007 تا سال 2011 رئيس «هيئت توسعهی اقتصاد ملی» دولت قذافی و معمار سياستهای خصوصيسازی و نئوليبراليسم رژيم قذافی و سالها مسئول تعليم مديران ارشد برای رژيمهای بحرين، مصر، اردن، کويت، تونس، ترکيه و غيره بود. مصطفی عبدلجليل پس از خاتمهی تحصيلات در رشته شريعت و قانون اسلامی در دانشگاه ليبی، دادستانِ شهر بيدا و در سال 2007 وزير دادگستری قذافی شد. تبليغاتچيهای غرب و طرفدارانش میگويند عبدلجليل در سالهای پيش از اشغال کرسی وزارت همواره با نقض حقوق بشر از سوی رژيم قذافی مخالفت میکرد. (حتما به همین دليل قذافی او را وزير دادگستری خود کرد!). پيامهای محرمانهی سفارت آمريکا در ليبی که توسط ويکيليکس فاش شده است، وی را بعنوان شخصی «باز» و «مشتاق همکاری» معرفی میکند.

 

اولين وزير امور نظامی در شورای انتقالی شخصی است به نام عمرمختار الحريری. او از افسران کودتای 1969 عليه سلطنت شاه ادريس بود که قذافی را به قدرت رساند. اما در سال 1975 قصد داشت عليه قذافی کودتا کند که دستگير و 15 سال در زندان بود. يکی ديگر از ژنرالهای شورای انتقالی شخصی بود به نام عبدلفتاح يونس که سه ماه قبل از کشته شدنِ قذافی، در رقابتهای درون شورای انتقالی به قتل رسيد. عبدلفتاح نيز مانند عبدلجليل تا دقيقهی نود در رکاب رژيم قذافی و تا روز 22 فوريه وزير داخلهی ليبی بود. وی نقش کليدی در احيای روابط میان بريتانيا و قذافی داشت. يکی ديگر از ژنرالهای شورای انتقالی شخصی است به نام خليفه بالقاسم حفتر. او از فرماندهان قذافی در جنگ ليبی با کشور چاد بود. اما بعد از شکست ليبی در جنگ از رژيم کنارهگيری کرد و به آمريکا پناهنده شد و به عضويت سازمان سيا درآمد. سپس با کمک سازمان سيا میليشای خود را در ليبی راه اندازی کرد. (رجوع کنيد به کتاب توطئههای آفريقائی از  انتشارات لوموند ديپلماتيک. -Manipulation Africaines). (کليهی اطلاعات بالا از ويکيپديای انگليسی استخراج شده است.)

 

و بالاخره شاخهی القاعده در میان اين جماعت به رهبری شخصی است به نام الحصيدی. روزنامهی انگليسی  تلگراف در 25 مارس 2011 خبر از عضويت اين گروه در القاعده داد. «الحصيدی در مصاحبه با روزنامهی ايتاليائی Il Sole 24 Ore گفته است که برای جنگ عليه اشغالگران در عراق25  نفر را از منطقهی دِرنا در شرق ليبی سربازگيری کرده و به عراق برده است. او تاکيد کرد که "جنگجويانش عضو القاعده هستند اما تروريست نيستند. بلکه مسلمانان خوبی هستند." در اين مصاحبه الحصيدی میگويد که قبل از عراق در افغانستان میجنگيد تا اينکه در سال 2002 در پيشاورِ پاکستان دستگير شد. آمريکا وی را تحويل ليبی داد و بالاخره در سال 2008 آزاد شد.»

 (Telegraph. Swami, Squires, Gardham)

 

يکی ديگر از گروههای بسيار قدرتمند در تريپولی گروه عبدلحکيم بلحاجی است که در گوانتانامو زندانی بود و آمريکا او را به رژيم قذافی تحويل داد و رژيم قذافی او را عفو کرد. بلحاجی از اسلامگرايان سَلَفی است که چشمانداز و برنامهاش بازگشت به جامعهی صدرِ اسلام است.

 

کليهی اين تحرکات زير نظر و دخالت نيروهای نظامی و اطلاعاتی کشورهای غربی (بخصوص بريتانيا، فرانسه و آمريکا اما همچنين آلمان و ايتاليا) و رژيمهای عربِ منطقه پيش رفت. در همان روزهای آغاز شورش عليه قذافی، 6 سرباز اس.آ.اس (نيروهای عمليات ويژهی بريتانيا) با هليکوپتر در منطقه شرق ليبی فرود آمدند و تصادفا به گروهی از جوانان مسلح که نگهبانی میدادند برخورد کرده و دستگير شدند. سفير انگليس به خبرنگاران گفت اينان بعنوان «سفير» برای برقراری ارتباط با شورشيان به ليبی رفته بودند. حال آنکه هر کدام چندين پاسپورت با هويت و مليت متفاوت حمل میکردند. البته رهبران «شورشيان» نيز خيلی زود «به تفاهم رسيدند» و سربازان را آزاد کردند. خيلی زود تعداد سربازان اس.آ.اس که «شورشيان» را تعليم داده و عملياتشان را هدايت میکردند به صدها تن رسيد. هستهی مرکزی شورشيان مسلح رهبران و افراد کمیتههای منطقهای رژيم قذافی بودند که تبديل به «مخالفين» شده بودند.

 

روزنامهی انگليسی سانديمیرور (20 مارس 2011) نوشت: «نيروهای عمليات ويژهی بريتانيا همراه با سربازان فرانسوی، اردنی و قطری از همان روزهای آغاز شورش در ليبی به تسليح، تعليم و هدايت شورشيان مشغول بودند. نيروهای عمليات ويژهی بريتانيا، هماهنگ کردن نيروی هوائی ناتو را نيز بر عهده داشتند. ... در تمام طول اين کارزار نيروهای عمليات ويژهی بريتانيا و افسران ام16 برای فرماندهان ناتو اطلاعات جمعاوری میکردند.»  روزنامهی تلگراف (17 آوريل) از قول ژنرال عبدلفتاح يونس (وزير داخله قذافی و اولين فرمانده نيروهای شورشی ليبی) نوشت:«به شکر خدا وضع ما خوب است. کشورهای دوست ما را مسلح میکنند.» و روزنامهی نيويورک تايمز (28 اکتبر) خبر داد که نيروی عمليات ويژهی قطر که از 20 سال پيش تحت تعليمات نيروی عمليات ويژهی بريتانياست در اين عمليات شرکت کرد و از آنجا که سربازانش عرب هستند به راحتی توانستند خود را بعنوان ليبيائی جا بزنند.

 

مجله گلوبال ريسرچ در شماره 22 اکتبرِ خود مینويسد: نيروهای عمليات ويژهی ناتو از ماه فوريه در خاک ليبی بودند. يعنی مدتها قبل از اينکه شورای امنيت سازمان ملل دخالت نظامی در ليبی را تصويب کند. آنان خود را به شکل اعراب درآورده و «شورشيان» ليبيائی را همراهی و هدايت میکردند. طبق گزارش نيويورک تايمز (28 اکتبر) در ماه سپتامبر جلسهای در کاخ سفيد تشکيل شد که در مورد قتل قذافی تصمیم گرفت. سپس هيلاری کلينتون به ليبی رفت و مسئله را با شورای انتقالی در میان گذاشت. اکثر آنان نيز موافق قتلِ وی بودند. اين در حاليست که عبدلجليل هنگام تشکيل شورای انتقالی اعلام کرده بود قذافی را دستگير و تحويل دادگاه جنايات بينالمللی در لاهه خواهند داد. بدون شک قذافی اسرار زيادی در مورد همدستی و شراکت کشورهای غربی و سران شورای انتقالی در جنايتهای رژيمش در سينه داشت و به همین دليل يکی از نظامیان آمريکائی گفته بود:«قذافی زنده مثل يک بمب اتمی است».  

 

پس از اينکه نيروهای زمینی ناتو قذافی را دستگير کردند، گردانِ شهر مصراته را فراخواندند تا قذافی را بکشند و آنان نيز پس از تجاوز به وی او را اعدام خيابانی کردند. مطمئنا نيروهای زمینی ناتو بهتر از شورشيان مصراته میتوانستند همین کار را بکنند زيرا آنان در ارتکاب جنايتهای جنگی و غيرجنگی خبره و تعليم ديدهاند اما سياستمداران کاخ سفيد و اروپا مايل بودند قذافی بدست «بومیان» کشته شود.

 

بعد از کشته شدن قذافی، عبدلجليل در نطق «پيروزی انقلاب ليبی» اعلام کرد که از اين پس شريعت منبع قوانين ليبی خواهد بود و چهار همسری برای مردان آزاد است.

 

جنايت و طرح کثيفی که به نام «مدل ليبی» معروف شده است، ابعادی به مراتب گستردهتر از مختصری که در اينجا آمد دارد. هر جنگی – اهدافش، رهبرانش، روش پيشبردش، روابط درونياش میان فرماندهان سياسی و نظامی با سربازانش – مُعرفِ جامعهای است که از دل آن بيرون خواهد آمد. از کوزه برون همان تراود که در اوست!

 

خيزش ليبی بيان نارضايتی عمیق مردم بود. اما  از همان ابتدا، توطئه چينيهای امپرياليستی با خيزش مردم مخلوط شد. اينگونه است که امپرياليستها و مرتجعين در غياب يک رهبری واقعا مردمی میتوانند شورشهای عادلانهی تودههای مردم را مصادره کرده و زنجيرهای انقياد و اسارتشان را برای يک دوران ديگر تحکيم کرده و مشروعيت بخشند.

 

جنگ ناتو در ليبی مانند هر جنگ ديگر ادامهی سياست به طرق ديگر بود. هدف ناتو اين نبود که نيروهای قذافی را جاروب کند و بعد صحنهی ليبی را بدست مردم ليبی بسپارد. امپرياليستها برای کنترل و بهرهکشی از کشورهای «جهان سوم» همواره بر اقشار ارتجاعی آن کشورها تکيه کرده اند و خواهند کرد. در خاورمیانه اين اقشار ارتجاعی، ناسيوناليسم، قومگرائی و اسلامگرائی را بعنوان ايدئولوژی خود اتخاذ کردهاند. اما هيچ يک از اينها مانعی در مقابل اتحادشان با امپرياليستها يا تکيهی امپرياليستها بر آنان نبوده و نيست. امپرياليسم همین است! امپرياليسم توزيع دموکراسی و آزادی نيست بلکه توزيع روابط اقتصادی و سياسی و افکار ارتجاعی است. امپرياليسم فقط حفاری چاه نفت نيست. بلکه حفاری ارتجاعيترين نيروهای طبقاتی و تفالههای جامعه و تاجگذاری بر سر آنان است. امپرياليسم فقط لگدمال کردن غرور ملی نيست. امپرياليسم لگدمال کردن آمال و آرزوهای رهائيبخش اکثريت مردم و توانمند کردن اقليتی انگلی است.

 

در ليبی يک بار ديگر و به بهای تجربهای تلخ و گزنده دروغين بودن نظريهی جنبشهای «بدون رهبری» آشکار شد. بر خلاف اين نظريهی به غايت خيالی و غير واقعی، در جامعه و جهان رهبری اِعمال می شود. جنبشهای سياسی حتا اگر در ابتدا بدون رهبر باشند خيلی زود به زير رهبری برنامهها و نيروهای سياسی وابسته به اين يا آن طبقه در میآيند. بنابراين سوال اين نيست که آيا رهبری بايد داشت يا خير. سوال اين است، چه نوع رهبری؟ در خدمت به کدامین اهدافِ سياسی، اقتصادی و اجتماعی؟ با استفاده از چه ابزاری برای رسيدن به اهداف؟

 

 

تقسيم کيک ليبی

 

هدفِ سياسی ناتو کَندنِ بخشی از نيروهای امنيتی و نظامی قذافی و ترکيب آنان با مرتجعينی که در خارج از حوزه قدرت قرار داشتند و تبديل اين ملات به رژيمِ تحتالحمايهی جديدِ غرب در ليبی بود. اما اين جنگ هدف ديگری نيز داشت و آن استقرار تناسب قوای جديدی میان قدرتهای امپرياليستی غرب در ليبی بود.

 

امپرياليستهای غربی پس از اينکه فرآيندِ شکلدهی به يک رژيمِ ارتجاعی جديد را به نتيجه رساندند به مسئلهی توزيع قدرت و منافع اقتصادی میان خود پرداختند.

 

در اين ماجرا، حداقل تا کنون، فرانسه و بريتانيا جلو افتادهاند و چين و ايتاليا مغبون واقع شدهاند. اتحادِ فرانسه و بريتانيا حول جنگ ليبی قابل توجه بود. برخی آن را به عقد اتحاد استعمار فرانسه و بريتانيا در قرن 19 مانند میکنند که با هدف گسترشِ نفوذشان در جهان و تحکيم منافعشان در ماورای اروپا بود.

 

تشکيل «کنفرانس پاريس برای بازسازی ليبی» در اول سپتامبر 2011 برای تقسيم کيک ليبی بود. ليبی دارای 34 میليارد يورو موجودی در بانکهای غربی است که کنفرانس خود را مشغول تعيين تکليف و توزيع آن میان قدرتهای امپرياليستی کرد. مشخصا ده میليارد دلار در اختيار بانکهای فرانسوی است که فرانسه اعلام کرده است حداقل يک و نيم میليارد يوروی ان را بابت هزينههای «دخالت نوع دوستانه» نگاه خواهد داشت.

 

طرحهای استعماری و آزمندانهی بلوکهای مالی نظام سرمايهداری در «مدل ليبی» آنقدر عريان است که کمتر کسی زحمت افشای آن را به خود میدهد و حتا سران کشورهای غربی نيز آن را پنهان نمیکنند. هر چند فيلسوفان و روشنفکرانِ مشاطهگر و خدمتگزاران اينان در تکاپو هستند تا اين کارزار غارت و چپاول و حرص و آز سرمايهداری امپرياليستی را «کارزار حقوق بشری» و «حمايت از انقلاب عربی» بخوانند و حتا انجام وظيفهی «ملل متمدن» در قبال «ملل وحشی» قلمداد کنند و به اين ترتيب وجدان اروپائيان را آرام کنند اما کمپانیهای نفتی کشورهای پيمان ناتو (پيمان آتلانتيک شمالی که بايد آن را انجمن اخوت دزدانِ آتلانتيک شمالی خواند) با صراحت و وقاحت اعلام میکنند که هر يک از آنان به نسبت «خدمات» ارتش کشورشان به اين تجاوز نظامی، حق بدست آوردن قراردادهای نفتی را دارند. در واقع «جنگ ليبی» زمانی پايان يافت که سرانِ کشورهای اروپائی (بخصوص فرانسه، ايتاليا و انگلستان) بر سر تقسيمِ غنايم نفت و گاز ليبی به توافق رسيدند.

 

شرکت نفتی «توتال» فرانسه قصد دارد شرکت ايتاليائی انی Eni را که امتيازاتی بسيار بيشتر از توتال دارد به چالش بگيرد و برای اين امر از نزديکی فرانسه با «شورشيان» سود جويد. در حقيقت فرانسه از اينکه قذافی اکثر پيمانهای نفتی را به شرکت انی اعطا میکرد و سرِ توتال بيکلاه میماند از دست قذافی بسيار عصبانی بود. در اين جنگ فرانسه توانست بسياری از سلاحهای خود را مورد استفاده قرار داده و آن را به حساب دولت آينده ليبی بنويسد. البته دولت قبلی ليبی (قذافی) نيز از مشتريان پر و پا قرص اسباب و آلاتِ نظامی فرانسه بود.

 

در نتيجهی «پيروزی» در اين جنگ شرکت انگليسی بريتيش پتروليوم که مقام عمدهای در حفاريهای ليبی نداشت به امتيازات چرب و نرمی دست خواهد يافت که موجب عصبانيت دولت ايتاليا شده است. البته بعد از اينکه انگلستان عامل بمبگذاری لاکربی را آزاد کرد و به ليبی فرستاد، قذافی امتيازات نفتی خوبی به بريتيش پتروليوم داد که هنوز مورد استفاده قرار نگرفته بود.

 

اما فوايد اين جنگ برای قدرتهای اروپائی به فوايد اقتصادی خلاصه نمیشود. اين جنگ و «پيروزی» در آن مفاهيمِ ايدئولوژيک و سياسی گستردهای برای هر دو کشور داشت. خنثی کردن تاثيرات جنبش جوانان جهان عرب بر جوانان کشورهای غرب دغدغهی مهمی برای سران اين کشورها بود، بويژه آنکه بحران اقتصادی گريبان طبقات میانی اين کشورها را نيز گرفته و موجب به راه افتاده جنبش جوانان شده است. کشورهای غربی به طرق مختلف سعی در مهار جنبشهای کشورهای تونس و مصر کردند و در ليبی از امکاناتی که داشتند برای به منجلاب کشيدن آن استفاده کردند. صحنههای پايانی اعدام خيابانی قذافی به دست «جوانانِ عرب» و سخنان گوهربار عبدل جليل فشردهی تصويری بود که میخواستند از «بهار عربی» ارائه دهند. حمايت دولت سارکوزی از نوکر خود در تونس نارضايتی وسيعيی در میان جوانان فرانسه و مهاجرين عرب اين کشور بوجود آورده بود. هنگامی که سرنگونی بنعلی حتمی شد دولت فرانسه فورا ريل عوض کرد و خود را مدافع «دموکراسی در جهان عرب» نشان داد تا نارضايتی جوانان را خنثی کند و با استفاده از فرصت اين تفکر شنيع استعماری را اشاعه دهد که استعمار و امپرياليسم همیشه بد نبوده است و اصولا به معنای انجام وظيفهی اروپائيان در متمدن کردن وحوش غير اروپائی بوده است - چيزی که امروز «دخالت نوعدوستانه» خوانده میشود.

 

اتحاديه اروپا برای انسجام خود نيز نياز به چنين جنگی داشت. آنهم در شرايطی که بحران اقتصادی و دورنمای خروج برخی کشورهای اروپائی از ارز واحد يورو انسجام اتحاديه اروپا را بشدت به زير سوال برده است. برای فرانسه که در تلاش است وزنه خود را در اتحاديه اروپا در مقابل آلمان که از نظر اقتصادی برتری دارد نبازد جنگ ليبی نمايش زور بازو و اعلام آن بود که هر چند از آلمان به لحاظ اقتصادی عقب است اما هستهی امنيتی و نظامی اروپاست!

 

يکی ديگر از اهداف قدرتهای اروپائی ترمز زدن بر گسترش نفوذ اقتصادی چين در حوزهی نفت و گاز ليبی بود. چين هنگام شروع جنگ، نزديک به 35 هزار کارگر در ليبی داشت. چين با مغبون شدن در مزايدهی ليبی دست به افشاگريهای گسترده عليه اعمال «استعماری» قدرتهای اروپائی زد. بطور مثال روزنامهی دولتی پيپِلزدِيلی (روزنامه مردم) نوشت:

«... کشورهای غربی تحتِعنوانِ زيبای کمک به بازسازی ليبی شروع به تقسيم کِيک ليبی میان خود کردهاند... هنوز شعلههای جنگ در ليبی فروکش نکرده بود که فرانسه با عجله کنفرانس پاريس را برای صحبت در مورد بازسازی ليبی تدارک ديد. ... حقيقت نهفته در کنفرانس پاريس آن است که کشورهای غربی بازسازی ليبی را در دست خواهند گرفت. ... طبق ارزيابی بريتيش پتروليوم در سال 2011 ذخاير نفتی ثابت شدهی ليبی نزديک به 46 میليارد بشکه است... فرانسه همواره به دخالت در درگيريهای نظامی ليبی بعنوان "سرمايهگذاريهای آينده" نگريسته است. حتا آمريکا که مايل نيست سردمدار اين دخالت باشد رفتار خود را عوض کرده و برای گرفتن سهمی از بازسازی بعد از قذافی هيئت عاليرتبهای با رياست هيلاری کلينتون به کنفرانس پاريس فرستاده و نگاهی حريصانه به بازسازی دارد. ... روزنامهی روسی کومرسان نوشت  کنفرانس پاريس آغاز "تقسيم منافع" نفتی در میان کشورهای غربی است. ...» (عنوان مقاله: استعمار غربی جديدی در ليبی سربلند میکند. روزنامه مردم - 7 سپتامبر 2011)

 

«روزنامه مردم» در مقالهای ديگر به کشورهای اروپائی هشدار میدهد، «پيروزی در ليبی منجر به بيرون آمدن اروپا از بحران نخواهد شد و پيروزی در اين جنگِ نامتقارن مُسکِّنی بيش نيست.... مضاف بر اين، کشورهای غربی ... کيک نفتی ليبی را چگونه تقسيم خواهند کرد؟ کمپانی نفتی معظم اِنی  Eni غولِ نفتی فرانسوی توتال را به دليل اينکه فرانسه نقش رهبری را در حمله به رژيم قذافی داشته تهديد بزرگی میداند ... ديگر کمپانيهای نفتی اروپائی مانند بريتيش پتروليومِ انگليسی و ويتولِ هلندی نيز به دنبال سهم خود در ليبی هستند ...»  (همانجا) 

 

جنگ ناتو در ليبی، «نوعدوستانه» نبود بلکه امپرياليستی بود.جنگی بود برای کسب مناطق نفوذ سياسی در ماورای مرزهای کشور متجاوز با هدفِ نهائی ايجاد عرصهها و خروجيهای سودآور برای سرمايههای کشور متجاوز و به  انحصار در آوردن آن عرصهها در مقابلِ قدرتهای سرمايهداری امپرياليستی ديگر. هر جنبه از اقتصاد و سياستِ جامعهی ليبی، منجمله طبقاتِ حاکمهی آن، در پيوند تنگاتنگ با نظام جهانی سرمايهداری شکل گرفته است. امپرياليستها بدون تکيه بر طبقات سرمايهدار و ملاک و فئودالِ داخلی کشورهای تحت سلطه نمیتوانند عملياتِ سياسی و نظامی و ايدئولوژيک خود را پيش برند. اين به معنای آن نيست که روابط میان امپرياليستها و دولتهای تحتالحمايه همیشه «گل و بلبل» است. خير! نظام جهانی مرتبا دستخوش بحرانها و تلاطماتِ اقتصادی و سياسی میشود؛ بر بستر اين تلاطمات، گاه امپرياليستها دست از موکلينِ سابق خود می شويند و ائتلاف جديدی از مرتجعين «بومی» را برای نگهبانی از نظمِ طبقاتی موجود شکل میدهند و گاه اين طبقاتِ ارتجاعی بومی هستند که مانور داده و به سوی قدرت امپرياليستی ديگری میروند.

 

بنابراين، هر مبارزهی رهائيبخش و مردمی بايد همزمان و همواره طبقات حاکمهی داخلی و قدرتهای امپرياليستی را  آماج قرار دهد. هر جنگی که از سوی هر يک از اينها – حتا در ضديت با هم – به راه افتاد هيچگونه خصلت مترقی و مردمی نمیتواند داشته باشد و بايد با آن مخالفت کرد.

 

 

رومانتيزه کردن مدل ليبی و استعمار و امپرياليسم

 

آن ايرانی هائی که اين «مدل» کريه را رومانتيزه کرده و نامهای مشروع همچون «نوعدوستی» بر آن مینهند خواسته يا ناخواسته شريک در ارتکاب چنين جناياتی میشوند. اينان يا نادانند و يا خود از همان قماش عبدلجليلها و فتاحيونسها هستند.

 

سخنگويان و رهبران «جنبش سبز» وابسته به جناح اصلاحطلب جمهوری اسلامی در خارج کشور، که در جريان جنبش سال 1388 مرتبا به مردم نصيحت میکردند حرکات خشونتآمیز نکنند (يعنی جانيان جمهوری اسلامی را به سزای اعمالشان نرسانند) و در مقابل پاسداران و بسيجيها با نرمی و ملايمت رفتار کنند (رجوع کنيد به «درسهای» روزانهی سازگارا در يوتوب) يکباره طرفدار «مبارزه مسلحانه» شدند (برای نمونه رجوع کنيد به مقاله مخملباف در اين مورد) و پس از کشته شدن قذافی شروع به مقالهنويسی و اظهار نظر در مورد فوايد «مُدلِ ليبی» برای ايران کردند (بطور مثال رجوع کنيد به مقاله علی افشاری و سخنان واحدی، نمايندهی کروبی در خارج کشور). آنان که دادگاه رهبران جناح «اصلاح طلب» را در سال 1388 به دادگاههای استالين مانند میکردند با لذت شکنجه و اعدام خيابانی قذافی و طرفدارانش را «نمونهی هشياری انقلابيون ليبی» خواندند (به سخنان نوری زاده و محسن سازگارا در صدای آمريکا در روزهای پس از مرگ قذافی گوش کنيد) و جنايات جنگی را نهايت «نوع دوستی» قلمداد کردند. ادعاهای دموکراسيخواهی و آزاديخواهی و عدالتجوئی اينان همواره کاذب و شارلاتانيسم بوده است اما سرعت تحولات در خاورمیانه و تبعات آن در ايران باعث شده که اينان تمنيات قلبی خود را آشکارتر بيان کنند. اين جماعت همواره دست به هر ترفند و فريب سياسی و ايدئولوژيک زدهاند تا مبادا مردمِ به جوش و خروش آمده به نيروی نهفته در خود و منافع واقعی خود آگاه شوند و راهی ديگر، راهی مستقل از اين جناح و آن جناحِ حکومت و يا امپرياليستها را در پيش گيرند.

 

ديگرانی که سالها در وصفِ «روشن بينی» جناحی از دولت جمهوری اسلامی و امکانِ زاده شدنِ برابری برای زنان و آزادی برای مردم از شکمِ اين هيولا قلمفرسائی میکردند اکنون وجود چيزی به نام «امپرياليسم» را انکار کرده و فيلسوفانه اندرز میدهند که: دنيا ديگر يکی شده است و اين حرفهای «چپ سنتی» را بايد کنار گذاشت و هرکس به ما آزادی دهد ما قبول میکنيم! (رجوع کنيد به نوشتههای اخير نوشين احمدی خراسانی، کاظم علمداری، شهلا لاهيجی). واقعا فسادِ فکری در میان اين جماعت ابعاد حيرتانگيزی به خود گرفته است: ايدئولوژی وارونهگوئی، لالائی خواندن برای مردم، ضد انقلاب را انقلاب تصوير کردن، تجاوز نظامی را «مبارزه مسلحانه» خواندن، جنايت جنگی را «نوع دوستی» قلمداد کردن، غارت و چپاول را «بازسازی» خواندن ... اينهاست صفاتی که در بازارِ «روشن»فکری نئوليبراليسم در بورساند. اين «روشن»فکران هم با جمهوری اسلامی حاضر به دمسازياند و هم با امپرياليستها؛ نه دموکراتاند و نه طرفدار آزادی و برابری زن و از جنبشانقلابی مردم بيشتر هراس دارند تا از مرتجعين بومی و مستعمرهچيان آدمخوارِ خارجی. قبلا در وجود نهادهای فئودالی چون شريعت به دنبالِ آزادی زن میگشتند، اکنون در جنگهای رذيلانهی استعماری «آزادی و موکراسی» جستجو میکنند -- جنگهائی که همواره بر بسيج و سازماندهی اوباش و ارازلی که ريزهخوار سفرهی قدرتمندان بودهاند تکيه کردهاند. اين مدعيان «تغيير» قبلا اتوپی ارتجاعی چشم امید بستن به اصلاحِ جمهوری اسلامی از درون را اشاعه میدادند، اکنون اتوپی ارتجاعی «کسب آزادی و دموکراسی» از طريق تجاوز نظامی ارتشهای بينالمللی از برون را. قبلا تلاش میکردند ايدئولوژی راستِ چشم امید دوختن به طبقات حاکم را به مردم تزريق کنند، اکنون چشم امید دوختن به قدرتهای امپرياليستی را نيز بر آن اضافه کردهاند. اين جماعت که سالها از لزوم حفظ بساط کهن صحبت کرده و برايش فعاليت کردهاند، ذرهای وجه اشتراک و حس همسرنوشتی با اکثريت مردم جامعه و جهان ندارند. در واقع، از آمال و آرزوهای اقشار تحت ستم و استثمار جامعه متنفرند و چشمان خود را آرزومندانه به حرکات مراکز قدرت دوختهاند.

 

 

بکاربست مدل ليبی در ايران

 

وقايع ليبی در میان جناحهای گوناگون «جنبش سبز» نيز به اختلاف بر سر «تکرار الگوی ليبی در ايران: آری يا خير» دامن زده است. عدهای از دانشجويان انجمنهای اسلامی به اوباما نامهای نوشته و ضمن آنکه گفته اند «خواهان دخالت نظامی» نيستند در مورد تنبيه ايران آنچنان رهنمودهائی به اوباما داده اند که فقط کمی با تقاضای حمله نظامی به ايران فاصله دارد. افراد ديگری از اين طيف علنا الگوی ليبی را برای ايران مناسب تشخيص دادهاند و در حال فضاسازی برای آن هستند. گنجی از مخالفين سناريوی ليبی برای ايران است زيرا معتقد است آمريکا برای پيشبرد اين طرح «اپوزيسيون سازی» میکند. وی معتقد است اپوزيسيون بايد از «دل جامعه» بجوشد. که البته منظور وی خودش و رهبران «سبز» است. به نظر میآيد برخی از نخبگان «سبز» به اين دليل با تکرار سناريوی ليبی در ايران مخالفند که دولت آمريکا به دنبال يافتن متحدينی از درون جناح اصولگرای حکومت است و نه انتخاب از میان مخالفين جمهوری اسلامی. (مصاحبهی حسنشريعتمداری، فعال سياسی جمهوريخواه در خارج کشور، در دويچهوِلِه به تاريخ 3 نوامبر 2011، نکات جالبی در اين مورد دارد). به نظر میآيد آمريکا با نگاهی به عوارض منفی فروپاشی کامل دستگاه امنيتي– نظامی رژيم صدام (منفی برای آمريکا و طبقات مرتجع عراق) و تجربهی «مثبت» ليبی در اين زمینه، درصدد است ترکيبی از برخی باندهای قدرتمندِ جمهوری اسلامی، اصلاحطلبانِ جمهوری اسلامی، مجاهدين، سلطنتطلبان و غيره را گرداوری کرده و بهم بچسباند و اليت حکومتی جديدی برای «آيندهی ايران» معماری کند. و اين رويکرد باعث تکدر خاطر برخی از «سبز»ها و بروز اختلافاتی در میانشان شده است.

 

مصاحبههای هيلاری کلينتون با بيبيسی (26 اکتبر) و صدای آمريکا (27 اکتبر) بر آتش اين اختلافات افزود. وی در اين مصاحبهها از اينکه رهبران «سبز» در سال 1388 مايل نبودند آمريکا آشکارا از آنان حمايت کند زيرا میترسيدند انگ آمريکائی بخورند، گِله کرد و گفت امیدوار است که اينان، «دفعهی بعد هوشمندانهتر عمل کنند و به جای ترس از انگ خوردن از همهی دولتهای جهان، از برادران عرب در منطقه و غيره کمک بخواهند و ... مثل اپوزيسيون ليبی عمل کنند ...». کلينتون در مصاحبه با صدای آمريکا (27 اکتبر) در جواب به اين سوال که «آيا خوراک ليبی را برای کشورهای ديگر هم میتوان پخت؟» جواب داد، «بستگی به اين دارد که آيا مواد اوليهاش هست يا نه. در مورد ليبی جنبشی از طرف مردم بلند شد و اپوزيسيون تقاضای کمک کرد و دولتهای منطقه هم تقاضای دخالت کردند.»

 

 اوباما و معاونش نيز صحبت از فوايد «الگوی ليبی» کردند و گفتند: حتا يک سرباز آمريکائی کشته نشد، به جای يک تريليون فقط يک میليارد خرج برداشت و دولتهای منطقه هم درگير بودند.

 

در هر حال امپرياليسم آمريکا برای تهيهی «مواد اوليه» سناريوی ليبی در ايران در سطوح مختلف تلاش میکند:

 

يکم، در سطح فراگير کردن ايدئولوژی استعماری که فقط امپرياليستها میتوانند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند و مردم ايران را «آزاد» کنند؛

 

دوم، پيشبرد طرح ايجاد «اپوزيسيون» از طرق مختلف -- از جمله استفاده از چماق و شيرينی در رابطه با گروههای مختلف اپوزيسيون که ريششان در گروی امپرياليستهاست (بطور مثال هيلاری کلينتون تلويحا به امکان برداشتن مجاهدين از ليست ترور اشاره کرد) و فشار بر آنها که متحد شوند و «اپوزيسيون معتبری» ايجاد کنند؛

 

سوم، آماده کردن دولتهای عرب منطقه و همچنين ترکيه ( دخالت نظامی ترکيه در سوريه میتواند پيشدرآمد اين آمادگی باشد).

 

و چهارم، فشار بر جمهوری اسلامی با هدف کَندنِ برخی از نخبگانِ نظامی، امنيتی و سياسی (و پايههايشان) و قرار دادن آنها در راس «اپوزيسيون» به عنوان ستون فقرات اليت حکومتی آينده.

 

آمريکا بيدليل برای همراه کردن بخشی از حکومت جمهوری اسلامی با خود تلاش نمیکند. همانطور که ژنرالها و سياستمداران قذافی به راحتی به لباس جديدی درآمدند، در میان سرداران سپاه و وزرا و آيتاللههای جمهوری اسلامی نيز شاهد فرآيندی مشابه خواهيم بود. در واقع مهمترين «ماده اوليه» سناريوی ليبی برای ايران همین است.

 

 

آيندهی ايران و سرنوشت ما را چه کسانی رقم خواهند زد؟

 

اين آشی است که برای ما تدارک میبينند! سوال اينجاست که ما چه میکنيم؟

 

تاريخ خاورمیانه مملو از سور و سات آدمخواری طبقات حاکم و متجاوزين امپرياليست بوده است. برای مردم خاورمیانه هيچ راهی جز جاورب کردن اين آدمخواران و نابود کردن آشپزخانه و سور و سات آدمخواريشان نيست. تنها بدين طريق میتوان دوران جديدی را آغاز کرد. در اين میان اوضاع ايران و اينکه آيندهی آن چگونه رقم بخورد تاثيرات تعيين کننده بر روندهای منطقه خواهد داشت. چنانچه در ايران جنبش سياسی انقلابی قدرتمندی براه افتد میتواند بساط بازيهای ارتجاعی و امپرياليستی را بر هم زند.

 

ساختن فضای ايدئولوژيک برای بهراه انداختن چنين جنبشی حياتی است. فعالين کمونيست، روشنفکران انقلابی و مترقی نبايد اجازه دهند که میدانِ خلقافکار در انحصار مشتی فکرسازِ شکست خورده و نادم که مکررا خود و ديگران را فريب داده و دائما دشمنان و ستمگران را زيبا و مقبول جلوه میدهند قرار گيرد. بايد پرده‪هائی که امپرياليستها و مرتجعين بر روياها و آرزوهای رهائيبخش میکشند را بيمصلحتجوئی و جسورانه پاره کنند؛ راه جديد زندگی مبارزه جويانه را به مردم نشان دهند و خود برای گشودن آن راه تکاپو کرده و ازخودگذشتگی به خرج دهند. با صدای بلند، با تاکيد و بطور مستمر به مردم بگويند که تغيير واقعی فقط از طريق درهم شکستن کليت ساختارهای سياسی حاکم و استقرار يک دولت طبقاتی جديد ممکن است – دولتی که بخواهد و بتواند از سرمايهداران بزرگ داخلی و خارجی خلع قدرت و مالکيت کرده و راه از بين بردن تمايزات طبقاتی و محو کردن روابط اجتماعی ستمگرانه را باز کند. بايد افقهای مردم را گسترش داد و آنان را درگير جنبشی کرد که اعلام کند: ما میخواهيم و میتوانيم دولتی برقرار کنيم که زنجيرهای وابستگی به بازار جهانی سرمايه داری را پاره کرده و اقتصاد نوينی را شالوده ريزی کند که در خدمت به نيازهای مردم و از بين بردن فقر و شکافهای طبقاتی باشد و نه ثروت اندوزی طرفداران حکومت داخلی و خارجي؛ ما میخواهيم و میتوانيم جامعهای بسازيم که در آن ستم سرمايهدار بر کارگر، ملاک بر دهقان، مرد بر زن، ملت بزرگ بر ملت کوچک برچيده شود، فرهنگ تبعيت جای خود را به فرهنگ آزادی بيان و شورش عليه بی عدالتی دهد و بينش علمی و جستجوی حقيقت جايگزين خرافه شود. ما بايد بيوقفه اين و فقط اين افق را در میان مردم اشاعه دهيم – نه گام به گام و نه بعدا پس از «تحولات دموکراتيک» و  سرنگونی «ديکتاتورها» بلکه از همین امروز.

 

ضروری و اضطراری است که نه فقط کمونيستها بلکه روشنفکران واقعا دموکرات نيز با فضای ايدئولوژيک حاکم بر جهان که توسط چند دهه کارزار بين المللی «کمونيسم مُرد» و «انقلاب مُرد» شکل گرفته است مقابله کنند.

 

ما کمونيستها عمیقا بايد درک کنيم وضعيت اسفناک امروز که جنبشهای مردم به منجلاب بنيادگرائی اسلامی، ناسيوناليسم ارتجاعی و امپرياليسم کشيده میشوند مستقيما به ضعف مفرط جنبش کمونيستی مربوط است. بايد خلافِ جريانِ ضد کمونيستی و ضد رهبری حزبی که در جهان غالب است حرکت کنيم و تاکيد کنيم اگر قرار است انقلابی بشود، نياز به حزبی انقلابی، با برنامه و استراتژی انقلابی است. پرولتاريا و ديگر اقشار تحت ستم و استثمار بدون داشتن مرکز سياسی خود - رهبری سياسی حزبی خود -- نمی توانند راه پر خطر انقلاب را پيروزمندانه طی کنند. تجربهی تاريخی مکرر نشان داده است در هر آن جا که رهبری حقيقتا انقلابی کمونيستی موجود نيست، طبقه کارگر و اکثريت مردم بازنده میشوند؛ به کسانی که به شديدترين وجه زير ستم و استثمارند و بيش از هر قشری نيازمند تغييرات اساسی در ساختار اقتصادی و اجتماعی و سياسی جامعهاند خيانت میشود و کنار گذاشته میشوند. بنابراين، طرح افق کمونيستی و راه کمونيستی و برنامه کمونيستی و ايدئولوژی کمونيستی در میان مردم مسئلهای مربوط به آينده نيست. بلکه برای باز کردن راهی متفاوت از راهی که امپرياليستها و مرتجعين و بورژوازی در مقابل مردم میگذارند، حياتی و نياز روز است.

 

بحران های بزرگ سرمايهداری و تشديد بيسابقهی ستم و استثمار، تودههای مردم را در شرق و غرب به حرکت و شورش در آورده است. دولتهای امپرياليستی نمیتوانند اين جنبشها را صرفا از طريق سرکوب از حرکت بيندازند بلکه تلاش میکنند سرکوب را با ترفندهای سياسی ترکيب کرده و جنبشها را مهار کنند. اما برای امپرياليستها و مرتجعين همیشه خواستن توانستن نيست. نظام اقتصادی و ساختارهای سياسی آنان در اقصی نقاط جهان درگير بحران بزرگ و چندسويهای شده است که پايان ساده و راحتی بر آن متصور نيست. اين بحران، رقابتها و جدالهای میان دشمنان را حادتر می کند. در چنين شرايطی، ماهيت ارتجاعی نيروهای سياسی عوامفريب و مشاطهگرانِ حکام ارتجاعی و نظام سرمايهداری امپرياليستی به سرعت آشکار می شود و مشروعيت شان در نگاه مردم از میان میرود. اين عوامل دست به دست هم داده و کنترل اوضاع را برای دشمنان سخت و گاه غير ممکن میکند. در چنين شرايطی است که نيروهای کوچک انقلابی که واقعا انقلابياند يعنی دارای افق و برنامهی تغيير راديکال سياسی و اقتصادی و فرهنگياند میتوانند در میان تودههای مردمِ در حال بيداری تبديل به يک قطب شوند و برنامهشان تبديل به خواست میليونها تن شود که برای تحققش حاضرند جان بر کف بجنگند و در مقابل ارتشهای ارتجاعی داخلی و خارجی به مثابه ارتشی آگاه و مصمم به پاره کردن زنجيرهای ستم و استثمار صفآرائی کنند.

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 مُدل لیبی و کاربست آن در ایران!؟
 نوشته
 حقیقت شماره ٥٧ آذر ١٣٩٠
 در تاريخ
 2011-11-22
.هستيد
 
پاسخى تاريخى- جهاىى به عصری با اهميت تاريخى- جهاىى
اﯾﻦ ﺳﻨﺪ، ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه ی ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﯾﺮان- ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻟﻨﯿﻨﯿﺴﺖ ﻣﺎﺋﻮﺋﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد .اﻧﺘﻈﺎر و آرزوی ﻣﺎﺳﺖ ﺗﺎ « ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ » ﺳﻨﺪ، در ﻣﯿﺎن طﯿﻒ ِ وﺳﯿﻌﯽ از ﻣﺒﺎرزﯾﻦ ِ از ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ و دوﺳﺘﺪاران اﯾﻦ ﺣﺰب ﺗﺎ رﻓﻘﺎی ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ و ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ ھﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﺷﻮد . ﺑﮫ وﯾﮋه، ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ﺣﺰب ﻣﻮظﻒ اﻧﺪ ﺗﺎ آن را ﺑﮫ ﻣﯿﺎن ﺟﻮاﻧﺎن ﻣﺒﺎرزی ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﯿﺰش دی ﻣﺎه وارد ﺻﺤﻨﮫ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ اﻓﮑﺎر و واﮐﻨﺶ ها و اﺣﺴﺎﺳﺎت آن ھﺎ ﮐﮫ ﺳﻨﺪ را ﺧﻮاﻧﺪه و ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐنند آﺷﻨﺎ ﺷﻮﯾﻢ، ﺑﯿﺎﻣﻮزﯾﻢ و ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺑﯿشتری ﺑﺮای ﻏﻨﯽ تر و ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﮐﺮدن ﺳﻨﺪ ﺑﮫ دﺳﺖ آورﯾﻢ

استراتژی راه انقلاب در ایران
سند زیر یکی از اسناد جلسه پلنوم دهم کمیته مرکزی )در اختیار 2017 ( مه 1396 است که در اردیبهشت اعضا و هواداران حزب قرار گرفت تا در حوزه هایی حزبی گوناگون مورد بحث قرار بگیرد . کمیتۀ مرکزی حزب با آن را مورد بازبینی قرار ، توجه به نظرات دریافت شده داد و اینک برای اطلاع عموم اقدام به انتشار آن می کند . 2018 /1397 پاییز

گسست ضروری و آزادی ما در حفظ جهتگیری استراتژیک - گزارش پلنوم 9
1394 سند داخلی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م ل م) مصوب آذر

 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در