Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهان   سه-شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۱۲ نوامبر ۲۰۱۹                    
 
قصاب شارون مُرد

قصاب شارون مُرد

 

آریل شارون، جلاد مردم فلسطین مُرد.

 

آخرین جنایت بزرگش رهبری تجاوز بی رحمانه و تکان دهنده ی ارتش اسراییل در آوریل 2002 به کرانه غربی بود. آن زمان نخست وزیر بود. تعقیب تاریخ زندگی این قصاب بیرحم منطبق بر لحظات کلیدی در تاریخ دولت صهیونیستی اسراییل است که همیشه مبتنی بر کشتار مردم فلسطین، دزدیدن سرزمین و پاکسازی قومی آنان بوده است. شارون از اعضای گروه هاگانا بود که بزرگترین گروه زیرزمینی صهیونیست ها بود که قبل از تاسیس دولت اسراییل در سال 1948 به مردم فلسطین حمله می کردند. او رهبر یک واحد کماندویی بود که عملیات تروریستی علیه محلات فلسطینی را برعهده داشت و هدف این حملات ترساندن و بیرون راندن فلسطینی ها از خانه و زمین هایشان بود. در دهه ی 1950 افسر ارتش اسراییل و فرمانده یک واحد تروریستی به نام گروه «تلافی جویان» بود. کار این گروه آن بود که به تلافیِ مبارزات مقاومت فلسطین به مردم فلسطین حمله کند. در سال 1953 این گروه بیش از 50 تن از مردم فلسطینی را در اردوگاه پناهندگان البریج در جنوب نوار غزه به قتل رساند. گزارشی از سازمان ملل متحد می گوید، سربازان شارون « زمانی که پناهندگان خواب هستند از پنجره ها به داخل کلبه های آنان بمب می اندازند و وقتی پناهندگان هراسان پا به فرار می گذارند، با سلاح های کوچک و اتوماتیک به آنان حمله می کنند.»

دو ماه بعد از این عملیات مشابهی را در شهر کیبیا در کرانه ی غربی که تحت کنترل دولت اردن بود انجام داد. تاریخ نویس اسراییلی، آوی شالیم در مورد این کشتار می نویسد: «موفقیت شارون در اجرای دستور، خارج از انتظار همه بود. تصویر کامل رخداد کیبیا صبح روز بعد روشن شد. کل دهکده تبدیل به ویرانه ای شده بود:«45 خانه منفجر شده بود و 69 غیر نظامی که دو سوم آنان زنان و کودکان بودند کشته شده بودند.»

 در جنگ 1967 که اسراییل برای به چنگ آوردن بخش های دیگری از سرزمین فلسطین می جنگید او فرمانده گردانی بود که کرانه ی غربی و نوار غزه را همراه با بلندی های جولان در سوریه را اشغال کرد. سپس بیرون کردن 160 هزار فلسطینی را از شرق اورشلیم پیش برد. دستور داد خانه هایشان را منفجر کنند و با بولدوزر با خاک یکسان کنند و جوانان مشکوک را دستگیر کنند.

خراب کردن دهکده ها و شهرکها و کشتار غیرنظامیان فلسطینی تمام حیات فعال شارون را رقم می زند. اما ماموریت های خارجی اش بدنامی بین المللی نیز برایش به همراه آورد. در سال 1981 وزیر دفاع اسراییل شد. به آنگولا رفت. در آنگولا نیروهای آفریقای جنوبی را که برای حمایت از ساویمبی، که نوکر آمریکا بود آمده بودند، تعلیم داد. در سال 1982 تهاجم گسترده به لبنان را طراحی کرد. شهرهای سیدون و تیر زیر تانک ها و آتشبارهای اسراییلی خونین و ویرانه شدند. اردوگاه های فلسطینی نابود شدند. در فاصله زمانی چند هفته ارتش اسراییل 20 هزار لبنانی و فلسطینی را کشت که 80 درصد آنان غیر نظامی بودند؛ 6 هزار کودک یتیم شدند و صدهزار نفر بی خانمان. بیروت را محاصره کردند و روزانه آن را بمباران کردند تا نیروهای سازمان آزادیبخش فلسطین آن جا را تخیله کرد. در اطراف بیروت اردوگاه های صبرا و شتیلا را محاصره کردند. ساعت شش عصر روز 16 سپتامبر 1982 فاشیست های فالانژ زیر چتر حمایتی ارتش اسراییل وارد این دو اردوگاه شدند و 62 ساعت بی وقفه به کشتار فلسطینی ها و نابود کردن خانه و کاشانه ی آنان پرداختند. بسیاری از فلسطینی ها را قبل از کشتن شکنجه دادند و به زنان تجاوز کردند. حداقل 2000 نفر کشته شدند. کشته ها را پشت کامیون ها انداخته و در گورهای دسته جمعی دفن کردند. خبرنگار "ایندیپندنت" نوشت: «در خانه ها زنان روی زمین افتاده، دامن هایشان پاره و پاهایشان از هم باز بود، کودکان با گلوی بریده بر خاک افتاده بودند، ردیف ردیف مردان جوانی بودند که به خط کرده و از پشت به آنان گلوله زده بودند ...جسد کودکان کبود شده ای که همراه با قوطی های کنسرو ارتش آمریکا و ابزار اسراییلی داخل آشغال دانی ها انداخته بودند.» 

کسی که مُرد، چنین کسی بود. انسانی که در خدمت به یک آرمان ارتجاعی و ضد بشری تبدیل به مرتجعی خون آشام شده بود. مطمئنا نگهبانان این جهان کهنه که شایسته ی نابودی است سوگوار مرگ او هستند و مردم فلسطین و مردم تحت ستم و استثمار و همه ی کسانی که در سراسر جهان با مبارزه مردم فلسطین علیه اسراییل همبستگی کرده اند از این که مرتجعی مانند شارون دیگر نفس نمی کشد شاد هستند. اما تاریخ زندگیش را باید به یاد سپرد و به نسل های جدید از انقلابیون کشورهای مختلف آموخت. زیرا انقلاب فلسطین به عنوان بخشی از انقلاب جهانی پرولتری باید به ثمر برسد و خون هایی را که به دست این جلاد و دولتش بر زمین ریخته شده است، حساب رسی کند.

حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

21 دی 1392- ژانویه 2014

 

www.cpimlm.com

haghighat@sarbedaran.org

 

نگاهی به تاریخ فلسطین

 

گزیده ی زیر از مقاله «فلسطین در سوگ یاسر عرفات» که برای اولین بار در نشریه حقیقت شماره 19، تاریخ آذرماه 1383 منتشر شد می باشد. این گزیده در واقع نگاهی به تاریخ فلسطین است از دریچه ی معرفی عرفات.

 

...

 

     پیکر عرفات در صحن محل اقامتش دفن شد؛ جائی که اسرائیل وی را به مدت دو سال و نیم زنده دفن کرده بود. مزارش را با خاک اورشلیم پر کردند زیرا او هرگز حاضر نشد اشغال پایتخت فلسطین توسط اسرائیل را برسمیت بشناسد. اسرائیل حتا از مرده عرفات انتقام گرفت و اجازه دفن وی را در شهر اورشلیم نداد. ...

 

     بسیاری او را به دلیل ضدیت  پیگیرانه اش با اسرائیل پدر ناسیونالیسم فلسطینی محسوب می کنند. هر چند در اواخر عمرش دچار تزلزل شد و دست از ضدیت پیگیرانه اش کشید اما صهیونیستها و امپریالیستها از او متنفر بودند زیرا حاضر نشد به اندازه ای که آنان می خواستند در مقابلشان خم شود. دو نخست وزیر اخیر اسرائیل علنا  تهدید کردند که او را ترور می کنند و وقتی که در جواب به این تهدیدات، سازمان ملل متحد قطعنامه ای تصویب کرد که او نباید به قتل برسد، آمریکا قطعنامه را وتو کرد. (آمریکا و 4 کشور دیگر شورای امنیت سازمان ملل حق دارند هر قطعنامه را  وتو یعنی غیرقابل تصویب کنند - ح)

 

     یاسر،  نامی است که در کوچکی روی محمد عرفات نهادند. یکی از اولین خاطراتش این استکه وقتی در اروشلیم با عمویش زندگی می کرد سربازان انگلیسی در خانه را شکستند و شروع به زدن عمویش کردند. وقتی 16-17 ساله بود در قاچاق اسلحه به درون فلسطین فعال شد. سازمان ملل متحد، قبل از خروج ارتش انگلیس از فلسطین، بخشهائی از سرزمین فلسطین را به تشکیل یک دولت فلسطینی اختصاص داد. وقتی که ارتش انگلیس در سال 1948 بیرون کشید، صهیونیستها به تمام قلمروئی که سازمان ملل به دولت فلسطین اختصاص داده بود حمله کردند و اکثریت فلسطینی ها را از سرزمینشان بیرون رانده و دولت جدید اسرائیل را تاسیس کردند. فلسطینی ها این واقعه را "نقبه" یا فاجعه می نامند.  عرفات در سن 19 سالگی در آن جنگ، جنگید. او بیاد می آورد که وقتی ارتش های عرب وارد غزه شدند تا با اسرائیلی های مهاجم روبرو شوند یک افسر مصری به میان گروه او آمد و از آنها خواست که سلاحهایشان را تحویل دهند. عرفات می گوید: ما اعتراض کردیم اما موثر واقع نشد؛ فهمیدم که این رژیمها به ما خیانت کرده اند!

 

     در آن زمان فلسطینی ها دارای سازمان سیاسی و نظامی مستقل خودشان نبودند. در سال 1958 عرفات همراه با عده ای دیگر، سازمان الفتح (پیروزی) را بنیاد گذارد. فتح یک سازمان زیرزمینی بود که برای آزادی فلسطین مبارزه می کرد. بعدها عرفات رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین (پی ال او) نیز شد. تا قبل از این، سازمان آزادیبخش فلسطین  سازمانی بود تحت سلطه حکومتهای عرب. این حکومتها از طریق سازمان آزادیبخش، فلسطینی ها را کنترل می کردند.

 

     در سال 1967 اسرائیل در جنگ موسوم به "جنگ شش روزه" شکست سختی به این حکومتها وارد آورد و بقیه سرزمین های فلسطین در کرانه غربی و نوار غزه و همچنین بلندی های جولان در سوریه را اشغال کرد. اسرائیل از  این جنگ "پیشگیرانه"  دو هدف داشت: یکم، بقیه سرزمین های فلسطین را بدزدد و دوم، به فلسطینی ها و عربها تفهیم کند که ضدیت با صهیونیسم بیفایده است. در چنین اوضاع مایوسانه ای، عرفات اعلام کرد که بجای اتکا به ارتش های دول دیگر، فلسطینی ها باید آزادی را بدست خودشان و از طریق مبارزه مسلحانه خودشان به کف آورند. او زیر پوشش های مختلف مانند چوپان یا زنی که بچه ای در بغل دارد، وارد مناطقی که تحت اشغال اسرائیل بود می شد و مبارزه را سازمان می داد.

 

     نبرد کرامه بخش مهمی از تاریخ مقاومت فلسطین است. تانکهای ترسناک اسرائیل به واحد "فتح" در شهر کرامه در اردن حمله کردند. اما واحد چریکی " الفتح" با وجود آنکه کم بود و سلاحهای ضعیفی داشت ارتش اسرائیل را مجبور به عقب نشینی کرد. این اولین پیروزی نظامی عربها علیه اسرائیل بود. یعنی تا آن زمان حتا دولتهای عرب نتوانسته بودند اینطور ارتش اسرائیل را مغلوب کنند. در آن زمان عرفات اعلام کرد، مبارزه مسلحانه تا آزادی فلسطین ادامه خواهد یافت. برنامه عرفات نابود کردن دولت صهیونیستی و برقراری یک دولت چند ملیتی و غیر مذهبی بود؛ دولتی که هیچ خلقی بر خلق دیگر ستم گری نکند (دولت اسرائیل دولتی تک ملتی و مذهبی است- ح). بخش بزرگی از مردم جهان از این برنامه عادلانه پشتیبانی کردند.

 

     سال 1973 سالی بود که جنگها و خیزش های انقلابی اقصی نقاط جهان را می لرزاند. در همین سال سازمان ملل متحد قطعنامه ای علیه صهیونیسم تصویب کرده  و در آن صهیونیسم را مساوی با نژادپرستی خواند. این قطعنامه  از حق ملت فلسطین به تعیین سرنوشت خویش پشتیبانی کرد. عرفات در حالی که قاب طپانچه ای بخود بسته شاخه زیتونی در دست داشت در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل حضور یافت. او هشدار داد که، "نگذارید شاخه زیتون از دست من بیفتد"!

 

     اما در آن لحظه قاب طپانچه خالی بود و چیزی که در آن دوران داشت از دستش می افتاد اسلحه بود و نه شاخه زیتون. گفته می شود که پس از 1973 عرفات در نگرشهای خود تجدید نظر کرد. در جنگ سال 1973 ارتش های دول عرب قسما به صحنه بازگشتند و آمریکا روند مذاکرات صلح را میان این دول و اسرائیل آغاز کرد. عرفات معتقد بود که با کمک اتحاد جماهیر شوروی و برخی دول عرب می توان اسرائیل را مجبور کرد که وجود یک دولت فلسطینی را در کنار اسرائیل بپذیرد. او گفت "چنین دستاوردی یک مرحله از مبارزه طولانی برای آزادی فلسطین است." اما عرفات به دو دلیل اشتباه می کرد. اولا، شوروی (که در آن زمان در اسم سوسیالیست بود ولی نظام اجتماعی اش امپریالیستی بود) و دول عرب بدنبال منافع خودشان بودند و به فلسطینی ها خیانت کردند؛ ثانیا، اسرائیل حاضر به قبول یک "دولت کوچک" فلسطینی نبود.

 

     در سال 1970 ملک حسین شاه اردن، صدها هزار فلسطینی را بیرون کرد و اینها به دیگر پناهندگان فلسطینی ساکن در لبنان پیوستند. در آن زمان مقر سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان بود. در سال 1982 اسرائیل به لبنان حمله کرد و فلسطینی ها را در اردوگاه های پناهندگی قتل عام کرد. این قتل عام بیش از هر جا در دو اردوگاه پناهندگی صبرا و شتیلا صورت گرفت. لبنان بین اسرائیل و سوریه (که وابسته به شوروی بود) تقسیم شد و سازمان آزادیبخش فلسطین به بیرون (به کشور تونس) رانده شد.

 

    ... در سال 1987 "انتفاضه" سربلند کرد. جوانان فلسطینی که حاضر به قبول شکست نبودند، در کرانه غربی و نوار غزه، سنگ در دست علیه قوای اشغالگر شورش کردند. جواب اسرائیلی ها به این خیزش، شکستن دست و پای دستگیر شدگان  و شلیک به بقیه بود.

 

     در چارچوب چنین اوضاعی، عرفات یکبار دیگر در سال 1988 در سازمان ملل حضور یافت اما این بار پیامی متفاوت داشت. این بار او  وجود اسرائیل را برسمیت شناخت و مبارزه مسلحانه علیه صهیونیستها را محکوم کرد. او فکر می کرد انتفاضه و  فشار آمریکا می تواند اسرائیل را وادار به مذاکره با وی کند. اما این مذاکرات هرگز ممکن نشد مگر زمانی که بلوک شوروی فروپاشید. تنها در آن زمان بود که آمریکا مسئله مذاکرات را بطور جدی مد نظر قرار داد. پشتوانه نظامی و مالی آمریکا شریان حیات دولت اسرائیل است. آمریکا 15 سال با تشکیل "دولت کوچک فلسطینی" مخالفت کرد زیرا می ترسید مورد استفاده رقیبش (شوروی) قرار  بگیرد. در سال 1993 آمریکا در ظاهر مخالفت را کنار گذارد و واسطه مذاکرات میان دولت اسرائیل و سازمان آزادیبخش فلسطین شد. این مانور خیلی ها را گول زد.

 

     در سالهای 1993 تا 2000 که به "پروسه صلح اسلو" معروف شده است، حکومت خودمختار فلسطین تحت نام "حفاظت از پروسه صلح" از نزدیک با سازمان سیا و شین بت اسرائیل همکاری کرد و مقاومت فلسطین را در کرانه غربی و نوار غزه  سرکوب کرد.  اسرائیل با استفاده از پولهای آمریکائی حدود یک میلیون مهاجر از روسیه وارد کرد و گفت اینها همه یهودی اند. در تمام این مدت بولدوزرهای اسرائیلی خانه های فلسطینی و گاه تمامی یک روستا را  در کرانه غربی و نوار غزه خراب می کردند تا برای درست کردن دهکده های یهودی نشین تا بدندان مسلح جا باز کنند. فلسطینی ها را هر چه بیشتر از همان اندک زمینی که برایشان مانده بودند بیرون راندند و در بقیه زمین ها درختان زیتون صد ساله را خرد کرده و منابع آبهای زیرزمینی شان را دزدیدند. شهر اورشلیم هر چه بیشتر یک شهر یهودی شد در حالیکه در "پروسه صلح اسلو" گفته شده بود که موقعیت اورشلیم در مذاکرات میان اسرائیل و دولت خودمختار فلسطین تعیین خواهد شد.

 

     در سال 2000، آمریکا و اسرائیل به این نتیجه رسیدند که فلسطینی ها را آنقدر ضعیف کرده اند که اکنون می توانند "پیروزی کامل" را بر آنان تحمیل کنند. آنها از عرفات تقاضاهای دیگر کردند. منجمله اینکه: فلسطینی ها نباید تقاضای استرداد زمین هائی را که اسرائیل با تخطی از قرارداد اسلو، در کرانه غربی و نوار غزه دزدیده است، بکنند؛ فلسطینی های پناهنده در لبنان و اردن و دیگر کشورهای جهان باید از حق بازگشت به خانه و کاشانه خود در فلسطین چشم پوشی کنند؛  و بالاخره اینکه فلسطینی ها کاملا از اورشلیم دست بکشند. در صورتیکه عرفات این تقاضاهای اسرائیل را برآورده کند، اسرائیل با تشکیل یک دولت فلسطین در باقی سرزمین ها که 22 درصد سرزمین فلسطین است موافقت می کند! شاید!

 

     گفته می شود عرفات بعنوان یک شخصیت تراژیک زندگی را بدرود گفت؛ مردی که جنگجوی محبوب قلوب خلق خود بود و بر خلاف بسیاری از مردان چریک هم نسل خود به دولتمردی نرسید. اما عرفات فرق زیادی با آنانی که به دولتی رسیدند نداشت. مثلا با امثال ماندلا.

 

      زمانی که سازمان آزادیبخش فلسطین سربلند کرد، جبهات گوناگونی در نقاط مختلف جهان درست شده بود که مبارزه مسلحانه می کردند اما هدفشان انجام یک انقلاب اجتماعی نبود بلکه می خواستند از مبارزه مسلحانه بعنوان اهرم فشار استفاده کنند و با جلب پشتیبانی یکی از قدرتهای امپریالیستی در مقابله با امپریالیست دیگر (که معمولا جلب نظر شوروی در ضدیت با آمریکا بود) به قدرت برسند.  پس از فروپاشی بلوک شوروی، برخی از این جبهات مسلح خود را با آمریکا منطبق کردند (مشخصا جبهات مسلح در آمریکای مرکزی و" کنگره ملی آفریقا" در آفریقای جنوبی). آمریکا و امپریالیستهای غرب، دست به تجدید ساختار تناسب قوا در آفریقای جنوبی زدند. ساختار آپارتاید را کنار گذاشتند و در کنار بورژوازی استعمارگر سفید پوست، به بورژوازی سیاه سهمی از استثمار توده های سیاه را پیشنهاد کردند. کنگره ملی آفریقا تبدیل به حزب حاکم و ماندلا رئیس جمهور آفریقای جنوبی شد. اما مشابه این طرح را در رابطه با فلسطین و بورژوازی فلسطین و ساختار دولت صهیونیستی  پیش نبردند زیرا  فلسطین ویژگی های مهمی دارد. آمریکا به خاورمیانه بعنوان سکوی پرشی برای سلطه بر جهان نگاه می کند و در سلطه بر خاورمیانه و ایستادن در مقابل صدها میلیون توده های عرب و غیر عرب و همچنین در مقابل رقبای اروپائی آمریکا، دولت صهیونیستی اسرائیل برای آمریکا  یک مهره استراتژیک است و به مثابه بازوی نظامی آن عمل می کند. بنابراین، پیش برد طرحی مشابه آفریقای جنوبی در فلسطین برای آمریکا مطرح نبود. در نتیجه طرحی تحت عنوان "نقشه راه" به فلسطینی ها قالب کردند که شبیه طرح بانتوستان ها بود که رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی سالها پیش در آفریقای جنوبی به عمل گذاشته بود. بانتوستان های آفریقای جنوبی یکسری "دولتهای کوچک" بی قدرت سیاسی و اقتصادی بودند که توسط نوکران رژیم آپارتاید اداره می شند و اهرمی برای کنترل مردم سیاه بودند.

 

      "نقشه راه" و قرارداد صلح اسلو، طرحی ظالمانه، حقارت بار و پر نیرنگ و هدفش از بین بردن مقاومت فلسطین بود. عملکرد این طرح را در سالهای گذشته دیده ایم: کشتار مردم فلسطین، دزدیده شدن هر چه بیشتر سرزمین و منابع آبی فلسطین، از بین بردن سیستماتیک ثروت مردم فلسطین و آثار تاریخی و درختان زیتونشان، تبدیل مناطق فلسطینی به زندان بزرگ، تحقیر مردم فلسطین، و.......

 

     ای کاش همراه با عرفات، این توهم بزرگ که گویا مردم از طریق همکاری و  شراکت با ستمگران خود می توانند برخی از حقوق خود را به کف آورند، دفن می شد. اما این توهم همیشه تولید و بازتولید می شود زیرا همیشه نیروهای طبقاتی معینی هستند که حاضرند با دشمن وارد معامله و شراکت در قدرت شوند. نمونه اش گروه های اسلامی فلسطین هستند. این گروه ها را در اصل آمریکا و اسرائیل برای تضعیف سازمان آزادیبخش فلسطین که یک سازمان سکولار بود ساختند. نیروهای طبقاتی بورژوا و فئودال همیشه در میان مردم به این توهم دامن می زنند که گویا می توان از طریق همکاری با ستمگران به سهمی از حق خود رسید. اما اگر کسانی باشند که به توده های مردم آگاهی دهند و بگویند که چنین نیست و راههائی موجود است که رسیدن به اهداف عالیتر را ممکن می کند و کسانی باشند که در عمل این راه ها را بگشایند و در عمل نیز آن را به توده های مردم نشان دهند، آنگاه این توهمات رنگ می بازند. اگر نقطه عزیمت انقلابیون این باشد که در دنیای کنونی امکان ندارد که مردم فلسطین بتوانند دولت اسرائیل را به لحاظ نظامی شکست دهند، آنگاه تسلیم شدن "واقعی تر" بنظر خواهد آمد. اما میلیون ها فلسطینی حاضر به قبول این منطق نیستند و مرگ را به زندگی حقارت بار و غیر انسانی که اسرائیل برایشان بوجود آورده ترجیح می دهند. به مردم فلسطین باید بر بستر انبار باروت خاورمیانه نگریست؛ مردم فلسطین همیشه مشعل فروزان و الهام بخش همه خلقهای این منطقه بوده اند. اگر به مسئله اینگونه بنگریم آنگاه چشمان ما فقط سختی ها را نمی بیند بلکه در کنار سختی های واقعی، امکانات واقعی و رهائی بخش را نیز می بیند.

....

 

 

مقاله ی "اسرائیل: سگ هار امپریالیسم در خاورمیانه" در سال 1367 (1988) به مناسبت جنبش انتفاضه در فلسطین (شورش سنگ باران)، در مجله ی انترناسیونالیستی "جهانی برای فتح" نگاشته شد. گزیده ای از مقاله را در زیر می خوانید. توجه خواننده را به تحولاتی که از آن زمان تا کنون رخ داده جلب می کنیم. در آن زمان هنوز منطقه ی خودگردان فلسطین بوجود نیامده بود؛ شوروی و بلوک امپریالیستی شرق هنوز پابرجا بود؛ نیروئی مانند حماس هنوز تبدیل به قدرت حاکم در بخشی از فلسطین نشده بود؛ و بالاخره اینکه هنوز جنگ آمریکا در خاورمیانه و اشغال افغانستان و عراق صورت نگرفته بود. با این اوصاف تحلیل های مارکسیستی این مقاله از ماهیت دولت اسرائیل بر متن تغییر و تحولات جهانی، و جنبش فلسطین، درست بوده و آموختنی است.

 

اسرائیل: سگ هار امپریالیسم در خاورمیانه

به قلم : و.ك.سین

 از مجله جهانی برای فتح، شماره 11، 1367

 

فلسطینی ها حدود 4 میلیون نفرند. اما مبارزه همین جمعیت اندك ، تاریخ جهان را مزین ساخته است. اما نه صرفا از آنرو كه مقاومتشان شجاعانه بوده است. تاریخ آنها را در موقعیت حساسی  قرار داده است: درست در مقابل  یكی از مهمترین ستونهای امپریالیستی كه پس از جنگ جهانی دوم در دنیای  مستعمرات ساخته شد. یعنی دولت صهیونیستی اسرائیل. فلسطینی ها در نبرد علیه غصب سرزمینشان و  رهائی از اسارت صهیونیستها، نه تنها در سنگر نخست نبرد علیه امپریالیسم جای میگیرند ، بلكه جائی محوری در این نبرد دارند. قصد این مقاله بررسی ماهیت دشمنی است كه مردم فلسطین با آن روبرویند: ریشه های صهیونیستی آن؛ تاسیس دولت صهیونیستی ـ مستعمراتی متعاقب جنگ جهانی دوم؛ نقش كنونی آن در خاورمیانه و جهان، و نقاط ضعف واقعی اسرائیل در شرایطی که مدعی شكست ناپذیری است.

 صهیونیسم: ابزار اعمال سیاستهای نژاد پرستانه امپریالیسم

آنچه كه در اسرائیل اتفاق افتاد، ایده زیبایی كه به زشتی گرائید، نیست. بسیاری از اهل فن مدعی اند که تشكیل اسرائیل اساسا برمبنای برنامه ای خوب صورت گرفت امااكنون "از مسیرخود منحرف شده" است. كشتار جوانان فلسطینی به دست سربازان اسرائیلی به هیچ وجه برخلاف معیارهای اسرائیل نیست: این مسئله ریشه در ماهیت خود اسرائیل دارد. این همان كاریست كه نیروهای صهیونیست در سال 1982 در اردوگاه های پناهندگان فلسطینی در صبرا و شتیلا در لبنان انجام دادند. این همان كاریست كه خلبانان اسرائیلی مرتبا انجام می دهند: ریختن بمب های خوشه ای بر روی اردوگاه های پناهندگان، هدف قرار دادن شهرهائی كه مركز تجمع مردم غیرنظامی اند (نظیر بیروت، كه با كشتار چندین هزار غیرنظامی راه را برای ورود نیروهای اسرائیل باز كردند.)

صهیونیسم سریشم ایدئولوژیكی است كه دولت صهیونیستی را بهم می چسباند و جنایات بسیارش را موجه جلوه می دهد. صهیونیسم معتقد است كه یهودیان مردم برگزیده "خدا" هستند و فلسطین سرزمینی است كه "او" برای سكونتشان برگزیده است. صهیونیسم  به طور مستمر این فکر را رواج داده و تقویت می کند که یهودیان هرگز در سایر مردمان ادغام نمی شوند و بنابراین  باید خود را در دولت متناظر برملیت شان متشكل کنند. صهیونیسم در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در محلات فقیرنشین شهرهای اروپای شرقی و روسیه، كه شرایط بسیار ناهنجاری برآنها حاکم بود، قدرت خاصی یافت.

اما صهیونیسم تا سال 1917، یعنی زمان اعلان "بیانیه بالفور" توسط انگلیسی ها (كه آنزمان فلسطین را تحت حاكمیت خود داشتند) پدیده ای حاشیه ای بود. از این زمان به بعد بود كه تحرك یافت. نامه ای از آقای بالفور، وزیر امورخارجه انگلیس در آن زمان ، به یك بانكدار ثروتمند یهود بنام لرد راتشیلد مطرح کرد كه دولت انگلیس به «ایجاد یك سرزمین ملی برای مردم یهود با حسن نیت می نگرد و كمال تلاش خود را برای دستیابی به آن به كار خواهد گرفت.»(1)

"بیانیه بالفور" با این تضمین همراه بود كه جمعیت عرب ایمن خواهند ماند. ولی نقشه واقعی امپریالیسم انگلیس متفاوت بود. بالفور در نامه ای خصوصی نوشت: «چهار دولت بزرگ به صهیونیسم معتقدند. و صهیونیسم، چه صحیح و چه غلط؛ چه خوب و چه بد؛ در سنن كهن سال، در الزامات معاصر، در آمال آینده؛ و در مفهومی بسیار عمیقتر در تمایلات و تعصبات 700 هزار عربی كه اكنون در این سرزمین ساكنند؛ ریشه دارد.»(2)

این جملات به خوبی نشان میدهند كه در آن زمان هم، امپریالیست ها احساس می کردند برای ادغام كاملتر خاورمیانه در نظام  جهانی امپریالیستی، استقرار یک پایگاه مستعمراتی در آن منطقه ضروری است. می بایست عنصری از خارج تزریق می کردند تا بتوانند جای پای محكمی جهت استثمار منطقه بوجود آورند .

قصد بیانیه بالفور ایجاد یك دولت صهیونیستی در فلسطین بود. اما این بیانیه دارای جهت گیری علیه انقلاب اكتبر روسیه نیز بود. یكی از اهدافش این بود كه "عنصر صهیونیسم" را درگرایش مختلط  ماركسیست ـصهیونیستی كه  در جو انقلابی بعد از جنگ جهانی اول در میان یهودیان روسیه وجود داشت را  تقویت كند. به قول برخی از مفسران، مقصود بیانیه بالفور این بود كه، «یهودیان روسی را از حزب بلشویك جدا کرده و تضمین كند كه انقلاب روسیه معتدل مانده و علاوه بر آن، متحد جنگی فرانسه و انگلیس شود.»(3) این یک تلاش نفرت انگیز برای منحرف كردن یهودیان مترقی و به خدمت گرفتن آنها بود.

مهاجرت یهودیان به فلسطین طی دهه 1920 و بویژه مهاجرت دسته جمعی آنان متعاقب بقدرت رسیدن هیتلر در دهه 1930 در آلمان، تحت حمایت سازمانهای بین المللی صهیونیستی گوناگون شدیدا افزایش یافت. محدودیت های شدید بر سر راه مهاجرت یهودیان به سایر كشورهای اروپای غربی، بخشی از علت افزایش شدید مهاجرت به فلسطین بود.

بر روی روابط  سازمان های صهیونیستی با نازیست ها سرپوش نهاده شده است؛ زیرا بسیاری از رهبران صهیونیست وارد همكاری با فاشیستها شدند. صهیونیست ها در لهستان (در دوره ی پیلزودسكی)؛ در اتریش و حتی در خود آلمان؛ جهت تسهیل مهاجرت یهودیان به فلسطین، با نازی ها وارد روابط عملی شدند. بن گورین كه سالها نخست  وزیر اسرائیل بود اولویتهای صهیونیستها را چنین تشریح كرد: «من اگر بدانم كه جان تمام كودكان یهودی آلمان با انتقالشان به انگلستان حفظ می شود اما با انتقال آنها به "اسرائیل بزرگتر" تنها نیمی از آنها جان سالم به در خواهند برد؛ راه دوم را انتخاب خواهم كرد. برای من نه صرفا جان این كودكان بلكه تاریخ مردم اسرائیل نیز اهمیت دارد.»(4) یهودیان در این هنگام فقط  اقلیت كوچكی را در فلسطین تشكیل میدادند.(5) طرح صهیونیست ها جهت گسترش مهاجرت یهودیان مستقیما در رویارویی با مردم بومی فلسطینی قرار می گرفت. یكی از پایه گذاران صهیونیسم بنام تئودور هرتسل طرحشان را جهت مقابله  با این مسئله چنین توضیح میدهد: «هنگامیكه سرزمین را اشغال می كنیم، به دولتی كه از ما استقبال میكند منافع سریع می رسانیم. املاكی را كه به ما اختصاص داده شد به تدریج از مالكین آن غصب می كنیم.  ما سعی خواهیم كرد با تامین امكانات شغلی در كشورهای انتقالی جمعیت فقیر را به آن سوی مرزها سوق دهیم، و از امكان هرگونه اشتغال آنها در كشور خودمان جلوگیری كنیم.... داراها به سمت ما خواهند آمد. هم پروسه سلب مالكیت و هم بیرون راندن ندارها باید با بصیرت و مآل اندیشانه به پیش برده شود.»(6)

و این درست همانكاری است كه صهیونیست ها انجام دادند. علیرغم شعار بعدی شان مبنی بر ، «سرزمین بدون مردم برای مردم بدون سرزمین»، صهیونیست ها حتی پیش از تاسیس دولت اسرائیل به خوبی به موجودیت مردم فلسطین آگاه بودند و برای "بیرون راندن ندارها" طرح داشتند. اما فاصله میان این طرح ها و قتل عام دیریاسین یك گام كوچك نبود. دیریاسین دهكده ای بود كه نیروهای مسلح صهیونیستی برای پراكندن جو ترور و وحشت در میان سكنه فلسطینی و تاراندن آنها از كشور، چند صد زن ، مرد و كودك فلسطینی را در سال 1945 قتل عام كردند.

 

برپایی منزلگاه صهیونیستی

 

دولت انگلستان پس از بیانیه بالفور، جنبش صهیونیستی را مورد حمایت شدید قرار داد. مقاماتی كه از طرف دولت انگلیس قیمومیت فلسطین را در دست داشتند، مهاجرت یهودیان را تسهیل بخشیدند. آنها معاملات ملكی را بگونه ای انجام میدادند که صهیونیست ها بخش های بزرگتری از زمین را ارزانتر بدست آورند. آنها ایجاد دسته های پلیس صهیونیستی را مجاز شمرده و آنها را مسلح می کردند. در سال 1936، برای سركوب "شورش بزرگ فلسطین" از این دسته ها استفاده کردند. تناسب قوائی که میان فلسطینی ها و صهیونیست ها در دوره ی پس از جنگ جهانی شکل گرفت بسیار متاثر از حوادث سال 1936 بود. مخبر نظامی روزنامه عبری  زبان هآرتس، نوشت: «حوادث 1936 در واقع تقابل دو جنبش ملی بود. اما اعراب با تمركز حملاتشان بر دولت انگلیس و ارتش، مرتكب اشتباه شدند... مقابله با انگلیسها (ونه یهودی ها) باعث از بین رفتن قدرت نظامی اعراب در فلسطین شد و علت از بین رفتن قسمی رهبری اعراب در كشور بود. پس از حدود سه سال جنگ نابرابر، قدرت نظامی اعراب نابود شد و یهودی ها تحت حمایت انگلیسی ها موفق به تحكیم قدرت خود شدند... تهاجم  انگلیسی ها به  گروه های مسلح عرب و علیه اهالی عرب بسیار شدیدتر از حملات  آنها علیه سازمان های زیرزمینی یهودی (چند سال بعد) بود.»(7)

طی جنگ جهانی دوم و درست پس از آن، قدرت انگلیسی ها روبه كاهش نهاد و اشتهای صیهونیست ها بخاطر دریافت حمایت آمریكایی ها كه نقش حامی جنبش صیهونستی را بعهده گرفته بودند، روبه افزایش نهاد. برخی عناصر صهیونیست به حملات مسلحانه علیه انگلیسی ها مبادرت ورزیدند. منجمله ترور مقامات انگلیسی، بمب گذاری درهتل كینگ دیوید در اورشلیم كه منجر به كشته شدن تعداد زیادی غیره نظامی شد و غیره. این اعمال جنگ علیه دشمن محسوب نمیشد؛ بلكه وسیله ای جهت تحت فشار گذاردن انگلستان برای گردن نهادن به خواست ایجاد یك دولت صیهونیستی بود. اما انگلستان درموقعیتی نبود كه اینكار را انجام دهد. اربابی سرزمین های عربی درحال دست به دست شدن بود. اگر چه امپریالیستهای آمریكایی با انگلیسی ها علیه آلمان و بعدا علیه شوروی (كه درآن زمان هنوز یک کشور سوسیالیستی بود) متفق بودند؛ اماكنار زدن انگلستان و مهیا کردن زمینه برای رسیدن به سرکردگی جهان را  آغاز كرده بودند. موقعیت مستعمراتی انگلستان درپرتو این مسئله و نیز بعلت خیزش توده های تحت ستم مستعمرات ، متزلزل شده بود. فاتحین اصلی جنگ، یعنی امپریالیست های آمریكایی، مانورهایشان جهت ایجاد ساختار مستعمراتی خویش را آغاز كردند. آنها با موقعیت پیچیده ای روبرو بودند. سوریه و لبنان تحت حاكمیت فرانسه بود، عراق و مصر و فلسطین هم تحت حاكمیت انگلستان قیمومیت فلسطین تحت سر پرستی "اتحادیه ملل" متعاقب جنگ جهانی اول به انگلستان سپرده شده بود. اتحاد شوروی اگرچه تهدید بلا واسطه ای نبود امادرست درشمال این منطقه انفجاری قرار داشت و از دل جنگ جهانی دوم به عنوان یک قدرت جهانی بیرون آمده بود. به علاوه، خاورمیانه دارای ذخایر عظیم نفتی بود. یك تحلیل گر وزارت امور خارجه آمریکا در سال 1951 نوشت: «تاریخا نفت بیش ازهر كالای دیگر در روابط خارجی آمریكا نقش ایفا كرده است». (8) آمریكادارای مناسبات تجاری گسترده ای بود، اماهیچ ریشه وابستگی استراتژیك در منطقه نداشت.

درعوض آنها صهیونیست ها را دراختیار داشتند: گروهی كه زیرپروبال امپریالیست های انگلیسی رشد كرده و آماده بود بمثابه ابزار نفوذ غربی ها (و اكنون آمریكا) درمنطقه عمل كند. "سازمان صهیونیستی آمریكا" طی جنگ، افزایش مهاجرین یهودی به فلسطین تاسرحد ایجاد یك دولت صهیونیستی رابه تصویب رساند. فرانكلین روزولت رئیس جمهور آمریكا حمایت قاطعانه خودرا از طرح صهیونیسم اعلام کرد . پس از او، ترومن نیز چنین كرد. (9)

حوادث متعاقب سفر با كشتی اكسودوس نشان میدهد كه چگونه آمریكا  توده های یهود را جهت ایجاد اسرائیل، بازیچه دست خود قرارداد. پس از خاتمه جنگ، ده ها  هزار تن ازبازماندگان اردوگاه های كار اجباری نازیها درانتظار تصمیم بین المللی درمورد سرنوشتشان، دراردوگاه های پناهندگان جای گرفتند. اینجا بود كه صهیونیست ها یك مهاجرت دستجمعی را ازطریق روانه كردن پناهندگان یهودی بسوی فلسطین سازمان دادند. البته باعلم و آگاهی براین امر كه انگلیسها از وردشان به آنجا ممانعت بعمل خواهند آورد. جراید با آب و تاب به انتشار اخبار مربوط "آكسودوس" پرداخته و دلسوزانه از برخورد میان پناهندگان یهود و سربازان انگلیسی در هنگام ورود، داستان ها می نوشتند؛ از ماجرای آكسودوس برای جلب هم دردی برای ایجاد دولت صهیونیستی برای یهودیان،  استفاده می شد؛ و هم زمان بر  این مسئله سرپوش نهاده می شد كه دول عمده امپریالیستی (منجمله آمریكا) محدودیتهای سختی را بر سر راه مهاجرت یهودیان به كشورهای  خود اعمال می کنند. آمریكا به كمك مانورهای فریبكارانه و دلسوزانه نسبت به مهاجرت یهودیان به فلسطین، از تضادهای میان انگلیسی ها و صهیونیست ها جهت جلب هم دردی افكار عمومی برای ایجاد دولت اسرائیل، استفاده می كرد. در پرتو اهمیت استراتژیك و اقتصادی منطقه، فقدان ریشه های نفوذ خود آمریكا در آنجا، و در دسترس بودن یك نیروی ارتجاعی آماده كه از قبل تحت نفوذشان قرار گرفته بود، امپریالیست های آمریكایی تصمیم گرفتند یك دولت مستعمراتی صهیونیستی برپا کرده و آنرا به یك پایگاه كلیدی امپریالیستی تبدیل کنند.آمریکا، سازمان ملل را كه تحت نفوذش قرار داشت، جهت انجام این کار انتخاب كردند. در آن دوره ی حساس و هنگام تصمیم گیری "سازمان ملل" دایر بر تقسیم فلسطین و بدنبال آن تاسیس اسرائیل بدست صهیونیست ها، تنها نیروئی که می توانست مقابل سلب مالكیت از فلسطینی ها و دسیسه چینی های امپریالیست ها بایستد، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود. اما متاسفانه این کشور در این کار قصور ورزید (رجوع كنید به مقاله ای در همین شماره از مجله ی جهانی برای فتح به نام  "اتحاد شوروی و تاسیس اسرائیل").

بخاطر نفوذ رویزیونیسم در اردوگاه سوسیالیستی و اشتباهات نیروهای پرولتری در جنبش بین المللی كمونیستی، امپریالیسم  آمریكا با هیچ گونه مقابله ی سازمانیافته ی انقلابی روبرو نشد و به استقرار قلعه استعماری خود پرداخت. همانگونه كه قبلا متذكر شدیم، آمریكا جنبش صهیونیستی را تحت تكفل خود قرار داده بود. در نبردی كه میان صهیونیست ها و اعراب بوقوع پیوست، حمایت آمریكا از صهیونیست ها تعیین كننده بود. از یك طرف صهیونیست ها از منابع مالی آمریكا برای خرید اسلحه برخوردار بودند، و از سوی دیگر انگلیسی ها در مورد هر دوطرف مخاصمه تحریم تسلیحاتی اعمال میكردند-- و از آنجا كه انحصار صدور اسلحه به اعراب در دست انگلیسی ها بود، این تحریم "بدون تبعیض" امتیازی بارز برای صهیونیست ها محسوب میشد. سرویس های اطلاعاتی غرب كاملا با ارتش صهیونیستی همكاری بعمل آوردند. در سالهای آغازین تاسیس دولت صهیونیستی، كمك های آمریكا به اسرائیل تقریبا برابر با كل بودجه دولت اسرائیل بود. (10) در واقع، اسرائیل فرزند  امپریالیستهای غربی و بویژه آمریكا، بود.

ارزش این پایگاه جدید برای آمریكا بسیار بود. آمریكا، در پی پیروزی اش در جنگ جهانی دوم، فرایند بازسازی سرمایه را در مقیاس جهانی آغاز كرده بود و  تنظیمات استراتژیك ضروری برای تسهیل این مسئله را تهیه میدید. نه تنها امپریالیستهای محور  شکست خورده بودند، بلكه امپریالیسم انگلیس نیز از مقام رفیع خود بزیر افتاده بود. و این آغاز فرآیندی بود كه مفسرین آمریكایی آنرا "قرن آمریكا" نامیده اند. یعنی دوره ای كه آنها امیدوار بودند با سلطه بلامنازع آمریکا بر جهان مترادف باشد. آمریكا وارد خاورمیانه ای شد مملو از تنش بود. در آنجا، شیوخ و شاهان فئودال با آشفتگی بر آتشفشان ملتهب 100 میلیون عرب تحت ستم كه تا آنزمان تحت حاكمیت متزلزل انگلستان و در مقیاس كمتری فرانسه قرار داشتند، تكیه زده بودند.

در این چنین گرهگاه حساسی بود كه نقش صهیونیسم برجسته شد. كمك های آمریكا به اسرائیل یك میلیونی، طی دوره 1945 تا 1955، رقمی بیش از شش برابر كمك های آمریكا به مجموع دول عربی (كه جمعیت شان ده ها بار بیشتر از اسرائیل بود) بود. (11) این نشانه اهمیت استراتژیك اسرائیل جهت حفظ اعراب در صراط مستقیم بود. تئودور هرتسل قول داده بود كه، «ما به نمایندگی از سوی مدنیت به فلسطین اعزام میشویم. ماموریت ما، گستراندن فلسفه اخلاقی اروپایی در (ناحیه) فرات است.»(12) صهیونیست ها به ماموریت خود دست یافتند: آنها اكنون به نیروی تا بن دندان مسلح جهت تامین هژمونی امپریالیسم آمریكا در یكی از حیاتی ترین مناطق جهان، تبدیل شده بودند.

 

 اسرائیل: یك پادگان نظامی امپریالیستی

 

اسرائیل از بدو تولد تاكنون، بیش از هرچیز دیگری، بمثابه یك پادگان نظامی، در خدمت امپریالیسم غرب بوده است. شهروندان آن سربازانی داوطلب، باحقوقی مكفی، در یك ارتش مزدور هستند. خاخام های آن، پیش نمازهای ارتش هستند و سران دولتش، فرماندهان نظامی. در دولت اسرائیل؛ همانند سایر پادگان های نظامی امپریالیسم آمریكا-- و یا همچون هر پادگان نظامی شوروی در افغانستان یا اتیوپی--؛ چیزی كه ارزش حفظ کردن داشته باشد، موجود نیست.

اسرائیل از همان آغاز بطور كامل برحمایت خارجی متكی بوده است. این كشور به نسبت جمعیت، بیش از هركشور دیگری در جهان كمك دریافت می كند؛ كه بخش بزرگ آن صرف نظامی گری می شود. كمك های رسمی به اسرائیل از 1948 تا 1953 برابر 25.5 میلیارد دلار بوده كه دوسوم آن برای رفع احتیاجات نظامی خرج شده است. این مبلغ از كل مخارج آمریكا در جنگ ویتنام فزون تر است. (13) امپریالیسم آمریكا منبع عمده این قیمومیت عظیم دولت اسرائیل بوده است. كمك های آمریكا به اسرائیل طی سالهای 54 ـ 1973، 90% كل كمكهای خارجی دریافتی اسرائیل و حدود 30% كل كمك های خارجی پرداختی آمریكا را تشكیل می داد.(14)

كمك های آمریكا به اسرائیل در سال 1988، بیش از 3.5 میلیارد دلار بوده است. این كمك دولت فدرال آمریكا به اسرائیل با نرخ بیش از  هزار دلار در قبال هر فرد اسرائیلی، حتی بیش از مبلغی است كه یك شهروند معمولی آمریكا دریافت می كند.(15) وضعیت اقتصادی اسرائیل اساسا توسط نقش آن به عنوان ژاندارم امپریالیسم آمریكا در خاورمیانه رقم مشخص می شود. مردم اسرائیل از سطح زندگی مرفه برخوردارند. درآمد سرانه ی آن بیش از 6 هزار دلار در سال است و دارای خدمات رفاه اجتماعی بسیار گسترده است. (این البته در مورد فلسطینی های مناطق اشغال شده در 1967 صدق نمی كند).(16) اینها نه نشانه "سخت كوشی" صهیونیستها و یا "بشردوستی" امپریالیستها بلكه لازمه به عمل درآوردن مقصود اساسی اسرائیل بمثابه یك پادگان نظامی است -- یعنی جلب استعمارچی ها و سربازان جدید برای ماشین جنگی صهیونیستی و پاداش به آنانی كه مشغول خدمتند. بدون كمك آمریكا كه بیش از یك دوم بودجه دولت اسرائیل را تشكیل می دهد چنین امكاناتی نمی توانست موجود باشد.

تولید اسرائیل عمدتا تولید جنگی است. چرا كه این پادگان نه تنها برای ایفای نقش ژاندارمی نیاز به اسلحه دارد، بلكه می باید به حداكثر از این بابت خودكفا باشد. به مابقی اقتصاد هم تقریبا بعنوان بخشی نگریسته میشود كه سربازان و خانواده هایشان در اوقات فراغت خود در پایگاه تولید می كنند. از جنگ 1967 به بعد هنگامیكه مشكل رساندن بلاوقفه نیازهای تسلیحاتی از آمریكا به اسرائیل در زمان بحران واضح گردید؛ تولید بیش از پیش به تسلیحات اختصاص یافت، و تولید مسلسل و توپ جای تولید توپ پارچه و محصولات سنتی را گرفت.(15) نسبت تولید تسلیحات به كل تولید در اسرائیل، مقام نخست را در جهان داراست. اینها و نیز سایر تحولات، تحت تقبل و نظارت امپریالیسم غرب و بویژه امپریالیسم آمریكا انجام گرفت. حقوق انحصاری، انتقال تكنولوژی، دادن كمك مالی بجای وام، اعطای تخفیف های مالیاتی به سازمان های صهیونیست جهت ارسال كمكهای مالی هنگفت، و سایر اشكال "پنهان" كمك توسط امپریالیستهای آمریكایی در اختیار صهیونیست ها قرار داده شده كه بر طبق تخمین به بیش از چندین میلیارد دلار كمك خارجی اضافی در هرسال بالغ میشود.

ماهیت اسرائیل بمثابه یك قلعه نظامی این الزام را با خود بهمراه می آورد كه مداوما نقش خود را ایفا كند -- یعنی آنكه بطور تمام وقت در حال انجام وظیفه و كاركرد باشد. در غیر این صورت بقا نخواهد یافت.

بهمین جهت است كه بی وقفه در خاورمیانه دست به تهاجم نظامی می زند. به عبارت دیگر، اسرائیل هرگز نمی تواند روی صلح بخود ببیند و نخواهد دید. حتی اگر نگاهداری  این ماشین جنگی مساوی با له كردن میلیونها ستمدیده و برانگیختن خشم خروشان آنان باشد، و حتی باوجود كسانی كه می خواهند از درو كردن كاشته های دولت صهیونیستی احتراز جویند و طلب رخصتی مسالمت آمیز جهت رهایی از چنگ انقلاب و مبارزه را می كنند، اسرائیل روی صلح بخود نخواهد دید و نمی تواند ببیند. موجودیت اسرائیل، موقعیت ممتازش در زنجیره مناسبات امپریالیستی در خاورمیانه، و ساختار اقتصادی- اجتماعی آن و تاریخش، ضرورت جنگیدن در دفاع از موقعیتش را بهمراه دارد. بهمین جهت است كه هیچ پیروزی عمده ی نظامی اسرائیل، نتوانسته كوچكترین استراحتی در نظامی گری اش به همراه داشته باشد. بلكه بالعكس، هزینه های نظامی آن پس از جنگ 1967 و پس از جنگ 1973 مداوما افزایش یافته است. بودجه نظامی پس از  1973 شدیدا افزایش یافت، كه بیش از 30% محصول ناخالص داخلی طی دوره 80 - 1974 را بخود اختصاص داد.(19) و با اشغال لبنان به 36% محصول ناخالص داخلی رسید. تخمین های مشابه برای آمریكا حدود 5% تا 7% و برای شوروی حدود 13% تا 15% است.

طرفداران صهیونیسم مدعی اند كه این نتیجه ی در محاصره قرار گرفتن "اسرائیل مظلوم در دریای اعراب" است و موقعیتی است که به وی تحمیل شده است. اما این یک منطق وارونه است؛ و شبیه منطقی است که سالها توسط فیلم های وسترن آمریكایی تبلیغ شده است: سفید پوستان مظلوم در قلعه های خود تحت محاصره بومیان وحشی ("سرخپوستان") قرار داشتند و به این دلیل مجبور به نسل کشی آنان شدند.

صهیونیست ها با كمك امپریالیستها به فلسطین وارد شدند، مردمان بومی آنجا را آواره کرده؛  زمین هایشان را غصب كرده؛ و یكی از میلیتاریزه ترین جوامع دنیا را بوجود آوردند كه ارتش آن از پیشرفته ترین تسلیحات منجمله بمب های شیمیایی و هسته ای (اسرائیل تنها كشور خاورمیانه است كه تسلیحات هسته ای دارد)  برای تحكیم نظام های اجتماعی ارتجاعی ای كه دهها میلیون انسان را تحت ستم قرار داده، برخوردار است. و بازهم شكایت از این دارند كه مجبور به این كار شده اند!

صهیونیست ها، اسرائیل را دژ امپریالیسم غرب می دانند و این واقعیت دارد. بررسی مختصر تاریخ اسرائیل از زمان تاسیس  نشان میدهد كه بخوبی این وظیفه را ایفا كرده است:

--در جنگ كانال سوئز در 1956، نیروهای اسرائیلی خاك مصر را به اشغال خود درآوردند. توضیح رسمی آنها این بود كه این اقدام "ژاندارم محلی غرب" برای بیرون راندن فدائیان فلسطینی از صحرای سینا بود. (امروزه، آنها اساسا همین دروغ را بعنوان دلیل اشغال خاك لبنان ارائه میدهند). اسرائیل برای  ضعیف و متفرق نگاه داشتن رژیمهای عرب فعالیت كرده است. بطور مثال همه میدانستند اگر نیروهای قدرتمند هوادار عبدالناصر در اردن در دهه 1950 بخواهند ملك حسین را سر نگون کرده و قدرت را بدست گیرند، اسرئیل كرانه غربی رود اردن را به اشغال خود در میاورد. بن گورین اخطار داد كه اگر تغییری در وضعیت پادشاهی اردن روی دهد، اسرائیل، «بر غیر نظامی بودن آن بخش از خاك اردن در ساحل غربی رود اردن اصرار خواهد ورزید».(20)

--در سال 1967، اسرائیل شكست نظامی سختی بر سوریه، اردن و بویژه مصر وارد آورد. اسرائیلی ها گفتند كه آن جنگ "دفاعی" بود. بعدها، آنها با نخوت حمله "غافل گیرانه" خود در تار و مار كردن نیروهای مصری را ستودند. كلیه این اعمال تحت رهبری "حزب كار اسرائیل" كه عضو "انترناسیونال دوم احزاب سوسیال دمكرات"  است، انجام گرفت.

--به این سیاهه باید موارد بسیاری را افزود: اشغال لبنان در 1982، بمباران تاسیسات هسته ای عراق، بمباران تونس كه منجر به كشته شدن 100 غیرنظامی گردید. اسرائیل مدعی شد كه هدف حمله،  مقر سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) بود. سرنگون کردن یك هواپیمای مسافربری لیبیایی در دهه 1970 كه منجر به كشته شدن كلیه سرنشینان گردید. و بسیاری موارد دیگر. در واقع، جنگنده های جت فانتوم اسرائیلی مرتبا بر فراز سرزمین های عربی به پرواز در آمده و (به قول هرتسل) "فلسفه اخلاقی" جهان غرب را كه چیزی جز تبعیت مطلق  از امپریالیسم آمریكا و ارتجاع نیست؛ همراه با بمب بر سر اعراب فرو ریخته اند. سخن گفتن از "اصلاحات" در اسرائیل بمعنای سخن گفتن از اصلاحات در یك پادگان نظامی تا بن دندان مسلح امپریالیستی است. در برابر چنین پایگاهی نباید به امید اصلاح نشست. چاره جنگ انقلابی خلق است.

 

 اسرائیل: قاچاقچی اسلحه و لانه جاسوسی

 

اسرائیل ازموقعیت حساسی درنظام مناسبات قدرت جهانی امپریالیستها بر خوردار است. یكی ازویژگیهای آن سركوب انقلاب به نمایدگی از جانب غرب است. جنگی كه علیه فلسطینی هابه پیش می برد، میدان آزمودن تاكتیكهایی است كه درسراسر جهان علیه جنبشهای انقلابی به كار می روند. "موساد" اسرائیل درتوان آمریكا در رقابت و سپس جایگزینی شبكه جاسوسی انگلستان درخاورمیانه نقش تعیین كننده داشت. امروزه، موساد دارای ارتباطات ونفوذ بی نظیری درشبكه های پلیس مخفی دركشورهای هوادار غرب درخاور میانه است، و در غالب موارد شبكه های خودش را برپاداشته كه تا آفریقای سیاه گسترده است . بطورمثال، سرنگونی ملی گرایان اوبوتو دراوگاندا و گماردن ایدی امین ( كه توسط اسرائیل انتخاب شده وتعلیم یافته بود) بجای او، توسط موساد انجام شد. موساد كانون تمام عملیات پلیس های مخفی غرب درخاور میانه است. بهمین جهت است كه انقلاب فلسطین نزد ستمدیدگان منطقه بسیار گرامی است: اسرائیل برای انتقال غنائم تسلیحاتی روسی كه  درخاورمیانه بدست آورده است، به كنترا در آمریكای مركزی، به یونیتا در آنگولا، به ام.ان.آر. (شورشیان مورد حمایت آپارتاید درموزامبیك)، و به بخش هائی از مجاهدین افغانستان، باسازمان سیا همكاری كرده است. این تسلیحات به سادگی قابل ردگیری نبوده و به امپریالیستهای آمریكایی اجازه میدهد بدون اینكه مورد بازخواست عمومی قرار گیرند، ارسال كمك به دست نشاندگان ارتجاعیشان رافزونی بخشند. (21)

صیهونیست ها دارای جنایت کارانه ترین ارتباطات با حكام نژاد پرست آفریقای جنوبی بوده اند. آنها با هم کاری یکدیگر در پروژه های مختلف، از زره پوشهای آب پاش گرفته تا بمب های هسته ای كوتاه برد (كه مناسب ضروریات  هردو رژیم ارتجاعی بوده است)، كار كرده اند. افشاگری های متخصص هسته ای سابق اسرائیل بنام وانونو (كه بعدا توسط اسرائیلی ها در لندن ربوده شده و به اسرائیل منتقل شد و اكنون در زندان بسر می برد) نشان میدهد كه اسرائیل دارای حداقل یكصد عدد كلاهك هسته ای قابل بكارگیری، منجمله برخی تسلیحات هسته ای- حرارتی بسیار كارآمد، هست.(22)

...

خصلت اساسا نظامی- استراتژیك اسرائیل درشبكه مناسبات امپریالیستی، باعث بوجود آمدن برخی گیجی ها شده و به یک نظریه ی انحرافی پا داده که، گویا با کم کردن نفوذ "یهودی" ها در دولت آمریکا می توان سیاست آمریکا را عوض کرد. استدلال آنها اینطور است: از آنجا كه امپریالیستها بهمان شكل كه از مصر، ایران، شیلی و حتی آفریقای جنوبی مافوق سود انبوه بیرون می كشند، از اسرائیل سود بیرون نمی كشند؛ پس آمریكا ازمناسبات با اسرائیل"نفع مادی" نمی برد؛ و بنابراین در اتحاد میان امپریالیستها و صهیونیستها پای منافع ناگریز امپریالیستی در میان نیست و مسئله (صرفا) انتخاب یك سیاست از سوی امپریالیست هاست. در انتها، نتیجه می گیرند که تعهدات آمریكا نسبت به اسرائیل محصول نفوذ محافل یهودی دردستگاه دولتی است و اگر با تبلیغات صهیونیستی مقابله شده و به سیاست مداران آمریکا در مورد منافع "واقعی" آمریکا آگاهی داده شود، می توان این سیاست را عوض کرد! این یك نظرگاه انحرافی است كه امپریالیسم رابمثابه نظامی می بیند كه هرسیاست و عمل منفردش باید برای آن سودآور باشد. بطورمثال، به جنگ آمریكا در ویتنام و یا لشكركشی شوروی به افعانستان بنگرید. درهر دو مورد منافع مادی نقش عمده ای ایفا نمی کرد. بطوركلی كسب سود انگیزه ایست كه امپریالیسم را وادار می کند که امپراطوری جهانی خود را گسترش دهد و مناطقی ازجهان را كه قبلا تقسیم شده و سیطره ی امپریالیست های دیگر است، مجددا تقسیم کند و بر آن مبنا فرآیند استثمار جهانی را بازسازی کند. اما دفاع از امپراتوری دركلیت خود، انجام برخی تعهدات را باخود بهمراه میاورد كه بخودی خودسود آور نیستند. بعد از جنگ جهانی دوم، جهان بر پایه ای جدید تقسیم بندی شد. اسرائیل به عنوان نگهبان این تقسیم بندی در یكی ازمهمترین مناطق استراتژیك جهان، باوفاداری كامل بمدت چهاردهه به آمریكا خدمت كرده است. چند بار اسرائیل این یا آن دولت خاطی عرب را گوشمالی داده و با گردن كلفتی آنان را صفوف بلوك غرب جای داده است؟ درهیچ نقطه دیگری ازجهان ، مثلا آمریكای لاتین یاخاور دور، ژاندارمی یافت نشده كه در دفاع از منافع عمومی غرب مثل اسرائیل از روحیه تهاجمی وگستاخی برخور دار باشد. اگرآمریكا ازدولت اجیری مثل اسرائیل برخور دار نمی بود، ودرعوض مجبور میشد برای دفاع از منافعش پایگاه های نظامی با سربازان و خدمه  آمریكایی درخاورمیانه برپا کند و طی سالیان دراز وارد اینهمه تجاوزات و جنگهای منطقه ای شده و هزاران سرباز كشته آمریكایی برجای می گذاشت، چه میشد؟ نتایج این امرمنجمله در داخل كشور برای آمریكا چگونه می بود؟

ایفای نقش ژاندارمی امپریالیسم توسط اسرائیل پایه عمده نفرت گسترده وعمیق ازاین كشور درمنطقه را تشكیل میدهد، وهمبستگی عمیق بامردم فلسطین ومبارزه شان را باعث شده است. و اینطور كه نیروهای اسلامی و برخی تحلیلگران امپریالیستی ادعا می كنند نیست كه ستمدیدگان منطقه دریك نبرد مذهبی مشترك مسلمانان علیه یهودیان متفق شده اند. مضاف براین، هم از این روست كه هرنیرویی كه در منطقه در خط انقلاب دمكراتیك نوین و كسب قدرت سیاسی برای پرولتاریا ومتحدینش حركت میكند، مجبور خواهد بود قاطعانه با تهاجم اسرائیل رو بروشود. این نكات نشان میدهد كه هدف قرار دادن صیهونیسم بمثابه چیزی جدا یا مستقل از امپریالیسم، خطرناك است. اسرائیل یك موتلف مستقل امپریالیستها یا مجزا از آنها نیست. بلكه پایگاه مستقیمشان است. یك انقلاب راستین درخاور میانه بدون موضعگیری علیه امپریالیستها و كلیه عواملشان منجمله اسرائیل، امكان پذیر نیست. آماج قرار دادن اسرائیل بدون حمله به امپریالیسم تنها میتواند به تسلیم به امپریالیسم و نهایتا عواملش، منجمله اسرائیل منتهی شود.

...

 كارگران تطمیع شده،یا سربازان مزدور

 

برای درك وفهم اسرائیل، نمیتوان آن را به مثابه یك كشور مجرد درنظر گرفت؛ و به نوع مشاغل كارگران و دستمزدهایشان و غیره توجه کرد؛ و سپس بر آن مبنا به "تحلیل طبقاتی " از آن كشور رسید وبرنامه "انقلاب" را نتیجه گرفت-- كاری كه تروتسكیست ها و رویزیونیست ها انجام میدهند.

اسرائیل در سرزمینی تاسیس شد كه از سكنه بومیش غصب شد و تبدیل به پایگاه نظامی امپریالیسم شد. اكثریت عظیم شهروندان اسرائیل مهاجر و یا اولین نسل فرزندان مهاجرین هستند. غالبا این افراد در خانه ی كسانی زندگی میكنند كه دولت اسرائیل آنها را به اردوگاه های آنسوی مرزها رانده است. همانگونه كه موشه دایان با فخر می گوید: «حتی یك دهكده یهودی نشین وجود ندارد كه بر ویرانه های یك دهكده عرب نشین بنا نشده باشد. NAHALAL جای MAHLOUL را گرفت (26) آنها كه طی چند دهه گذشته برای اشغال كشور فلسطینی ها و سكونت در مساكن آنها به اسرائیل آمده اند و با شرکت در خدمات نظامی در جهت منافع امپریالیسم غرب از زندگی مرفه برخوردار شده اند، صرفا تطمیع نشده اند-- حتی اگر در كارخانه كار می كنند و عضو یك اتحادیه هستند. حتی اطلاق واژه "اریستوكراسی كار" به آنها سخاوتمندانه است. آنها استعمارگران غاصب و مزدورند.

پوشش سوسیال- دمكراتیك صهیونیست ها، بویژه از نوع حزب كار، به ارتجاعی ترین اهداف خدمت كرده است. صهیونیست ها در اجرای طرح هایشان در فلسطین با این مشکل مواجه بودند که ملتی در آنجا زندگی می کرد. این امر به ایجاد چیزی در درون "فلسطین تحت الحمایه انگلستان" انجامید كه نویسنده ای آنرا "دولت در دولت" نامید-- یعنی تشكیل یك دولت جدید صهیونیستی، كه از كمكهای خارجی بی شائبه ثروتمندان صهیونیست برخوردار بود. اسرائیل بعنوان وسیله ای جهت اجرای طرح اسكان صهیونیست ها بمثابه یك نهاد سیاسی- اقتصادی پایدار، بوجود آمد. روش های "متعارف"تر مانند استفاده از رقابت آزاد تجاری برای رشد سرمایه داری، که در دوره های استعماری قبل به کار گرفته می شد، برای اشغال فلسطین مناسب نبودند. در اینجا صهیونیسم چپ كاربرد ویژه داشت. این ایدئولوژی بر  سخت كوشی و فداكاری و پیشاهنگی تاكید داشت كه همگی در خدمت جنگ علیه اهالی بومی و بعدا تبدیل شدن به ژاندارم منطقه ای بكار گرفته شد.

بطور مثال "هیستادروت"، بیشتر برای منافع كارگران یهود می جنگید (منجمله از نظر نظامی) تا اینكه صرفا یك اتحادیه كارگری رفرمیست باشد. این اتحادیه، همه چیز، از جمله خواسته های اقتصادی اتحادیه را فدای این امر كرد.(27) "حاگانا" نیروی مسلح عمده صهیونیستی در اسرائیل، ملیشیای خود را از "هیستادروت" تامین می كند.

"كیبوتص های" اسرائیل (كمونهای تعاونی کشاورزی) در غرب به نشانه ی پتانسیل تعاون دموکراتیک در دولت صهیونیستی، ستایش شده است. این كمون ها نیز نقش حساس استراتژیك برای اسرائیل بازی می كنند. مثلا، در جنگ 1967، اعضای كیبوتصها كه 3.5% اهالی را تشكیل میدادند، نسبتی چندین برابر در راس واحدهای جنگی (نیروهای چترباز، افسران خط نخست جبهه، و غیره) داشتند.(28) یك تحلیل گر، كه كیبوتص را "مكتب اسپارت ها" میخواند، این مسئله را ناشی از ارزش های موجود در كیبوتص میداند، مجمله انضباط، صهیونیسم افراطی، و حس تملك بر زمین. او می گوید كه این حس تملك زمین است كه اعضای كیبوتص را بدفاع از اسرائیل وامیدارد.(29)

شایعات بسیاری در مورد نزاع درونی در دولت اسرائیل میان حزب لیكود و حزب كار كه گفته میشود برای ایجاد صلح در خاورمیانه كلیدی است، برسر زبانها است. سخنگویان مختلف حزب كار، هنگامیكه از دولت بیرونند و مسئول سیاستهای دولت نیستند، وعده و وعید زیاد میدهند. اما تاریخ این استعمارگران غاصب سوسیال دمكرات كه طرح صهیونیستی را به اجراء در آورده و بیش از دو دهه قدرت را در دولت اسرائیل در دست داشتند، بخوبی نشان میدهد كه آنها دست كمی از حزب لیكود نداشته، سلطه صهیونیستی را تحكیم بخشیده، منافع عمومی امپریالیسم را تامین كرده اند، و باچنگ و دندان علیه انقلاب فلسطین خواهند جنگید. همانگونه كه اسحق رابین (وزیر دفاع) از حزب كار كه جنگ 1967 فرماندهی كرد و امروز سركوب خونین"خیزش سنگباران" را رهبری میكند، اعلام داشت: «ما تنها در میدان جنگ با فلسطینی ها مذاكره خواهیم كرد.» (30)

 حال كه اسرائیل از تداوم"خیزش سنگباران" لرزان است، شاهدین خبر از سختر شدن موضع اسرائیلی ها نسبت به فلسطینیها داده میگویند اكثریت اسرائیلی ها خواهان اقدامات امنیتی سختر علیه جوانان شورشی اند. (31) در حالیكه با پیشروی انقلاب فلسطین، بدون شک بخشی از اسرائیلی ها به جانب فلسطینی ها رفته و بسیاری نیز موضع بیطرف اتخاذ خواهند کرد، اما اکثر اسرائیلی ها نسبت به دولت صهیونیست وفادار خواهند ماند. 

و این امر، محتاج خدمات ارتجاعی بیشتر از سوی آنها است ـ آنهم بخاطر امری كه نهایتا تراژیك است. نظم جهان در حال از هم گسیختن است و جهان امپریالیستی دستخوش عمیق ترین بحرانها است. این امر، تاكنون به خیزشها و شورشهایی در نقاط گوناگون پاداده است. و خاورمیانه بیشك شاهد انفجار بیسابقه ای خواهد بود.

دولت صهیونیستی كه برای حفظ اشغال پردردسر جنوب لبنان، كرانه غربی رود اردن و نوار غزه در ضعف فرو رفته، در تلاش برای رویارویی با این مشكلات (خیزشها و شورشها و...) به محدودیت خواهد رسید. اسرائیل شدیدا در پی انعقاد قرارداد با شوروی ها برای فرستادن دسته جدیدی از مهاجرین است. اما تعداد كسانیكه مایل به مهاجرت می شوند كمتر می شود و تعداد كسانی كه از اسرائیل مهاجرت كرده اند طی چند سال اخیر فزونی یافته است. هم اكنون بیش از یك میلیون اسرائیلی خارج از این كشور بسر می برند. این امر تهدیدی برای قدرت ارتش صهیونیستی است. نسبت مهاجرین تازه وارد در ارتش بسیار بیشتر از نسبت اهالی اسرائیل در ارتش است. این مشكلات همگی ناشی از جایگاه اسرائیل بمثابه ژاندارم منطقه است كه مستلزم آن است كه جامعه همواره در حالت جنگ باشد. بالاخره، و بعنوان اساسی ترین نكته، توده های تحت ستم  سراسر گیتی از دولت مستعمراتی غاصب متنفرند و از مبارزه علیه آن حمایت می كنند. حتی خود اربابان صهیونیست ها هم تلویحا آنها را تحقیر می كنند.

 

 فلسطینــی ها

 

فلسطینی ها با تشكیل دولت صهیونیستی مستعمراتی و غاصب، آواره شدند. چندمیلیون آنها خارج از سرزمین تاریخی فلسطین؛ در کشورهائی مانند اردن و چند صد هزار نفر آنها در اردوگاه های پناهندگان، بویژه در لبنان و سوریه، به سر می برند. شرایط زندگی در اردوگاه ها همیشه سخت، و غالبا فجیع است. یكی از مشكلات عمده فلسطینی ها حاکمان کشورهای عرب است. اینها علیرغم اینكه وعده و وعیدهای شیرین همواره برخورد سرکوبگرانه و پر تبعیض با فلسطینی ها داشته اند.

ششصد هزارنفر فلسطینی دیگر درون «خط سبز» زندگی می كنند. منظور از «خط سبز» مرزهای اسرائیل پیش از جنگ 1967 است. صهیونیستها مدعیند كه در «اسرائیل دمكراتیك» با این فلسطینی ها مثل یهودیها رفتار می شود. ولی در واقع، آنها در هر عرصه ای، از تبعیض رنج می برند. این تبعیض بكمك سلسله قوانینی در حمایت از «خصلت یهودی اسرائیل»، قوام یافته است. این قوانین از جمله عبارتند از، قانون منع فروش زمین های تحت مالكیت «صندوق ملی یهود» (كه اكثریت زمینهای اسرائیل را در اختیار دارد) به غیر یهود. قانون منع استخدام فلسطینی ها در برخی صنایع و مشاغل و غیره. فلسطینی ها نه تنها خلع مالكیت شده اند، بلكه به انجام سخت ترین و كم درآمدترین مشاغل وادار شده اند.

اسرائیل پس از غصب كرانه غربی رود اردن و نوار غزه، در مورد اداره آنها طی قرارداد كمپ دیوید با مصر مذاكره كرد. این قرارداد بدین خاطر بود كه اسرائیل هیچگونه تاسیسات دائم در كرانه غربی یا نوار غزه ایجاد نكند، و خروج خود را از این مناطق تدارك ببیند. در عوض، اكنون شصت هزار یهودی در كرانه غربی و دوهزار وپانصد تن در نوار غزه ساكن شده اند.(33)

این استحکامات اسرائیلی از ارزش نظامی- استراتژیك برخوردارند. اولین هدف این استحکامات از بین بردن یكپارچگی سرزمین فلسطینی است. سازمان جهانی صهیونیستی، استراتژی این اسكان ها را قبلا بیان كرده است:  زمینهای دولت (اردن) و زمین های بایر باید بلافاصله غصب شوند. هنگامیكه این سرزمین توسط مناطق اسكان یهودی ها تكه تكه شود، جمعیتی كه در اقلیت هستند نمیتوانند یكپارچگی سرزمین و وحدت سیاسی ایجاد كنند.(34)  جاده هایی برای وصل كردن مناطق اسكان یهودی ها به یكدیگر و نادیده گرفتن فلسطینی ها و منفرد ساختن آنها، ایجاد شده اند. سیاست عمومی این بوده كه اعراب در محاصره مناطق اسکان یهودی ها قرار گیرند. ثانیا، مناطق اسكان اسرائیلی می بایست نقش مناطق پایگاهی اولیه علیه هر نیروی اشغالگر را بازی كنند. اگرچه بسیاری از این مناطق اسكان میدان حفاظی مین و سلاحهای اولیه و ضدتانك دارند،(35) ارزش نظامی آنها سمبولیك نیز هست-- هر نیروی عرب یا فلسطینی كه بخواهد اسرائیلی ها را از این منطقه، كه تمام دنیا میداند متعلق به فلسطینی ها است، بیرون كند، بناگریز به ریختن خون اسرائیلی ها می شود. اینجاست كه رهبران اسرائیل آن را بهانه کرده و دست به عملیات انتقامجویانه دائمی می زنند.

شرایط فلاكت بار زندگی فلسطینی ها منبع سودهای هنگفت اسرائیلی هاست. حداقل یكصد هزار فلسطینی در كرانه غربی و نوار غزه سكونت دارند كه روزها در اسرائیل کار می کنند. حدود 30% آنها بطور غیرقانونی به کار در اسرائیل مشغولند. بسیاری از اینان زنانی هستند كه خدمتکاران خانگی هستند. 20% تا 30% كارگران عرب در مزارع تعاونی صهیونیستها، كودكان زیر 12 سال هستند. دستمزد فلسطینی در «خط سبز» 50% تا 60% دستمزد كارگران اسرائیلی است،(36) و تقریبا از هیچگونه حقوق كاری برخوردار نیستند. این شرایط، منبع سودهای هنگفت بورژوازی اسرائیل است. و وضعیتی را بوجود آورده كه تعداد یهودیانی كه از كارهای كثیف و كم درآمد روی گردان میشوند روبه افزایش است. یهودی های اسرائیل بطور متعارف سركارگر، كارمندان متوسط دفتری و غیره اند. فلسطینی هایی كه درون «خط سبز» زندگی می كنند اگرچه مستقیما از تبعیضات خشن رنج می برند اما بخاطر سكونت در اسرائیل، از سطح زندگی بهتری نسبت به مثلا اعراب كرانه غربی رود اردن برخوردارند. اسرائیلی ها همواره مشتاق یادآوری این نكته هستند، و مطمئنا برای مقابله با نارضایتی فلسطینی ها بدان امید بسته اند. حوادث اخیر نشان داد این دیدگاه مبتذل تا چه حد اشتباه است.

توسعه اقتصاد مناطق اشغالی 1967 از بعد اساسی تری نیز برخوردار بوده، و صرفا تامین نیروی کار ارزان برای اسرائیل نیست. از جمله تاكتیك های ضدچریكی اسرائیل عبارت بود از نابودسازی اقتصاد بومی به نحوی كه پایه های ظهور و رشد ارتش خلق در این منطقه را از بین ببرد. پس از نبرد الكرامه كه طی آن سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف)، در ارتش اسرائیل اخلال بوجود آورد؛ تلاشهای ساف جهت براه انداختن مبارزه مسلحانه در كرانه غربی، باعث اعمال این سیاست از جانب اسرائیل شد. اسرائیلی ها اعلام کردند که دریایی را كه چریكهای ساف سعی دارند در آن شنا كنند، خشك خواهند كرد. اسرائیل بطور مستمر و منظم كشاورزی خودكفای كرانه غربی را نابود کرد؛ بطوریکه دیگر نتواند نقشی در تامین ارتش خلق ایفا کند. این حركت، بخش كلیدی سیاست فوق الذكر اسرائیل بود. اسرائیل به بهانه صدور میوه و سبزیجات، تولید گندم را كاهش داد. كنترل آب در شرایط كم آبی فلسطین،سلاحی تعیین كننده در دست صهیونیست ها بوده است. فلسطینی های كرانه غربی پول بیشتری برای مقدار آب كمتری (نسبت به همسایگان اسرائیلی خود) میدهند، بنحویكه كشاورزان (فلسطینی) زمینهای خود را بی حاصل می یابند، در حالیكه در چشم رس خانه هایشان شهرک های اسكان یهودی ها را می بینند كه چمن های خانه هایشان آب پخش كن دارد و استخرهایشان مالامال از آب است.(37) این سیاست اسرائیل در مورد تخصیص آب باعث كاسته شدن از سطح زیرکشت زمین های فلسطینی ها شده است.

ارتش اسرائیل آتوریته واقعی در كرانه غربی و نوار غزه است، و باخشونت هرچه تمام تمامی عرصه های زندگی را زیرنظر دارد. كتابهای درسی سانسور میشود، معلمین توسط شین بت (پلیس مخفی اسرائیل) ارزیابی میشوند، و ممنوعیت عبور و مرور مرتبا به اجرا گذارده می شود. حدود پنج هزار فلسطینی طی مدت پنج ماه از شروع خیزش سنگباران (انتفاضه) زندانی شده اند-- یعنی یك نفر از هر سیصدنفر اهالی «مناطق اشغالی» 1967. طبق قانون، شین بت، از دستگیری تا روز دادگاه 18 روز فرصت بازجویی دارد. 80% محكومیت ها در كرانه غربی و غزه برمبنای اعترافات صادر میشوند-- كه صدالبته شكنجه محرك تعیین كننده است.(38) حدود دو هزار فلسطینی در بازداشتگاهها بسرمی برند. این بدان معناست كه ممكن است تا مدت شش ماه بدون اقامه ی هیچ اتهامی در بازداشت بمانند. این مدت قابل تمدید است. یكی از این مراكز اصلی بازداشت در صحرای نقبیه، بسیار دور از خانه های فلسطینی ها (و دور از چشم همه) واقع شده است. زندانیان در اینجا در گرمای 45 درجه در چادر نگاهداری میشوند. دارو و غذا كافی نیست و شلاق جزء برنامه همیشگی است. در اواخر فوریه،از میان كسانیكه توسط اسرائیلی ها بقتل رسیدند، 21 تن براثر خفگی ناشی از گازاشك آور كشته شدند (منجمله سه نوزاد كمتر از 7 ماه، یك مرد 100 ساله و دو زن بالای 70 سال). و حداقل حداقل 7 نفر هم براثر شدت ضربات وارده به قتل رسیدند. (39) و با همه این تفاصیل، صهیونیست ها با وقاحت تاکید می کنند که تنها دمكراسی در خاورمیانه است!!

 

 سوسیال امپریالیسم شوروی در برابر  رهائی فلسطین

...

پس از احیای سرمایه داری در شوروی (در اواسط دهه 1950)، شوروی هرگز سعی نكرد تحولات انقلابی را در خاورمیانه را ترغیب کند؛چه رسد به تبلیغ جنگ رهائیبخشی كه هدفش ایجاد دولت انقلابی فلسطین برخاكستر اسرائیل باشد. بالعكس، مداوما از «حق موجودیت» دولت غاصب صهیونیستی دفاع كرده و مرتبا از فلسطینی ها خواسته است که آن را به رسمیت بشناسند. ... حتی پس از اینکه در پی جنگ 1967، روابط دیپلماتیك شوروی با اسرائیل قطع شد و هنگامیكه مصر (كه در زمان ناصر رژیمی هوادار شوروی بود) متحمل شكست مفتضحانه ای از ارتش اسرائیل شد؛ شوروی بازهم ارتباط خود را با صهیونیستها حفظ كرده و حتی شمار فراوانی مهاجر یهودی (270 هزارتن تنها در دهه 1970) به اسرائیل فرستاد. این مهاجرین منبع نیروی انسانی عمده ای برای صهیونیستها بودند. زیرا، بخش بزرگی از آنها تعلیم دیده، تحصیل كرده، بالغ و آماده خدمت در ارتش بودند. مهاجرین یهودی آلت دست تخاصمات امپریالیستی در منطقه قرار میگیرند، چرا كه سوسیال امپریالیستها از یكسو تبلیغات ضدیهودی گسترده دارند و از سوی دیگر گوشت دم توپ به اسرائیل میفرستند (شوروی فقط به یهودیانی كه قصد مهاجرت به اسرائیل دارند اجازه خروج میدهد). اسرائیل بنوبه خود از شوروی تضمین میخواهد كه تمام یهودیانی كه آن كشور ترك می کنند حتما به اسرائیل بیایند، چرا كه بسیاری از آنها به کشورهای دیگر می روند. ... .(41)

از آنجا كه اسرائیل جایگاه مستحكمی در بلوك امریكا دارد، شورویها مجبور بوده اند دنبال جائی پائی در میان رژیمهای عرب باشند. بر مبنای این سیاست، شوروی ها جهان عرب را  به كشورهای «مترقی» و «مرتجع» تقسیم کردند. مهم نیست كه یک رژیم تا چه حد كمپرادور، ارتجاعی و حتی فئودالی باشد؛ کافیست در خدمت منافع شوروی باشد تا به عنوان "مترقی" ارزیابی شود و یا در جهت منافع غرب باشد تا "مرتجع" خوانده شود.

سوریه یكی از این به اصطلاح رژیمهای "مترقی" و از سر سپردگان اصلی  شوروی در منطقه است. اگر چه سوریه اكنون سالانه صدها میلیون دلار از عربستان سعودی وكویت قرض میگیرد، اما تا  خرخره به هر دو بلوك مقروض است و ارتش آن توسط شوروی ها تامین شده وكاملا به انها وابسته است. نتیجتا سوریه كاملا در بلوك شرق قرار دارد. هیچ چیز مترقی هم در سوریه یافت نمیشود چراكه تحت حاكمیت دارو دسته ای فئودال- كمپرادور است. سازمان عفو بین المللی لیستی از 35 نوع شكنجه اعمال شده در زندان های حافظ اسد بیرون داده است. زندانیان شامل ناراضیان سیاسی مختلف واز جمله چند فلسطینی كه برای اسد زیاده از حد انقلابی اند، است. رژیم اسد خون خلق های تحت ستم سوریه را نیز مكررا بر زمین ریخته است.

طی جنگ داخلی لبنان در 76- 1975، سوریه ابتدا متحد مسیحیان مارونی مرتجع و چماقداران فالانژیست آنها علیه چپ لبنان و مقاومت فلسطین بود. این صف بندی و چند سلسله جابجایی های سریع در اتحاد عمل های پس از آن نشان داد كه اسد و شركاء بیش از هر چیز در پی منافع خودشان هستند.

نیروهای سوریه طی جنگ داخلی لبنان و در اردوگاه پناهندگان تل زعتر در لبنان نقشی مشابه نقش چند ساله بعد اسرائیلی ها در اردوگاههای صبرا و شتیلا، ایفا كردند. سوریها به نیروهای فالانژیست ارتجاعی و هوادار غرب (كه در آنزمان متحد شان بودند) اجازه دادند تا یكهزار زن، كودك و مردسالخورده فلسطینی را قتل عام كنند. قصد آنها بزانو در آوردن افتح(بزرگترین گروه عضو ساف) بود.(42) شورویها، كه صاحب تسلیحاتی بودند كه سوریها بكمك آنها جنایات خود را به اجراء در میاوردند، به غرولند كردن در كنار گود بسنده كردند. این جنایت سوریه در انطباق با سیاست زخمی كردن ساف بود، بنحویكه از استقلالش کاسته شده و تسلیم خواسته های سوریه (وشوروی) شود. اما هدف آن نابود كردن ساف نبود. در نتیجه، شوروی برای خاتمه دادن به "اختلافات برادرانه" مداخله كرد. مناسبات میان شوروی و سوریه حداقل با مناسبات میان آمریكا و اسرائیل برابری میكند. اسد باید از لحن نه گفتن اربابش بفهمد كه تا چه باید در راه نابودی ساف پیش رود و  چه موقع باید دست نگه دارد. شوروی ها با نخوت به كمك های خود به امر فلسطین (منجمله اسلحه برای ساف) اشاره میكنند. اما نگاه دقیق به این نوع كمكها و هدفی كه دنبال میكنند، خصلت امپریالیستی آنان را کاملا عیان می کند. هنگامی كه ساف در اواسط دهه 1960، برای نخستین بار دست به مبارزه ی چریکی زد، هنوز ضعیف بود. هنوز،وسمت و سو و  خصلت آن مشخص نشده بود. هنگامیكه كلیه امپریالیستها و مرتجعین جهان در محكوم كردن و در هم شكستن این مبارزه متحد شدند، هنگامیكه صهیونیستها برای ریشه کن کردن چریكها از داخل خط اسرائیل دست به حملات لجام گسیخته زدند، و ملك حسین سركوب خونین و خائنانه چریكها را در سپتامبر سیاه 1970 تدارك دید؛ شوروی، این "منجی" فلسطینی ها، در این موقعیت تعیین كننده چه موضعی گرفت؟ اینست حمایت شوروی از ساف: «مقوله انقلاب قهر آمیز، كه اپورتونیستهای اولتراـ چپ تلاش دارند بر جنبش ملی و رهایی بخش تحمیل كنند، هیچ وجه اشتراكی با ماركسیسم ـ لنینیسم ندارد .... اینگونه مواضع انقلابی در جبهه واحد ضد امپریالیستی تفرقه ایجاد می نماید...، و از تكامل آن جلوگیری می كند.» (43) شوروی كسانی را كه افراطیون دیوانه در میان فدائیان میخواند محكوم كرد و آنها را پیروان شعار، "هرچه بدتر، بهتر" نامید.(44)

شورویها بر هر چیزی كه امکان کشیدن توده های ستمدیده منطقه به جنگ انقلابی را داشت، خط بطلان می کشیدند. هارترین حملات آنها، علیه امواج گدازان انقلابی بود که از انقلاب بزرگ فرهنگی پرولتاریائی در چین سرچشمه گرفت و بر سراسر جهان گسترده شد. كاسكین رئیس جمهور وقت شوروی چنین دهان باز كرد: «شعارهای انقلابی تنها خلاف منافع اعراب عمل میكنند. به چین بنگرید، آنها خط بسیار سرسختانه انقلابی دارند و میگویند كه اگر شما بجنگید، كمكتان خواهند كرد. اما چه كمكی از دست آنها بر میاید؟ ده تا مقاله؟ صد تا اجلاس؟ ایده های انقلابی در حرف چیزی نیستند مگر اینكه مورد حمایت یك قدرت واقعی قرار گیرند.(45) چه تفسیر مزخرفی از علم انقلاب پرولتاریا و آگاهی و بسیج توده ها، كه شالوده سلاح برداشتن-- كه چینی هاحجم عظیمی از آن را تامین كردند-- و كسب قدرت انقلابی دولتی است!»

"كنفرانس بین الملی صلح" مهمترین طرح شورویها بود كه بیش از 20 سال است آنرا تبلیغ میكنند. در این طرح، توده ها نظاره گران منفعلی هستند كه هیچ نقشی بعهده ندارند مگر نظاره قدرت های بزرگ-- منجمله شوروی-- در تصمیم گیری بر سر سرنوشت منطقه و احیانا مبارزه برای تقویت موقعیت شوروی بر سر میز مذاكره، تا شاید احتمالا شوروی بخش بزرگتری از كیكی كه قرار است بریده شود را به آنها بدهد. این روش اصلی سوسیال امپریالیستهای شوروی برای در دست گرفتن ابتكار عمل، تشویق نیروهای مقاومت فلسطین به اتكاء بر قدرتهای بزرگ، و خنثی كردن امكان بپاخیزی یك جنگ خلق راستین كه میتوانداسرائیل را در هم شكند و انقلاب را علیه كلیه امپریالیستها به پیش ببرد، است.

باید توجه داشته باشیم كه شورویها مخالف هر گونه مبارزه مسلحانه فلسطینی ها نیستند. بلکه بقول خودشان مخالف این "خیال احمقانه" هستند که راه برون رفت عبارتست از جنگ خلق و سلاح سبک. بدین ترتیب، شوروی ها در حالیكه كمبود نفرات ارتش اسرائیل را با گسیل مهاجرین یهود تامین میكنند، تانك وسایر سلاح های سنگین در اختیار ساف قرار میدهند و كادرهای ساف را آكادمیهای نظامی شوروی برای انجام جنگ منظم تعلیم میدهند. منطق عریانی براین اعمال سوسیال امپریالیستهای شوروی حاكم است: آنها خواهان نابودی اسرائیل نیستند. آنها نمی خواهند كلیه نیروهای ارتجاعی فئودالی وتحت الحمایه امپریالیسم در منطقه بر افتند و حاكمیت انقلابی توده هااعمال گردد.

…

 

پانویس ها

(1) ذره بین اعراب و اسرائیل، ویراستار، والتر لاكر(نیویورك)

(2) به نقل از نوآم چامسكی، مثلث پرتقدیر (انتشارات ساوت اند، بستون، 1983) صفحه 90

(3) به نقل از ماكسیم گیلان، چگونه اسرائیل ماهیتش را از دست داد. (انتشارات پنگوئن، لندن، 1974) صفحه 136

(4) به نقل از لنی برنر، صهیونیسم در دوران دیكتاتورها (انتشارات لاونس هیل) صفحه 149. در باره پیلزودسكی رجوع كنید به گیلان، صفحات 97 ـ 96

(5) در رابطه با حضور یهودیها در فلسطین، همینقدر كافیست گفته شود كه در سال 1895 یهودیها كمتر از 10% كل اهالی را تشكیل میدادند: یعنی حدود 47 هزار نفر از 500 هزار سكنه. (گیلان صفحه 27) علیرغم افزایش این نسبت بعلت بقدرت رسیدن نازیها در آلمان، جمعیت یهودیها هنگام تشكیل اسرائیل كمتر از نیمی از اهالی بود. (گیلان صفحه 230)

(6) به نقل از گیلان، صفحات 30 ـ 29

(7) به نقل از ماكسیم رودنسون، اسرائیل: یك دولت غاصب مستعمراتی؟ (انتشارات موناد، نیویورك، 1973) صفحات 20 ـ 19

(8) گابیرل كولكو، به نقل از ریموند لوتا، آمریكا در سراشیب (انتشارات بانر، شیكاگو، 1984) صفحه 217

(9) جورج لنكزوسكی، خاورمیانه در مسائل جهانی (انتشارات دانشگاه كورنل، لندن، 1980) صفحات 400 ـ 399 ـ گابیرل كولكو، محدودیتهای قدرت (انتشارات هارپر، نیویورك، 1972) صفحه 421

(10) لنكزوسكی، صفحات 411 ـ 408

 (11) لنكزوسكی، صفحات 421 ـ 416

(12) به نقل از تز دكترای منتشر نشده آدل سامرا ارائه شده به دانشگاه لندن، 1987، پیرامونی شدن دهقانان كرانه غربی، صفحه 125، از كایا ، 91 ـ 1978 نقل قول میكند.

(13) تز دكترای سامرا، صفحات 71 ـ 70، از عبدالخالق، 40 ـ 1985، نقل قول میكند.

(14) تز دكترای سامرا، صفحه 17

(15) جدول كمكهای آمریكا به اسرائیل، سال به سال از 1967 تا 1986، به نقل از تز دكترای سامرا، صفحه 73

(16) تز دكترای سامرا، صفحه 59. این مناطق به "مناطق اشغالی" معروفند. چرا كه اسرائیل طی جنگ 1967 آنها را اشغال كرد. اما این واژه تا حدودی گمراه كننده است چرا كه این حقیقت كه تمام اسرائیل منطقه اشغالی است را مخدوش میكند. بنابراین ما در اینجا از واژه "مناطق اشغالی 1967" استفاده می كنیم.

(17) تز دكترای سامر، صفحه 75.

(18) خمسین: مجله سوسیالیستهای انقلابی خاورمیانه (انتشارات ایتاكا، لندن) شماره 10

(19) مارك الف. هلر، یك دولت فلسطینی: الزام اسرائیل (انتشارات دانشگاه هاروارد، لندن، 1983) صفحه 11

(20) به نقل از لنكزوسكی، صفحه 435

(21) ارتباط اسرائیلی، بنیامین بیت هلامی (انتشارات تاوریس، لندن 1988)، به نقل از گاردین، 14 ژانویه 1988.

(22) فرانك بارنابی، زرادخانه هسته ای در خاورمیانه، مجله مطالعات فلسطین، پائیز 1987، صفحات 100 ـ 99

(23) گاردین، 14 ژانویه 1988

(24) لس آنجلس تایمز، 18 آگوست 1981، صفحه 81 به نقل از كومسكی صفحه 83

(25) در باره معاملات تسلیحاتی آمریكا، سرمقاله نیویورك تایمز، به نقل از هرالد تریبون، 5 مه 1988، صفحه 6

(26) صاداساس نام عبرو دهكده ای است كه موشه دایان در آنجا متولد شد.   شادسضقس نام عربی آنست. به نقل از گیلان صفحه 229

(27) سخنان یك رهبر هیستادروت بنام داوید هاكوهن در حزب ماپای: "این وظیفه من بود كه در دفاع از سوسیالیسم یهودی، پیوستن اعراب به اتحادیه كارگری (هیستادروت) را رد كنم" (به نقل از تز سامرا، صفحه 128)

(28) تز دكترای سامرا، صفحه 136

(29) گیلان، صفحات 243 ـ 241. آلون فرمانده پالماخ و یكی از سیاستمداران سرشناس اسرائیلی در مورد یك بعد استراتژیك دیگر كیبوتص نوشت: " انتخاب محل اسكان.... نه تنها ناشی از قابلیتهای اقتصادی بود بلكه حتی بمیزان بسیار زیادتری تحت تاثیر الزامات دفاع داخلی ، استراتژی كلی اسكان ( كه هدفش تامین حضور سیاسی یهودیها در كلیه بخشهای كشور بود) و نقشی كه این بلوكها در یك مبارزه همه جانبه و قاطعانه احتمالی در آینده میتوانند ایفا كنند، قرار داشت." (به نقل از تز دكترای سامرا، صفحه 137)

(30) به نقل از كومسكی، صفحه 68

(31) رجوع كنید به آموس الون، از خیزش، بررسی كتاب در نیویورك، 14 فوریه 1988

(32) هنری كسینجر در خاطراتش، ریچارد نیكسون رئیس جمهور سابق آمریكا را قویترین متحد اسرائیل در كاخ سفید میخواند، در حالیكه نوارهای واترگیت نیكسون ضدیت او را با نژاد سامی نشان میدهند. (هنری كیسینجر، سالهای تحولات ناگهانی، انتشارات براون، بستون، 1982).

(33) نیوزویك، 2مه 1988

(34) تز دكترای سامرا، صفحات 94 ـ 91

(35) هلر، صفحه 114

(36) تز دكترای سامرا، صفحه 205

(37) تز دكترای سامرا، صفحه 147

(38) همبستگی با فلسطین، لندن، شماره 31، صفحه 3، كه نتایج تحقیقات اخیر كمیسیون لنداو در مورد شین بت را ارائه میدهد.

(39) الون، بررسی كتاب در نیویورك، 14 فوریه 1988

(40) گاردین 17 آوریل 1988، صفحه 1

(41) رجوع كنید به گالیا گولان، استراتژی گرباچف در خاورمیانه، مسائل خارجی، پائیز 1987

(42) اریك رولیو، آینده ساف، مسائل خارجی، 1983، همچنین رجوع كنید به كوبان، صفحه 73

(43) داویشا ـ داویش، ویراستاران، شوروی در خاورمیانه (انستیتوی سلطنی مسائل بین المللی، لندن 1982) صفحه 152

(44) پراودا، به نقل از داویشا ـ داویش، صفحه 152

(45) به نقل از داویشا ـ داویش، شوروی در خاورمیانه، صفحه 192

(46) علیرغم اینكه پرداختن به استراتژی سیاسی و نظامی نیروهای هوادار شوروی در ساف در چارچوب این مقال نمی گنجد، اما مطمئنا میتوان گفت كه حمایت عمومی نیروهای رهبری كننده ساف از سوسیال امپریالیسم شوروی نتایجی منفی بر گسترش روند انقلابی راستین پرولتری در سراسر منطقه و بویژه در میان توده های عرب، كه در گسست از رویزیونیسم علیه كلیه امپریالیستها و ملاتجعین برمی خیزد، برجای نهاده است.

(47) یكی از نتایج این مسئله، تعداد بیشمار دانشجویان آفریقایی و عربی است كه برای تحصیل به شوروی آورده شدند. در هرسال بیش از یك هزار فلسطینی در شوروی تحصیل میكنند.

(48) به نقل از آرنولد كرامر، دوستی فراموش شده: اسرائیل و بلوك شوروی (ایلی نویز، 4791) صفحه 39

(49) این حالت نمونه نمایندگان منافع بورژوازی عرب است كه سعی می كنند صهیونیسم را از امپریالیسم جدا سازند و امپریالیستها را متقاعد كنند كه بنفعشان است كه صهیونیستها را ول كنند و بدنبال آنها بیفتند.

(50) گاردین، مارس 1988

(51) در این رابطه شایان توجه است كه بدانیم كه یكی از شكوه های مكرر جراید امپریالیستی در مورد حزب كمونیست پرو (راه درخشان) این است كه آنها بدان اندازه مخفیكاری را رعایت می كنند كه نتیجتا امپریالیستها هیچگونه اطلاعاتی در مورد مسائل داخلی آنها ندارند.

(52) برای كسب اطلاعات بیشتر در مورد این پدیده رجوع كنید به، رولیو، مسائل بین المللی ـ و برای درك این مسئله كه این تحولات چگونه در طحسط اتفاق افتاد رجوع كنید به ، تعیین جهت سیاستها، اسعدابوخلبل، مجله خاورمیانه، تابستان 1987.

(53) هلر، صفحه 138

(54) رجوع كنید به كاتلین كریستیانسون، افسانه هایی در باره فلسطینی ها، سیاست خارجی، بهار 1987

(55) اسرائیل در چهل سالگی، اسحق شامیر، مسائل خارجی، بهار 1988، صفحه 67

(56) آمریكا علنا با كنفرانس بین المللی صلحی كه قدرت تصمیم گیری اشته باشد، یعنی شورویها چیزی را بنفع خود در آن به ثبت برسانند، مخالفت میكنند. نماینده ای از وزارت خارجه آمریكا، در مورد شركت شوروی در چنین كنفرانسی با زبان دیپلماسی بیان داشت كه شورویها "اگر قول معاونت و مساعدت بدهند" از شركتشان در كنفرانسی كه فاقد قدرت اتخاذ تصمیمات مقید كننده باشد، حسن استقبال خواهد شد.

(57) بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (لندن، 1984) صفحه 7

(58) نیویورك تایمز، 21 ـ 20 فوریه 1988، سرمقاله.

(59) لنین، بحث در باره جمعبندی از حق تعیین سرنوست، مجموعه آثار جلد 22

(60) مائو، پندارهای واهی خود را بدور افكنید، و برای مبارزه آماده باشید. (اوت 1949) منتخب آثار، جلد 4، صفحه 428

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 قصاب شارون مُرد آریل شارون، جلاد مردم فلسطین مُرد
 نوشته
 حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست)
 در تاريخ
 2014-01-12
 منتشر شده در
 
.هستيد
 
پاسخى تاريخى- جهاىى به عصری با اهميت تاريخى- جهاىى
اﯾﻦ ﺳﻨﺪ، ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه ی ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﯾﺮان- ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻟﻨﯿﻨﯿﺴﺖ ﻣﺎﺋﻮﺋﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد .اﻧﺘﻈﺎر و آرزوی ﻣﺎﺳﺖ ﺗﺎ « ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ » ﺳﻨﺪ، در ﻣﯿﺎن طﯿﻒ ِ وﺳﯿﻌﯽ از ﻣﺒﺎرزﯾﻦ ِ از ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ و دوﺳﺘﺪاران اﯾﻦ ﺣﺰب ﺗﺎ رﻓﻘﺎی ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ و ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ ھﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﺷﻮد . ﺑﮫ وﯾﮋه، ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ﺣﺰب ﻣﻮظﻒ اﻧﺪ ﺗﺎ آن را ﺑﮫ ﻣﯿﺎن ﺟﻮاﻧﺎن ﻣﺒﺎرزی ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﯿﺰش دی ﻣﺎه وارد ﺻﺤﻨﮫ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ اﻓﮑﺎر و واﮐﻨﺶ ها و اﺣﺴﺎﺳﺎت آن ھﺎ ﮐﮫ ﺳﻨﺪ را ﺧﻮاﻧﺪه و ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐنند آﺷﻨﺎ ﺷﻮﯾﻢ، ﺑﯿﺎﻣﻮزﯾﻢ و ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺑﯿشتری ﺑﺮای ﻏﻨﯽ تر و ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﮐﺮدن ﺳﻨﺪ ﺑﮫ دﺳﺖ آورﯾﻢ

استراتژی راه انقلاب در ایران
سند زیر یکی از اسناد جلسه پلنوم دهم کمیته مرکزی )در اختیار 2017 ( مه 1396 است که در اردیبهشت اعضا و هواداران حزب قرار گرفت تا در حوزه هایی حزبی گوناگون مورد بحث قرار بگیرد . کمیتۀ مرکزی حزب با آن را مورد بازبینی قرار ، توجه به نظرات دریافت شده داد و اینک برای اطلاع عموم اقدام به انتشار آن می کند . 2018 /1397 پاییز

گسست ضروری و آزادی ما در حفظ جهتگیری استراتژیک - گزارش پلنوم 9
1394 سند داخلی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م ل م) مصوب آذر

 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در