Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهان   سه-شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸ برابر با ۱۰ دسامبر ۲۰۱۹                    
 
مقاله ی "اسرائیل: سگ هار امپریالیسم در خاورمیانه" در سال 1367 (1988) به مناسبت جنبش انتفاضه در فلسطین (شورش سنگ باران)، در مجله ی انترناسیونالیستی "جهانی برای فتح" نگاشته شد

 

مقاله ی "اسرائیل: سگ هار امپریالیسم در خاورمیانه" در سال 1367 (1988) به مناسبت جنبش انتفاضه در فلسطین (شورش سنگ باران)، در مجله ی انترناسیونالیستی "جهانی برای فتح" نگاشته شد. گزیده ای از مقاله را در زیر می خوانید. توجه خواننده را به تحولاتی که از آن زمان تا کنون رخ داده جلب می کنیم. در آن زمان هنوز منطقه ی خودگردان فلسطین بوجود نیامده بود؛ شوروی و بلوک امپریالیستی شرق هنوز پابرجا بود؛ نیروئی مانند حماس هنوز تبدیل به قدرت حاکم در بخشی از فلسطین نشده بود؛ و بالاخره اینکه هنوز جنگ آمریکا در خاورمیانه و اشغال افغانستان و عراق صورت نگرفته بود. با این اوصاف تحلیل های مارکسیستی این مقاله از ماهیت دولت اسرائیل بر متن تغییر و تحولات جهانی، و جنبش فلسطین، درست بوده و آموختنی است.

تمام مقاله در تارنمای سربداران قابل دسترس است.

اسرائيل: سگ هار امپرياليسم در خاورميانه

به قلم : و.ك.سين

 از مجله جهاني براي فتح، شماره 11، 1367، www.sarbedaran.org\rim

 ……

فلسطيني ها حدود 4 ميليون نفرند. اما مبارزه همين جمعيت اندك ، تاريخ جهان را مزين ساخته است. اما نه صرفا از آنرو كه مقاومتشان شجاعانه بوده است. تاريخ آنها را در موقعيت حساسي  قرار داده است: درست در مقابل  يكي از مهمترين ستونهاي امپرياليستي كه پس از جنگ جهاني دوم در دنياي  مستعمرات ساخته شد. يعني دولت صهيونيستي اسرائيل. فلسطيني ها در نبرد عليه غصب سرزمينشان و  رهائی از اسارت صهيونيستها، نه تنها در سنگر نخست نبرد عليه امپرياليسم جاي ميگيرند ، بلكه جائی محوري در اين نبرد دارند. قصد اين مقاله بررسي ماهيت دشمنی است كه مردم فلسطين با آن روبرويند: ريشه هاي صهيونيستي آن؛ تاسيس دولت صهيونيستي ـ مستعمراتي متعاقب جنگ جهاني دوم؛ نقش كنوني آن در خاورميانه و جهان، و نقاط ضعف واقعي اسرائیل در شرایطی که مدعی شكست ناپذيری است.

 صهيونيسم: ابزار اعمال سياستهاي نژاد پرستانه امپرياليسم

آنچه كه در اسرائيل اتفاق افتاد، ايده زيبايي كه به زشتي گرائيد، نیست. بسياري از اهل فن مدعی اند که تشكيل اسرائيل اساسا برمبناي برنامه اي خوب صورت گرفت امااكنون "از مسيرخود منحرف شده" است. كشتار جوانان فلسطيني به دست سربازان اسرائيلي به هيچ وجه برخلاف معيارهاي اسرائيل نيست: اين مسئله ريشه در ماهيت خود اسرائيل دارد. اين همان كاريست كه نيروهاي صهيونيست در سال 1982 در اردوگاه هاي پناهندگان فلسطيني در صبرا و شتيلا در لبنان انجام دادند. اين همان كاريست كه خلبانان اسرائيلي مرتبا انجام مي دهند: ریختن بمب هاي خوشه اي بر روي اردوگاه هاي پناهندگان، هدف قرار دادن شهرهائی كه مركز تجمع مردم غيرنظامي اند (نظير بيروت، كه با كشتار چندين هزار غيرنظامي راه را براي ورود نيروهاي اسرائيل باز كردند.)

صهيونيسم سريشم ايدئولوژيكي است كه دولت صهيونيستي را بهم مي چسباند و به جنايات بسيارش مشروعيت مي بخشد. صهيونيسم معتقد است كه يهوديان مردم برگزيده "خدا" هستند و فلسطين سرزميني است كه "او" براي سكونتشان برگزيده است. صهيونيسم  مداوما این فکر را که يهوديان هرگز در ساير مردمان ادغام نمي شوند و بنابراين  بايد خود را در دولت متناظر برمليت شان متشكل سازند، رواج داده و تقويت كرده است. صهيونيسم در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در محلات فقيرنشين شهرهاي اروپاي شرقي و روسيه، كه شرايط بسيار ناهنجاري برآنها حاکم بود، قدرت خاصی يافت.

اما صهيونيسم تا سال 1917، يعني زمان اعلان "بيانيه بالفور" توسط انگليسي ها (كه آنزمان فلسطين را تحت حاكميت خود داشتند) پديده اي حاشيه اي بود. از اين زمان به بعد بود كه تحرك يافت. نامه اي از آقاي بالفور، وزير امورخارجه انگليس در آن زمان ، به يك بانكدار ثروتمند يهود بنام لرد راتشيلد مطرح کرد كه دولت انگليس به «ايجاد يك سرزمين ملي براي مردم يهود با حسن نيت مي نگرد و كمال تلاش خود را براي دستيابي به آن به كار خواهد گرفت.»(1)

"بيانيه بالفور" با اين تضمين همراه بود كه جمعيت عرب ايمن خواهند ماند. ولي نقشه واقعي امپرياليسم انگليس متفاوت بود. بالفور در نامه اي خصوصي نوشت: «چهار دولت بزرگ به صهيونيسم معتقدند. و صهيونيسم، چه صحيح و چه غلط؛ چه خوب و چه بد؛ در سنن كهن سال، در الزامات معاصر، در آمال آينده؛ و در مفهومي بسيار عميقتر در تمايلات و تعصبات 700 هزار عربي كه اكنون در اين سرزمين ساكنند؛ ريشه دارد.»(2)

اين جملات به خوبي نشان ميدهند كه در آن زمان هم، امپرياليست ها احساس می کردند برای ادغام كاملتر خاورمیانه در نظام  جهانی امپرياليستي، استقرار یک پایگاه مستعمراتی در آن منطقه ضروری است. مي بايست عنصري از خارج تزريق مي کردند تا بتوانند جاي پاي محكمي جهت استثمار منطقه بوجود آورند .

قصد بيانيه بالفور ايجاد يك دولت صهيونيستي در فلسطين بود. اما این بیانیه داراي جهت گيري عليه انقلاب اكتبر روسیه نيز بود. يكي از اهدافش اين بود كه "عنصر صهيونيسم" را درگرايش مختلط  ماركسيست ـصهيونيستي كه  در جو انقلابي بعد از جنگ جهاني اول در ميان يهوديان روسیه وجود داشت را  تقويت كند. به قول برخی از مفسران، مقصود بيانيه بالفور اين بود كه، «يهوديان روسي را از حزب بلشويك جدا کرده و تضمين كند كه انقلاب روسیه معتدل مانده و علاوه بر آن، متحد جنگي فرانسه و انگليس شود.»(3) اين یک تلاش نفرت انگیز برای منحرف كردن یهودیان مترقی و به خدمت گرفتن آنها بود.

مهاجرت يهوديان به فلسطين طي دهه 1920 و بويژه مهاجرت دسته جمعي آنان متعاقب بقدرت رسيدن هيتلر در دهه 1930 در آلمان، تحت حمايت سازمانهاي بين المللي صهيونيستي گوناگون شديدا افزايش يافت. محدوديت هاي شديد بر سر راه مهاجرت يهوديان به ساير كشورهاي اروپاي غربي، بخشي از علت افزايش شديد مهاجرت به فلسطين بود.

بر روی روابط  سازمان هاي صهيونيستي با نازيست ها سرپوش نهاده شده است؛ زیرا بسياري از رهبران صهيونيست وارد همكاري با فاشيستها شدند. صهيونيست ها در لهستان (در دوره ی پيلزودسكي)؛ در اتريش و حتي در خود آلمان؛ جهت تسهيل مهاجرت يهوديان به فلسطين، با نازي ها وارد روابط عملی شدند. بن گورين كه سالها نخست  وزير اسرائيل بود اولويتهاي صهيونيستها را چنين تشريح كرد: «من اگر بدانم كه جان تمام كودكان يهودي آلمان با انتقالشان به انگلستان حفظ مي شود اما با انتقال آنها به "اسرائيل بزرگتر" تنها نيمي از آنها جان سالم به در خواهند برد؛ راه دوم را انتخاب خواهم كرد. براي من نه صرفا جان اين كودكان بلكه تاريخ مردم اسرائيل نيز اهميت دارد.»(4) يهوديان در اين هنگام فقط  اقليت كوچكي را در فلسطين تشكيل ميدادند.(5) طرح صهيونيست ها جهت گسترش مهاجرت يهوديان مستقيما در رويارويي با مردم بومي فلسطيني قرار می گرفت. يكي از پايه گذاران صهيونيسم بنام تئودور هرتسل طرحشان را جهت مقابله  با اين مسئله چنين توضيح ميدهد: «هنگاميكه سرزمين را اشغال مي كنيم، به دولتي كه از ما استقبال ميكند منافع سريع مي رسانيم. املاكي را كه به ما اختصاص داده شد به تدريج از مالكين آن غصب مي كنيم.  ما سعي خواهيم كرد با تامين امكانات شغلي در كشورهاي انتقالي جمعيت فقير را به آن سوي مرزها سوق دهيم، و از امكان هرگونه اشتغال آنها در كشور خودمان جلوگيري كنيم.... داراها به سمت ما خواهند آمد. هم پروسه سلب مالكيت و هم بیرون راندن ندارها بايد با بصيرت و مآل انديشانه به پيش برده شود.»(6)

و اين درست همانكاري است كه صهيونيست ها انجام دادند. عليرغم شعار بعدی شان مبني بر ، «سرزمين بدون مردم براي مردم بدون سرزمين»، صهيونيست ها حتي پيش از تاسيس دولت اسرائيل به خوبي به موجوديت مردم فلسطين آگاه بودند و براي "بیرون راندن ندارها" طرح داشتند. اما فاصله ميان اين طرح ها و قتل عام ديرياسين يك گام كوچك نبود. ديرياسين دهكده اي بود كه نيروهاي مسلح صهيونيستي براي پراكندن جو ترور و وحشت در ميان سكنه فلسطيني و تاراندن آنها از كشور، چند صد زن ، مرد و كودك فلسطيني را در سال 1945 قتل عام كردند.

 

برپايي منزلگاه صهيونيستي

دولت انگلستان پس از بيانيه بالفور، جنبش صهيونيستي را مورد حمايت شديد قرار داد. مقاماتي كه از طرف دولت انگليس قيمومیت فلسطين را در دست داشتند، مهاجرت يهوديان را تسهيل بخشيدند. آنها معاملات ملكي را بگونه اي انجام ميدادند که صهيونيست ها بخش هاي بزرگتري از زمين را ارزانتر بدست آورند. آنها ايجاد دسته هاي پليس صهيونيستي را مجاز شمرده و آنها را مسلح می کردند. در سال 1936، برای سركوب "شورش بزرگ فلسطين" از این دسته ها استفاده کردند. تناسب قوائي که ميان فلسطيني ها و صهيونيست ها در دوره ی پس از جنگ جهانی شکل گرفت بسیار متاثر از حوادث سال 1936 بود. مخبر نظامي روزنامه عبري  زبان هآرتس، نوشت: «حوادث 1936 در واقع تقابل دو جنبش ملي بود. اما اعراب با تمركز حملاتشان بر دولت انگليس و ارتش، مرتكب اشتباه شدند....»

مقابله با انگليسها (ونه يهودي ها) باعث از بين رفتن قدرت نظامي اعراب در فلسطين شد و علت از بين رفتن قسمي رهبري اعراب در كشور بود. پس از حدود سه سال جنگ نابرابر، قدرت نظامي اعراب نابود شد و يهودي ها تحت حمايت انگليسی ها موفق به تحكيم قدرت خود شدند... تهاجم  انگليسی ها به  گروه هاي مسلح عرب و عليه اهالی عرب بسيار شديدتر از حملات  آنها علیه سازمان هاي زيرزميني يهودي (چند سال بعد) بود.»(7)

طي جنگ جهاني دوم و درست پس از آن، قدرت انگليسي ها روبه كاهش نهاد و اشتهاي صيهونيست ها بخاطر دريافت حمايت آمريكايي ها كه نقش حامي جنبش صيهونستي را بعهده گرفته بودند، روبه افزايش نهاد. برخي عناصر صهیونيست به حملات مسلحانه علیه انگليسي ها مبادرت ورزيدند. منجمله ترور مقامات انگليسي، بمب گذاري درهتل كينگ ديويد در اورشليم كه منجر به كشته شدن تعداد زيادي غيره نظامي شد و غيره. اين اعمال به معناي جنگ عليه دشمن محسوب نميشد؛ بلكه وسيله اي جهت تحت فشار گذاردن انگلستان براي گردن نهادن به خواست ايجاد يك دولت صيهونيستي بود. اما انگلستان درموقعيتي نبود كه اينكار را انجام دهد. ارباب سرزمين هاي عربي درحال دست به دست شدن بود. اگر چه امپرياليستهاي آمريكايي با انگليسي ها عليه آلمان و بعدا عليه شوروي (كه درآن زمان هنوز یک کشور سوسياليستي بود) متفق بودند؛ اماكنار زدن انگلستان و مهيا کردن زمينه براي رسيدن به سرکردگی جهان را  آغاز كرده بودند. موقعيت مستعمراتي انگلستان درپرتو اين مسئله و نيز بعلت خيزش توده هاي تحت ستم مستعمرات ، متزلزل شده بود. فاتحين اصلي جنگ، يعني امپريالیست هاي آمريكايي، مانورهايشان جهت ايجاد ساختار مستعمراتي خويش را آغاز كردند. آنها با موقعيت پيچيده اي روبرو بودند. سوريه و لبنان تحت حاكميت فرانسه بود، عراق و مصر و فلسطين هم تحت حاكميت انگلستان قيموميت فلسطين تحت سر پرستي "اتحاديه ملل" متعاقب جنگ جهاني اول به انگلستان سپرده شده بود. اتحاد شوروي اگرچه تهديد بلا واسطه اي نبود امادرست درشمال اين منطقه انفجاري قرار داشت و از دل جنگ جهانی دوم به عنوان یک قدرت جهانی بيرون آمده بود. به علاوه، خاورميانه داراي ذخاير عظيم نفتی بود. يك تحليل گر وزارت امور خارجه آمریکا در سال 1951 نوشت: تاريخا نفت بيش ازهر كالاي ديگر در روابط خارجي آمريكا نقش ايفا كرده است». (8) آمريكاداراي مناسبات تجاري گسترده اي بود، اماهيچ ريشه وابستگی استراتژيك در منطقه نداشت.

درعوض آنها صهيونيست ها را دراختيار داشتند: گروهي كه زيرپروبال امپرياليست هاي انگليسي رشد كرده و آماده بود بمثابه ابزار نفوذ غربي ها (و اكنون آمريكا) درمنطقه عمل كند. "سازمان صهيونيستي آمريكا" طي جنگ، افزايش مهاجرين يهودي به فلسطين تاسرحد ايجاد يك دولت صهيونيستي رابه تصويب رساند. فرانكلين روزولت رئيس جمهور آمريكا حمايت قاطعانه خودرا از طرح صهيونيسم اعلام کرد . پس از او، ترومن نیز چنين كرد. (9)

حوادث متعاقب سفر با كشتي اكسودوس نشان ميدهد كه چگونه آمريكا  توده هاي يهود را جهت ايجاد اسرائيل، بازيچه دست خود قرارداد. پس از خاتمه جنگ، ده ها  هزار تن ازبازماندگان اردوگاه هاي كار اجباري نازيها درانتظار تصميم بين المللي درمورد سرنوشتشان، دراردوگاه هاي پناهندگان جاي گرفتند. اينجا بود كه صهيونيست ها يك مهاجرت دستجمعي را ازطريق روانه كردن پناهندگان يهودي بسوي فلسطين سازمان دادند. البته باعلم و آگاهي براين امر كه انگليسها از وردشان به آنجا ممانعت بعمل خواهند آورد. جرايد با آب و تاب به انتشار اخبار مربوط "آكسودوس" پرداخته و دلسوزانه از برخورد ميان پناهندگان يهود و سربازان انگليسي در هنگام ورود، داستان ها می نوشتند؛ از ماجراي آكسودوس براي جلب هم دردی برای ايجاد دولت صهيونيستي براي يهوديان،  استفاده می شد؛ و هم زمان بر  اين مسئله سرپوش نهاده می شد كه دول عمده امپرياليستي (منجمله آمريكا) محدوديتهاي سختي را بر سر راه مهاجرت يهوديان به كشورهاي  خود اعمال می کنند. آمريكا به كمك مانورهاي فريبكارانه و دلسوزانه نسبت به مهاجرت يهوديان به فلسطين، از تضادهاي ميان انگليسی ها و صهيونيست ها جهت جلب هم دردی افكار عمومي براي ايجاد دولت اسرائيل، استفاده مي كرد. در پرتو اهميت استراتژيك و اقتصادي منطقه، فقدان ريشه هاي نفوذ خود آمريكا در آنجا، و در دسترس بودن يك نيروي ارتجاعي آماده كه از قبل تحت نفوذشان قرار گرفته بود، امپرياليست هاي آمريكايي تصميم گرفتند يك دولت مستعمراتي صهيونيستي برپا کرده و آنرا به يك پايگاه كليدي امپرياليستي تبديل کنند.آمریکا، سازمان ملل را كه تحت نفوذش قرار داشت، جهت انجام این کار انتخاب كردند. در آن دوره ی حساس و هنگام تصميم گيري "سازمان ملل" داير بر تقسيم فلسطين و بدنبال آن تاسيس اسرائيل بدست صهيونيست ها، تنها نیروئی که می توانست مقابل سلب مالكيت از فلسطيني ها و دسيسه چيني هاي امپرياليست ها بايستد، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود. اما متاسفانه این کشور در این کار قصور ورزيد (رجوع كنيد به مقاله اي در همین شماره از مجله ی جهانی برای فتح به نام  "اتحاد شوروي و تاسيس اسرائيل").

بخاطر نفوذ رويزيونيسم در اردوگاه سوسياليستي و اشتباهات نيروهاي پرولتري در جنبش بين المللي كمونيستي، امپرياليسم  آمريكا با هیچ گونه مقابله ی سازمانيافته ی انقلابي روبرو نشد و به استقرار قلعه استعماري خود پرداخت. همانگونه كه قبلا متذكر شديم، آمريكا جنبش صهيونيستي را تحت تكفل خود قرار داده بود. در نبردي كه ميان صهيونيست ها و اعراب بوقوع پيوست، حمايت آمريكا از صهيونيست ها تعيين كننده بود. از يك طرف صهيونيست ها از منابع مالي آمريكا براي خريد اسلحه برخوردار بودند، و از سوي ديگر انگليسی ها در مورد هر دوطرف مخاصمه تحريم تسليحاتي اعمال ميكردند-- و از آنجا كه انحصار صدور اسلحه به اعراب در دست انگليسی ها بود، اين تحريم "بدون تبعيض" امتيازي بارز براي صهيونيست ها محسوب ميشد. سرويس هاي اطلاعاتي غرب كاملا با ارتش صهيونيستی همكاري بعمل آوردند. در سالهاي آغازين تاسيس دولت صهيونيستي، كمك هاي آمريكا به اسرائيل تقريبا برابر با كل بودجه دولت اسرائيل بود. (10) در واقع، اسرائيل فرزند  امپرياليستهاي غربي و بويژه آمريكا، بود.

ارزش اين پايگاه جديد براي آمريكا بسيار بود. آمريكا، در پی پیروزی اش در جنگ جهانی دوم، فرایند بازسازي سرمايه را در مقياس جهاني آغاز كرده بود و  تنظيمات استراتژيك ضروری برای تسهيل اين مسئله را تهيه ميديد. نه تنها امپرياليستهاي محور  شکست خورده بودند، بلكه امپرياليسم انگليس نيز از مقام رفيع خود بزير افتاده بود. و اين آغاز فرآیندی بود كه مفسرين آمريكايي آنرا "قرن آمريكا" نامیده اند. يعني دوره اي كه آنها اميدوار بودند با سلطه بلامنازع آمریکا بر جهان مترادف باشد. آمريكا وارد خاورميانه اي شد مملو از تنش بود. در آنجا، شيوخ و شاهان فئودال با آشفتگي بر آتشفشان ملتهب 100 ميليون عرب تحت ستم كه تا آنزمان تحت حاكميت متزلزل انگلستان و در مقياس كمتري فرانسه قرار داشتند، تكيه زده بودند.

در اين چنين گرهگاه حساسي بود كه نقش صهيونيست برجسته شد. كمك هاي آمريكا به اسرائيل يك ميليوني، طي دوره 1945 تا 1955، رقمي بيش از شش برابر كمك هاي آمريكا به مجموع دول عربي (كه جمعيت شان ده ها بار بيشتر از اسرائيل بود) بود. (11) اين نشانه اهميت استراتژيك اسرائيل جهت حفظ اعراب در صراط مستقيم بود. تئودور هرتسل قول داده بود كه، «ما به نمايندگي از سوي مدنيت به فلسطين اعزام ميشويم. ماموريت ما، گستراندن فلسفه اخلاقي اروپايي در (ناحيه) فرات است.»(12) صهيونيست ها به ماموريت خود دست يافتند: آنها اكنون به نيروي تا بن دندان مسلح جهت تامين هژموني امپرياليسم آمريكا در يكي از حياتي ترين مناطق جهان، تبديل شده بودند.

 اسرائيل: يك پادگان نظامي امپرياليستي

اسرائيل از بدو تولد تاكنون، بيش از هرچيز ديگري، بمثابه يك پادگان نظامي، در خدمت امپرياليسم غرب بوده است. شهروندان آن سربازاني داوطلب، باحقوقي مكفي، در يك ارتش مزدور هستند. خاخام هاي آن، پيش نمازهاي ارتش هستند و سران دولتش، فرماندهان نظامي. در دولت اسرائيل؛ همانند ساير پادگان هاي نظامي امپرياليسم آمريكا-- و يا همچون هر پادگان نظامي شوروي در افغانستان يا اتيوپي--؛ چيزي كه ارزش حفظ کردن داشته باشد، موجود نيست.

اسرائيل از همان آغاز بطور كامل برحمايت خارجي متكي بوده است. اين كشور به نسبت جمعيت، بيش از هركشور ديگري در جهان كمك دريافت مي كند؛ كه بخش بزرگ آن صرف نظامي گري مي شود. كمك هاي رسمي به اسرائيل از 1948 تا 1953 برابر 25.5 ميليارد دلار بوده كه دوسوم آن براي رفع احتياجات نظامي خرج شده است. اين مبلغ از كل مخارج آمريكا در جنگ ويتنام فزون تر است. (13) امپرياليسم آمريكا منبع عمده اين قيموميت عظيم دولت اسرائيل بوده است. كمك هاي آمريكا به اسرائيل طي سالهاي 54 ـ 1973، 90% كل كمكهاي خارجي دريافتي اسرائيل و حدود 30% كل كمك هاي خارجي پرداختي آمريكا را تشكيل مي داد.(14)

كمك هاي آمريكا به اسرائيل در سال 1988، بيش از 3.5 ميليارد دلار بوده است. اين كمك دولت فدرال آمريكا به اسرائيل با نرخ بيش از  هزار دلار در قبال هر فرد اسرائيلي، حتي بيش از مبلغي است كه يك شهروند معمولي آمريكا دريافت مي كند.(15) وضعيت اقتصادي اسرائيل اساسا توسط نقش آن به عنوان ژاندارم امپرياليسم آمريكا در خاورميانه رقم مشخص می شود. مردم اسرائيل از سطح زندگي مرفه برخوردارند. درآمد سرانه ی آن بيش از 6 هزار دلار در سال است و دارای خدمات رفاه اجتماعی بسيار گسترده است. (اين البته در مورد فلسطيني هاي مناطق اشغال شده در 1967 صدق نمي كند).(16) اينها نه نشانه "سخت كوشي" صهيونيستها و يا "بشردوستي" امپرياليستها بلكه لازمه به عمل درآوردن مقصود اساسي اسرائيل بمثابه يك پادگان نظامي است -- يعني جلب استعمارچي ها و سربازان جديد براي ماشين جنگي صهيونيستي و پاداش به آناني كه مشغول خدمتند. بدون كمك آمريكا كه بيش از يك دوم بودجه دولت اسرائيل را تشكيل مي دهد چنين امكاناتي نمي توانست موجود باشد.

توليد اسرائيل عمدتا توليد جنگي است. چرا كه اين پادگان نه تنها براي ايفاي نقش ژاندارمي نیاز به اسلحه دارد، بلكه مي بايد به حداكثر از اين بابت خودكفا باشد. به مابقي اقتصاد هم تقريبا بعنوان بخشي نگريسته ميشود كه سربازان و خانواده هايشان در اوقات فراغت خود در پايگاه توليد مي كنند. از جنگ 1967 به بعد هنگاميكه مشكل رساندن بلاوقفه نيازهاي تسليحاتي از آمريكا به اسرائيل در زمان بحران واضح گرديد؛ توليد بيش از پیش به تسليحات اختصاص يافت، و تولید مسلسل و توپ جاي تولید توپ پارچه و محصولات سنتي را گرفت.(15) نسبت توليد تسليحات به كل توليد در اسرائيل، مقام نخست را در جهان داراست. اينها و نيز ساير تحولات، تحت تقبل و نظارت امپرياليسم غرب و بويژه امپرياليسم آمريكا انجام گرفت. حقوق انحصاري، انتقال تكنولوژي، دادن كمك مالي بجاي وام، اعطاي تخفيف هاي مالياتي به سازمان هاي صهيونيست جهت ارسال كمكهاي مالي هنگفت، و ساير اشكال "پنهان" كمك توسط امپرياليستهاي آمريكايي در اختيار صهيونيست ها قرار داده شده كه بر طبق تخمين به بيش از چندين ميليارد دلار كمك خارجي اضافي در هرسال بالغ ميشود.

ماهيت اسرائيل بمثابه يك قلعه نظامي اين الزام را با خود بهمراه مي آورد كه مداوما نقش خود را ايفا كند -- يعني آنكه بطور تمام وقت در حال انجام وظيفه و كاركرد باشد. در غير اين صورت بقا نخواهد يافت.

بهمين جهت است كه بي وقفه در خاورميانه دست به تهاجم نظامی می زند. به عبارت ديگر، اسرائيل هرگز نمي تواند روي صلح بخود ببيند و نخواهد ديد. حتي اگر نگاهداري  اين ماشين جنگي مساوي با له كردن ميليونها ستمديده و برانگيختن خشم خروشان آنان باشد، و حتي باوجود كساني كه مي خواهند از درو كردن كاشته هاي دولت صهيونيستي احتراز جويند و طلب رخصتي مسالمت آميز جهت رهايي از چنگ انقلاب و مبارزه را مي كنند، اسرائيل روي صلح بخود نخواهد ديد و نمي تواند ببيند. موجوديت اسرائيل، موقعيت ممتازش در زنجيره مناسبات امپرياليستي در خاورميانه، و ساختار اقتصادي- اجتماعي آن و تاريخش، ضرورت جنگيدن در دفاع از موقعيتش را بهمراه دارد. بهمين جهت است كه هيچ پيروزي عمده ی نظامي اسرائيل، نتوانسته كوچكترين استراحتي در نظامي گري اش به همراه داشته باشد. بلكه بالعكس، هزينه های نظامي آن پس از جنگ 1967 و پس از جنگ 1973 مداوما افزايش يافته است. بودجه نظامي پس از  1973 شديدا افزايش يافت، كه بيش از 30% محصول ناخالص داخلي طي دوره 80 - 1974 را بخود اختصاص داد.(19) و با اشغال لبنان به 36% محصول ناخالص داخلي رسيد. تخمين هاي مشابه براي آمريكا حدود 5% تا 7% و براي شوروي حدود 13% تا 15% است.

طرفداران صهيونيسم مدعي اند كه اين نتيجه ی در محاصره قرار گرفتن "اسرائيل مظلوم در درياي اعراب" است و موقعیتی است که به وی تحمیل شده است. اما اين یک منطق وارونه است؛ و شبیه منطقی است که سالها توسط فيلم هاي وسترن آمريكايي تبليغ شده است: سفيد پوستان مظلوم در قلعه هاي خود تحت محاصره بومیان وحشی ("سرخپوستان") قرار داشتند و به این دلیل مجبور به نسل کشی آنان شدند.

صهيونيست ها با كمك امپرياليستها به فلسطين وارد شدند، مردمان بومي آنجا را آواره کرده؛  زمين هايشان را غصب كرده؛ و يكي از ميليتاريزه ترين جوامع دنيا را بوجود آوردند كه ارتش آن از پيشرفته ترين تسليحات منجمله بمب هاي شيميايي و هسته اي (اسرائيل تنها كشور خاورميانه است كه تسليحات هسته اي دارد)  براي تحكيم نظام های اجتماعي ارتجاعي اي كه دهها ميليون انسان را تحت ستم قرار داده، برخوردار است. و بازهم شكايت از اين دارند كه مجبور به اين كار شده اند!

صهيونيست ها، اسرائیل را دژ امپرياليسم غرب مي دانند و اين واقعيت دارد. بررسي مختصر تاريخ اسرائيل از زمان تاسيس  نشان ميدهد كه بخوبي اين وظيفه را ايفا كرده است:

--در جنگ كانال سوئز در 1956، نيروهاي اسرائيلي خاك مصر را به اشغال خود درآوردند. توضيح رسمي آنها اين بود كه اين اقدام "ژاندارم محلی غرب" براي بيرون راندن فدائيان فلسطيني از صحراي سينا بود. (امروزه، آنها اساسا همين دروغ را بعنوان دليل اشغال خاك لبنان ارائه ميدهند). اسرائيل براي  ضعيف و متفرق نگاه داشتن رژيمهاي عرب فعاليت كرده است. بطور مثال همه ميدانستند اگر نيروهاي قدرتمند هوادار عبدالناصر در اردن در دهه 1950 بخواهند ملك حسين را سر نگون کرده و قدرت را بدست گيرند، اسرئيل كرانه غربي رود اردن را به اشغال خود در مياورد. بن گورين اخطار داد كه اگر تغييري در وضعيت پادشاهي اردن روي دهد، اسرائيل، «بر غير نظامي بودن آن بخش از خاك اردن در ساحل غربي رود اردن اصرار خواهد ورزيد».(20)

--در سال 1967، اسرائيل شكست نظامي سختي بر سوريه، اردن و بويژه مصر وارد آورد. اسرائيلي ها گفتند كه آن جنگ "دفاعي" بود. بعدها، آنها با نخوت حمله "غافل گيرانه" خود در تار و مار كردن نيروهاي مصري را ستودند. كليه اين اعمال تحت رهبري "حزب كار اسرائيل" كه عضو "انترناسيونال دوم احزاب سوسيال دمكرات"  است، انجام گرفت.

--به اين سياهه بايد موارد بسياري را افزود: اشغال لبنان در 1982، بمباران تاسیسات هسته اي عراق، بمباران تونس كه منجر به كشته شدن 100 غيرنظامي گرديد. اسرائيل مدعي شد كه هدف حمله،  مقر سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) بود. سرنگون کردن يك هواپيماي مسافربري ليبيايي در دهه 1970 كه منجر به كشته شدن كليه سرنشينان گرديد. و بسياري موارد ديگر. در واقع، جنگنده هاي جت فانتوم اسرائيلي مرتبا بر فراز سرزمين هاي عربي به پرواز در آمده و (به قول هرتسل) "فلسفه اخلاقي" جهان غرب را كه چيزي جز تبعيت مطلق  از امپرياليسم آمريكا و ارتجاع نیست؛ همراه با بمب بر سر اعراب فرو ريخته اند. سخن گفتن از "اصلاحات" در اسرائيل بمعناي سخن گفتن از اصلاحات در يك پادگان نظامي تا بن دندان مسلح امپرياليستي است. در برابر چنين پايگاهي نبايد به اميد اصلاح نشست. چاره جنگ انقلابي خلق است.

 اسرائيل: قاچاقچي اسلحه و لانه جاسوسي

اسرائيل ازموقعيت حساسي درنظام مناسبات قدرت جهاني امپرياليستها بر خوردار است. يكي ازويژگيهاي آن سركوب انقلاب به نمايدگي از جانب غرب است. جنگي كه عليه فلسطيني هابه پيش مي برد، ميدان آزمودن تاكتيكهايي است كه درسراسر جهان عليه جنبشهاي انقلابي به كار مي روند. "موساد" اسرائيل درتوان آمريكا در رقابت و سپس جايگزيني شبكه جاسوسي انگلستان درخاورميانه نقش تعيین كننده داشت. امروزه، موساد داراي ارتباطات ونفوذ بي نظيري درشبكه هاي پليس مخفي دركشورهاي هوادار غرب درخاور ميانه است، و در غالب موارد شبكه هاي خودش را برپاداشته كه تا آفريقاي سياه گسترده است . بطورمثال، سرنگوني ملی گرایان اوبوتو دراوگاندا و گماردن ايدي امين ( كه توسط اسرائيل انتخاب شده وتعليم يافته بود) بجاي او، توسط موساد انجام شد. موساد كانون تمام عمليات پليس هاي مخفي غرب درخاور ميانه است. بهمين جهت است كه انقلاب فلسطين نزد ستمديدگان منطقه بسيار گرامي است: اسرائيل براي انتقال غنائم تسليحاتي روسي كه  درخاورميانه بدست آورده است، به كنترا در آمريكاي مركزي، به يونيتا در آنگولا، به ام.ان.آر. (شورشيان مورد حمايت آپارتايد درموزامبيك)، و به بخش هائی از مجاهدين افغانستان، باسازمان سيا همكاري كرده است. اين تسليحات به سادگي قابل ردگيري نبوده و به امپريالیستهاي آمريكايي اجازه ميدهد بدون اينكه مورد بازخواست عمومي قرار گيرند، ارسال كمك به دست نشاندگان ارتجاعيشان رافزوني بخشند. (21)

صيهونیست ها داراي كثيف ترين ارتباطات با حكام نژاد پرست آفريقاي جنوبي مي باشند. آنها با هم بر روي پروژه هاي مختلف، از زره پوشهاي آب پاش گرفته تا بمب هاي هسته اي كوتاه برد (كه مناسب ضروريات  هردو رژيم ارتجاعي است)، كار كرده اند. افشاگري هاي متخصص هسته اي سابق اسرائيل بنام وانونو (كه بعدا توسط اسرائيلي ها در لندن ربوده شده و به اسرائيل منتقل شد و اكنون در زندان بسر مي برد) نشان ميدهد كه اسرائيل داراي حداقل يكصد عدد كلاهك هسته اي قابل بكارگيري، منجمله برخي تسليحات هسته اي- حرارتي بسيار كارآمد، هست.(22)

يك تحليل گر، در جمعبندي از همكاري هاي صهيونيست ها و نژادپرستان، تصريح مي کند که: «همكاري ميان دوكشور در توسعه تسليحات هسته اي، نشانگر سطح بينهايت بالايي از اعتماد و نزديكي در روابط ميان ايندوست.... اتحاد برسر پلاتونيوم، با خون بسته شده و بايد بسيار جدي تلقي شود.»(23)

مقامات اسرائيلي، نقش ويژه خود در تقسيم كار امپرياليستي غرب را با روحيه اي تهاجمي ايفا ميكنند. همانگونه كه "يعقوب موريدور"، يكي از وزراي كابينه بگين، با افتخار مدعي ميشود:«ما به آمريكايي ها خواهيم گفت: در تايوان، آفريقاي جنوبي و حوزه درياي كارائيب... يا در ساير نقاط كه ما مي توانيم مستقيما اسلحه بفروشيم و شما نمي توانيد بطور علني فعاليت كنيد، با ما رقابت نكنيد. با فروش مهمات و جنگ افزار به ما موقعيت انجام اينكار را در اختيار ما قرار داده و به ما اعتماد كنيد. بگذاريد اسرائيل بعنوان نمايندگي تان عمل كند.»(24)

خصلت اساسا نظامي- استراتژيك اسرائيل درشبكه مناسبات امپرياليستي، باعث بوجود آمدن برخي گيجي ها شده و به یک نظریه ی انحرافی پا داده که، گویا با کم کردن نفوذ "یهودی" ها در دولت آمریکا می توان سیاست آمریکا را عوض کرد. استدلال آنها اینطور است: از آنجا كه امپرياليستها بهمان شكل كه از مصر، ايران، شيلي و حتي آفريقاي جنوبي مافوق سود انبوه بيرون مي كشند، از اسرائيل سود بیرون نمي كشند؛ پس آمريكا ازمناسبات با اسرائيل"نفع مادي" نمي برد؛ و بنابراين در اتحاد میان امپریالیستها و صهیونیستها پاي منافع ناگريز امپرياليستي در میان نیست و مسئله (صرفا) انتخاب يك سياست از سوی امپریالیست هاست. در انتها، نتیجه می گیرند که تعهدات آمريكا نسبت به اسرائيل محصول نفوذ محافل يهودي دردستگاه دولتي است و اگر با تبليغات صهيونيستي مقابله شده و به سیاست مداران آمریکا در مورد منافع "واقعي" آمریکا آگاهی داده شود، می توان این سیاست را عوض کرد! اين يك نظرگاه انحرافي است كه امپرياليسم رابمثابه نظامی مي بيند كه هرسياست و عمل منفردش بايد برای آن سودآور باشد. بطورمثال، به جنگ آمريكا در ويتنام و يا لشكركشي شوروي به افعانستان بنگريد. درهر دو مورد منافع مادي نقش عمده اي ايفا نمي کرد. بطوركلي كسب سود انگيزه ايست كه امپرياليسم را وادار مي کند که امپراطوري جهاني خود را گسترش دهد و مناطقي ازجهان را كه قبلا تقسيم شده و سیطره ی امپریالیست های دیگر است، مجددا تقسیم کند و بر آن مبنا فرآیند استثمار جهانی را بازسازی کند. اما دفاع از امپراتوري دركليت خود، انجام برخي تعهدات را باخود بهمراه مياورد كه بخودي خودسود آور نيستند. بعد از جنگ جهانی دوم، جهان بر پایه ای جدید تقسیم بندی شد. اسرائیل به عنوان نگهبان این تقسیم بندی در يكي ازمهمترين مناطق استراتژيك جهان، باوفاداري كامل بمدت چهاردهه به آمريكا خدمت كرده است. چند بار اسرائيل اين يا آن دولت خاطي عرب را گوشمالي داده و با گردن كلفتي آنان را صفوف بلوك غرب جاي داده است؟ درهيچ نقطه ديگري ازجهان ، مثلا آمريكاي لاتين ياخاور دور، ژاندارمي يافت نشده كه در دفاع از منافع عمومي غرب مثل اسرائيل از روحيه تهاجمي وگستاخي برخور دار باشد. اگرآمريكا ازدولت اجيري مثل اسرائيل برخور دار نمي بود، ودرعوض مجبور ميشد براي دفاع از منافعش پايگاه هاي نظامي با سربازان و خدمه  آمريكايي درخاورميانه برپا کند و طي ساليان دراز وارد اينهمه تجاوزات و جنگهاي منطقه اي شده و هزاران سرباز كشته آمريكايي برجاي می گذاشت، چه ميشد؟ نتايج اين امرمنجمله در داخل كشور براي آمريكا چگونه مي بود؟

ايفاي نقش ژاندارمي امپرياليسم توسط اسرائيل پايه عمده نفرت گسترده وعميق ازاين كشور درمنطقه را تشكيل ميدهد، وهمبستگي عميق بامردم فلسطين ومبارزه شان را باعث شده است. و اينطور كه نيروهاي اسلامي و برخي تحليلگران امپرياليستي ادعا مي كنند نيست كه ستمديدگان منطقه دريك نبرد مذهبي مشترك مسلمانان عليه يهوديان متفق شده اند. مضاف براين، هم از اين روست كه هرنيرويي كه در منطقه در خط انقلاب دمكراتيك نوين و كسب قدرت سياسي براي پرولتاريا ومتحدينش حركت ميكند، مجبور خواهد بود قاطعانه با تهاجم اسرائيل رو بروشود. اين نكات نشان ميدهد كه هدف قرار دادن صيهونيسم بمثابه چيزي جدا يا مستقل از امپرياليسم، خطرناك است. اسرائيل يك موتلف مستقل امپرياليستها يا مجزا از آنها نيست. بلكه پايگاه مستقيمشان است. يك انقلاب راستين درخاور ميانه بدون موضعگيري عليه امپرياليستها و كليه عواملشان منجمله اسرائيل، امكان پذير نيست. آماج قرار دادن اسرائيل بدون حمله به امپرياليسم تنها ميتواند به تسليم به امپرياليسم و نهايتا عواملش، منجمله اسرائيل منتهي شود.

وجود اين سگ هار وحشي و وفادار، برای امپریالیستها، بويژه در منطقه خاورميانه، كليدي است. چرا كه خاورميانه باساير نقاط فرق دارد. "شريان هاي حياتي " اروپا و ژاپن از آنجا سرچشمه مي گيرد. نفت ضروري جهت فعاليت اقتصادي آنها از اين منطقه تامين ميشود. خاورميانه نقطه تلاقي سه قاره است. مارپيچ كلي تحولات این منطقه با دو تضاد رقم می خورد: یکم، تضادهاي ميان ستمديدگان عرب و خلقهای خاورمیانه با امپرياليسم؛ و رقابت میان خود امپریالیستها. همین تضادها موجب شده که خاورميانه تبدیل به نظامي ترين منطقه جهان سوم شود. ميزان كمكهاي نظامي شوروي به اين منطقه باهيچ جاي دگر قابل مقايسه نيست. همين موضوع درمورد آمريكا نيزصدق ميكند كه بطورمثال، تقريبا نيمي از فروش تسليحات نظامي آمريكا در1988 صرفا به دو كشور اين منطقه صورت گرفت: اسرائيل و مصر.

 كارگران تطميع شده،يا سربازان مزدور

براي درك وفهم اسرائيل، نميتوان آن را به مثابه يك كشور مجرد درنظر گرفت؛ و به نوع مشاغل كارگران و دستمزدهايشان و غيره توجه کرد؛ و سپس بر آن مبنا به "تحليل طبقاتي " از آن كشور رسيد وبرنامه "انقلاب" را نتيجه گرفت-- كاري كه تروتسكيست ها و رويزيونيست ها انجام ميدهند.

اسرائيل در سرزميني تاسيس شد كه از سكنه بوميش غصب شد و تبدیل به پايگاه نظامي امپرياليسم شد. اكثريت عظيم شهروندان اسرائيل مهاجر و يا اولين نسل فرزندان مهاجرين هستند. غالبا اين افراد در خانه ی كساني زندگي ميكنند كه دولت اسرائيل آنها را به اردوگاه هاي آنسوي مرزها رانده است. همانگونه كه موشه دايان با فخر مي گويد: «حتي يك دهكده يهودي نشين وجود ندارد كه بر ويرانه هاي يك دهكده عرب نشين بنا نشده باشد. NAHALAL جاي MAHLOUL را گرفت.» (26) آنها كه طي چند دهه گذشته براي اشغال كشور فلسطيني ها و سكونت در مساكن آنها به اسرائيل آمده اند و با شرکت در خدمات نظامي در جهت منافع امپرياليسم غرب از زندگي مرفه برخوردار شده اند، صرفا تطميع نشده اند-- حتي اگر در كارخانه كار می كنند و عضو يك اتحاديه هستند. حتي اطلاق واژه "اريستوكراسي كار" به آنها سخاوتمندانه است. آنها استعمارگران غاصب و مزدورند.

پوشش سوسيال- دمكراتيك صهيونيست ها، بويژه از نوع حزب كار، به ارتجاعي ترين اهداف خدمت كرده است. صهیونیست ها در اجرای طرح هایشان در فلسطین با این مشکل مواجه بودند که ملتی در آنجا زندگی می کرد. اين امر به ايجاد چيزي در درون "فلسطين تحت الحمايه انگلستان" انجاميد كه نويسنده اي آنرا "دولت در دولت" ناميد-- يعني تشكيل يك دولت جديد صهيونيستي، كه از كمكهاي خارجي بي شائبه ثروتمندان صهيونيست برخوردار بود. اسرائيل بعنوان وسيله اي جهت اجراي طرح اسكان صهيونيست ها بمثابه يك نهاد سياسي- اقتصادي پايدار، بوجود آمد. روش های "متعارف"تر مانند استفاده از رقابت آزاد تجاری برای رشد سرمایه داری، که در دوره های استعماری قبل به کار گرفته می شد، براي اشغال فلسطين مناسب نبودند. در اينجا صهيونيسم چپ كاربرد ويژه داشت. اين ايدئولوژي بر  سخت كوشي و فداكاري و پيشاهنگي تاكيد داشت كه همگي در خدمت جنگ عليه اهالي بومي و بعدا تبديل شدن به ژاندارم منطقه اي بكار گرفته شد.

بطور مثال "هيستادروت"، بيشتر براي منافع كارگران يهود مي جنگيد (منجمله از نظر نظامي) تا اينكه صرفا يك اتحاديه كارگري رفرميست باشد. اين اتحاديه، همه چيز، از جمله خواسته هاي اقتصادي اتحاديه را فداي اين امر كرد.(27) "حاگانا" نيروي مسلح عمده صهيونيستي در اسرائيل، مليشياي خود را از "هيستادروت" تامين مي كند.

"كيبوتص هاي" اسرائیل (كمونهاي تعاونی کشاورزي) در غرب به نشانه ی پتانسيل تعاون دموکراتیک در دولت صهيونيستي، ستايش شده است. اين كمون ها نيز نقش حساس استراتژيك براي اسرائيل بازي مي كنند. مثلا، در جنگ 1967، اعضاي كيبوتصها كه 3.5% اهالي را تشكيل ميدادند، نسبتي چندين برابر در راس واحدهاي جنگي (نيروهاي چترباز، افسران خط نخست جبهه، و غيره) داشتند.(28) يك تحليل گر، كه كيبوتص را "مكتب اسپارت ها" ميخواند، اين مسئله را ناشي از ارزش هاي موجود در كيبوتص ميداند، مجمله انضباط، صهيونيسم افراطي، و حس تملك بر زمين. او مي گويد كه اين حس تملك زمين است كه اعضاي كيبوتص را بدفاع از اسرائيل واميدارد.(29)

شايعات بسياري در مورد نزاع دروني در دولت اسرائيل ميان حزب ليكود و حزب كار كه گفته ميشود براي ايجاد صلح در خاورميانه كليدي است، برسر زبانها است. سخنگويان مختلف حزب كار، هنگاميكه از دولت بيرونند و مسئول سياستهاي دولت نيستند، وعده و وعيد زياد ميدهند. اما تاريخ اين استعمارگران غاصب سوسيال دمكرات كه طرح صهيونيستي را به اجراء در آورده و بيش از دو دهه قدرت را در دولت اسرائيل در دست داشتند، بخوبي نشان ميدهد كه آنها دست كمي از حزب ليكود نداشته، سلطه صهيونيستي را تحكيم بخشيده، منافع عمومي امپرياليسم را تامين كرده اند، و باچنگ و دندان عليه انقلاب فلسطين خواهند جنگید. همانگونه كه اسحق رابين (وزير دفاع) از حزب كار كه جنگ 1967 فرماندهي كرد و امروز سركوب خونين"خيزش سنگباران" را رهبري ميكند، اعلام داشت: «ما تنها در ميدان جنگ با فلسطيني ها مذاكره خواهيم كرد.» (30)

 حال كه اسرائيل از تداوم"خيزش سنگباران" لرزان است، شاهدين خبر از سختر شدن موضع اسرائيلي ها نسبت به فلسطينيها داده ميگويند اكثريت اسرائيلي ها خواهان اقدامات امنيتي سختر عليه جوانان شورشي اند. (31) در حاليكه با پيشروي انقلاب فلسطين، بدون شک بخشی از اسرائيلي ها به جانب فلسطيني ها رفته و بسیاری نیز موضع بیطرف اتخاذ خواهند کرد، اما اکثر اسرائيلي ها نسبت به دولت صهيونيست وفادار خواهند ماند. 

و اين امر، محتاج خدمات ارتجاعي بيشتر از سوي آنها است ـ آنهم بخاطر امري كه نهايتا تراژيك است. نظم جهان در حال از هم گسيختن است و جهان امپرياليستي دستخوش عميق ترين بحرانها است. اين امر، تاكنون به خيزشها و شورشهايي در نقاط گوناگون پاداده است. و خاورميانه بيشك شاهد انفجار بيسابقه اي خواهد بود.

دولت صهيونيستي كه براي حفظ اشغال پردردسر جنوب لبنان، كرانه غربي رود اردن و نوار غزه در ضعف فرو رفته، در تلاش براي رويارويي با اين مشكلات (خيزشها و شورشها و...) به محدوديت خواهد رسيد. اسرائيل شديدا در پي انعقاد قرارداد با شوروي ها براي فرستادن دسته جديدي از مهاجرین است. اما تعداد كسانيكه مايل به مهاجرت مي شوند كمتر مي شود و تعداد كساني كه از اسرائيل مهاجرت كرده اند طي چند سال اخير فزوني يافته است. هم اكنون بيش از يك ميليون اسرائيلي خارج از اين كشور بسر مي برند. اين امر تهديدي برای قدرت ارتش صهيونيستي است. نسبت مهاجرين تازه وارد در ارتش بسيار بيشتر از نسبت اهالي اسرائيل در ارتش است. اين مشكلات همگي ناشي از جايگاه اسرائيل بمثابه ژاندارم منطقه است كه مستلزم آن است كه جامعه همواره در حالت جنگ باشد. بالاخره، و بعنوان اساسي ترين نكته، توده هاي تحت ستم  سراسر گيتي از دولت مستعمراتي غاصب متنفرند و از مبارزه عليه آن حمايت مي كنند. حتي خود اربابان صهيونيست ها هم تلويحا آنها را تحقير مي كنند.

 فلسطينــي ها

فلسطيني ها با تشكيل دولت صهيونيستي مستعمراتي و غاصب، آواره شدند. چندميليون آنها خارج از سرزمين تاريخی فلسطين؛ در کشورهائی مانند اردن و چند صد هزار نفر آنها در اردوگاه هاي پناهندگان، بويژه در لبنان و سوريه، به سر می برند. شرايط زندگي در اردوگاه ها هميشه سخت، و غالبا فجيع است. يكي از مشكلات عمده فلسطيني ها حاکمان کشورهای عرب است. اینها عليرغم اينكه وعده و وعيدهاي شيرين همواره برخورد سرکوبگرانه و پر تبعیض با فلسطینی ها داشته اند.

ششصد هزارنفر فلسطيني ديگر درون «خط سبز» زندگي مي كنند. منظور از «خط سبز» مرزهاي اسرائيل پيش از جنگ 1967 است. صهيونيستها مدعيند كه در «اسرائيل دمكراتيك» با اين فلسطيني ها مثل يهوديها رفتار مي شود. ولي در واقع، آنها در هر عرصه اي، از تبعيض رنج مي برند. اين تبعيض بكمك سلسله قوانيني در حمايت از «خصلت يهودي اسرائيل»، قوام يافته است. اين قوانين از جمله عبارتند از، قانون منع فروش زمين هاي تحت مالكيت «صندوق ملي يهود» (كه اكثريت زمينهاي اسرائيل را در اختيار دارد) به غير يهود. قانون منع استخدام فلسطيني ها در برخي صنايع و مشاغل و غيره. فلسطيني ها نه تنها خلع مالكيت شده اند، بلكه به انجام سخت ترين و كم درآمدترين مشاغل وادار شده اند.

اسرائيل پس از غصب كرانه غربي رود اردن و نوار غزه، در مورد اداره آنها طي قرارداد كمپ ديويد با مصر مذاكره كرد. اين قرارداد بدين خاطر بود كه اسرائيل هيچگونه تاسيسات دائم در كرانه غربي يا نوار غزه ايجاد نكند، و خروج خود را از اين مناطق تدارك ببيند. در عوض، اكنون شصت هزار يهودي در كرانه غربي و دوهزار وپانصد تن در نوار غزه ساكن شده اند.(33)

اين استحکامات اسرائیلی از ارزش نظامي- استراتژيك برخوردارند. اولين هدف این استحکامات از بين بردن يكپارچگي سرزمين فلسطيني است. سازمان جهاني صهيونيستي، استراتژي اين اسكان ها را قبلا بيان كرده است:  زمينهاي دولت (اردن) و زمين هاي باير بايد بلافاصله غصب شوند. هنگاميكه اين سرزمين توسط مناطق اسكان يهودي ها تكه تكه شود، جمعيتي كه در اقليت هستند نميتوانند يكپارچگي سرزمين و وحدت سياسي ايجاد كنند.(34)  جاده هايي براي وصل كردن مناطق اسكان يهودي ها به يكديگر و ناديده گرفتن فلسطيني ها و منفرد ساختن آنها، ايجاد شده اند. سياست عمومي اين بوده كه اعراب در محاصره مناطق اسکان يهودي ها قرار گيرند. ثانيا، مناطق اسكان اسرائيلي مي بايست نقش مناطق پايگاهي اوليه عليه هر نيروي اشغالگر را بازي كنند. اگرچه بسياري از اين مناطق اسكان ميدان حفاظي مين و سلاحهاي اوليه و ضدتانك دارند،(35) ارزش نظامي آنها سمبوليك نیز هست-- هر نيروي عرب يا فلسطيني كه بخواهد اسرائيلي ها را از اين منطقه، كه تمام دنيا ميداند متعلق به فلسطيني ها است، بيرون كند، بناگريز به ريختن خون اسرائيلي ها مي شود. اينجاست كه رهبران اسرائيل آن را بهانه کرده و دست به عمليات انتقامجويانه دائمی می زنند.

شرايط فلاكت بار زندگي فلسطيني ها منبع سودهاي هنگفت اسرائيلي هاست. حداقل يكصد هزار فلسطيني در كرانه غربي و نوار غزه سكونت دارند كه روزها در اسرائیل کار می کنند. حدود 30% آنها بطور غيرقانوني به کار در اسرائیل مشغولند. بسياري از اينان زناني هستند كه خدمتکاران خانگی هستند. 20% تا 30% كارگران عرب در مزارع تعاونی صهيونيستها، كودكان زير 12 سال هستند. دستمزد فلسطيني در «خط سبز» 50% تا 60% دستمزد كارگران اسرائيلي است،(36) و تقريبا از هيچگونه حقوق كاري برخوردار نيستند. اين شرايط، منبع سودهاي هنگفت بورژوازي اسرائيل است. و وضعيتي را بوجود آورده كه تعداد يهوديانی كه از كارهاي كثيف و كم درآمد روي گردان ميشوند روبه افزايش است. يهودي هاي اسرائيل بطور متعارف سركارگر، كارمندان متوسط دفتري و غيره اند. فلسطيني هايي كه درون «خط سبز» زندگي مي كنند اگرچه مستقيما از تبعيضات خشن رنج مي برند اما بخاطر سكونت در اسرائيل، از سطح زندگي بهتري نسبت به مثلا اعراب كرانه غربي رود اردن برخوردارند. اسرائيلي ها همواره مشتاق يادآوري اين نكته هستند، و مطمئنا براي مقابله با نارضايتي فلسطيني ها بدان اميد بسته اند. حوادث اخير نشان داد اين ديدگاه مبتذل تا چه حد اشتباه است.

توسعه اقتصاد مناطق اشغالي 1967 از بعد اساسي تري نيز برخوردار بوده، و صرفا تامین نیروی کار ارزان برای اسرائیل نیست. از جمله تاكتيك هاي ضدچريكي اسرائيل عبارت بود از نابودسازي اقتصاد بومي به نحوي كه پايه هاي ظهور و رشد ارتش خلق در اين منطقه را از بين ببرد. پس از نبرد الكرامه كه طي آن سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف)، در ارتش اسرائيل اخلال بوجود آورد؛ تلاشهاي ساف جهت براه انداختن مبارزه مسلحانه در كرانه غربي، باعث اعمال اين سياست از جانب اسرائيل شد. اسرائيلي ها اعلام کردند که دریايي را كه چريكهاي ساف سعي دارند در آن شنا كنند، خشك خواهند كرد. اسرائيل بطور مستمر و منظم كشاورزي خودكفاي كرانه غربي را نابود کرد؛ بطوریکه ديگر نتواند نقشي در تامين ارتش خلق ايفا کند. اين حركت، بخش كليدي سياست فوق الذكر اسرائيل بود. اسرائيل به بهانه صدور ميوه و سبزيجات، توليد گندم را كاهش داد. كنترل آب در شرايط كم آبي فلسطين،سلاحي تعيين كننده در دست صهيونيست ها بوده است. فلسطينی هاي كرانه غربي پول بيشتري براي مقدار آب كمتري (نسبت به همسايگان اسرائيلي خود) ميدهند، بنحويكه كشاورزان (فلسطيني) زمينهاي خود را بي حاصل مي يابند، در حاليكه در چشم رس خانه هايشان شهرک های اسكان يهودي ها را مي بينند كه چمن هاي خانه هايشان آب پخش كن دارد و استخرهايشان مالامال از آب است.(37) اين سياست اسرائيل در مورد تخصيص آب باعث كاسته شدن از سطح زیرکشت زمین های فلسطيني ها شده است.

ارتش اسرائيل آتوريته واقعي در كرانه غربي و نوار غزه است، و باخشونت هرچه تمام تمامي عرصه هاي زندگي را زيرنظر دارد. كتابهاي درسي سانسور ميشود، معلمين توسط شين بت (پليس مخفي اسرائيل) ارزيابي ميشوند، و ممنوعيت عبور و مرور مرتبا به اجرا گذارده می شود. حدود پنج هزار فلسطيني طي مدت پنج ماه از شروع خيزش سنگباران (انتفاضه) زندانی شده اند-- يعني يك نفر از هر سيصدنفر اهالي «مناطق اشغالي» 1967. طبق قانون، شین بت، از دستگيري تا روز دادگاه 18 روز فرصت بازجويي دارد. 80% محكوميت ها در كرانه غربي و غزه برمبناي اعترافات صادر ميشوند-- كه صدالبته شكنجه محرك تعيين كننده است.(38) حدود دو هزار فلسطيني در بازداشتگاهها بسرمي برند. اين بدان معناست كه ممكن است تا مدت شش ماه بدون اقامه ی هيچ اتهامي در بازداشت بمانند. اين مدت قابل تمديد است. يكي از اين مراكز اصلي بازداشت در صحراي نقبيه، بسيار دور از خانه هاي فلسطيني ها (و دور از چشم همه) واقع شده است. زندانيان در اينجا در گرماي 45 درجه در چادر نگاهداري ميشوند. دارو و غذا كافي نيست و شلاق جزء برنامه هميشگي است. در اواخر فوريه،از ميان كسانيكه توسط اسرائيلي ها بقتل رسيدند، 21 تن براثر خفگي ناشي از گازاشك آور كشته شدند (منجمله سه نوزاد كمتر از 7 ماه، يك مرد 100 ساله و دو زن بالاي 70 سال). و حداقل حداقل 7 نفر هم براثر شدت ضربات وارده به قتل رسيدند. (39) و با همه اين تفاصيل، صهيونيست ها با وقاحت تاکید می کنند که تنها دمكراسي در خاورميانه است!!

 سوسيال امپرياليسم شوروي در برابر  رهائي فلسطين

سوسيال امپرياليست هاي شوروي ادعا می کنند که متحد طبیعی کلیه خلق های تحت سلطه ی آمریکا (بویژه فلسطینی ها) هستند. و برای اثبات این ادعا، نقش خود در خاورميانه را با سلطه بی منازع آمریکا در این منطقه مقایسه کرده و می گویند دارای منافع امپریالیستی در خاورمیانه نیستند.

پس از احياي سرمايه داري در شوروي (در اواسط دهه 1950)، شوروي هرگز سعي نكرد تحولات انقلابي را در خاورميانه را ترغیب کند؛چه رسد به تبليغ جنگ رهائيبخشي كه هدفش ايجاد دولت انقلابي فلسطين برخاكستر اسرائيل باشد. بالعكس، مداوما از «حق موجوديت» دولت غاصب صهيونيستي دفاع كرده و مرتبا از فلسطيني ها خواسته است که آن را به رسمیت بشناسند. اخيرا گورباچف به عرفات اندرز داد كه، «برسميت شناختن دولت اسرائيل ، توجه به منافع امنيتي آن ...، عنصري ضروري در دستيابي به صلح و حسن همجواري در منطقه است.»(40) حتي پس از اینکه در پی جنگ 1967، روابط ديپلماتيك شوروي با اسرائيل قطع شد و هنگاميكه مصر (كه در زمان ناصر رژيمي هوادار شوروي بود) متحمل شكست مفتضحانه اي از ارتش اسرائيل شد؛ شوروي بازهم ارتباط خود را با صهيونيستها حفظ كرده و حتي شمار فراواني مهاجر يهودي (270 هزارتن تنها در دهه 1970) به اسرائيل فرستاد. اين مهاجرين منبع نيروي انساني عمده اي براي صهيونيستها بودند. زیرا، بخش بزرگی از آنها تعليم ديده، تحصيل كرده، بالغ و آماده خدمت در ارتش بودند. مهاجرين يهودي آلت دست تخاصمات امپرياليستي در منطقه قرار ميگيرند، چرا كه سوسيال امپرياليستها از يكسو تبليغات ضديهودي گسترده دارند و از سوي ديگر گوشت دم توپ به اسرائيل ميفرستند (شوروي فقط به يهوديانی كه قصد مهاجرت به اسرائيل دارند اجازه خروج ميدهد). اسرائيل بنوبه خود از شوروي تضمين ميخواهد كه تمام يهودياني كه آن كشور ترك می کنند حتما به اسرائيل بيايند، چرا كه بسياري از آنها به کشورهای دیگر می روند. سوسيال امپرياليستها، برحسب منافعشان، يك دوره اجازه مهاجرت مي دهند و دوره ديگر آنرا تعطيل ميكنند. اكنون در زمان گورباچف، شورويها سركيسه را شل كرده اند و هرماه به يك هزار يهودي اجازه خروج ميدهند. اين خود بخشي از سياست تهاجمي گورباچف جهت گسترش نفوذ شوروی در  اسرائيل است.(41)

از آنجا كه اسرائيل جايگاه مستحكمي در بلوك امريكا دارد، شورويها مجبور بوده اند دنبال جائی پائی در میان رژيمهاي عرب باشند. بر مبنای این سیاست، شوروی ها جهان عرب را  به كشورهاي «مترقي» و «مرتجع» تقسيم کردند. مهم نيست كه یک رژيم تا چه حد كمپرادور، ارتجاعي و حتي فئودالي باشد؛ کافیست در خدمت منافع شوروي باشد تا به عنوان "مترقی" ارزیابی شود و یا در جهت منافع غرب باشد تا "مرتجع" خوانده شود.

سوريه يكي از اين به اصطلاح رژيمهاي "مترقي" و از سر سپردگان اصلي  شوروي در منطقه است. اگر چه سوريه اكنون سالانه صدها ميليون دلار از عربستان سعودي وكويت قرض ميگيرد، اما تا  خرخره به هر دو بلوك مقروض است و ارتش آن توسط شوروي ها تامين شده وكاملا به انها وابسته است. نتيجتا سوريه كاملا در بلوك شرق قرار دارد. هيچ چيز مترقي هم در سوريه يافت نميشود چراكه تحت حاكميت دارو دسته اي فئودال- كمپرادور است. سازمان عفو بين المللي ليستي از 35 نوع شكنجه اعمال شده در زندان هاي حافظ اسد بيرون داده است. زندانيان شامل ناراضيان سياسي مختلف واز جمله چند فلسطيني كه براي اسد زياده از حد انقلابي اند، است. رژيم اسد خون خلق هاي تحت ستم سوريه را نيز مكررا بر زمين ريخته است.

طي جنگ داخلي لبنان در 76- 1975، سوريه ابتدا متحد مسيحيان ماروني مرتجع و چماقداران فالانژيست آنها عليه چپ لبنان و مقاومت فلسطين بود. اين صف بندي و چند سلسله جابجايي هاي سريع در اتحاد عمل هاي پس از آن نشان داد كه اسد و شركاء بيش از هر چيز در پي منافع خودشان هستند.

نيروهاي سوريه طي جنگ داخلي لبنان و در اردوگاه پناهندگان تل زعتر در لبنان نقشي مشابه نقش چند ساله بعد اسرائيلي ها در اردوگاههاي صبرا و شتيلا، ايفا كردند. سوريها به نيروهاي فالانژيست ارتجاعي و هوادار غرب (كه در آنزمان متحد شان بودند) اجازه دادند تا يكهزار زن، كودك و مردسالخورده فلسطيني را قتل عام كنند. قصد آنها بزانو در آوردن افتح(بزرگترين گروه عضو ساف) بود.(42) شورويها، كه صاحب تسليحاتي بودند كه سوريها بكمك آنها جنايات خود را به اجراء در مياوردند، به غرولند كردن در كنار گود بسنده كردند. اين جنايت سوريه در انطباق با سياست زخمي كردن ساف بود، بنحويكه از استقلالش کاسته شده و تسليم خواسته هاي سوريه (وشوروي) شود. اما هدف آن نابود كردن ساف نبود. در نتیجه، شوروي براي خاتمه دادن به "اختلافات برادرانه" مداخله كرد. مناسبات ميان شوروي و سوريه حداقل با مناسبات ميان آمريكا و اسرائيل برابري ميكند. اسد بايد از لحن نه گفتن اربابش بفهمد كه تا چه بايد در راه نابودی ساف پيش رود و  چه موقع باید دست نگه دارد. شوروي ها با نخوت به كمك هاي خود به امر فلسطين (منجمله اسلحه براي ساف) اشاره ميكنند. اما نگاه دقیق به این نوع كمكها و هدفي كه دنبال ميكنند، خصلت امپرياليستي آنان را کاملا عیان می کند. هنگامي كه ساف در اواسط دهه 1960، برای نخستین بار دست به مبارزه ی چریکی زد، هنوز ضعيف بود. هنوز،وسمت و سو و  خصلت آن مشخص نشده بود. هنگاميكه كليه امپرياليستها و مرتجعين جهان در محكوم كردن و در هم شكستن این مبارزه متحد شدند، هنگاميكه صهيونيستها براي ریشه کن کردن چريكها از داخل خط اسرائيل دست به حملات لجام گسیخته زدند، و ملك حسين سركوب خونين و خائنانه چريكها را در سپتامبر سياه 1970 تدارك ديد؛ شوروي، اين "منجی" فلسطينی ها، در اين موقعيت تعيین كننده چه موضعي گرفت؟ اينست حمايت شوروي از ساف: «مقوله انقلاب قهر آميز، كه اپورتونيستهاي اولتراـ چپ تلاش دارند بر جنبش ملي و رهايي بخش تحميل كنند، هيچ وجه اشتراكی با ماركسيسم ـ لنينيسم ندارد .... اينگونه مواضع انقلابي در جبهه واحد ضد امپرياليستي تفرقه ايجاد می نماید...، و از تكامل آن جلوگيري می كند.» (43) شوروي كساني را كه افراطيون ديوانه در ميان فدائيان ميخواند محكوم كرد و آنها را پيروان شعار، "هرچه بدتر، بهتر" ناميد.(44)

شورويها بر هر چيزي كه امکان کشیدن توده هاي ستمديده منطقه به جنگ انقلابي را داشت، خط بطلان می کشیدند. هارترين حملات آنها، علیه امواج گدازان انقلابی بود که از انقلاب بزرگ فرهنگي پرولتاریائی در چين سرچشمه گرفت و بر سراسر جهان گسترده شد. كاسكين رئيس جمهور وقت شوروي چنين دهان باز كرد: «شعارهاي انقلابي تنها خلاف منافع اعراب عمل ميكنند. به چين بنگريد، آنها خط بسيار سرسختانه انقلابي دارند و ميگويند كه اگر شما بجنگيد، كمكتان خواهند كرد. اما چه كمكي از دست آنها بر ميايد؟ ده تا مقاله؟ صد تا اجلاس؟ ايده هاي انقلابي در حرف چيزي نيستند مگر اينكه مورد حمايت يك قدرت واقعي قرار گيرند.(45) چه تفسير مزخرفي از علم انقلاب پرولتاريا و آگاهي و بسيج توده ها، كه شالوده سلاح برداشتن-- كه چيني هاحجم عظيمي از آن را تامين كردند-- و كسب قدرت انقلابي دولتي است!»

"كنفرانس بين الملي صلح" مهمترين طرح شورويها بود كه بيش از 20 سال است آنرا تبليغ ميكنند. در اين طرح، توده ها نظاره گران منفعلي هستند كه هيچ نقشي بعهده ندارند مگر نظاره قدرت هاي بزرگ-- منجمله شوروي-- در تصميم گيري بر سر سرنوشت منطقه و احيانا مبارزه براي تقويت موقعيت شوروي بر سر ميز مذاكره، تا شايد احتمالا شوروي بخش بزرگتري از كيكي كه قرار است بريده شود را به آنها بدهد. اين روش اصلي سوسيال امپرياليستهای شوروی برای در دست گرفتن ابتكار عمل، تشويق نيروهاي مقاومت فلسطين به اتكاء بر قدرتهاي بزرگ، و خنثي كردن امكان بپاخيزي يك جنگ خلق راستين كه ميتوانداسرائيل را در هم شكند و انقلاب را عليه كليه امپرياليستها به پيش ببرد، است.

بايد توجه داشته باشيم كه شورويها مخالف هر گونه مبارزه مسلحانه فلسطيني ها نيستند. بلکه بقول خودشان مخالف این "خیال احمقانه" هستند که راه برون رفت عبارتست از جنگ خلق و سلاح سبک. بدين ترتيب، شوروي ها در حاليكه كمبود نفرات ارتش اسرائيل را با گسيل مهاجرين يهود تامين ميكنند، تانك وساير سلاح هاي سنگين در اختيار ساف قرار ميدهند و كادرهاي ساف را آكادميهاي نظامي شوروي براي انجام جنگ منظم تعليم ميدهند. منطق عریانی براين اعمال سوسيال امپرياليستهاي شوروي حاكم است: آنها خواهان نابودي اسرائيل نيستند. آنها نمي خواهند كليه نيروهاي ارتجاعي فئودالي وتحت الحمايه امپرياليسم در منطقه بر افتند و حاكميت انقلابي توده هااعمال گردد.

………

سخن پایانی

....

عليرغم اينكه توده هاي فلسطيني تحت شرايط نابرابر به مبارزه شجاعانه ادامه ميدهند و در برابر نغمه هاي فريبكارانه امپرياليستها مقاومت مي كنند، اما واقعيت اين است كه، همانطور كه اعلاميه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي متذكر شده، شورش خودبخودي تا ابد نميتواند جريان يابد. فقدان يك تشكيلات پيشاهنگ شديدا حس ميشود؛ يعني نيرويي كه قادر باشد یک استراتژي انقلابی رهائی بخش را در افق مردم فلسطین ترسیم کند؛ و این استراتژی فقط می تواند ایجاد یک دولت انقلابی بر خاکستر دولت اسرائیل باشد. همانگونه كه لنين تصريح نمود، «سرمايه داري آنقدر موزون برپا نشده كه شورش ها بلافاصله بتوانند بدون شكست ها و عقب گردها به پيروزي دست يابند. از سوي ديگر، خود اين واقعيت كه شورش ها در زمان هاي متفاوت، در مناطق مختلف بوقوع مي پيوندند و از نظر تنوع گوناگونند، تضمين كننده گستره و ژرفاي جنبش عمومي است. اما طي جنبش هاي زودرس، مجزا، پراكنده و نتيجتا ناموفق است كه توده ها تجربه بدست آورده، آگاهي كسب نموده، نيرو گردآورده، و رهبران خود يعني پرولتارياي سوسياليست (كمونيست انقلابي ـ ج.ب.ف) را مي شناسند، و بدين ترتيب براي هجوم عمومي تدارك مي بينند.»(59)

"الانتفاضه" تاكنون خدمات بزرگي به جنبش انقلابي فلسطين كرده است. مضاف براينكه توده هاي فلسطيني را بطريقي كه لنين تشريح نمود آماده كرد، پاهاي گلين دستگاه نظامي متفرعن صهيونيستي را نيز نشان داد. اين شورش به همه جهانيان نشان داد كه نيروهاي ضدشورش صهيونيستي در برابر بي باكي جوانان فلسطيني هراسان مي شوند. در تحليل نهايي، صهيونيسم تنها يك اردوگاه نظامي ست. يعني يك پايگاه امپرياليستي است كه عملكرد آن ميليون ها نفر را به ناگزیر به مبارزه عليه خود ميكشد. چرا كه امر آنها ناعادلانه است-- و اين بزرگترين نقطه ضعف صهيونيست ها و امپرياليست هاست. و همين امر، پيروزي نهايي مردم فلسطين را تضمين ميكند.

همانگونه كه مائوتسه دون گفت: «فتنه گري، شكست، باز هم فتنه گري، بازهم شكست.... و سرانجام نابودي-- چنين است منطق امپرياليست ها و كليه مرتجعين جهان نسبت به امر خلق. آنها هرگز خلاف اين منطق عمل نخواهند كرد... مبارزه، ناكامي، بازهم مبارزه، بازهم ناكامي، و بهمين قسم تا پيروزي-- چنين است منطق خلق، و خلق نيز هرگز در جهت خلاف اين منطق گام برنخواهد برداشت.»(60)

 

پانويس ها

(1) ذره بين اعراب و اسرائيل، ويراستار، والتر لاكر(نيويورك)

(2) به نقل از نوآم چامسكي، مثلث پرتقدير (انتشارات ساوت اند، بستون، 1983) صفحه 90

(3) به نقل از ماكسيم گيلان، چگونه اسرائيل ماهيتش را از دست داد. (انتشارات پنگوئن، لندن، 1974) صفحه 136

(4) به نقل از لني برنر، صهيونيسم در دوران ديكتاتورها (انتشارات لاونس هيل) صفحه 149. در باره پيلزودسكي رجوع كنيد به گيلان، صفحات 97 ـ 96

(5) در رابطه با حضور يهوديها در فلسطين، همينقدر كافيست گفته شود كه در سال 1895 يهوديها كمتر از 10% كل اهالي را تشكيل ميدادند: يعني حدود 47 هزار نفر از 500 هزار سكنه. (گيلان صفحه 27) عليرغم افزايش اين نسبت بعلت بقدرت رسيدن نازيها در آلمان، جمعيت يهوديها هنگام تشكيل اسرائيل كمتر از نيمي از اهالي بود. (گيلان صفحه 230)

(6) به نقل از گيلان، صفحات 30 ـ 29

(7) به نقل از ماكسيم رودنسون، اسرائيل: يك دولت غاصب مستعمراتي؟ (انتشارات موناد، نيويورك، 1973) صفحات 20 ـ 19

(8) گابيرل كولكو، به نقل از ريموند لوتا، آمريكا در سراشيب (انتشارات بانر، شيكاگو، 1984) صفحه 217

(9) جورج لنكزوسكي، خاورميانه در مسائل جهاني (انتشارات دانشگاه كورنل، لندن، 1980) صفحات 400 ـ 399 ـ گابيرل كولكو، محدوديتهاي قدرت (انتشارات هارپر، نيويورك، 1972) صفحه 421

(10) لنكزوسكي، صفحات 411 ـ 408

 (11) لنكزوسكي، صفحات 421 ـ 416

(12) به نقل از تز دكتراي منتشر نشده آدل سامرا ارائه شده به دانشگاه لندن، 1987، پيراموني شدن دهقانان كرانه غربي، صفحه 125، از كايا ، 91 ـ 1978 نقل قول ميكند.

(13) تز دكتراي سامرا، صفحات 71 ـ 70، از عبدالخالق، 40 ـ 1985، نقل قول ميكند.

(14) تز دكتراي سامرا، صفحه 17

(15) جدول كمكهاي آمريكا به اسرائيل، سال به سال از 1967 تا 1986، به نقل از تز دكتراي سامرا، صفحه 73

(16) تز دكتراي سامرا، صفحه 59. اين مناطق به "مناطق اشغالي" معروفند. چرا كه اسرائيل طي جنگ 1967 آنها را اشغال كرد. اما اين واژه تا حدودي گمراه كننده است چرا كه اين حقيقت كه تمام اسرائيل منطقه اشغالي است را مخدوش ميكند. بنابراين ما در اينجا از واژه "مناطق اشغالي 1967" استفاده مي كنيم.

(17) تز دكتراي سامر، صفحه 75.

(18) خمسين: مجله سوسياليستهاي انقلابي خاورميانه (انتشارات ايتاكا، لندن) شماره 10

(19) مارك الف. هلر، يك دولت فلسطيني: الزام اسرائيل (انتشارات دانشگاه هاروارد، لندن، 1983) صفحه 11

(20) به نقل از لنكزوسكي، صفحه 435

(21) ارتباط اسرائيلي، بنيامين بيت هلامي (انتشارات تاوريس، لندن 1988)، به نقل از گاردين، 14 ژانويه 1988.

(22) فرانك بارنابي، زرادخانه هسته اي در خاورميانه، مجله مطالعات فلسطين، پائيز 1987، صفحات 100 ـ 99

(23) گاردين، 14 ژانويه 1988

(24) لس آنجلس تايمز، 18 آگوست 1981، صفحه 81 به نقل از كومسكي صفحه 83

(25) در باره معاملات تسليحاتي آمريكا، سرمقاله نيويورك تايمز، به نقل از هرالد تريبون، 5 مه 1988، صفحه 6

(26) صاداساس نام عبرو دهكده اي است كه موشه دايان در آنجا متولد شد.   شادسضقس نام عربي آنست. به نقل از گيلان صفحه 229

(27) سخنان يك رهبر هيستادروت بنام داويد هاكوهن در حزب ماپاي: "اين وظيفه من بود كه در دفاع از سوسياليسم يهودي، پيوستن اعراب به اتحاديه كارگري (هيستادروت) را رد كنم" (به نقل از تز سامرا، صفحه 128)

(28) تز دكتراي سامرا، صفحه 136

(29) گيلان، صفحات 243 ـ 241. آلون فرمانده پالماخ و يكي از سياستمداران سرشناس اسرائيلي در مورد يك بعد استراتژيك ديگر كيبوتص نوشت: " انتخاب محل اسكان.... نه تنها ناشي از قابليتهاي اقتصادي بود بلكه حتي بميزان بسيار زيادتري تحت تاثير الزامات دفاع داخلي ، استراتژي كلي اسكان ( كه هدفش تامين حضور سياسي يهوديها در كليه بخشهاي كشور بود) و نقشي كه اين بلوكها در يك مبارزه همه جانبه و قاطعانه احتمالي در آينده ميتوانند ايفا كنند، قرار داشت." (به نقل از تز دكتراي سامرا، صفحه 137)

(30) به نقل از كومسكي، صفحه 68

(31) رجوع كنيد به آموس الون، از خيزش، بررسي كتاب در نيويورك، 14 فوريه 1988

(32) هنري كسينجر در خاطراتش، ريچارد نيكسون رئيس جمهور سابق آمريكا را قويترين متحد اسرائيل در كاخ سفيد ميخواند، در حاليكه نوارهاي واترگيت نيكسون ضديت او را با نژاد سامي نشان ميدهند. (هنري كيسينجر، سالهاي تحولات ناگهاني، انتشارات براون، بستون، 1982).

(33) نيوزويك، 2مه 1988

(34) تز دكتراي سامرا، صفحات 94 ـ 91

(35) هلر، صفحه 114

(36) تز دكتراي سامرا، صفحه 205

(37) تز دكتراي سامرا، صفحه 147

(38) همبستگي با فلسطين، لندن، شماره 31، صفحه 3، كه نتايج تحقيقات اخير كميسيون لنداو در مورد شين بت را ارائه ميدهد.

(39) الون، بررسي كتاب در نيويورك، 14 فوريه 1988

(40) گاردين 17 آوريل 1988، صفحه 1

(41) رجوع كنيد به گاليا گولان، استراتژي گرباچف در خاورميانه، مسائل خارجي، پائيز 1987

(42) اريك روليو، آينده ساف، مسائل خارجي، 1983، همچنين رجوع كنيد به كوبان، صفحه 73

(43) داويشا ـ داويش، ويراستاران، شوروي در خاورميانه (انستيتوي سلطني مسائل بين المللي، لندن 1982) صفحه 152

(44) پراودا، به نقل از داويشا ـ داويش، صفحه 152

(45) به نقل از داويشا ـ داويش، شوروي در خاورميانه، صفحه 192

(46) عليرغم اينكه پرداختن به استراتژي سياسي و نظامي نيروهاي هوادار شوروي در ساف در چارچوب اين مقال نمي گنجد، اما مطمئنا ميتوان گفت كه حمايت عمومي نيروهاي رهبري كننده ساف از سوسيال امپرياليسم شوروي نتايجي منفي بر گسترش روند انقلابي راستين پرولتري در سراسر منطقه و بويژه در ميان توده هاي عرب، كه در گسست از رويزيونيسم عليه كليه امپرياليستها و ملاتجعين برمي خيزد، برجاي نهاده است.

(47) يكي از نتايج اين مسئله، تعداد بيشمار دانشجويان آفريقايي و عربي است كه براي تحصيل به شوروي آورده شدند. در هرسال بيش از يك هزار فلسطيني در شوروي تحصيل ميكنند.

(48) به نقل از آرنولد كرامر، دوستي فراموش شده: اسرائيل و بلوك شوروي (ايلي نويز، 4791) صفحه 39

(49) اين حالت نمونه نمايندگان منافع بورژوازي عرب است كه سعي مي كنند صهيونيسم را از امپرياليسم جدا سازند و امپرياليستها را متقاعد كنند كه بنفعشان است كه صهيونيستها را ول كنند و بدنبال آنها بيفتند.

(50) گاردين، مارس 1988

(51) در اين رابطه شايان توجه است كه بدانيم كه يكي از شكوه هاي مكرر جرايد امپرياليستي در مورد حزب كمونيست پرو (راه درخشان) اين است كه آنها بدان اندازه مخفيكاري را رعايت مي كنند كه نتيجتا امپرياليستها هيچگونه اطلاعاتي در مورد مسائل داخلي آنها ندارند.

(52) براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد اين پديده رجوع كنيد به، روليو، مسائل بين المللي ـ و براي درك اين مسئله كه اين تحولات چگونه در طحسط اتفاق افتاد رجوع كنيد به ، تعيين جهت سياستها، اسعدابوخلبل، مجله خاورميانه، تابستان 1987.

(53) هلر، صفحه 138

(54) رجوع كنيد به كاتلين كريستيانسون، افسانه هايي در باره فلسطيني ها، سياست خارجي، بهار 1987

(55) اسرائيل در چهل سالگي، اسحق شامير، مسائل خارجي، بهار 1988، صفحه 67

(56) آمريكا علنا با كنفرانس بين المللي صلحي كه قدرت تصميم گيري اشته باشد، يعني شورويها چيزي را بنفع خود در آن به ثبت برسانند، مخالفت ميكنند. نماينده اي از وزارت خارجه آمريكا، در مورد شركت شوروي در چنين كنفرانسي با زبان ديپلماسي بيان داشت كه شورويها "اگر قول معاونت و مساعدت بدهند" از شركتشان در كنفرانسي كه فاقد قدرت اتخاذ تصميمات مقيد كننده باشد، حسن استقبال خواهد شد.

(57) بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (لندن، 1984) صفحه 7

(58) نيويورك تايمز، 21 ـ 20 فوريه 1988، سرمقاله.

(59) لنين، بحث در باره جمعبندي از حق تعيين سرنوست، مجموعه آثار جلد 22

(60) مائو، پندارهاي واهي خود را بدور افكنيد، و براي مبارزه آماده باشيد. (اوت 1949) منتخب آثار، جلد 4، صفحه 428

 

www.sarbedaran.org

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 اسرائيل: سگ هار امپرياليسم در خاورميانه
 نوشته
 مجله جهانی برای فتح ـ شماره 11
 در تاريخ
 1988-03-21
 منتشر شده در
 
.هستيد
 
پاسخى تاريخى- جهاىى به عصری با اهميت تاريخى- جهاىى
اﯾﻦ ﺳﻨﺪ، ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه ی ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﯾﺮان- ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻟﻨﯿﻨﯿﺴﺖ ﻣﺎﺋﻮﺋﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد .اﻧﺘﻈﺎر و آرزوی ﻣﺎﺳﺖ ﺗﺎ « ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ » ﺳﻨﺪ، در ﻣﯿﺎن طﯿﻒ ِ وﺳﯿﻌﯽ از ﻣﺒﺎرزﯾﻦ ِ از ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ و دوﺳﺘﺪاران اﯾﻦ ﺣﺰب ﺗﺎ رﻓﻘﺎی ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ و ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ ھﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﺷﻮد . ﺑﮫ وﯾﮋه، ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ﺣﺰب ﻣﻮظﻒ اﻧﺪ ﺗﺎ آن را ﺑﮫ ﻣﯿﺎن ﺟﻮاﻧﺎن ﻣﺒﺎرزی ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﯿﺰش دی ﻣﺎه وارد ﺻﺤﻨﮫ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ اﻓﮑﺎر و واﮐﻨﺶ ها و اﺣﺴﺎﺳﺎت آن ھﺎ ﮐﮫ ﺳﻨﺪ را ﺧﻮاﻧﺪه و ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐنند آﺷﻨﺎ ﺷﻮﯾﻢ، ﺑﯿﺎﻣﻮزﯾﻢ و ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺑﯿشتری ﺑﺮای ﻏﻨﯽ تر و ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﮐﺮدن ﺳﻨﺪ ﺑﮫ دﺳﺖ آورﯾﻢ

استراتژی راه انقلاب در ایران
سند زیر یکی از اسناد جلسه پلنوم دهم کمیته مرکزی )در اختیار 2017 ( مه 1396 است که در اردیبهشت اعضا و هواداران حزب قرار گرفت تا در حوزه هایی حزبی گوناگون مورد بحث قرار بگیرد . کمیتۀ مرکزی حزب با آن را مورد بازبینی قرار ، توجه به نظرات دریافت شده داد و اینک برای اطلاع عموم اقدام به انتشار آن می کند . 2018 /1397 پاییز

گسست ضروری و آزادی ما در حفظ جهتگیری استراتژیک - گزارش پلنوم 9
1394 سند داخلی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م ل م) مصوب آذر

 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در