Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهان   يكشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۱۷ نوامبر ۲۰۱۹                    
 
گزيده اي از مقاله

گزيده اي از مقاله

 

آمريکا ، سرزمين دموکراسي و ديکتاتوري

نوشته: م. فتحی

...... به جرات ميتوان گفت که معني و محتواي هيچ مقوله اي مثل مقوله  دموکراسي در کشور هاي پيشرفته سرمايه داري  نامفهوم و تحريف شده و در عين حال براي اکثريتي از مردم گيتي بلا خيز نبوده است. فجايع رو به تزايدي که تحت لواي اين دستاويز بي در و پيکر و تحريف شده در قرن اخير توسط قدرتهائي که در آنها  دموکراسي سرمايه داري حکمفرما بوده و هست، انجام يافته و مي يابد، بي سابقه و غير قابل توجيه و تحمل است.  فاجعه و تأسف ديگر اينست که اکثريت بالااتفاق روشنفکران و آنان که تحت عنوان متخصص و کارشناس امور اجتماعي در مراکز آموزشي و سالنهاي سخنراني در اين مورد نظر مي دهند و سخن پراکني ميکنند و يا سعي در ارائه جوانب و علت وجودي اين مقوله داشته و دارند، خود درک روشن و صحيحي از پديده دموکراسي  ندارند. اغلب اين خبرگان و کارشناسان امور اجتماعي و حتي مؤلفان کتب درسي و سياستگزاران نهادهاي آموزشي آگاهانه و غيرآگاهانه به دموکراسي بعنوان مقوله اي " مجرد " و " مطلق" و "مقدس" نگاه مي کنند و بدتراينکه براي آن جايگاهي فراتر از اخلاقيات طبقاتي قائل ميشوند ....

      واقعيت اينستکه امروزه در جامعه آمريکا و کشورهاي پيشرفته سرمايه داري اروپا ، دموکراسي به وفورفقط براي اقليت سرمايه دار و سرمايه داران  حکومتي و نمايندگان سياسي – ايدئولوژيک و سياست گزارانشان وجود دارد و درعين حال  يک ديکتاتوري قانوني افسارگسيخته و تا اندازه اي پنهان بر اکثريتي از مردم بخصوص سياهان و زنان و اقليتهاي ملي ( در آمريکا بخصوص سياهان- چيکانو ها و سرخپوستان بومي و مهاجرين از کشور هاي جهان سومي) وهمه آنهائي که از لحاظ اقتصادي در لايه هاي پائيني جامعه قرار دارند استوار است. لذا سئوال عمده اين نيست که در آمريکا و جوامع اروپائي  دموکراسي يا ديکتاتوري وجود دارد يا نه، بلکه سئوال مهم اينست که دموکراسي و ديکتاتوري براي کيست و چگونه خلق شده و اهرم قدرت براي اعمال دموکراسي و ديکتاتوري در دست کدام نهاد ها و به کدام قشر و طبقه خدمت مي کند؟

     همه ما احتمالا از طرق کتب دبيرستاني  با واژه دموکراسي و گهواره آن يعني يونان قديم کم و بيش آشنائيم و يا حداقل براي اولين بار در دوران دبيرستان آشنايمان کرده اند. اما آنچه بما نگفته و نمي گويند اينست که اين دموکراسي به چه منظوري و براي چه کسي خلق شده و محتواي آن چه بوده و چيست؟

     دموکراسي و ريشه " تمدن غرب" به شکل سازمان يافته  و رسمي و نهادينه آن در بيش از 2000 سال پيش توسط يک اشرافيت کوچک در شهر آتن پا به عرصه هستي گذاشت. اين اشرافيت ممتاز  سهم بري از دمکراسي را  طبق ميزان مالکيت که خود متکي بر موروثيت قبيله اي بود و شکل گيري اوليه تقسيم طبقاتي را در بطن خود حمل ميکرد بنا نهاد. به عبارت ديگر " مالکيت شخصي " تعيين کننده ترين عامل برخورداري يا عدم برخورداري از دموکراسي و آزادي شد و مالکيت شخصي بعنوان اصلي " مقد س" معيار و مرز جدائي بين آحاد ملت قرار گرفت و دعاي خير نهاد هاي مذهبي – اخلاقي همراهش گشت.

     بنابراين دموکراسي و آزادي از ابتدا  نمي توانست هم در خدمت برده دار و استثمار کننده باشد و هم در خدمت برده استثمار شونده قرار گيرد. يکي از دو طرف اين معادله بايد لزوماً به استثمار نيروهاي توليدي دست يازد تا بتواند " ارزش اضافه " را انباشت کند. و ديگري بايستي به کار مزدوري و بيگاري تن دهد، تا آن "ارزش اضافه" انباشت شود. در چهارچوب کار مزدوري و سيستم آن راه و شق دومي وجود ندارد و فرد مزدگير اگر بخواهد زنده بماند " آزاد " نيست که به کار مزدوري تن در ندهد . آزادي به معني دقيق و اصلي آن يعني " بخود متعلق بودن و عدم تعلق به خواست ديگران" است ولي اشکال عمده اينست که در جوامع طبقاتي  آزادي هميشه تابع و متاثر از مالکيت و " مقدار" آن و مناسبات و روابط توليدي و اجتماعي است.

      اگر تاريخ دمکراسي در يونان قديم را بررسي کنيم متوجه مي شويم که بردگان و بيگاران و غير متملکين و توليد کنندگان از هيج گونه قدرت " تصميم گيري" و " دموکراسي " برخودار نبوده اند ، دموکراسي فقط متعلق به  اشرافيت صاحب برده و متمکن و قشر ممتاز جامعه بود. چيزي شبيه دموکراسي غربي در آمريکا و کشورهاي اروپائي  منتهي به درجه اي بسيار محدود و تشکيلات و قوانيني بسيار ابتدائي تر و غير پيچيده تر.

     اين روند هيچگاه و هيچ لحظه از صحنه سياسي- تشکيلاتي – اجتماعي و فرهنگي جوامع گذشته و حال ، چه بشکل فرماسيونهاي قبيله اي و برده داري وفئودالي و چه بشکل کار مزدوري سرمايه داري کنوني دوري نگزيده است. بعنوان مثال پايه گزاران اوليه " اتحاديه " (confederacy) آمريکا از جمله توماس جفرسون و جورج واشنگتن و ساير مولفان قانون اساسي که منشاء انديشه هايشان دموکراسي يونان قديم است، خود نه تنها صاحب برده بودند بلکه سياست و اداره اموررا عمدتا جزئي از حقوق حقه اقليتي از شهروندان متملک، از جمله خودشان که بر تعدادي برده تملک داشتند ، و قشرممتاز سفيد پوست و از جنس مذکر ميدانستند و عليرغم لغات دلچسب و دلنشين  مندرجه در منشور " اعلاميه استقلال " آمريکا که گويا  "همه انسانها مساوي خلق شده اند ..." و غيره ، زنان ، سياهان ، بوميان سرخ پوست و افراد محلي و متولدين اين سرزمين تا بيش از 150 سال پس از تد وين "  اعلاميه استقلال " حق راي نداشتند و حتي "حقوق  مدني" سياهان تا سال 1965 بروي کاغذ هم به رسميت  شناخته نشد و به تصويب نرسيد و دموکراسي شامل حالشان نشد و هنوز هم بطور فراگير و واقعي شامل  حالشان نمي شود.  حتي آبراهام لينکلن ، قهرمان "آزاد سازي" بردگان، حدود 90 سال پس از جفرسون و واشنگتن، اقرار کرد که وي هيچگونه  تمايل و گرايشي به بر هم زدن نهاد هاي برده داري نداشت و معتقد بود که سياهان پست ترو مادون تر از سفيد پوستان هستند ولي بخاطر خاتمه جنگ هاي داخلي بين شمال و جنوب و نجات "اتحاديه" و اين واقعيت که توليد سازمانيافته سرمايه داري بازده بيشتري براي شکوفائي اقتصاد داخلي در مقايسه با توليد غير سازمان يافته برده داري در مزارع ايالتهاي جنوبي داشت ، برده داري را بطور "رسمي لغو کرد تا بردگان آزاد" شده "آزادانه " به هر نقطه اي که مايلند کوچ کرده و به کار مزدوري در کارگاهها  و مانوفاکتورهاي رو به توسعه سرمايه داري بپردازند.  بنابراين در جنگهاي داخلي آمريکا مسئله، آزاد کردن  و يا آزاد نکردن سياهان و يا دادن و يا ندادن آزادي به آنان نبود، بلکه مسئله عمده بر سر دو شيوه توليدي بود. و اين واقعيت آشکار بود که ديگر عمر سيستم برده داري و "ارزش مصرف" آن از نظر تاريخي بسر آمده است.

      بهر حال از اوان استقرار کنفدراسي آمريکا ، روابط اجتماعي بين بردگان – کشاورزان و کارگران و توليد کنندگان خرد از يکطرف و کارفرمايان و صاحبان سرمايه و نفوذ از طرف ديگر به گونه اي  پايه ريزي شد و قانونيت يافت و شکل گرفت که توليد کنندگان و زحمتکشان هيچ قدرت و نقشي در اداره امور جامعه نداشته باشند و سهمي از دموکراسي برنگيرند و نتوانند که بر گيرند. بعنوان نمونه قوانين نژاد پرستانه 200 سال پيش جيم کرو(Jim Crow) نقشي حياتي در انتخابات رياست جمهوري سال 2000 و به رياست جمهوري رساندن آقاي جورج بوش  داشت. بدين معني که در انتخابات سال 2000 بيش از 94 هزار رأي سياهان را تحت  "بزهکاران" گذاشتند و به شمار نياوردند. اکثريت قريب به اتفاق اينان ( 96در صد) به نفع ال گور(Al Gore) راي داده بودند. علاوه بر اين، دادستان ايالت فلوريدا، خانم کاترين هريس و برادر جورج بوش ( جب بوش) فرماندار ايالت فلوريدا با انواع و اقسام کلکها ، حيله و ايجاد بسياري موانع ديگر حقوق دمکراتيک بسياري از شهروندان سياهپوست ايالت فلوريدا را پايمال کردند و آخر سر هم قضات انتصابي و  راستگراي " ديوان عالي" 5 بر 4 ، همانند حکومتهاي پادشاهي چند قرن پيش بر به سلطنت رساندن آقاي جورج بوش راي دادند.

..... در سيستمها و دموکراسيهاي بورژوازي هر از چهار سال و يا چند سالي اين افتخار را بتوده مردم مي دهند که " آزادانه " به پاي صندوق هاي رأي گيري رفته و افرادي را از يکي دو سه جناح سرمايه داري انتخاب کنند و به کاخهاي نخست وزيري و يا رياست جمهوري و يا مجلسين بفرستند. اين " نمايندگان " حتي قبل از اينکه " شايستگي" شرکت در مبارزات انتخا باتي را داشته باشند – بايد از صافي وفاداري به سيستم عبور کنند وبه پاسداري بي چون و چراي خود از سيستم موجود گردن نهند و الا هيچ منبر و تريبوني در اختيارشان قرار نمي گيرد.

      نقش رسانه هاي جمعي در نمايشات انتخاباتي دموکراسي هاي سرمايه داري بسيار حياتي است. اين رسانه هاي نيرومند و با نفوذ، ماهرانه، شيوه تفکر مردم را در راستاي خواسته هاي " مطلوب " هدايت و کنترل و قالب ريزي مي کنند و هر کس و هر انديشه اي را که خواستند رواج مي دهند و هر آنچه را که نخواستند استادانه به لوث مي کشند و تحريف مي کنند.  بناچار شيوه تفکر مردم اغلب چيز جز انعکاس بمبارانهاي دائمي و استادانه رسانهاي جمعي و " تحليلگران"  اسم و رسم دار بورژوازي و سخنگويان هئيت حاکمه نيست. بنابراين روشن است که برخورداري از دموکراسي در جوامع سرمايه داري نه تنها هميشه رابطه مستقيمي با درجه مالکيت و جايگاه طبقاتي دارد ، بلکه توده ها ي مردم تحت تاثير تبليغات حاکم، خود قرباني و متأثراز سيستم فکري موجود و مسلط ميشوند و اغلب انديشه خارج شدن از چهارچوب و اطاقک و جعبه تعين شده از طرف سيستم را در سر نمي پرورانند و هميشه مترصدند که به دموکراتها و جمهوري خواهان و يا مستقلها و... راي دهند.

     عوامل ديگري از جمله اصل نژادي ، مليتي، جنسيتي و حتي مذهبي در اندازه برخورداري از دموکراسي در دموکراسي هاي غربي بي تاثير نبوده و نيست و نميتواند باشد. مدافعين سيستم دموکراسي در آمريکا و همچنين اروپا "انتخابات"  را بعنوان ابزار فهم  و "اراده مردم" و سمبل و معيار وجود دمکراسي براي همه  مردم معرفي مي کنند و مدعي اند که در آمريکا و اروپا فلان ميلياردر و فلان شهروند فقير هر دو يک راي هستند... در ظاهر امر هم ممکن است چنين باشد. اما در مورد مسائل حياتي جامعه و جهان، از جمله وارد شدن و يا نشدن در جنگ و بمباران فلان کشور، اين راي آقا ي جورج بوش و دار دسته حکومتي ايشان بود که در نهايت به حساب آمد و نه راي و صداي اعتراضي  دهها  ميليون مردم گيتي و آمريکا و يا مخالفت اکثريت نمايندگان سازمان ملل متحد.

     تصميم گيري در مورد وارد شدن در جنگ و کشتار مردم عراق و اشغال آن کشور، آنهم بر مبناي دروغ و فريب، نشانه بارزي از خود سري و ديکتاتوري در دموکراسي بورژوازي است ونه تظاهري از " اراده مردم ".....

      در نيم قرن گذشته سيستم امپرياليستي آمريکا خود را " آزاد " دانسته که  با ديکتاتوري و قلدري " اراده " کمپانيهاي چند مليتي را به منظور سلطه گري و غارت ، با زور اسلحه و حتي به قيمت کشتار صدها هزار نفر انسان در هر نقطه اي که بخواهد پياده کند. چنين دموکراسي چون فقط در خدمت و بنفع کمپاني هاي چند مليتي است  و نتيجه آن فقر و سيه روزي و نابودي توده هاي تحت ستم است؛ بنابراين، نمي تواند چيزي جز دموکراسي بورژوازي باشد. دموکراسي بورژوازي يعني ديکتاتوري طبقاتي و تحميل سلطه گري ، ستمگري و قلدري  براکثريت تودههاي زحمتکش وتحت ستم جهان .

.....

      بهر حال آنچه که در جوامع انساني علاوه بر استثمار و مالکيت خصوصي باعث فاصله طبقاتي و نابرابري و بي عدالتي و در نتيجه فقدان دموکراسي فراگيرو تداوم آن ميگردد . فاصله بين کار فکري و کار يدي ، فاصله بين شهر و ده و روابط توليدي حاکم بر اين مناسبات است.

         با وجوديکه برخي از انقلابي ترين و راديکال ترين و خوش نيت ترين تئوريسين ها و فعالين انقلاب بورژوازي فرانسه از جمله ژان ژاک روسو ، ژاکوبين ها و روبسپير در زمينه مبارزه با برده داري، بي عدالتي، نابرابري و خرافات و مذهب و ستم و تبعيض و غيره بزرگترين کارزار مبارزاتي را دردو قرن پيش براه انداختند و حتي روبسپير جان خود را در اين راه گذاشت- عنصر "مالکيت خصوصي" که يکي از مهمترين  شاخص ها و سنگ بناي نابرابري و بي عدالتي و عامل فقدان دموکراسي فرا گير بود ، همانند طلسم جادوئي – دست نخورده در انديشه اين متفکرين و جريانات انقلابي باقي ماند.

        نهاد هاي " مالکيت خصوصي" و " دموکراسي براي همه" ، دو عنصر متضاد ند. نمي توان "مالکيت خصوصي" را بعنوان پديده اي مقدس و قانوني در جامعه پذيرفت و در عين حال مدعي شد که در آن جامعه دموکراسي براي همه وجود دارد . تا کنون در هيچ يک از جوامع بشري و فورماسيونهاي اقتصادي  از جمله جوامع سوسياليستي گذشته ( چين و شوروي) ، دموکراسي براي همه وجود نداشته است. با وجود اين، تحت ديکتاتوري زحمتکشان در اين دو کشور، برخورداري توده وسيع مردم از دموکراسي به معني واقعي آن دهها بار از برخورداري شهروندان کشورها و دموکراسي هاي سرمايه داري بيشتر بوده است. ... پس از انقلاب در اين جوامع اکثريتي از مردم بطور نسبي از دموکراسي واقعي برخوردار شدند و ديکتاتوري براقليتي ( اقليت استثمارگر حکومت قبلي) حکفرما شد . محدود کردن حقوق بورژوازي و سلب "آزادي " سرمايه داران و فئودالها از استثمار توده ها ، ضربه مهلکي بود که در نتيجه انقلاب بر استثمارگران قبلي وارد آمد و بساط آنچه را که سرمايه داران و فئودالها و امپرياليستهاي حامي آنان " حق طبيعي" خود و " موهبت الهي و آسماني ...." و " دموکراسي " مي دانستند را جمع کرد و براي چند دهه نظمي نوين در اين دو جامعه سازمان يافت . از آنجا که باز در چند دهه گذشته در اين دو جامعه ( شوروي و چين) مناسبات سرمايه داري بر قرار شده ، دستگاه دموکراسي بورژوازي همراه با محصولات آن يعني فقر و فحشاء و پورنو گرافي و جنايت و فاصله طبقاتي که جزئي جدا ناپذير وغيرقابل گريز از سيستمهاي سرمايه داريست، دوباره در همه جا گسترده شد و اين دو جامعه براي سرمايه داران و مرتجعين و امپرياليستها دوباره بهشت برين گشته است.

        در مورد دموکراسي و آزادي در آمريکا ، محققين ، دانشمندان و تاريخ نويسان مشهوري نوشته و تحقيقات بعمل آورده اند . هاوارد زين و نوام چامسکي و جيم والس و بسياري  ديگر قويا معتقدند که تاريخ واقعي آمريکا بدون اغراق و لفاظي ، سراسر مملو از قتل و بردگي و زورگوئي و استثمار و تجاوز بوده است.

        تحت لواي اين "دموکراسي" دهها هزار آفريقائي را از موطنشان ربودند و  به آمريکا فرستادند و در طول راه بسياري از آنان به دريا ريختند.  جراد ديموند (G. Diamond ) محقق مشهور دانشگاه يو سي ال ا  U.C.L.A)) معتقد است که اروپائيان آگاهانه با حمل طاعون و آبله و سفليس و ساير امراض واگيرکه خودشان در مقابل آن مصونيت داشتند بالا ترين و موثرترين تلفات را به بوميان(سرخ پوستان) وارد کردند ... در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم  نيروهاي آمريکائي 600 هزار فيليپيني را کشته و نيروهاي دريائي خود را جايگزين نيروهاي اسپانيائي کردند و در آنجا بطور دائم مستقر شدند.  در سال 1886 شش نفر از رهبران کارگران اعتصابي را در شيکاگو اعدام کردند. در سال 1894 تظاهرات کارگران راه آهن  شهر شيکاگو را در هم شکسته و 35 نفر از آنان را کشتنند.... امپرياليسم آمريکا در 50 سال گذشته در 120 کشور مداخله نظامي کرده و در 14 کشور کودتا براه انداخته، با 13 کشور وارد جنگ شده و ميليونها نفر را بقتل رسانده است. در 36 کشور بمب ريخته، 15 کشور را تهديد به جنگ هسته اي کرده و تنها کشوري بوده که از سلاحهاي اتمي در هيروشما و نا کازاکي استفاده کرده و اين دو شهر را در چند لحظه کوتاه با خاک يکسان کرده ....

      در درون خود آمريکا نيز در 50 سال گذشته بارها تظاهرات " جنبش حقوق مدني" سياهان ( Civil Right Movement ) را در شهرهاي ايالات جنوبي به گلوله بسته و دهها نفر را از پاي در آورده است. در سال 1967 نيروهاي پليس و انتظامي 44 نفر سياهپوست را در حين تظاهرات کشتار کردند. عده اي از اين سياهان را پليس ها ... در شهر ديترويت به کنارديواري گذاشته با گلوله از پاي در آوردند. در سال 1968 پس از قتل مارتين لوترکينگ اغلب تظاهرات هاي خشمگين مردم را به بهانه برقراري نظم در 40 شهر آمريکا به خاک و خون کشيدند و قريب 57 نفر را بقتل رساندند. در اواخر سالهاي  شصت و اوائل سالهاي هفتاد  دهها نفر رهبران و کادر هاي برجسته و اعضاء " حزب پلنگ هاي سياه (Black Panther Party ) را در درگيريهاي خياباني کشته و هزاران نفر شان را بزندان افکندند و هنوز پس ازچندين دهه برخي از آنها بخاطر عقايد سياسي اشان در زندانند. در سال 1970 نيروهاي گارد ملي به بسياري از دانشگاهها که مرکز تظاهرات ضد جنگ ويتنام بودند حمله ور شده و چهار دانشحو را در دانشگاه ايالتي کنت استيت (Kent State ) و دو دانشجو را در دانشگاه ايالتي جکسن استيت (Jackson State  ) از پاي در آورده و دهها نفر را زخمي کردند. در حمله به دانشگاه جکسن استيت براي ارعاب دانشجويان که اکثريت به تفاقشان سياه پوست بودند ، خوابگاه دختران دانشجو را به گلوله بسته و مشبک کردند............

         

         اين ها نمونه و شاخص خوبي از دموکراسي و ديکتاتوري بورژوازي است .

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 آمريکا ، سرزمين دموکراسي و ديکتاتوري
 نوشته
 نشریه حقیقت ـ شماره 24
 در تاريخ
 2005-07-23
.هستيد
 
پاسخى تاريخى- جهاىى به عصری با اهميت تاريخى- جهاىى
اﯾﻦ ﺳﻨﺪ، ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه ی ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﯾﺮان- ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻟﻨﯿﻨﯿﺴﺖ ﻣﺎﺋﻮﺋﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد .اﻧﺘﻈﺎر و آرزوی ﻣﺎﺳﺖ ﺗﺎ « ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ » ﺳﻨﺪ، در ﻣﯿﺎن طﯿﻒ ِ وﺳﯿﻌﯽ از ﻣﺒﺎرزﯾﻦ ِ از ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ و دوﺳﺘﺪاران اﯾﻦ ﺣﺰب ﺗﺎ رﻓﻘﺎی ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ و ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ ھﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﺷﻮد . ﺑﮫ وﯾﮋه، ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ﺣﺰب ﻣﻮظﻒ اﻧﺪ ﺗﺎ آن را ﺑﮫ ﻣﯿﺎن ﺟﻮاﻧﺎن ﻣﺒﺎرزی ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﯿﺰش دی ﻣﺎه وارد ﺻﺤﻨﮫ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ اﻓﮑﺎر و واﮐﻨﺶ ها و اﺣﺴﺎﺳﺎت آن ھﺎ ﮐﮫ ﺳﻨﺪ را ﺧﻮاﻧﺪه و ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐنند آﺷﻨﺎ ﺷﻮﯾﻢ، ﺑﯿﺎﻣﻮزﯾﻢ و ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺑﯿشتری ﺑﺮای ﻏﻨﯽ تر و ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﮐﺮدن ﺳﻨﺪ ﺑﮫ دﺳﺖ آورﯾﻢ

استراتژی راه انقلاب در ایران
سند زیر یکی از اسناد جلسه پلنوم دهم کمیته مرکزی )در اختیار 2017 ( مه 1396 است که در اردیبهشت اعضا و هواداران حزب قرار گرفت تا در حوزه هایی حزبی گوناگون مورد بحث قرار بگیرد . کمیتۀ مرکزی حزب با آن را مورد بازبینی قرار ، توجه به نظرات دریافت شده داد و اینک برای اطلاع عموم اقدام به انتشار آن می کند . 2018 /1397 پاییز

گسست ضروری و آزادی ما در حفظ جهتگیری استراتژیک - گزارش پلنوم 9
1394 سند داخلی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م ل م) مصوب آذر

 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در