Print  |  close
مصر: زمان دور ریختن توهمات است

مصر: زمان دور ریختن توهمات است

 

جهانی برای فتح. 8 ژوییه 2013. ساموئل آلبرت

 

 آن طور که بعضی ها می گویند، دخالت ارتش "انقلاب دوم"، "موج سوم انقلاب مصر" یا حتا "توقف" و "بازگشت به نقطه ی صفر" (زمانی که مبارک سرنگون شد) نیست بلکه تلاشی است برای حل دعواهای درون طبقات حاکمه از طریق زور و تبدیل مردم شورش گر به اهرم دست یک باند از مرتجعین علیه باندی دیگر از مرتجعین حاکم.

 

در خیزش ژانویه 2011 شعارِ "مردم خواهان سقوط رژیم هستند" بیان واقعیت بود. اما اکنون توده ها به شدت منشعب شده اند. بخشی از آنان با نیروهای نظامی سمت گرفته اند و بخشی با اخوان المسلمین. این وضع بسیار بد است. اما می تواند بدتر از این هم بشود و تبدیل به فاجعه ی خونینی گردد که توده های مردم نه برای منافع واقعی و مشترک خود بلکه بر خلاف منافع واقعی و مشترک خود زیر پرچم سیاسیِ اسلام یا پرستش توهماتی که قدرت های غربی پراکنده می کنند، وارد جنگ علیه یکدیگر شوند.

 

میلیون ها تن از مردم، اخوان المسلمین را افشا کرده و ضد آن هستند که واقعیتی بسیار خوب است. آنان که در باره "مشروعیت" رژیم ارتجاعی اخوان المسلمین به دلیل آن که در انتخابات دروغین گذشته پیروز به در آمد سینه چاک می دهند نسبت  به ژنرال هایی که وعده می دهند که در آینده حاکمیت ارتجاعی خود را از طریق انتخابات مشروعیت خواهند بخشید هیچ برتری اخلاقی ندارند. هشدار اوباما در مورد "حاکمیت قانون" یا محکوم کردن "کودتا" توسط برخی سیاستمداران آمریکایی شوخیِ تلخی بیش نیست. زیرا آمریکا همواره کاری را که برای دفاع از منافع امپریالیستی اش لازم دانسته انجام داده است، از جمله سازمان دادن کودتاهای نظامی بی شمار.

 

سقوط حکومت محمد مرسی میلیون ها مصری را غرق در شعف و شادی مست کننده کرده است. اما جنبه ی تعیین کننده و وحشتناک اوضاع کنونی آن است که آن دسته از نیروهایی که خود را "انقلابی" می خوانند تحت لوای شکست دادن اخوان المسلمین خود را به دست ارتش و نمایندگان سیاسی به اصطلاح "بازار آزاد" و سلطه ی سرمایه ی امپریالیستی سپرده اند در حالی که ریشه ی رنج ها، تحقیرها و استبدادی که مردم مصر علیه آن طغیان کرده اند همین ها هستند.

 

نیات رهبران "تمرد" که 24 میلیون امضاء را برای استعفای مرسی جمع کردند، هر چه می خواهد باشد. مهم آن است که آنان رهبری "جبهه نجات ملی" ( که اپوزیسیون انتخاباتی است) را قبول کردند. آنان حمدین صباحی و محمد البرادعی را نماینده ی خود کردند. صباحی "چپ گرا" و ناصریست معروف مصری است که مدافع بازار آزاد، سرمایه گذاری خارجی و اسراییل می باشد و محمد البرادعی، رئیس کسانی است که خود را لیبرال خوانده و به عنوان نماینده ی "جامعه ی بین المللی" (یعنی شغال های اتمی که از مقرهایشان در واشنگتن، لندن، پاریس و غیره بر جهان حکم می رانند) قلمداد می شوند. این دو شخص بر سر بیرون کردن محمد مرسی از حکومت با شورای عالی نیروهای نظامی وارد مذاکره شدند.   

 

البرادعی بعد از کودتا اعلام کرد: «ارتش به نیابت از طرف مردم عمل کرده و قدرت را به دست گرفته است.» متاسفانه این واژگون کردن واقعیت تبدیل به باور میلیون ها تنی شده است که باید نسبت به واقعیت اوضاع آگاه تر از این بودند. این حرف ها در واقع ادعاهای ژنرال های ارتش است که اعلام کردند: «ارتش مصر نمی تواند نسبت به جنبش توده ها و صدای آنان بی تفاوت باشد. آنان از ما می خواهند که نقش ملی ونه سیاسی بازی کنیم ... و به خواست های انقلابی آنان پوشش و خدمات لازمه را ارایه دهیم.»

 

از زمان استقلال مصر از بریتانیا، آمریکا برای تبدیل ارتش مصر به ستون سلطه اش در مصر کوشش کرده است و به مدت بیش از 40 سال این ارتش را تغذیه کرده است. این ارتشی است که پس از تجاوزات مکرر اسراییل به خاک مصر با آن صلح کرد و حاکمیت صحرای سینا را به تل آویو واگذار کرد، به فلسطینی ها خیانت کرده و از قدرت خود فقط برای سرکوب داخلی استفاده کرده است. این ارتش، ارتش ژنرال مبارک است.

 

این ارتشی است که چند ماه بعد از این که سقوط مبارک به آن تحمیل شد، در آوریل 2011 تانک های خود را به میدان تحریر فرستاد، ده ها تظاهر کننده ی مسیحی و غیر مسیحی را در ساختمان "ماسپِرو" قتل عام کرد، در نوامبر همان سال تک تیراندازان پلیس نظامی خود را به نبرد خیابان محمد محمود فرستاد تا به تظاهر کنندگان تیراندازی و آن ها را کور کنند و به تظاهرات زنان هجوم برند.

 

چه کسی می تواند "دختری با سینه بند آبی" را فراموش کند که پلیس های ارتش لباس هایش را دریده و با چکمه بر ارگان های زنانه اش می کوبیدند، دقیقا برای این که اینان معتقدند جرم او زن بودن در میدان تحریر (میدان آزادی) است. مهم نیست که این زن حجاب و عبا بر تن داشت. چه کسی می تواند قتل عام استادیوم فوتبال در پورت سعید را که در فوریه 2013 تحت نظارت پلیس ارتش انجام شد فراموش کند؟ اکنون ژنرال هایی که 12 هزار غیرنظامی را در زندان های نظامی نگهداری می کنند به ما می گویند که برای "دفاع از خواست های انقلابی مردم" دست به عمل زده اند. آیا یکی از خواست های اصلی مردم این نیست که مسئولین این جنایت ها تنبیه شوند؟

 

رئیس غیر نظامی حکومتی که ژنرال ها برقرار کرده اند عدلی منصور است. او فارغ التحصیل دانشگاه هایی در فرانسه است که برای اداره ی امور نظام امپریالیستی در خود کشورهای امپریالیستی و در نومستعمرات مدیر تربیت می کند. در رژیم مبارک، او یکی از قضات عالیرتبه بود و توسط مرسی به ریاست دادگاه عالی قانون اساسی برگزیده شد. نخست وزیر او حازن البلبلاوی است. او اقتصاد دان است و اعلام کرده است که دولت از فرامین صندوق بین المللی پول در زمینه ی حذف یارانه های سوخت پیروی خواهد کرد. رژیم مرسی نیز در ابتدا با این فرامین توافق کرد اما نتوانست آن ها را به اجرا بگذارد.

 

اکنون در مرکز قدرت رئیس شورای عالی نیروهای نظامی مصر، عبدالفتاح السیسی قرار دارد که توسط مرسی به این مقام برگزیده شده بود. او ژنرالی است که از تجاوز انگشتی به زنان بازداشت شده در تظاهرات ها (چیزی که رسما به آن آزمایش بکارت نام داده اند) حمایت کرد و گفت که این کار بسیار موجه است زیرا این زنان در میدان تحریر "شب را در کنار مردان تظاهر کننده گذرانده اند"، پس "مانند دختران شما یا من نیستند" بلکه باید تنبیه شوند. آیا این مرد و نهاد ارتش که حتا حق بسیار ساده و اولیه ی تظاهرات کردن بدون مورد تجاوز واقع شدن را نیز لگدمال می کنند می توانند از "خواست های انقلابی مردم" حمایت کنند؟! بسیاری از مردم معتقدند که بیماری فراگیر تجاوز به زنان در میدان تحریر فعالانه از درون دستگاه دولتی سازمان می یابد. اما حتا اگر از طرف دولتی ها سازمان نیافته باشد، حداقل دولت آن راتشویق می کند. طرز تفکر اینان که معتقدند اگر زنی مورد تجاوز واقع شود تقصیر خودش است کاملا مشابه مواضع هارترین موعظه گران اسلام گراست.

 

زمان دور ریختن توهمات است

اگر ارتش و یارانش تنها آلترناتیو در مقابل اخوان المسلمین بود آنگاه آینده کاملا آینده ای تیره و تار می بود. با این وجود، بسیاری از مصری ها اوضاع را اینگونه می بینند و توسط "سیاست ممکن ها" کور شده اند. بسیاری از آنان و اکثرِ کسانی که مدعی رهبری کردن مردم هستند مرتبا به دنبال نیروی قدرتمندی گشته اند که از قرار بتواند به نفع مردم وارد میدان شود. بعد از این که مردم نیروهای مسلح را  مجبور کردند دست از مبارک بکشد، بسیاری از آنان به اخوان المسلمین پیوستند تا بر ارتش فشار بگذارند و آن را وادار به قبول یک رژیم غیر نظامی کنند در حالی که انتخاب مُرسی پیشاپیش مسلم بود.

 

مردم مصر و سراسر جهان نباید شعارهایی را فراموش کنند که برخی نیروها دوست دارند ما فراموش کنیم. به طور مثال: «برخی اوقات با اخوان المسلمین اما با دولت هرگز». این شعار علیه ارتشی داده می شد که اکنون از قرار در حال دفاع از "انقلاب" در مقابل اخوان المسلمین است.

 

واقعیت آن است که سرنگونی رژیم مبارک مترادف با وقع انقلاب نبود. ارتش، سرویس های امنیتی، پلیس ضد شورش، پلیس معمولی، دادگاه ها و بوروکراسی رژیم مبارک دست نخورده باقی ماند و فقط مبارک رفت. این ساختار قدرت در نهایت بیان و نماینده ی روابط اقتصادی در کشوری است که رشد سرمایه داری در آن بیش از پیش آن را وابسته به سرمایه خارجی و بازار بین المللیِ تحت کنترل امپریالیست ها است. دولت، قانون و "حاکمیت قانون" چیزی خنثی نیست. این ساختارها نماینده ی طبقه ی حاکمه ای است که نمی تواند کشور را از زیر سلطه ی خارجی و عقب ماندگی تحمیلی بیرون آورد.

 

میلیون ها نفری که علیه مرسی به خیابان ها آمده اند حق دارند که حاکمیت اسلامی را غیرقابل قبول و غیرقابل تحمل بدانند. در ترکیه، حرکت حزب توسعه و عدالت (آکپ) به سوی هر چه اسلامی تر کردن کشور نشان می دهد که حتا "اسلام معتدل" غیرممکن است زیرا اسلام سیاسی منطق خود را دارد.

 

مُرسی قادر نبود خواست مردم به "نان، آزادی و عدالت اجتماعی" را برآورده کند بنابراین نمی توانست جز از طریق حقنه کردن دین به مردم در قدرت بماند. اما آن چه لیبرال ها می توانند به مردم بدهند همان سیاست های اقتصادی و اجتماعیِ دوران مبارک و مُرسی و بهتر است بگوئیم قوانین (و حاکمیت قانونِ) صندوق بین المللی پول است.

 

بسیاری از مصری ها سقوط مُرسی را ضربه ای به سلطه ی آمریکا می دانند. صحبت در مورد رابطه ی خوب میان اخوان المسلمین و "مادرش" یعنی آمریکا زیاد است. صحبت در مورد ناراضی بودن باراک اوباما از کودتای نیروهای مسلح زیاد است. برخی ها از کودتا به مثابه ضربه ای به "دیکتاتوری آمریکا- مُرسی" حمایت می کنند. اما این نیز یک جانبه و توهم است. اخوان المسلمین به قدرت آورده شد نه برای این که ساختار دولتی را از بین ببرد بلکه برای این که آن را تحکیم کند. آمریکا ترجیح می داد که رژیم مبارک برای ابد تداوم یابد اما دیگر چنین انتخابی را نداشت و باید از میان انتخاب های ممکن بهترین را بر گزیند. اما اتحاد اخوان- ارتش ذاتا بی ثبات بود و اسلام گرایان نمی توانستند قانع به موقعیتِ تابع باشند و تلاش کردند افراد خود را به موقعیت های کلیدی برسانند.

 

با تغییر اوضاع حکام آمریکا با ضرورت های نوین و امکانات جدید مواجه شدند. چاک هیگل، وزیر دفاع آمریکا در آخرین روزهای حکومت مُرسی روزی چند بار گفتگوی تلفنی با ژنرال السیسی داست. سوزان رایس، مشاور امنیت ملیِ اوباما به رئیس جمهور مصر زنگ زد و به او گفت که او اخراج است. یکی از همکاران مُرسی تکست زد که: «چند لحظه پیش مادر به ما گفت که ما در عرض یک ساعت خاموش خواهیم شد.»

 

تفکر رایجی موجود است که فکر می کند عروج اسلام سیاسی، به ویژه اخوان المسلمین اساسا توطئه ی آمریکاست. این طرز فکر علاوه بر این که اشتباه است بسیار ایستا نیز می باشد زیرا بنیادگرایی اسلامی را به مثابه چیزی می نگرد که نسبت به جامعه ای که در آن رشد کرده است یک پدیده ی خارجی است و صرفا توطئه ی سرمایه داری است که به توده های ذاتا عقب مانده تحمیل شده است.

 

البته، این واقعیتی است که موفقیت اسلام گرایی تاریخا مدیون پول های هنگفت شاهان خلیج، عملیات مخفی اسرائیل و پشتیبانی ایالات متحده و قدرت های غربی بود که هدفشان مقابله با نفوذ اتحاد شوروی سابق و هم چنین جنبش های انقلابی اصیل بود. مضافا، امپریالیست ها کاملا قادرند، هر زمان که لازم باشد از هر نوع نیروی ارتجاعی و حتا نیروهای رقیب استفاده کنند. این مسئله ای است که باید همواره خاطرنشان کرد و مکررا در جزییات افشا کرد.

 

اما اقبال جهانیِ اسلام گرایی به دلیل شرایط عینی بود؛ شرایطی که کارکرد سلطه ی امپریالیستی آفریده است و این کارکرد بخشی از وجود این جوامع است و نسبت به آن ها به هیچ وجه خارجی نیست. توسعه ی سرمایه داری و تقسیم جهان به مشتی کشورهای سرمایه داری انحصاری و کشورهایی که وابسته به آنان و در نتیجه زیر سلطه شان هستند تغییرات عمیق و ادامه دار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بوجود آورده است.

 

این امر منجر به عروج نیروهای سرمایه دار جدید شده است. این نیروها در حین آن که می خواهند در نظام امپریالیسم جهانی ادغام شوند، به روابط اجتماعی کهنه، سنت ها و باورهایی که ریشه در گذشته دارند و دیگر شاخص های عقب ماندگی در جامعه توسل می جویند. اخوان المسلمین علاوه بر داشتن پیوندهای نزدیک با تجار و سرمایه داران مالی بزرگ مصر، در میان طبقات مرفه به ویژه متخصصین پایگاه قوی دارد. البته پایگاهش محدود به این قشر نیز نیست. بسیاری از آنان در کشورهای خلیج کار کرده و اغلب مهندس و غیره هستند و همراه با سرمایه، آموزش های دینی و حس تحسین نسبت به کشورهای خلیج را وارد مصر کرده اند. دلیل علاقه ی اینان به کشورهای خلیج آن است که از نظر اینان کشورهای خلیج قادر بوده اند هویت فرهنگی خود را حفظ کنند و در عین حال بسیار ثروتمند و مدرن شوند بدون این که خیلی غربی شده باشند. رابطه ی میان قطر و اخوان المسلمین صرفا یک رابطه ی حمایت مالی نیست. قطر الگوی الهام بخش معنوی اخوان المسلمین نیز هست.

 

رشد سریع سرمایه داری در مصر جا به جایی های عمیق اجتماعی و ایدئولوژیک در میان توده های تحتانی جامعه نیز منجر شده است؛ توده هایی که به سوی شهرها رانده شده اند اما جایی در جامعه ی مدرن مصر نیافته اند. احساس منکوب شدگی و محرومیت در میان آنان بسیار قوی است زیرا از بیرون ایستاده و به ویترین های مغازه ها، صفحه ی تلویزیون و مانیتور کامپیوترها می نگرند. در میان این طبقات حس انزجار از عوامفریبیِ غربی (که حمایت ایالات متحده آمریکا از کودتا تحت لوای"دموکراسی" یک نمونه ی دیگر از آن می باشد) قوی است. در میان اینان حس حقارت در سطوح مختلف موجود است که با طرحِ خواستِ "شان و مرتبت" آن را بازتاب می دهند. آنان فکر می کنند اسلام راه حل همه ی این هاست.

 

عروج اسلام سیاسی یک پدیده ی جهانی است که بیان کننده ی تضادهای  فوق الذکر است؛ تضادهایی که در بطن خودِ نظام امپریالیسم جهانی پرورش یافته اند. اسلام سیاسی عمدتا معضلی برای ایالات متحده آمریکا بوده است، به ویژه در شکلِ جهادِ ضد غربی. اما زمانی که دین به عنوان منبع مشروعیت سیاسی و شایستگیِ اخلاقی مورد قبول واقع می شود آنگاه مرز میان انواع مختلف آن مخدوش و غیرقابل پیش بینی می گردد – همان طور که در عربستان سعودی و مصر کنونی می بینیم.

 

بسیاری از مصری ها حاکمیت اخوان المسلمین را به مثابه خطر فوری برای نوعِ زندگیشان می بینند. آنان می خواهند به فرهنگ جهانی دست رسی داشته باشند. اینترنت اهمیت خاصی برای آنان دارد زیرا از این طریق به جهان وصل می شوند. آنان به حق می خواهند قدرت بیان آزادانه ی خود را داشته باشند، سبک زندگی خود را آزادانه انتخاب کنند و خفه نشوند. آنان حق دارند که حاکمیت دینی را غیرقابل قبول بدانند. اما درک این حقیقت نیز ضروری است که نظام ایدئولوژیک و سیاسیِ حاکمان کشورهای امپریالیستی نیز یک نظام جهانیِ ستم و استثمار است. این قشرها بخشا به دلیل جایگاه ممتازشان در جامعه، مستعدِ آن هستند که طرفدار "بازار آزاد" شوند که اکثریت عظیم مردم جهان را لگدمال و خرد می کند؛ آنان مستعد هستند که حامیِ دموکراسیِ سرمایه داریِ نوع غربی و نظام انتخاباتی آن شوند که هرگز تغییر پایه ای در مصر یا در هیچ نقطه ی دیگر در جهان بوجود نیاورده است. لازم است این قشرها درک کنند که تقاضای کمک از حکومت های غربی برای خلاص شدن از شر اسلام گرایان، با شعارهایی از این قبیل که "آمریکا حامی تروریست ها در مصر است" یک اشتباه سیاسی بزرگ است و از نظر اخلاقی غیرقابل می باشد.

 

برخی ها تحمل آن را ندارند که بشنوند دخالت ارتش، کودتا خوانده شوند زیرا فکر می کنند ارتش می تواند آزادی بیاورد. اما آزادی برای چه کسی و برای چه؟ آیا ارتش وعده ای جز این داده است که انتخاباتی برای "مشروعیت" بخشیدن به انقیاد شرم آور کشور و زنان و مردان آن برگزار کند؟

 

لیبرال ها چه ارمغانی برای توده های فقیر در انبان دارند بجز تحقیر و سرکوب؟ البرادعی می گوید: «اگر ارتش دخالت نکند خطر آن هست که فقرای  جامعه سر به شورش بردارند و این یک فاجعه است.» آیا معنای این حرف آن نیست که نقشه ی او برای فقرا تداوم رنج و فلاکت است و برای همین از آن ها می ترسد؟ موضوع ستم برزن، تشدید پدرسالاری یا مبارزه برای محو آن تبدیل به موضوعی مرکزی در جامعه ی مصر (و دیگر کشورهای عربی و تمام جهان) شده است و کلیه ی نیروهای ارتجاعی در تداوم پدرسالاری متحد هستند. تقریبا تمام "چپ" به طرز ننگ آوری با این سیاست همراه است زیرا به جای نقد عقب ماندگی خود، تقصیر را به گردن عقب ماندگی مردم می اندازند. در تمام این ها: منافع مشترک اکثریت مردم در کجاست؟ نان، ازادی و عدالت اجتماعی کجاست؟ انقلاب کجاست؟

 

دو آینده ی ممکن

 

انشعاب در طبقات حاکمه ی مصر بخشا ریشه در تقابل میان ایدئولوژی ها و نمایندگان سیاسی رقیب یکدیگر دارد. اما این پروسه را نمی توان به تقابل میان البرادعی و اخوان المسلمین تقلیل داد. نیروهای اسلامی در هر دو طرف حضور دارند و ارتش مصر به شدت اسلامی است. به طور مثال، همسر ژنرال السیسی روبنده می زند که یکی از واردات فرهنگی از کشورهای خلیج است و در فرهنگ مصر ریشه ای ندارد. این رقابت ها هر دو طرف را تقویت می کند و جنایت های یک طرف مردم را به آغوش طرف دیگر می راند.

 

مضافا، امید گسترده ای موجود است که رخدادهای مصر نشانه ی افول اسلام سیاسی در منطقه است. اما این باور توهمی بیش نیست. زیرا در شرایطی که ایالات متحده آمریکا و امپریالیست های دیگر بر جهان سلطه داشته و بر مردم جهان ستم می کنند، اگر توده های مردم آلترناتیو دیگری به جز سمت گیری میان اسلام گرایان و نیروهای طرفدار غرب را نبینند اوضاع امروز مصر می تواند در نهایت اسلام گرایان را در همه جا تقویت کند.

 

ما دیده ایم که چگونه در الجزایر یک کودتای نظامی علیه حزب اسلام گرایی که در سال 1991 در شرف پیروزی بود به جنگ داخلی منتهی شد. تاثیر آن سال ها هنوز بر مردم الجزایر سنگینی می کند. بدترین آن ها این بود که ارتش و گروه های اسلام گرای مسلح گوناگون نه تنها در یک رقابت ارتجاعی به جان یکدیگر افتادند بلکه همه ی آن ها در مسابقه ی گسترش ترور و وحشت چندین روستا و محله ی مسکونی در شهر و قشرهای اجتماعی را کاملا از میان بردند (هر دو طرف به ویژه از روشنفکران نفرت داشتند). این است نمونه ی یک ارتش طرفدار غرب و سکولار که مردم را از شر اسلام گرایان مصون داشته و به آنان "خدمت اجتماعی" ارایه داده و "حمایت"شان می کند!

 

از طرف دیگر سناریوی سوریه را داریم که تبدیل به جنگی داخلی در میان نیروهای مرتجع شده است و فاجعه ای بسا عظیم تر را برای مردم به ارمغان آورده است. حتا در آن جا برخی از مردم تلاش می کنند "سیاست ممکن ها" را به کار برند زیرا امیدوارند که از میان نیروهای رژیم یا اپوزیسیون اسلام گرا متحدینی را برای خود بیابند.

 

عناصر مساعد در مصر امروز عبارتند از شور و اشتیاق و خواست و عزم میلیون ها نفر برای این که راه و روش زندگی کهنه را به دور ریزند و دیگر این که هیچ کدام از دشمنان مردم به واقع قادر به تحمیل یک "ثبات" ارتجاعی و خفقان آور نیستند. طبقه ی حاکمه منشعب است و مسایل پایه ای ایدئولوژی و مشروعیت آن پا در هواست.

 

اما تا زمانی که یک آلترناتیو واقعی ظهور کند توده های مردم به زیر این یا آن بال طبقه ی حاکمه ی ارتجاعی خواهند رفت. ظهور یک آلترناتیو واقعی مستلزم آن است که دوستان و دشمنان مردم به درستی تشخیص داده شوند. بر آن پایه می توان بخش های مختلف توده های مردم از قشرهای مختلف را متحد و بسیج کرد برای مغلوب کردن آن دشمنان و کسب قدرت برای تغییر کشور و مردم آن و در نهایت جهان. شکل گیری یک آلترناتیو واقعی مستلزم آن است که گروهی از افراد معتقد به این افق اتحادی بوجود آورند و نقشه ای بکشند برای تحقق این افق و در این را جسورانه و مصمم عمل کنند و عزم و جسارت برای چیره شدن بر موانع و تحقق این وظایف بسیار سخت تلاش کنند– جسارت وعزمی که پایه در نگرشی علمی به دنیا دارد.  در جهان کنونی، یک تئوری انقلابی موجود است که می توان آن را به کار بست و این افق را ممکن کرد. این راه سخت است اما هر راه حل دیگری توهم است.