Print  |  close

"رنگ، فريب است!"

ـ در حاشيه "گبه"، ساخته محسن مخملباف

 

از هواداران اتحاديه كمونيست هاي ايران (سربداران)، پائيز 96

 

فيلم "گبه"، اثر خوش آب و رنگ محسن مخملباف يك فيلم ارتجاعي و ضد مردمي و ضد ملي است. اين فيلم به سفارش سازمان صنايع دستي استان فارس تهيه شده و هدف تهيه كنندگان (سرمايه گذاران) آن بسيار روشن است: تبليغ "گبه" در سطح جهاني براي افزايش فروش اين نوع فرش. بنابراين، سنگ بناي فيلم را دلال منشي و تجارت بين المللي گذاشته است. البته يك فيلم را صرفا بر مبناي نيات تهيه كنندگانش نه ميتوان تاييد كرد و نه تكذيب. بايد "گبه" را بعنوان يك اثر هنري در مضمون و قالب مورد بررسي قرار داد؛ پيام فيلمساز را فهميد و ارزيابي كرد؛ تاثيراتش را بر بينندگان ديد و به قضاوت نشست.

"گبه" روايت چيست؟ مخملباف از زبان شخصيتهاي اثرش بما ميگويد كه اين فيلم روايت عشق است و رنگ و رنج. ابتدا قرار نبوده كه "گبه" يك فيلم داستاني باشد. مخملباف و اكيپش به ميان ايل قشقائي رفته اند تا يك مستند بسازند. اما مستندسازي درباره قاليبافي دردها و دردسرهاي خود را دارد؛ آنهم زماني كه قرار است يك اثر تبليغي در ستايش فرش ارائه شود. با نشان دادن انگشتان كوچك و كج و معوج شده، يا پشت خميده كودكان و دختران نوجوان كه نميشود در بازارهاي دنيا مشتري پيدا كرد. با به تصوير كشيدن كار يكنواخت و خسته كننده و طولاني زنان جوان زير اخم پدر و برادر يا در معرض نگاه هيز تاجر و كارمند جهاد سازندگي كه نميشود براي گبه تاييديه و شناسنامه تهيه كرد. پس مخملباف بايد همه هنرش را بكار گيرد و محمود كلاري را بعنوان يك فيلمبردار زبردست با خود همراه كند تا با حربه شعر و رنگ و مونتاژ و موسيقي همه چيز را وارونه جلوه دهد.

او مي گويد در جريان كار، سناريو قدم به قدم شكل گرفت و داستان مركزي فيلم بوجود آمد. واقعيت اينست كه داستان مركزي به فيلم تحميل شد تا بيننده، درد گبه بافان را چيزي غير از استثمار و غارت بداند. داستان "گبه" چيست؟

ايل قشقائي در آستانه كوچ بهاري است. معلم و شاعر پيري كه از فرزندان ايل است و مدتها در شهر زندگي كرده، قصد بازگشت و سر و سامان گرفتن و ماندن با ايل را ميكند. برادر زاده او كه دختري جوان است منتظر توافق پدر نشسته تا با پسري كه دوستش دارد ازدواج كند. پدر هر روز بهانه اي مي تراشد و دختر بفكر فرار با معشوق مي افتد. در اين ميان معلم پير، همسري مي گزيند و در ايل مستقر ميشود. دختر نيز سرانجام از امروز و فرداهاي پدر خسته شده و با يارش مي گريزد.

"گبه" حديث عشق است. از آن عشق هاي پر سوز و گدازي كه قبلا جايش در قصه ها بود، ولي حالا حتي از قصه هم رخت بربسته است. عاشق بالاي كوه است و سوار بر اسب. و معشوق در دشت است و چشم انتظار. داستان از اول تا آخر دور اين مي چرخد كه بالاخره چه وقت اين دو به وصال هم ميرسند. هق هق دختر ايلاتي كه "گبه" نام دارد، يا غر زدنهايش در سراسر فيلم، فقط و فقط براي همين است.

اما دختر، شخصيت اصلي داستان نيست. مخملباف فيلمش را به گرد شخصيت "عمو" ساخته است: معلم، استاد رنگرز، شاعر و عاشق پيشه 57 ساله. او قرار است فردي "دوست داشتني" باشد؛ از زندگي شهري خسته شده و آمده است در ايل بماند و بيارامد. دنبال زن ميگردد و در اين جامعه نيمه فئودالي مردسالار، "طبيعي" است كه همسري هم سن و سال خود نميخواهد. عمو به ايل برگشته تا از ميان دختران ايل، يكي را برگزيند. و مخملباف حاضر و آماده در صحنه ايستاده تا با رنگ و لعاب زدن بر اين مناسبات زشت و ارتجاعي ـ مناسباتي كه در شهر و روستا برقرارست و مرتبا از زنان قرباني ميگيرد ـ نقش واسطه را ايفاء كند. عمو خواب ديده كه "جفتش" را كنار چشمه خواهد يافت و او را از صداي خوشش خواهد شناخت. عمو بدنبال آواز "قناري" است. و بالاخره در كنار چشمه، دختر بخت برگشته الله داد را مي يابد و "قناري" را به قفس مي اندازد.

فصل مشترك اين "زوج" چيست؟ هر دو شاعر هستند! دختر از عمو مي پرسد: اگر از دستم عصباني شدي چكار ميكني؟ و عمو با لوس بازي بچگانه اي جواب ميدهد: هيچي! مي نشينم، زانوهايم را بغل ميكنم و شعر ميخوانم! دوربين فريبكار، مستندسازي را رها ميكند و بجاي ثبت درد و رنج ده ها زن كه جاي لگد وكمربند شوهر يا پدر يا برادر بر پهلو دارند و درون كپرها خزيده اند، مهملات "شاعرانه" مخملباف را بخورد تماشاگر ميدهد.

فصل روياي عشق با صحنه آغاز ماه عسل عمو و كنيزش در برابر ده ها گبه به پايان ميرسد. مخملباف هزار رنگ را مدد ميگيرد تا اين صحنه زشت را زيبا جلوه دهد. بعد از اين صحنه، ديگر از دختر الله داد خبري نيست. ميشود حدس زد كه در عالم واقعيت، در خلوتي نشسته و به زندگي جهنم شده اش مي انديشد.

"گبه"، حديث رنج است. مخملباف براي اينكه رنج هاي عميق و روزمره مردم ـ رنج هائي كه نظام ارتجاعي و مناسبات اسارتبار حاكم سرمنشاء آنست ـ را بپوشاند، آلام فردي و گذرا را بزرگ و منحصر ميكند. براي مثال، رنج عمو از نديدن مادرش قبل از مرگ؛ رنج "گبه" از عقب افتادن وصال معشوق؛ رنج پيرمردي نيمه مجنون كه بچه اي ندارد و زنش را مقصر ميداند؛ رنج همين پيرمرد از اينكه "گبه" به او روي خوش نشان نميدهد و نميخواهد زنش شود. حتي مرگ خواهر كوچك "گبه" كه باعث رنج و تاسف وي شده بر اثر يك حادثه يعني بازيگوشي و تعقيب بزغاله اي گريزپا و سرانجام سقوط از بلندي اتفاق مي افتد، و نه مصائبي رايج نظير بيماري، سوء تغذيه، نبود درمانگاه، نبود وسيله سفر به شهر و غيره.

"گبه"، حديث رنگ است. عمو كه استاد رنگرز است با خود، طبيعت و رنگهايش را با زبان شعر به كلاس درس بچه ها در مدرسه عشايري مي آورد. به آنها زيبائي ها را مي آموزد و لذت ميبرد. اما در واقع اين مخملباف "رنگرز" است كه دارد بيننده را رنگ ميكند. در يك بخش كوتاه، دوربين صحنه رنگ كردن خامه قالي به شيوه سنتي را ميگيرد. چند دختر جوان، ديگها را بار آتش كرده اند و خامه ها را در آب رنگ گرفته جوشان فرو ميبرند. عمو بر كار آنها نظارت ميكند و خود نيز همانند ساير استادكاران دست بكار ميشود.

آنچه در اين گذر سريع از ديد پنهان مي ماند، دشواري رنگرزي به شيوه سنتي است. مخملباف ميداند كه يك معيار مرغوبيت فرش دستباف ايران در بازار بين المللي، همين سنتي بودن هاست. مشتري شكم سير و آسوده خيال در غرب ميل دارد اتاق پذيرائيش را با گبه اي فرش كند كه بطور طبيعي رنگ شده باشد. مخملباف هم سفارش گرفته كه همين چيزها را تبليغ كند. او ميكوشد تماشاگر را آنچنان مجذوب رنگها كند كه از خود نپرسد: اينهمه زحمت براي چه؟ آيا نميشود اينكار را بشيوه ساده تري انجام داد؟ بهمين خاطر ما در فيلم سختي كار را در حركات دختراني كه به رنگرزي مشغولند مشاهده نميكنيم؛ نمي بينيم كه دود هيزم چشمشان را ميسوزاند؛ نمي بينيم كه دستشان ميسوزد يا پايشان بي خون و خسته ميشود. در عوض، شور و حال و حركات فرز عمو را مي بينيم. مخملباف "مستند"ساز، شادي عمو را تصوير ميكند اما علتش را ناگفته ميگذارد. در واقع، دل عمو براي خرده سهمي كه از كار رايگان دختران ايل خواهد برد، غنج ميزند ـ سهمي كه نهادهاي زالوصفت دولتي يا تجار گردن كلفت مفتخور بسويش پرتاب ميكنند.

دوربين بروي بافندگي كه مهمترين بخش از كار توليد فرش است، تمركز ندارد. تماشاگر به حركت سريع دختران قاليباف مينگرد و بي احساس از آن ميگذرد. صدا گذاري و مونتاژ طوري انجام شده كه توجه تماشاگر بر اولين حركات بزغاله اي نوزاد متمركز شود. پيوندهاي تصويري چنين است: بافندگي ـ تولد؛ بافندگي ـ تلاش براي سرپا ايستادن؛ بافندگي ـ شير خوردن از پستان مادر. پيام مخملباف اينست كه ايل با گبه بافي ميتواند دوباره متولد شود، روي پاي خود بايستد، قدرت بگيرد و از "مادر" ـ سرمايه گذاري در رشته فرش ـ تغذيه كند!

مخملباف خصلت اجباري گبه بافي را عامدانه پنهان ميكند. در فيلم، همه گبه مي بافند. دشت از گبه فرش ميشود. اما براي كه؟ براي چه؟ روشن نيست. انگار در اين كار هيچكس به ديگري زور نميگويد و همه براي دل خودشان مي بافند: براي يار يا بقصد فرار؛ براي عروسي يا تولد بچه؛ براي مرگ. انگار نه انگار كساني آمده اند، سفارش داده اند و ديگراني را بكار گمارده اند تا سرانجام حاصل كار، يعني ارزش نهفته در گبه را تصاحب كنند و بروند تا سفارشي ديگر. در فيلم از "آشناترين" چهره هاي روستا يعني دلالان و تاجران يا نهادهائي نظير جهاد سازندگي، شركت سهامي فرش و امثالهم كه بر توليد و تجارت فرش مسلطند، خبري نيست. ايل قشقائي در اثر "مستند" مخملباف، مجرد از زمان و مكان زندگي ميكند و مي بافد.

فيلم "گبه" پاياني بي معنا و در عين حال، فريبكارانه دارد. سرانجام "گبه" و يارش سوار بر اسب فرار ميكنند. پدر برنو برميدارد و به تاخت تعقيبشان ميكند. ايل صداي دو شليك را ميشنود و پدر تنها باز ميگردد و دستبافته دخترش را روي زمين مي اندازد. گبه باز ميشود با تصوير زن و مردي سوار بر اسب: گبه فرار. پدر، عبوس روي برميگرداند. همه نگرانند. اما صداي دختر خيال تماشاگران را راحت ميكند: پدر ما را نكشته بود. براي اينكه خواهران كوچكترم جرات فرار بخود ندهند، چنين جلوه داد!  فريبكاري مخملباف مضاعف است. هم يك "پايان خوش" براي فيلمش تراشيده تا بينندگان را راضي روانه خانه كند؛ هم خشونت مناسبات پدرسالارانه حاكم بر جامعه را پوشانده است. يعني گمان نكنيد كه پدران اسير افكار فئودالي تحت مناسباتي كه جمهوري اسلامي حافظ و مبلغ آنست، بفكر كشتن دختر نافرمان خود مي افتند و اينكار را عملي ميكنند. همه جا صلح و صفا حكمفرماست. مخملباف ميكوشد متن لطيف و رنگين گبه اش به قهر و خشونت نيآلايد. او بجاي مستندسازي از زندگي واقعي توده مردم به فانتزي و فريب چنگ مي اندازد. و اين سياستي است كه بطور كلي بر سينماي ايران تحت جمهوري اسلامي حاكم است. مناسبات اجتماعي هيچگاه اجازه نمي يابند صريح و روشن بنمايش درآيند؛ و هميشه زشتيها و ستمها بصورتي جانبي و تعديل شده بروي پرده مي آيد ـ خصوصا آنجا كه پاي ستم بر زن در ميان باشد. در چارچوب اين سياست، زن نبايد بدست پدر، شوهر يا برادرش بقتل برسد و حتي اگر قرارست كتك بخورد اين صحنه نبايد مستقيم در مقابل چشم تماشاگر قرار بگيرد؛ مبادا به وي احساس خشم و نفرت دست دهد! جزء ديگر اين سياست، سازش نهائي ستمگر و ستمديده عليرغم همه درگيريها و تضادهاي آنهاست. "كانون گرم خانواده" بهر ترتيب بايد حفظ شود. در فيلم "گبه" اين اصول رعايت شده است.

بطور كلي خط امتداد داستاني "گبه"، ضعيف و كمرنگ است. برخلاف زندگي واقعي، اوج و فرود ندارد. حتي صحنه مرگ خواهر گبه و احتمال كشته شدن گبه و يارش آنچنان تعديل شده و بيحال ارائه شده كه در تماشاگر نه احساس هيجان ميكند و نه تاسف و اندوه. انعكاس زيبائي و گوناگوني طبيعت در دوربين هم نتوانسته دردي از "گبه" دوا كند. و تاسف بارتر از همه، موسيقي توانا و موثر حسين عليزاده است كه نه با فضا و روحيه فيلم ميخواند و نه با مضمون صحنه ها. عليزاده، لحظات زيبا و غني موسيقي محلي را در خدمت يك اثر موسيقائي زنده و امروزي قرار داده تا عملا بازار فرش را رونق بخشد و فرياد "بخر! كه تاجرش بيچاره شد" را در كشورهاي امپرياليستي به گوش مشتريان بيشتري برساند.

خلاصه آنكه، "گبه" فيلم گيرائي نيست. مخملباف براي مستند وانمود كردن اثرش اكثرا مردم عادي را به بازي گرفته است. شايد با اينكار تماشاگر قانع شود كه با واقعيات روبروست؛ شايد باور كند كه مردم همينطور كار و زندگي ميكنند كه مخملباف نشان ميدهد و دلمشغولي هايشان لابد همينهاست. بعلاوه، استفاده (يا سوء استفاده) از مردم عادي كم خرجتر است. هنرپيشگان "گبه" نيروي كار ارزانند. شايد هم درست مثل دختران و زنان قاليباف كارگر بدون مزد باشند. بهر حال مخملباف سينماگر هم ميتواند از رشته قاليبافي چيزي ياد بگيرد يا بهره اي بجويد.

دست آخر، نگاهي به نظرات مخملباف پيرامون تاثيرات بافتن گبه بر زندگي روستائيان و ايل نشينان محروم مي اندازيم. او در مصاحبه با ماهنامه "فيلم" (شماره 185، اسفند 74) براي ارزشمند نشان دادن انگيزه اش در ساختن "گبه" ميگويد: "احياي گبه اتفاق مثبتي است كه شايد شهرنشينان با آن برخوردي نداشته باشند و به اين زودي به تاثيرهاي آن پي نبرند. شبيه كاري است كه مائو در چين و گاندي در هندوستان كرد؛ يعني استفاده از ابزار و امكانات و مواد و نيروهاي پراكنده به شيوه هاي سنتي در مناطق غيرشهري براي توليد.

"اين يك قياس تاريخي نامربوط است. "دوك نخ ريسي" گاندي ربطي به رشته قاليبافي در ايران ندارد. گاندي بر مبناي سياستي مسالمت جويانه موسوم به "مبارزه منفي" در برابر استعمار بريتانيا، از اهالي هند خواست كه خود نخ بريسند و البسه ساده تهيه كنند. اين بمعناي تحريم منسوجات وارداتي از خارج بود؛ هر چند اين سياست محدوديتهاي ذاتي خود را داشت و سرانجام با شكست روبرو شد. حال آنكه بافتن گبه بر مبناي سفارشات بازار بين المللي صورت ميگيرد و بعنوان يك بند وابستگي به سرمايه هاي خارجي مطرح است. هدف دولت و سرمايه داران خصوصي درگير در قاليبافي، كسب ارز خارجي به حداكثر است تا بتوانند قرضهائي كه از منابع مالي امپرياليستي گرفته اند را بازپرداخت كنند. اين توليد نه تنها روستائيان را مستقل نميكند، كه زندگي و كارشان را بيش از پيش به نظام جهاني امپرياليستي و نوسانات بازار بين المللي وابسته ميسازد. آنسان كه تعميق بحران اقتصادي جهاني ميتواند يكشبه باعث ركود بازار فرش شود و ميليونها نفر كه سرنوشتشان به اين رشته گره خورده را خانه خراب كند. مخملباف مثال مائو و انقلاب چين و دگرگوني حيات روستا را به ميان ميكشد تا براي قاليبافي اعتبار كسب كند و اين رشته را مردمي، معرفي كند. چه كسي است كه نداند انقلاب چين تحت رهبري حزب كمونيست آن كشور، پيش از هر چيز مناسبات توليدي و اجتماعي حاكم را دگرگون كرد؛ حال آنكه توليد فرش دستباف نه فقط مناسبات كهنه را دگرگون نميكند بلكه با تكيه به همين مناسبات ارتجاعي ميتواند به پيش برود. و سودآوري در اين رشته وابسته به مناسبات نيمه فئودالي و كار خانوادگي و وابستگي خانوار روستائي به شبكه ربائي ـ تجاري دولتي و خصوصي است. مائو يك جنگ انقلابي درازمدت عليه مرتجعين حاكم و اربابان امپرياليست آنها را رهبري كرد كه توده ها در جريان آن قدرت نوين انقلابي خود را بوجود آوردند و سرنوشت خويش را در دست گرفتند؛ حال آنكه قاليبافي بندهاي كنترل دولت ارتجاعي را بر گرده مردم محكمتر ميكند و پشتوانه مالي طبقات ارتجاعي را از قبل استثمار دهقانان فزوني مي بخشد. انقلاب چين، يكسر رهائي بود و بندهاي مختلف وابستگي اقتصادي ـ سياسي و فرهنگي چين به نظام امپرياليستي را گسست. درست به همين علت امپرياليستها و كليه قواي مرتجع جهان كوشيدند با محاصره و فشار و تجاوز آن را به زانو درآورند؛ حال آنكه توليد گبه و ساير فرشها و بطور كلي اقتصاد وابسته موجود كاملا باب ميل و منافع امپرياليستهاست و به هر نحو ممكن به تحكيمش ياري ميرسانند.

دروغپردازي مخملباف در مصاحبه فوق الذكر، صرفا تكرار طوطي وار اظهارات رفسنجاني و وزير جهاد سازندگي درباره قاليبافي است. استقبال مطبوعات رژيم و رسانه هاي گروهي امپرياليستي از "گبه"، تاييد آگاهانه اهداف ضد مردمي و ضد ملي اين فيلم و مضمون ارتجاعي آنست. تحسين "گبه" بمعناي تحسين استثمار كمرشكن و وحشيانه ميليونها كودك و نوجوان و مناسبات مردسالارانه حاكم بوده و قدرداني از مخملباف كه دامنه اش به نشريات اپوزيسيون ضدانقلابي نظير "ايران زمين"، "كار ـ اكثريت"، كيهان (چاپ لندن) و امثالهم نيز بسط يافته، قدرداني از عوامفريبي يك سينماگر ارتجاعي است.      

 

www.sarbedaran.org