Print  |  close

در مورد موسيقي سنتي ايراني

 

از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368) ، www.sarbedaran.org

 

با سلام و درود فراوان به رفقاي سربدار،ميخواهم چند كلمه اي پيرامون تور باصطلاح هنري شجريان، اين پيك فرهنگي ـ سياسي جمهوري اسلامي برايتان بنويسم. همانطور كه اطلاع داريد از چندي پيش شجريان و گروه هنريش در چند شهر بزرگ اروپا مثل لندن، پاريس، استكهلم، كپنهاگ، كلن و اسلو اقدام به برگزاري كنسرت هايي نمودند. اينكه جمهوري اسلامي از اعزام شجريان و گروه هنريش چه اهدافي را تعقيب ميكند، موضوعي است كه ميبايست بر آن تعميق بيشتر نمود. پيش از هر چيز نوعي بي تفاوتي در قبال اين مانور سياسي رژيم آنهم درست در شرايطي كه جمهوري اسلامي بيش از هر زمان ديگري در رابطه با سركوب مخالفين خويش افشاء شده، مشاهده ميشود. مي بينيم كه يكي از هنرمندان ايراني، آنهم كسي كه ظاهرأ دل خوشي از جمهوري اسلامي نداشته و بقول خودش تحت فشارها و تضييقات رژيم هم بوده، به تطهير چهره كريه رژيم خدمت ميكند. بيجهت نيست در اكثر كشورهايي كه شجريان در آنجا برنامه اي اجرا نموده، مدتي در رسانه هاي گروهي اين كشورها، خصوصاً در اروپاي امپرياليستي، تبليغات قابل توجهي پيرامون اين موضوع صورت گرفته تا شايد بتوانند بخشي از تاثيرات افشاگري هاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي خنثي رانمايند. مسلماً انجام چنين تبليغاتي از جانب امپرياليستها اقدامي است در جهت توجيه وجود مناسبات گسترده خودشان با جمهوري اسلامي در ميان شهروندان كشورهاي خود.

اينكه آن نوع موسيقي و هنري كه شجريان ارائه دهنده آن است، تا چه حد در خدمت اشاعه روحيه تسليم و سرخوردگي، در بين توده هاي بجان آمده يعني همان چيزي كه جمهوري اسلامي در صدد اشاعه آن ميباشد، قرار دارد، موضوع بحث جداگانه اي است. اما آن چيزي كه مورد نظر من است، پرداختن به واقعه اي ميباشد، كه طي برگزاري كنسرت شجريان در استكهلم اتفاق افتاد.

انگيزه اصلي جمعي از واخوردگان و انحلال طلبان مقيم سوئد كه در دعوت از شجريان بمنظور اجراي برنامه سهيم بودند، متفاوت بود. عده اي در پي استفاده از پلي باسم شجريان براي ايجاد تفاهم بيشتر با جمهوري اسلامي و بدنبال فراموش كردن كدورتهاي پيشين با رژيم بودند، و عده اي در پي تبليغ و جا انداختن خط همه با همي و فراموش كردن صحنه سياست به قيمت ورود به يك صحنه هنري، و عده اي نيز در پي جا انداختن اينكه مهم نيست هنرمند داراي چه خصوصيات و ويژگيهاي سياسي است و اينكه بايد هنر و هنرمند را ارج نهاد و جايگاه سياسي و هنري افراد را نبايد يكسان و هم ارز قلمداد تلقي نمود. عده اي هم در توجيه عمل خويش در اين رابطه، نبود آلترناتيو انقلابي در عرصه موسيقي را علم كرده و خود را ناگزير به دعوت از شجريان مييافتند. استدلال اين بود كه هر چه باشد، شجريان داراي صدايي خوش و آشنا با دستگاه هاي مختلف موسيقي ايراني است و بايد مقام هنري وي را ارج گذاشت.

باري، كنسرت اول شجريان در استكهلم كه با افشاگري فعال هواداران اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) و بهمراهي جمعي از نيروهاي انقلابي در بيرون سالن برگزاري كنسرت توام بود، بپايان رسيد. در دومين روز برگزاري كنسرت در مقابل چشم ناباوران ناگهان زمزمه حضور جمعي از كاركنان سفارت جمهوري اسلامي يعني لانه تروريستهاي رژيم در سوئد، طنين افكن شد. چيزي نگذشت كه با افشاء گسترده و توده اي اين مسئله سالن كنسرت بهم ريخت و عده اي با دادن شعارهاي مختلف از جمله مرگ بر جمهوري اسلامي در صدد افشاء سفارتيان و همچنين پيك هنريشان شجريان برآمدند، و بدينوسيله مانع از ادامه برنامه وي گشتند. بعد از چند دقيقه ولوله و سر و صداي مامورين سفارت بطور پنهاني از مهلكه گريخته و مجري برنامه با اعلام اينكه آقاي شجريان بعلت شرايط بوجود آمده قادر به تمركز حواس خود نيست، از ادامه برنامه منصرف گشت. چند روز بعد كه شجريان و يكي دو نفر از گروه نوازندگان كه با راديوي بي. بي. سي در لندن مصاحبه اي داشتند بدون كوچكترين اشاره اي به اين واقعه اعلام داشتند كه كنسرت هاي شان در شهرهاي مختلف اروپا بخوبي و خوشي و با استقبال بسيار برگزار شد، تنها در كپنهاگ مشكلي بوجود آمد كه ما تصميم گرفتيم در آنجا كنسرت را ادامه ندهيم. اينكه در كپنهاگ چه اتفاقي افتاده خبر دقيقي از آن ندارم، ولي با توجه اتفاق مشابهي كه سال گذشته در كلن ـ يكي از شهرهاي آلمان غربي ـ روي داد و طي آن با پيدا شدن سر و كله كاركنان سفارت در محل كنسرت، برنامه شجريان در آنجا نيز بهم خورد، ميتوان حدس زد كه احتمالا واقعه اي مشابه اين اتفاقات در آنجا نيز روي داده است.

با آرزوي موفقيت براي شمايكي از هواداران اتحادي كمونيستهاي ايران (سربداران)ضمناً يك نسخه از اعلاميه اي كه رفقاي ما در اسكانديناوي پيرامون تور هنري شجريان پخش كرده اند، را برايتان ميفرستم.

 

هواداران اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) در اعلاميه اي تحت عنوان نواي موسيقي يا ضجه هاي تسليم كه با كليشه پيام بيعت محمد رضا شجريان و جمعي ديگر از موسيقيدانان ايراني با خامنه اي همراه است، نوشته اند:

نواي موسيقي يا ضجه هاي تسليم. عرصه فرهنگ و هنر همواره يكي از ميدانهاي كشمكش بين طبقات مختلف بوده و با منافع سياسي اين طبقات رابطه اي ناگسستني دارد. اينبار موضوع، تورهاي هنري شجريان ميباشد.

برخي تحولات سياسي، آن بستر گسترده ايست كه عرصه هنر منعكس كننده تنها بخشي از نتايج آن ميباشد. تلاشهاي همه جانبه رژيم اسلامي ايران براي تثبيت مناسبات كاملا سيستم يافته با غرب و بالعكس، امروزه بر هيچكس پوشيده نيست. سياست و اقتصاد اصلي ترين صحنه هاست، اما عرصه هاي ديگر نيز از چشم حكام اسلامي پنهان نمانده است. چند هفته قبل خاتمي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي اعلام كرد تبادل همكاريهي فرهنگي بين كشورها و ملت ها باعث رشد و تقويت ملت ها خواهد گرديد.

پير ژوري، شخص دوم وزارت امور خارجه سوئد عازم ايران گرديد و دور تازه اي از مذاكرات گسترش مناسبات بين امپرياليسم سوئد و ارتجاع اسلامي بكار گرفته شد. تور هنري شجريان درست در همين مقطع مطرح است. بخشي از دستگاه تبليغاتي رسمي سوئد تبليغ براي شجريان را به پيش ميبرد.

از زاويه جمهوري اسلامي اهداف اين فعاليت هاي فرهنگي همان هدف تقويت مورد نظر وزير ارشاد را دنبال ميكند. يعني تثبيت و تحكيم جمهوري اسلامي در مناسبات جهاني و تطهير آن در افكار و اذهان خلقهاي جهان.

از طرف ديگر هنر شجريان و امثالهم در ايران نيز با منافع سياسي رژيم پيوند مستحكمي دارد. آنچه كه درهم آميختن شعر و موسيقي اينان نتيجه ميدهد، چيزي جز خمودگي، در خود فرو رفتن، ياس و اندوه نيست، يعني روحيه تسليم و تكريم. بهمين دليل جمهوري اسلامي رفتار غير اسلامي را با جان و دل پذيرا شده و آلات موسيقي حرام را حلال كرده است.

آنهايي كه بلحاظ ضعف آلترناتيو هنر مترقي و انقلابي به اينها پناه ميبرند بايد مورد نقد قرار گيرند و آنهايي كه جزئي از مروجين و مبلغين آن ميباشند بايد افشاء گردند.

هواداران اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ـ اسكانديناويهنر و انقلاباستقبال فراوان عامه طي سالهاي اخير از آنچه موسيقي سنتي ايران نام گرفته، پديده اي غير قابل انكار است. بهمين ترتيب، چهره هايي كه در عرصه موسيقي پرچمدار سنت گرايي و تلاش براي حفظ اين چارچوب گشته اند، مورد احترام و علاقه بسياري قرار گرفته اند . اين واقعيات را نميتوان از آنچه در گذشته ـ خصوصاً در دو دهه 1340 و 1350 ـ بر موسيقي ايران حاكم بوده، جدا دانست. هجوم فرهنگ امپرياليستي و آثار هنري مبتذل نه صرفاً غربي ـ بلكه حتي در اشكالي كه كاملا رنگ و بوي ايراني داشت ـ باعث شد كه نوعي اعتراض و سياست تحريم در قبال اين آثار در ميان قشر معيني از روشنفكران مخالف رژيم سلطنتي ظاهر شود. اگر به كل جامعه و به برخورد توده هاي كثير كارگر و دهقان نگاه كنيم، كمترين نشاني از اين اعتراض و تحريم مييابيم. در مورد مناطق روستايي، خصوصاً در مورد اقليت هاي تحت ستم ملي ميتوان گفت كه آنها اشكالي از موسيقي خود را مي پسنديدند و بدان دل مي بستند؛ و در پس حفظ و اشاعه موسيقي فولكلور ملي خويش، مقابله با شووينسم عظمت طلبانه و ارتجاعي فارسي و سركوب قدرت مركزي را مشاهده ميكردند. در ساير نقاط نيز كارگران و زحمتكشان عموماً بسوي موسيقي قابل فهم ـ هرچند سطحي ـ موسوم به كوچه بازاري گرايش داشتند، تا به آثار موسوم با موسيقي سنتي. در مراكز شهري كه طي دو دهه 1340 و 1350 از مهاجران ساير نقاط انباشته شده بود، هر ترانه و آهنگي كه رنگ و بوي خلق و مليتي مشخص را ميداد در ميان منتسبانش بيشتر ريشه ميدواند. البته اين موضوع از ديد برنامه ريزان و كنترل كنندهگان وسائل ارتباط جمعي زمان شاه پنهان نبود، و در كادر برنامه هاي راديو و تلويزيون ، موسيقي محلي جهت ارضاع اين نياز عمومي گنجانده شده بود.

با اين حساب، موسيقي سنتي را بمفهوم اخص كلمه، اقشار معين و محدودي از جامعه ـ آنهم عمدتاً جامعه شهري ـ دنبال ميكردند و بيخود نبود كه اين موسيقي تا اواسط دهه 1350، كاملا از نفس افتده بود. موسيقي سنتي در دور باطلي افتاده بود كه با تكرار ملال و عدم خلاقيت و ابتكار مشخص ميشد. احمد شاملو در جايي بدرستي در باره اين جنبه از موسيقي سنتي ميگويد كه: يك مجموعه از چارجوبهاي ثابت و تغيير نيافتني اين موسيقي را تشكيل ميدهد كه نوازنده در آنها اسير است. بنابراين تنها فرق ميان موسيقي دانان مختلف را بر سر تبحرشان در نواختن ااين قطعات ثابت ميتوان تعيين كرد؛ نه برسر خلاقيت و توان آفرينش آنها. البته از 70 سال پيش، تلاشهايي براي امروزي كردن اين موسيقي، با استفاده از اركستر بزرگ و سازهاي غربي و پاره اي تغييرات در زمينه هماهنگي و چند آوا ساختن آن از سوي برخي اساتيت موسيقي صورت گرفته بود، اما بهيچوجه نميتوان اين تلاشها را جزئي از انقلاب در اين قالب كهنه بحساب آورد. اشكال از جايي ديگر آب ميخورد: اشكال در مضمون و محتوائي بود كه اين موسيقي به بيانش مي پرداخت. اشكال در ريشه ها بود؛ دراحساسات و ايده هائيكه در مقاطع زماني مشخصي در گذشته، در برخورد به تحولاات اجتماعي در قالب موسيقي ريخته شده بود؛ كهنگي و ستروني از آنجا بود. و اگر قرار بود تغييري اساسي در اين روند صورت گيرد، يا ميبايست افكار و ايده هاي نو با گرفتن جنبه هائي ـ تكرار ميكنم جنبه هائي ـ از چارچوبهاي گذشته، قالب كهن را ميشكستند و نوعي موسيقي با مايه اي بومي درخور عصر حاضر ميآفريدند؛ و يا بطوركلي از آن چشم ميپوشيدند و مبناي آفرينش خود را چيز ديگري قرار ميدادند. بفرض موسيقي فولكلور ـ موسيقي خلقهاي مختلف ـ را نقطه رجوع ميگرفتند و يا حتي از آنسوي مرزها آغاز ميكردند.

بهرحال اين نوآوري يا انقلاب كه در فرم و قالب ميتوانست و ميبايست صورت گيرد، بميزان تعيين كننده اي درگرو انقلاب در افكار و ايده ها در نتيجه گرويدن به راه هاي انقلاب و ترقيخواهانه در جامعه كهن، و نيز تحت تاثير جنبش هاي عظيم اجتماعي ميتوانست و ميتواند پديد آيد. انقلاب مشروطه يكبار اين حقيقت را با شكوفا ساختن موسيقي و ترانه سرائي بظهور رسانده بود. شكوفائي آثار شيدا و عارف كه حتي در مقطع انقلاب 57، يعني حدودأ 70 سال بعد از بوجود آمدنشان، مردم را بسوي خود جلب ميكرد، از اين حقيقت سرچشمه ميگرفت. اما بهرحال، انقلاب و ترقي اجتماعي در عصر امپرياليسم و در جامعه تحت سلطه اي نظير ايران در دوره حاضر، آثار ادبي و هنري ـ و در اين مورد مشخص، آثار موسيقي مختص بخود را مي طلبيد، كه آثار دوران مشروطه ـ چه از لحاظ محتوا، چه فرم ـ قادر به پر كردن جاي آن نبود.

به موسيقي سنتي باز گرديم. اين موسيقي توسط اساتيد و نوازندگان سنت گرا و عموماً پابند به ايده هاي كهن در دوران شاه حفاظت ميشد ـ اما همانطور كه گفتيم لنگ لنگان و از نفس افتاده. اين موسيقي نه ميتوانست غم و اندوه عميق توده هاي محروم از شرايط نكبت بار جامعه طبقاتي را با قدرتمندي تصوير كند و از دل اين اندوه، دريچه اي بر آگاهي و شورش عليه نظم حاكم بگشايد؛ و نه ميتوانست تصويرگر اميد و آرزو و آرمان انقلابي و والاي زحمتكشان باشد. موسيقي سنتي ايراني، غم و بدبختي را مستاصلانه و بدون راه خروج به ذهن مخاطبش ميريخت. بيخود نبود كه مردم به طنز ميگفتند: اين موسيقي آدم را بياد بدهكاريهايش مياندازد. و واقعاً هم اگر ميشد با دستگاهي، مفهوم نت ها را در جا به كلمه تبديل نمود، بدون شك اين جمله بر صفحه كاغذ نقش مي بست كه: خدايا! بدبخت شدم. جانم را بگير و خلاصم كن. باهم قطعه اي از اين دست ميشنويم....

بدبختي و استيصال. فقط همين و همين.

اين موسيقي، در آن گوشه هايش كه ميخواست به شادي و سر خوشي بپردازد، نيز از حيطه بزم و الكي خوشي سطحي فراتر نمي رفت. شادي اين موسيقي كهنه، عميق نبود، واقعي نبزد. بيان جشن توده ها ـ جشن رهائي نبود. اين شادي بيشتر از بزم هاي شبانه شكم سيران برخاسته بود و اجرايش در عصر حاضر نيز تنها به رد شكم سيران مي خورد. و دقيقاً همين گوشه هاي موسيقي سنتي بود كه در محافل طبقات توانگر و فوقاني جامعه، در بين درباريان و هم آخورانشان نيز طرفدار فراوان داشت. قطعه اي را با اين مضمون ميشنويم ....

در موسيقي سنتي، عصيان و شورش را بسختي ميتوان پيدا كرد. و آنجائي نيز رد پاي شورش و اعتراض بچشم مي خورد، سريعب رنگ مي بازد و بجاي ترسيم مسير پيروزي به شكست و سكون و درد مي انجامد، يا اينكه به تسليمي عرفان به خداي نا موجود پيوند مي يابد و صحنه مبارزه را بقصد پيوستن به تارك دنياها ترك مي گويد.

موسيقي سنتي چنين موقعيتي را از سر ميگذارند، كه نسلي جديد و علاقمند به كار سنتي ـ بمفهوم ناسيوناليستي كلمه ـ پا بصحنه گذاشت. اين هنرمندان در عين مخالفت با تهاجم فرهنگ امپرياليستي و رد ابتذال، قصد شكستن قسمي چارچوبهاي كهن را در نمودند.

محدود نگري ناسيوناليستي، و گرايش محافظه كارانه در برخورد به آنچه ميراث ملي ش ميخواندند، باعث شد كه اين دسته هنرمندان، حتي خود را به استفاده از سازهاي محدود سنتي مقيد نمايند؛ در واقع با اين كار خود را از درياي بيكران اصواتي كه با آلات متنوع موسيقي ميتواند ايجاد شود، محروم ساختند. دهه 1350، دهه كاوش در آثار موسيقي نقاط مختلف ايران، جمع آوري و مدون كردن اين آثار، و استفاده از آنها در قالبي نو بود. اين كار توسط هنرمنداني چون لفي و عليزاده انجام گرفت. مخالفت اينها با سياست فرهنگي حاكم در زمان شاه، و گرايشاتي كه به نيروهاي اپوزيسون رژيم پيدا نمودند، باعث شد كه در مقطع انقلاب 57، كاري جديد در جهت آفرينش آثار منطبق با جهت گيري انقلابي توده ها ـ البته با محدوديتهاي شديد ناسيوناليستي ـ انجام دهند. ترانه سرودهاي آن دوران كه با صداي شجريان و ناظري اجراء شد، هم آثاري مترقي و در خدمت گرايش دمكراتيك و انقلابي بحساب ميآمد، هم باعث محبوبيت اين هنرمندان در ميان توده مردم شد. البته اين امر ديري نپائيد؛ استقرار جمهوري اسلامي، و رشد گرايشات تسليم طلبانه و سازشكارانه در ميان اين هنرمندان، هنرشان را با دستگاه حاكم جديد همراه گردند. اين سازشكاري كه بي ارتباط با وابستگيهاي سياسي هنرمندان فوقالذكر نبود، باعث شد كه خود پاره اي از آثار گذشته شان را بدست خود سانسور نمايند. سانسور ترانه معروف شب است و چهرة ميهن سياهه توسط لطفي سازنده اش صورت گرفت.

يموسيقيه تنها چند ماه پس از استقرار جمهوري اسلامي، هنگاميكه در يكي از كنسرتهاي گروه شيدا، مردم از شجريان تقاضاي خواندن اين ترانه را كردند، لطفي پشت ميكروفن رفت و گفت:الان ديگر نه شب است و نه چهرة ميهن سياه است. ضمناً ما وقتي كه اين ترانه را اجراء كرديم، نمي دانستيم كه شاعرش وابستگي گروهي دارد.

طي سالهاي 1358، 1360، همين هنرمندان چه بصورت اجراي ترانه ها و سرودهائي كه توده ها و خلقهاي ستمديده كرد و ترك و بلوچ و تركمن را دعوت به سازش و وحدت با رژيم ارتجاعي جمهوري اسلامي كرد، و چه بصورت ارائه آثاري بيطرف و در واقع بي خطر، خط سياسي ـ ايدئولوژيكي خود را در هنرشان منعكس نمودند. حتي آهنگ سازاني كه زماني داعيه راديكال بودن داشتند، براست درغلتيدند و اگر زماني توده را به مبارزه با ستمكاران و اغنيا فرا مي خواندند، آنها را به شركت در جنگ ارتجاعي ايران و عراق تشويق كردند. با اين وجود، اقدامات ارتجاعي اوليه ملايان حاكم در محدود كردن هنرمندان غير اسلامي و كلا برخورد ناشيانه و خصمانه به موسيقي باعث شد كه توده ها در مخالفت با رژيم و براي ارضاء نيازهاي ايدئولوژيك خود بسمت آثاري كه هر از چند گاهي توسط هنرمندان مورد بحث توليد ميشد، گرايش يابند. موسيقي مبتذل امپرياليستي و كوچه بازاري از راديو و تلويزيون رخت بر بسته بود، و صوت آهنگران و نوحه سرائي جايش را گرفته بود، لذا مردم به نوارهاي كاست شجريان و ناظري و آثار لطفي و عليزاده روي آور شدند؛ محتواي اين آثار از اهميت درجه اول براي توده ها برخوردار نبود؛ از ديد بسياري از مردم، رژيم جمهوري اسلااي آمده بود تا هويت مليشان را برباد دهد و همه چيز را اسلامي سازد. بهمين خاطر موسيقي سنتي، چسبيدن به ميراث مورد تهديد قرار گرفته را معنا ميداد. از سوي ديگر، يورش سركوبگرانه جمهوري اسلامي، و شكست انقلاب و انقلابيون باعث شد كه روحيه ياس و نوميدي در جامعه پا بگيرد و بدين لحاظ، مايه هاي پر درد و رنج و نهايتاً شكست طلبانه سنتي با روحيه عمومي در سالهاي اخير خوانائي داشت.

عين همين مجرا، خارج از مرزهاي ايران نيز گذشت. در كشور هاي اروپائي و آمريكا، هنرمندان با همين روحيه در هم شكسته، و عمدتاً با همين باورهاي تنگ نظريهاي خاص ناسيوناليستها به باز آفريني و تكرار آثار گذشته ـ تحت بيرق حفظ ميراث ملي در مقابل تهاجم ملايان حاكم ـ پرداختند. استقبالي كه در خارج از كشور از كنسرتهاي شجريان و ناظري يا ساير موسيقي دانان اعزامي از سوي جمهوري اسلامي بعمل آمده و آيآيد، نشان از چنين روحيه اي دارد: روحيه اي مخر ب.

امروز رفته رفته براي بخشهاي مختلف مردم روشن ميشود كه هنر از سياست جدا نيست. روشن ميشود كه كنسرت دادن امثال شجريان در خارج از كشور، با چهره نمائي دمكراتيك جمهوري اسلامي و تلاش براي شكستن انزوايش پيوند دارد. روشن ميشود كه هنرمندان و آثارشان را نه يكبار براي هميشه، بلكه در مقاطع مختلف، آنهم نه برمبناي ويژگيهاي هنري و تكنيكشان، بلكه عمدتاً برمبناي مضمون و محتواي آثارشان بايد سنجيد. آيا موسيقي شان، توده هاي ستمديده را به آگاهي نزديك ميسازد و به مبارزه تشويق ميكند، آيا در برابر چشم كارگران و دهقانان افق پيروزي را ترسيم ميكند و خوش بيني انقلابي را برميانگيزد؛ يا آنمه ابهام و دو پهلو گوئي بي خطر را براي نسوختن سيخ و كباب را جا ميزند؛ و يا بدتر از آن، تسليم در مقابل نظم كهن و حافظانش را تبليغ ميكند. طبقه كارگرو كمونيستهاي انقلابي بايد آثار هنري و هنرمندان را اين چنين محك بزنند و ميزنند. پرولتاريا و دهقانان و ديگر زحمتكشان براي پيشبرد انقلاب به هنر و ادبيات خاص خود نياز دارند. موسيقي پيشرو و انقلابي را ميطلبند. اين موسيقي مسلماً از لحاظ فرم نميتواند سنتي باشد، نميتواند در محدوده هاي تنگ گذشته باقي بماند، نميتواند ساده لوحانه و تنگ نظرانه خود را به اصوات چند ساز محدود كند، نميتواند از اشكال و قالبهاي پيشرو و انقلابي ديگر ملل نه فقط در ايران ـ بلكه در ساير نقاط جهان ـ به كلي دور بماند. موسيقي پيشرو و انقلابي در ايران بايد بتواند مايه هاي بومي ـ و عمدتاً پيوسته به خلقهاي ستمديده ـ را با مضموني نو بازسازي كند و در كيفيتي نو ارائه دهد. اين كار صرفاً با تكرار ملوديهاي فول كور قديمي انجام نمي پذيرد. بايد مضمون و محتواي منطبق با مسائل و تحولات امروزين را در آثار منعكس نمود. انقلاب در فرم و قالب موسيقي بايد همگام و در انطباق با انقلاب مضموني صورت پذيرد. و در اين جهت است كه ميبايد آموزه مائو تسه دون بدست اندركاران هنر پرولتري را آويزه گوش ساخت: آفرينش نو، و در عين حال در خدمت حال قرار دادن گذشته، در خدمت خود قرار دادن آثار ديگران، با بكاربست شيوه اي نقادانه.

اين راهي است كه پرولتاريا، تمامي موسيقي دانان طالب انقلاب و ترقي اجتماعي، تمامي هنرمندان دل بسته به رهائي زحمتكشان از يوغ امپرياليسم و ارتجاع را بدان فرا ميخواند.

 

www.sarbedaran.org