Tekstvak:

 

 

 



                                                   

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)      www.sarbedaran.org                   شماره 49  تیر1389

 

 

 

 

 

كمونیسم بر سر دو راهی: پژمردگی یا شكوفایی!

دخالت گری فعال کمونیست ها یا مصادره جنبش مردم توسط مرتجعین

آلن بديو و کمونيسم -  سنتز نوين باب آواکيان

تجسم دوباره انقلاب و کمونیسم

سياستهای فاشيستی و شوونيستی جمهوری اسلامی عليه مهاجران افغانستانی

حمله ارتش اسرائيل به ناوگان بين المللی امدادرسانی به مردم غزه

سرمایه داری با گام های شتابان در حال نابودی طبیعت

واقع بين باش! غير ممکن ها را طلب کن!

ویدئوی تکان دهنده در مورد جنایات جنگی آمریکا در عراق

اعدام های اخير و اعتصاب سراسری در کردستان

دو گزارش

ياد رفيق يوسف مومند

نامه از يک رفيق

 

 

 

 

 

كمونیسم بر سر دو راهی: پژمردگی یا شكوفایی!

 

 خطاب به همه كمونیستهای ایران

 

رفقا!

جنبش كمونيستی بين المللی در موقعيت خطير و دشواری قرار گرفته است. ما با بحرانی عميق و همه جانبه روبرو هستيم: بحران بود و نبود!  اگر كمونيست ها بر اين بحران فائق نيايند به جرئت می توان گفت جنبش كمونيستی حداقل برای مدتی طولانی از صحنه روزگار حذف خواهد شد. مسئله بر سر حفظ نام كمونيسم و يا سازمان دادن مقاومت به نام كمونيسم در اين يا آن گوشه جهان نيست. معضل آن است كه جنبش كمونيستی صرفا به جنبش مقاومت بدل شده و به جای ارتقاء جنبش های مقاومت مردمی به يک جنبش انقلابی برای سرنگونی دولت ها و استقرار جوامع رهائی بخش نوين، خود تبديل به يک جنبش مقاومت ديگر شده است. غلبه بيش از سی سال ضد انقلاب در سطح جهان (که با احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی و سير نزولی جنبش های رهائی بخش ملی و جنبش دهه 1960 ميلادی در امريكا و اروپا  آغاز شد) موجب پايين آمدن سطح توقع كمونيست ها شده است. ديگر صحبتی از به عرش اعلای يورش بردن كموناردها، تغيير مدار حركت كره زمين توسط بلشويك ها و نويد رهايی بشريت توسط كمونيست های چينی که در دهه 1960 با  انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی انرژی عظيمی به جنبش های انقلابی بخش جهان داد، نيست. ديگر صحبتی از افق پيروزی بر دولت های ارتجاعی و كسب قدرت سياسی برای تغيير نظام اجتماعی نيست. اکنون با اوضاعی روبرو هستيم که جنبش های انقلابی و انقلاب ها با هزار زحمت، تلاش و سختی آغاز می شوند، اگر سركوب نشوند در نيمه راه متوقف شده و  به كسب خرده ريزهايی از نظام سرمايه داری راضی می شوند. آخرين نمونه آن انقلاب نپال است كه پس از دهسال جنگ خلق دچار اين سرنوشت غم انگيز شد. به دليل فقدان جنبش كمونيستی قدرتمند در سطح جهانی،  توده ها عملا به سمت انواع و اقسام راه حل های ارتجاعی مانند بنيادگرايی مذهبی كشيده می شوند. تاريك انديشی جای روشن بينی و قهقرای تاريخی جای ترقی تاريخی را گرفته است.

 

اگر كمونيست ها مختصات اين دوره و خطرات و فرصت های نهفته در آن را عميقا در نيابند، قادر به ارائه راه حل برای برون رفت از اين بحران نخواهند شد.  

 

جنبش كمونيستی از آغاز يك جنبش بين المللی بوده و همواره مسائل ايدئولوژيك سياسی تعيين كننده در سطح جهان تاثير بلاواسطه بر كمونيست های اين يا آن كشور داشته است. هم اكنون اين جنبش در سطح بين المللی با گرهگاه عينی و ذهنی مشخصی روبرو شده است.

 

به لحاظ عينی موج اول انقلاب های پرولتری به پايان رسيده است.  موجی كه با انتشار مانيفست كمونيست توسط ماركس و انگلس آغاز شد، با نقاط عطف مهمی چون كمون پاريس، انقلاب اكتبر و انقلاب چين - بخصوص انقلاب فرهنگی در چين - تكامل يافت و سرانجام در سال 1976 با از كف رفتن چين سوسياليستی پايان يافت. (1) پس منظر بحران کنونی شکست بزرگی است كه جنبش کمونيستی با از دست دادن حاکميت پرولتاريا نخست در شوروی و سپس در چين پس از  مرگ مائو در سال 1976  تجربه کرد. بحران جنبش كمونيستی پس از فروپاشی بلوك شرق و گسترش كارزار ضد كمونيستی بدون وقفه بورژوازی در سطح بين المللی تشديد شد. اين بحران خود نشانه قطعی پايان يك دوره و آغاز دوره جديد است.

 

پيشروی دوره اول مرهون چارچوبه تئوريكی بود كه ماركس جلو گذاشت و بعدها توسط لنين و مائو تكامل يافت. دوره جديد نيز نيازمند چارچوبه تئوريكی نوينی است كه بر پايه جمعبندی نقادانه از دستاوردها و كمبودهای تئوريكی و پراتيكی دوره قبل جلو گذاشته شود. دوره جديدی كه در راهست تكرار دوره قبل نبوده و نمی تواند بر مبنای سابق به پيش رود.  

 

هم اكنون كمونيست ها  با مصاف بزرگی روبرو شده اند: يا به بقايای گذشته بدل خواهند شد يا  به  پيشاهنگ آينده.  اين واقعيت عينی يا سئوال بزرگی است كه خود را به ما تحميل كرده و همه كمونيستها بايد نسبت بدان آگاه باشند. از اين نظر است كه می گوييم جنبش بين المللی كمونيستی بر سر دو راهی مهم و تاريخی قرار گرفته است.

 

اگر جنبش کمونيستی  به اين مصاف بزرگ پاسخ صحيح ندهد بدون شك با خطر نابودی روبرو خواهد شد. بارها تاريخ شاهد از بين رفتن ايده های صحيح - و تئوری های علمی -  برای دوران طولانی  بوده است. نمی توان به اين دلخوش بود كه تاريخ با ماست. نمی توان مبارزه برای تثبيت ايده های صحيح و تئوريهای علمی را به قوانين مرموز تاريخ حواله داد. چنين تفكراتی شايد در گذشته موجب رضايت خاطر بسياری می شد. اما نتيجه ای جز سر فرود آوردن در برابر معضلات  نداشته و نخواهد داشت. بايد اين تفكرات تقدير گرايانه و جبر گرايانه را بدور  ريخت. كمونيسم يك علم است اگر اين علم به دست خودروئی سپرده شود، بی هيچ ترديد كمونيست ها به بقايای  گذشته بدل خواهند شد. اگر  كمونيست ها بر پايه جمعبندی نقادانه از تجارب مثبت و منفی موج قبلی انقلاب های پرولتری درك شان را بطور علمی نوسازی نكنند و چارچوبه تئوريکی مارکسيسم را تکامل ندهند و آن را به عمل در نياورند قادر نخواهند بود، مردم را در سطح گسترده به درك صحيح از مشكلات جهان و راه حل انقلاب سوق دهند. اينكه هزاران هزار جوانی كه مشتاق تغيير جهان اند جذب كمونيسم شوند يا خير اساسا به ما – فعالين كمونيست نسل قبل و نسل جديد – وابسته است كه امروز چه راهی را در پيش خواهيم گرفت.

 

امروزه  بازبينی نقادانه تئوری و پراتيك ديكتاتوری پرولتاريا در مركز نوسازی جنبش كمونيستی قرار دارد. قرن بيستم شاهد تلاش های عظيم پرولتاريا برای تغيير جهان سرمايه داری بود. برای نخستين بار مردم در شوروی و چين  توانستند تحت رهبری پرولتاريا و مركز سياسی هدايت كننده اش يعنی حزب کمونيست، آگاهانه و داوطلبانه به طريقی تحول و سازماندهی جامعه را به پيش برند كه تا آن زمان غير قابل تصور و بی سابقه بود. با اين وصف اين تجارب صرفا گام هائی ابتدائی و فصل نخست از يک تجربه تازه بودند. جمعبندی از دستاوردهای آن تجارب و نقد ضعف ها و عقب ماندگی هايشان برای  آغاز موج نوينی از انقلاب های سوسياليستی و  پيش روی به سوی دنيايی عاری از ستم و استثمار حاوی درس های عظيمی است.  بدون واكاوی علمی اين تجارب – همانگونه كه بودند – نمی توان به تكامل تئوری های كمونيستی دست يافت. اين واكاوی و جمعبندی نمی تواند فقط شامل جوانب مثبت تجارب پيشين باشد. تاريخ هيچگاه شاهد پيشروی های عظيم بدون كمبودها و خطاهای واقعی نبوده است. كمبودها و خطاهايی كه در برخی اوقات بسيار جدی بودند. اگر چه اين خطاها يا كمبودهای واقعی در نظرات و روش های رهبران كمونيسم از ماركس تا مائو علت شكست نخستين تلاش های انقلاب كمونيستی - در برابر قدرت  گسترده بورژوازی در سطح بين المللی –  نبودند اما به شرايط آن شكست ها ياری رساندند. بدون  مطالعه و بررسی عميق و همه جانبه تجربه موج اول منجمله كمبودها و خطاها نمی توان انقلاب کمونيستی را در اوضاع نوين به پيش برد و اين بار بهتر از بار قبل عمل کرد و بهتر در مقابل بورژوازی مقاومت كرد. بدون نقد درك هايی كه به اين خطاها پا داد نمی توان از تكرار آن اشتباهات جلوگيری كرد. اين کار هم ضروری است و هم مصالح دست يافتن به سنتز نوينی از علم کمونيسم را فراهم می کند.  به اين معنا كه بر پايه جمعبندی نقادانه از دوره اول انقلاب كمونيستی،  هر آنچه غير علمی و نادرست بوده و ديگر با واقعيت عينی منطبق نيست، بايد بدور افكنده شوند؛ دستاوردها و درک های پايه ای صحيح در دست گرفته شوند؛ و هم زمان همه اينها  در چارچوبه ای جديد از نو قالب ريزی شوند. اين تنها برخورد صحيح به تكامل هر علمی است. ما نياز به سلاح فكری جديدی داريم تا واقعيت های جهان مادی و راه تغيير آنها را عميق تر، همه جانبه تر و صحيح تر توضيح دهد. پراتيك عظيم و انقلابی ساختمان سوسياليسم در قرن بيستم منبع رجوع غنی برای چنين كاری  فراهم كرده و جمعبندی نقادانه از آن  به يك ضرورت تاريخی بدل شده است.

 

تجربه انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم که برای هميشه چهره جامعه بشری را تغيير داد، موضوع فکر و تعمق نه فقط برای کمونيست ها بلکه برای همه متفکرين جدی زمانه - منجمله متفکرين طبقه بورژوازي- بوده است. در چند دهه گذشته بيرون از جنبش کمونيستی بين المللی نقدهای زيادی به جوانب گوناگون مارکسيسم و تجارب کشورهای سوسياليستی قرن بيستم شده است. بخش بزرگی از اين نقدها متاثر از تبليغات ضد کمونيستی بورژوازی بين المللی است. اما متفکرينی که منتقد نظام سرمايه داری هستند نقدهای مهمی از نظام های سوسياليستی و زيربنای فکری آن (مارکسيسم) به عمل آورده اند. بررسی آن ها و جذب آنچه درست است جزء وظايف امروز است.  بطور مثال متفکرين فمينيست دانش عظيمی در زمينه جايگاه و عملکرد ستم بر زن در نظام سرمايه داری و نظام های طبقاتی توليد کرده اند که جنبش کمونيستی بدون جذب نقادانه آن ها نمی تواند سطح تئوری های خود را تکامل دهد.

 

علاوه بر اين جهان سرمايه داری دستخوش تغييرات عظيمی شده است. آنچه به گلوباليزاسيون سرمايه داری معروف شده است بيش از هر زمان نقاط مختلف دنيا را در هم تنيده؛ نقاط ضعف و شکنندگی خاصی برای سرمايه داری رقم زده است؛ تغييرات شگرفی در ترکيب های طبقاتی هر جامعه بوجود آورده است. همه اين عوامل مفاهيم بی چون و چرائی برای مبارزه طبقاتی و استراتژی انقلاب در هر کشور و در مقياس جهانی دارد.

 

خارج از چارچوب جنبش کمونيستی بين المللی،  دانش عظيمی در رشته های علمی و اجتماعی و هنری انباشت شده است که جذب نقادانه حقايق کشف شده در آن ها بدنه تئوری های کمونيسم را علمی تر و صحيح تر و غنی تر خواهد کرد. اين فقط در علم کمونيسم نيست که ضرورت و امکان تکامل و سنتز نوينی بوجود آمده است. در کليه علوم مهم مانند فيزيک و بيولوژی نيز با چنين گره گاهی مواجهيم. تکامل در فيزيک و بيولوژی همواره در تصحيح درک های فلسفی و معرفت شناسی بشر تاثيرات عميق داشته است و امروز نيز مستثنی نيست. بطوريکه تکامل در اين علوم زمينه های مادی غنی تر کردن ديالکتيک ماترياليستی را فراهم کرده اند.

 

بطور کلی کمونيسم بايد يک بار ديگر تبديل به منظومه تئوريکی شود که نسبت به تمام دردهای بشر حساس است و قادر است ريشه های آن ها را تحليل علمی کرده و برايش راه حل ارائه دهد.

 

در مواجهه با ضرورت  دستيابی به سنتزی نوين از علم كمونيسم و تئوری و پراتيک 150 سال گذشته، در سطح بين المللی در ميان جريان های منتسب به جنبش کمونيستی ما با دو گرايش اصلی نادرست روبرو هستيم. يک گرايش به شکل مذهبی به کل تجربه گذشته و تئوری و روش مرتبط با آن چسبيده است و ديگری می خواهد همه آن تجربه را (در جوهر خود، و نه لزوما در حرف) دور ريزد. يكی  دانش قبلی را كافی دانسته و فكر می كند مارکسيسم  يا مارکسيسم- لنينيسم يا مارکسيسم- لنينيسم- مائوئيسم همه چيز را می داند و مسئله فقط بكاربست همان دانش قبلی است. پيروان اين گرايش بطور دگماتيستی به گذشته يك علم زنده چسبيده اند؛ در تفكر آنان كشف حقايق جديد برای  کامل تر و دقيق تر و بسط يافته تر كردن علم كمونيسم جايی ندارد. چرا كه ماركسيسم برای آنان شريعتی خشك و جامد است.

 

 در مقابل اين گرايش، كسانی هستند كه بر آن گذشته كاملا خط بطلان كشيده و «بازگشت به نقطه آغاز»  را موعظه می کنند. چنين رويکردی منطقا آنان را به حاميان دموکراسی بورژوائی تبديل کرده است. آنان اغلب تلاش کرده  نام کمونيسم را حفظ کرده اما محتوايش را تبديل به دموکراسی بورژوائی کنند. مشخصه عمومی اين گرايش خط بطلان كشيدن بر تجارب انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم است. پيروان اين گرايش  فكر می كنند هر چه  عقب تر روند، راديكالترند. ابتدا تجربه انقلاب چين و آموزه های مائو را كناری نهادند، بعد به نفی انقلاب اكتبر و لنينيسم رسيدند سپس از ماركسيسم به  ماركس جوان عقب نشينی كردند و هم اكنون بسوی دمكراسی قرن هيجده گام بر می دارند. آنان با بزير كشيدن الگوی «حزب – دولت پرولتري» به سراغ شعارهای دموکراتيک و تساوی طلبانه بورژوازی و الگوهای اجتماعی عصر بورژوائی و تئوريسين های آن دوره رفته اند. شعار بازگشت به آغاز را سر داده اند، اما با تامل و تعمق در نظرات شان می توان در يافت كه منظور شان از آغاز حتی تکرار کمون  يا انقلاب اکتبر نيست بلکه بازگشت به انقلاب بورژوائی فرانسه است. برنامه های سياسی شان هم از چارچوبه های بورژوا دمکراتيک فراتر نمی رود. (2)

 

اگر چه ايندو گرايش به ظاهر با يكديگر تفاوت دارند اما براحتی قابل تبديل به يكديگرند. زيرا  ويژگی مشترك شان دوری جستن از حقيقت و دوری جستن از بررسی نقادانه تجربه تاريخی جنبش كمونيستی،  بازگشت به گذشته و عقب نشينی به مدلهای گذشته بوده و از اين رو  ماهيت رو به قهقرای شان در اساس با يكديگر تفاوتی نداشته و دو روی يك سكه هستند. بی دليل نيست كه کمونيست های بورژوا دموکرات شده ی امروز دگماتيست های ديروزند.

 

امروزه همه كمونيستهای جهان در معرض اين دو گرايش اصلی غلط قرار گرفته اند. بدون مبارزه آگاهانه با اين گرايش ها جنبش كمونيستی قادر به حفظ و تكامل خود نيست. قطب بندی های جديد درون جنبش چپ كاملا آشكار شده: يا بازگشت به گذشته يا پيشروی بسوی آينده. يا رواج  اشكال گوناگون دگماتيسم، پراگماتيسم و بورژوا دمكراسی يا  تلاش برای دستيابی به سنتز نوينی از علم كمونيسم.  مسئله آن است كه چارچوبهء تئوريکی که مارکس بنيان گذاشت و سپس لنين و مائو آن را تکامل دادند برای برون رفت از بحران كنونی جنبش كمونيستی و رهبری موج ديگری از انقلاب های سوسياليستی برای تغيير جهان کافی نيست.

 

عدم كفايت چارچوبه های تئوريك گذشته، يک واقعيت عينی است که باب آواکيان رهبر حزب كمونيست انقلابی آمريكا آن را درک کرده و تلاش می کند به آن پاسخ دهد. تشخيص اين معضل نيمی از آزادی و حل  آن نيمی ديگر است. باب آواكيان جزو معدود رهبران کمونيست در جهان امروز است که بطور سيستماتيک و پيگيرانه به ضرورت ارائه سنتز نوين از علم كمونيسم پاسخ داده و در حال تكامل  آن است. او نه تنها دستاوردهای كسب شده از زمان مارکس تا کنون را مورد بررسی و دفاع قرار داده و بر اهداف و اصول پايه ای کمونيسم که درستی شان ثابت شده پافشاری می كند بلكه جوانبی از آن تجارب را که نادرستی شان ثابت شده و يا اينکه ديگر بکاربستنی نيستند عميقا مورد نقد قرار داده و کمونيسم را بر پايه شالوده علمی تر و صحيحی تر قرار داده و در را به روی تکامل آن در جوانب گوناگون باز کرده است. همه اين تلاشها پايه تئوريك محكمتری برای انقلاب كمونيستی فراهم كرده است. امروزه هر كسی كه بخواهد كمونيست باقی بماند و به درك علمی تر و صحيح تری از  كمونيسم دست يابد، بايد با  نظرات وی آشنا و با آن درگير شود. (3)

 

موقعيت جنبش كمونيستی ايران

 

موقعيت كمونيستهای ايران آئينه تمام نمای جنبش كمونيستی بين المللی است. نزديك به سی سال است كه اين جنبش دچار عقب نشينی شده است. رخوت سياسی و راحت طلبی تئوريك بيداد می كند. جنبشی كه زمانی الهام بخش هزاران هزار انسان انقلابی در ميدان های گوناگون نبرد با دشمن بود اكنون دچار عقب ماندگی مفرط شده است: هم در عرصه تئوری هم در عرصه عمل. تئوری هايش جاذبه ای ندارد و انديشه ای را بر نمی انگيزاند واعمالش شوری نمی آفريند و جنبشی را به حركت در نمی آورد؛ به همين دليل قادر نشده توجه نسل جديد انقلابی را به خود جلب كند. اگر برای دوره ای می شد اين وضعيت را به گردن اوضاع عينی نامساعد مانند ضربات خونين پی در پی يا خفقان و ديكتاتوری شديد و يا بی تفاوتی سياسی توده ها در اثر شكست انقلاب 57 انداخت، ديگر اين وضعيت به هيچ طريقی توجيه پذير نيست زيرا تغيير در روحيه مردم و ضعف دشمن در اعمال قدرت  آشكار است.

 

ناتوانی و ضعف كمونيستها در تاثير گذاری بر خيزش توده ای يك ساله اخير، خود نشانه ای از اين وضعيت اسفبار است. در زمانی كه توده ها بپا خاسته و جمهوری اسلامی را پس از سی سال بطور جدی به مصاف طلبيده اند،  كمونيستها به انحا مختلف عقب ماندگی خود از اوضاع عينی را توجيه می كنند. زمانی كه در اذهان بسياری از پيشروان اين خيزش مختصات جامعه آينده و دولت آينده به پرسشی اساسی بدل شده، اغلب كمونيست ها از نزديك شدن به اين موضوع پرهيز کرده و حتی جرئت آن را به خود نداده اند كه در مورد اين مسئله مهم و اساسی با دخالتگری سياسی با آلترناتيوهای بورژوايی حاضر در صحنه مقابله كنند. چرا كه بواقع خود نيز اعتقاد راسخ به مبارزه سياسی انقلابی برای سرنگونی سرمايه داری و استقرار سوسياليسم و کمونيسم را از کف داده و دست شان خالی است. زمانی كه جمعبندی علمی و نقادانه از ديكتاتوری پرولتاريا موجود نباشد، چگونه می توان تغيير واقعی جامعه را نويد داد و  راه حل واقعی برای حل مشكلات جلوی روی مردم قرار داد و آنان را برای مبارزه در راه رهايی كامل برانگيخت. بسياری از كمونيستها به حداقل ها راضی شده و از شعارهايی چون جدايی دين از دولت و برقراری جمهوری بورژوايی و يا طرح  برخی مطالبات دمكراتيك و خواسته های رفاهی برای كارگران فراتر نمی روند. همه اينها بيان ترديدهائی است كه در اذهان بسياری نسبت به امكان پذيری انقلاب كمونيستی موجود است. ترديدی كه از شكست انقلاب های پرولتری و نپرداختن به دلايل آن نشئت گرفته است. بی جهت نيست كه برای بسياری كمونيسم يا به يك اعتقاد مذهبی صرف بدل شده و يا صرفا پوشش نازكی برای در پيش گرفتن سياستهای پراگماتيستی و دمكراسی بورژوايی شده است.

 

قصد آن نيست كه تلاش های فداكارانه و ابتكارعمل های انقلابی كه اينجا و آنجا صورت گرفته ناديده انگاشته شود. مسئله اين است كه اين تلاشها تا زمانی كه مسايل پايه ای مربوط به علم كمونيسم برای كمونيست ها روشن نشود و راهنمای عمل شان نگردد، ثمره چندانی نداده و نخواهد داد. اگر وضع كماكان  بر اين منوال پيش رود،   كمونيست ها باز هم مانند دوران انقلاب 57 قادر نخواهند شد افق و سياست روشن و در نتيجه رهبری لازم را برای هدايت و به پيروزی رساندن مبارزات توده ها فراهم آورند، در نتيجه توده ها به قربانگاه ديگری روانه خواهند شد. انكار اين واقعيت، وضعيت را از آنچه كه هست بدتر خواهد كرد. حتی بی تفاوتی نسبت به اين وضعيت خود نشان می دهد كه اغلب كمونيست ها اميدی ندارند كه بتوانند در چنين اوضاعی نقش ايفا كنند. بی جهت نيست كه امروزه اتحادهای ميان منتسبين به جريانات كمونيستی،  مشروط به عدم ذكر انقلاب و كمونيسم می شود و  بر مبنای حداقل ترين خواسته های بورژوا دمكراتيك شكل می گيرد.

 

همان دو گرايش غلطی كه در سطح بين المللی در برخورد به موقعيت كنونی جنبش كمونيستی بروز يافته در جنبش كمونيستی ايران نيز خود را به نمايش در آورده است. كمونيسم يا به مطالبات حقوقی  بورژوا دمكراتيك تقليل يافته يا به عبارت پردازی های خشك و توخالی در مورد مبارزه طبقاتی.  برخی ها پيشاپيش تكليف خود را تعيين كرده، و به آرمانهای بورژوازی قرن هجده بازگشته اند. كمونيسم شان روكشی بر اومانيسم بورژوايی شده است. عبارت مضحك «انقلاب انسانی،  حكومت انساني» توسط اين دسته خلق شده تا شعارهای بورژوازی مبنی بر برابری همه انسانها ايده آليزه شود. (4)

 

البته در مقابل اينان كسانی هم هستند كه به شكل مذهبی به كل تجربه گذشته چسبيده اند. وفاداری شان به طبقه كارگر و گذشته جنبش كمونيستی بيشتر به آئين و مراسم مذهبی شبيه شده و غالبا درك شان از مدلهای انقلابی گذشته نيز ناقص و يک جانبه  است. ماركسيسم آنان به كاريكاتوری از ماركسيسم بدل شده است. «ماركسيسمي» كه بيشتر فشرده ضعف ها و خطاهای دوران گذشته است تا دستاوردهای مثبت و تعيين كننده آن دوران. برای مثال وفاداری آنها به تجربه شوروی و استالين صرفا تاييد بی قيد و شرط خطاهای آندوره است. (5) اين دو نوع برخورد بشدت در جنبش كمونيستی ايران رواج دارد. بسياری از كمونيست ها – آگاهانه يا ناآگاهانه و به درجات گوناگون و به اين يا آن شكل، تحت تاثير اين دو تفكر و متد غلط – يا تركيبی از هر دو – قرار دارند. تمامی  جرياناتی که از سنت گسست از رويزيونيسم شوروی و رويزيونيسم انورخوجه و رويزيونيسم چينی بيرون آمده اند با اين گرايشات غلط درگيرند.

 

در مقابل اين دو گرايش و تفكر غلط كمونيست های ايران شانس آن را نيز دارند كه درگير مباحث مربوط به سنتز نوين از علم كمونيسم شوند و به گسترش و تكامل آن ياری رسانند. اين امر نه تنها برای پيشبرد و به پيروزی رساندن انقلاب پرولتری در ايران از اهميت حياتی برخوردار است بلكه برای  كل جنبش بين المللی كمونيستی مهم است.

اين يك شانس تاريخی است كه كمونيست های ايران بتوانند با تكيه به اوضاع عينی مساعد طلايه دار موج دوم انقلاب پرولتری شوند. به شرطی كه عميقا مسائل مربوط به پايان يك دوره و آغاز دوره جديد را درك نمايند و مسائل كليدی مربوط به تكامل علم كمونيسم را در دست گيرند.  بدون تكيه به سنتز نوين – يعنی بدون دستيابی به چارچوبه تئوريكی جديد از تئوری های کمونيستی – حل مسائل مربوط به انقلاب در جهان كنونی مشخصا ايران ميسر نيست. اين چارچوبه تئوريکی هم در برگيرنده تداوم بدنه علمی تئوری های مارکسيستی از زمان مارکس تا مائو است و هم گسست از آن. مصالح تجربی اين تکامل تئوريک توسط تجربه دو انقلاب سوسياليستی شوروی و چين بدست ما داده شده است. بدون واکاوی علمی اين تجربه و از اين رهگذر تکامل تئوری های کمونيستی در زمينه ها و جنبه های گوناگون از جمله فلسفه، مبارزه طبقاتی و اقتصاد سياسی ممکن نيست. واکاوی علمی به معنای آن است که اول ببينيم آن تجربه به واقع و دور از اتهامات بورژوازی بين المللی چه بود. دوم چرا شکست خوردند. تا چه حد دلايل شکست به محدوديتهای تاريخی گامهای اوليه پرولتاريا برای تغيير جهان مربوط بوده است؛ تا چه حد به قدرت بورژوازی ربط داشته و تا چه حد به اشتباهات کمونيستها و درک های غلط شان از روند تکاملی جامعه سوسياليستی و انقلاب جهانی ربط داشته است.

 

عدم استفاده از اين مصالح مانند آن خواهد بود که بخواهيم چرخ را از نو اختراع کنيم. اين در واقع چرخی است که اختراع شده است. بايد آن را از حالت ابتدائی که ديگر پاسخگوی معضلات كنونی جهان نيست در آورد تا بتوان حركتهای بزرگ سازمان داد

.

سازمان دادن پراتيك پيشرو در گرو داشتن تئوری پيشرفته است. سنتز نوين كمونيسم ضرورت زمانه است. اگر اين وظيفه به شكل همه جانبه ای در دست گرفته نشود، كمونيست ها شانسی برای سازمان دادن انقلاب نخواهند داشت. بر خلاف درک عاميانه که تئوری بايد پشت پراتيك گام بردارد اين تئوری است كه بايد از پراتيک جلو تر گام بردارد و راهنمای آن شود. مارکس قبل از انقلاب كمونيستی تئوری آنرا تدوين كرد. اين كاريست كه امروزه از همه كمونيست های جهان طلب می شود.

 

حزب ما مصمم است به اين فرآيند خدمت کند

 

اگر خطر پژمردگی و نابودی جنبش كمونيستی ايران واقعی است، در مقابل پايه عينی برای شكوفايی آن نيز موجود است. ايران جز معدود كشورها در منطقه خاورميانه است كه از دستاوردهای دوره اول انقلاب پرولتری بهره مند شده و  دارای جنبش كمونيستی است كه عليرغم ضعف ها و خطاهايش نه فقط آخرين انقلاب قرن بيستم را تجربه كرده بلكه در مبارزه با يكی از هارترين ستون های نظم كهنه يعنی بنيادگرايی مذهبی آبديده شده است. حزب ما از جمله اين دستاوردها محسوب می شود كه تا كنون تلاش كرده بر پايه عمدتا صحيحی از دستاوردهای دوره اول انقلاب های پرولتری دفاع كند.

 

اين حزب كه تاريخا به جنبش مارکسيست - لنينيست - مائوئيستی (بطور مشخص جنبش انقلابی انترناسيوناليستی – ريم) تعلق داشته هم اكنون با واقعيت مشخصی روبرو شده است.  اين جنبش نيز در مواجهه با گرهگاه تاريخی كه در آن قرار داريم عملا به دو تقسيم شده است. بهتر است گفته شود كه بر سر دو راهی قرار گرفتن جنبش بين المللی كمونيستی،  جوانب متضاد درون اين جنبش را نيز تشديد كرده است. انقلاب نپال يك نمونه تكان دهنده اين واقعيت بود. حزب كمونيست نپال (مائوئيست) پس از دهسال پيشبرد جنگ خلق، تحت عنوان «دمكراسی قرن بيست و يكم» هدف درهم شكستن ماشين دولتی ارتجاعی را كناری نهاد و به شرکت در يک جمهوری بورژوائی راضی شد و در مسير پارلمانتاريسم گام برداشت. حزب کمونيست نپال (مائوئيست) آئينه تمام نمای آن گرايشی است که در مواجهه با ضرورت جمعبندی از تجارب مثبت و منفی انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم و تکامل تئوری های کمونيستی چاره را در بازگشت به اصول انقلاب های بورژوائی قرن 18 ديد که در عمل در عصر حاضر توهمی بيش نيست .

 

در مقابل اين توهم و خط بورژوائی بخش ديگری از اين جنبش می خواهد با تكيه به همان چارچوبه تئوريك قبلی يعنی ماركسيسم - لنينيسم - مائوئيسم به وظايف جديد پاسخ دهد.

 

اگر چه ماركسيست - لنينيست - مائوئيستها با تكيه به خدمات مائو در دوران انقلاب فرهنگی به درك پيشرفته ای از قوانين مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم و دلايل امكان احيا سرمايه داری در جامعه سوسياليستی دست يافتند  اما اين امر پاسخگوی ضرورت جمع بستی نقادانه از يك دوران كامل تاريخی - كه شامل خود انقلاب فرهنگی و دستاوردها و خطاهايش نيز می شود- نيست. سنتز نوين ناظر بر جمع بستی انتقادی تاريخی از كل پروسه انقلاب پرولتری است كه انقلاب فرهنگی چين را نيز در بر می گيرد.

تقسيم به دو شدن مائوئيستها امری اتفاقی و ناگهانی نيست. در مائوئيسم نيز مانند هر پديده ای از ابتدا تضاد موجود بود. بين جنبه اصلی و كاملا درست آن با اشکالات درجه دوم و فرعی آن تضاد بود. مضاف بر اين از همان ابتدا در جنبش کمونيستی و حتا در ميان آنان که بر خدمات مائو به تکامل مارکسيسم تاکيد می گذاشتند درك از اين خدمات ناموزون و متفاوت بود. بطور مسلم همه به يكسان اهميت تحليل، رويكرد و متد غنی مائوتسه دون  در تكامل تئوری های كمونيستی - بويژه در زمينه ادامه انقلاب تحت ديكتاتوری پرولتاريا -  را در نيافتند و بخشا درك ها از خدمات وی بسيار نازل بوده است. اين درك نازل زمانی كه با برخی اشكالات غلط (هر چند درجه دوم) موجود در خود مائوئيسم تركيب می شود، نقش فلج كننده ای ايفا می كند و موجب ناتوانی كمونيست ها در تغيير واقعيات می شود. مائوئيسم به برخی گرايشات ناسيوناليستی (جدا كردن پروسه تكامل انقلاب در يك كشور از انقلاب جهاني)، نگرش منفی به نقش و جايگاه روشنفکران در فرآيند انقلاب، تاکيد بر منشا طبقاتی برای كشف درستی يا نادرستی حقايق در تجربه انقلاب فرهنگی و ارائه درك محدود از رابطه تئوری و پراتيك در برخی از زمينه ها، آغشته بود. در رابطه با تدارك انقلاب در كشورهای امپرياليستی نيز خطی كه مائو جلو گذاشت  به پارلمانتاريسم و اكونوميسم  آغشته بود. باب آواكيان با جمعبندی از جوانب غلطی كه در كل بدنه علم كمونيسم موجود بود، تاكيد كرد كه: «مائوئيسم بدون لنينيسم، ناسيوناليسم جهان سومی است و ماركسيسم بدون لنينيسم سوسيال دمكراسی اروپا محور گرا است.» (6)

 

 امروزه كمونيست ها فرصت آن را دارند و از اين امتياز برخوردارند که به گذشته از سطح بالاتری نگاه کنند و تضادهايی که از همان ابتدا در جنبش ما موجود بود را نيز روشن تر ببينند.

 

تداوم برخی تفكرات غلط كه از قبل در جنبش كمونيستی رايج بوده ماركسيست – لنينيست – مائوئيستها را نيز آسيب پذير كرده است. درك هايی چون  اجتناب ناپذيری كمونيسم، تقليل نقش و رسالت تاريخی - جهانی طبقه كارگر به احساسات، نظرات و برنامه های اين يا آن بخش از طبقه، تاكيد بر مقوله حقيقت طبقاتی (به اين معنا كه حقيقت  بر حسب منافع طبقاتی تغيير می كند) و نگرش و رويکرد منفی نسبت به ابراز نارضايتی و مخالفت در نظام سوسياليستی و كم بهايی به نقش روشنفكران در توليد جوشش فكری در جامعه؛ همه و همه آن جوانب نادرستی اند كه امروزه بايد ازآنها گسست شود.

 

هر تئوری علمی همواره، با محدوديت ها، كاستی ها و اشتباهاتی همراه است. همواره بايد تلاش كرد محدوديت ها و كاستی ها و بوي‍ژه اشتباهات را شناسائی و بر طرف کرد. اگر كمونيستها به جای اين روش بطور التقاطی در کنار دستاوردها از اشتباهات دفاع کنند يا بشكل يک جانبه ای بر آنها تاکيد کنند، بدون شك با نتايج وخيمی روبرو خواهند شد. امروزه تضاد ميان جوانب صحيح و علمی با جوانب نادرست و غير علمی فرعی و درجه دومی که در كل بدنه علم ما بوده تشديد شده است. درک های درست و نادرست، هر دو می توانند مدعی ريشه داشتن در ماركسيسم يا لنينيسم يا مائوئيسم شوند. اگر بخواهيم  از ماركسيسم يا لنينيسم يا مائوئيسم «واقعي» دفاع کنيم، شامل دفاع از جنبه های نادرست درجه دوم آن هم می شود. در اين صورت جنبه های اصلی و حقيقی آن نيز نهايتا  توسط جنبه های نادرست بلعيده خواهد شد. مسئله در دست گرفتن جنبه عمدتا درست تئوری های ماركس، لنين، مائو و سنتز دوباره آنها در قالبی نوين و علمی تر است. سنتز نوين، بيان چنين تلاش و برخورد به كل بدنه دانش كمونيستی است.

 

 حزب ما در راستا و چارچوبه فوق، به بازبينی خط، متد، تئوری و برنامه خود پرداخته است. طی سی سال گذشته تكيه به روش علمي- انقلابی سلاح نقد در بازبينی تئوری و پراتيک در ميان ما رايج بوده است. (7) با تكيه بر دستاوردهای اين روش كميته مركزی حزب در پلنوم سوم خويش (شهريور 1385) فراخوان نوسازی جنبش كمونيستی را داد. (8) از آن زمان تا كنون حزب ما در اين زمينه مطالعات نسبتا گسترده و عميقی را به پيش برده است. طی اين سال ها پروسه بازبينی خط و تكامل تئوری ها در زمينه های گوناگون در ميان ما ادامه داشته است. اكنون رهبری حزب تصميم گرفته حاصل بررسی ها، مطالعات و بازبينی ها انتقادی خويش را در اختيار همگان قرار دهد. به بحث های پايه ای مربوط به كمونيسم مانند «ضرورت های سنتز نوين»؛ «شكست يا ورشكستگي؟»؛ «كمونيسم علم است يا ايدئول‍وژي؟»؛ «مفهوم طبقه»؛ «الگوی حزب – دولت و تئوری و پراتيك ديكتاتوری پرولتاريا» ؛ «چرا كمونيسم امكان پذير است ولی اجنتاب ناپذير نيست؟» در ميان فعالين جنبش كمونيستی دامن زند. تلاش بر آن است تا مفاهيم پايه ای،  الگوهای تئوريك مطرح و غالب بر جنبش بين المللی كمونيستی مورد بحث و بررسی  قرار گيرند. اين مباحث بتدريح در ستونی از نشريه حقيقت تحت عنوان «گذشته و آينده كمونيسم در پرتو سنتز نوين» منتشر خواهند شد. مضاف بر اين برای تعميق مباحث مربوط به سنتز نوين علم كمونيسم، برنامه و اساسنامه حزب نيز مورد نقد و بازبينی قرار خواهد گرفت كه شامل برنامه حداكثر؛ ساخت اقتصادی اجتماعی ايران؛ مرحله و راه انقلاب ايران است.

 

اگر بخواهيم پراتيك های انقلابی تر از گذشته سازمان دهيم در اين زمينه ها نيز به تئوری های پيشرفته تری نيازمنديم. نزديك به نه دهه از مرگ لنين و بيش از سه دهه از مرگ مائو تسه دون می گذرد. طی اين مدت تغييرات عظيمی در جهان - هم در كشورهای امپرياليستی هم در كشورهای تحت سلطه - صورت گرفته است. بدون احاطه تئوريك بر اين تغييرات و جذب پيشرفته ترين دانش هايی كه بشر در زمينه های مختلف  توليد كرده، امكان نوسازی و تكامل تئوری های مان نيست. اين نيز يك وجه مهم از ضرورت عينی پيشاروی برای تغيير جهان است.

 

ما از همه رفقا و منستبين به جنبش كمونيستی ايران می خواهيم كه به اين مباحث توجه و در آن شركت كنند.  اين بحث ها مربوط به اين يا آن حزب، سازمان، گروه، دسته يا فرد علاقمند به كمونيسم نيست. از نظر ما  اين مباحث نقش تعيين كننده ای در سرنوشت جنبش كمونيستی ايران خواهند داشت. هدف دامن زدن به روحيه تنگ نظرانه و رقابت جويانه نيست. زمان آن رسيده كه كمونيست ها همانند تيمی از دانشمندان عمل كرده، تئوری ها و فرضيه ها را مرتبا بازبينی كنند تا به حقيقت نزديكتر شوند. بدون شك در اينكار مانند هر پروسه ای با ناموزونی و گشايش های مختلف روبرو خواهيم شد. نبايد هراسی از اين كار به دل راه داد. گشايش ها در تفكر و علم با توافق نرم و راحت به پيش نمی رود. هيچ حقيقتی بدون مبارزه  جدی مورد قبول همگان قرار نمی گيرد. نياز به بحث و جدل های رفيقانه بسيار است.

 

حزب ما تمام تلاش خود را بكار خواهد بست تا وظايفی را كه در فوق شمرديم بر عهده گيرد. انجام اين وظيفه سترگ نيازمند همياری و همفكری همه رفقا و روشنفكران علاقمند به كمونيسم است. بطور مسلم گسست راديكال از تمامی افكار و ايده های كهنه، كمونيسم را بار ديگر به عنوان تنها راه حل مشكلات بشر  برای پيشروان جامعه جذاب خواهد كرد. زمان آن رسيده كه بر راحت طلبی فكری و رخوت تئوريك در بين كمونيست ها فائق آئيم. همه ما از تشتت و پراكندگی سياسی و تشكيلاتی ميان كمونيستها در رنجيم. هر يك به شكلی در جهت رفع اين موقعيت و بازسازی جنبش كمونيستی تلاش می كنيم. اما اگر معضل اصلی درست نشانه گرفته نشود، تلاش ها بی ثمر خواهند شد. تير بايد هدف را نشانه رود. بدون نوسازی جنبش كمونيستی (در عرصه تئوری و پراتيك) بازسازی آن غير ممكن است. تا كنون تلاش های مختلفی در زمينه اتحاد ميان كمونيست ها صورت گرفته اما هر بار با ناكامی و شكست روبرو شده است. اين مسئله را نمی توان به سكتاريسم و محفل گرايی فرو كاهيد. اين ها نشانه بيماری است نه خود بيماری.  تا زمانی كه كمونيست ها شجاعانه با نيازهای واقعی زمانه خود روبرو نشوند و پاسخ صحيح بدان ندهند، در بروی همين پاشنه خواهد چرخيد. پاشنه ای كه ديگر سستی و شكنندگی آن بر همگان آشكار شده است. به اميد آنکه انجام اين وظيفه تبديل به يک جوشش و جنبش فکری در ميان همه رزمندگان راه رهائی بشريت شود و به کلکتيو نوينی در مورد نقد جامعه فعلی و تغيير انقلابی آن دست يابيم. باشد تا جنبش کمونيستی نوين و اتحادی بزرگ در ايران شکل گيرد و راه برای تحقق انقلابی دوران ساز در ايران باز شود.

 

ای رفقای نسل قديم!

 

شمايی كه سال ها در عرصه گوناگون مبارزه طبقاتی تجربه اندوخته ايد، از موج اول انقلاب های پرولتری بيرون آمديد. شاهد  قهرمانی ها، پيشروی ها و شكست های گوناگون بوده ايد؛ طی اين سال ها اميد تان به انقلاب و كمونيسم را از دست نداده ايد. شمايی كه  توانسته ايد  در برابر امواج انحلال طلبی ايستادگی کنيد و مدافع دستاوردهای موج اول انقلاب پرولتری باشيد. شما بعنوان واسط بين موج قبلی با موجی كه در راهست، می توانيد نقش مهمی در نوسازی و بازسازی جنبش كمونيستی ايفا كنيد. پا به ميدان گذاريد، حلقه كليدی برای تكامل و پيشرفت جنبش كمونيستی را در دست گيريد و راهگشای آينده شويد.

ای رفقای نسل جديد!

 

شمايی كه مرعوب كارزار ضد كمونيستی نشديد، حقانيت آرمان كمونيسم را دريافته ايد و در دشوار ترين شرايط به صفوف جنبش كمونيستی پيوسته ايد. شما می توانيد طلايه دار موج دوم انقلاب پرولتری باشيد، اگر به وظايف خود درست عمل كنيد. همواره گسست از ايده های كهن توسط روشن بين ترين عناصر نسل جديد صورت گرفته، و يا با تلاش های آنان مقبوليت همگانی يافته است. اين كار در درجه اول مستلزم تسلط همه جانبه شما بر دستاوردهای الهام بخش موج اول انقلاب پرولتری است. مضاف بر آن شما نبايد مرعوب كسانی شويد كه می خواهند باقيمانده گذشته باشند. شما نبايد مرعوب خط، تئوری ها و روش های غلط آنان شويد. حتی اگر زمانی اين تئوری ها قسما حقايقی را منعكس می كردند، يا درست به نظر می رسيدند،  امروزه ديگر به كار تغيير جهان نمی آيند. نو آوری و خلاقيت شما با تكيه  بر پايه های درست تئوريهای كمونيستی می تواند نقش مهمی در نوسازی و بازسازی جنبش كمونيستی ايران ايفا نمايد. و راه برای دفن هميشه نظام سرمايه داری و دهشت های بی پايانش باز كند.

 

رفقا بشتابيد! وظايف را در دست گيريم!

وقت تنگ است؛ كارهای عظيمی است كه انجام شان طلب می شود!

كميته مركزی حزب كمونيست ايران (م - ل - م)  خرداد 1389

 

منابع و توضيحات:

 

  1 - برای آشنايی بيشتر با مختصات موج اول انقلاب های پرولتری و دستاوردهای آن می توانيد به بخش «انقلاب جهانی و برنامه حداكثر» از برنامه حزب ما و همچنين بخش «مرحله اول انقلاب كمونيستي» از سند «آغاز يک مرحله نوين - مانيفستی از حزب کمونيست انقلابی آمريکا» و مجموعه مقاله های ريموند لوتا كه تحت عنوان «سوسياليسم ميليون ها بار بهتر از سرمايه داری است و كمونيسم جهانی از آن هم بهتر است!» رجوع كنيد. اين مقاله ها در سايت سربداران قابل دسترس است.

 

2 - امروزه گرايش رجعت به دمكراسی قرن هجده در سطح بين المللی عمدتا توسط متفكرينی چون آلن بديو (از فيلسوفان راديكال معاصر فرانسوي)، آنتونيو نگری (از نظريه پردازان چپ گرای ايتاليايي) و اسلاوی ژيژك (فيلسوف معاصر – اسلوونيايي) نمايندگی می شود. برای آشنايی با نظرات اينان می توان به مقاله «فرضيه كمونيسم» از آلن بديو (كه همراه با مقاله های ديگر از وی در سايت انديشه و پيكار قابل دسترس است) و دو كتاب «امپراتوري» و «انبوه خلق» اثر مشترك آنتونيو نگری – مايكل هارت (كه به فارسی نير ترجمه شده اند) و آثار مختلف منتشر شده ژيژك به زبان فارسی رجوع كنيد.

در زمينه نقد نظرات اين متفكرين نيز می توانيد همچنين مقاله هايی چون «درباره امپراتوري: كمونيسم انقلابی يا «كمونيسم» بدون انقلاب» از مجله انترناسيوناليستی جهانی برای فتح كه در چند شماره از نشريه حقيقت منشر شده رجوع كنيد. همچنين سخنرانی ريموند لوتا كه در حاشيه كنفرانس لندن درباره ايده كمونيسم در مارس 2009. اين مقاله ها در سايت سربداران قابل دسترس است.

اخيرا در نقد نظرات آلن باديو مقاله مهمی در نشريه «مرز تمايز» ارگان تئوريك حزب كمونيست انقلابی آمريكا تحت عنوان "سياست رهايی بخش" آلن بديو، کمونيسمی در قفس دنيای بورژوايی،  به قلم: ريموند لوتا - نايی دونيا - ک. جی.  آ» منتشر شده كه مطالعه انرا به كسانی كه به زبان انگليسی آشنايی دارند توصيه می كنيم.

 

3 - برای آشنايی با نظرات تكامل يافته باب آواكيان می توانيد به كتاب «مشاهداتی درباره هنر، علم و فلسفه» به زبان انگليسی رجوع كنيد. اين كتاب و ديگر كتابهای او را می توان از طريق سايت «كتابفروشی انقلاب» سفارش داد. يك مقاله از كتاب «مشاهدات....» به نام «درباره فهميدن و تغيير جهان» در شماره 29 نشريه حقيقت، شهريور 1385 به فارسی برگردانده شده است. آثار ديگری كه از باب آواكيان به فارسی موجود است از اينقرارند: «خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون»؛ «فتح جهان»؛ «گسست از ايده های كهن»؛ «دمكراسي: بيش از هر زمانی می توانيم  بايد بهتر از آن را بدست آوريم» و همچنين مجموعه مقاله هايی بنام «دموکراسی و ديکتاتوری پرولتاريا: يک ديدگاه کاملا متفاوت نسبت به رهبری جامعه». اغلب اين آثار در سايت سربداران قابل دسترس است.

برای بحث مشخص تر در مورد سنتز نوين باب آواكيان به سخنرانی ريموند لوتا در حاشيه كنفرانس لندن درباره ايده كمونيسم (كه در همين شماره نشريه حقيقت به چاپ رسيده ) و همچنين بخش اول سخنرانی تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم در همين شماره بيابيد.

 

4 - امروزه اين مشخصه جريانات مختلف منتسب به «كمونيسم كارگري» است. يعنی جريان فكری كه با نام منصور حكمت بنيانگذار «حزب كمونيست ايران» شناخته می شود. شاخص اصلی تفكرات اوليه حكمت منحل كردن تجربه انقلاب چين و خدمات مائو بود. بازگشت وی به «ماركسيسم انقلابي» در واقع بيانگر انحلال تكاملات بعدی ماركسيسم و مرزبنديهای درون جنبش كمونيستی بين المللی بود. شكست سوسياليسم در چين و همچنين شكست انقلاب ايران پايه مادی قوی برای خط انحلال طلبانه منصور حكمت در ميان كمونيستهای ايران  فراهم آورد. اين خط به تمايلات بورژوادمكراتيك چپ و اكونوميسم قدرتمندی كه در ميان كمونيستها نفوذ داشت پاسخ مثبت می داد. پس از انشعاب از حزب كمونيست ايران اين تمايلات بورژوادمكراتيك، آشكارتر شد و به ماركسيسم امانيستی تحول يافت. ماركسيستی كه مشخصه اش بازگشت به ايده آلهای بورژوازی در قرن هجده است. عليرغم اينكه جريان «كمونيسم كارگري» از آن پس شاهد انشعابات سياسی مختلفی شد، اما مبنای فكری اغلب آنان تغييری نيافته و هريك به شكلی مبلغ ماركسيسم اومانيستی هستند. برخی از آنان مانند «حزب كمونيسم كارگری ايران» -  برهبری حميد تقوايی مدافع انقلاب انسانی و حكومت انسانی شده اند. برخی ديگر مانند «حزب كمونيست کارگری – حكمتيست» - برهبری كورش مدرسی اومانيسم را با اكونوميسم كلاسيك تلفيق داده اند. برخی ديگر مانند «اتحاد سوسياليستی كارگري» - برهبری ايرج آذرين تحت عنوان ضرورت تبديل كارگاههای كوچك صنعتی به كارگاههای بزرگ مدافع همراهی با بورژوازی برای به سرانجام رساندن تحولات بورژوائی شدند.

در زمينه نقد جوانب گوناگون خط مشی اين جريان و دلايل انشعاب های  مختلف در اين حزب می توانيد به مقاله های متعددی كه توسط حزب ما نگاشته شده بطور مشخص مقاله «ماركسيسم امانيستی يا ماركسيسم تقلبي» - در حقيقت شماره 6 مهر 1381 رجوع كنيد.

 

5 - امروزه در جنبش سياسی ايران مواضع «حزب كار ايران (توفان)» تبارز چنين ديدگاهی است كه فقط به كار بيزاری مردم از كمونيسم می آيد.اين حزب رسالت خود را دفاع بی قيد و شرط از استالين گذاشته كه عمدتا شامل دفاع از اشتباهات وی می باشد. هر چند اين حزب در جريان بازسازی خويش با مصلحت گرايی در قبال مواضع انور خوجه در قبال مائوتسه دون سكوت نموده اما تفكر دگما رويزيونيستی خوجه ای را در شكل تشديد يافته تری ادامه داده است. مشخصه اين تفكر به عرش اعلا رساندن اشتباهات استالين است. همان كاری كه زمانی انور خوجه در كتاب «امپرپاليسم و انقلاب» انجام داده است. (در زمينه نقد اين كتاب می توانيد به كتاب «حمله دگمارويزيونيستی عليه انديشه مائو را در هم شكنيم!» اثر جی.  ورنر از حزب كمونيست انقلابی آمريكا كه در سايت سربداران موجود است، رجوع كنيد.) انور خوجه و پيروانش هيچگاه حاضر به قبول جمعبنديهای مائوتسه دون از اشتباهات استالين و نقد تفكرات ماترياليسم مكانيكی استالين نشدند. درك ناقص، يك جانبه و نهايتا انحرافی از موج اول انقلاب های پرولتری مبنای چپ و راست زدنهای پی در پی  مشی سياسی حزب كار ايران (توفان) و سرگردانی اش در ميدان سياست شده است.

 

6 - اين جمعبندی را باب آواكيان  برای نخستين بار در كتاب «فتح جهان» در سال 1981 در بخش «لنينيسم به مثابه پل» ارائه داده است. وی در اين كتاب با ارائه تحليل انتقادی - تاريخی از ماركس تا مائو پايه ای اوليه - ولی بسيار تعيين كننده - را در ارتباط با چگونگی نگرش به موج اول انقلاب های پرولتری جلو نهاد و مسير جديدی را برای تكامل جنبش كمونيستی بين المللی گشود.

 

 7 - برای نمونه به اثر مهم «با سلاح نقد» كه به جمعبندی از خط و عملكرد اتحاديه كمونيستهای ايران در دوران انقلاب 60 – 1357 می پردازد، رجوع كنيد. همچنين اسناد ديگری چون «پرولتاريای آگاه و مسئله زن»، «مائوئيسم در ايران» و كتاب «پرنده نوپرواز» كه همگی در سايت سربداران موجودند. بدون شك بايد از اين روش و دستاوردهای حاصل از آن برای انجام وظايف پيشاروی بهره جست.

 

8 - فراخوان برای نوسازی و تكامل جنبش كمونيستی برای نخستين بار در حقيقت شماره 29، شهريور 1385 منتشر شده است. تلاشهای حزب ما برای نوسازی خط جنبش كمونيستی در قبال مسئله زن يك نمونه مشخص فعاليتهای حزب ما در اين دوره بوده كه نمونه روشنی در زمينه گسست از ايده های غلط و سنتی رايج در جنبش كمونيستی در برخورد به مسئله زنان ارائه می دهد. برای آشنايی با اين نظرات می توانيد به كتابی كه اخيرا تحت عنوان «كمونيسم و مسئله زنان؛ جهت گيريهای نوين»‌ انتشار يافته، رجوع كنيد.

 


 

دخالت گری فعال کمونیست ها یا مصادره جنبش مردم توسط مرتجعین

 

در آستانه 22 خرداد رهبران سبز، يکبار ديگر با فريبکاری و رياکاری بی مانندی مانع از شکل گيری اعتراض گسترده خيابانی شدند. آنان همان کردند که در سالگرد 22 بهمن کردند. در سالگرد 22 بهمن– تحت عنوان اجرای تاکتيک «اسب تروا» و تصرف همايش احمدی نژاد «از درون» -- فراخوا پيوستن مردم به صف هواداران احمدی نژادی را دادند. اين بار، فراخوان تظاهرات در سالگرد کودتای انتخاباتی را تحت عنوان «حفظ جان و مال مردم» لغو کردند. سياست امنيتی جناح حاکم جمهوری اسلامی آن است که در اوج درماندگی و ضعف داخلی و بين المللی شمشير از رو بندد و بر شکاف های نظام از هم گسيخته و مرکزيت سياسي- ايدئولوژيکش ماله کشد. عقب نشينی های فضاحت بار رهبران سبز در چنين شرايطی تقويت اين سياست و اعتبار بخشيدن به آن و ارعاب توده های مردم است.

 

 اينکه موسوی و کروبی می توانند چنين نقش بازدارنده ای را در ارتباط با رشد و گسترش مبارزات مردم عليه جمهوری اسلامی بازی کنند يک بار ديگر ضعف واقعی و جدی در اردوی مردم را يادآوری می کند. فراخوان موسوی و کروبی مبنی بر لغو تظاهرات خيابانی در سالگرد 22 خرداد، عده زيادی از طرف داران جنبش سبز را مبهوت کرده است زيرا اينان اميد داشتند که موسوی و کروبی خانه نشينی و «مقاومت» عرفانی شان را که در عمل همدستی با سران جمهوری اسلامی در حفظ نظم و قانون ارتجاعی آن است، کنار گذارند. اين فراخوان ارتجاعی و ضد مردمی، اختلاف های حادی را در ميان جناح های مختلف جريان «سبز» دامن زد. عده ای از خود جناح اصلاح طلب حکومت و خدمه ی اکثريت – توده ای و «چپ» آن ها به دفاع از تاکتيک های «داهيانه» اين دو نفر برخاستند و عده ای  ديگر آن را فرصت سوزی ديگری قلمداد کردند. برخی از نزديکان اين دو تن زير فشار افکار عمومی برخی حقايق درونی را نيز فاش کردند و  گفتند تصويب قطعنامه تحريم های اقتصادی عليه جمهوری اسلامی آنان را ملزم به همراهی با احمدی نژاد می کند.

 

عملکرد موسوی و کروبی کاملا با اهداف و منافع سياسی و ايدئولوژيکشان که فشرده منافع طبقاتی شان است، سازگار است. هدف آنان انتقال قدرت در چارچوب جمهوری اسلامی و با کمترين تغيير در نظام است. البته واضح است که انتقال مسالمت آميز قدرت مستلزم آن است که آنان اکثريت جناح اصول گرا را با خود متحد کنند يا با آن متحد شوند. وگرنه هيچ انتقال مسالمت آميزی در کار نخواهد بود. بنابراين انگيزه ی اصلی آنان از «مسالمت آميز» نگاه داشتن روياروئی مردم با رژيم، تلاش برای ايجاد اتحادی دوباره ميان بيشترين جناح های جمهوری اسلامی است. انتقال مسالمت آميز قدرت فقط يک معنا دارد: شکل گيری يک اتحاد جديد ميان فراکسيون های مختلف جمهوری اسلامی گيريم با اضافاتی از «بيرون» آن (قبول کردن نمايندگان مجلس از توده ای ها و اکثريتی ها و جمهوری خواهان و سلطنت طلبان و غيره)

 

آنان می گويند بهترين روش مبارزه، مبارزه ی «بدون خشونت» است. مبارزه بدون خشونت واژه ی رياکارانه ای بيش نيست. زيرا مبارزه با دشمنی خون ريز چون جمهوری اسلامی که تخاصم آشتی ناپذير با مردم دارد هرگز نمی تواند بدون خشونت باشد. بنابراين بهتر است اينان رياکاری را کنار گذارده و بگويند: در اين مبارزه فقط يک طرف حق و مشروعيت اعمال خشونت دارد و آن هم دولت است. «مبارزه بدون خشونت» يعنی حفظ روابط قدرت ميان ستم گران و ستم ديدگان. وسواس آنان در حفظ اين حريم برای آن است که مردم روابط قدرت ستمگرانه ی حاکم ميان دولت و مردم را واژگون نکنند. آنان هرگز نمی خواهند به اين روابط قدرت که در قانون تصريح شده است خدشه ای وارد شود.

رهبران سبز دو سياست را برای خود جايز نمی دانند: يکم، دامن زدن به حرکت اعتراضی مردم در شرايطی که قادر نيستند مهار آن را محکم در دست گيرند. دوم، گسست کامل از «رهبر».

 

در مورد نکته اول: اينان قسم خورده اند ديگر نگذارند تظاهرات عاشورا تکرار شود. آنان می خواهند از نارضايتی مردم برای رسيدن به هدف استفاده کنند و موج سواری کنند. اما نمی خواهند اجازه دهند که مردم از شکاف درون حکومت برای پيشبرد حرکت مستقل خود، شعارها و چشم اندازها و آرزوهای خود بهره جويند. بسياری از تحليل گران احتمال آن را می دادند که در چارچوب شرايط اقتصادی بسيار وخيم کنونی که اقشار تحتانی جامعه را تبديل به انبار باروتی کرده ، موج بعدی خيزش مردم ترکيب کاملا متفاوتی خواهد داشت. بدون شک اين احتمال نيز از ديد «مرکز فرماندهی سياسی سبز» دور نمانده است و در مذاکرات و مشورت های درونی شان به اين نتيجه رسيدند که در اين شرايط به انبار باروت مردم کبريت نکشند.

 

در مورد نکته دوم: گسست از «رهبر» گسست از فرد نيست. گسست از يک نظام حاکميت است که بر اصل ولايت فقيه و شريعت اسلام بنا شده است. شريعت، تقدس بخشيدن به مهمترين روابط سياسی، اقتصادی و اجتماعی در جامعه است: تقدس بخشيدن به مالکيت خصوصی و استثمار نيروی کار؛ تقدس بخشيدن به انقياد اجتماعی زنان و استفاده از اخلاقيات ضد زن برای ايجاد نظم اجتماعي؛ تقدس بخشيدن به وابستگی تا مغز استخوان به نظام سرمايه داری جهانی از طريق فروکاستن نزاع با نظام امپرياليستی به يک نزاع دينی.

 

استراتژی رهبری سبز آشکارا جلب و جذب «رهبر» و يک جناح از اصول گرايان است – اصول گرايانی که مانند اصلاح طلبان معتقدند نظام جمهوری اسلامی هم به دلايل تغييرات داخلی و هم بين المللی نياز به ساختار بندی دوباره يا تعميرات و نوسازی دارد تا طول عمرش را زياد کند. رهبران سبز اين اتحاد را يک اتحاد استراتژيک می دانند و نه  اتحاد با مردم معترض. مردم معترض صرفا وسيله اند برای گذار از بحران داخلی. سياست امروز آنان نگاه به آينده دارد: آينده ای که بايد بر هفتاد ميليون مردم که خواهان تغييرات جدی سياسی و اجتماعی و اقتصادی اند حکومت کنند. آنان اگر ائتلاف محکمی از جناح های مختلف طبقات ارتجاعی و نمايندگان سياسی آنان نداشته باشند، قطعا نخواهند توانست با مردم مقابله کنند.

 

از آنجا که هدفشان جلب رهبر و بخش مهمی از اصول گرايان است، معتقدند که اگر در شرايط  فشارهای بين المللی صحنه سياسی داخلی را عليه اينان داغ کنند قادر به جلب اتحادشان نخواهند بود. سخنان رفسنجانی در آخرين مجمع تشخيص مصلحت تاکيد بر اين سياست بود. او به واقعه ی مراسم سالگرد مرگ خمينی (1) اشاره کرد و رفتار احمدی نژاد و چماق دارانش با حسن خمينی را غيرقابل قبول توصيف کرد و در تعريف و تمجيد از خامنه ای گفت: «مقام معظم رهبری هيچ وقت حسن آقا را جلوی مردم نبوسيده بودند. آن هائی که اين را می ديدند، بايد درس می گرفتند.... ايشان در اين حد، اين گونه رمزگونه نظرشان را اعلام کردند.» (ايلنا- 22 خرداد-جلسه مجمع تشخيص مصلحت)

 

برای اينان مهم آن است که بيشترين جناح های جمهوری اسلامی را برای شکل دادن به ساختار دولتی آينده با خود متحد کنند. اختلافات ميان نخبگان «سبز» از آن جا نشئت می گيرد که با چه ائتلاف ارتجاعی می خواهند سوار بر موج نارضايتی مردم شده و «انتقال مسالمت آميز قدرت» را سازمان دهند. بيانيه های «راديکال» موسوي-کروبی و زهرا رهنورد صرفا رنگ و لعابی هستند برای پوشاندن وقايع مهمتری که سياست های آنان را شکل می دهد

.

تصويب قطعنامه تحريم اقتصادی چهارم توسط شورای امنيت سازمان ملل عليه جمهوری اسلامی از عوامل مهم لغو فراخوان تظاهرات از سوی کروبی و موسوی بود. اطرافيان رهبران سبز می گويند يکی از دلايل لغو فراخوان تظاهرات از سوی اين دو آن بود که نمی خواهند انگ همراهی با قطعنامه تحريم را بخورند.

 

اما موضوع فراتر از پرهيز از انگ خوری است. مجموعه ی ائتلاف «اصلاح طلبان» حکومت (منجمله رهبران «سبز») نه تنها در مقابل مردم و خواسته های آنان خواهان حفظ وحدت جمهوری اسلامی هستند. بلکه در مواجهه با وقايعی که در خاورميانه در حال شکل گيری است می خواهند وحدت خود را حفظ کنند تا بتوانند به مثابه يک قدرت عمل کنند. اينان قبل از هر چيز خود را بخشی از قدرت سياسی حاکم می دانند و به همين ترتيب عمل می کنند. رهبران اصلاح طلب (ترميم طلب) حکومت، به مثابه نيروئی که در رابطه با قدرت سياسی جدی است عمل می کنند و نه مانند يک گروه اپوزيسيون ناراضی. سخنان رفسنجانی در جلسه مجمع تشخيص مصلحت در واقع طرز تفکر واقعی اكثريت آنانست و از آن پيروی می کنند. رفسنجانی  در اين جلسه در مورد تغيير در رفتار قدرت های بزرگ ابراز حيرت و ناباوری کرد و گفت: «... در آستانه صدور قطعنامه تحريم دور چهارم، مسائل غيرباوری پيش آمد.... بعد از اينکه ايران بيانيه تهران را منتشر کرد و آمادگی خود را برای تبادل اورانيوم حداقل در آن سطحی که زمان مذاکره تعيين شده بود، اعلام کرد، انتظار می رفت که مذاکره را شروع و معين کنند و اگر توقع اضافی دارند بگويند... گروه وين جواب نداد... اجماع 5 قدرت دارای حق وتو بر سر يک پيشنهاد، با وجود چين و روسيه موضوع تازه ای بود... اظهارات بعد از تصويب اين تحريم نيز بی سابقه است که هم بيانيه 1+5 مشترکا و بعد تک تک اين شش کشور جداگانه برای حرف های تند و تهديدهای اضافه، مسابقه گذاشتند.» رفسنجانی تاکيد کرد که برای مقابله با اين اوضاع جديد، جناح های مختلف جمهوری اسلامی بايد دوباره متحد شوند و عليه چند پارگی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی هشدار داد و گفت: «فکر می کنم حفظ اين يکپارچگی اگر حتا مقداری مخدوش شده بايد سعی کنيم برگرديم و همدلی ايجاد کنيم. از حوادثی که می تواند وضع را بدتر کند پرهيز کنيم.» (ايلنا- 22 خرداد-جلسه مجمع تشخيص مصلحت)

 

اما مهمترين وقايعی که رفسنجانی به طور علنی اعلام نمی کند آن است که، پس از تصويب قطعنامه تحريم های اقتصادی، نيروی هوائی آمريکا، بريتانيا و فرانسه دست به مانورهای مشترکی با هدف آمادگی برای حمله به ايران زدند. همچنين عربستان سعودی حريم فضائی خود را برای پرواز بمب افکن های اسرائيل باز کرده است. سايت «دبکا فايل» می نويسد: «تحولات ناگهانی در زمينه شراکت دو کشور غير عربی ايران و ترکيه، حکومت های کشورهای عربی را بشدت تکان داده است.... تايمز لندن گزارش می دهد که عربستان سعودی دست به آزمايش هائی زده است که موانع دفاعی و موشکی خود را خنثی کند تا اسرائيل بتواند بدون برخورد به مشکلات از حريم فضائی عربستان برای حمله به تسهيلات هسته ای ايران استفاده کند.» (12 ژوئن 2010)

 

٭٭٭٭

 

در سال گذشته، صدها هزار تن از مردم سراسر کشور به مدت هشت ماه درگير نبرد با دشمنی بيرحم و سازمان يافته شدند. خيزش خود انگيخته توده ها فراتر از تصورات همگان پيشروی نسبتا برق آسايی کرد. اما اين خيزش، تا زمانی که از مراکز فرماندهی سياسی مردمی و سازمان يافتگی برخوردار نشود همچنان در چنبره افق و اهداف و نقشه های رهبری «سبز» اسير خواهد ماند.

 

هنوز سوال اين است: چه بايد کرد؟ سئوالی که مستقيما گره می خورد به اينکه بدانيم: چه می خواهيم؟ با چه رهبري؟ و از چه راه و روشي؟ بدون جنبش کمونيستی قدرتمند نمی توان پاسخ صحيح و علمی به پرسشهای فوق داد. تا زمانی که چشم انداز و افق کمونيستی در خيزش اخير در سطح گسترده طرح نشود و بسياری از زنان و جوانان مبارز را تحت تاثير خود قرار ندهد، نمی توان از آينده متفاوتی سخن راند. تنها با روشنی در مورد جامعه آينده، معيارهای حاکم بر آن در زمينه های مختلف سياسی  و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی می توان رويکرد کيفيتا متفاوتی در قبال مشکلات و معضلات اساسی جامعه اتخاذ کرد و  بر راهی که حقيقتا به پيروزی ختم شود پرتو افکند.

در اين مدت برای اکثر مردمی که پا به ميدان مبارزه گذاشتند روشن شده که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی اند. معضل اصلی بر سر راه تکامل اين خيزش (بطور مشخص تعيين تکليف قهری و قطعی با رژيم) ضعف و فقدان رهبری انقلابی و سازماندهی انقلابی است. گرايش راديکال اين خيزش کاملا مستعد آن است که از امر و نهی های ارتجاعی رهبری «سبز» سر پيچی کرده و از زير نفوذ آن خارج شود. اما اين اتفاق به طور خودبخودی رخ نمی دهد. آگاهی و حرکت خودبخودی مردم قادر نيست نقشه ها و عملکرد منظم رژيم را خنثی کند و محدوده های تحميلی رهبری «سبز» را بشکند.

 

مردم با دشمنی بيرحم و در عين حال با تجربه ای روبرويند که از مراکز فرماندهی سياسی و ايدئولوژيک و اجرائی برخوردار است. حتا جناح اصلاح طلب (ترميم طلب) که از دايره قدرت حاکم بيرون رانده شده است دارای مرکزيت سياسی خود است که مرتبا صحنه سياسی را تجزيه و تحليل می کند و آن را بر حسب منافع و اهداف خود شکل می دهد. در چنين وضعی، توده های مردم --از کارگر و دانشجو و معلم تا اقشار مياني--  بدون داشتن مرکز سياسی و اجرائی خود کوچکترين شانس آن را نخواهند داشت که آگاهانه و هدفمند بر مبنای منافع خود حرکت کنند. اهميت حزب ما به عنوان يک حزب کمونيست انقلابی که نزديک به سی سال بطور منظم در راه تامين يک چنين مرکزيتی برای به حرکت در آوردن ميليون ها نفر و به پيروزی رساندن انقلاب تلاش و جان فشانی کرده است دقيقا در همين مسئله نهفته است. سرنگونی دولتی که بيش از 30 سال با زندان و شکنجه و اعدام، با اتکا به درآمدهای نفتی و استثمار و ستم بر همه ی مردم، با توطئه و نيرنگ و ساخت و پاخت با قدرتهای امپرياليستی بر سر کار مانده است، آگاهی و تدارکی بس عميق می طلبد. با هر چه پيچيده تر شدن صحنه سياسی مبارزه طبقاتی در ايران و جهان، مبارزه سياسی انقلابی و مهم تر از آن به پيروزی رساندن يک انقلاب واقعی نيز بس پيچيده تر شده است. همين مسئله ضرورت وجود چنين حزبی و اهميت وجود آن را آشکارتر از هر زمان می کند. در طول سال های سخت و تلخ شکست و ضربات امنيتي- نظامی دشمن، کشته شدن رفقای بسيار، نااميد شدن رفقای نيمه راه، کارزارهای ضد کمونيستی بورژوازی بين المللي؛ آگاهی عميق به همين امر، محرک ما کمونيست های متشکل در اين حزب (از اتحاديه كمونيستهای ايران تا حزب کمونيست ايران (م-ل-م))  بود که پا پس نکشيم، در ساختن و تقويت اين حزب پايدار باشيم؛ مرتبا از اشتباهات و کمبودهايش جمع بندی کنيم، از دستاوردها و اشتباهات مبارزين و مبارزات رفقای ديگر در سازمان های کمونيستی ديگر هر آنچه را می توانيم بياموزيم؛ و خط سياسی حزب را درست تر و روشن تر کنيم؛ به دانسته های پيشين اکتفا نکنيم و تئوری های کمونيستی حزب را تکامل دهيم و به فرهنگ و جهان بينی آن قدرت تازه ای بخشيم و مرتبا  محتوايش را با نام کمونيستی اش يگانه کنيم؛ تا اين حزب بماند و رشد کند و ابزاری باشد برای انقلاب رهائی بخش کمونيستی در ايران و جهان.

 

وجود چنين حزبی را بهيچوجه نبايد کم بها داد – بخصوص در گره گاه کنونی جامعه. توده های کارگر، معلم، کارمند، زنان و جوانان را بايد بطور فزاينده نسبت به وجود اين حزب، اهداف و ديدگاه های آن، نقشه و استراتژی انقلابش آگاه کرد. مسلما برای کسانی که فقط به دنبال كند کردن دندان های تيز ستم و استثمارند و از مبارزه برای تغيير راديکال وضع موجود بيزارند، وجود چنين حزبی اصلا خوشايند نيست. اما برای ميليون ها تن ديگر که خواهان زير و رو کردن بنيان های جامعه و ساختن جامعه ای بدون ستم و استثمارند، آگاهی نسبت به اينکه چنين حزبی هست و در حال ساختن يک جنبش انقلابی کمونيستی است منبع انرژی و قوت قلب است. فعالين حزب بايد از طرق  گوناگون (اعلاميه، سخنرانی، سازمان دادن مقاومت در برابر جنايات روزمره رژيم) ضرورت و امکان انقلاب واقعی را به ميان کارگران و زنان و جوانان و مردم ملل تحت ستم در سراسر کشور ببرند. و در بطن اين مبارزات و بر مبنای ضرورت و امکان انقلاب رهائی بخش واقعی اهميت وجود حزب را توضيح دهند. با استدلال زنده و علمی ثابت کنند که هر مبارز جدی در راه سرنگونی اين رژيم و درهم شکستن شالوده های طبقاتی آن، بايد عميقا ديدگاه ها و سياست و استراتژی انقلابی اين حزب را مطالعه و در آن کنکاش کند و در صورت توافق با آن در گسترش نفود و سازمان اين حزب بکوشد. همانطور که هر مبارز پيگير به اين حزب نياز دارد؛ اين حزب نيز بشدت نيازمند نسل جديدی از مبارزين متعهد و با انگيزه است که با جسارت و عشق، شوق و آگاهی، اين نوع انقلاب و اين راه رهائی را در ميان مردم تبليغ کرده و آن را تبديل به يک قطب و نيروی محرکه مهم در جامعه کنند؛ جوانانی که به ورای عصبانيت از نبود «حق» و «دموکراسي» در جمهوری اسلامی رفته و می خواهند بر مبنای آنچه برای رهائی اکثريت مردم ايران و جهان ضروری است، پا در ميدان مبارزه گذارند؛ رزمندگان جوانی که با قصد راهگشائی برای روند انقلاب کمونيستی سوال می کنند و  خود برای يافتن پاسخ ها دست به تلاش صادقانه و علمی می زنند؛ مبارزينی که در مقابل سختی راه، حملات بی وقفه و ترفندهای رياکارانه ی دشمنان رنگارنگ داخلی و بين المللی جا نمی زنند و در ميانه ی راه توقف نمی کنند؛ جوانانی که افکار عقب مانده ی رايج در ميان توده های مردم و روحيه شکست و نزاری حاکم در جنبش های به جا مانده از گذشته مايوسشان نمی کند و چون مشعلدارانی، راه را روشن می کنند.

 

برای عوض کردن موج ضد انقلابی حاکم در ايران و جهان نياز به چنين نسل تازه نفسی است. اما برای آغاز نياز به تعداد بسيار نيست. هر موج تکان دهنده ای در تاريخ بشر با عده ای قليل اما محکم و روشن بر روی هدف به راه افتاده است. هسته ای منسجم که می تواند موتور محرکه يک جنبش عظيم و الهام بخش و آينده ساز شود و نه فقط ايران بلکه خاورميانه و جهان را تکان دهد.

 

شکاف بزرگی که به ناگهان در درون نظام جمهوری اسلامی بر سر چگونگی حکومت بر يک جامعه پر تضاد و بحرانی پديد آمد، آتشفشان سی ساله مردم را فعال کرد؛ گذشته و آينده ی نظام جمهوری اسلامی بطور قطع برای ده ها ميليون نفر به زير سوال رفت و فرصت بی نظيری برای دست زدن به يک انقلاب واقعی بوجود آمد. اما خطر از کف رفتن اين فرصت ما را تهديد می کند زيرا هنوز يک قطب جاذبه سياسی انقلابی که به طور موثر با قطب های ارتجاعی و امپرياليستی که برای تعيين آينده ی ما کمر بسته اند، رقابت کند، در ميدان نيست. برای پايان دادن به اين وضعيت خطرناک بايد يک جبهه متحد قدرتمند که بخواهد و بتواند فرصت مساعد كنونی را تبديل به يک روند انقلابی کند، بوجود آوريم. اگر اجازه دهيم که مسير جامعه بدون دخالتگری فعال و سازمان يافته همه ی نيروهای انقلابی و ترقی خواه و در مرکز آن کمونيست های انقلابی، تعيين شود مسلما طبقات حاکمه با ياری نظام سرمايه داری جهانی از بحران بدر آمده و به اشکالی ديگر حاکميت طبقاتی خود را برقرار خواهند کرد. و جامعه باری ديگر به قهقرا خواهد رفت.


در حاشيه کنفرانس لندن در باره ايده کمونيسم- مارس 2009

 

آلن بديو و کمونيسم - سنتز نوين باب آواکيان

 

 مقدمه:

يکسال پيش کنفرانسی 3 روزه (13-14-15 مارس 2009) در لندن تحت عنوان «در باب ايده کمونيسم» در موسسه علوم انسانی بيرک بک به سرپرستی اسلاوی ژيژک برگزار شد. سخنرانان اين کنفرانس سه روزه عبارت بودند از: اسلاوی ژيژک، آلن بديو، آنتونيو نگری، مايکل هارت، تری ايگلتون، ژاک رانسير، آلبرتو توسکانو، پيتر هالوارد، ژان‌لوک نانسی، جيانی واتيمو، الساندرو روسو، و جوديت بالسو.

 

در شماره 48 نشريه حقيقت، بخش اول سخنرانی ريموند لوتا در حاشيه اين کنفرانس  و در مورد برخی از مواضع سخنرانان آن (بخصوص مواضع آلن بديو) را همراه با مقدمه ای از «حقيقت» منتشر کرديم.

 

لوتا در بخش آخر سخنرانی اش به سنتز نوين باب آواکيان پرداخت که در ذيل آن را می خوانيد.

 


سنتزنوين باب آواکيان

 

می خواهم به بخش آخر صحبتم که در مورد سنتز نوين است برسم. در سی سال گذشته باب آواکيان به جمعبندی از اين انقلابات پرداخته؛ بطور همه جانبه از آن ها آموخته و رويکرد استراتژيک نسبت به انقلاب کمونيستی را عميق تر کرده است. به علاوه، معانی استراتژيک تغييرات بزرگی را که در سی سال گذشته در جهان رخ داده است تحليل کرده است. آنطور که سند «آغاز يک مرحله نوين - مانيفستی از حزب کمونيست انقلابی آمريکا» خاطرنشان می کند، اوضاع به گونه ای شبيه زمان مارکس در قرن 19 در ابتدای جنبش کمونيستی است. در آن زمان مارکس يک چارچوب تئوريک برای جنبش کمونيستی تبيين کرد. آن شرايط گذشته است و امروز در شرايط نوين نياز به يک چارچوب تئوريک نوين برای پيشروی های جديد است. کاری است که باب آواکيان دنبال می کند  تبيين چنين چارچوبه جديدی است. بديو و دوستانش نيز پيشنهاد می کنند که نياز به يک چارچوبه جديد هست. حتا در اين کنفرانس صحبت از شباهت های امروز به زمان مارکس و قرن 19 کردند. اما آن ها می خواهند به نقطه صفر بازگردند يابطور مشخص تر بايد گفت که می خواهند به لحاظ زمانی به عقب، به کمون پاريس و انقلاب فرانسه باز گردند.  در حاليکه آواکيان بر هر آنچه به لحاظ تئوريکی و پراتيکی در مرحله اول گذشته است تکيه می کند؛ درس ها و اشتباهات آن را جمعبندی می کند و بر اين پايه سنتزی نوين و عاليتر ارائه می دهد - يک سنتز نوين. در اينجا به برخی عناصر کليدی سنتز نوين اشاره خواهم کرد اما بحث کوتاه من جای مطالعه آثار باب آواکيان را نمی گيرد. در ميان اين آثار کتاب «مشاهداتی بر هنر، علم و فلسفه» بسيار مهم است. همچنين مقاله «يک دولت بنيادا متفاوت» و بسياری نوشته های ديگر.

 

می خواهم با موضوع فلسفه آغاز کنم. در قلب سنتز نوين، بررسی نقادانه آواکيان از بنيادهای فلسفی کمونيسم قرار دارد تا آن را بر پايه ای کاملا علمی مستقر کند. يک مثال می زنم. مارکس بطور علمی آشکار کرد که در تاريخ بشر انسجامی وجود دارد. و تاريخ صرفا يک گلوله سردرگم نيست. بلکه انسجامی در آن موجود است ( اين واژه ی خود مارکس است). و اين انسجام ريشه در اين واقعيت دارد که نيروهای توليدی از يک نسل به نسل ديگر رسيده است. اين نيروهای توليدی معمولا پويا و در حال تکامل هستند و هنگامی که با روابط توليدی (روابطی که انسان ها ميان خود برقرار می کنند تا نيازهای خود را توليد کنند) در تضاد قرار می گيرند، اين روابط توليدی تبديل به مانعی در مقابل نيروهای توليدی می شوند. در اين هنگام تغييرات بزرگی مانند انقلاب فرانسه رخ می دهد. که انقلاب بورژوائی بود. يا جنگ داخلی آمريکا که کامل شدن انقلاب بورژوائی بود.

 

آواکيان خاطرنشان می کند که هنگام تبيين چارچوب ماترياليسم تاريخی توسط مارکس و انگلس، برخی بقايای نظام فلسفی هگلی به درون مارکسيسم انتقال يافت. بطور خاص مقداری گرايش «اجتناب ناپذيري» را در آنها می توان مشاهده کرد. گرايش فلسفی «اجتناب ناپذيري» يعنی اعتقاد به اينکه اتفاقاتی که افتاده است ضرورتا بايد رخ می دادند. آواکيان خط سير اين گرايش «اجتناب ناپذيري» موجود در مارکسيسم را دنبال کرده و به «نفی در نفي» هگل می رسد. نگرش نفی در نفی به معنای آن است که پديده ها آنگونه تکامل می يابند که يک چيز خاص توسط ديگری نفی می شود که به نوبه خود به نفی ديگر و ديگر می انجامد و هر بار سنتز شامل عوامل قبلی هست اما در سطحی بالاتر. يکی از بکار بست های اين درک فلسفی توسط مارکس و انگلس اين بود که تاريخ تکامل جوامع بشری را از يک نوع به نوع ديگر به مثابه يک سری نفی در نفی ببينند. به اين شکل که اول جامعه کمون اوليه بود که با جامعه طبقاتی «نفي» شد و اين «نفی در نفي» بالاخره به جامعه بی طبقه اما در سطحی عاليتر خواهد رسيد؛ از کمون اوليه تا کمونيسم.

 

اما چنين درکی درست نيست و رسيدن به کمونيسم «اجتناب ناپذير» نيست. ما تاريخی خداگونه نداريم که همه چيز را بی وقفه به سوی کمونيسم می راند. به علاوه، پس از رسيدن به کمونيسم خشونت و تخاصم ميان انسان ها بالاخره خاتمه خواهد يافت اما کمونيسم هم با تضاد و مبارزه و مناظره رقم خواهد خورد که در شرايط عدم وجود تضادهای طبقاتی پيش خواهد رفت و چيز خوبی خواهد بود. زيرا اين مبارزات دائما به درک و شناخت بيشتر از اينکه چگونه می توانيم واقعيت را طبق منافع عمومی بشريت تغيير دهيم منجر خواهد شد.

 

نگرش «اجتناب ناپذير» نگرش غلطی از تاريخ است. نگرش خط مستقيمی از تاريخ يا نگرش قدرگرايانه از رسيدن به کمونيسم – کمونيسمی که تقريبا به شکلی اتوپيائی عاری از هر تضاد و مبارزه ای است -- در استالين بسيار پر رنگ بود.  مائو از اين ديدگاه ها و متد ها در جوانب بسيار مهمی گسست کرد. اما حتا برخی اوقات مائو نيز می توان ديد که به تکامل تاريخی از لنز اجتناب ناپذيری تاريخی می نگرد. آواکيان گسستی را که مائو از استالين کرد جلوتر می برد و از برخی درک های مائو نيز گسست می کند. آواکيان بر وجود انسجام در تاريخ بشر تاکيد می گذارد. اما همچنين تاکيد می کند که در مسير تکامل بشر، مسيرهای متفاوتی موجود است. هر چند اين جاده ها در معرض محدوديت های بسيار واقعی هستند، به اين معنا معين هستند اما بر پايه مسيری از پيش تعيين شده پيش نمی روند. مرتبط با اين مسئله، آواکيان درک کمونيستی از نقش و قدرت بالقوه آگاهی را تکامل بسيار بيشتری داده است. به عبارت ديگر، تا آن حد که  بطور علمی و عميق خصلت متناقض پيچيده و چند لايه ای (چند وجهي) جامعه را با تمام محدوديت ها و جاده های متفاوت ممکن درک کنيم. با داشتن اين درک علمی، آزادی عمل ما در تاثير گذاری بر اوضاع و تغيير جهان بطرز خارق العاده ای گسترش می يابد.

 

سنتز نوين جوانب فلسفی ديگری هم دارد. اما در اينجا وقت پرداختن به آن ها نيست. اما به يک نکته می خواهم اشاره کنم و آنهم گرايشات و اشکالات موجود در جنبش بين المللی کمونيستی است. بطور مثال پراگماتيسم. پراگماتيسم اين ايده است که اگر چيزی کار کند و بطور فوری فايده مند باشد حقيقت است. اين در استالين بسيار برجسته بود. در اين رابطه آواکيان به حيطه فعاليت علمی در شوروی نگاهی کرده است. بطور مشخص بيولوژی و ژنتيک. مشخصا به ماجرای تقويت و ارتقاء  ليسنکو. ليسنکو يک اگرونوميست در دهه 1930 بود. او نظريه ای داشت به اين نحو که اگر خصلت يک گياه را عوض کنيم، اين خصلت به نسل های ديگر هم منتقل می شود. اين تئوری در تضاد با بيولوژی مدرن و علم ژنتيک قرار داشت. اما اين تئوری جذاب بود زيرا وعده گسترش سريع توليد دانه های خوراکی را در شوروی می داد. ليسنکو طرفدار انقلاب بود و دارای خاستگاه طبقاتی کارگری بود. اما نظر دانشمندان ديگر که انقلابی نبودند و از منشاء کارگری نمی آمدند صحيح و نظر ليسنکو غلط بود. رويکردی که در پيش گرفته شد تبديل به مانعی در پروسه پژوهش های علمی و ياد گيری از درون بينی های ديگران و کسانی که در اردوی مخالفين اين نظريه بودند، شد. آواکيان به اين واقعه بازگشته و سعی می کند تمام درس های متدولوژيک آن را بيرون بکشد. به جای اينکار راحت می توان گفت: اوه استالين ديوانه بود؛ سرکوب علم و خلاقيت در ژن های او بود. ها ها ها! ديوانه ی قدرت بود و غيره. خير! باب آواکيان با تحليل علمی از اين مسئله از آن  راززدائی می کند. سوال می کند، اشکالات متدولوژيک استالين چه بود؟ و ما چه درس هائی می توانيم از آن بيرون بکشيم؟ استالين چطور فکر می کرد؟ پراگماتيسم او چه بود؟ مائو در مورد استالين می گويد، تفکر چوبينی داشت. اگر ما واقعا در تغيير جهان جدی هستيم بايد عميقا درگير اين مشکلات شويم.

 

مرتبط با اين اشکال، اشکال ديگری بود که آواکيان اسمش را «حقيقت طبقاتي» گذاشته است. که يک رويکرد بسيار غير علمی به حقيقت است و اينطور است که: پرولتاريا حقيقت خود را دارد و بورژوازی حقيقت خود را دارد.

 

اما حقيقت، حقيقت است. ياوه ياوه است و مهم نيست که کی و چه طبقه ای آن را گفته است. حقيقت، يک چيز عينی است. اما اينکه حقايق چگونه در دست گرفته می شوند و چگونه در جامعه بکار بسته می شوند، با استفاده از اين دانش در جامعه چه اتفاقی می افتد؛ مسئله ايست که کاملا با موضوعات طبقاتی و مبارزه طبقاتی مرتبط است.  قبلا مثالش را زدم که بيو ژنتيک چگونه بکار بسته شد. و در جهان، بر سر اين بکاربست مبارزه طبقاتی هست. از سوی ديگر، بر سر خصلت و محتوای هر تئوری علمی مبارزه ی علمی هست. و اين مبارزه برای کشف حقيقت دارای خصلت طبقاتی نيست.  اين فرق دارد با اينکه اين دانش برای چه به مصرف خواهد رسيد و پژوهش علمی در چه چارچوبی در جريان است؛ چه کسانی درگيرند و هدف چيست. همه اينها دارای خصلت طبقاتی و متصل به مبارزه طبقاتی است. هدفم از اين حرف ها چيست؟ می خواهم بگويم که حقيقت دارای خصلت طبقاتی نيست و اينکه کمونيسم، يک علم است. با واقعيت درگير می شود، آن را به گونه ای زنده آزمايش می کند، سرچشمه ها و قوای محرکه واقعی جامعه، جهان و طبيعت، ساختارها و پروسه های واقعی، گرايشات و ضد گرايشات که در سير تکامل پديد ها دخيل هستند را بررسی می کند. کمونيسم به مثابه علم به تضادهای اساسی که قوه محرک وضع هستند اشاره می کند. اما اين يک علم زنده و پايان ناپذير است که مرتبا تکامل می يابد. آنهائی که می خواهند به قرن 18 بازگردند (مانند بديو) به ما می گويند که کمونيسم يک علم نيست. صرفا يک الگوی فکری و الگوی مقاومت است که نقطه تمرکزش برابری است.  دگماتيست هايئ که می گويند ما به اندازه کافی می دانيم و کمونيسم برايشان يک نوع مذهب است؛ مارکسيسم را يک سيستم بسته می بينند که هر چه را لازم بود بداند می داند و نمی توان از کنش با گفتمان های ديگر، بخصوص گفتمان های مخالف، چيزی ياد گرفت.

 

آواکيان تلاش کرده است کمونيسم را بر پايه هائی علمی تر قرار دهد و از اين منظر، کنش با مکتب های فکری و ديگر عرصه های تلاش و فعاليت بشری را عميقا درک می کند و مرتبا با واقعيت که همواره در حال تغيير است، دست و پنجه نرم می کند. زيرا درک واقعيت متغير، برای تغيير جهان تعيين کننده است.

 

يک جنبه ديگر از سنتز نوين تعميق درک از انترناسيوناليسم و انقلاب کمونيستی به مثابه يک انقلاب جهانی است. در اين رابطه آواکيان اصولی را فرموله کرده است. اول، مبارزه طبقاتی در هر کشوری بيشتر با تضادهای سطح بين المللی تعيين می شود تا با شرايط داخلی يا تکامل تضادهای صرفا داخلی و بی ارتباط با چارچوب بين المللی در آن کشور مفروض. مثلا انقلاب بلشويکی 1917 را  در نظر بگيريم. اوضاع انقلابی که رهبری انقلاب توسط لنين و کسب قدرت را ممکن کرد؛ اوضاعی بود که در گره گاه خاصی از جهان شکل گرفت که جنگ جهانی جريان داشت و بطور راديکال بر روی شرايط روسيه تاثير گذاشت و در شرايط وجود يک حزب انقلابی با خط و رهبری لنين، يک پيشرفت انقلابی بزرگ را ممکن کرد. دوم، آواکيان گرايشات ناسيوناليستی درون جنبش کمونيستی را در رابطه با درک از انترناسيوناليسم عميقا بررسی کرده است. گرايش ناسيوناليستی درون جنبش کمونيستی، انترناسيوناليسم را بسط انقلاب خود به نقاط ديگر می بيند. يعنی نقطه عزيمت انقلاب کشور خودت است که  از آنجا به بيرون بسط پيدا می کند. در حاليکه بايد به صحنه جهانی نگريست و انقلاب کشور خود را نيز بايد از موضع تمام جهان ديد. نقطه عزيمت بايد جهان باشد و نه کشور خود. حتا اگر کشور خود، کشور سوسياليستی باشد. حتا در اينصورت و بخصوص در اينصورت نقطه عزيمت بايد انقلاب جهانی باشد. در گذشته، رويکرد به انقلاب جهانی، با عزيمت از انقلاب خود به بيرون بود.  رويکرد غلط به انقلاب جهانی، يعنی با عزيمت از منافع فوری انقلاب در کشور خود، در دهه 1930  شوروی تقويت شد. دفاع از اولين کشور سوسياليستی يک ضرورت حياتی و وظيفه عاجل بود. اما ميان ضرورت دفاع از کشور سوسياليستی و همزمان ضرورت توسعه انقلاب در کشورهای ديگر، تضادی واقعی موجود است. عدم تشخيص اين تضاد يا انکار وجود اين تضاد باعث شد که شوروی مبارزات انقلابی کشورهای ديگر را قربانی دفاع از خود کند يا اينکه تلاش کرد که قربانی کند. گفتن اين حرف دردناک است اما واقعيت دارد. اين گرايش حتا تا حدی در مائو تداوم يافت.

 

آواکيان از اين تجربه جمعبندی کرده و اين اصل را تکامل داده که قدرت پرولتری بايد توسعه انقلاب جهانی را بالای همه چيز حتا ورای توسعه انقلاب در کشور خود قرار دهد. بنابراين دولت سوسياليستی قبل از هر چيز بايد يک منطقه پايگاهی برای انقلاب جهانی باشد. صحبت را کوتاه کرده و چند نکته را در مورد مدل راديکال نوينی که باب آواکيان از جامعه سوسياليستی می دهد می گويم.

 

اين مدل، خود را به دستاوردهای موج اول بخصوص تجربه انقلاب فرهنگی چين متکی می کند اما به ورای آن تجربه نيز می رود. ديکتاتوری پرولتاريا شکل قدرت دولتی و حاکميت طبقاتی است که پرولتاريا و متحدينش را قادر می کند جامعه را در دست گرفته، آن را دگرگون کنند و آن را به جلو به سوی کمونيسم حرکت دهند. همانطور که گفتم، کمونيسم اجتماع جهانی بشريت است که در آن انسان ها مرتبا جهان و خود را در اين پروسه تغيير می دهند. اين فرآيند نيازمند نوعی رهبری خلاق است که مبارزات پيچيده اين راه و فائق آمدن بر چالش های اين راه را رهبری کند. اين قدرت بايد خود را  حفظ کند و جلوی بازگشت سرمايه داری را بگيرد.

 

اما همانطور که باب آواکيان تاکيد می کند، سوسياليسم بايد مکانی سرزنده و هيجان انگيز باشد؛ جائی که مردم بخواهند در آن زندگی کنند و دروازه های رفتن به سوی کمونيسم را باز کند. در اينجا از نقطه نظر نياز جامعه سوسياليستی به جوشش فکری و نارضايتی، برخی از نتيجه گيری های باب آواکيان را مورد تاکيد قرار می دهم. در سوسياليسم توده های مردم بايد برانگيخته شوند که جامعه را به سوی کمونيسم اداره کرده و تغيير دهند.  جامعه سوسياليستی نيازمند آن است که اقشار وسيع مردم را به حول ايجاد يک جهان ديگر متحد کند. اين جامعه سوسياليستی است. جامعه سوسياليستی يک جمهوری کارگری نيست. نه! ما صحبت از جامعه ای می کنيم که همه اقشار مردم و خود ما را در جهت متولد کردن يک جهان نوين هدايت می کند.

 

در اين رابطه است که آواکيان بر اهميت تجربه فکری، هنری و علمی در جامعه سوسياليستی و نقشی که روشنفکران می توانند بازی کنند تاکيد می کند. روشنفکران منبع مهمی برای حل مسائل کنکرت اداره جامعه و افزودن بر دانش بشر هستند. جوشش فکری و علمی برای جستجوی حقيقت، برای اينکه مردم جهان را عميقا بشناسند تا بتوانند آن را تغيير دهند، ضرورتی حياتی است. آواکيان تاکيد می کند که بدون جستجوی بی وقفه و بی مانع برای دستيابی به حقيقت، نمی توان به کمونيسم دست يافت. برای تغيير هر چه آگاهانه تر و ريشه ای تر جهان بايد آن را به عميق ترين شکل ممکن درک کرد و شناخت. در همان حال، جوشش فکری به تحرک و سرزندگی و روحيه جدل که بايد مشخصه جامعه سوسياليستی باشد خدمت می کند. يکی از نقاط مثبت روشنفکران و حيات روشنفکری آن است که گرايش به آن دارند که به پديده ها با زوايا و راه های جديد نگاه کنند و درک های مسلط و حاکم  را به چالش گيرند. البته روشنفکران خوب را مد نظر دارم. خيلی از به اصطلاح «متفکرين» هستند که درک های حاکم را به چالش نمی گيرند و با آن ها همراهی می کنند. اما در کل روحيه چالش گر و زير سوال بردن و ساده قبول نکردن ادعاها در ميان روشنفکران هست. اين بسيار خوب است و در سوسياليسم بايد خيلی بيشتر باشد.

 

تاريخا توده های مردم از عرصه کار با ايده ها (توليدات فکري) بيرون رانده شده اند و کارکرد جامعه بورژوائی به گونه ايست که اقليت کوچکی از مردم (روشنفکران) می توانند درگير عرصه کار با ايده ها (توليدات فکري) بشوند در حاليکه اکثريت بزرگ بشريت استثمار می شود و به حيطه فعاليت روشنفکری ممنوع الورود است. جامعه سوسياليستی بايد اين وضع را عوض کند. بايد استثمار را خاتمه دهد و توده های مردم را قادر کند که وارد فعاليت فکری و کار با ايده ها شوند؛ در مورد مسائل مربوط به همه عرصه های جامعه فکر کنند و نظر دهند. و انقلاب فرهنگی چين به گونه ای قوی و نافذ به اين مسئله پرداخت.

 

باب آواکيان می گويد، علاوه بر اين، جامعه سوسياليستی بايد فضا و امکان برای روشنفکران فراهم کند. آنان نياز به هوای تنفس دارند. هنرمندان و دانشمندان نيازمند امکان و فضای انجام کارشان هستند. از يکسو، جامعه سوسياليستی نمی تواند رابطه برج عاجی ميان روشنفکران و توده های مردم را که در جوامع طبقاتی سرمايه داری موجود است بازتوليد کرده و حفظ کند. اما از سوی ديگر، نبايد روشنفکران را در فضائی تنگ محصور و سترون کند. بلکه بايد با آنان متحد شده، آنان را رهبری کرده و استعدادهايشان را شکوفا کند. در اينجا بايد گفت که در جوامع سوسياليستی قبلی در اين زمينه اشکالات زيادی بود. و اين شامل انقلاب فرهنگی در چين سوسياليستی هم می شود. اين گرايش بود که آن دسته از فعاليتهای فکری که در آن مقطع  به دستور کار سوسياليستی خدمت نمی کنند ارزشی ندارند و حتا گمان می شد که مخل اين دستور کار هستند. در انقلاب فرهنگی هم اين گرايش بود که به روشنفکران فقط به صورت مشکل نگريسته شود و اهميت کار و فعاليت روشنفکران و پروسه غنی آن در ارتباط با سوسياليسم درک نشود.

 

در بازبينی تجربه سوسياليستی پيشين و ارائه مدل نوين برای جوامع سوسياليستی آينده، باب آواکيان بر روی نقش نارضايتی در جامعه سوسياليستی نيز پرتو می افکند. باب آواکيان می گويد، در جوامع سوسياليستی نه تنها نارضايتی بايد مجاز باشد بلکه بايد فعالانه تشويق شود و توجه کنيد: اين امر، شامل مخالفت با سوسياليسم و دولت سوسياليستی نيز هست. اين در درک جنبش کمونيستی امر جديدی است. سوال اينجاست که چرا نقش نارضايتی در کارکرد جامعه سوسياليستی مهم است؟ زيرا بر روی نقص ها و مشکلات جامعه نوين پرتو می افکند. زيرا، به روحيه نقادی که بايد جامعه سوسياليستی با آن اشباع شود، خدمت می کند. نارضايتی می تواند به کشف حقيقت و دگرگون کردن بيشتر جامعه سوسياليستی خدمت کند. بدون اينگونه تلاطمات نمی توان به کمونيسم رسيد. بنابراين برای درک جهان نياز به جوشش فکری، مناظره و نارضايتی است. اين پروسه در هر مقطع معين، پنجره ای را می گشايد برای ديدن آن چيزی که در اعماق جامعه در حال جوشيدن است و دريچه ای را باز می کند برای ديدن جاده ها و راه حل های ممکن.

 

اگر به خاطر آوريد، در ابتدای سخنرانی از باب آواکيان نقل کردم که چگونه جاده ها و راه های مختلفی در مقابل توسعه جامعه بشری باز می شود که در بيشتر مواقع اين راه های ممکن خيلی واضح نيست و بصورت غير مترقبه خود را نشان می دهند. بسياری از اين مشکلات در جريان مکاشفات روشنفکری، مناظره و جوشش فکری و نارضايتی از عمق به سطح آمده و بر آن ها پرتو افکنی می شود.  اما همچنين اين واقعيتی است که شايد رهبری اشتباه می کند. رهبری بر حقيقت انحصار ندارد. شايد دارد اشتباه می کند يا يکجانبه عمل می کند يا شايد تنگ نظرانه فکر می کند. ديالکتيک ميان حزب و توده ها، ميان رهبری و رهبری شونده، بسيار مهم است. و اگر رهبری در جامعه سوسياليستی فعالانه نارضايتی را تشويق نکند آنگاه رابطه ميان رهبری کننده و رهبری شونده يکجانبه می شود. يکطرفه و تماما رهبری خواهد بود. در اينصورت، با ديالکتيک ميان رهبری و رهبری شونده درگير نيستيم.  در اينصورت در واقع روحيه نقادی در هر دو سوی جامعه کند و سست می شود: هم از سوی آنانی که رهبری می شوند و هم از سوی رهبری که عادت می کند به اينکه خود را بازبينی و تجزيه و تحليل نقادانه نکند.

 

در مدلی که باب آواکيان ارائه می دهد، يک هسته مستحکم خواهد بود: رهبری نهادينه شده ی حزب کمونيست در جامعه سوسياليستي. و بخش گسترده تری از جامعه نيز بخشی از اين هسته مستحکم است: بخشی که نسبت به ضرورت ديکتاتوری پرولتاريا، اينکه قدرت را بدست طبقات بورژوازی سرنگون شده يا نوظهور نخواهيم داد و هدف، رفتن به سوی کمونيسم در جهان است؛ روشن است. بگذاريد يک نکته را با صراحت بگويم: هر گونه اهمال در حفظ چنين قدرتی و شل گرفتن ضرورت حفظ اين قدرت يک جنايت عليه بشريت خواهد بود. بنابراين، بايد قدرت را حفظ کرد. و اين هسته مستحکم متعهد است که جامعه را به سوی کمونيسم ببرد و متعهد است که مبارزه را عليرغم پيچ و خم ها و از درون پيچ و خم ها ادامه داده و پيش برد. اما در اين چارچوب، اين هسته  مستحکم بايد حداکثر الاستيسيته (کشساني) را بوجود آورد. يعنی افراد بتوانند افق های خود را دنبال کنند، يعنی افراد بتوانند در جهت های متفاوت و متنوع خلاقيت بخرج دهند. و بيائيد زمينی ترش کنيم: به معنای آن است که مردم دست به اعتصاب، اعتراض و تظاهرات و خيزش زنند؛ در جامعه همه نوع چالش گری موجود باشد. باب آواکيان تاکيد می کند که اين نوع جامعه، جامعه ای با اين بافت، فاصله گرفتن از راهی به سوی کمونيسم می رود نيست. بعضی ها ممکنست بگويند: آخر چرا بايد اينکارها را بکنيم؛ آيا سريعتر به مقصد نمی رسيم اگر در خط مستقيم به حرکت ادامه دهيم؟ خير. اين دور شدن از راه کمونيسم نيست بلکه بخش تعيين کننده از پويش های ايجاد آن نوع جامعه ايست که برای رسيدن به کمونيسم، که در آن انسان ها آگاهانه جهان و خود را تغيير می دهند، ضروری است. شک نيست آنچه را تشريح کردم (مدل نوين از سوسياليسم) بدون خطر نيست. بدون شک نيروهای ارتجاعی در درون همه اين پروسه هائی که نام بردم مانور داده و ضربه خواهند زد. حتما در فضائی که خيزش و نارضايتی و تظاهرات ضد دولت و در دفاع از دولت خواهد بود حتما اين نيروها فعال خواهند بود. اما نمی توان بخاطر ممانعت از اين خطرات و ممانعت از سوء استفاده مرتجعين، حال و هوای جامعه را سرد و زمستانی کرد. اين يک چالش و تضاد بزرگ است. دولت پرولتری بايد ميان مخالفت با سياست های مختلف و حتا مخالفت با سوسياليسم و تلاش های سازمان يافته برای سرنگونی دولت سوسياليستی يک خط تمايز روشن بگذارد. اين امری بسيار پيچيده است. و برای همين است که باب آواکيان می گويد، جامعه سوسياليستی بايد آماده و مايل باشد تا لبه پرتگاه و در هم شکسته شدن، تا نزديکی از کف دادن قدرت (ولی نه از کف دادن آن) برود. و اين بايد يک جهت گيری استراتژيک باشد. اين نوع عملکرد نه تنها دور شدن از کمونيسم نيست بلکه بخشی از پروسه رفتن به سوی کمونيسم است. مدل «هسته مستحکم با الاستيسيته بسيار» يک جهت گيری اساسی برای آينده ارائه می دهد که می تواند بر کمبودهای موج اول فائق آيد. مطمئنا در موج دوم، پراتيک بسيار غنی تر از تئوری خواهد بود. اما اين مدل يک جهت گيری پايه ای ارائه می دهد.

 

باب آواکيان تجربه موج اول انقلاب سوسياليستی را با اين روش نقادانه و چالش گرانه و با اين پرسپکتيو که بشريت چگونه می تواند به کمونيسم برسد، چگونه می توان ابزار و متد انقلاب کمونيستی را با اهداف آن همگون و سازگار کرد و آگاهانه همگون نگاه داشت؛ بررسی و جمعبندی کرده است.

در اينجا من عرصه های زيادی را بحث کردم و يک کم هم زياده روی کردم. می خواهم کمی در مورد رويکرد به انقلاب صحبت کنم اما می توانيم به اين موضوع در بحث آزاد بپردازيم.

 

تجسم دوباره انقلاب و کمونیسم

 

پايان ارائه سخنرانی ريموند لوتا در حاشيه کنفرانس «ايده کمونيسم» در لندن – مارس 2009

 


سنتز نوين باب آواکيان چيست؟

 

متنی که ملاحظه می کنيد در بهار سال 2008 از سوی تنی چند از رهبران حزب کمونيست انقلابی آمريکا، به صورت سخنرانی در نقاط مختلف آن کشور ارائه شد. ترجمه اين متن با هدف آشنا کردن خوانندگان حقيقت با خدمات باب آواکيان به سنتزنوين تئوری های کمونيستی صورت می گيرد. بدون شک اين فقط يک معرفی است اما شرح موجزی از سنتز نوين می باشد. به دليل طولانی بودن مطلب، آن را در چند قسمت و در شماره های مختلف حقيقت منتشر می کنيم.

 

قسمت اول: بشريت نياز به انقلاب و کمونيسم دارد

 

سنتز نوين باب آواکيان انقلاب و کمونيسم را در قالب ريزی جديدی به تصوير می کشد. برای شکافتن اين موضوع لازم است در ابتدا در مورد اينکه چرا ما نياز به انقلاب و کمونيسم داريم صحبت کنيم.

 

می خواهم از گزارشی که در نشريه انقلاب چاپ شده بخش هائی را برايتان بخوانم. اين گزارش بر پايه تحقيقات «اتحاديه آزادی های مدنی در آمريکا» در مورد رفتار 4600 پليس در مدارس دولتی نوشته شده است. آنان گزارش می دهند رفتار پليس بطور روزمره عبارتست از آزار و تحقير زبانی و  بيرحمی هولناک نسبت به دانش آموزان. اين بيرحمی شامل حال بيکو ادواردز هم شد. وقتی جلوی ورود بيکو به کلاس درسش را گرفتند او اعتراض کرد. در جواب، معاون مدرسه فورا به پليس زنگ زد. وقايع بعدی را گزارش «اتحاديه آزادی های مدني» اينطور شرح می دهد: افسر ريويرا در صحنه حاضر شد و بر گرده بيکو چنگ انداخت و او را به ديوار کوبيد و صورتش را دريد و خون آلود کرد. سپس با اسپری «ميس» به صورت و چشمانش پاشيد و چشمانش را سوزاند. به جای درمان دانش آموز، جناب افسر نيروهای ديگر را  خبر کرد که به او دستبند زده و ببرند... بيکو را به بيمارستانی بردند. پس از 2 ساعت کار بر روی زخمهايش توانستند آن ها را ببندند. در اين مدت با دستبند به يک صندلی بيمارستان زنجير شده بود... او را متهم به 5 جرم جنائی کردند. (1)

 

به احتمال زياد پدر و مادر بيکو به خاطر استيون بيکو اين نام را برای او انتخاب کرده اند. استيون بيکو از انقلابيون آفريقای جنوبی بود که در دوران آپارتايد دستگير شد و پليس در زندان او را به حد مرگ کتک زد و به قتل رساند. نظام آپارتايد يک نظام نژادپرست و مورد حمايت دولت آمريکا بود. چه طنز تلخي! کاری که با بيکو ادواردز کردند پژواک کاری است که با استيون بيکو کردند و در هر مدرسه گتوهای آمريکا هر روز تکرار می شود.

 

از خود بپرسيد چه نوع نظامی می تواند با جوانانش اينطور رفتار کند؟ بگذاريد از مقاله ای که چند هفته پيش در مجله نيويورک تايمز بود گزارشی را در مورد يکی از واحدهای ضد چريکی ارتش آمريکا در افغانستان بخوانم. اين مقاله وقايع دهشتناک مختلفی را شرح می دهد که يکی در مورد حمله شبانه اين واحد به يک دهکده است. مقاله می نويسد پس از حمله به دهکده، «سروان مات پيوسا که از فارغ التحصيلان غيور مدرسه افسری وست پوينت است... با بی سيم به واحد خود خبر داد که ريش سفيدان ده درخواست دفن مردهايشان و جمع آوری غير نظاميان زخمی اند. تلفات بد بود – 5 کشته و 11 زخمی که همه آن ها زنان، دختربچه ها و پسر بچه ها بودند.» خوبست که همه مقاله را بخوانيد تا ببيند کسانی که باراک اوباما و هيلاری کلينتون «مردان و زنان غيور نظامی ما» می خوانند در واقع مشغول چه کاری هستند. (2)

 

 ارتش دنبالچه جامعه ايست که از آن دفاع می کند؛ آن چگونه جامعه ايست که چنين ارتشی را توليد می کند؟ يک چرخ ديگر بزنيم و نگاهی به جنبه ديگری از اين «بهترين جهان ممکن» کنيم. با خانواده های 150 هزار دهقان هندی که در دهسال گذشته، بعد از نابودی اقتصادی توسط سرمايه داری جهانی، دست به خودکشی زدند صحبت کنيد. آن ها با خوردن سم ضد آفات نباتی خود را کشتند.  به آنگولا در آفريقا سفر کنيم. مقاله ای از «تايمز» می نويسد: «کودکانی که فقط شورت به تن دارند در نهرهائی که راهشان با فضولات بسته شده راه می روند و با صفحات مسی  آشغال ها را به درون چاه های پر از گوه می ريزند» در حاليکه مديران شرکت های بزرگ نفتی با جت های شخصی در رفت و آمدند و در هتل های لوکس قراردادهای چرب و نرم می بندند.(3) در اروپای شرقی يک استاپ بزنيم. هر ساله هزاران زن را می دزدند و در بازار جهانی سکس به بردگی می فروشند. (4) سری به مکزيک بزنيم و اعضای خانواده يکی از 400 نفری که هر ساله در تلاش برای يافتن کار هنگام گذر از صحرای آريزونا از تشنگی هلاک می شوند. (5) به اين آدم ها فکر کنيد و آنگاه به آن ها (و به خودتان) بگوئيد که اين جهان نياز به تغييرات اساسی ندارد و لازم نيست زير و رو شود. به من بگوئيد که اين جهان نيازی به انقلاب ندارد.

 

اما سوال اينجاست: آيا می توان دست به انقلابی زد که واقعا چيزی را عوض کند؟ آيا قبلا آدم ها انقلاب نکردند و شکست نخوردند؟ و تازه حتا اگر انقلاب بتواند اين وضع را عوض کند، در کشوری مثل آمريکا چگونه می توان چنين انقلابی کرد؟ مشغله مرکزی کار باب آواکيان (آنچه که سنتز نوين می خوانيم) همين هاست. امروز در باره آن صحبت خواهم کرد. واضح است که نمی توان در 2 ساعت کار سی ساله او را تشريح کرد. اما اميدوارم که بتوانم نشان دهم که او از بهترين دستاوردهای آنچه قبلا شده است استفاده کرده، آن ها را به سطح عاليتری ارتقاء داده و يک رويکرد کاملا نوين نسبت به رهائی بشريت و تغيير اساسی ارائه داده است.

 

قدم گذاشتن در يک مرحله نوين انقلاب

 

160 سال پيش مارکس و انگلس در مانيفست کمونيست اعلام کردند که کارگران جهان – پرولتاريای بين المللی – هيچ ندارد از دست بدهد جز زنجيرهايش اما جهانی برای فتح دارد. اين بيانيه اصول يک تئوری راهگشا را به عنوان راهنمای مبارزه پيش گذارد.

 

25 سال بعد، اولين تلاش برای انجام يک انقلاب پرولتری در پاريس رخ داد که کمون پاريس خوانده می شود و عمر کوتاهی داشت. 50 سال بعد يک پيشرفت واقعی حاصل شد. اولين انقلاب سوسياليستی تحکيم شد. اين انقلاب در اتحاد شوروی تحت رهبری لنين انجام شد. پس از لنين، استالين رهبری اين کشور سوسياليستی را بر عهده گرفت. اين روند انقلابی در چين پی گرفته شد. انقلاب در سال 1949 به قدرت رسيد و 17 سال بعد مائوتسه دون که رهبر آن انقلاب بود يک «انقلاب در انقلاب» را در چين سوسياليستی رهبری کرد که  انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی نام گرفت. اين انقلاب در انقلاب برای آن بود که جلوی احياء سرمايه داری در چين را گرفته و آن را هر چه بيشتر در جاده کمونيستی به پيش براند.

 

اين مرحله اول انقلاب های کمونيستی در سال 1976 به پايان خود رسيد. زمانی که مائو فوت کرد يک کودتای ضد انقلابی در چين رخ داد و کسانی که در جريان انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی در کنار مائو ايستاده بودند دستگير و يا اعدام شدند. تمام سياست هائی که انقلاب فرهنگی عليه آن مبارزه کرده بود به عمل گذاشته شد و سرمايه داری احياء شد. امروز هيچ کشور سوسياليستی واقعی در جهان موجود نيست. و مردم سراسر جهان بار سنگين اين واقعيت را هر روز احساس می کنند و عليه اش مبارزه می کنند – چه نسبت به آن آگاه باشند يا نباشد.

 

سوال اينجاست که عوض کردن اين وضع و پيشروی دوباره در گروه چيست؟ چگونه يک مرحله جديد انقلاب را بازگشائی کنيم؟ در چنين وضعی باب آواکيان از دستاوردهای انقلاب های قبل دفاع کرده و خود را بر ديدگاه های درخشان رهبران و متفکرين آن انقلاب ها متکی کرده و بر اين پايه دست به تکامل تئوری های انقلاب کمونيستی زده است. علاوه بر دفاع از دستاوردها، اشتباهات آن ها و کمبودهای تئوريک و متد که راه را برای آن اشتباهات باز کردند را نيز تجزيه و تحليل کرده است. و بر اين مبنا، يک چارچوبه تئوريک منسجم، جامع، و همه جانبه را تکامل داده است. يعنی يک سنتز را. اين چارچوبه تئوريک بدون شک از درون تئوری های پيشين بيرون آمده و بر روی آن ها ساخته شده است. اما اين پيشرفت شامل گسست از درک قبلی و تجربه قبلی نيز هست. و اين يک جنبه مهم از سنتز نوين را تشکيل می دهد. امروز من در سه زمينه به بحث در باره سنتز نوين می پردازم: فلسفه يا چگونه جهان را می فهميم؛ سياست، ازجمله و بخصوص مفاهيم تئوريک سياسی که رهنمای ساختن جوامع سوسياليستی اوليه بودند؛ مفاهيم استراتژيک که تم مرکزی اش راه انجام انقلاب در کشوری مانند آمريکاست.

 

بخش دوم: فلسفه ای برای درک جهان و تغيير آن

 

 منظورم از فلسفه يک روش کمابيش کار شده است که راهنمای انسان در درک جهان است يا بر روی ديدگاه وی در مورد اين که جايش در اين جهان چيست و در مورد آن چه می توان و بايد کرد تاثير می گذارد. مثلا اين فکر که «خودپرستی در ذات انسان است و مسئله ژنتيکی است» يک فلسفه است. يک روش درک کل طبيعت و جامعه است و مسلما بر روی اينکه شخص فکر کند چه می توان و بايد کرد تاثير می گذارد. ممکنست شما بگوئيد فلسفه ای نداريد و طبق هر چه که ممکن و شدنی است پيش می رويد. در اين صورت من خواهم گفتم: ببخشيد! اين نيز خودش يک فلسفه است که اسمش فلسفه پراگماتيستی ساخت آمريکاست. اگر اين فلسفه را اختيار کنيد لازم نيست خيلی زياد در مورد علل ريشه ای وقايع و محرک های بزرگی که جهان را شکل می دهد فکر کنيد؛ صرفا جهان را آنطور که هست می پذيريد و خود را مصروف به وصله پينه کردن حواشی اش می کنيد. اگر بگوئيد که همه فلسفه ها صرفا «سازه های اجتماعی اند» که در رسيدن به حقيقت، به يک اندازه معتبرند (يا بی اعتبارند)؛ يا وجود چيزی به نام حقيقت را نفی کنيد؛ در اين صورت دارای فلسفه ای هستيد که اسمش «نسبيت گرائي» است و امروزه سکه رايج است. اين فلسفه  متاسفانه (و طبيعتا) همراه است با عدم تعهد به مخالفت جدی و مبارزه با جنايت های بسيار واقعی قدرت های حاکم. به عبارت ديگر فلسفه در اينکه آدم چه می کند و نمی کند، مهم است.

 

کمونيسم نيز دارای فلسفه است. در قلب سنتز نوين باب آواکيان بررسی نقادانه يا تحليل نقادانه شالوده های فلسفی کمونيسم و علمی تر کردن اين شالوده های فلسفی است.  برای درک اين مسئله بهتر است وارد چند مقوله پيچيده بشويم. برخی از اين ها در ابتدای امر ناآشنا و پيچيده خواهد بود اما اگر صبر داشته باشيد اميدوارم که مسئله روشن تر شود. اين موضوعی است که در رابطه با «جهان واقعي» خيلی مهم است.

 

 کشف مارکس

 

کارل مارکس و فردريک انگلس دانشجويان روش ديالکتيک که توسط فيلسوف آلمانی –هگل-- تکوين يافت، بودند. هگل فهميد که همه چيز در جهان در حال تغيير و تکامل است. اين تکامل توسط نيروهای متضاد که در عين همزيستی با يکديگر در  جنگ هم هستند، به  به پيش رانده می شود و در همه پديدها و پروسه موجود است. حتا وقتی که چيزی نسبتا با ثبات به نظر می آيد مبارزه ، تغيير و تکامل نه تنها در درونش در جريان است بلکه خصلت آن را تعيين می کند. و هگل گفت در اين مبارزه ی اضداد، دير يا زود يک جنبه مسلط می شود و موجب جهش و تبديل شدن پديده به يک چيز اساسا نوين می شود. يک مثال بزنيم. مثالی که هگل نمی دانست. خورشيد شبيه يک توپ سخت سرخ داغ است. در واقعيت اما انفجارات دائمی هسته ای است که هيدروژن موجود در قلب خورشيد را تبديل به هليوم می کند که به نوبه خود حرارت و نور ساطع می کند. و خورشيد ما مراحل تکاملی را از سر می گذراند. ترکيب آن، اندازه اش، و مقدار حرارت و نوری که بيرون می دهد عوض می شود تا اينکه بميرد و غذای ستاره های جديد شود. اين يک مورد وحدت، مبارزه و تبديل اضداد به يکديگر است. که موجب به وجود آمدن يک پديده جديد می شود.

 

اما هگل منبع تمام اين تکاملات را در عرصه پيشينی ايده ها می دانست که در جهان مادی انعکاس می يابند. به اين معنا فلسفه هگل ايده آليستی بود. معنای ايده آليسم در عرصه فلسفه از معنای آن در زندگی روزمره متفاوت است. در زندگی روزمره ايده آليسم معمولا به معنای آن است که آدم به چيزهائی غير از خودش هم فکر می کند و مسئله اش است. اما در فلسفه به معنای آن است که ايده ها قبل از جهان مادی يا در عرصه ای مستقل و ماورای جهان مادی وجود دارند.

 

 مثلا مذهب. «در آغاز کلام بود»؛ يا «همه چيز توسط خدائی که در عرصه ای متفاوت و غير مادی موجود است آفريده و کنترل می شود»؛ يا « رنج های ما قسمتی است که خدا برايمان تعيين کرده است». همه اين ها ايده آليسم فلسفی است. يا به کتاب «اسرار» نگاه کنيد که می گويد آدم با افکارش جهان خود را می سازد. اين هم ايده آليسم است. زيرا در واقعيت افکار ما در رابطه با و در چارچوب جامعه خاصی که در آن به دنيا می آئيم و جايگاهی که در آن داريم و «انتخاب هائي» که آن جامعه در مقابلمان می گذارد تکامل می يابد و شکل می گيرد.

 

در مقابل ايده آليسم، ماترياليسم قرار دارد. در اينجا هم معنايش با معنای آن در زندگی روزمره فرق دارد. امروز وقتی يکی در مورد ماترياليسم صحبت می کند منظورش مصرف گرائی است. اما در عرصه فلسفه ماترياليسم به معنای بينشی است که علل پديده ها منجمله افکار را در پويش های واقعی (ديناميک های واقعي) جهان مادی جستجو می کند. آگاهی مشخصه يک شکل خاص از ماده است که فکر می کند يعنی انسان.

 

 در زمان مارکس، ماترياليسم عمدتا مکانيکی بود – يعنی ماترياليست های آن زمان درک می کردند که قوانين فيزيکی جهان را می توان شناخت اما گرايش به آن داشتند که اين قوانين را به شکل ايستا و مثل ماشين و يک نوع ساعت ببينند. آنان قادر بودند که ببينند زمين به دور خورشيد می چرخد و قوانين جاذبه به حساب آن است و علت اينکه اين چرخش ادامه می يابد را هم می فهميدند؛ اما نمی دانستند که خود خورشيد چگونه بوجود آمده و چه مسير تکاملی را گذرانده و به سوی مرگ خود روان است – ديدگاه هايشان محدود بود و فلسفه شان بازتاب آن بود. قادر نبودند اين را درک کنند که  چگونه تغيير کيفی  – به وجود آمدن چيزهای کاملا نوين يا «جهش ها» -- می تواند از دل علل مادی بوجود آيد.

 

مارکس و انگلس، کشف های هگل در مورد ديالکتيک (اينکه همه چيزها در نتيجه مبارزه اضداد تغيير می کنند) را گرفتند و ايده آليسم آن را کنار زدند؛ درک ماترياليستی (اينکه واقعيت مستقل و قبل از هر گونه فکری موجود است) را گرفتند و خصلت مکانيکی آن را زدودند. سنتز آن ها ماترياليسم ديالکتيک بود: اينکه، همه چيز در جهان در نتيجه نيروهای متضاد درونشان مرتبا دچار تغيير می شوند و اينکه انديشه خود بشر نيز از اين پروسه برخاسته و بازتاب آن است و به نوبه خود با آن کنش می کند.

 

ايجاد شالوده های علمی برای بررسی اجتماعی

 

 مارکس و انگلس از اين فلسفه برای ايجاد شالوده های علمی برای مطالعه جامعه بشری استفاده کردند و ماترياليسم تاريخی را تکامل دادند. آنان تحليل کردند که آدم ها قبل از هر چيز بايد نيازهای زندگی خود را توليد کنند و برای توليد نيازهايشان بايد وارد رابطه با يکديگر شوند. اين روابط توليدی ميان انسان هاست. اين روابط توليدی به طور کلی منطبق است بر سطح نيروهای توليدي(يعنی، تکنولوژی، منابع، و دانش انسان ها در هر جامعه در هر مقطع زمانی از تاريخ). در جامعه برده داری، توليد از طريق روابطی ميان آدم ها پيش برده می شد که در آن يک طبقه به معنای واقعی کلمه صاحب يک طبقه ديگر بود. اين روابط توليدی نظام برده داری عموما منطبق بود بر کشاورزی مقياس بزرگ که در آن ابزار بسيار ابتدائی بود.  در سرمايه داری توليد از طريق روابطی ميان آدم ها پيش می رود که در آن يک طبقه (سرمايه داران) صاحب کارخانه ها، بارخانه ها، و غيره هستند و طبقه اصلی ديگر (کارگران يا پرولترها) صاحب هيچ چيز نيست به جز توانائی کار کردن و برای بقای خود بايد اين توانائی را به طبقه سرمايه دار بفروشد. سرمايه داران صاحب کارگران نيستند اما تنها زمانی به آن ها دستمزد می دهند که بتوانند از قبل کارگران سود ببرند و هر وقت سود نمی برند آنان را اخراج می کنند – چيزی که اينروزها خيلی می بينيم.  و اين روابط توليدی منطبق است بر ابزار توليد مقياس بزرگ که مستلزم کار جمعی آدم ها با آن هاست – وقتی که آدم ها برای توليد فولاد يا تراکتور به کارخانه ها می روند، در کنار هم کار می کنند.

 

هم سرمايه داری و هم برده داری، نظام های استثمارگر هستند اما دارای روابط توليدی متفاوت هستند. بنابراين انواع متفاوت جوامع دارای انواع متفاوت روابط توليدی هستند. به علاوه، انواع متفاوت روابط توليدی به شکل گيری انواع متفاوت حکومت ها، تئوری های متفاوت در مورد ماهيت بشر، اشکال متفاوت خانواده، انواع متفاوت هنر، درک های متفاوت از حق و وظيفه و اخلاقيات متفاوت منجر می شود.

 

برای مثال انجيل (منجمله انجيل عهد قديم) در عصری نوشته شده است که بخش مهمی از توليد از طريق روابط برده داری پيش برده می شد. به اين دليل است که در انجيل اصلا اين حس نيست که برده داری يک جنايت دهشتناک عليه بشريت است – مگر در صورتی که اسرائيلی ها در «عهد قديم» توسط غير يهوديان به بردگی گرفته شوند. و انجيل به سادگی مورد استفاده برده داران جنوب آمريکا قرار می گرفت که نظام برده داری حاکم بر جنوب را موجه جلوه دهند. امروز برده داری ديگر منطبق بر منافع طبقه حاکم نيست. برای همين در عرصه سياسی و فرهنگی زشت شمردن برده داری تبديل به وفاق جمع شده است. اما استثمار کارگران توسط سرمايه داران و بيرون پرتاب کردن آنان وقتی که استثمارشان سودآور نيست به مثابه چيزی که «طبيعی است و در ذات بشر است» دانسته می شود – همانطور که در گذشته برده داری به صورت چيزی که «طبيعی است و در ذات بشر است» دانسته می شد. قبل از جنگ داخلی در آمريکا، طرفداران براندازی برده داری که به «براندازان» معروف شدند اعلام می کردند که خير برده داری در ذات بشر نيست. ما هم مانند آنان  (ولی بر پايه ای علمی تر از آنان) بايد اعلام کنيم که استثمار کارگر در ذات بشر نيست بلکه نتيجه روابط سرمايه داری است – و بايد اخلاقيات متفاوت خودمان را که متکی بر روابط توليدی و اجتماعی کاملا متفاوتی است در مقابل اخلاقيات سرمايه داری قرار دهيم. بيائيد يک رويکرد علمی، ماترياليست تاريخی را در مورد مثالی که صحبتم را با آن شروع کردم اتخاذ کنيم. چرا با بيکو ادواردز و ديگر دانش آموزان حيوان صفتانه رفتار شد؟ آيا به خاطر آن بود که او  بی دليل « ياغی گری» کرده بود؟ برای جواب بايد به کل متن اجتماعی و تاريخ بزرگتری که اين واقعه را شکل داده نگاه کنيم. بايد از خود بپرسيد: روابط توليدی حاکم بر جامعه (و طرق گوناگونی که مردم سياه را در طول تاريخ وادار کرده اند جای خود را در ارتباط با اين روابط پيدا کنند) در اين زمينه به ما چه چيزی را نشان می دهد؟ بايد اين را بطور علمی بررسی کنيم و ببينيم دگرديسی جمعيت آفريقائي-آمريکائی ها (سياهان – مترجم) را چه محرکه ای به جلو رانده است: از برده هائی که از موطنشان دزديده شدند، به آن ها تجاوز شد، و زنجير بر گردن به اين کشور آورده شدند تا با کار خود ثروت عظيم اين کشور را بنا کنند؛ سپس بعد از جنگ داخلی به زارعين سهم بر تبديل شدند که در پلانتاژها حبس بودند؛ و سپس به درون شهرها رانده شده و عمدتا تبديل به کارگران صنعتی شاغل در کارهائی با درجه ستم واستثمار بسيار بالا شدند... و اکنون اغلب آفريقائي- آمريکائی ها يا بردگان مزدی هستند يا به آن ها به صورت جمعيت اضافه برخورد می شود – و در مورد جوانان سياه مانند بيکو ادواردز به آن ها به صورت جانی برخورد می شود. (طبق گفته مقاله نيويورک تايمز از 9 مرد جوان سياه آمريکائی يکی در زندان است که موجب شده آمريکا در سطح جهان مقام اول را در زمينه نرخ سرانه زندانی کسب کند. 6) بايد به بررسی نهادها و افکاری که در هر يک از اين دوره ها سربلند کرده و تقويت شدند بپردازيد. بايد به تجزيه و تحليل عظمت طلبی سفيد که دچار دگرديسی شد اما در همه نهادهای جامعه کماکان بسيار قوی است بپردازيد. بايد به همه اينها در رابطه با هر پديده مهم ديگر در جامعه بنگريد. و سپس بر پايه همه اين ها می توانيد کم کم بطور علمی تحليل کنيد که اين ستم از کجا آمد - و برای خلاصی از آن چه بايد کرد. اين يک مثال از رويکرد ماترياليست تاريخی است.

 

 حل محدوديت ها

 

واقعا غلو کردن در مورد اهميت اين کشف عظيم و خدمات عمومی مارکس به انديشه بشری – و رهائی بشر-- بسيار سخت است. او همراه با انگلس شالوده های تئوريک را ريختند و راه را روشن کردند.

 

تعجب آور نيست که روش مارکس و انگلس نيز دارای محدوديت هائی بود. اما زمانی که اين ها با اشتباهات متدولوژيک جدی استالين مخلوط شد مسائل پيچيده تر شد. استالين پس از مرگ لنين به مدت 30 سال رهبر اتحاد شوروی و جنبش کمونيستی بين المللی بود. بدتر از همه اينکه اين اشتباهات در زمانی رخ داد که تولد يک درک پيشرفته بطور عاجل ضروری بود و حس می شد. مائو (رهبر انقلاب چين) عليه برخی از اين مشکلات مبارزه کرد اما خود مائو نيز در محدوده يک چارچوب به ارث رسيده تقلا می کرد و از تاثيرات آن آزاد نبود. و اين کمبودها پی آمدهای خود را داشت.  باب آواکيان ضعف های فلسفه کمونيستی را در 4 جنبه شناسائی کرده و بطور عميق نقد کرده است. اين ها از اين قرارند: اول، گسست کامل تر با اشکال فکری ايده آليستی و حتا شبه مذهبی که به شالوده های مارکسيسم نفوذ کرده بودند و از آن ها گسستی نشده بود؛ دوم، درک بيشتر و کيفيتا عميق تر از اينکه ماده و آگاهی چگونه در هم تداخل کرده و يکديگر را تغيير می دهند؛ سوم، نقدی بر يکرشته مشکلاتی که با پراگماتيسم و گرايشات فلسفی مرتبط با آن پديد آمده اند؛ و چهارم، يک اپيستمولوژی يا راه رسيدن به حقيقت بنيادا" متفاوت. در انجام اين ها او مارکسيسم را بر روی شالوده ای علمی تر نهاده است.

 

در مورد جنبه اول، آواکيان برخی جوانب فرعی اما مهم گرايشات شبه مذهبی را که سابقا در جنبش کمونيستی و تئوری کمونيستی موجود بود حفاری و نقد کرده و از آن ها گسست کرده است: گرايشاتی که دست يابی به کمونيسم را به مثابه يک «گريز ناپذيری تاريخي» ديده و کمونيسم را تقريبا مثل يک بهشت تصوير می کنند، نوعی از «قلمرو هارمونی بزرگ» که در آن تضاد و مبارزه در ميان مردم نيست.

 

اما کمونيسم گريز ناپذير نيست. تاريخ هم چيزی مانند «خدا» نيست که رفتن به سوی کمونيسم را مقدر کرده باشد. کمونيسم تضادهای آشتی ناپذير و خشونت بار ميان انسان ها را خاتمه خواهد بخشيد اما جامعه ای خواهد بود که در آن انسان ها با هم تضاد داشته، جدل و مبارزه می کنند. اين برخوردها و مبارزه ها غير خشونت آميز خواهد بود و در واقع امر خوبی خواهد بود زيرا اين مجادله مرتبا دست يافتن به درک پيشرفته تر و امکان دست زدن به  تغييرات بيشتر در انطباق با منافع کلی نوع بشر را فراهم خواهد کرد.  اين ديد که پيروزی کمونيسم «گريز ناپذير» است و تاريخ آن را مقدر کرده است و اين گرايش که کمونيسم يک نوع اتوپياست که در آن تضاد و مبارزه نيست، در ديدگاه استالين بسيار قوی بود اما در کل به درجاتی در مارکسيسم هم بوده است.  مائوتسه دون در جوانب مهم و به درجات مهمی از اين نوع ديدگاه ها و متدها گسست کرد. اما نکته در آن است که حتا در مائو جوانبی از گرايش«گريز ناپذيري» و گرايشاتی که چنين ديدی را همراهی می کنند موجود بود. و آواکيان با اين روش های فکری که نشانه وجود برخی عناصر مذهبی گونه در مارکسيسم است – هر چند هرگز جنبه عمده يا شاخص در خود تئوری مارکسيسم نبوده است -- گسست بيشتری کرده است. به اين معنا و همچنين به معنای کلی آواکيان نه تنها از مائو دفاع کرده و خدمات او به انقلاب و کمونيسم را سنتز کرده است بلکه همچنين گسستی را که مائو از استالين کرده بود جلوتر رانده و اکنون با برخی از درک های مائو نيز گسست کرده است.

 

گفتن اينکه کمونيسم گريز ناپذير نيست به معنای آن نيست که تاريخ صرفا يک آش درهم برهم است. در واقع همانطور که مارکس گفت، تاريخ دارای يک انسجام هست. اين انسجام بر پايه اين واقعيت قرار دارد که نيروهای توليدی (زمين، تکنولوژی، منابع و مردم و دانششان) از نسلی به نسل ديگر به ارث می رسد و مرتبا در حال تکامل اند و اينکه وقتی روابط توليدی ميان انسان ها تبديل به سدی در مقابل رشد بيشتر آن نيروهای توليدی می شود تغييرات بزرگ در پی می آيد. روابط برده داری در جنوب آمريکا که برای چندين دهه در کنار سرمايه داری در شمال آمريکا همزيستی کرده و آن را تغذيه می کرد بالاخره تبديل به سدی در مقابل بسط سرمايه داری شمال شد و جنگ داخلی در گرفت تا اين مسئله را حل کند.   همانطور که گفتم - تغيير بزرگ!

 

امروز، تضاد اساسی اين جامعه اينطور است: با وجود آنکه توليد اجتماعی شده (مردم بايد بطور جمعی کار کنند تا توليدات امروز را توليد کنند) اما ابزار توليد اين ثروت و محصولات توليد شده توسط آن ابزار هنوز در مالکيت افراد است و افراد آن را کنترل و تصاحب می کنند. اين تضاد بيان خود را از يک طرف، در اشکال گوناگون مبارزه طبقاتی پيدا می کند و از طرف ديگر در رقابت های مهلک ميان بلوک های متفاوت سرمايه. اين تضاد مرتبا به طرق مختلف خود را برای حل شدن نشان می دهد.

 

اينکه بالاخره اين تضاد اساسی بطور مساعد حل خواهد شد و ما خواهيم توانست راه زندگی کمونيستی را که امروز ممکن شده متحقق می کنيم يا نه يک چيز «تضمين» شده نيست. بستگی به ما دارد و اينکه آيا ما کار سخت ضروری را هم برای تکامل درک علمی مان از جامعه و طبيعت و هم توانائی خود را در بيرون کشيدن آزادی از دهان چالش هائی که امروز با آن روبرو هستيم انجام می دهيم يا خير.

 

مانند باور مذهبی، «تضمين گريز ناپذير» ممکنست ما را تسلی دهد و قوت ادامه راه را به ما بدهد اما حقيقت ندارد و در تضاد قرار می گيرد با اين ضرورت که با واقعيت آنطور که هست روبرو شويم و جهان را تغيير دهيم. در واقع تبديل به موانعی در مقابل انديشه مان در رابطه با تشخيص جاده های متفاوت ممکن که در مقابل تکامل بشر هست- جاده هائی که در معرض اجبارهای واقعی هستند و به اين معنا «معين » هستند اما همچنين در جهت «از پيش تعيين شده» حرکت نمی کنند. و کمونيسم يک بهشت يا قلمرو هارمونی بزرگ نيز نخواهد بود. همانطور که گفتم جامعه کمونيستی نيز مانند هر چيز ديگر از طريق رشد تضاد و مبارزه تغيير و تکامل خواهد يافت – با اين تفاوت عظيم که اين مبارزه ديگر خشونت بار نخواهد بود و از طريق گروه های اجتماعی متخاصم پيش نخواهد رفت و در واقع مردم در جريان رسيدن به آن جامعه کاملا افق های فکری کوتاه و تنگ و اغلب شنيع را که توسط سرمايه داری شکل می گيرد، پدرسالاری و ستم گری ملی و غيره را که ما امروز به مثابه ماهيت بشر می بينيم پشت سر خواهند گذاشت و اين چيزها ديگر نخواهد بود.

 

 بقيه در شماره آينده:  نقش و قدرت بالقوه آگاهی

 

 سياستهای فاشيستی و شوونيستی جمهوری اسلامی عليه مهاجران افغانستانی را محكوم كنيم!

 


در چند ماه اخير خبرهايی حاكی از اعدام مهاجران افغانستانی در ايران توسط حاكمين مرتجع جمهوری اسلامی گزارش شده است. اين مسئله خشم مردم و بخصوص مردم زحمتكش افغانستان را برانگيخته است. آنان به اشكال مختلف به اعتراض پرداخته  و مسئولين جنايتكار رژيم جمهوری اسلامی ايران را محكوم كرده  اند. گويی كه كشتار و اعدام دهها هزار نفر از خلقهای كرد و عرب و بلوچ و فارس...در ايران‏‏ حاكمين مرتجع و تشنه به خون جمهوری اسلامی را سيراب نكرده است كه اينك بسراغ  اعدام و كشتار مهاجران افغان شتافته اند.

 

خبر از آنجا آغاز شد كه بدنبال ديدار هيئتی از نمايندگان مجلس افغانستان از ايران در اسفند ماه گذشته يكی از اعضای هيئت اعلام كرد كه  6000 تبعه افغانستان در ايران زندانی هستند كه 3000 نفر از آنها به اعدام محكوم شده اند و در انتظار اجرای حكم بسر می برند. هر چند كه اين رقم را مقامات جمهوری اسلامی تكذيب كرده اند‏، اما در همان حال با سابقه ای كه جمهوری اسلامی در كشتار جمعی زندانيان دارد باور كردن آن بسيار دشوار نبود. بخصوص اينكه اين زندانيان بسختی قادر اند صدای خود را به جايی رسانند. جمهوری اسلامی از اعلام تعداد دقيق زندانيان و محكومين به اعدام و يا كسانی كه اعدام شده اند تا بحال خود داری كرده است. در يكی دو موردی كه  برخی مقامات تعداد زندانيان افغانستانی را اعلام كرده اند، ارقام آنها ضد و نقيص بوده كه باز هم نشان از واقعی نبودن اين ارقام و پنهان كردن تعداد واقعی زندانيان دارد. برخی از خبرگزاری ها اعلام كرده اند كه تا بحال بيش از 40 نفر از اتباع افغانستان در ايران اعدام شده اند در حاليكه برخی معتقدند تعداد، بيش از اينهاست. رژيم ايران تنها اعدام 3 نفر از تابعين افغانستان را تاييد كرده است اما طبق گزارشها جسد 6 نفر از اعداميان در مقابل  مبلغ گزافی به خانواده هايشان تحويل داده شده است.

 

تا بحال اعتراضاتی در چندين نقطه از افغانستان از جمله دو تظاهرات در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در كابل و يك تظاهرات در جلال آباد واقع در ايالت شرقی ننگرهار و همچنين تظاهراتی در هرات برگزار شده است. مردم در اعتراضات خود عليه سران جمهوری اسلامی شعار دادند. در تظاهرات جلال آباد، مردم علاوه بر اينكه رژيم جمهوری اسلامی ايران را به خاطر اذيت و آزار و اعدام افغانهای مقيم ايران محكوم كردند از مباررزات مردم ايران نيز پشتيبانی كردند و اعدام زندانيان سياسی ايران را نيز محكوم كردند.

 

بسياری از شرکت کنندگان در اين اعتراضات كسانی بودند كه يك و يا چند تن از اعضای خانواده شان در ايران كار می كنند و يا در ايران زندانی اند. يكی  از تظاهر كنندگان كه سه تن از اعضای خانواده اش زندانی اند به خبرنگار بی بی سی گفت كه « يعنی ما هم در پاكستان سركوب شده ايم هم در افغانستان سركوب شده ايم و هم در ايران سركوب می شويم. »

 

اما رژيم جمهوری اسلامی كه اعمال هر جنايتی را حق خود می داند، در مقابل اعتراضات مردم خشمگين شده به دولت دست نشانده افغانستان متوسل شد تا جلوی ادامه اين اعتراضات را بگيرد. دولت افغانستان كه دشمن مردم است در اين زمينه به همكاری با جمهوری اسلامی پرداخت.

 

رژيم جمهوری اسلامی از يك طرف اين اعتراضات را مشكوك اعلام كرد و از قول مقامات افغانستان آنرا « فشارهايی برای مخدوش کردن روابط خوب تهران و كابل» دانست. از طرف ديگر آنرا به جندالله منتسب كرد. اما آنچه مسلم است هدف دولت ايران از كشاندن كار به احضار سفير، جلوگيری از ادامه اعتراضات به اعدام ها و عليه جمهوری اسلامی بود. شكی نيست كه دو دولت ايران و افغانستان منافع مشتركی در سركوب توده های ايران و افغانستان دارند. و در اين رابطه با هم مراوده و بده بستان دارند. مثلا هنگامی كه مردم ايران بصورت ميليونی عليه كودتای دارودسته خامنه ای و احمدی نژاد به خيابانها ريختند، كرزای اولين رئيس يك دولت خارجی بود كه به احمدی نژاد تبريك گفت و حكومت كودتا را تاييد كرد. جمهوری اسلامی متقابلا، عليرغم شعارهای تو خاليش نه تنها در كل از اشغال افغانستان و ادامه اشغال آن توسط ارتش های غربی به اشكال مختلف حمايت كرده است بلكه تلاش می كند كه در اين ميان جای پای  محكمی در افغانستان پيدا كند و در اين راه همواره  از دستگاه فاسد دولتی كرزای حمايت كرده و همكاريهای پنهان و آشكار با آن دارد.

 

رژيم جمهوری اسلامی ايران در مورد اعدامها ادعا كرده است كه اينان مجرمينی هستند كه در ارتباط  با  مواد مخدر دستگير و محاكمه شده اند. كمتر كسی اين دروغپردازيهای جمهوری اسلامی را باور می كند. اما فرض كنيم كه اين مجرمين و قاچاقچيان مواد مخدر بودند كه اعدام شده و يا در انتظار اجرای حكم اعدام هستند.

 

 آيا براستی اعدام هزاران نفر معتاد و قاچاقچی خرد مواد مخدر در ايران توانست به از بين بردن و يا حتی كمتر كردن مصرف مواد مخدر در ايران كمك كند كه مسئولين جمهوری اسلامی اين چنين با باد انداختن به غبغب هر گونه اعدام در رابطه با مواد مخدر را موجه می دانند؟ آمارها اين سئوال را به بهترين نحوی پاسخ می گويند. مگر نه اين است كه ايران ركورد مصرف مواد مخدر در منطقه را داراست؟ در ايران، سالانه بيش از هزار تن (يک ميليون کيلو) مواد مخدر مصرف می شود و آمار مربوط به شمار معتادين لرزه بر اندام می اندازد. مگر نه اين است كه بعد از سی و يك سال حكومت زندان و اعدام جمهوری اسلامی تعداد معتادين در ايران چندين برابر شده است و مصرف مواد مخدر هروئين و ترياك به حد سرسام آوری رسيده است و به هر جا و مكانی راه يافته، كمتر خانواده فقيری است كه يكی دوتا از جوان قربانی مواد مخدر نداشته باشد. بنابراين اگر ادعای رژيم درست هم باشد كه اعدام و دستگيری مهاجران افغانستانی به جرم مواد مخدر است، هم مردم و هم رژيم می دانند كه اين اعدام ها در فرايند افزايش مصرف مواد مخدر در چارچوب جمهوری اسلامی هيچگونه نقشی را بازی نكرده و نخواهد كرد و اوضاع بدتر هم خواهد شد.

 

اما از طرف ديگر همه می دانند كه ايران يكی از مسيرهای مهم عبور هزاران تن مواد مخدری است كه به بازارهای اروپا و خاور ميانه سرازير می شود. همه می دانند كه  اين مقدار مواد مخدر كه از طريق ايران گذر می كند و هزار تنی كه در ايران مصرف می شود، به هيچوجه قابل جاسازی در جيب ها و يا بقچه های مهاجران افغان نيست. اين ها را در كاميون ها و هواپيماها جا سازی کرده و با اسكورت های نظامی از مسيرهای مخصوص حمل و نقل می کنند. با توجه به چنين وضعی آيا قابل تصور است كه چنين حجمی از مواد مخدر از مسير ايران عبور كند و باندهای مافيايی وابسته به جمهوری اسلامی و يا سپاه پاسداران از اين تجارت پر سود كه ميليون ها جوان در ايران و منطقه را به خاك سياه می نشاند غافل بماند؟ آيا قابل تصور است كه سپاه پاسدارن از چنين تجارت پر حجم و پر سودی كه در مقياس عظيم به جبهه های جنگ، زندان ها، مدارس، و هر محفلی راه يافته است، دوری كند و حداقل در صدد باج گيری از سوداگران آن برنيايند؟

 

سوال اينجاست كه رژيم جمهوری اسلامی كه به سركوب مهاجران افغانستانی می پردازد و آنها را زندانی و اعدام می كند با كدام بخش از جامعه افغانستان از در دوستی و همكاری بر می آيد؟ مگر نه اين است كه با بخش مرتجعی كه انحصار مواد مخدر را دو قبضه در دست دارد نزديكترين دوستی ها را دارد؟ بر كسی پوشيده نيست كه مواد مخدر نقش مهم و حياتی را در اقتصاد افغانستان بازی می كند. رسوايی نزديكان حامد كرزای از جمله برادر وی يعنی احمد ولی كرزای كه امپراطوری مواد مخدر در جنوب افغانستان و بخصوص قندهار را در دست دارد و در تلاش است آنرا به سرتا سر افغانستان بگستراند و همچنين بقيه جنگ سالارانی چون قصيم فهيم معاون كرزای و بسياری ديگر از مقامات ، فرماندهان و فرمانداران افغانستان مشهور عام و خاص است و از چشم كمتر كسی دور مانده است. اينك سئوالی كه مطرح می شود اينست كه آيا بخش مهمی از مناسبات دوستانه بين سران جمهوری اسلامی و دولت کرزای که وابسته به اشغالگران آمريکائی است، بازتاب مستقيم و يا غير مستقيم مراودات و همكاری در اين رشته نيست؟ واقعيت هر چه باشد اينها سئوالاتی است كه برای اكثريت عظيمی از توده های مردم دوكشور مطرح است. و كسی برای ژست های «قاطعيت درمبارزه با مواد مخدر‏» تره خورد نمی كند.

 

عليرغم اين كه ماهيت عملكرد سران و وابستگان جمهوری اسلامی در مورد موارد مخدر زير علامت سئوال است، سخنگويان جمهوری اسلامی و رسانه های وابسته به آن به روی نا مبارك خود نياورده و همچنان به تبليغات ديوانه وار شونيستی عليه مهاجران افغانستانی مقيم ايران می پردازند تا آنها را مسبب اشاعه مواد مخدر، جنايات، مشكلات اقتصادی، كمبود و يا خارج كردن ارز، عامل بيكاری و‏ مصرف «امكانات رفاهي‏‏» و غيره معرفی كنند. تا با اين شيوه فريبكارانه و در عين حال احمقانه مسئوليت بسياری از نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی را به گردن اين بخش ستمديده بنهند و زمينه های استثمار وحشيانه و سوء استفاده های كلان از زحمات و نيروی كار زحمتكشان افغانستانی را فراهم كنند و هر چه بيشتر بر آن بيافزايند. تنها به چند نمونه از اين تلاشهای مذبوحانه در چند ماه گذشته نظری می اندازيم.

 

در بهمن ماه ۱۳۸۸تقی قائمی مسئول اتباع و مهاجرين خارجی وزارت كشور جمهوری اسلامی، اعلام كرد كه افغانها به اندازه بودجه سالانه خودشان ( منظور افغانستان است كه به گفته او بودجه سال قبلش دو ميليارد و ششصد ميليون دلار بوده است) از ايران ارز خارج می كنند. او می گويد  اگر يك ميليون افغان «غير مجاز» حاضر در ايران حدود ۲۵۰هزار تومان پس انداز کرده و از ايران خارج کنند، سالانه دو ميليارد و پانصد ميليون دلار ارز بدينطريق خارج می شود. اما  مسئول اتباع خارجی جمهوری اسلامی اشاره نمی كند كه اين مهاجران چند برابر ارزی كه بگفته او خارج می كنند ارزش اضافی توليد می كنند كه حجم عمده ی آن توسط باندهای اقتصادی وابسته به رژيم و سپاه پاسداران غصب می شود. او نيز اشاره ای به اين نكته نمی كند كه در بسياری موارد همان ارزی كه قرار است پس اندازه شده باشد توسط كارفرمايان اصلا پرداخت نمی شود تا پس انداز شود. قائمی اصلا اشاره نمی كند، چندر غازی که کارگران افغان با هزار مشکل پس انداز می كنند، در مسير سفر به کشور خود و بر سر مرزها توسط پاسداران و نيروهای مرزی ايران به سرقت می رود.

 

در ادامه همين سياست های شونيستی و سركوبگرانه عليه مهاجران افغان در ايران به گفته «اداره عودت مهاجرين افغانستان» مسئولان جمهوری اسلامی در فاصله ماه فروردين و ارديبهشت ماه امسال بيش از  هشتاد هزار پناهجوی افغان  را كه نيمی از آنان را زنان تشكيل می دادند از ايران اخراج كرده اند. بيش از پنجاه هزار نفر از اين پناهجويان از مرز نيمروز و حدود سی هزار نفر ديگر نيز از مرز اسلام قلعه در هرات، به افغانستان بازگردانده شده اند و اين روند همچنان ادامه دارد. شيوه اخراج همچون هميشه به فاشيستی ترين و وحشيانه ترين صورت و ناگهانی به پيش برده می شود‏، بطوريکه در اغلب موارد خانواده ها از سرنوشت عزيزان خود بی خبر می مانند.

 

در كنار همه فشارها و ضرب و شتم های دولتی، رسانه های وابسته به جمهوری اسلامی در همصدايی با دولت به تبليغ و ترويج همان سياست ها می پردازند و تخم شونيسم و تفرقه را در ميان مردم ايران و افغانستان می پاشند. بجاست كه تنها به يكی از اين مقالات كه در يكی از رسانه های طرفدار دولت پخش می شود بپردازيم. مقاله ای به امضا اسماعيل سلطنت پور در سايت «عصر ايران» (14 ارديبهشت 89 )، اعتراض افغانی ها  به ضرب و شتم، زندانی و اعدام هموطنانشان را «نمك نشناسی به سبك افاغنه‘» می نامد و با وقاحت هر چه تمامتر در مقاله اش لب کلام سياست فريبكارانه و در عين حال فاشيستی جمهوری اسلامی در مورد مهاجران افغان را يكبار ديگر ارائه می دهد : « ميليونها افغانی در دوره های مختلف جنگ داخلی افغانستان به ايران آمده اند و در شهرهای مختلف ايران سکنی گزيده اند و مثل مردم ايران از همه امکانات داخلی اعم از يارانه ها، خدمات آموزشی، درمانی و ... استفاده کرده اند و بخشی از بازار اشتغال را نيز به خود اختصاص داده اند و اکنون به خاطر اخبار مغرضانه برخی رسانه ها، برخی از آنها مقابل سفارت ايران در کابل قشون کشی کرده اند که چرا ده قاتل و قاچاقچی مواد مخدر افغانی در ايران زندانی شده اند! »

 

اين ها ادعاهائی بيشرمانه بيش نيست. جمهوری اسلامی با غير قانونی كردن كارگران افغانستانی زمينه های استثمار وحشيانه آنان را فراهم می كند، آنان را از هر گونه امكان خدماتی مثل تحصيل و درمان نيز محروم كرده است. فرزندان و خانواده مهاجران در ايران در اكثر موارد يا از تحصيل  و خدمات درمانی محروم بوده اند.

 

وی در ادامه می نويسد: «شورشيان افغانستان که در مقابل سفارت ايران اغتشاش به راه انداخته اند بايد بدانند اگر توليد مواد مخدر در افغانستان شغل است، در ايران جرم است و اگر برخی جوانان افغان توليد و حمل و فروش مواد مخدر را «کار» ميدانند جوانان ايرانی آن را «عار» ميدانند و اگر کسی به اين جرايم بازداشت شود زندان و اعدام در انتظارش است خواه افغانی باشد يا کس ديگر؛ همان طور که تا کنون بسياری از اتباع ايرانی هم به دليل قاچاق مواد مخدر اعدام شده اند.» اين هجويات در زمانی گفته می شود كه هنوز مسئله چگونگی انتقال مواد مخدر از ايران و تجارت آن در ايران و روی آوردن ميليون  ها نفر به مصرف آن از رازهای سر به مهر اين نظام است و بسياری انگشت اتهام را بسوی خود رژيم و باندهای وابسته به آن دراز می كنند. اين هجويات در زمانی گفته می شود که ايران ركورد دار مصرف مواد مخدر در منطقه است. به نوشته مجله سرمايه  28آبان 1387 ، ايران بزرگترين مصرف كننده مواد مخدر در منطقه است. يك مقام نظامی ايران به نام  سرگرد محمد شيری فرای، رئيس آموزش همگانی نيروهای انتظامی در آذربايجان شرقی از اين هم فراتر رفته و می گويد، ايران به نسبت جمعيت بزرگترين مصرف كننده مواد مخدر در جهان است. ( وب سايت خبری دويچه وله – 21 مه 2010)

 

 و مقاله اينگونه پايان می يابد: « در پايان از وزارت کشور و وزارت خارجه در خواست ميشود هرچه سريعتر نسبت به جمع آوری و اخراج مهاجران غيرقانونی افغان در ايران اقدام کنند تا بلکه اعتراضات برادران افغان نسبت به برخورد ايران با قاچاقچيان مواد مخدر خاتمه يابد. »

 

اگر جمهوری اسلامی تلاش می كند با توسل به اسلام و ژست های ضد غربی جای پايی در ميان مردم منطقه بازی كند بايد گفت که ديگر حنايش رنگی ندارد. جمهوری اسلامی در ابتدای انقلاب تلاش كرد كه از مهاجران افغان برای تبليغات ضد كمونيستی استفاده كند و سپس از آنها برای نفوذ سياسی در افغانستان و پاكستان استفاده كند. اينك كه جمهوری اسلامی برای بقای عمر ننگين خود دست وپا می زند و ديوانه وار هر جنايتی را مرتكب می شود به اعدام و كشتار و شكنجه و تجاوز جوانان و توده های مردم متوسل شده است و در اين ميان مهاجران افغانستانی كه جزو ستمديده ترين بخش جامعه ايران هستند نه تنها مستثنی نيستند بلكه حلقه ضعيفی را تشكيل می دهند كه جمهوری اسلامی می خواهد با سركوب آنها بر دامنه رعب و وحشت در کشور بيفزايد.

 

بدون شك اين سياست های شونيستی و ستمگرانه می تواند تاثيرات منفی بر مناسبات و روابط ميان مردم دو كشور بگذارد. به همين دليل هشياری مردم و نيروی های انقلابی دو كشور برای خنثی كردن اين سياست های ضد مردمی از اهميت فراوانی برخوردار است.

 

بسياری از مردم افغانستان در عين حال که به اعتراض و تظاهرات عليه اين سياست های ضد مردمی پرداختند، هشيارانه حساب مردم  ايران را از جمهوری اسلامی جدا کردند و با مبارزات مردم ايران عليه جمهوری اسلامی همبستگی کردند. بطور مثال مردم در تظاهرات جلال آباد عكس هايی از جانباختگان راه آزادی چون فرزاد كمانگر، ندا آقا سلطان‏ و شيرين علم هولی، و بقيه جانباختگان را با خود حمل می كردند و اعدام آنها را محكوم كردند.  يكی از تظاهر كنندگان زن در مورد اعدام 5 زندانی سياسی در ايران به خبر نگار بی بی سی گفت كه« اينها كسانی بودند كه برای آزادی مملكتشان و يا برای آزادی همه جهان مبارزه می كردند. اينها كسانی نبودند كه جزو جواسيس و مافيا باشند. ما با اعدام شدگان در ايران كه برای آزادی در ايران و سراسر جهان مبارزه می كردند ابراز همدردی می كنيم».

 

در خيزش های سال گذشته تهران و ديگر شهرهای ايران، مهاجران افغانستانی نيز دلاورانه شركت كردند و ده نفر از آنها به جرم شركت در اين مبارزات دستگير شدند و از سرنوشت آنها هيچگونه خبری در دست نيست. و احتمال آن هست که برخی از آنان در ميان اعدام شدگان و يا محكوم شدگان به اعدام توسط جمهوری اسلامی باشند. مردم و نيروهای انقلابی بايد بر پايه منافع مشترك توده های ستم ديده دو كشور  و همبستگی انترناسيوناليستی متحد شده و در مقابل دشمنان مشترك خود يعنی رژيم مرتجع جمهوری اسلامی  و دولت کرزای که وابسته به اشغالگران امپرياليست است، صف واحدی را تشكيل دهند و جنايتهای جمهوری اسلامی عليه مهاجران افغانستانی بشدت محكوم كرده و متحدانه مقابل آن ايستادگی کنند.

 



حمله ارتش اسرائيل به ناوگان بين المللی امدادرسانی به مردم غزه

 

غزه: بزرگترين زندان جهان

 

ارتش اسرائيل با حمله به کاروان بين المللی کشتی های امداد رسانی به ساکنين غزه، يک جنايت ديگر به کارنامه ی جنايت های فاشيستی اش اضافه کرد. اين واقعه يک بار ديگر ماهيت به غايت ارتجاعی اين دولت استعماری نژادپرست را آشکار کرد و خشم نيروهای مترقی جهان را برانگيخت. کشتی های اين کاروان از کشورهای مختلف به راه افتاده و سرنشينان داوطلب آن از کشورهای مختلف بودند. نويسندگان سرشناس، فعالين حقوق بشر، برنده ی ايرلندی جايزه صلح نوبل و شمار قابل توجهی افراد يهودی تبار در ميان آنان بودند. محموله ی اين کشتی ها عمدتا وسائل پزشکی و ساختمانی بود. حمله نظامی اسرائيل به اين کشتی ها در آب های بين المللی که خارج از محدوده های «مرزي» اين دولت نژادپرست است، رخ داد. در نتيجه اين حملات 9 تن از سرنشينان کشتی ها کشته شدند که اکثرشان شهروندان ترکيه بودند. آن ايرانی هائی که به دليل عقب ماندگی فکری و جهل، نسبت به جنايات اسرائيل بی اعتنا و به وضع مردم فلسطين بی تفاوت هستند بايد بدانند که جنايت های اسرائيل حد و مرز نمی شناسد. سرکوب فلسطينی ها برای ايجاد «سرزمينی برای يهوديان» بهانه ای برای عمليات نظامی اسرائيل در خاورميانه و جهان است. اسرائيل جنايات ديگری در آستين دارد. طبق گزارش ساندی تايمز (30 مه 2010) اسرائيل يک زيردريائی مسلح به موشک هسته ای را در نزديکی سواحل ايران پارک کرده است و دو زير دريائی ديگر را نيز به آن اضافه خواهد کرد (زير دريائی ها هدايای آلمان به دولت اسرائيل هستند).

 

در زير تلخيصی از گزارش های سرويس خبری جهانی برای فتح در رابطه با اين وقايع را می خوانيد.

 

سرويس خبری جهانی برای فتح. 31 مه 2010 ...

مقامات اسرائيلی ادعا می کنند، حمله ارتش اسرائيل در آب های بين المللی به 6 کشتی امدادرسانی، عمليات «دفاع از خود» بود. زيرا بنا به ادعای آن ها، اين کشتی ها «کاروانی از نفرت» بودند، با القاعده پيوند داشتند و حامل بار اسلحه نيز بودند. آنان همچنين ادعا می کنند که سربازانشان قصد داشتند فقط از سلاح های رنگ پاش استفاده کرده و سرنشينان کشتی را بدون استفاده از خشونت دستگير کنند. اما به خاطر «دفاع از خود» مجبور شدند از گلوله های واقعی استفاده کنند.

 

برای روشن شدن استانداردهای اسرائيل در حقيقت گوئی، کافی است بدانيم که نخست وزير اسرائيل بنيامين نتان ياهو است. او بدنامی خود را مديون يک سخنرانی دروغين در سازمان ملل به سال 1986 است که طی آن اتحاد مخفيانه ی ميان اسرائيل و آفريقای جنوبی برای توليد سلاح هسته ای را با حرارت انکار کرد. اما خيلی زود دروغ او آشکار شد.

 

در اين ماجرا، قدرت های جهان، حتا قبل از روشن شدن وقايع، فورا به دفاع از اسرائيل برخاستند و سپری در مقابل انتقادات بين المللی شدند. قطعنامه شورای امنيت که در روز 31 مه تصويب شد فرق زيادی با بيانيه دولت اسرائيل ندارد: از «لطمات جاني» ابراز تاسف کرده و خواهان تحقيق در باره اين واقعه است. دولت ترکيه نيز پس از 12 ساعت کشمکش بين مواضع خودش (که اسرائيل بايد محکوم شود) و موضع آمريکا (مخالفت با انتقاد از اسرائيل) اين قطعنامه را قبول کرد و آن را «سازش» خواند. اين در حاليست که اکثر کشته ها شهروندان ترکيه هستند و اسرائيل مخصوصا به يکی از کشتی های حامل پرچم ترکيه حمله کرد. حمله به کشتی حامل پرچم ترکيه در آبهای بين المللی می تواند به عنوان يک اعلام جنگ به ترکيه در نظر گرفته شود. بسياری از ناظران اين حرکت اسرائيل را هدفمند می دانند. زيرا حزب حاکم در ترکيه و رهبر آن - طيب اردوغان - از يک طرف تلاش می کند رابطه ی بسيار نزديک با آمريکا برقرار کند و از طرف ديگر خود را به عنوان منجی جديد فلسطينی ها معرفی می کند و تلاش دارد جای احمدی نژاد و جمهوری اسلامی را در اين رابطه بگيرد. اسرائيل، از طريق عقيم گذاشتن نقشه کشتی ها به جمع شدن در قبرس و سوار کردن مسافرين ديگر، کشتی حامل پرچم ترکيه را مجبور کرد که در جلوی کاروان قرار گيرد.

 

برای اسرائيل، افکار عمومی بين المللی هيچگاه دارای ارزش و منزلتی نبوده است. اما اين وضعيت بر روی رژيم های نزديک به آمريکا (ترکيه، اردن و بخصوص مصر که با اسرائيل در محاصره ی نوار غزه همکاری کرده است) فشار گذاشته و اين برای واشنگتن ناراحت کننده است. خيابان های مصر شاهد تظاهرات های بزرگ بود.

با وجود آنکه اسرائيل و نيروهای اسلامی (حکومتی و غير حکومتي) دشمنان سخت يکديگرند اما هر دو تلاش می کنند اين تخاصم را تخاصمی ماهيتا مذهبی قلمداد کنند. هنگام تجاوز اسرائيل به غزه، همين مسئله موجب تضعيف حمايت بين المللی از مردم غزه شد. اين روند در داخل اسرائيل نيز تاثيرات منفی گذاشته است به طوريکه اسرائيلی های مخالف جنايت های اين کشور و نيروهای سکولار فلج شده اند در حاليکه فناتيک ترين نيروهای بنيادگرای صهيونيست در حال اشغال همه ی پست های مهم حکومتی و ارتشی هستند.

 

در چنين شرايطی بهترين انتخاب آمريکا اين است که مصر و ترکيه و چند کشور ديگر مقداری از اسرائيل فاصله بگيرند و آمريکا نيز يک انتقاد خشک و خالی از اسرائيل بکند. اما اوضاع منطقه به طرز فوق العاده ای پيچيده، درهم بر هم، غيرقابل پيش بينی و برای کليه مرتجعين بسيار خطرناک است. «ناوگان آزادي» به سوی غزه حرکتی جسورانه بود و نشان داد که پتانسيل های بزرگی برای دخالتگری فعالانه در اوضاع و عوض کردن آن موجود است. اين از آن مقاطعی است که دخالتگری آگاهانه توسط انسان هائی که به دنبال رهائی بشريت از جهان تحت سلطه ی نظم امپرياليستی هستند می تواند تاثيرات مهمی بر اوضاع جهان بگذارد.

 

جنايت های اسرائيل عليه اهالی نوار غزه

 

برگرفته از سرويس خبری جهانی برای فتح.

دولت مذهبي-  نژاد پرست اسرائيل بسرعت در حال پاکسازی قومی اورشليم شرقی و بقيه کرانه غربی رود اردن است. اما تلاش هايش برای خفه کردن فلسطينی های نوار غزه اوج جديدی از جنايت های اسرائيل عليه مردم فلسطين است. بيرحمی اسرائيل عليه مردم غزه از دقت علمی فاشيست های آلمان برخوردار است. اهداف دولت اسرائيل در گزارش های منتشره توسط گزارش يک سازمان اسرائيلی به نام گيشا، کميته بين المللی صليب سرخ و بی بی سی تشريح شده است. دولت اسرائيل در ابتدا ادعا کرد که هيچ سندی که حاوی سياست گذاری های دولت اسرائيل در مورد نوار غزه است موجوديت خارجی ندارد. پس از اينکه دادگاهی اين ادعا را به چالش کشيد، دولت اسرائيل جواب داد که 4 سند سياست گزاری موجود است اما آشکار کردن آن ها به «امنيت ملی و روابط خارجی اسرائيل لطمه می زند» و نمی تواند آن را علنی کند. به يک قاضی محلی اجازه دادند که آن را در يک نشست بسته دادگاه بخواند. اما به وکلای گيشا چنين اجازه ای داده نشد.

 

محاصره اقتصادی نوار غزه توسط اسرائيل پنهان نيست. اسرائيل ليستی از کالاهای مجاز منتشر کرده است. هر چيزی که در آن ليست نباشد را نمی توان وارد نوار غزه کرد. در نگاه اول به نظر می آيد اين ليست به طور خودبخودی تهيه شده است. اما نگاهی دقيق تر نشان می دهد که چنين نيست. هدف عبارتست از نگاه داشتن مردم غزه در آستانه گرسنگی و کشتار ذره ذره ی آنان و محروم کردن آنان از هر گونه منبع تفريح و اطلاعات. ورود حبوبات خشک مانند عدس و لوبيا و برنج و گوشت و سبزيجات يخ زده مجاز است اما ورود گوشت تازه ممنوع است. آلات موسيقی و کاغذ و روزنامه نيز ممنوع است.

 

 برخی از قوانين واردات مواد غذائی آشکارا برای از بين بردن اقتصاد بومی غزه و وابسته کردن آن به واردات اسرائيل است. برای مثال وارد کردن قوطی های حلبی برای کنسرو کردن محصولات کشاورزی مانند گوجه فرنگی ممنوع است ولی واردات رب گوجه اسرائيلی مجاز است. واردات هر گونه ابزار مربوط به ماهی گيري؛  نهاده های کشاورزی مانند کود شيميائی و ابزار کشاورزی و گلخانه اي؛ نهاده های مربوط به مرغ داری و پرورش احشام ممنوع است. نمک صنعتی و مارگارين و ديگر محصولاتی که در نگهداری مواد غذائی به کار می رود ممنوع است. ممنوعيت ورود مصالح ساختمانی منجمله چوب، سيمان، لوله مانع از آن است که مردم پس از بمباران های اسرائيل خانه ها و مدارس خود را از نو بسازند. در 23 ماه مه گذشته «برنامه توسعه سازمان ملل» گزارش داد که تنها يک چهارم از ساختمان های نابود شده در بمباران سال 2008-2009 تعمير شده اند زيرا تنها منابع موجود برای بازسازی و تعمير عبارت بودند از مصالح بازيافتی از خرابی ها و يا آنچه از طريق تونل های زيرزمينی ميان مصر و نوار غزه وارد می شود. محدوديت ورود سوخت به معنای آن است که مردم غزه فقط نيمی از روز برق دارند که برای بيمارستان ها فاجعه بار است. اهالی غزه اجازه خروج از کشور برای تحصيل ندارند. در نتيجه کمبود شديد پرسنل پزشکی موجود است. اما تکان دهنده ترين ممنوعيت، غير مجاز بودن ورود تجهيزات پزشکی و دارو است که موجب مرگ و مير مردم از بيماری های قابل علاج است. در تاريخ 25 آوريل گذشته کميته بين المللی صليب سرخ اعلام کرد که اسرائيل اجازه ورود 55 تن دارو و ديگر تجهيزات برای درمان های اورژانس را داده اما مانع از ورود 110 تن قطعات يدکی ماشين آلات پزشکی و ديگر ابزار و ظروف های بيمارستانی شده است. و اين در حاليست که مردم غزه در نتيجه حملات مکرر اسرائيل نيازمند درمان های پزشکی هستند. برای مثال طبق گزارش صليب سرخ 9 درصد از کودکان غزه در نتيجه شوک های وارده از جنگ دچار اختلال زبان هستند.

 

می توان نتيجه گرفت که  سياست اسرائيل آن است که مانع از مرگ يکباره و دسته جمعی مردم شود زيرا اين امر موجب اعتراض های بين المللی می شود. اما آگاهانه در حال کشتن ذره ذره اهالی غزه است. يکی از 4 سند محرمانه دولتی دقيقا اشاره می کند که هدف تدابير اسرائيل در قبال غزه همين است. آن هائی که اين اسناد را خوانده اند می گويند يکی از آن ها «خط قرمزي» در مورد حداکثر کالری که هر فرد اهل غزه حق دريافت دارد را تعيين کرده است. يک سند ديگر  مکانيسم هائی را برای کنترل «نيازهای غذائي» مردم غزه تعيين کرده است.

 

هر چند همه از وجود چنين سياستی مطلع اند اما اسرائيل نمی تواند آن را تائيد کند زيرا کنوانسيون چهارم ژنو (بخش 3، بند 47-78) آن را غير قانونی کرده است. اين کنوانسيون قدرت اشغالگر را مسئول رفاه اجتماعی عمومی اهالی تحت اشغال؛ بخصوص مسئول تامين تسهيلات درمانی و آموزش کودکان می داند.

 

اخيرا اسرائيل ادعا کرده است که سخت گيری هايش در زمينه محاصره اقتصادی نوار غزه به دليل قدرت گروه حماس است که از سوی اسرائيل به عنوان يک نيروی مسلح متحاصم که کمر به نابودی اسرائيل بسته است محسوب می شود.

 

اما اين ادعا که انگيزه ی اسرائيل در رفتار جنايتکارانه با فلسطينی های نوار غزه ترس از حماس است، دروغی بيش نيست. اولا به لحاظ تاريخی، خود اسرائيل بانی و باعث قدرت گيری حماس بود. در دورانی که سازمان آزاديبخش فلسطين يک جريان انقلابی بود، اسرائيل برای تضعيف آن ده ها سال مخفيانه حماس را تشويق و تقويت کرد. رفتار اسرائيل با فلسطينی های کرانه غربی رود اردن تفاوت زيادی با سياست های آن در مورد غزه ندارد. با وجود آنکه کرانه غربی تحت محاصره اقتصادی نيست اما ديواری که اسرائيل به دور آن کشيده است، پست های بازرسی اسرائيلی، شهرک های اسرائيلی نشين در قلب آن و ديگر سياست های اسرائيل، اقتصاد بومی کرانه غربی – بخصوص کشاورزی آن--  را تقريبا نابود کرده است. ديوار و ارتش اسرائيل بطور دائم مانعی در مقابل دست رسی کشاورزان به مزارع شان د رست کرده اند. اسرائيلی های شهرک نشين در کرانه غربی زمانی که از کشتن زارعين و کودکان فلسطينی فارغ می شوند به جان درختان زيتون و باغات مرکبات فلسطينی ها می افتند.

 

دولت اسرائيل دولتی است که توسط دين و قوميتی تعريف می شود که به رسميت شناختن آمال ملی فلسطينی ها ( يا در واقع عدالت ابتدائی را در مورد فلسطينی ها) را در تضاد با موجوديت خود می شمارد. اگر از منظر اخلاقی و سياسی به اين امر بنگريم، می بينيم که اسرائيل حق انتقاد به حماس ندارد. زيرا اهداف دينی اين سازمان بنيادگرای اسلامی تفاوت چندانی با اهداف يهوديان افراطی اسرائيلی که در شهرک های يهودی نشين اسکان داده شده و مسلح اند و در واقع بسيجی های دولت صهيونيستی هستند، ندارد. فقط کافی است نگاهی به تلاش يهوديان افراطی کنيم که مانند حزب الله ايران و حماس مانع از خوانندگی زنان در ملاء عام و حتا ورود آنان به ارتش اسرائيل می شوند.

 

اما اين حرف ها به کنار، سياست های اسرائيل در قبال نوار غزه طبق قانون بين المللی محکوم است. اين سياست ها آشکارا يک «مجازات دسته جمعي» عليه مردم غزه هستند. بند 33 کنوانسيون چهار ژنو با صراحت اين نوع «تنبيه دسته جمعي» مردم را «به خاطر خطائی که افراد شخصا مرتکب نشده اند» يک جنايت جنگی می شمارد.

 

 

سرمایه داری با گام های شتابان در حال نابودی طبیعت

 

انفجار سکوی حفاری چاه نفت در آمریکا و فاجعه زیست محیطی

 

رژيم اوباما از سرعت اخراج فلسطينی ها از اورشليم شکايت کرده است. وقتی دولت اسرائيل در سال 1948 بوجود آمد به زور تفنگ و کشتار فلسطينی ها را از خانه و مزارع خود در روستاها و اورشليم غربی بيرون راند. به عده ای از اين آوارگان فلسطينی اجازه داد که در اورشليم شرقی ساکن شوند. امروز اسرائيل مصمم است که اينان را نيز از اورشليم بيرون کند زيرا وجود فلسطينی ها در اورشليم شرقی را خطری برای تشکيل يک «دولت کوچک فلسطيني» می بيند.

 

آمريکا تا حدی نگران آينده ی سياسی رهبری «سازمان آزاديبخش فلسطين» است. اين سازمان تمام سرمايه ی سياسی خود را بر روی فشارهای آمريکا بر اسرائيل شرط بندی کرده است و اميدوار است که اسرائيل زير اين فشارها حاکميت اين سازمان بر عده ای از فلسطينی های تحت ستم را قبول کند. هدف آمريکا از اين فشارها آن است که ميان آمريکا و اسرائيل يک فاصله ظاهری بگذارد تا بتواند اهدافش را در خاورميانه راحت تر پيش برد.

 

آمريکا همواره با تحقير به زندگی فلسطينی ها و آمال آنان نگريسته است. اما حمايتش از سياست های اسرائيل عليه اهالی غزه را بايد بيرحمی افراطی، بی اخلاقی افراطی دانست که طبق قوانين بين المللی نيز غير قانونی است. هر تلاشی در سازمان ملل برای محکوميت اين سياست ها توسط آمريکا عقيم گذاشته شده است. رژيم های عربی وابسته به آمريکا و رسانه های آن ها همواره در مواردی که پای دين در ميان بوده است (مانند اقدامات اخير اسرائيل برای يهوديزه کردن اماکنی که برای مسلمانان مقدس است) فورا دست به اعتراض زده اند اما در قبال شرايط مردم غزه حتا ظاهر سازی نمی کنند.

 

انتقادات آمريکا به سرعت غصب مناطق فلسطينی نشين اورشليم توسط اسرائيل همواره بر مبنای اينکه «مصلحت سياسي» نيست انجام می گيرد. آمريکا هرگز به روی خود نمی آورد که سياست «يهوديزه» کردن اورشليم بوضوح تخطی از قوانين بين المللی است. (بند 49 از کنوانسيون چهار ژنو کولنی کردن سرزمين های اشغالی و انتقال اهالی بومی آن را غيرقانونی اعلام می کند). دولت آمريکا به کار بست قانون بين المللی در مورد اسرائيل را بسيار انفجاری می داند زيرا خوب می داند که موجوديت دولت صهيونيستی طبق اين استانداردها غيرقانونی است. البته دولت آمريکا نيز طبق اين استانداردها در رفتار بين المللی اش غيرقانونی است.)  به اين دليل است که رژيم های بوش و اوباما از تريبونال جنايات جنگی فقط در رابطه با کشورهای خاص و موارد خاصی که منافع آمريکا ايجاب می کند حمايت کرده اند. مانند يوگوسلاوی سابق و سودان. واشنگتن کماکان از امضای عهد نامه دادگاه جنائی بين المللی که رهبران کليه کشورها را تابع قوانين بين المللی می کند امتناع می کند.

 


اول ارديبهشت (مصادف با 21 آوريل) يک سکوی حفاری چاه نفت متعلق به کمپانی نفتی بريتيش پتروليوم (ب.پ.) در خليج مکزيک منفجر و سپس غرق شد. خليج مکزيک بخشی از اقيانوس آتلانتيک شمالی است که سواحل آن را آمريکا، مکزيک و کوبا تشکيل می دهند. طبق آخرين برآوردها روزانه 60 هزار بشکه نفت از دهانه چاه نفت منفجر شده به درون آب های خليج ريخته و آب های آن را آلوده می کند (1- هرالد تريبون، 17 ژوئن 2010). گفته می شود اين بزرگترين فاجعه زيست محيطی آمريکاست. هر چند اين فاجعه در خليج مکزيک روی داد اما سواحل چندين ايالت بزرگ آمريکا بخصوص لوئيزيانا، آلاباما و می سی سی آلوده شده اند.  لکه های بزرگ نفت که مقياس آن بيش از هفتاد هزار کيلومتر مربع است توسط باد و امواج به سوی دلتای می سی سی پی روان شده و فرش نفتی روی دريا به سواحل ايالت فلوريدا نيز نزديک شده است. شرکت نفتی ب.پ. برای پراکنده کردن اين لکه های نفتی از مواد شيميائی به نام «سورفکتانت» استفاده می کند که با هواپيما بر روی فرش نفتی پاشيده می شود. اين مواد شيميائی مواد نفتی را محصور کرده و به تکه های کوچکتر تقسيم می کند. کارشناسان اين شرکت می گويند قطعه قطعه کردن لکه های بزرگ نفت کار تجزيه آن ها را برای ميکروب های دريائی ساده تر می کند. اما اين مواد شيميائی آبزيان را در معرض آلودگی بيشتر قرار داده است و خطر بزرگی برای سلامت انسان است. اجساد پرندگان و دولفين ها و خزه های دريائی بر روی آب ها و سواحل خبر از فاجعه ای بزرگ می دهد. ماهی گيران می گويند اين منطقه جزء غنی ترين مناطق ماهی گيری در تمام قاره آمريکاست. آنان مستاصل و عصبانی اند. با مشاهده اجساد ماهی ها و پرندگان گوئی جسد خود و فرزندانشان را می بينند. اين فاجعه می تواند اکوسيستم اين منطقه را بکلی نابود کند. پيامدهای اين فاجعه برای محيط زيست کره زمين و حيات ده ها ميليون انسان هنوز برآورد نشده است.  گروه های حفظ محيط زيست، دانشمندان و جوانان به سوی اين منطقه روان شده اند. حزب کمونيست انقلابی آمريکا فراخوان داده است که که کاروان های مردم از نقاط مختلف به اين منطقه بيايند و در هماهنگی با حزب دست به مبارزه مردمی برای حفظ محيط زيست بزنند. شرکت ب.پ. با اجير کردن مزدور مانع از کار خبرنگاران و دانشمندان و فعالين می شود. دولت اوباما پيشاپيش 6 هزار سرباز «گارد ملي» را تحت لوای «مقابله با فاجعه محيط زيست» مستقر کرده است. اوباما که تلاش می کند انگشت اتهام را از خود دور کند، عليه کمپانی نفتی بريتيش پتروليوم سخنرانی کرده و گفته است که اين کمپانی بايد جريمه اين فاجعه را بپردازد و مسئول تميز کردن آب های درياست!

 

 اما نه دولت اوباما و نه شرکت ب.پ. قادر به جمع کردن فاجعه ای که دست در دست هم ايجاد کردند نيستند. زيرا منطق آنان منطق نظام سرمايه داری است. هدف نظام سرمايه داری توليد سود و حفظ مالکيت خصوصی بر ابزار توليد، تکنولوژی و منابع طبيعی جهان است و برای رسيدن به اين هدف، هر چيز ديگر از انسان تا طبيعت، بايد زير لگد له شوند و برای سودآوری بيشتر سرمايه هزينه شوند. شخصيت های سياسی بايد در چارچوب قوانين سرمايه عمل کنند و منافع سرمايه را تضمين کنند. دو شعار اصلی کارزار انتخاباتی اوباما شعار قطع جنگ های خاورميانه و حفظ محيط زيست بود. اما در اولين فرصت تعداد سربازان آمريکائی در افغانستان را افزايش داد و برای اولين بار پس از ده سال ممنوعيت، حفاری در آب های ساحلی آمريکا را برای کمپانی های نفتی آزاد کرد. همان روزی که سکوی حفاری ب.پ. درخليج مکزيک منفجر شد، دولت اوباما 24 قرار داد جديد حفاری در همان آب ها را با ب.پ. امضاء کرد.

 

جنايات شرکت های نفت در نابودی محيط زيست کشورهای فقير نفتی همواره سرپوش گذاشته شده است. بطور مثال در 50 سال گذشته حداقل 13 ميليون بشکه نفت وارد دلتای نيجر شده است (هرالد تريبون- همانجا) اين منطقه ی تالابی (مردابي) که ده درصد از واردات نفتی آمريکا را تامين می کن، در گذشته به وفور ماهی و پرندگان دريائی داشت و در آن مواد خوراکی اوليه ی مردم کشت می شد. اما امروز مطلقا بلا استفاده است و هنوز از لوله های نفتی متروکه در مرداب ها نفت نشت می کند.

 

چرا سرمايه داری نمی تواند از فاجعه زيست محيطی جلوگيری کند؟

 

برای جواب بايد از نظام اقتصادی و سياسی سرمايه داری شناخت پيدا کنيم. در نگاه سرمايه داران، طبيعت وسيله ای است که بايد تصاحب کرده و برای افزايش سودآوری توليد خصوصی آن را غارت کنند.

 

نظام سرمايه داری بهره وری کار انسان را با سرعتی حيرت انگيز و بيسابقه در تاريخ رشد داده است و می دهد. با رشد بهره وری کار، جامعه می تواند با صرف کمترين انرژی انسانی نيازهای بقا و پيشرفت خود را توليد کند. اما رشد بهره وری کار در نظام سرمايه داری، مبتنی بر تشديد استثمار اکثريت مردم جهان و غارت افسارگسيخته ی طبيعت بوده است. رشد بيسابقه، نابودی بيسابقه به همراه آورده است. رشد بيسابقه سرمايه داری در آمريکا با بردگی و قتل 11 (يازده) ميليون آفريقائی و نسل کشی مردم بومی از طريق جنگ، بيماری و کار مهلک در معادن نقره ممکن شد. سرمايه داری آمريکا بر روی استخوان های خرد شده مهاجرين و فرزندانشان قد بر افراشت.

 

سرمايه داری در هر چرخش جهانی خود رکودها و بحران های اقتصادی و جنگ های جهانی پديد آورده است. از اواسط قرن نوزدهم به اين سو، که سرمايه داری به سرمايه داری امپرياليستی تبديل شد، جنگ های استعماری و نو استعماری در قاره آفريقا و آسيا و آمريکای لاتين قطع نشده است. و اکنون محيط زيست در معرض نابودی است. انفجار سکوی حفاری در خليج مکزيک يکی از تبارزات برجسته ی کارکرد نظام اقتصادی و سياسی سرمايه داری است.

 

سرمايه داری جهان را در هم ادغام کرده است. توليد در جهان به حدی اجتماعی شده است که امروز زندگی هر نفر وابسته به کار کسانی ديگر، در نقاطی ديگر از جهان، است. برنجی که کارگر ايرانی می خورد توسط دهقان تايلندی توليد شده است. تی شرتی که دانشجوی آمريکائی بر تن می کند توسط کارگر چينی دوخته شده است. قهوه ای که مردم در آلمان می نوشند توسط دهقانان برزيلی توليد شده است. اما اين توليد اجتماعی عظيم بر مبنای مالکيت خصوصی پيش می رود و تمامی رنج ها و مصائبی را که سرمايه داری عليه انسان و طبيعت توليد می کند از همين تضاد اساسی سرچشمه می گيرد.

 

سرمايه داری جهان را در هم ادغام کرده است. اما اين ادغام بر پايه شکاف و نابرابری فوق العاده بنا شده است. چند کشور سرمايه داری امپرياليستی بر کار چند ميليارد انسان و منابع طبيعی سراسر جهان سلطه دارند.

 

فاجعه زيست محيطی فقط نشت نفت از دهانه چاه ها و تانکرهای نفتی به درون اقيانوس ها و درياها و يا گرمايش هوا در نتيجه استفاده از سوخت های فسيلی (نفت، گاز و ذغال سنگ) در صنايع و حمل و نقل نيست. بلکه فراتر از آن است. کمپانی های بين المللی آگرو- بيزنس (تجارت کشاورزي) کشاورزی بومی کشورهای سه قاره را که منبع تامين مواد غذائی مردم بود، از بين برده اند. در کنيا، زمين های کشاورزی را به زير کشت گل های زينتی صادراتی برده اند. در فروردين ماه امسال هنگامی که در نتيجه ی فعال شدن يکی از کوه های آتشفشانی ايسلند، فرودگاه های اروپا بسته شد، صدها ميليون دلار محصول کشور کنيا در انبارها نابود شد.

 

اما آنچه اخبار روزنامه ها و تلويزيون ها را تشکيل داد نه فجايع ادغام امپرياليستی جهان بلکه ناراحتی مسافرين طبقات ميانی کشورهای اروپائی گير کرده در فرودگاه ها بود. کمپانی های کشاورزی امپرياليستی جنگل های آمازون را از بين برده اند تا گوشت و سويا توليد کنند. دهقانان هندی را زير بار ديون بانکی له کرده اند بطوريکه سالانه هزاران تن از آنان دست به خودکشی می زنند. اين پروسه ادغام جهانی،  روند زندگی اقتصادی صدها ميليون دهقان و کشاورز را نابود کرده و ده ها ميليون را به حلبی آبادهای شهرهای بزرگ روانه کرده است. علاوه بر اين، کشورهای سرمايه داری غرب زباله های صنعتی خود را به اين کشورها صادر می کنند. قطعات کامپيوتری تحت عنوان «کمک» به اين کشورها روانه می شود تا در آن جا دفن شود. در شهرهائی مانند لاگوس، بمبئی، مکزيکو سيتی، کودکان در ميان زباله های مسموم بازی می کنند و آب آلوده می نوشند.

کليت اين نظام (شبکه استثمار انسان و غارت طبيعت) توسط يک قدرت نظامی بيرحم حفاظت می شود. علاوه بر ارتش آمريکا که بزرگترين قدرت نظامی جهان است، نظام سرمايه داری جهانی متکی بر دولت های ارتجاعی بومی و ارتش های آنان است تا ثبات لازم را برای عمليات سرمايه داری تضمين می کنند. دولت های ارتجاعی در کشورهای به اصطلاح «جهان سوم» بخشی از يک نظام جهانی هستند که با قوانين سرمايه داری حرکت می کنند و بازتوليد می شوند. اين امر، شامل دولت جمهوری اسلامی و نظام اقتصادی و سياسی آن نيز هست.

 

اما چرا سرمايه داری اينگونه کار می کند و اين فجايع را توليد می کند؟ آيا اين نظام قابل اصلاح است؟

 

هر جامعه ای دارای يک سيستم (نظام) است که بر مبنای يکرشته قوانين عمل می کند. مانند بازی فوتبال که دارای قوانينی است و بدون آن قوانين، بازی فوتبال تبديل به چيز ديگری می شود. توليد سرمايه داری هم قانون دارد: کسب سود و استثمار کارگران بر مبنای مالکيت خصوصی بر ابزار توليد. فجايع نظام سرمايه داری (و بطور مشخص نابودی محيط زيست) را کمپانی های مشخص می آفرينند. اما اين کمپانی ها با قوانين نظام بازی می کنند و نه در خارج از چارچوب آن. قوانين نظام سرمايه داری است که راه را بر اين فجايع می گشايد.

 

قانون اول: در نظام سرمايه داری به هر چيز به صورت کالا (يعنی قابل مبادله) نگريسته می شود و هر کاری بايد برای توليد سود انجام شود. در نظام های ماقبل سرمايه داری، توليد عمدتا برای مصرف مستقيم انجام می شد. اما در جامعه سرمايه داری، تقريبا همه چيز برای مبادله (فروش) توليد می شود. اما توليد برای فروش (توليد کالائي) تمام ماجرا نيست. در قلب توليد کالائی قانون سود قرار دارد. يعنی معيار و انگيزه توليد، توليد سود است. بطور مثال در توليد گندم هدف توليد گندم نيست. هدف، توليد سود است. و اگر اين هدف برآورده نشود، توليد گندم متوقف می شود – حتا اگر توقف توليد آن موجب گرسنگی و بيکاری ميليون ها نفر شود. در اقتصاد ايران ما بطور روزمره شاهد عملکرد اين قانون هستيم.

 

در سرمايه داری طرز نگرش کالائی و سودآوری به همه جا و همه چيز رسوخ می کند. مردم به خودشان و به يکديگر و بالاخره به طبيعت نيز اينگونه می نگرند. برای سرمايه، طبيعت يعنی داده ای که بايد در خدمت به توليد سودآور غارت کرد. سرمايه حتا به فجايعی که می آفريند به صورت فاجعه نمی نگرد بلکه آن را «فرصتی برای سود آوري» می بيند. بطور مثال در نتيجه استفاده مفرط از سوخت نفتی و گازی در جهان، فاجعه زيست محيطی گرمايش هوا بوجود آمده است. گرمايش هوا موجب آب شدن کوه های يخی قطب های زمين شده است. اين فاجعه طبيعی عظيمی است که زندگی صدها ميليون نفر را تهديد می کند. در نتيجه گرمايش هوا سالانه هزاران بنگلادشی طعمه آب ها می شوند. اما سرمايه داران بزرگ که توسط دولت های امپرياليستی آمريکا و اروپائی و روسی و ژاپنی و چينی نمايندگی می شوند آب شدن قطب ها را فرصتی برای حفاری نفت و گاز از درياهای بدون يخ قطبی می بينند. و بر سر دست اندازی بر سفره های نفتی قطب با يکديگر رقابت می کنند.

 

قانون دوم سرمايه داري: توليد خصوصی و رقابت جويانه است. يعنی اين جامعه نيست که توليد را سازمان می دهد بلکه افراد يا گروهی از افراد هستند که آن را سازمان داده و محصول آن را تصاحب می کنند. اين توليد با قانون «گسترش بياب يا بمير» پيش می رود. توليد سرمايه داری ذاتا يک توليد خصوصی است و به واحدهای گوناگون سرمايه تقسيم می شود. هر واحد سرمايه بايد برای خودش بجنگد. بنابراين هيچ توافقی بر سر توليد عقلانی و بدون هر ج و مرج نمی تواند در ميان آنان شکل بگيرد. هيچ توافقی بر سر ريشه کن کردن فقر يا حفظ محيط زيست نمی تواند در ميان آنان صورت گيرد. هر واحد درگير سود خود و حفظ و گسترش خود است. هر چه را بر سر راهش باشد – چه انسان و چه طبيعت – لگدمال می کند و جلو می رود.

 

جنگ های جهانی اول و دوم ميان قدرت های امپرياليستی سرمايه داری با همين انگيزه و محرک آغاز شد. در عصری که سرمايه داری تبديل به سرمايه داری امپرياليستی شده است، سرمايه های بزرگ در مقياس جهانی با هم بر سر مناطق نفوذ رقابت می کنند. اين رقابت با پشتوانه دولت ها صورت می گيرد. در گره گاه هائی، اين رقابت ها، بالاجبار، از طريق جنگ حل و فصل می شوند و نه از طريق رقابت اقتصادی و جاسوسی اقتصادی و استفاده از ابزار سياسی برای نفوذ در اين يا منطقه و کسب امتيازهای اقتصادی از اين يا آن کشور.

 

هر واحد سرمايه عمليات توليدی خود را بطور اکيد با محاسبه هزينه ها و کارآئی پيش می برد. اما به هزينه ها و تاثيراتی که توليدش بر محيط خارج می گذارد کاری ندارد. کمپانی های نفتی، آلودگی آب ها در نتيجه نشت نفت، و صنايع خودروسازی گرمايش هوا در نتيجه استفاده مفرط از سوخت های فسيلی را جزئی از هزينه های توليدی خود حساب نمی کنند. کشتار مردم بنگلادش و جزاير ديگر در نتيجه گرمايش هوا،  ناکارآئی توليد سرمايه داری حساب نمی شود. مرگ تدريجی صدها ميليون انسان بيکار در زاغه ها و حلبی آبادها و نابودی صدها ميليون دهقان جزء هزينه های نظام محسوب نمی شود. مرگ و مير 24 هزار کودک در روز (يعنی چيزی در حد زلزله هائيتی هر 10 روز يکبار) عدم کارآئی آن حساب نمی شود.

 

به دليل خصلت خصوصی توليد و رقابت مرگ و زندگی ميان سرمايه های مختلف، امکان برنامه ريزی اجتماعی و آگاهانه ی توليد در نظام سرمايه داری نيست. امکان برنامه ريزی درازمدت برای خنثی کردن تاثيرات زيست محيطی توليد و ريشه کن کردن شکاف ها و تمايزات اجتماعی دهشتناک ميان انسان های کره زمين نيست. هنگامی که شرکت های نفتی آب ها را آلوده می کنند و شرکت های تجاری کشاورزی زندگی مردم را نابود می کنند، به دليل بد ذاتی شان نيست. آنان فقط يک عامل را محاسبه می کنند: اگر من نکنم يک سرمايه دار ديگر می کند و در سودآوری و بسط و گسترش سرمايه خود عقب می مانم.

 

قانون شماره 3 سرمايه داري: امروز انباشت سرمايه در چارچوب سلطه امپرياليستی بر ملل جهان سوم و رقابت استراتژيک (جهانی و درازمدت) بين قدرت های امپرياليستی صورت می گيرد. سرمايه داری در اواسط قرن نوزدهم پا از مرزهای کشوری خود بيرون گذاشت. سرمايه به آسيا، آفريقا، آمريکای لاتين گسترش يافت و از طريق اتحاد با اقشار ثروتمند بومی آن کشورها، سلطه خود را به شکل مستقيم (استعماري) و يا غير مستقيم (نواستعماري) برقرار کرد. ميليون ها تن در جنگ های استعماری نابود شدند. بلژيک در جنگ های استعماری برای سلطه بر کنگو، 10 ميليون نفر يعنی نيمی از جمعيت آن کشور را از طريق قتل و گرسنگی و رواج بيماری های مهلک از بين برد. با تبديل سرمايه داری به يک نظام جهانی، رقابت اقتصادی جهانی ميان بلوک های سرمايه تبديل به رقابت سياسی و نظامی ميان دولت های امپرياليستی مختلف شد. بلوک های مختلف سرمايه مانند باندهای جنايتکار بر سر تقسيم جهان با يکديگر جنگيدند و کشتارهای بيسابقه کردند. در جريان جنگ جهانی دوم، سرمايه داری امپرياليستی آلمان 6 ميليون يهودی را طعمه کوره های آتش سوزی کرد.

 

امروز، سرمايه داری بر روی گسل ميان دو بخش جهان، انباشت سرمايه می کند: يک بخش شامل کشورهای امپرياليستی آمريکای شمالی و اروپاست و بخش ديگر شامل کشورهای سه قاره آفريقا، آسيا و آمريکای لاتين. اين دو بخش جهان به «شمال» و «جنوب» معروف شده اند. بدون اين شکاف و عريض تر شدن فزاينده آن سرمايه داری قادر به انباشت سودآور نيست. ابعاد نابرابری اقتصادی و اجتماعی ميان اين دو قطب هولناک است. 77 درصد منابع جهان را 20 درصد مردم جهان مصرف می کنند. هر آمريکائی روزانه 600 ليتر آب مصرف می کند در حاليکه هر آفريقائی روزانه 20 ليتر.

 

 اين نابرابری در فجايع زيست محيطی نيز فشرده می شود. آب و هوای کشورهای «جنوب» آلوده و مسموم است. کشاورزی آن نابود شده است. زمين ها حاصلخيزی خود را از دست داده اند. درصد کودکانی که با بيماری و نقص عضو متولد می شوند نسبت به درصد کودکانی که با بيماری و نقص عضو در کشورهای «شمال» متولد می شوند غير قابل مقايسه است. اکثر مردم اکثر اوقات گرسنه اند. کيفيت بالای زندگی در شهرهای اروپائی و آمريکائی که شامل استفاده از آب آشاميدنی تميز، سيری شکم، آموزش و بهداشت، بهره مندی از دانش و تکنولوژی و شهرهای تميز، يک روی سکه است و روی ديگر سکه عبارتست از مرگ و مير 24 هزار کودک در نتيجه بيماری های قابل علاج، کار کودکان سه ساله، گسترش بيماری ايدز، عدم دسترسی به آب آشاميدنی، صدها ميليون بی خانمان در حاشيه شهرهای بزرگ، گسترش جهل در زمينه علم و آگاهی علمی، دريافت زباله های صنعتی کشورهای غربی و غيره در کشورهای سه قاره آفريقا، آمريکای لاتين و آسيا. اين شکافی است که کارکرد نظام اقتصادی و سياسی و اجتماعی سرمايه داری توليد کرده و می کند. طبق برآوردهای علمی، شرايط زندگی برای اکثريت مردم جهان غير قابل تحمل تر از شرايط زندگی در قرون وسطا شده است. اين وضعيت، در غياب انقلاب های کمونيستی و مه آلود شدن چشم انداز آن، گرايش به افکار دينی را در جهان تقويت کرده است و باعث رشد نيروهای ارتجاعی بنيادگرای اسلامی در خاورميانه و بنيادگرايان مسيحی پنته کوستال در آمريکای لاتين شده است.

 

راه حل سبز!

 

در مواجهه با فاجعه انکار ناپذيری که سرمايه داری برای محيط زيست انسان بوجود آورده است دولت های جهان تحت سرپرستی قدرت های امپرياليستی راه حل جايگزين کردن سوخت های فسيلی با سوخت بيو را پيش گذارده اند. اما اين راه حل نيز محکوم به شکست است زيرا نظام کنونی انرژی (استخراج سوخت های فسيلي) دارای سودآوری عظيم است. به همين دليل اين نوع انرژی با وجود آنکه بشدت نابود کننده است شکل مسلط تامين انرژی در جهان است. به علاوه منابع و زيرساخت ها و دانش عظيمی در اين رشته سرمايه گذاری شده است و گسست از آن مستلزم نابودی سرمايه های عظيم است. آن بلوک های سرمايه که استخراج سوخت فسيلی ستون فقراتشان را تشکيل می دهد دارای پشتوانه دولتی و نظامی هستند و هيچ يک در رقابت با ديگری از اين منبع سرشار سود و بسط سرمايه دست نخواهد کشيد. تحت نظام سرمايه داری گسست از اين شکل توليد انرژی تقريبا غير ممکن است. در همان حال که کمپانی های نفتی آمريکائی صحبت از سرمايه گذاری برای تکامل «تکنولوژی سبز» می کنند، بسرعت در حال حفاری های عميق در سواحل آفريقای غربی و تحکيم رژيم های جنايتکار در اين منطقه هستند. ارتش آمريکا واحدی به نام «فرماندهی آفريقا» تاسيس کرده است تا ضامن امنيت عمليات سودآور سرمايه های آمريکائی باشد. حتا قانون گذاری نمی تواند اين روند را عوض کند زيرا قانون ذاتی سرمايه آن است که در مجاری «سودآورتر» جريان يابد. بنابراين صرف تکامل تکنولوژی «سبز» راه حلی برای روش های فاجعه بار سرمايه داری نيست. زيرا تکنولوژی نيز در چارچوب نظام سرمايه داری و سودآوری به کار گرفته می شود. نگاهی به توليد «سوخت بيو» بيندازيم تا اين مسئله را دريابيم.

 

 سوخت بيو به طور معمول از مواد گياهی مانند سويا، پنبه دانه، سيب زمينی، گل آفتاب گردان و غيره گرفته می شود. پسوند «بيو» می خواهد اطمينان دهد که دی اکسيد کربن ساطع شده از سوختن «سوخت بيو» دوباره جذب چرخه طبيعت می شود و از اين رو اثرات گلخانه ای ناشی از رها شدن دی اکسيد کربن از سوختن سوخت های فسيلی را ندارد. اما اين روش فجايع خود را به شکل ديگری به بار آورده است. آسيب رسانی آن نه از طريق توليد آلاينده های جوی بلکه از طريق کاستن از زمين های زيرکشت محصولات خوراکی و نابودی جنگل ها برای کشت اين سوخت سودآور جديد است. هنگامی که سرمايه داران فهميدند درگير شدن در توليد سوخت بيو، سودآور است چنگال های بيرحم خود را در توليد کشاورزی کردند. زمين ها از زير کشت محصولات خوراکی درآمد و برای توليد دانه ها برای سوخت بيو زير کشت رفت. نتيجه ی آن کمبود دانه های خوراکی و صعود ناگهانی قيمت ذرت و برنج در بازار جهانی بود. اين چرخش، ضربه مهلکی بر کشورهای فقير که وابسته به واردات مواد غذائی از بازار جهانی هستند زد. در کشورهائی مانند اندونزی جنگل های بارانی را از بين بردند تا برای توليد سوخت بيو درختانی مانند درخت نخل روغنی بکارند. نتيجه ی آن توليد دی اکسيد کربن و آلودگی بيشتر هوا بود.

 

در ايران نيز «نخبگان» جمهوری اسلامی به سوی اين انرژی سودآور هجوم برده اند و در حال بهره مندی از طبيعت بی زبان و بی هزينه اند. اميد شاکری، رئيس پژوهش و فناوری شرکت بهينه سازی مصرف سوخت می گويد: «مواد اوليه برای توليد سوخت های بيو اتانول و بيو ديزل نوعی گياه در مناطق کويری ايران و ميکرو جلبک های خليج فارس و دريای عمان است که به هيچ گونه نگهداری و هزينه خاصی احتياج ندارند ...» (شانا- شبکه اطلاع رسانی نفت و انرژي- 23 خرداد 88)

 

واضح است که چارچوب و منطق نظام سرمايه داری نه رهائی انسان را بر می تابد و نه حفظ محيط زيست را. راهی ديگر بايد که همان راه انقلاب سوسياليستی است. در سرمايه داری توليد اجتماعی و محاسبات اقتصادی بر حسب سودآوری انجام می شود. در سوسياليسم معيار سنجش توليد ديگر سود نخواهد بود. و توليد بر مبنای رقابت منافع گوناگون پيش نخواهد رفت. توليد ديگر توسط منافع خصوصی کنترل نخواهد شد. محاسبات اقتصادی بر حسب توليد نيازهای مردم و با توجه به تاثيرات درازمدت در زمينه کم کردن شکاف های طبقاتی و ممانعت از احيای سرمايه داری و حفظ محيط زيست پيش خواهد رفت. سوسياليسم به دليل لغو مالکيت خصوصی و  سرنگونی سود از فرماندهی اقتصاد ، قادر به اتخاذ يک نگرش درازمدت خواهد بود. معيار توليد در سوسياليسم نه سود بلکه ريشه کن کردن نابرابری های بر جای مانده از جامعه کهن؛ تامين بقای محيط زيست و ايجاد تعادل عقلانی ميان صنعت و کشاوزي؛ يافتن راه های نوين برای ادغام شهر و روستا؛ از ميان بردن شکاف ميان کار يدی و فکري؛ و انتقال ذخاير يک منطقه و بخش به مناطق و بخش های ديگر برای از ميان بردن شکاف ميان آن ها خواهد بود.

 

 برنامه ريزی در اقتصاد سوسياليستی چند جانبه و موزون خواهد بود. مسائلی مانند بهداشت و سلامت، بيگانگی از کار، ايجاد روابط نوين ميان مردم و توليد فرهنگ نوين تعاون و همکاری به جای رقابت و حرص و آز، فراگير کردن دانش و اطلاعات علمی در همه نقاط و در ميان همه اقشار و ... را در نظر خواهد گرفت. اقتصاد سوسياليستی به کم کردن هزينه ها توجه خواهد کرد اما نه برای سودآوری. اقتصاد سوسياليستی با برنامه ريزی مرکزی پيش خواهد رفت اما برنامه ريزی غير متمرکز در مناطق و ابداعات توده های مردم در شهر و روستا هم زاد آن خواهد بود. در چنين اقتصادی نگرش به طبيعت نه از ديدگاه مالکيت خصوصی و سودآوری خصوصی بلکه آنگونه که مارکس می گويد خواهد بود:

«از نقطه نظر نظام اقتصادی عاليتر{سوسياليسم و کمونيسم} تملک خصوصی کره زمين توسط افراد، به همان اندازه ی تملک انسانی توسط انسانی ديگر نامعقول است. حتا کل جامعه، ملت يا حتا همه جوامع موجود رويهم رفته صاحب زمين نيستند. زمين صرفا سپرده ای در دست آنان است که از آن بهره مند شوند و بايد آن را در شرايط بهبود يافته تری به دست نسل های آينده بسپارند.» (مارکس)

 

 

واقع بين باش! غير ممکن ها را طلب کن!


گزيده ای از بيانيه حزب کمونيست ايران (م.ل.م) به مناسبت اول ماه مه روز جهانی گارگر

 

امروزه پرسش اصلی اين نيست که ميزان شرکت کارگران در خيزش اخير چيست. سوال اين نيست که کارگران چه زمانی و در چه ابعادی در خيزش شرکت خواهند کرد يا چگونه مطالبات اقتصادی خود را پی خواهند گرفت. سئوال بر سر نقش سياسی طبقه کارگر در تحولات آتی است. آيا طبقه کارگر در نقش همدست بورژوازی ظاهر خواهد شد، يا رهبر انقلاب؟ آيا ديگر قشر ها و طبقات تحت ستم حول اهداف و سياست های رهائی بخشی که تاريخا اين طبقه می تواند نمايندگی کند متحد خواهند شد يا حول سياست های رهبران موج سبز؟ آيا اين طبقه با تکيه به نيروی خود و ديگر ستمديدگان قادر خواهد شد دولت ارتجاعی حاکم را قهرا در هم شکند و دولتی کيفيتا متفاوت و نوين بنا کند يا اينکه رهبران بورژوائی با اصلاح و ترميم دولت دينی، باری ديگر مردم را فريب خواهند داد؟  پاسخ به پرسش های فوق به خط و ميزان تلاش و درايت جنبش کمونيستی وابسته است.

 

کمونيست ها بدون خلاف جريان رفتن قادر نيستند با «غير ممکن های بزرگ» امروز مقابله کنند. بورژوازی بين المللی با تمام قوا تلاش می کند به مردم بقبولاند که کمونيسم رويايی بيش نيست و غير ممکن است. طی دو دهه گذشته بورژوازی احکام زيادی در مورد مرگ کمونيسم صادر کرد. اما  کارکرد نظام سرمايه داری و دهشت هايی که طی چند دهه اخير برای مردم جهان آفريده شد، اين احکام را باطل کرد. هم اکنون جهان با گرهگاه شگفتی روبرو شده است: از يک سو، کارکرد خودبخودی سيستم ورشکستگی سرمايه داری و نياز بشر به سامانيابی جامعه ای مبتنی بر تعاون و همکاری را به نمايش در آورده است. جامعه بشری به نقطه ای رسيده که شيوه ديگری از زندگی کاملا امکان پذير است. شيوه ای که در آن، افراد نوع بشر می توانند به شکل فردی و مهمتر از آن از طريق رابطه متقابل با ديگران در سراسر جهان، زنجيرهای سنگين سنت را به دور افکنند و به طرقی که تاکنون سابقه نداشته و حتی به طور کامل تصور هم نشده، شکوفا شوند و به راحتی بر فقر، نابرابری و هر گونه ستم و استثمار در گوشه و کنار جهان فائق آيند. از سوی ديگر، عامل ذهنی – يعنی موقعيت جنبش کمونيستی - با اين اوضاع عينی مساعد منطبق نيست.

 

جنبش کمونيستی بر سر دو راهی حساس و خطرناکی قرار گرفته است. يا کمونيستها با تکيه بر دستاوردهای موج اول انقلاب های پرولتری – مشخصا تلاش های پرولتاريا در قرن بيستم در زمينه ايجاد دولت های پرولتری در شوروی و چين – و جمعبندی نقادانه از تجارب مثبت و منفی و دستيابی به سنتز نوينی از علم کمونيسم نقش پيشاهنگی خود را باز خواهند يافت يا  به عنوان بقايای گذشته عمل کرده و درنتيجه قادر به تغيير جهان نخواهند بود. در دوره ای از تاريخ قرار داريم که کمونيست ها نيازمند رويکردی همانند رويکرد مارکس، لنين، مائو هستند تا بتوانند به شيوه ای علمی، زنده و خلاقانه امکان پذيری کمونيسم را دوباره در تئوری و پراتيک – البته در سطحی بالاتر – به اثبات رسانند.

 

نياز به آن است تا دوباره اثبات شود چرا موقعيت عينی پرولتاريا در جامعه اين پتانسيل را در اين نيروی اجتماعی فراهم ميکند که جامعه و جهان را به گونه ديگری سازمان دهد. جايگاه استراتژيک اين طبقه از موقعيت فی الفور و زندگی روزمره تک تک افراد آن يا صرفا جمعيت رو بفزونی اش و يا موقعيت ستمديدگی اش، سرچشمه نمی گيرد. اهميت پرولتاريا در آن است که در يک بعد تاريخي- جهانی ظرفيت آن را دارد که جامعه را به سوی شيوه توليدی نوين و سازماندهی اجتماعی کيفيتا متفاوتی رهبری کند و همراه با رها کردن همه اقشار و طبقات از جامعه طبقاتی خود را نيز رها کند و به مثابه يک طبقه از ميان برود. ولی اين توانايی بالقوه فقط توسط آگاهی کمونيستی و يک حزب سياسی انقلابی و مبارزه سياسی نقشه مند در جهت رهايی همه بشريت می تواند تحقق يابد. ...

 

اهميت پرولتاريا در موقعيت آن به عنوان يک طبقه نهفته است. اين موقعيت توسط اين يا آن بخش از کارگران يا منافع اين يا آن بخش از جنبش کارگری در هر مقطع مشخص تعيين نمی شود. منافع پرولتاريا به عنوان يک طبقه جهانی است که امکانات نوينی به روی نوع بشر می گشايد. تضاد اساسی جامعه امروزی بشر، تضاد ميان مالکيت خصوصی مبتنی بر استثمار کار مزدی با توليد اجتماعی است که سراسر جهان را در برگرفته. تنها انقلاب پرولتری می تواند موجب جهش کيفی در روابط اجتماعی شود: روابطی که بر پايه گسست از روابط مالکيت کهن و افکار کهن  شکل خواهد گرفت.  

 

فقدان درک علمی از نقش و جايگاه اين طبقه موجب آن شده که بسياری از کمونيست های سابق از تغيير جهان نا اميد شوند. برای عده ای نيز طبقه کارگر به اسم رمزی بدل شده تا محافظه کاری و عدم دخالت در سياست را توجيه کنند. اسم رمزی که با آن جنبش انقلابی جوانان را مرعوب کنند؛ تفکر خلاق روشنفکران را تحقير کنند؛ جنبش زنان را بی اهميت نشان دهند و طرح محدودترين خواسته های اقتصادی کارگران را اوج راديکاليسم قلمداد کنند. اين عده، طبقه کارگر – و بهتر است بگوييم آحاد کارگران – را به بتی بدل کرده که بايد مورد پرستش قرار داد. بتی که صرفا به دليل خاستگاه طبقاتی می تواند خود را در برابر تاثيرات بورژوايی و خرده بورژوايی بيمه کند.

 

در اين بينش نگرش طبقاتی و آگاهی کمونيستی جايگاه چندانی ندارد. اين درک های محدود، عاجز از مشاهده ظرفيت های انقلابی واقعی و متنوعی اند که در ميان قشرها و طبقات مختلف منجمله بخش های مختلف طبقه کارگر در هر مقطع از مبارزه طبقاتی بروز می يابد. اتخاذ چنين تفکرات زيانباری مانع از آن می شود که کمونيست ها بتوانند به وظايف خود در قبال خيزش توده ای اخير عمل کنند.

 

امروزه سر فرود آوردن در برابر «غير ممکن های بزرگ» در ارتباط با خيزش توده ای شکل مشخصی به خود گرفته است. به اين صورت فرموله می شود که نمی توان بر خيزشی که بر پايه تضادهای دو جناح حکومتی براه افتاده تاثير گذاشت؛ قطب بندی مجدد اين خيزش بر پايه منافع اکثريت ستمديدگان جامعه غير ممکن است؛ تلاش بی فايده است.  اين اظهار عجز شکل های راست و «چپ» به خود می گيرد. اما نتيجه ی هر دو تقويت رهبری بورژوائی بر خيزش مردم است. برخی در تئوری و عمل دنباله روی از بورژوازی را فرموله کرده و در انتظار آن بسر می برند که سرانجام بخشی از بورژوازی ايران بر سر عقل آيد و فضای دمکراتيکی برای آن ها فراهم کند تا راه برای فعاليت های سنديکايی و اتحاديه ای گشوده شود. چنين افرادی در بهترين حالت فکر می کنند که طبقه کارگر با طرح خواسته و مطالبات اقتصادی می تواند جنبش را راديکاليزه کند.

 

برخی ديگر تحت عنوان اينکه اين خيزش متعلق به طبقات ميانی است و «عنصری سوسياليستي» در اين مبارزه نيست، طبقه کارگر را از دخالت گری سياسی در اين خيزش بر حذر می دارند. بدين طريق هم مردم را به امان بورژوازی رها می کنند و هم مانع از آن می شوند که طبقه کارگر خود و ديگر طبقات را بشناسد و توان رهبری يابد. از نظر آنان خواسته های دمکراتيک مردم مبنی بر جدايی دين از دولت يا خواسته های آزاديخواهانه و برابری طلبانه زنان و جوانان ربطی به طبقه کارگر و راه حل های پرولتری ندارد. انگار کمونيسم فقط از دريچه تنگ مبارزات اقتصادی کارگران می تواند در جامعه طرح شود و مسائلی چون رهايی زن که مستقيما جامعه طبقاتی و مالکيت خصوصی را نشانه می رود، ربطی به کمونيسم و انقلاب اجتماعی ندارد.

 

واقعيت آن است که صرفا با طرح و به ميان  کشيدن مطالبات خاص طبقه کارگر، اين خيزش راديکال نخواهد شد. بطور مسلم طرح خواسته های مشخص دانشجويان، زنان، کارگران و ملل تحت ستم می تواند به گسترش خيزش جاری ياری رساند اما لزوما به قطب بندی سياسی جديدی نيانجامد. با راه حل های کلان نيروهای طبقاتی ديگر تنها از طريق جلو گذاشتن راه حل های کلان می توان رقابت کرد. تا زمانی که چارچوبه سياسی حاکم بر اين خيزش و محدوديت های ناشی از خود انگيختگی آن آگاهانه به مصاف طلبيده نشود و از چارچوبه ايدئولوژيک سياسی تضادهای ميان جناحهای حاکم خارج نشود و راه حل انقلاب پرولتری به معنای تنها راه حل واقعی، علمی و صحيح جلو گذاشته نشود، نمی توان آينده روشنی تضمين کرد. وظيفه انقلابيون کمونيست صرفا حمايت يا راديکاليزه کردن خيزش در چارچوبه سياسی کنونی آن نيست. بلکه اساسا خلاف جريان رفتن و تلاش برای تغيير جدی در چارچوبه ها و صف بندی های کلان سياسی موجود است. اين امر از پايه مادی قدرتمندی نيز برخوردار است. مدام در اين خيزش پايه راديکالی سربلند می کند که خواهان رهايی کامل است و زمينه را برای قطب بندی مجدد مساعد می کند.

 

 علاوه بر اين، معضل  آن نيست که اگر به جای شرکت قشرها و طبقات ميانی در خيزش اخير، کارگران اکثريت شرکت کنندگان را تشکيل می دادند، کمونيست ها موظف به انجام کار ديگری بودند. اين امر بيان گر درک محدود و اکونوميستی است. مسئله آنست که چگونه نيروهای ديگر منجمله طبقه کارگر را به ميدان همين مبارزه کشاند و با خط کمونيستی آن ها و ديگر قشرها و طبقات را رهبری کرد. انقلاب پرولتری عينا همان مبارزه پرولتاريا نيست. چنين انقلابی بايد بخش هائی از قشرهای مختلف مردم در بر گيرد. در صفوف پرولتاريا نيز حداقل برای مدتی، بعضی ها به زير پرچم ها و برنامه هايی جمع خواهند شد که طبقات ديگر را نمايندگی می کند. اما جريان کل مبارزه انقلابی، ديدگاه و منافع پرولتاريا بايد قويا مطرح شود و شمار عظيمی از مردم خاصه از صف پرولتاريا و نيز ساير قشرها جذب آرمانی شوند که تجسم اين منافع و ديدگاه است. بر اين پايه و اساس است که انقلاب را می توان پيش برد. حلقه کليدی در اين کار، و نيز در به ميدان آوردن توده های عظيم پرولتر به عنوان نيروی محوری مبارزه و انقلاب، فعاليت همه جانبه سياسی ـ ايدئولوژيک است که توسط يک ديدگاه و روش علمی کمونيستی، استراتژی انقلابی و سياست هايی که بر مبنای اجرای همين ديدگاه و روش شکل گرفته اند، هدايت می شود. جنبش کمونيستی ايران نيازمند خانه تکانی عظيم است. بدون تسويه حساب با درک های غلط و غير علمی به ارث مانده از گذشته، اين جنبش قادر به ايفای نقش پيشرو نخواهد بود. از اين زاويه مسلح شدن به سنتز نوين از علم کمونيسم نقش تعيين کننده ای در تبديل اين جنبش به پيشاهنگ آينده دارد. هم اکنون کمونيستهای ايران با شرايط نادری روبرو هستند. (در همين شماره به مقاله « خطاب به همه كمونيستهای ايران كمونيسم بر سر دوراهي: پژمردگی يا شكوفايي!» رجوع کنيد).

 

بپاخيزی توده ها يک بار ديگر فرصت تاريخی مهمی در مقابل ما قرار داده تا بتوانيم پيشروی های بزرگی سازمان دهيم و به پيشبرد انقلاب جهانی ياری رسانيم. سی سال پيش کمونيست های ايران بابت دزديده شدن انقلاب توسط دار و دسته مرتجع خمينی بهای سنگينی پرداختند. آنان نتوانستند رهبری لازم را برای مبارزات مردم فراهم کنند. ديگر نبايد چنان اشتباهی تکرار شود.  برای رها کردن انرژی توده ها و تقويت خلاقيت آنان و تبديل آنان به يک نيروی مادی موثر در دگرگونی و تحولات اجتماعی، وجود رهبری کمونيستی، ضرورتی تام و تمام است. حزب ما عزم کرده که با تمام قوا به چنين ضرورتی پاسخ دهد، غير ممکنها را ممکن سازد و  به مسئوليت عظيم و تاريخی پرولتاريای ايران پاسخ دهد. اول ماه مه فرصت مناسبی است برای اعلان اين تعهد و پيوستن به کسانی که هدف رهايی کامل بشريت را در دستور کار خويش قرار داده اند.

 



اعدام های اخير و اعتصاب سراسری در کردستان

 

  بر مرگ من زاری نکنيد، سازماندهی کنيد!  جو هيل

 

بار ديگر، جمهوری اسلامی طی اقدامی زبونانه و در اوج ناباوری دست به جنايتی بزرگ زد؛ در سپيده دم نوزده ارديبهشت پنج تن از بهترين فرزندان خلق را به قتل گاه برد و جان عزيزشان را گرفت. اين اولين جنايت اين رژيم نيست و تا پاک شدن اين رژيم از صحنه زندگی مردم آخرين اش هم نمی تواند باشد. اغلب اين جوانان به اتهامات واهی و در دادگاههای قرون وسطائی چند دقيقه ای به اعدام محکوم شده اند.

 

اين اقدام رژيم در همان ساعات اوليه خود موجی از اعتراض خصوصا در خارج از کشور را برانگيخت. مردم، بويژه جوانان مبارز در گروههای چند نفره در ساعات اوليه صبح حادثه به سفارتخانه های رژيم هجوم برده و اعتراض خود را با خشم و نفرت ابراز کردند.

 

اين بار موج اعدام جوانان و خطه کردستان را آماج قرار داده است اين بار حربه تبليغاتی رژيم برای موجه نشان دادن اين اعدامها «عضويت در سازمانهای مسلح كرد»" و بكار گيری روشهای مبارزه قهرآميز است. حتی اگر اين عزيزان معتقد به مبارزه مسلحانه بودند و در اين راه فعاليت هايی را سازمان دادند، امر شان بر حق بوده است. متشكل شدن حق مردم است. كاربرد قهر توسط مردم در برابر رژيمی خونخوار كه تا بدندان مسلح بوده نه تنها عادلانه است بلكه بايد مورد حمايت همگان قرار گيرد. تنها كسانی واقعا مخالف قهر ضد انقلابی هستند كه از قهر عادلانه حمايت كنند.

 

اما «جرم و گناه» واقعی آنان از نظر رژيم اين نبوده است. آنان به عنوان انسانهای آگاه، آرمانخواه و معترض به دار آويخته شدند. نامه های فرزاد کمانگر سند گويايی است که چرا رژيم اين معلم آگاه، زحمتکش و مردم دوست را  نتوانست تحمل کند. جنايتكاران جمهوری اسلامی از اين طريق می خواهند مردم را مرعوب کنند و به سکوت و انفعال وادارند. زهی خيال باطل! اين رژيم حق مجازات هيچکس  را ندارد اين رژيم خود بايد محاکمه شود. کسانی که  با قتل عام بهترين فرزندان مردم طی اين سی سال جامعه را به قهقرا بردند؛ کسانی که مظهر تجاوز به دختران  و پسران جوان در زندانهای رسمی و غير رسمی  هستند بايد مجازات شوند نظام قضائی قرون وسطائی جمهوری اسلامی بر پايه عدالت سلاخ خانه ای استوار است. در اين زمينه هيچ شکی نبايد بخود راه داد.

 

امروزه سئوال بر سر چند و چون قضاوت نيست، سئوال بر سر اين است که قضات کيانند؟ جانيان واقعی كيانند؟ سئوال بر سر موجوديت مشتی اقليت مفتخور و فاسد است که حاضرند برای حفظ منافع و قدرت ارتجاعی شان به هر جنايتی دست يازند. سئوال بر سر بود و نبود يک رژيم بحران زده و مستاصل است. اينرا بهتر از هر کسی گردانندگان جمهوری اسلامی دريافته اند. به همين دليل به چنين اعمالی روی آورده اند. آنان بهتر از هر کسی از بی پايگی و شكنندگی نظام شان باخبرند و می دانند که تنها اقدام پيشگيرانه شان خونريزی از پيکر خلق است. اما آنان مانند تمامی مرتجعين تاريخ نمی دانند سنگی که بلند کرده اند هر آن می تواند بر پاهای خودشان بيفتد. اين کاريست که بر عهده مردم قرار دارد. اين وظيفه کليه نيروهای انقلابی و آزاديخواه و کليه جنبشهای توده ای در داخل و خارج از کشور است که بی محابا به ميدان آيند و مانع از ادامه و اجرای اين توطئه های جنايتکارانه عليه بهترين فرزندان مردم شوند.

 

ما ضمن حمايت از فراخوان كومله (سازمان كردستان حزب كمونيست ايران) مبنی بر اعتصاب همگانی در كردستان در روز پنجشنبه 23 ارديبهشت، از مردم مبارز كردستان می خواهيم كه اين مبارزه را بر پايه همبستگی با مبارزات سراسری مردم ايران برای سرنگونی كليت رژيم به پيش برند. امثال فرزاد كمانگر و شيرين برای رهايی همه انسانها از ستم ملی، جنسيتی و طبقاتی مبارزه می كردند و آمال و آرزوهای همه مردم ايران را نمايندگی می كردند.

 

نقشه های شومی که جمهوری اسلامی در سر می پروراند بيش از هر زمانی نشانه ضعف و استيصال اين رژيم است. نشانه وقايع تکان دهنده و نبردهای خونينی است که در راهست. نبردهائی که بايد قهر انقلابی سازمانيافته را برای تسويه حساب کامل با مرتجعين اسلامی در دستور کارخود قرار داده، نظام دولتی شان را سرنگون کرده  و جامعه ای نوين و انقلابی فارغ از ستم و استثمار را بنا نهد.

 

کی ميرود ز خاطر خون روان ياران! مرگ بر جمهوری اسلامی!

 زنده باد انقلاب! زنده باد كمونيسم! 20 ارديبهشت 1389

 

 


درود بيكران بر مردم مبارز كردستان!

 

مردم مبارز كردستان!

شما بار ديگر به ميدان آمده ايد؛ با جسارت و دلاوری!

اين بار در شمار وسيع به ميدان آمده ايد، با گامهايی آهنين و با عزم و اراده ای استوار!

اقدام شما به اعتصاب سراسری، پاسخی بود به جنايتكاران حاكم كه بزدلانه پنج تن از فرزندان مان را به قتل رساندند.

درود بر معلمان، استادان، دانش آموزان و دانشجويانی كه پرچم آگاهی و آزاديخواهی فرزاد كمانگر را برافراشتند!

درود بر زنانی كه ياد شيرين علم هولی را گرامی داشتند!

درود بر كارگران و زحمتكشانی كه بر آتش خشم علی حيدريان دميدند!

درود بر جوانانی كه شور انقلابی فرهاد وكيلی را به نمايش در آوردند!

درود بر كاركنان بخش دولتی و خصوصی كه ظلمی كه بر مهدی اسلاميان روا داشته شد را بی پاسخ نگذاشتند!

درود بر آن زن نانوايی كه از  لقمه نان فرزندان يتيم خود زد تا با اعتصاب همراهی كند!

درود بر آن شير فروش زحمتشكی كه از درآمد ناچيزش گذشت تا به اعتصاب ياری رساند!

درود بر مردم مبارز کامياران، مريوان، سنندج، بوكان، بانه، سقز، مهاباد و همه شهرها و روستاهای كردستان كه تهديد و ارعاب دشمن را به هيچ گرفتند!

 

اعتصاب شما بار ديگر به دشمن نشان داد كه با خلقی مبارز و آگاه روبروست. خلقی كه تشنه رهائی از ستم ملی و مذهبی، طبقاتی و جنسيتی است.  شما با اعتصاب خود نشان داديد كه شعله مبارزه در كردستان خاموش ناپذير است و هر آن می تواند زبانه گيرد و تباهی و ستم را بسوزاند.

 

رژيم تلاش زيادی به كار برد تا مانع اين اعتصاب سراسری شود. انفراد و بی پايگی اش آن چنان عيان بود كه تكرار  طرحهايی كه برای 22 بهمن سال گذشته در تهران بكار برد به مضحكه ای در سنندج بدل شد. اعلان 222 جايزه نفيس و نقدی و جنسی به مناسبت ديدار خامنه ای از سنندج  پركاهی بود در توفان اراده مردم. اين ترفند مسخره فقط چند صد نفر از عوامل رژيم را به گرد خود آورد. طی سی سال گذشته رژيم بارها به مناسبت های دولتی به مردم فشار می آورد كه بازارها را ببندند، اما كسی تبعيت نمی كرد. ولی اين بار عليرغم تهديد و قلدری نتوانست مانع از بستن مغازه ها شود.

 

پس از سی سال همبستگی سراسری مردم كردستان بی نظير بود. اين اعتصاب بيان دور جديدی از بپاخيزی توده های كرد است. بيان روحيه مبارزاتی جديدی است كه در ميان اقشار و طبقات مختلف كردستان شكل گرفته است.  اين امر دريچه جديدی در برابر خيزش سراسری مردم ايران گشوده است. جنبش انقلابی در كردستان نه تنها خار چشم گردانندگان جمهوری اسلامی است، بلكه امتيازی برجسته و نقطه قوتی بزرگ برای مردم ايران می باشد. خلقی كه  دهسال در مقابل جمهوری اسلامی مقاومت مسلحانه كرده، از تجربه غنی مبارزاتی و از آگاهی سياسی بالايی برخوردار بوده، از نزديك فوايد مبارزه متشكل و رزمنده را مشاهده كرده، می تواند بار ديگر پرچمدار انقلاب در ايران شود. اين جنبش انقلابی خلق كرد بود كه در دوران انقلاب 57 از سنت های مذهبی دوری جست، مبارزات عادلانه اش نقش مهمی در افشای ماهيت ارتجاعی خمينی داشت و تنها منطقه ای در ايران بود كه انقلاب توانست از عمق و دوام بيشتری برخوردار شود.

 

امروزه نيز مبارزه مردم كردستان می تواند نقش مهمی در قطبی كردن مجدد خيزش سراسری داشته باشد. كردستان  از نظر سياسی چشم اسفنديار رهبران موج سبز است. چرا  كه ستم ملی يك ركن مهم ماشين دولتی ارتجاعی است كه رهبران موج سبز برای ترميم و اصلاح آن به ميدان آمده اند. اهميت جنبش كردستان در اين است كه می تواند چشم  بسياری از زنان و جوانان مبارزی كه نسبت به موج سبز متوهم اند را باز كند و مردم را در سراسر ايران ياری دهد كه مبارزه شان را بر پايه صحيح به پيش برند: بر پايه منافع اكثريت ستمديدگان جامعه نه منافع اين يا آن جناح حكومتی.

 

مردم سراسر ايران نه تنها بايد فعالانه از مبارزات مردم كرد حمايت كنند بلكه از تجارب انقلابی اين خلق مبارز نيز بياموزند. بايد از نگاه و برخورد  شوونيستی گسست كنند و نقش پيشروی اين خلق و خلاقيتهای مبارزاتی اش را برسميت شناسند و بكار گيرند.

 

با اعتصاب سراسری 23 ارديبهشت، مردم كردستان دستاورد سياسی مهمی كسب كرده اند. نه تنها بايد تلاشی همه جانبه به كار برد تا اين دستاورد از عمق و گسترش بيشتری برخوردار شود بلكه بايد مانع از آن شد كه نيروهای طبقاتی سازشكار و تسليم طلب و مدافع ناسيوناليسم ارتجاعی از اين دستاورد برای شراكت در ائتلافات بورژوايی سود جويند. كسانی كه می خواهند به مردم كردستان حقنه كنند كه دشمنان ديروز به دوستان امروز بدل شده اند.

 

كسانی كه اعلاميه های موسوی و كروبی در محكوميت اعدامها را «نشانه گامی به جا و مسيری درست برای جلب اعتماد مردم كردستان» می دانند و عوامفريبی ها رهبران موج سبز حول چند و چون قضاوت را به عنوان همدردی با مبارزه مردم كرد جا می زنند. قوه قضائيه ای كه توسط همين اصلاح طلبان بنيان نهاده شد و شمشير «عدالت اش» تاريخا با خون ريزی از پيكر خلق كرد تيز شد. ملتی كه از نظر رهبران موج سبز هنوز قوم محسوب می شود و آنان نيز مانند مردم ديگر نقاط ايران لايق «جمهوری اسلامی نه يك كلمه بهتر نه يك كلمه بيشتر» هستند.

 

مردم مبارز كردستان، روشنفكران مترقی و كمونيستهای انقلابی!

مسوليت بزرگی بر عهده شماست. شما می توانيد  پرچمدار انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستی در اين منطقه حساس از جهان باشيد و آينده نوينی را برای بشريت رقم زنيد.

 

  بيشك دور نوين مبارزات، وظايف جديدی بر عهده همگی ما گذشته است. روزهای خاطره آفرين و با شكوه ديگری در راهند. جانفشانی ها و قهرمانی های زيادی بايد از خود نشان دهيم. با دشمنی غدار روبروئيم كه برخورد قهری با وی اجتناب ناپذير است. تدارك پيروزمند اين نبرد تلاش و سختكوشی بسياری می طلبد. اينكه مبارزات ما اين بار به پيروزی و رهايی كامل دست يابد منوط به آن است كه از تجارب مثبت و منفی مبارزه در كردستان - در زمينه های سياسی و نظامی- بياموزيم، فراتر از آن از تجارب مثبت و منفی موج اول انقلاب های پرولتری - از كمون پاريس تا انقلاب اكتبر روسيه تا انقلاب فرهنگی در چين - درس گيريم و با تكيه به آن درسها راه پيروزی را هموار كنيم. اينكه موج جديد مبارزات مردم بشارتگر مرحله دوم انقلاب پرولتری شود يا خير؟ بستگی به تلاش كمونيستهای انقلابی دارد كه  با تكيه به سنتز نوينی از علم انقلاب نقش پيشاهنگی خود را ايفا كنند و طبقه كارگر، ملل ستمديده، زنان و جوانان را حول اهداف عالی و انترناسيوناليستی متحد كرده و به پيروزی دست يابند.

 

 24 ارديبهشت 1389

 

 

دو گزارش :

 

کردستان :

 

اعتصاب گسترده در كردستان موجی از اعتماد به نفس و نشاط را در شهرهای كردستان بخصوص سنندج بوجود آورده. همه با غرور و اشك در چشم از آن مبارزه عظيم صحبت می كنند. فعالی می گفت كه برای آن اعتصاب كار زيادی صورت گرفته بود. بسياری از مغازه دارها گفته بودند كه اگر ببنديم ما را دستگير می كنند اما با كار توضيحی صبورانه در روز اعتصاب در ساعت دوازده به بعد هشتاد درصد مغازه ها در اعتراض به سركوب و اعدام 5 رزمنده جانباخته تعطيل كردند و اين در حالی بود كه تعداد بسيار زيادی از نيروهای سركوبگر ميادين اصلی شهر را اشغال كرده و قفل چندين مغازه را به سبك ارتش مزدور اسرائيل می شكستند. جمهوری اسلامی شكست خورده و زبون در چند روز گذشته اقدام به بستن فله ای مغازه ها كرده است . يك مغازه جگركی در سه راه نمكی را كه بسته بودند و اطلاعيه زده بودند كه به خاطر تخلف صنفی بسته شده صاحبش اطلاعيه را كنده و بجايش نوشته بود كه به خاطر شركت در اعتصاب سراسری بسته شد! كه چندی بعد مزدوران اطلاعات او را دستگير كرده و بردند. كليه مغازه های عضو اتحاديه صنفی دكانداران را بخاطر شركت در اعتصاب بسته و اعضای آن صنف بخاطر شركت در آن اعتصاب تحت فشار شديد قرار دارند. گفته می شود كه هر روز ده مغازه را می بندند. بايستی با افشاگری و اعتراض به كمك اهالی رزمنده شهرهای كردستان بشتابيم!  21 خرداد 89

 

تهران :

 

عليرغم جو شديد سركوب و عقب نشينی و سازش  موسی و كروبی عده ی زيادی از مردم تهران به شكل پراكنده تظاهرات كردند.

 

22 خرداد  سالروز آغاز مبارزات مردم عليه ديكتاتوری و سركوب و فساد و فقر و بی عدالتی بود. اگر چه اين آغاز با اعتراض به تقلب انتخاباتی باند كودتاچی خامنه ای و احمدی نژاد صورت گرفت اما در يكساله گذشته مبارزه مردم و شعارها و دورنمای مبارزاتی آن راديكالتر شد و بسرعت كل جمهوری اسلامی را هدف قرار داد. با اين وجود كماكان جناح  حكومتی موسوی و خاتمی و كروبی نفوذ و رهبری خود را بر بخش هايی از مردم اعمال می كنند و هنوز عده ی زيادی از مردم بخصوص طبقات ميانی چشم اميد به راه حل های آنان برای حل بحران سياسی و اقتصادی جمهوری اسلامی بسته اند. اميدی واهی و بی سرانجام.

 

 از فردای 22 خرداد انبوهی از مردم معترض چه آنها كه رای داده بودند و چه آنهايی كه راه تحريم و مبارزه انقلابی برای سرنگونی رژين را بيش گرفته بودند به خيابانها ريختند و هزاران تن زندانی و بسياری جان باختند. روز عاشورا نقطه عطفی در مبارزات مردم بود و هر دو جناح حاكميت را وحشت زده کرد. جناح حاكم راه اعدام وسركوب بيشتر را به بيش گرفت و جناح مغلوب راه صبر و برهيز از مبارزه راديكال را موعظه كرد . از چند روز مانده به سالروز آغاز خيزش عظيم مردم گروه ها و احزاب مختلف مردم را به شركت در راهبيمايی و اعتراض دعوت كردند. جوانان مبارز بر در ديوار نوشتند 22 خرداد 9 صبح تا 9 شب اعتراض از ميدان راه آهن تا تجريش. ترميم طلبان حكومتی عاجزانه از جناح حاکم تقاضای اجازه برگزاری راهپيمائی کردند.  اما كودتاچيان حاكم راه سركوب خونين مبارزات مردم را برگزيدند و آن ها را سر دواندند و عاقبت گفتند، همين است كه هست! و سرداران بزدل و بی آبرو بازهم خط و نشان كشيدند كه تحمل نمی كنيم و می كشيم و زندانی می كنيم و حكومت خدا روی زمين مائيم و اراجيف ديگر. ورق پاره های حكومتی و سيمای منحوس هم يكدم دم برآوردند كه فتنه تمام شد اما برخيشان هم گفتند فتنه های بزرگتری در راه است. روزنامه همشهری چند روز مانده به روز اعتراض يك ضميمه قطور تمام رنگی بيرون داد و نام آن را ده پرده ی فتنه نام نهاد و تا می توانست لجن پراکنی کرد و دروغ بهم بافت تا ثابت كند كه تنها راه نجات بشريت خودشان هستند يعنی كسانی كه از رانت های نفتی فربه شدند و در كاخ های پنهانی زندگی می كنند و فساد و رشوه خواری و آدم فروشی و آدم كشی شيوه معمول زندگيشان است.

 

موسی و كروبی و چندين تشكل رنگارنگ بی محتوای ديگر هم فراخوان شركت در تظاهرات سكوت و احترام گذاشتن به مبانی جمهوری تازيانه و دار را فتوا دادند. بسياری از مردم ساده دل گفتند باز خوب است كه حداقل به خيابان ها بيائيم و اگر ميليونی به خيابان بيائيم حاكميت نمی تواند كاری كند. بخش راديكال مردم اما خود را برای مبارزه ای رزمنده به شكل جداگانه و با شعارهای خود تدارك ديد.

 

دو روز مانده به روز اعتراض مردم در نهايت حيرت با بيانيه موسوی و كروبی مواجه شدند كه در آن با كمال وقاحت اعلام كردند كه برای حفاظت از جان و مال مردم در اين روز كسی به خيابانها نيايد و اينكه مبارزه را بايستی از طريق راه های كم هزينه تر ادامه داد! بسياری پرسيدند دفاع از جان و مال مردم يا دفاع از حاكميت. پر واضح است كه هم و غم اينان دفاع از جمهوری اسلامی بوده و هست. اينان كه از دفاع از جان و مال مردم سخن می گويند كدام برنامه اعتراضی را برای مخالفت با اعدام پنج روشنفكر و مبارز ملت كرد را سازمان دادند؟ آيا از اعتصاب بيسابقه شهر های كردستان دفاعی كردند؟ آيا حتی از آن سخنی به ميان آوردند؟ نه اينها هم دروغ گوهائی بيش نيستند و ماهيت طبقاتی شان اين است. عليرغم بزدلی موسی و كروبی گروه های مختلف جنبش دانشجويی و زنان و جوانان در فراخوانی جداگانه مردم را دعوت به مبارزه از ساعت چهار تا هشت بعد از ظهر كردند.

 

عليرغم سردرگمی در ميان طيف وسيعی از مبارزين از ساعت چهار بعد از ظهر انبوهی از جمعيت به طرف ميدان انقلاب از چهارسوی آن سرازير شدند. نيروهای سركوب كه در مدارس و ورزشگاه ها و مساجد پنهان شده بودند بيكباره ميدان انقلاب را محاصره و اشغال كردند و صدها موتور سوار ضد شورش و اوباشان لباس شخصی بسياری با ماسك هايی بر چهره بسوی مردم يورش بردند و بدون ملاحظه هر عابری را با باتوم در مقابل دانشگاه و خيابان های اطراف می زدند و برخی را نيز دستگير می كردند. نيروهای سركوبگری که در خيابان آزادی از بهبودی تا ميدان فردوسی مستقر بودند از همه گونه تجهيزات برخوردار بودند. در اداره ای نزديك به ميدان انقلاب در خيابان آزادی ماشينهای عجيب و غريب با چند آنتن مستقر بودند. عليرغم اين جو سركوب صدها تن به راهپيمايی ادامه دادند. اوباش لباس شخصی كه گويا حكم تير گرفته بودند با نيروهای انتظامی درگير شده و به آنها اعتراض می كردند كه چرا مردم را نمی زنيد! اما اكثر نيروهای انتظامی صرفا نظاره گر بودند و حاضر نبودند مردم را بزنند.

 

در بهبودی ابتدای خيابان اسكندری مردم با نيروههای سركوب درگير شده بودند و لباس شخصی ها را با وانت سراسيمه به آن سمت می بردند. در خيابان ستارخان نيز درگيری بود. از چهار راه وليعصر تا ميان وليعصر كلا خيابان را بسته بودند و به عابرين هم اجازه نمی دادند كه به ان سمت بروند. بنابر اخبار رسيده در ميدان ونك و خيابان وليعصر نيز درگيريهای براكنده رخ داده. بر سر بيانيه موسوی ميان مردم بحث بود. يک نفر صحبت می کرد که خوب شد موسوی بيانيه داد كه نمی آيد چون حالا معلوم می شود كه ما عليه كل جمهوری اسلامی هستيم. ديگری می گفت، بايد مثل كردستان مردم كليه مغازه را ببندند و اعتصاب كنند که در جواب پسر جوانی گفت، هشتاد درصد مغازه داران تهران فرصت طلب هستند و نمی توان رويشان حساب كرد. به اين ترتيب يك روز مبارزاتی ديگر خاتمه يافت. هر چند مردم در شمار ميليونی به خيابان نيامدند اما در شرايطی که رهبری سبز جا زد، حضور مردم چشم گير بود.  سی خرداد سالگرد به خون كشيده شدن مبارزه مردم و كشته شدن ندا آقا سلطان و سهراب و .... سمبل های  مبارزات مردم و بعد از آن هجده تير در راهست بايستی برای مبارزه ای آگاهانه تر و سازماندهی بهتر آماده شد.

  23 خرداد 89

 

 

ياد رفيق استاد يوسف مومند  ( رفيق عيسی ) را گرامی داريم!


رفيق استاد يوسف مومند، منشی كميته منطقه يی هواداران حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان در اروپا چشم از جهان پوشيد. ...

 

رفيق استاد يوسف مومند در سال های اخير، به سختی مريض بود. ... اما در اين مدت، مسئوليت ها و وظايف مبارزاتی اش را فراموش نكرد و عليرغم فشار شديد مريضی، تا آخرين روز حياتش در سنگر مبارزات انقلابی باقی ماند.  استاد يوسف مومند تحصيلات ابتدائی را در مکتب قادر قندهاری در دند قندهار، تحصيلات متوسطه و ليسه را در ليسه احمد شاه در شهر قندهار و تحصيلات دانشگاهی را در رشته رياضی و فزيك در دانشكده ساينس دانشگاه كابل به پايان رساند.. رفيق استاد يوسف مومند در زمان دانشجويی يكی از فعالان جريان شعله جاويد در دانشگاه كابل گرديد. او پس از ختم تحصيلات دانشگاهی به قندهار بازگشت و در چند ليسه و همچنين دارالمعلمين قندهار به تدريس رياضی و فزيک پرداخت. او نه تنها يک آموزگار مجرب، بلکه مربی يک نسل از روشنفکران انقلابی قندهار و ولايات همجوار نيز بود. در آن موقع در ولايات قندهار، زابل، ارزگان، هلمند، نيمروز و فراه، استاد يوسف مومند، كه معروف به استاد يوسف قندهاری بود، در پهلوی به خون خفتگان نامدار جريان شعله جاويد، يعنی زنده ياد علی ياور و زنده ياد عصمت قندهاری، يكی از نامداران جريان شعله جاويد محسوب می گرديد.

 

پس از كودتای هفت ثور، حيات استاد يوسف مومند، مانند هزاران نفر ديگر از منسوبين شناخته شده جريان شعله جاويد، از طرف كودتاچيان در خطر افتاد. او ناچار ترك ديار كرد، اما مبارزه انقلابی را به فراموشی نسپرد و به سازمان پيكار برای نجات افغانستان پيوست. او سال های سال در فعاليت های دموكراتيك انقلابی در اروپا، ابتدا در «اتحاديه عمومی محصلين و افغان های خارج كشور» و بعدا در «سازمان ملی دموكراتيك آوارگان افغاني» و همچنان «جبهه متحد ضد امپرياليزم و ارتجاع» فعال بود و دوش به دوش سائر همرزمانش، نقش رهبری كننده و رهنمود دهنده بازی می كرد. رفيق يوسف مومند يكی از نويسندگان اصلی جريده  خپلواكی "بود. پس از آغاز پروسه وحدت جنبش كمونيستی ( م ل م ) افغانستان، رفيق استاد يوسف مومند، از اين پروسه حمايت كرد و به نمايندگی از هواداران سازمان مربوطه اش در اروپا، عضويت «كميته مشترك هواداران جناح های شامل در پروسه وحدت جنبش كمونيستی ( م ل م ) در اروپا »را حاصل كرد. رفيق زنده ياد، مدتی پس از برگذاری كنگره وحدت جنبش كمونيستی ( م ل م ) و تاسيس حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان، مسئوليت منشی كميته منطقه يی هواداران حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان در اروپا را بر عهده گرفت و تا زمانی كه در اثر سكته قلبی از ميان ما رفت، بر سر اين مسئوليت باقی ماند.

 

غم و اندوه ناشی از درگذشت رفيق استاد يوسف مومند را به نيروی مبارزاتی تبديل می نمائيم و ياد او را به مثابه مائوئيست انقلابی ای كه تا آخرين لحظه حياتش به امر انقلاب و خط حزب وفادار باقی ماند، زنده نگه می داريم. يادش گرامی  و راهش پر رهرو باد!

 

حزب كمونيست (مائوئيست) افغانستان- 20 (11 مارچ 2010)

 

گزيده ای از پيام ارسالی حزب کمونيست ايران (م ل م) به مراسم ياد بود رفيق استاد يوسف مومند که در تاريخ 8 مه در شهر فرانکفورت برگزار شد:

 

 رفيق يوسف از مبارزان و انقلابيون با سابقه افغانستان بود. او از جمله کسانی بود که با موج سهمگينی که جنبش مائوئيستی افغانستان تحت رهبری «جنبش جوانان مترقي» در اواسط دهه 40 شمسی در افغانستان فرا افکند به جنبش انقلابی پيوست و در همان مکتب درس انقلاب و مبارزه آموخت. ما ضمن کار و همکاری با رفيق يوسف دريافتيم که او به آنچه از اين مکتب آموخته وفادار و متعهد است و به آن افتخار می کند و مصمم است که اين آموزه و تجارب را بکار گيرد و آنرا در اختيار جوانان قرار دهد. به همين خاطر موقعيت او از همان ابتدا از جانب رژيم دست نشانده و وابسته به متجاوزين روس مورد تهديد قرار گرفت و مجبور به ترک ديار شد اما اين وضع برای او به معنای پايان مبارزه نبود... او مصمم شد که با زندگی در تبعيد مبارزه خود را در عرصه های ديگر ادامه دهد و از موقعيت خود بويژه برای مبارزات انترناسيوناليستی استفاده کند و همکاری خود را با رفقای هم فکر در سطح جهان نيز ادامه دهد. امروز تاثر و تاسف خود را بار ديگر به همه رفقا و دوستداران استاد يوسف که جمع شده اند تا ياد و خاطره او را گرامی  دارند اعلام می کنيم و به همه دوستان و رفقا و جنبش انقلابی افغانستان و بخصوص حزب کمونيست (مائوئيست) افغانستان که رفيق يکی از فعالان آن بود تسليت می گوييم. به اميد آنکه جای رفيق يوسف توسط جوانانی که از تعهد و تجربه مبارزاتی او آموخته و يا خواهند آموخت پر شود. و پرچم سرخی را که او در دست داشت با افتخار بر دوش گيرند ...

 

نامه از يک رفيق

خوش گاه!

با درودهای بهاری و روينده!

تحريريه گرامی نشريه «حقيقت»

بيش از هر چيز اميد تندرستی و شادي. نظر به اينكه در جنبش تجاربی تلخ در ارتباطات مالی وجود دارد، خواهشمند است مبالغ دريافتی بابت كتاب «پرنده نوپرواز» را كه توسط دوستان گرامی گيرنده كتابها (10 جلد) به دستم رسانده اند با كدهای زير در نشريه «حقيقت» چاپ نماييد:

بابل – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

دشت مغان – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

گيلكستان – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

پارسستان – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

آذرستان – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

كردستان - چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

نروژ – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

نروژ - چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

گيلكستان – چريكهای فدايی (آرخا) – 15 يورو

بهروزي، پويايي، دوری از پنجره های الكترونيكي، نزديكی به پنجره های طبيعی – انسانی و خود رهايی از آن دوستان

براستی دوستدار آغاز بهار ساليان هنوز نيامده مان

دريا دل