Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  دوشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۸ برابر با ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۹       
نشریه حقیقت شماره 69

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)     شماره ٦۹ مهر ماه١٣٩٣

 

یادداشتهایی بر اوضاع جهانی و تکالیف ما

حملات جنایت بار داعش علیه کوبانی

«ژنولوژی »: زن اثیری و الهه ی مادر در جهان اوجالان

اطلاعیه ی نشست احزاب، پیرامون تحولات اخیر عر ا ق

اعتصاب غذای جوانان در مصر و مراکش

قربانی شدن در تنش ها و منازعات میان امپریالیست ها

پایه ی مادی برای انقلاب کمونیستی و متد انجام آن

 

یادداشتهایی بر اوضاع جهانی و تکالیف ما

صورت مساله و راه حل

جنگ سوم آمریکا در عراق آغاز شده است. این بار آماج حملات نظامی آمریکا نه ارتش صدام حسین و توده های مردم عراق بلکه ارتش داعش و توده های مردم عراق است. آماج حملات نظامی و کشتار ارتش داعش نیز علاوه بر همتایان عراقی و ایرانی اش، توده های مردم آن کشور هستند. در تمام این جنگ های ارتجاعی یک عنصر ثابت وجود دارد: تشدید رنج و فلاکت و دربه دری مردم این منطقه و گرفتار آمدن آن ها در چنبره ی جنگ های ارتجاعی که بازیگرانش قدرت های امپریالیستی، دولت های منطقه و ارتش های اسلام گرا از نحله ها و فرقه های گوناگون هستند که جملگی تبهکار و تا مغز استخوان ضد مردمی اند. این وضعیت، به  خودی خود پایان نخواهد یافت. بدون دخالت گری نیروهای آگاه مردمی به ویژه کمونیست های انقلابی، این دهشت به فرجامی دهشتناک خواهد رسید. هم اکنون عراق و سوریه میدان قتل عام مردم است. اما تحرکات دسته جات فاشیست اسلامی و دولت های ارتجاعی منطقه و قدرت های امپریالیستی، بروز نقاط اشتعال دیگری را بر روی نقشه ی خاورمیانه، شمال آفریقا و دیگر نقاط آسیا نشان می دهد.(1)

وظیفه ی کمونیست ها و کلیه ی نیروهایی که خود را ضد امپریالیست و ضد ارتجاع می دانند، امروز عبارت است از: اول، ارائه ی تحلیلی ماتریالیستی از علل شکل گیری چنین اوضاعی و سرچشمه های آن و متمایز کردنِ صف دوستان و دشمنانِ مردم بدون هیچ گونه مصلحت جویی «تاکتیکی». دوم، تبلیغ و ترویج گسترده جهت ممانعت از کشیده شدن توده های مردم و مقاومت های عادلانه ی آنان به زیر پرچم دشمنانی که در حال جنگ با یکدیگر هستند و سوم، در پیش گرفتن سیاست های عملی برای برهم زدن این توازن قوای نامساعد و راهگشایی برای ایجاد و گسترش جنبشی برای انقلاب.

وضعیت جاری عمیق تر و پیچیده تر از آن است که تئوری های «توطئه» (نظیر این که امپریالیسم آمریکا داعش را ساخته و به میدان آورده تا پوششی برای حضور دوباره در خاورمیانه بدهد و آن را در نگاه مردم آمریکا و دیگر نقاط جهان موجه جلوه دهد) یا «اشتباهات آمریکا» (جنایت هایی که در ده سال گذشته در عراق مرتکب شده است) بتوانند آن را توضیح دهند. شک نیست که امپریالیست ها برای حفظ سلطه ی خود هم توطئه چینی می کنند و هم اشتباه. حتا اوباما و جناحی از هیئت حاکمه ی آمریکا، تجاوز نظامی آمریکا به عراق و اشغال آن را «اشتباه» ارزیابی کرده اند. اما بستر و چارچوب توطئه چینی های آنان، وضعیت مشخص سیستم اقتصادی و سیاسی سرمایه داری امپریالیستی است که به بحرانی ساختاری گرفتار آمده است. «اشتباهات» آنان در جواب گفتن به ضرورت های این نظام رخ می دهد. در واقع امپریالیست ها مرتباً تلاش می کنند با تجدید ساختارهای قسمی، بحران های سیاسی و اقتصادی نظام شان را حل کنند اما این تلاش ها در ده سال گذشته، با وجود آن که در کوتاه مدت «موفقیت آمیز» جلوه کردند، در نهایت نتیجه ی عکس دادند و به نوبه ی خود، بحران ساختارهای سیاسی منطقه ای و جهانی این نظام را حادتر کردند. روند عمده در این نظام، در حال حاضر، تبدیل تَرَک ها به شکاف های غیرقابل ترمیم است. در مرکز این وضعیت، تضعیف تصاعدی امپراتوری آمریکا به ویژه در خاورمیانه قرار دارد. خاورمیانه ای که امپریالیسم آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در مقامِ فاتحِ آن جنگ از امپریالیست های بریتانیایی و فرانسوی تحویل گرفت و طبق نظم امپریالیستی جدیدی سازمان داد، با سرعتی شگفت آور متزلزل می شود. در چنین اوضاعی نامساعدترین و فاجعه بارترین عامل برای توده های مردم این منطقه، فقدان یک آلترناتیو مردمی و نبود جنبشی برای انقلاب تحت رهبری کمونیست ها است که توده های مردم این منطقه را در اتحادی انترناسیونالیستی گرد آورد و نیروهایشان را سازمان دهد که برای استقرار نظمی واقعاً و بنیاداً نوین و سوسیالیستی بجنگند. در فقدان چنین آلترناتیوی، انواع و اقسام نیروهای ارتجاعی اسلام گرا به عنوان «اپوزیسیون» نظم کهنه ی در حال فروریختن قد علم کرده اند در حالی که اینان خود، محصول نظام سرمایه داری و نظم کهنه ستم و استثمار هستند و برنامه ی آنان هیچ نیست مگر استقرار همان نظام کهنه اما تحت لوای «اسلام» و تحت حاکمیت خودشان به عنوان کارگزاران اصلی نظام سرمایه داری در این منطقه. به این معنا، اینان عاملین این نظام و نظم کهنه ی طبقاتی هم هستند.

 

امپریالیسم آمریکا و جنگ سوم عراق

 

در صحنه ای از فیلم «پدرخوانده -3»، مایکل کورلئونه که قصد داشت روش های پدر (دون کورلئونه) در اداره ی خاندان مافیایی کورلئونه را تغییر دهد، می گوید: همان لحظه که فکر می کردم از آن خارج  شده ام دوباره به درونش کشیده شدم!

سربلند کردن و گسترش «دولت اسلامی» (داعش) در سوریه و عراق آن چنان به ریزش ساختارهای سیاسی ترک خورده در خاورمیانه شتاب بخشیده و مرزهای یک صد ساله را برهم زده است که امپریالیسم آمریکا تحت ریاست جمهوری اوباما علیرغم داشتن سیاستِ تخفیفِ درگیری ارتش آمریکا در باتلاق خاورمیانه مجبور است بار دیگر بخش مهمی از ماشین جنگی خود را به خاورمیانه و مهار هرج و مرج سیاسی بی سابقه و گسترش یابنده ی آن اختصاص دهد. به این ترتیب جنگ سوم ایالات متحده در عراق آغاز می شود و از هم اکنون نتایج فاجعه بار آن را می توان دید.

اوباما با وعده ی پایان دادن به درگیری نظامی آمریکا در عراق و ایجاد «جهانی بدون سلاح های هسته ای» رئیس جمهور شد. وی در مقابلِ دکترینِ نظامی «خاورمیانهی بزرگ» که رئیس جمهورِ پیش از وی با نتایجی فاجعه بار برای امپریالیسم آمریکا، عملی کرده بود، دکترینِ پاسیفیک-محور را پیش گذاشت با نام «محوری برای آسیا» که به معنای درگیری فعال آمریکا در منطقه ی اقیانوس آرام بود. هم زمان، دولت اوباما رویکرد «جدیدی» را نسبت به روسیه تدوین کرد که به «استارت جدید» (New START) معروف شد. (این واژه به پیمان کاهش سلاح های استراتژیک اشاره دارد). بر پایه ی رویکرد جدید، ایالات متحده پیمان جدیدی را برای محدود کردن سلاح های هسته ای طرفین با روسیه امضاء کرد (فوریه 2011). دکترین نظامی «محوری برای آسیا» به معنای خروج آمریکا از خاورمیانه نبود. خروج آمریکا از خاورمیانه، امری است که بدون فروپاشی امپراتوری آمریکا ممکن نیست.(2) کلیه ی دکترین های سیاسی و نظامی آمریکا یک هدف را دنبال می کنند: یافتن بهترین طریقِ ممکن برای حفظ و تحکیم سلطه ی آمریکا بر خاورمیانه و جهان. در دوران استراتژی «خاورمیانه ی بزرگ»، آمریکا قصد داشت از طریق قدرت نمایی و تحکیم سلطه اش بر خاورمیانه، اراده و اولویت های خود را در این منطقه و در اقصی نقاط جهان بر شرکای امپریالیست و دولت های زیر سلطه اش اعمال کند و در دوره ای دیگر به ویژه با عروج چین به مثابه ی یک قدرت امپریالیستی که هژمونی آمریکا را حداقل در اقیانوس آرام به چالش کشیده است، تصمیم گرفت تا اولویت خود را بر اعمال هژمونی در حاشیه ی اقیانوس آرام و مهار چین بگذارد. اهداف سیاست های جدید در دوره ی اوباما به طور کلی این بود که قدرت چین را مهار کند، هم زمان دستی بر خاورمیانه داشته باشد و فرآیند عروج دوباره ی امپریالیسم روسیه را کُند کرده و مانع اتحاد استراتژیک آن با چین و اروپا شود.

اما وقایع اوکراین و سپس سربلند کردن داعش تمام این محاسبات را برهم زد. امپریالیسم آمریکا دریافت که مجبور است هم زمان در خاورمیانه، اقیانوس آرام و اروپا (که بعد از فروپاشی شوروی، در دهه ی 1990 نیروهایش را از آن بیرون کشیده بود) فعال شود. اوباما، حتا سیاستِ خود مبنی بر کاهش سلاح های هسته ای را کنار گذاشت و در 20 سپتامبر یک قرارداد تریلیون دلاری برای نوسازی سلاح های هسته ای آمریکا را امضاء کرد.(3) روزنامه ی نیویورک تایمز در گزارشی از سخنان اوباما در کشور استونی، پیش از سفر وی برای شرکت در اجلاس ناتو (در روزهای 4 و 5 سپتامبر 2014 در شهر نیوپورت انگلستان) پرتره ی سه نفر (پوتین، رئیس جمهور چین و البغدادی خلیفه ی «دولت اسلامی») را با اندازه ای مساوی به عنوان نماد درگیری و قدرت نمایی نظامی آمریکا در سه جبهه منتشر کرد و نوشت، اوباما در استونی قول داد «تا زمانی که ضروری است» از ملل شکننده ی ناتو در مقابل روسیه دفاع کند. به این ترتیب پرزیدنت اوباما، ایالات متحده را متعهد به استفاده از قدرت خود در سه جبهه کرده است: «محوری» برای آسیا، حضور قوی تر در اروپا و جنگی جدید علیه افراطی گرایانِ اسلامی که به احتمال زیاد شتاب خواهد گرفت.(4)

اوضاعِ به شدت متغیر تدوین این سیاست ها و تغییر آن ها را بر امپریالیسم آمریکا تحمیل می کند. تغییر در راهکارهای نظامی و به اصطلاح «دفاعی» امپریالیسم آمریکا در واقع پاسخ به ضرورت هایی است که وضعیت جهان در مقابل آمریکا می گذارد و آمریکا به مثابه ی تنها ابرقدرت امپریالیست باید جهان را اداره کند و آن را به گونه ای اداره کند که هژمونی اش را بر آن تثبیت کند. اگر آمریکا چنین نکند و یا نتواند چنین برنامه ای را پیش ببرد، به سرعت فرو می پاشد به ویژه آن که سراشیب در قدرت اقتصادی و سیاسی امپریالیسم آمریکا از مدت ها پیش آغاز شده است. اوضاع جهان آن چنان متغیر و مملو از رخدادهای غیرمنتظره است که حتا به ابر پلیس و ابرقدرت جهانی امکان آن را نمی دهد که برای خود «اولویت» تعیین کند هرچند که بدون اولویت تعیین کردن اموراتش پیش نمی رود. اکنون جنگ با داعش (بله «همین گروهک تروریستی») تبدیل به اولویت امپریالیسم آمریکا و متحدینش شده است.

در روز 20 شهریور (11 سپتامبر 2014) اوباما، استراتژی ایالات متحده علیه داعش را اعلام کرد و گفت ائتلافی گسترده شامل قدرت های بزرگ و دولت های منطقه (منهای جمهوری اسلامی و سوریه) برای جنگ با داعش تشکیل می شود. ائتلافِ ساختِ آمریکا آن چنان مملو از تضاد است که پیشاپیش «شکست» آن توسط تحلیل گران مختلف پیش بینی می شود. از قرار، هسته ی مرکزی این ائتلاف «کشورهای سُنی مذهب» مانند عربستان و کشورهای خلیج هستند و سربازان این ائتلاف در سوریه نیز طبق نقشه باید از میان «اپوزیسیون میانه رو» انتخاب شوند.

سرباز زدن ترکیه از شرکت در این ائتلاف، اولین شکست استراتژی اوباما بود. به ویژه آن که ترکیه عضوی از پیمان نظامی ناتو می باشد. حزب حاکم در این کشور هنوز به افراد داعش اجازه ی ورود به خاک ترکیه را می دهد و حتا رهبران زخمی داعش در بیمارستان های ترکیه مداوا می شوند و در مناطق مرزی دفاتر علنی نظامی دارند. بزرگ ترین منبع مالی داعش فروش نفت مناطق تحت سلطه اش در عراق است که بازار سیاه آن عمدتاً در ترکیه قرار دارد و شرکای ترک اینان دارای ارتباطات محکم در حکومت هستند.(5)

 با وجود تهدیدهای وزیر دفاع آمریکا (چاک هگل) که گفت، «ترکیه به عنوان عضوی از ناتو باید در همه ی سطوح به این جنگ کمک کند»، ترکیه از شرکت در این ائتلاف امتناع کرد و حتا اجازه ی استفاده از پایگاه های نظامی ناتو در ترکیه را نداد.(6) 

عدم تمایل ترکیه به درگیر شدن با داعش تا بدان حد است که حتا زمان نزدیک شدن نیروهای داعش به دروازه های شهر اربیل یعنی مقّر مسعود بارزانی، آنکارا از هرگونه کمک به حکومت اقلیم کردستان امتناع کرد. این در حالی است که ترکیه روابط اقتصادی و سیاسی بسیار نزدیکی با اقلیم کردستان دارد و بارزانی شریک استراتژیک ترکیه در کردستان عراق بوده، نیروهای پارت دمکرات در سرکوب پ.ک.ک خدمات زیادی به دولت ترکیه کرده اند.(7) 

پس از امتناع ترکیه از همکاری با ائتلاف مذکور، گزارش های متعددی در روزنامه های رسمی آمریکا (به ویژه در نیویورک تایمز) مبنی بر گستره ی فعالیت داعش در ترکیه منتشر شد که با عکس العمل شدید رئیس جمهور این کشور (طیب اردوغان) مواجه شد به طوری که وی خواستار محاکمه ی «سیلان یگینسو» گزارشگر روزنامه ی نیویورک تایمز در ترکیه شد.(8)

عدم تمایل ترکیه به شرکت در ائتلاف جنگی آمریکا علیه داعش، صرفاً مربوط به آن نیست که در سوریه روابطی با داعش دارد یا عناصر قدرتمند حکومت ترکیه از بازار سیاه نفت داعش سودهای افسانه ای به جیب می زنند. بلکه هیئت حاکمه ی ترکیه نسبت به نتایجی که این جنگ در جابه جایی روابط قدرت و اتحادهای منطقه ای خواهد داشت و همچنین نسبت به موفقیت نقشه ی جنگ علیه داعش و به طور کلی ثبات هژمونی آمریکا در خاورمیانه تردیدهای جدی دارد.

وضعیت عربستان سعودی و کشورهای خلیج از این هم غامض تر است زیرا علاوه بر شرکت فعال در ائتلاف ساختِ آمریکا باید از اسراییل که دژِ دفاعی آمریکا در خاورمیانه است و از نسل کشی فلسطینی ها توسط اسراییل نیز حمایت کنند. این موقعیت جدید، حمله ی بنیادگرایان اسلامی سنی به این رژیم ها را شدیدتر خواهد کرد، به ویژه آنکه دعوای پادشاهان عربِ خلیج و شاخه های مختلف جهادگرایان، یک دعوای فامیلی بر سر قدرت و مشروعیت در درون وهابیست ها و سلفیست ها و دیگر روایت های اسلام است.(9)

مؤلفه ی دیگر استراتژی جنگی آمریکا علیه داعش، تبدیل اپوزیسیون به اصطلاح «میانه رو»ی سوریه به یک نیروی نظامی کارآمد برای جنگ با داعش است. اما گروه های این «اپوزیسیون» اکثراً گروه های اسلام گرای افراطی هستند که طی سه سال گذشته تحت الحمایه ی کشورهای غرب، کشورهای خلیج و ترکیه بوده اند.

بدون شک جنگ سوم آمریکا هرج و مرج در خاورمیانه را گسترش داده و بر شدت آن خواهد افزود. تجدید ساختارهای موقتی و گذرا، قسمی تر خواهد بود و هر دیواری که ترک نداشته، ترک برخواهد داشت و ترک های دیگر تبدیل به شکاف خواهند شد.

 

شکاف و ترک در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی ایران

 

هرچند جمهوری اسلامی به طور آشکار در ائتلافِ ساخت آمریکا نیست و امپریالیسم آمریکا هم به ظاهر حاضر نیست جمهوری اسلامی را در لیست همکاران نظامی خود در عراق بگذارد اما بر هیچ کس پوشیده نیست که نیروهای نظامی سپاه پاسداران پیشاپیش در سوریه و در عراق درگیر جنگ با داعش می باشند و در این جنگ از حمایت های هوایی و اطلاعاتی ارتش آمریکا برخوردارند. درواقع، اشتیاق جمهوری اسلامی برای شرکت در جنگ جدید، بسیار بیشتر از تمایل موکلینِ سنتی آمریکا در منطقه (مانند عربستان و ترکیه و غیره) است.

ژست های خامنه ای با گفته هایی از این دست که «ما دست همکاری آمریکا را پس زدیم» را هیچ کس جدی نگرفت. مقامات جمهوری اسلامی آن چنان از پیشروی های داعش در هراسند که آماده اند برای استقرار روابط «استراتژیک» با آمریکا جام زهرهای دیگری نیز سربکشند و حتا حضور نظامی آمریکا در کردستان عراق و در مرزهای ایران را با رضایت قبول کرده اند به طوری که فرمانده کل سپاه پاسداران (جعفری) روز 26 شهریور تلاش کرد مخاطبین خود را در مورد «بی خطر بودن» حضور نظامی آمریکا در مرزهای ایران قانع کند. جعفری در پاسخ به سؤال یکی از خبرنگاران که آیا حضور آمریکا در پایگاهی در شمال عراق تهدیدی برای ایران نیست، گفت: «این تهدیدی برای ما نیست ... این اقدام آمریکایی ها برای حمایت از کردها در شمال عراق است که در منطقه ی اربیل مستقر شده اند.»!

برای آمریکا نیز روشن است که در جنگ با داعش باید با جمهوری اسلامی کار کند. روزنامه ی وال استریت ژورنال در مقاله ای تحلیلی خبر از نزدیکی ایران و عربستان سعودی و همکاری ایران با آمریکا در عراق برای مقابله با داعش می‏دهد و می نویسد: «... تحلیل گران می گویند دولت باراک اوباما ... در نبود ائتلافی از همراهان باید ائتلافی از «نا همراهان» را سرهم بندی کند.»(10) زبیگنیو برژینسکی، رئیس پیشین شورای امنیت ملی ایالات متحده ی آمریکا نیز معتقد است «باید این ها سرهم بندی شوند، به شکلی موقتی یا به احتمال بیشتر غیر رسمی و حتا پنهانی توافق کنند که چه کسی چه کاری باید بکند.» (همان جا)

جیمز تروب، پژوهشگر مرکز همکاری های بین المللی، و از نویسندگان مجله ی فارین پالیسی می نویسد: «مساله ای که در مقابل ایران و آمریکا هست همکاری کردن یا نکردن نیست. بلکه نحوه ی همکاری است. ستون های خاورمیانه دارند یکی یکی فرو می ریزند ... فهرست دولت های ساقط شده یا به شدت در خطر در این منطقه مدام بلندتر می شود. ... ایران به ناگهان برای برخی از نقاط به درمانی احتمالی تبدیل شده است حتا اگر در سوریه، لبنان و نقاط دیگر خود عامل بیماری بوده است. ... می توان ایرانِ شیعی و ترکیه ی سنی را تصور کرد که به عنوان ژاندارم های منطقه، جهانِ تجزیه شده و سخت فقرزده ی عرب را زیر نفوذ خود دارند. غرب البته باید هرچه در توان دارد بکند تا این خیال، هرچند اندکی به واقعیت درآید.»(11)

به این ترتیب، از میان شکاف های خاورمیانه نه تنها مرزبندی های جغرافیایی بالقوه ی جدید بلکه اتحادهای جدیدی سربلند کرده است. وضعیت پرتلاطم و متغیر خاورمیانه، ایران را در نگاه آمریکا تبدیل به یک متحد بالقوه کرده است و به طرز طنزآلودی ایران و آمریکا و عربستان و اسراییل و بشار اسد در یک صف قرار گرفته اند (برخی آشکار و برخی مخفی). آنچه جابه جایی در صف آرایی نیروهای ارتجاعی و امپریالیستی مختلف در خاورمیانه را به وجود می آورد، جابه جایی تخته سنگ های قاره ای سیاسی این منطقه و جهان است که ساختارهای سیاسی پیشین را متزلزل کرده است. وضعیت این نظام آن چنان متلاطم است که هیچ راهکاری، هیچ ائتلافی و هیچ «ثباتی» عمر زیادی ندارد.

جمهوری اسلامی در این اوضاع به دنبال آن است که حداکثر استفاده را از ضرورت های تحمیل شده بر آمریکا در این منطقه برای تثبیت جایگاه خود به عنوان یکی از بازیگران اصلی خاورمیانه بکند و به امپریالیسم آمریکا بقبولاند که جمهوری اسلامی را در زمینه ی اداره ی خاورمیانه به بازی بگیرد و به طور جدی روی آن حساب کند. اما این تمام ماجرا نیست. جمهوری اسلامی نیز ارتعاش زمین لرزه های خاورمیانه را بر پیکر خود حس می کند. خامنه ای پنج شنبه، 13 شهریور در دیدار با اعضای مجلس خبرگان اجبارِ جمهوری اسلامی به درگیر شدن در این جنگ را این گونه بیان کرد: «نظام فعلی جهانی قابل استمرار نیست و نظم جدیدی در حال شکل گیری است». و به دنبال این تحلیل، «نقش آفرینی در نظم جدید جهانی از طریق قوی تر کردن کشور» را وظیفه ی جمهوری اسلامی خواند. خامنه ای در سخنانش به وجود «طرفداران نظام جمهوری اسلامی در منطقه و عمق راهبردی» آنان اشاره کرد. اشاره ی خامنه ای به متحدانش در منطقه (حزب الله لبنان، سپاه بدر در عراق و غیره) چند هدف دارد: نخست اینکه نشان دهد جمهوری اسلامی در منطقه قدرت مانور و دخالت گری دارد، دوم اینکه به این توهم دامن بزند که این جنگ در خارج از مرزهای ایران جریان خواهد یافت و به داخل راه نخواهد یافت!

چگونگی پاسخ به «وظیفه» درگیر شدن در جنگ خاورمیانه، سرمنشأ شکاف های بیشتر و صف آرایی های جدید در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی خواهد شد. اختلافات و تضادهای اقتصادی، سیاسی و به ویژه «فرهنگی» در این چارچوب تشدید خواهد شد. می گوییم «به ویژه فرهنگی» زیرا هنگامی که دولت های مرتجع وارد جنگ می شوند، مشروعیت ایدئولوژیک بیش از همیشه برایشان اهمیت می یابد. آیا این مشروعیت را با تقویت دیانت و پدرسالاری در داخل کسب خواهند کرد یا از طریق «میهن پرستی» و گرفتن ژست «روشنگری اسلامی» در مقابل فناتیک های داعشی؟ به طور مثال خامنه ای در سخنانش ضمن تأکید بر این «وظیفه»، سه عنصر را در زمینه ی بسیج منابع انسانی و اقتصادی کشور (به قول وی راه های «قوی تر کردن کشور») برجسته کرد: فن آوری، اقتصاد و فرهنگ. اما تأکید کرد که «فرهنگ از همه مهم تر است زیرا با باورها و عقاید مردم مرتبط است» و ادامه داد «دیگر کسی شعار طرفداری از حقوق بشر و دموکراسی و آزادی» را از غرب نمی پذیرد.

جمهوری اسلامی در عین حال که در رکاب آمریکا شمشیر می زند و تشنه ی تبدیل شدن به ژاندارم نظام سرمایه داری جهانی و یکی از دولت های مورد اتکای ایالات متحده در منطقه است اما خوب می داند که به قول خامنه ای هم پایه های «فکری و ارزشی» ایالات متحده به چالش گرفته شده است و هم پایه های «نظامی و سیاسی» آن. در نتیجه جمهوری اسلامی نیاز دارد در عین این که در صحنه ی جنگ جدید خاورمیانه با ایالات متحده همکاری کند، در مذاکرات هسته ای بر سر لغو «تحریم ها» که در واقع لغو محدودیت دسترسی سرمایه داری ایران به شبکه ی مالی و اقتصادی و تنظیمات سیاسی و امنیتی و نظامی تحت سلطه ی ایالات متحده است، چانه بزند و هم زمان به نظام سیاسی و ارزشی ایالات متحده و غرب حمله کند و آن را نامتناسب برای اداره ی نظم جهانی سرمایه داری خطاب کند و نظام اسلامی را (حداقل در خاورمیانه) بدیلی در مقابل آن اعلام کند.

این دقیقاً مشابه رویکردی است که رژیم اسلام گرای آ.ک.پ در ترکیه دارد. کافی است به سخنان داوود اوغلو نخست وزیر دولت ترکیه نگاهی بیاندازیم. وی ترکیه را «شریک استراتژیک» ایالات متحده می داند و معتقد است که ایالات متحده باید اداره ی خاورمیانه را بر عهده ترکیه بگذارد و به تبدیل شدنِ آن به قدرتی منطقه ای یاری برساند. از نظر دولت آ.ک.پ تقویت نقش ترکیه مستلزم آن است که ترکیه تبدیل به گذرگاه همه ی لوله های نفتی و گازی جمهوری های آسیای میانه و عراق به اروپا بشود. اما این ترکیه، به گفته ی داوود اوغلو باید زیر نظر «وزارت دیانت» اداره شود و اخلاقیاتش توسط آن تعیین شود. داوود اوغلو نظام غربی را متزلزل و تمام شده می داند و بدیل اسلامی را تنها بدیل واقعی برای اداره ی نظام سرمایه داری در خاورمیانه و حتا ورای آن می داند.(12)

این مرتجعین نیز بر مبنای دیدگاه خود تلاش دارند تا روندهای واقعی را دریابند و بر حسب منافع طبقاتی خود، راهکارهای ممکن در مقابل طبقه ی خود را بازرسی و جستجو کنند.

 

تشدید هرج و مرج در نظم جهانی و خاورمیانه به مثابه ی نقطه ی اشتعال

 

آشوب در خاورمیانه صرفاً یکی از تبارزات چرخش فرساینده و خردکننده ی تضاد اساسی عصر سرمایه داری است. تبارز بسیار مهم و بزرگ تر دیگر که در بطن آشوبِ خاورمیانه نیز جاری است، حاد شدن رقابت میان قدرت های امپریالیستی است. در واقع وقایع اوکراین دست در دست رخدادهای خاورمیانه در شش ماه گذشته فصل جدیدی را در هرج و مرج نظام سیاسی جهان باز کرده است. مرتباً تضادهای جدید از دل تضادهای قدیم متولد شده و هیزم بیارِ شعله های آتشی می شوند که نظام جهانی تحت سلطه ی امپریالیست ها را گرفته است.

امپریالیسم آمریکا و قدرت های امپریالیستی دیگر مانند کشورهای اتحادیه ی اروپا و روسیه و چین خوب می دانند که اتحاد و توان کافی برای دست زدن به تجدید سازمان دهی اساسی نظم جهانی را ندارند. زیرا تجدید سازمان دهی اساسی تنها بر بستر تخریب مهیبِ اتحادها، ساز و کارها و ساختارهای گذشته ممکن است و هیچ یک نمی دانند که از درون یک بی نظمی و هرج و مرج وسیع تر در نظم جهانی چه چیزی بیرون خواهد آمد. با این وجود، رقابتِ اجتناب ناپذیر و گریزناپذیر میان این قدرت ها که ذاتی نظام سرمایه داری شان است و یکی از منابعِ اصلی هرج و مرج در نظام جهانی تحت سلطه شان می باشد به آنان اجازه نمی دهد که برای متوقف کردن این روند با یکدیگر به توافق برسند. اختلاف ها و شکاف ها حتا در میان قدرت های ناتو که در روزهای 4 و 5 سپتامبر در بریتانیا اجلاس اضطراری برگزار کردند تا نقشه ای هماهنگ برای کنترل هرج و مرج بسیار دینامیک حاکم بر جهان بریزند، بسیار مشهود بود. تضادهای میان آمریکا با متحدین اروپایی اش به ویژه با آلمان بر سر رویکردشان در مقابل روسیه بسیار آشکار است. آمریکا به وضوح به دنبال آن است که به طرق سیاسی و اقتصادی و نظامی مانع از نزدیکی و اتحاد میان آلمان و روسیه شود و روسیه با صراحت به دنبال آن است که آلمان را از اتحادی که از زمان پایان جنگ جهانی دوم به این سو با آمریکا و بریتانیا داشته است، جدا کند. کشمکش و رقابت میان آمریکا و روسیه نه فقط بر سر اوکراین که مهم تر و استراتژیک تر از آن، بر سر آلمان است. این رقابت و کشمکش فقط در هیئت حاکمه ی اوکراین شکاف نینداخته است بلکه موجب شکاف مهمی در خودِ هیئت حاکمه ی آلمان و طبقه ی سرمایه داران بزرگ آلمان شده است. طبعاً آلمان مانند اوکراین تجزیه نمی شود اما فشارهای مربوط به «دوستی» یا «دشمنی» با روسیه موجب آن می شود که وحدت درون اتحادیه ی اروپا تضعیف شود. در اجلاس اضطراری ناتو همه ی قدرت ها توافق کردند که داعش «بزرگ ترین تهدید علیه نظم جهانی» است و یک اتحاد مرکزی برای «نابود کردن» آن تشکیل دادند اما حتا علیه داعش نتوانستند به سیاست واحدی برسند. آمریکا خواهان درهم کوبیدن مراکز داعش در سوریه بود و امپریالیسم فرانسه که سلطه بر سوریه را «حق خود» می داند با آن مخالفت می کرد. اختلافات در مورد اوکراین بسیار آشکارتر بود، آن چنان که آلمان حاضر نشد حضور تانک ها و سربازان روسی در شرق اوکراین را به عنوان «تجاوز» بشمارد و حتا در درون هیئت حاکمه ی آمریکا بر سر این که اعمال روسیه در اوکراین «تجاوز» است و یا «گشت» نزاع درگرفت.

رقابت میان قدرت های امپریالیستی چندجانبه است: رقابت برای گسترش نفوذ سیاسی در نقاط مختلف جهان، رقابت شدید اقتصادی که محور آن جنگ انرژی است (لوله های نفتی و گازی میان قاره ای، دست یابی به فنّاوری های جدید مانند شکست هیدرولیکی و گاز شیل، و ...) و بالاخره رقابت نظامی که امروزه نقطه ی حاد آن گسترش ناتو تا مرزهای روسیه می باشد. این رقابت به شکل های گوناگونِ اقتصادی، جنگ های نیابتی و دیپلماسی در جریان است.

هرچند هنوز امپریالیسم آمریکا مرکز سیاسی و تشکیلاتی نظام سرمایه داری جهانی است اما این مرکزیت روز به روز بیشتر به چالش کشیده می شود و فرآیندهایی خارج از کنترلِ همه ی امپریالیست ها را به وجود می آورد. همه ی امپریالیست ها از جمله امپریالیسم آمریکا می دانند که روند پرشتاب هرج و مرج در نظم جهان امپریالیستی شان را نمی توانند متوقف کنند. اما در حال حاضر تلاش می‏کنند رقابت های فی مابین را کنترل شده پیش ببرند و با توافقات قسمی و موقت و ایجاد ساختارهای سیاسی قسمی و موقت (مانند ائتلاف های نظامی و سیاسی، پیمان های آشکار یا مخفی در مورد این که در هر منطقه چگونه همکاری و رقابت کنند و ...) هرج و مرج شتاب یابنده در نظم جهانی را به حداکثر «مدیریت» کنند و هم زمان برای شرایطی که اوضاع ممکن است کاملاً از دستشان خارج شوند تدارک بینند و یارکشی و سنگربندی کنند.

تضاد اساسی عصر سرمایه داری و راه حل آن

 

در هسته ی مرکزی این بی ثباتی در نظامِ سیاسی جهانی که تحت سلطه ی قدرت های امپریالیستی، به ویژه ایالات متحده است، تشدید فزاینده ی تضاد اساسی عصر سرمایه داری قرار دارد: تضاد میان هرچه اجتماعی شدن تولید و هر چه خصوصی تر شدن تملک و کنترل دست رنج و منابع زیست هفت میلیارد انسان. این واقعیت به ما می گوید که روند عمده در جهان تشدید و گسترش بی ثباتی و سربلند کردن تضادهای جدید از دل این تضاد اساسی و تبدیل هر یک به منبع بحرانی دیگر است. این به ما می گوید که منطقه ی خاورمیانه و هیچ یک از دولت های این منطقه (از جمله جمهوری اسلامی) که صرفاً قطعاتی از این نظام جهانی هستند از این بحران و تکان های شدید آن در امان نخواهند بود. از درون هرج و مرج کنونی نظمی دیگر باید بیرون آید. این واقعیت را همه ی نیروهای امپریالیستی، دولت های منطقه و دیگر نیروهای طبقاتی (از جمله، داعش) می دانند و بر مبنای آن عمل می‏کنند. نظم «جدید»، اما، از دیدِ قدرت های امپریالیستی (ایالات متحده، اتحادیه ی اروپا، بریتانیا، روسیه، چین)، دولت های ارتجاعی منطقه (جمهوری اسلامی، ترکیه، عربستان، عراق، و غیره) و نیروهای ارتجاعی خارج از قدرت یا شریک در قدرت (مانند داعش، حزب الله لبنان و غیره )، با هر روایتی و در هر شکلی علیه رهایی و آزادی و نیک بختی مردم این منطقه و برای برده کردن آنان است.

این واقعیت ها به ما می گوید که این نظام در هیچ جنبه اش قابل اصلاح نیست و اگر از درون این هرج و مرج ، یک نظم انقلابی بیرون نیاید فاجعه های عظیم تری در انتظار مردم این منطقه و جهان است. راه سومی موجود نیست. آگاهی ماتریالیستی در مورد رخدادهای شگفت انگیز جاری، بر آلترناتیو انقلاب به عنوان تنها راه رهایی پرتو می افکند و خیالی و بی پایه بودن «راه»های رفرمیستی و دلتنگی برای «نظم متعارف» را نشان می‏دهد. اگرچه راه انقلاب، راهی دشوار است اما هر راه دیگری به فاجعه می انجامد و حتا ارزش خیال پردازی هم ندارد. بسیاری از «چپ» ها می پرسند آیا سوریه در زمان قبل از جنگ داخلی و تحت فرمان بشار اسد بهتر نبود؟ جواب ما این است که بحث بر سر بد و بدتر بودن نیست. بحث بر سر آن است که نظام سرمایه داری با کارکرد و سوخت وساز ماهوی اش، تمامی این گزینه های بد و بدتر را به وجود می آورد. بنا بر این، هرگونه تلاش برای حفظ نظم موجود و دولت های حاکم در منطقه تحت عنوان ممانعت از «فروپاشی جامعه ی مدنی»، ممانعت از «بدتر» شدن وضع، دفاع از «استقلال»، دفع خطرِ «داعش» و غیره، سیاستی محکوم به شکست و چه بسا ارتجاعی است.

نظم کهنه غیرقابل حفظ کردن است. دو راه بیشتر در مقابل مردم این منطقه نیست. راهی که بازیگران به ظاهر ناهمگون (و ماهیتاً همگون) صحنه ی کنونی خاورمیانه و جهان در مقابل مردم هر کشور می گذارند، بازسازی نظم ستم و استثمار امپریالیستی در اتحاد با دسته جاتی از طبقات استثمارگر بومی هر کشور است. این راه، دایره وار و از طریق جنگ های ویران گر دوباره به همان نقطه ی امروز یعنی جوامع و جهانی مملو از تمایزات طبقاتی، فقر و گرسنگی، ستم گری ملی، ستم بر زن، تاریک اندیشی دینی، خواهد رسید. اما راه دیگری را هم می توان گشود و به فرجام پیروزمند رساند و به نتایجی کاملاً متفاوت رسید: دفن این نظام و بازیگران ناهمگون آن از طریق انقلاب های کمونیستی و استقرار سوسیالیسم در بیشترین کشورها و مناطق ممکن در این منطقه و در سراسر جهان.

 برای بازکردن این راه دوم باید مانند همیشه اما بیشتر از همیشه، به گسترش مقاومت و مبارزات عادلانه علیه کلیه ی مظاهر ستم و استثمار مانند گسترش شکاف های طبقاتی و فقر و بیکاری، تبعیض و ستم گری ملی، پدرسالاری و مردسالاری و هر شکل از ستم بر زنان، تاریک اندیشی دینی دامن زد و این مبارزات را تبدیل به جبهه های گوناگون نبرد برای چنین انقلابی کرد. شک نباید کرد، در میدانی که نیروهای سیاسی وابسته به طبقات استثمارگر به زبان اسلحه حرف می زنند، به قول مائوتسه دون، توده های مردم بدون داشتن ارتش خلق در واقع هیچ چیز ندارند. بر متن تمامی مقاومت ها و مبارزات مردمی، کمونیست های انقلابی باید ضرورت ایجاد یک ارتش انقلابی خلق در مقابل ارتش های مرتجع امپریالیستی، بورژوایی و اسلام گرا را درک کرده و این درک را به طور گسترده به میان کارگران، زنان، روشنفکران و به طور کلی مردمی که به مبارزه بر می خیزند ببرند. زیرا جنگ های ارتجاعی و استثماری منطقه را باید به جنگی علیه تمامی مظاهر ستم و تبعیض و بهره کشی تبدیل کرد. هیچ یک از دو راه پیش گفته، چه راه امپریالیستی و ارتجاعی یا راه انقلابی، بدون ویرانی های بزرگ و رنج های عظیم طی نخواهند شد. بنا بر این، انتخاب را نمی توان متکی بر آن کرد که کدام یک برای اکثریت مردم این منطقه، «کم دردتر» است.

برای دیدن واقعیت هایی که بر آن انگشت گذاردیم فقط از علم مارکسیسم که میکروسکوپ و تلسکوپ اجتماعی است می توان سود جست. مارکسیسم، هم بطن این نظام سرمایه داری را به ما نشان می‏دهد و هم افق متفاوتی را که برای بشریت امکان پذیر است. اهمیتِ درک ماتریالیستی دیالکتیکی از واقعیت های سیاسی و اجتماعی در آن است که نیروهای کمونیست انقلابی و چپ و مترقی را قادر می کند که هم خودشان توهمات را در مورد «امکان بازگشت به وضعیت متعارف» و «حفظ جامعه ی مدنی» یا دور کردن «ملت خود» و «کشور خود» از این هرج و مرج جهانی را دور بریزند و هم توهمات مربوط به امکان هرگونه بهبود در اوضاع در چارچوب نظام سرمایه داری را در توده های کارگر و زحمتکش و ملل تحت ستم و غیره بزدایند. این آگاهی ماتریالیستی دیالکتیکی باید مبارزات امروز ما را هدایت کند.

ساختارهای نظام سرمایه داری ترک برداشته اند اما به طور یک جانبه فرو نخواهند ریخت. نیروهای ارتجاعی گوناگون به حرکت درآمده اند که از درون این هرج و مرج بزرگ، نظمی را که در نظر دارند و منطبق بر منافع طبقاتی شان هست بیرون بیاورند. برای طبقه ی ما نیز فرصت آن است که از درون این بی نظمی بزرگ نظمی را بیرون بیاورد که به طور بنیادین با نظام سرمایه داری حاکم در جهان و در هر کشور از جمله ایران، متفاوت است. تدارک انقلاب و دست زدن به آن تکلیفی بلافصل است و پیش درآمدی که کمتر از انقلاب باشد ندارد.

 

پی نوشت ها

 

1- پیشاپیش، رقابتی مهلک میان جناح های مختلف اسلام گرایان در هند (میان القاعده و داعش) درگرفته است و هر یک به سرعت از میان مردم فقرزده ی مسلمانِ هند سربازگیری می کنند. هندوهای فاشیست نیز بیکار ننشسته و از میان مهاجرینی که از فقر دهشتناک روستا به زاغه های شهری پناه برده اند برای خود سربازگیری می کنند. شبح کشت و کشتار میان دسته های مسلمان و هندو در سال 1947 را بار دیگر، به شکلی دیگر و چه بسا هولناک تر از هم اکنون می تواند دید. در جریان تقسیم شبه قاره ی هند که بخشی از امپراتوری امپریالیسم انگلیس بود به دو کشور هندوستان و پاکستان یک میلیون کشته شدند و بیش از ده میلیون نفر از خانه و روستا و شهر اجدادی خود آواره شدند.)

2- همان طور که بعد از جنگ جهانی دوم، خروج بریتانیا از خاورمیانه نتیجه ی تضعیفِ این قدرت امپریالیستی در جنگ جهانی دوم و تجزیه ی امپراتوری بریتانیا و انتقال مسالمت آمیز و گاه خشونت بارِ قلمروی تحت نفوذش به امپریالیسم آمریکا بود. به طور مثال، آمریکا فعالانه در جنگ کانال سوئز به جمال عبدالناصر یاری رساند تا انگلیس و فرانسه را شکست دهد و سلطه ی خود را بر مصر برقرار کرد.

-3 The New York Times article, “U.S. Ramping Up Major Renewal in Nuclear Arms,” (Sept. 21), by William Broad and David Sanger,

4- تعهد به سه جبهه سیاست خارجی اوباما را به آزمون می گذارد. دیوید ای. سانگر، نیویورک تایمز 3 سپتامبر 2014)

Commitments of Three Fronts Test Obama’s Foreign Policy, David E. Sanger NYT sept 3, 2014

5- نیویورک تایمز 16 سپتامبر، سیلان یگینسو، ورود دائم جوانان به صفوف داعش از ترکیه.

ISIS Draws a Steady Stream of Recruits From Turkey, By CEYLAN YEGINSU(NYT, September 16, 2014)

همچنین نیویورک تایمز 13 سپتامبر. «آمریکا در تلاش برای بستن لوله های درآمد نفتی داعش، از ترکیه کمک می خواهد»

Struggling to Starve ISIS of Oil Revenue, U.S. Seeks Assistance From Turkey, By D. E. SANGER SEPT. 13, 2014

 

6- نیویورک تایمز. 8 سپتامبر. هلن کورپر. آمریکا به ترکیه می گوید علیه داعش بجنگند

Turkey Is Courted by U.S. to Help Fight ISIS By HELENE COOPER SEPT. 8, 2014

7- تلویزیون روداو. 16 سپتامبر. توسط هویدار احمد. مقام بلندپایه ی کردستان: داعش در دروازه های اربیل و ترکیه کمک نکرد.

فواد حسین رئیس دفتر ریاست جمهوری اقلیم کردستان در مصاحبه ای با تلویزیون «روداو» فاش کرد که نیروهای داعش روز چهارشنبه 15 مرداد تا دروازه های اربیل رسیده بودند و دو روز بعد با بمباران هوایی آمریکا عقب نشینی کردند. وی گفت هنگام رسیدن داعش به حوالی فرودگاه اربیل، سیل تلفن به واشنگتن از طرف مقامات اقلیم سرازیر شد و سپس بارزانی به تفصیل وضعیت را برای جو بایدن، معاون اوباما توضیح داد و گفت که داعش پشت دروازه های اربیل است و سلاح هایشان، سلاح هایی است که آمریکا به ارتش عراق داده است. وی در این مصاحبه به شدت از ترکیه انتقاد کرد و گفت ترکیه بر خلاف وعده هایش دست روی دست گذاشت و کاری نکرد. وی بر ضرورت استقرار مجدد نیروهای آمریکایی در کردستان تأکید کرد و گفت، ترکیه حداقل باید اجازه ی استفاده از پایگاه های نظامی دهوک را بدهد ( ترکیه از سال 1997 دارای یک پایگاه نظامی در منطقه ی «بامرنی» در 45 کیلومتری شمال دهوک در کردستان است). وی در قسمتی دیگر از مصاحبه اش تهدید کرد که اقلیم کردستان با وجود روابط گسترده ی تجاری و نفتی با ترکیه، روابط خود را با آن کشور بازبینی خواهد کرد.

Senior Kurdistan Official: IS Was at Erbil’s Gates; Turkey Did Not Help

By HEVIDAR AHMED 16 sept

8 - نیویورک تایمز 16 سپتامبر، سیلان یگینسو، ورود دایم جوانان به صفوف داعش از ترکیه

این گزارشگر می نویسد: «طبق گزارش رسانه ها به نقل از مقامات رسمی رژیم، نزدیک به 1000 نفر از ترکیه به داعش پیوسته اند. ... اردوغان در مقابل درخواست از ترکیه مبنی بر اقدامات تهاجمی علیه داعش مقاومت کرده است ... طی سال ها ترکیه تلاش کرده است نماد دموکراسی اسلامی در خاورمیانه باشد. ...» این گزارشگر می نویسد محله ی حاجی بایرام در آنکارا یکی از مراکز سربازگیری داعش است. وی از قول یکی از ساکنین محله می نویسد: «در این منطقه 7 مسجد است اما مدرسه ای نیست. زندگی بچه ها آن قدر خالی است که هر عملی می تواند آن ها را جذب کند.» گزارشگر از قول صاحب مغازه ای در محله که طرفدار داعش است می نویسد، «اسلام آبکی که در ترکیه حاکم است، توهین به دین است. در «دولت اسلامی» زندگی مردم طبق فرمان خدا تنظیم می شود و به شما پاداش داده می شود. بچه ها پارک و استخر بازی دادند. در اینجا بچه های من در کثافت زندگی می کنند.» این گزارشگر می نویسد، در ماه اوت گذشته اردوغان و داوود اوغلو (رئیس جمهور و نخست وزیر ترکیه) برای نماز به مسجد ولی در محله ی حاجی بایرام که مرکز سربازگیری داعش است رفتند.»

9- 16 سپتامبر 2014- نیویورک تایمز - احمد سامح خالدی، استاد کالج سن آنتونی آکسفورد

To Crush ISIS, Make a Deal With Assad, AHMAD SAMIH KHALIDI SEPT. 15, 2014

10- در محاسبات بی رحمانه ی سیاسی در خاورمیانه، اساس دوستی همیشه ساده بوده است: دشمنِ دشمن من دوست من است. نوشته ی جرالد صیب و بیل اسپیندل به نقل از وب سایت روزنامه ی وال استریت ژورنال.

 11- جیمز تروب، واشنگتن پست. 20 تیر 93

12- دیلی نیوز، 5 سپتامبر 2014، نخست وزیر ترکیه «حیثیت» نهاد دینی اعظم را احیا می کند

داوود اوغلو در سخنرانی اش بعد از انتصاب به مقام نخست وزیری گفت: «در سال 2015 ترکیه میزبان اجلاس اقتصادی جی-20 خواهد بود. این نشانه ی دستاورد اقتصادی ترکیه در ده سال گذشته است» و در آستانه ی جهش بزرگ دوم است. «قدرت اقتصادی ترکیه، مردم ترکیه و منطقه است». او گفت که «کریدورهای انرژی مانند پروژه ی لوله های گاز ترانس آناتولیا از ترکیه رد خواهد شد که از آذربایجان تا قفقاز است و راه های انتقال نفت و دیگر منابع گازی شمال عراق خواهد بود. وی گفت: «ما دست به اصلاحات کشاورزی نیز خواهیم زد که راه را به روی روش های بهینه ی کشاورزی باز خواهد کرد.»

Turkish PM Seeks Restitution of Top Religious Body’s “honor”, Daily News 05 September 2014-09-08

 

 

 

 

حملات جنایت بار داعش علیه کوبانی و بیم ها و امیدهای جنگ روژئاوا

 حملات جنایت کارانه ی اسلام گرایان داعش به شهر کوبانی در کردستان سوریه (روژئاوا یا کردستان غربی)، مردم این شهر را در خطر کشتاری بزرگ قرار داده است. این حملات، روز پنجشنبه 27 شهریور برابر با 18 سپتامبر شدت گرفتند و اسلام گرایان داعش موفق به تصرف چندین روستای این شهر شدند. در نتیجه ی تهاجم اخیر داعش، هزاران تن از اهالی روستاهای کوبانی به مرز ترکیه سرازیر شده اند. نیروهای نظامی ترکیه در ابتدا مانع از ورود آنان به این کشور شدند. در همان حال آمبولانس های دولت ترکیه، مجروحان داعش در این جنگ را به بیمارستان های ترکیه حمل کرده و در آنجا مداوا می کنند.

شهر کوبانی (به عربی، عین العرب) و روستاهای اطراف آن بیش از پانصد هزار نفر جمعیت دارد. این شهر در 150 کیلومتری حلب و 30 کیلومتری حاشیه ی رود فرات قرار دارد. مردم کردستان سوریه تحت رهبری حزب اتحاد دموکراتیک کردستان ( پید- PYD Partiya Yekîtiya Demokrat) که نزدیک به حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک ) است در دو سال گذشته به طور سازمان یافته در مقابل داعش مقاومت مسلحانه کرده اند.

واحدهای رزمنده ی این منطقه «یگان های مدافع خلق» (YPG) نام دارند. مقاومت این مردم، به ویژه به دلیل شرکت گسترده ی زنان در مقابله با داعش آوازه ی بلندی یافته است. هنگامی که جنگ داخلی در سوریه به اوج رسید، حزب اتحاد دموکراتیک کردستان (پید) در جنگ میان رژیم بشار اسد و گروه های اپوزیسیونِ طرفدار ترکیه و غرب اعلام بی طرفی کرد. نیروهای بشار اسد از این منطقه بیرون کشیدند و این حزب، با استفاده از خلأ دولت مرکزی، قدرت منطقه ای را تحت رهبری خود سازمان داد.

دولت ترکیه با همدستی سران کردستان عراق به ویژه مسعود بارزانی تلاش کرده است تا منطقه ی روژئاوا را تحت محاصره قرار داده و مقاومت مردم آن را درهم شکند. به این منظور، سران کردستان عراق در مناطق مرزی خود با مناطق کُردنشین سوریه خندقی به طول چند کیلومتر، به عمق و عرض چندین متر حفر کرده اند. مردم این منطقه حفر خندق را خوش خدمتی بارزانی به دولت ترکیه می دانند. محبوبیت و خوش نامی این حزب در جریان نجات مردم ایزدی شنگال نیز بیشتر شد. هنگامی که روز اول اوت (10 مرداد) نیروهای داعش حملات خود را متوجه منطقه ی کردستان عراق (مرز عراق و سوریه) کردند و سه روز بعد از سه محور به مناطق ایزدی نشین در ناحیه ی شنگال حمله ور شده و آنجا را اشغال کردند، 5 تیپ نظامی با 15 هزار نیروی پیشمرگ حزب دموکرات کردستان عراق بدون شلیک یک گلوله از شهر عقب نشینی کردند. اما گریلاهای پ.ک.ک و نیروهای پید موفق شدند با باز کردن کریدور امنی، ده ها هزار تن از مردم شنگال را نجات دهند و در این منطقه به سازمان دهی و مسلح کردن مردم آن پرداختند.

تفاوتِ میان زندگی و مقاومت مردم در منطقه ی روژئاوا، امیدهای رهایی بخش آنان و شرکت گسترده شان در تعیین سرنوشت خود، در مقایسه با اقلیم کردستان بارز است. اقلیم کردستان، پس از یک دهه در زیر حاکمیت احزاب کردستان عراق (به رهبری بارزانی) و اتحادیه ی میهنی (به رهبری طالبانی) تبدیل به جامعه ای شده است با همان مختصاتِ باقی جوامع خاورمیانه با تمایزات طبقاتی و ستم های اجتماعی چشم گیر به ویژه تقویت ساختارهای فئودالی-عشیره ای ستم بر زنان.

اما...

اما سیاست هایی که رهبران پید، به ویژه در جنگ های ارتجاعی جاری در سوریه و عراق اتخاذ کرده اند، آینده ی متفاوتی را برای مردم این منطقه به ارمغان نخواهد آورد.

رهبران پید، به تبعیت از اوجالان (که وی را رهبر فلسفی-سیاسی خود می دانند) به واقع در پی آن هستند که تبدیل به شرکای رسمیت یافته ی دولت های استثمارگر و ستم گر حاکم در این منطقه و قدرت های امپریالیستی شوند. یکی از رهبران پید در مصاحبه با حسن جمال (خبرنگار ترک) می گوید، «ترکیه می تواند خود را با کُردها همراه نموده و قدرتمند شود. اگر ترکیه از سیاست کُرد هراسی نجات پیدا کند، می تواند صاحب همه ی خاورمیانه شود.» با توجه به چنین چشم اندازی باید از رهبران پید پرسید، آیا برای رهایی ملی می جنگند یا برای انقیاد ملی ملل خاورمیانه به دست ترکیه؟! رهبران پید امیدوارند که حملات داعش باعث شود که امپریالیست های آمریکایی آنان را به رسمیت بشناسند و پید را نیز در ائتلافی جای دهند که از ده ها گروه اسلام گرا و ارتجاعی سوری تشکیل داده اند. گفته می شود امپریالیست های آمریکایی به دلیل مخالفت دولت ترکیه به شدت از به رسمیت شناختن پید پرهیز می کند. با این اوصاف رهبران پید سخت در تلاش اند!

خبرگزاری آسوشیتدپرس از قول خلیل نواف یکی از سخنگویان پید گفت: «ما آماده ی پیوستن به هر ائتلافی برای جنگ با داعش هستیم.» حاج منصور، یکی از مقامات دفتر دفاعی روژئاوا می گوید ایالات متحده در زمینه ی تشکیل ائتلافی از اپوزیسیون سوریه «استانداردهای دوگانه» دارد زیرا پید را از این ائتلاف حذف کرده است و گفت آمریکا به دنبال متحدین واقعی نیست.(1) سخنگویان پید شکایت می کنند که آمریکایی ها حتا به صالح مسلم، یکی از رهبران پید که برای مذاکره با مقامات ایالات متحده قصد سفر به آمریکا داشت ویزا ندادند.(2) در رابطه با این وضعیت، ژنرال دمپسی (رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا) گفته است که آمریکا برای فشار گذاشتن بر داعش نیاز به نیروهای کرد سوریه دارد ولی لزوماً آنان را در ائتلاف جای نخواهند داد.(3) از خرداد ماه گذشته که داعش بخش های بزرگی از عراق را به تصرف درآورد، کشورهای غربی روابط خود ر ا با پید که حزب اصلی کرد است گسترش داده اند. و پید تلاش کرده است با استفاده از این وضعیت تبدیل به یکی از شرکای غرب در جنگ با داعش شود. طبق گزارش روزنامه ی فاینانشال تایمز(4)، یکی از رهبران پید (صالح مسلم) اخیراً در لندن جلسه مهمی با مقامات دولت بریتانیا داشت. این روزنامه از تلاش های گسترده ی رهبران پید برای برقراری ارتباط با غرب خبر داده و می نویسد: «در شرایطی که آمریکا به دنبال تشکیل ائتلافی علیه داعش است، کردهای سوریه تلاش می کنند تبدیل به یکی از متحدین اصلی ایالات متحده گردند. ... آنان می گویند در حال برقراری ارتباطاتی با غرب هستند که امیدوارند مشروعیت بیشتری در صحنه ی جهانی به آنان بدهد.... »

امری پوشیده نیست که رهبری این «ائتلاف» امپریالیسم آمریکا است و طبق طرح آمریکا توسط کشورهای منطقه از جمله ترکیه و اردن و عربستان سیاست های این جنگ را تعیین خواهند کرد و شرکت در «ائتلاف» صرفاً شامل «دریافت سلاح» نخواهد بود. بنا به گزارش روزنامه ی نیویورک تایمز، این پروسه توسط مقامات اطلاعاتی چند کشور اداره می شود. ایالات متحده رهبری عمومی است اما ترکیه و کشورهای خلیج مانند عربستان سعودی درگیر پیش برد آن هستند. روزنامه ی نیویورک تایمز(5) خبر از آن می دهد که در ترکیه در دفتری نزدیک مرز سوریه، «اطلاعاتی های ایالات متحده و متحدین آن در حال ریختن شالوده های تشکیل یک نیروی سوری هستند که امیدوارند تبدیل به یک نیروی زمینی مؤثر در جنگ علیه داعش بشود. این دفتر، فرماندهی عملیات نظامی است.» پید به شدت در تلاش است که با گروه های مورد علاقه و دست چین شده توسط آمریکا وارد ائتلاف شود. این گروه ها که امپریالیسم آمریکا آنان را «میانه رو» می خواند، در اسلام گرایی دست کمی از داعش ندارند.(6) یکی از گروه های اپوزیسیون سوری که از ائتلاف گروه های اسلامی گوناگون تشکیل شده و مورد حمایت ایالات متحده است گروه «حرکت حزم» است. احمد ابو عماد، رهبر این گروه معتقد است که باید به کردهای سوریه در جنگ با داعش اسلحه داد و تأکید می کند که «ترکیه نیز به طور پنهانی از این امر حمایت خواهد کرد تا بتواند داعش را از مرزهای خود براند.»(7) 

رهبران پید به جای آنکه در پی به رسمیت شناخته شدن توسط طیفِ قدرت های امپریالیستی و ارتجاعی باشند باید بدانند که مبارزه ی مستقل از ائتلاف های امپریالیستی یک نقطه ی قوت است و نه نقطه ی ضعف. مبارزه ی مستقل و کاملاً ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی، آن کیفیتی است که در بازار زد و بندهای سیاسی ضد مردمی و ارتجاعی نایاب است و زمانی که قد برافرازد به سرعت تبدیل به محوری متفاوت می شود. اما سیاست گذاران پید و پ.ک.ک درست در خلاف چنین سیاستی حرکت می کنند. رهبران پید نمی توانند شکاف عمیق میان ادعاهایشان مبنی بر ایجاد جامعه ای «دموکراتیک» که در آن ستم گری اجتماعی نیست و زنان آزاد و برابرند را با سیاستِ تلاش برای راه یافتن به ائتلافِ نیروهای تا مغز استخوان ضد مردمی، رفتن به زیر رهبری دولت هایی مانند ترکیه که سرکوب مردم کردستان جزو سوخت و ساز حاکمیت آن می باشد، جنگیدن تحت سیاست های امپریالیست ها که نه تنها خودشان جنایتکارتر از داعش و داعش ها هستند بلکه تاریخاً ستم گری ملی را در خاورمیانه در وجود دولت های حاکم نهادینه کرده اند، پر کنند. واقعیت ها نشان می دهند که رهبران پید و «ریاست مشترک شورای رهبری کنفدرالیسم جوامع کردستان»(ک.ج.ک) در راهی هستند که اگر آن را طی کنند مسلماً به آمال و آرزوهای مردان و زنان جوانی خیانت خواهند کرد که در کردستان سوریه با نیت ساختن جامعه ای متفاوت از جوامع ستم گرانه ای که در آن زندگی کرده اند جان بر کف مبارزه می کنند. ممکن است آنان چنین نیتی را نداشته باشند. اما راه است که انسان را می برد و نه برعکس.

تصاویر زنان مسلح کردستان سوریه و مناطق خودگردان آن بسیار الهام بخش اند و بسیاری از زنان و مردان جوانِ مترقی غیر کرد در دیگر نقاط سوریه و ایران را به سوی خود جلب می کند. بسیاری از ظواهر امر شبیه دورانِ بعد از شکست انقلاب ایران و استقرار جمهوری اسلامی است که در کردستان، مردم شهر و روستا توسط نیروهای انقلابی و کمونیست سازمان می یافتند تا با نیروهای سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی بجنگند و از کردستان به عنوان آخرین پایگاه انقلابی که توسط اسلام گرایان در نقاط دیگر به خون کشیده شده بود دفاع کنند. اما آن کجا و این کجا؟ سیاست حاکم بر رهبران پید به روشنی حاکی از آن است که جان فشانی ها و رویاهای جوانان منطقه ی کردستان سوریه را بر سر میز معامله با قدرت هایی که خود از قاتلان خلق کرد بوده اند و دولت های تا مغز استخوان ارتجاعی و گروه های اپوزیسیونی که در ارتجاعی و عقب گرا و واپس گرا بودن دست کمی از این دولت ها ندارند خواهند گذارد.

رهبران پید و پ.ک.ک، با وجود داشتنِ ظاهری متفاوت از رهبران ملی گرای کردستان (چه آنان که «شیخ» بودند و چه آنان که بر طبق فضای زمانه ظاهر «چپ» گرفته بودند) همان سیاست «رئال پلتیک» تاریخی آنان را پیشه کرده اند -- یعنی سیاست پراگماتیستی با ممکنات و مصالح روز حرکت کردن. هرچند که این سیاست، گاهی رهبران این گروه ها را صاحب قدرت کرده است (مانند اقلیم کردستان) اما همان طور که تجربه ی بیست سال اقلیم کردستان در عراق نشان می دهد، به از بین بردن حقوق پایه ای مردم و قهقهرای اجتماعی منجر شده است. جناح های مختلف بورژوازی کرد همواره نظریه های انطباق گرای زیادی تولید کرده اند و با این انطباق گرایی ها همواره مانعی در راه رهایی ملی کرد نیز بوده اند. رهبر معنوی- سیاسی پید یعنی عبدالله اوجالان نیز به نوبه ی خود آن قدر در این راه خود را با موقعیت ها سازگار کرده است که در راه خدمت به سیاست های مقطعی امپریالیست ها در منطقه گام نهاده است.

«ریاست مشترک شورای رهبری کنفدرالیسم جوامع کردستان» (ک.ج.ک) در بیانیه ای نبرد کوبانی را به نبرد استالینگراد در جنگ جهانی دوم تشبیه کرده و گفته است که مقاومت کوبانی در برابر تبهکاران فاشیست داعش یادآور استالینگراد است. شک نیست که این آرزوی بزرگی است و اگر به واقع استالینگرادی در این منطقه شکل بگیرد، حمایت شورانگیز همه ی مردم خاورمیانه و جهان را برخواهد انگیخت. اما با ورود به ائتلاف با امپریالیست ها و دولت های فاشیست منطقه و گروه های اسلام گرای نمی توان استالینگراد شد. در جنگ جهانی دوم، شوروی نیز با کشورهای امپریالیستی در حال جنگ با هیتلر وارد جبهه ی مشترکی شد. اما شوروی، علاوهبر ماهیت سوسیالیستی اش، دارای آن حد از قدرت سیاسی و اقتصادی و نظامی بود که در این جبهه سیاست های مستقل خود را پیش برد و برده ی قدرت های امپریالیستی نشود. فرق هست میان ائتلافی که به سود جبهه ی انقلاب است با ائتلافی که به سود امپریالیسم است. استالینگراد با وجود خرابکاری های بین المللی از سوی قدرت های امپریالیستی «متفق» که آمریکا و بریتانیا در رأسشان بودند از طریق اتکا به خود، استالینگراد شد. استالینگراد توانست به خودش اتکا کند چون توده های مردم در یک انقلاب سوسیالیستی خود را از طبقات استثمارگر سرمایه دار و فئودال رها کرده بودند. نبرد استالینگراد صرفاً یک نبرد نظامی نبود. بلکه هماورد دو نظام اجتماعی بنیاداً متفاوت بود: یک طرف نظام سرمایه داری امپریالیستی در قالب آلمان نازی بود و در طرف دیگر نظام برآمده از انقلاب اکتبر. این دو نظام در یک نبرد مرگ و زندگی درگیر شده بودند. پیروزی نبرد استالینگراد اساساً مدیون وجود نظام سوسیالیستی در شوروی بود. دولتی برقرار بود که در آن، طبقه ی کارگر در اتحاد با دهقانان و سایر زحمت کشان بر جامعه حکم می راند. استثمارگران کهنه از قدرت به زیر کشیده شده بودند. گام های عظیمی در مسیر ساختمان یک اقتصاد نوین سوسیالیستی برداشته شده بود. نیروی تولیدی توده های زحمتکش، آزاد از بردگی مزدی سرمایه داری، به شکلی کاملاً بی سابقه رها شده بود. نان و تفنگ این جنگ بزرگ، توسط همین کارگران و زحمتکشان تولید می شد و نیازی به دریافت اسلحه و نان و پول از قدرت های امپریالیستی دیگر نبود. به جز شوروی، کشورهای امپریالیستی ایالات متحده و بریتانیا و فرانسه هم درگیر جنگ با آلمان امپریالیستی بودند. اما آنان برای تقسیم جهان میان خودشان با آلمان امپریالیستی می جنگیدند. برای حفاظت از نظام سرمایه داری جهانی می جنگیدند. جنگ شوروی با اتکا به توان تولیدی و نظامی و سازمانی توده های شوروی پیش می رفت و یک جنگ خلق به تمام معنا بود.

کردستان سوریه، با رهبری و سیاستی که بر آن حاکم است، علی رغم فداکاری های زنان و مردان شجاع آن در نبرد با داعش، سرنوشتی بهتر از اقلیم کردستان عراق تحت رهبری احزاب کرد حاکم در آنجا که نمایندگان طبقات بورژوا و ملاک کردستان هستند، نخواهد داشت. اما بیم و هراس بزرگ تری نیز باید داشت. کلیه ی قدرت هایی که پید از آنان مشروعیت یا همکاری می طلبد کارنامه ی خونینی در مورد مردم کردستان و نیروهای کرد دارند. از امپریالیسم آمریکا و دولت ترکیه تا ایران و سوریه همواره به «پیمان»ها و «ائتلاف»های خود با نیروهای کرد پشت کرده اند زیرا اینان طبقات سرمایه دارند و در بازار سیاست به یکدیگر نیز رحم نمی کنند چه برسد به نیروهای کوچکِ مردم تحت ستم. آنان بارها به خلق کرد و نیروهای سیاسی کرد خیانت کرده اند و آنان را با شرکای قدرتمندترشان معامله کرده اند. در شرایط کنونی نیز سایه ی شوم این معاملات خونین را می توان دید. آنان هرگز ساطور قصابی خود را بر زمین نخواهند گذاشت. امروز در خاورمیانه، هر جریان سیاسی که می خواهد مردمی و دلسوز مردمی که داعیه ی نمایندگی اش را دارد، بماند باید با تمام قوا از نزدیک شدن به چرخاب ائتلاف های امپریالیستی و ارتجاعی پرهیز کند و خلق خود را نیز به سرعت از این چرخاب دور کند. برای پیروز شدن در انقلابی که حاصلش یک نظام اجتماعی بنیاداً متفاوت از نظام های اجتماعی حاکم در خاورمیانه و جهان است باید سؤال هایی کرد که راحتی خیال را از انسان می گیرد: مبارزینی كه رویای دنیایی عادلانه را در سر می پرورانند و برای تحقق آن جان برکف هستند، زیر کدام پرچم طبقاتی می جنگند؟ آیا یک بار دیگر، مردمی که برای تغییر جامعه به پا خاسته اند، گوشت دم توپ مرتجعین شناخته شده و قدرت های بزرگ خواهند شد یا آگاهانه برای منافع بنیادین خود خواهند جنگید؟ پاسخ ما این است: همه چیز وابسته به آن است که در رأس مبارزات مردم چه طبقه ای، چه برنامه ی سیاسی و کدام نیروی پیشاهنگ قرار می گیرد و آن را هدایت می کند. و سؤالات چالش برانگیزتر: در این میان، چه کسانی متعهد خواهند شد که به روشنی، با جسارت و با صدای بلند، منافع اساسی مردم را بیان کرده و پیگیرانه برای این منافع ، آرزوها و رویاهای مردم بجنگند؟ در هر کشور، چه کسانی نماینده ی ستم دیده گانی خواهند بود که در این جهان، فارغ از ملیت و نژاد و جنسیت هیچ به حساب می آیند اما با کار خود و بر پشت خود جهان را حمل می کنند؟ •

 

پی نوشت ها

 

1- پیشروی جنگجویان نشانه ی مخمصه ی کردهای سوریه، بسام مرو، آسوشیتد پرس- 18 سپتامبر،

Militant Gains Illustrate Plight of Syrian Kurds, BASSEM MROUE Associated

2- آسوشیتدپرس. همان جا

3- آسوشیتدپرس. همان جا

4- روزنامه ی فاینانشال تایمز. 17 سپتامبر. کردهای سوریه به دنبال نقش بزرگ تر در جنگ غرب علیه داعش

Syrian Kurds eye greater role in west’s Isis fight, By Erika Solomon in Beirut and Piotr Zalewski in Istanbul, 17 september 2014

5- روزنامه ی نیویورک تایمز، 18 سپتامبر. تلاش آمریکا برای کارآمد کردن گروه های سوری. نوشته ی بن هوبارد.

U.S. Goal Is to Make Syrian Rebels Viable-By BEN HUBBARD SEPT. 18, 2014

6- طبق گزارش نیویورک تایمز (همان جا) همه ی این گروه ها با جبهه ی النصره همکاری می کنند و بر خلاف آمریکا، هدف اصلی این گروه ها سرنگونی بشار اسد است و نه جنگ با داعش. «حمزه الشمالی، رهبر گروه حزم که از فرماندهی عملیات نظامی اسلحه و پول دریافت کرده است می گوید، همان طور که الویت جامعه ی بین المللی جنگ با داعش است، الویت ما جنگ با اسد است.» یکی دیگر از این گروه ها «حرکت نورالدین زنگی» است. شیخ توفیق شهاب الدین رهبر این گروه در «ریحان علی» ترکیه مستقر است و جزو ائتلاف «اعتدال گرایان» آمریکا است. و یکی دیگر از «اعتدال گرایان» کلنل فارص البیوش است که رهبر «بریگاد فرسان الحق» است. وی می گوید، که آن ها در کنار نیروهای جبهه النصره (القاعده) می جنگند و می گوید، که جبهه النصر هنگام عملیات های سخت علیه ارتش بشار اسد، برایشان سوءقصد انتحاری می فرستد و این ها هم به آن ها سلاح و وسایل نقلیه می دهند.

7- حرکت حزم: گروه جهادگرای مورد علاقه ی آمریکا. الاخبار.

Harakat Hazm: America’s new favorite jihadist group--Suhaib Anjarini, 22 May 2014-Al-Akhbar

 

 

 

«ژنولوژی»: زن اثیری و الهه ی مادر در جهان اوجالان

 این نوشتار فصلی از کتابی است که در نقد خط سیاسی - ایدئولوژیک حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک PKK) و حزب حیات آزاد کردستان (پژاک PJAK) و به طور مشخص افکار و عقاید اوجالان نوشته شده است و در دست انتشار می باشد. این کتاب حاصل کار جمعی و مشترک رفقای حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست) است. با توجه به وقایع سیاسی روز و اهمیتی که این وقایع برای جنبش کردستان و مردم منطقه ی خاورمیانه دارد، یک  فصل از این کتاب که به طور مشخص به مساله ی زنان در اندیشه ی اوجالان اختصاص داشته به صورت جداگانه انتشار می یابد. ....

 امید بهرنگ - شهریور 1393/آگوست 2014

Behrang1384@yahoo.coom

 

گزیده: متن کامل نوشته ی زیر در وب سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در دسترس است.

 مقدمه 

 نقش و حضور پررنگ زنان در صفوف پ.ک.ک و ایضاً پژاک و حزب اتحاد دمکراتیک کردستان سوریه و تمامی تشکل های تابع آنان، برای همه ی  کسانی که مدافع رهایی ملت کرد و رهایی ستم دیدگان و استثمارشوندگان این منطقه هستند درخور توجه است. این حضور از یک سو حاصل تأثیر مبارزات عادلانه ای است که پ.ک.ک ابتکار عمل آن را در دهه ی 80 و 90 میلادی در دست داشت، از سوی دیگر و مهم تر از آن بیان تغییرات عظیم اقتصادی اجتماعی ای است که در چند دهه ی اخیر در ترکیه و به طور کلی در منطقه ی خاورمیانه و جهان صورت گرفته و موجب به میدان آمدن زنان به عنوان نیروی انفجاری قدرتمند در عرصه ی مبارزه شده است. به علاوه نشانه ی آن است که هر آنجایی روابط عقب مانده به  زور بر مردم تحمیل شود میل به پیشرفت صد چندان خواهد بود.

تاریخاً جنبش های ملی کرد در قرن بیستم به دلیل آغشته بودن به افکار فئودالی و عقب مانده مانع از حضور فعال زنان در این جنبش می شدند. زنان پشتِ جبهه ی جنبش محسوب می شدند و آزادی شان جایگاهی در این جنبش نداشت و با حضور زنان در صفوف مبارزه ی مسلحانه مخالفت می شد. «پیشمرگه» مرد بود و پیشمرگایتی مفهومی مردانه. تنها پس از انقلاب 57 ایران و جنگ مقاومت ده ساله در کردستان، به طور قسمی حضور زن در جنبش کردستان برجسته شد. نیروهای کمونیست و انقلابی در جنبش کردستان ایران در درهم شکستن این سنت های عقب مانده نقش مؤثری ایفا کرده و توانستند تا حدی افکار و عقاید مردسالارانه در این زمینه را به چالش کشند.

اما به طور کل رابطه ی جنبش های رهایی بخش ملی (تحت رهبری نیروهای غیر پرولتری) و ایدئولوژی ناسیونالیستی با مساله ی رهایی زنان دوگانه بوده و هست. از یک سو ظهور این جنبش ها موجب بیداری سیاسی زنان می شد و آنان را به عرصه ی مبارزه ی اجتماعی می کشاند، از سوی دیگر حد و مانعی برای ایفای نقش زنان و فرآیند رها شدن آنان ایجاد می کرد. علت اساسی این امر افق و برنامه ی تنگ و بورژوایی این جنبش ها بود. به علاوه طرح مساله ی زن به شکل فشرده ای روابط اجتماعی عقب نگاه داشته شده در میان ملل تحت ستم را عریان می کرد - روابطی که از مناسبات ملت ستم گر و ستم دیده جدا نبوده و جزئی از عملکرد ستم ملی است. مضافاً از نظر اغلب ناسیونالیست ها انگشت نهادن بر شکاف میان زن و مرد به معنای ایجاد شکاف در ملت است؛ همان گونه که اغلب ناسیونالیست ها مبارزه ی طبقاتی در میان ملت خود را انکار می کنند، طرح مساله ی زنان را نیز عامل تفرقه در میان ملت خود می دانند و اغلب با این توجیه که انگشت نهادن بر عقب ماندگی ها و ستم های خاص و جاری در میان ملت تحت ستم، موجب سوءِ استفاده  ملت ستم گر و دولت مرکزی می شود موانع جدی بر سر طرح مساله زنان به وجود می آورند. این امر نه  تنها موجب جدایی جنبش های ملی از دیگر جنبش های اجتماعی خواهد شد بلکه مانع شرکت همه جانبه  ی زنان خود ملت ستم دیده در این جنبش ها می گردد. هراندازه افکار ناسیونالیستی به افکار فئودالی بیشتر آغشته باشد، این موانع عریان تر و بی رحمانه تر اعمال می شوند و هر اندازه افکار ناسیونالیستی اشکال مدرن تر و بورژوایی تری به خود می گیرد، تناقض میان ناسیونالیسم و مساله ی زن برجسته تر می شود. اما امروزه دیگر کسی نمی تواند بر نقش زنان در مبارزه چشم فروبندد. حضور این نیروی اجتماعی در صحنه ی مبارزه برای رهایی ملی «خطرات» خود را در بردارد. چراکه پتانسیل آن را دارد که چارچوب و افق سیاسی ناسیونالیستی را از هم بگسلد. زمانی که زنی اعلام کند من قبل از اینکه کُرد باشم زن هستم – تناقض امر رهایی زن با ناسیونالیسم را تقویت می کند.

به طور عینی و تاریخی افق ناسیونالیستی و شکل گیری دولت های ملی نه  تنها به رهایی زنان منجر نشده بلکه فقط شکل ستم بر زن را تغییر داده است. ملت، شکل تاریخاً معینی است که جوامع انسانی به خود گرفته اند که در آن باید همه ی گروه های اجتماعی مشخصاً طبقات (و همچنین زن و مرد) به سازش و وحدت با طبقه ی بورژوازی برسند و پروسه ی همگونی سیاسی و اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، دینی و اخلاقی و زبانی و روانی بخش های مختلف جامعه آغاز شود. وحدت و همگونی ای که اجباراً بر پایه ی نفی و سرپوش گذاشتن بر تضادهای طبقاتی و جنسیتی صورت می گیرد. پایه ی اصلی این همگونی سلطه ی آشکار مجموعه ی طبقه ی بورژوا بر جامعه است. بین مفهوم «ملت» و روابط مالکیت رابطه ای مستقیم موجود است. تمامی دولت – ملت های مدرن بر پایه ی مالکیت خصوصی شکل  گرفته اند و ادعای مالکیت را با ایده ی سرزمین ملی پیوند زدند. چشم انداز این دولت – ملت ها همواره هم تراز و یکدست کردن جامعه و برپایی قلم رویی بود که هر وجب خاکش و هرگونه روابط اجتماعی اش - از خصوصی ترین تا عمومی ترین روابط میان انسان ها – به  وسیله ی قوانین مشترکی که توسط روابط تولید کالایی رقم می خورد، تعیین می شود. محرک های نظام اقتصاد سرمایه داری (که مبنای آن تولید و مبادله ی کالایی گسترده است) به گونه ای است که هر «تفاوتی» را تبدیل به تمایزات اجتماعی و سلسله  مراتب اجتماعی ستم گرانه (بالادست و فرودست) می کند. بر پایه ی این محرک ها رفتار جنسیتی، زندگی خانوادگی و هنجارهای جنسی از نو قالب ریزی می شوند، به گونه ای که به طور مدام ایدئولوژی، حیثیت و نزاکت اخلاقی ملت، تولید و بازتولید شود و دولت پدرسالار به طور قطعی کنترل بر زندگی اجتماعی و رفتار جنسی زنان (به طور مشخص تولید مثل) را تحت اختیار و وظایف خود قرار می دهد.(1)

علت تناقض میان ناسیونالیسم و مساله ی زنان در بدطینتی یا ضد زن بودن ذاتی این یا آن رهبر ناسیونالیست یا حزب بورژوا ناسیونالیست نیست، بلکه در واقعیت مادی ای به نام ملت و روابط اجتماعی ای است که ناسیونالیست ها از آن برخاسته و بر آن تکیه  دارند. به طور عینی مبارزه برای رهایی زنان یعنی فراتر رفتن از افق و اهدافی که مُهر مالکیت خصوصی بر آن خورده است، درصورتی که رهایی ملی و ناسیونالیسم در نهایت، ماندن و درجا زدن در سطح این افق و اهداف است. تأکید بر رهایی زنان به معنای عریان کردن آن روابط تولیدی اجتماعی است که اصولاً ناسیونالیست ها قادر به گسست از آن نیستند.

باوجود اینکه رهایی از ستم ملی و اصل دمکراتیک برابری ملل و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدایی خواستی عادلانه بوده که باید برای آن مبارزه کرد. مبارزه علیه ستم ملی یک جبهه ی مهم از جنگ علیه کلیت نظامی است که این ستم گری را با کارکرد خود و سیاست های عامدانه اش بازتولید می کند. اما این مبارزه به لحاظ تاریخی امری محدود است و در تحلیل نهایی حتی برای روشن کردن مسیر از میان برداشتن نابرابری ملی و ستم گری ملی نیز کافی نیست و بسیار ناتوان تر از آن است که جهانی را نشان دهد که در آن جامعه ی بشری با تقسیم به ملل، تقسیم به طبقات و ستم جنسیتی رقم نخورده باشد. در نتیجه نه تنها تناقض میان رهایی زن و ایدئولوژی ناسیونالیستی قابل حل نیست بلکه رهایی زن با تکیه به این ایدئولوژی قابل تصور نیست.

 

*****

 کتاب مانیفست آزادی زن در سده ی بیست و یکم ترجمه و تلخیصی است از کتابی ترکی به قلم عبدالله اوجالان که توسط پژاک انتشار یافته است.(2) این کتاب تلاشی است برای پاسخ دادن به تناقض تاریخی میان رهایی زن و ناسیونالیسم. کتاب به زعم خود با تحلیل تاریخی – جهانی از مساله ی زن تلاش دارد راه  حلی برای رهایی زنان کُرد ارائه دهد و با برجسته کردن اهمیت نقش زنان در تاریخ و در کردستان و افشای مردسالاری در دوره های تاریخی مختلف می کوشد رنگ و بویی «زنانه» به رهایی ملت کُرد داده و بین رهایی زن و ناسیونالیسم آشتی ایجاد کند.

کتاب شامل چند تز و راه  حل اساسی است که عبارت اند از:

یکم: «خلق کرد برای تاریخ نقش مادری و گهواره ایفا کرد» (ص 86)

دوم: «سرشت بشر سرشتی زنانه بود و به دلیل انحراف از این سرشت دیگر زن بااراده ی ذاتی و هویت خود وجود ندارد» و «با بازگشت به گوهر زن می توان به شکل گیری مجدد انسانیت یاری رساند» (ص 165)

سوم: « نیاز به قرارداد اجتماعی میان زن و مرد است تا نهاد خانواده دمکراتیزه شود.» (ص 209)

چهارم: برای رسیدن به این هدف، زنان پ.ک.ک باید «اصل میهن پرستی و پایبندی به زادگاه را به عنوان نخستین اصل ایدئولوژی رهایی زن بپذیرند» (ص 174) و در وهله ی اول با میهن خود ازدواج کنند و تا زمانی که از نابرابری ها و زشتی و پلیدی هایی که این نابرابری ها به وجود آورده گسست نکرده اند بهتر است از برقراری رابطه ی جنسی با مردان همرزم خود دوری گزینند.

این تزها و راه  حل ها در این کتاب و برنامه ی سیاسی حزب کارگران کردستان در هاله ای از اسطوره سازی ها، احکام دلبخواهی، اندرزهای اخلاقی و برجسته کردن تجربه ی شخصی اوجالان در رابطه با زن و اشاره به برخی معضلاتی که پ.ک.ک در زمینه ی سازمان دهی زنان در صفوف خویش با آن رو به رو بوده، به  هم  بافته شده اند. تکه هایی از واقعیات تاریخی و حقایقی که تاکنون توسط اندیشمندان مارکسیست و غیر مارکسیست و فمینیست و غیر فمینیست کشف شده، برای توجیه این تزها مورد استفاده قرار گرفته است. همچنین برخی حقایق اثبات  شده در زمینه ی شکل گیری ستم بر زن به راحتی و بدون هیچ تحقیق و استدلال علمی و روش نظام مند مورد انکار قرار می گیرند. قطعاً این روش التقاطی و استفاده از یک سری تحقیقات علمی برای پوشاندن خط واقعی این جریان دشواری هایی برای نقد همه جانبه و دقیق تفکر اوجالان در زمینه ی زنان فراهم می کند. با این  وجود تلاش می کنیم به هسته ی اصلی این تزها و راه  حل ها بپردازیم.

 

از خاک سومر تا خاک مادر!

 از نظر اوجالان تاریخ تمدن بشر از سومر (بین النهرین) آغاز شد و او معتقد است که این ناحیه محل زیست کردها و اجداد اولیه ی کردها بوده است.

... اوجالان به اعماق تاریخ می رود تا به کردها ثابت کند که چرا «کردها پویاترین خلق عصر نوسنگی و آفریننده ی بزرگ ترین انقلاب اجتماعی مبتنی بر کشاورزی و دامپروری بودند» (مانیفست آزادی زن ص 87) او به نبش قبر تاریخ خاورمیانه می پردازد تا به کردها غرور ملی بدهد و بگوید: «گنجینه ها جایی که گم شده اند بازیافت می شوند» (همانجا ص 85) و از آن این نتیجه را بگیرد که «آیا زندگی کنونی در جغرافیایی که زادگاه بشر، سرآغاز تمامی مبانی بشریت، بانی روند تکامل اجتماعی انسانی است، زیبنده ی عظمت تاریخی 15 هزارساله آن می باشد؟» (همانجا ص 108)

اوجالان اسطوره سازی از خاک سومر را با اسطوره سازی از خاک مادر و نقش زنان سومری در هم می آمیزد تا هویتی نمادین شکل دهد. ازنظر او این زنان سومری - به عنوان اسلاف زنان کُرد - بودند که نقش تعیین کننده ای در بنیان گذاری تمدن سومر و به طور کلی روند تکامل اجتماعی انسان داشتند. به باور اوجالان زایندگی زن، رفتار مادرانه و روحیه ی تعاون برای نگهداری فرزند نقش تعیین کننده ای در گذر انسان از دوره ی توحش به انسان اجتماعی داشت، زنان نه  تنها خالق زندگی بودند بلکه تولید کننده ی آلات و ابزار مورد نیاز دوام زندگی و مبدع انقلاب نوسنگی (انقلاب در کشاورزی و دامپروری) نیز بوده اند. ...

از نقطه نظر اوجالان، زن از طبیعت پاک و بی غشی برخوردار بود و «دفاع و نگهداری زن از کودک او را از سایر جانداران متمایز ساخت و زن با توسعه ی رنج و احساس مادریتی که داشت توانست روحیه ی جمعی و تعاون را بنیان بگذارد. در حالی  که مرد وحشی بود و اسیر غرایز جنسی. زن، جامعه را تشکیل داد و تهیه ی غذا را فرا گرفت، آتش را کشف کرد و زندگی اشتراکی را توسعه داد و نیروی مشترک به وجود آورد. این زن بود که مرد را به گروه های همبسته ی زنان و فرزندان راه داد و توانست غرایز حیوانی جنس مرد را به کنترل در آورد. زن، قوی بود و کامل، در مقابل مرد ضعیف بود و نقشی ناقص در زندگی و اجتماعی شدن داشت» (مانیفست آزادی زن ص 13)  

این تصویری تقلیل گرایانه و سطحی از تاریخ تکامل انسان و جوامع انسانی است و کاملاً در تضاد با دانش انباشت شده ی بشر در این زمینه قرار دارد. تقلیل تکامل پیچیده ی تاریخِ جوامع انسانی به خصوصیات طبیعی این یا آن جنس است. قطعاً نرینگی و مادینگی «میمون - انسان» اولیه و ویژگی های تولید مثل در این نوع از پستانداران تأثیرات معینی بر چگونگی شکل گیری تجمعات اولیه ی این نوع طبیعی داشت. برای مثال مؤلفه هایی چون نیاز به زمان طولانی تر برای حفظ و رشد و پرورش کودک در نوع انسان، محدودیت ها در تأمین غذا بر وابستگی متقابل دو جنس به یک دیگر و گرد آمدنشان به دورهم بی تأثیر نبود.(3) اما همان گونه که انگلس و بعدها دیگر دانشمندان علم تکامل و بیولوژی اثبات کردند آنچه عامل اصلی اجتماعی شدن بشر بود نه خصوصیات طبیعی این یا آن جنس بلکه کار و عملِ کار کردنِ انسان بود. این کار بود که نقش تعیین کننده ای در گذر از میمون به انسان ایفا کرد. (4) هر دو جنس درگیر پروسه ی کار مشترک اجتماعی بودند. تأثیر نقش های طبیعی (نرینگی و مادینگی)  در این گذار بسیار محدود بوده و مفاهیمی چون مردانگی و زنانگی اساساً در پروسه ی تکامل روابط اجتماعی میان انسان ها شکل گرفتند.

علاوه بر این در تصویرسازی تاریخی اوجالان از مساله ی زنان، تصویری وارونه و غیرواقعی از زندگی طبیعی انسان اولیه ارائه داده می شود. زندگی طبیعی حیواناتی مانند شیر مدل قرار داده می شود نه میمون هایی که از همان ابتدا درگیر نوعی زندگی جمعی - طبیعی بوده اند. گویی مرد همان شیر نر ایزوله و منفردی بوده که در اطراف شیر ماده و توله هایش می چرخید و هر از گاهی برای تغذیه و جفت گیری به آن ها نزدیک می شد. تا زمانی که جنس ماده همراه با فرزندانش و ماده های دیگر تشکیل اجتماع داده و اجازه ی ورود نرها به درون جمع خود را می دهند و با کنترل غرایزشان، آن ها را رام کرده و در نهایت مُهر انسانی بر آن ها می زنند. این مدل و الگوی تاریخ طبیعی توسط اوجالان انتخاب می شود تا زنان را از نقطه  نظر طبیعی و ذاتی برتر از مردان نشان دهد. محدودیت این تئوری نادرست، رجحان دادنِ طبیعت زنانگی بر روابط اجتماعی است حال  آنکه پژوهش های علمی – تاریخی ثابت کرده اند که روابط اجتماعی نقش اساسی در تعیین نقش های جنسیتی داشته است.

در تئوری مورد نظر اوجالان مادریت زن تقدیس می شود تا زایندگی زن با زایندگی خاک یکسان گرفته شود تا بین «مادر خاک» و «مادر طبیعت» پلی زده شود و به اصطلاح «یک ایدئولوژی زنانه ی بسیار ریشه دار و مرتبط با گوهر انسان و خاک» آفریده شود. (مانیفست آزادی زن ص 167) ایده ی «خاک – مادر» نقش محوری در این ایدئولوژی به اصطلاح «زنانه» دارد. خاکی که مقدس و زنی که الهه است. توانایی خاک در نو شدن و محصول دهی است و توانایی زن در زایش فرزند است. خاکی که کشت می شود و زنی که کشتزار است و بذر انسان در آن کاشته می شود. از گوهر خاک است که گوهر سرزمین زاده می شود و همه  چیز در چارچوب آن معنا می یابد و از خاک سومر است که خاک مادر زاده می شود. «مادر خاک» با «مادر طبیعت» پیوند می یابد تا مفهوم «سرزمین مادری» ساخته شود. مفهومی که نقش مرکزی در تمامی ایدئولوژی های ملی گرایانه داشته و دارد. شاید بتوان به ناسیونالیسم رنگ و لعاب «زنانه» زد اما ماهیت اساساً مردانه ی این ایدئولوژی را نمی توان تغییر داد. در این به  اصطلاح «ایدئولوژی زن محور» نیز همانند تمامی ایدئولوژی های ناسیونالیستی که تاکنون فرموله و تدوین  شده اند، از ملت به عنوان مادر یاد می شود و بر این باورند که این زنان هستند که حاملان نمادین «هویت و شرف جمعی» می باشند. «ارزش والای مادر و مادریت» جنبه ی مهمی از این ایدئولوژی را تشکیل می دهد. این امر با برساخته ی مرکزی ناسیونالیستی «خانه و خانواده» هم سو است. خانه و خانواده ای که توسط روابط جنسیتی معین شکل  گرفته و سازنده ی «ذات» فرهنگ ملی است و به نوبه ی خود شیوه ی زندگی ملت را نسل  اندر نسل تعیین می کند. تاریخاً در این نماد و روایت ملی گرایانه همواره به مردانی نیاز است که به دفاع از «سرزمین مادری» و زنان ملت که «خلوص» و «زایندگی» ملت را به شکلی نمادین بیان می کنند، برخیزند. به همین دلیل از مردها خواسته می شود همان گونه که خود را فدای زن و فرزندانشان می کنند، فدای سرزمین مادری نیز بکنند. بی جهت نیست که در بسیاری از فرهنگ های ملی تصویر از یک زن - غالباً یک مادر - روح جمع را می نمایاند. در انقلاب بورژوایی فرانسه در 1789 تصویر زن، نماد میهن و شمایل ملت بود، زنی که مظهر زایش ملت است. زن حتی نماد انقلاب بود درحالی که قانون اساسی برخاسته از آن انقلاب، زنان را در کنار مهجورین و دیوانگان قرار داد و از حق رأی و دخالت در سرنوشت سیاسی خود و کشور و دیگر مطالبات حقوقی عمومی انقلاب محروم کرد تا خصلت کاملاً مردانه ی ملت – دولتِ بورژوایی تضمین شود.

اما خط اوجالان پیرامون مساله ی زنان می کوشد در فرم متفاوت باشد به این معنا که این بار از زنان خواسته می شود که پرچم دار فداکاری میهن پرستانه و نجات تمدنِ «باستانی» کردستان و کُرد شوند. در ادامه خواهیم دید که این فرم زنانه است که بر محتوی مردانه می چربد یا برعکس محتوی مردانه است که فرم زنانه را دربند و اختیار خود خواهد گرفت.

 

سرشت برتر زنانه یا سرشت مادرانه!

 سرشت زنانه و مختصات آن چیست؟ پاسخ رهبری پ.ک.ک به این پرسش، «مادریت» است. مادریت هم در مفهوم طبیعی یا بیولوژیکی آن و هم در مفهوم نقش اجتماعی آن: در مفهوم بیولوژیک مادریت یعنی زایندگی و در مفهوم اجتماعی یعنی توسعه ی رنج و احساس مشترک زنانه ای که سرچشمه ی عواطف نوع  دوستانه، روحیه ی جمعی و همیاری اجتماعی است.(5) از  نظر آنان برتری سرشت زن نسبت به مرد در این است که زن به طبیعت و ذات طبیعت نزدیک تر است. در دستگاه فلسفی اوجالان هر کس به طبیعت و به ذات کیهانی و ذات اخلاق نزدیک تر باشد به حقیقت نزدیک تر است و قادر است بهتر به هوش کیهانی گوش بسپارد.(6) ویژگی طبیعی زن و امتداد این ویژگی به عرصه ی اجتماع، هر دو امتیازی برای زن محسوب می شود که موجب برتری ذات یا گوهر زن بر ذات یا گوهر مرد است. اوجالان می گوید که بهترین دوران زندگی بشر، «عصر الهه های مادر یا عصر طلایی زن بود زیرا این عصر با طبیعت زن رقم خورد ... این طبیعت زن بود که عدالت حقیقی را به وجود آورد و این طبیعت زن بود که صلح طلب بود و در تضاد با جنگ و روند طبقاتی شدن جامعه قرار داشت.» (مانیفست آزادی زن ص 11) از سوی اوجالان چنین وانمود می شود که چنین «کشفیاتی» جدیدند و سنتز تازه ای از تئوری های فمینیستی و تئوری های زیست شناختی بوده و بیانگر گسست وی از افکار «مدرنیته ی کاپیتالیستی» نسبت به مساله ی زنان است.

تا آنجایی که به دیدگاه های مختلف فمینیستی بر می گردد اوجالان از میان پیامبران جرجیس را انتخاب کرده است. شاخه ای از فمینیست ها که با ایده ی «برتری طبیعت زن بر مرد» و تکیه  بر «فضایل زنانه» و ابعاد مادری خواهان تأمین حقوق ویژه برای زنان بوده اند. این تفکر در اواخر قرن 19 میلادی شکل گرفت و باوجود آنکه داعیه ی حمایت از حقوق زنان را داشت اما به برداشت «طبیعت گرا» و سنتی از تفاوت میان زن و مرد کمک کرد. این شاخه ی فکری با تمایز گذاری میان زن و مرد از زاویه ی حقوقی، تا حدی موجب پیشرفت مفهوم برابری در برخی جزئیات حقوق مربوط به زنان شد. مانند به رسمیت شناختن حقوقی که باید به زن در دوره ی حاملگی یا نگهداری از کودک تعلق گیرد. اما در حیطه ی سیاست کلان مبلغ اصلاح طلبی بود. از همان ابتدا برخی از طرفداران این نحله ی فکری که پیوندهایی با مسیحیت داشتند تلاش کردند با تأکید بر سرشت معنوی زن دنبال پاک کردن «آلودگی های» عمومی جامعه باشند. درک آنان از جامعه همچون خانه بود که زن پاک و پاکیزه نگهش می دارد به همین دلیل باور داشتند که «اگر زنان وارد حکومت شوند آن را تطهیر می کنند» و «زنان اگر وارد سیاست شوند آن را می پالایند». «با تکیه به زنانگی غریزی زن و فضایل والای اخلاقی زنانه» می توان با افراط گری های مردانه مقابله کرد». چنین تئوری هایی عملاً به جای مبارزه ی رادیکال برای کسب برابری بر برداشت های سنتی تر از تفاوت ها تأکید می کردند و از این طریق به حفظ اخلاقیات سنتی یاری می رساندند.(7) خواننده در ادامه بیشتر با نمونه های دفاع از اخلاقیات سنتی توسط اوجالان آشنا خواهد شد. استفاده ی اوجالان از افکار این شاخه ی فمینیسم برای دفاع از «حقوق ویژه ی زنان» نیست بلکه برای اثبات «مادریت» به عنوان سرشت ازلی و ابدی زن است. این دیدگاه نه  تنها منطبق بر درک علمی از تاریخ انسان و جوامع انسانی نیست بلکه اساساً بازتاب دیدگاهی مردسالارانه و نسخه ای دیگر از نظرات بورژوایی در مورد زن است که مبتنی بر «طبیعت گرایی» و «ذات گرایی» است.

مشکل تئوری سرشت برتر زنانه صرفاً در ناتوانی اش در توضیح این ستم خاص نیست بلکه در امتیازی است که به تفکر رایج بورژوایی می دهد که زن را با «طبیعت زن» و «نقش طبیعی زن» باز می شناسند. تفکر رایجی که روابط اجتماعی را به نوعی کیفیت ذاتی در طبیعت بشر ربط می دهد. حال  آنکه هیچ ذات تغییر ناپذیری وجود ندارد و تاریخ مدام شاهد تغییر این کیفیت بوده و به  عبارت  دیگر آنچه مدام در حال تغییر است، درک آدمیان از خودِ مقوله ی انسان و ماهیت بشر است. درکی که پا به  پای رشد تکامل اجتماعی بشر تغییر یافته است. برای مثال حتی درک از مقوله ی مادر و مادریت هم امری ثابت و ایستا نبوده است. درک انسان و انتظارات انسان از مادر و مادریت پا به پای تکامل اجتماعی اقتصادی جوامع تغییر کرده است. زمانی، رابطه ی مادر و فرزندی بر اساس رابطه ی خونی یا ژنتیکی تعریف می شد اما امروزه شاهد آن هستیم که مدام از نقش این رابطه ی خونی و ژنتیکی برای تعریف مادر و فرزندی کاسته می شود. در دوره ی مادر تباری رابطه ی زن با توانایی اش در زایش و رابطه اش با کودک به گونه ای دیگر بود، نه کنترلی بر زاد و ولد بود و نه تفاوت چندانی بین فرزندان جوامع کمونی گذاشته می شد. در دوران امروز زن می تواند تصمیم به بچه دار شدن یا نشدن بگیرد (هرچند چنین حقی هنوز تام و تمام به رسمیت شناخته نمی شود) اما سرنوشت زن چنان با کودک گره  خورده که این رابطه به اهرمی برای سرکوب زن و تولید و بازتولید موقعیت فرودست زن بدل شده است. حتی اگر افرادی مانند اوجالان باور داشته باشند که زن به دلیل نزدیکی به طبیعت، نقش ویژه ای را در جامعه بر عهده دارد، این باور و ایمان هیچ تأثیری در عوض کردن موقعیت اجتماعی کنونی زن نخواهد داشت. در تفکر فلسفی اوجالان هر آنچه طبیعی است، نیک و مفید است. این همان تفکری است که فیلسوفان عصر روشنگری با تکیه بدان نابرابری میان زن و مرد را به دلیل خصایل طبیعی شان توجیه می کردند.(8) اوجالان مدعی گسست از «مدرنیته ی کاپیتالیستی» است و مارکسیسم را به دلیل آنکه از این «مدرنیته» گسست نکرده مورد انتقاد قرار می دهد اما خود وی هسته ی اساسی تفکر بورژوایی «طبیعت بشر» را نه  تنها حفظ می کند بلکه با تقلب بدان رنگ و لعاب زنانه می زند و با آن مدعی رهایی زنان می شود!

بازگردیم به ستایش اوجالان از وجه طبیعی و اجتماعی مادریت. بر خلاف نظرات و تصورات اوجالان، توان باروری زن نه یک نعمت است و نه یک لعنت. بلکه بیان یک محدودیت عینی است که طبیعت به بشر تحمیل کرده است. تکامل طبیعی بین دو جنس به گونه ای رقم خورده که زن مجبور است بار اصلی تولید مثل را به دوش بکشد. قطعاً زمانی انسان با پیشرفت علم و فنّاوری می تواند بر این محدودیت طبیعی فائق آید و زن را از تبعیت از این تقسیم  کار طبیعی برهاند و وظیفه ی تولید مثل از جانب زنان به امری کاملاً اختیاری و داوطلبانه بدل شود. در نتیجه اگر این تقسیم  کار طبیعی میان دو جنس در زمینه ی تولید مثل خصلت ازلی داشته، به هیچ وجه خصلت ابدی ندارد. این واقعیت که به لحاظ زیست  شناختی زنان بچه می زایند، مبین هیچ سرشتی نیست. این سرشت را جوامع مبتنی بر مردسالاری به زنان تحمیل کرده اند. جامعه ای که پیشاپیش فرض می گیرد که زایش (و همچنین پرورش فرزند) خصوصیت و محور اصلی زندگی زن است. هرگونه تمجید از این سرشت و ابدی دانستن آن در ذات خود مردسالارانه است و مانع از آن خواهد شد که بشر در آینده بر این محدودیت های طبیعی غلبه کند چرا که آن را ضرورت اجتناب  ناپذیر طبیعت می داند.(9)

اما مردسالاری اوجالان زمانی عریان تر و کریه تر می شود که او مادریت در بُعد اجتماعی را نیز بر سرشت ویژه ی زن می افزاید. این سرشت که شاخصش از نظر اوجالان «توسعه ی رنج و احساس مشترک زنانه و عواطف نوع  دوستانه و همیاری» است اساساً بر پایه ی نقشی است که زن در مراقبت از کودک بدان دست  یافته است. این رابطه با کودک است که «گوهر زنانه» را در زن نهادینه می کند. گوهری که تکلیف آن مانند ساخت ژنتیک انسان از پیش تعیین  شده است.

اوجالان تمایزی میان قابلیت طبیعی بچه دار شدن و نقش اجتماعی مادر قائل نیست. کیش مادری یکی دیگر از برساخته های جامعه ی مردسالار است و در تمام ایدئولوژی های بورژوایی به عنوان ذات و جایگاه اجتماعی زن تعریف می شود. این کیش، مادری را هویت اصلی و مشغولیت عمده ی زن می داند. زنان چون بچه می زایند، بچه داری هم خواهند کرد و این امر غریزی است. حال آنکه چیزی به نام «غریزه ی مادری» موجود نیست. این «غریزه» را فرهنگ مسلط جامعه القا می کند و قابلیت مادری کردن را به زنان آموزش می دهد و مادر شدن را به عنوان نقشی طبیعی و مطلوب جا می زند. به واقع زنان از نظر اجتماعی و فرهنگی برای ایفای نقش مادری تربیت می شوند. هیچ «ذات، سرشت و غریزه»ای در کار نیست.

سیمون دوبووار فمینیست مشهور می گوید: «مادریت به صورت کنونی به راستی زنان امروز را به برده بدل می سازد و خطرناک ترین دامی است که بر سر راه تمامی زنانی که می خواهند آزاد و مستقل باشند، زندگی خود را اداره کنند، استقلال اندیشه داشته باشند و به شیوه ی خود زندگی کنند گسترده شده است.» (درآمدی جامع بر نظریه های فمینیستی ص 331) مادری نقشی است که راه زن را برای دست یابی به آزادی سد می کند. از نقطه نظر تاریخی مادریت به شکلی که در جامعه ی مردسالار نهادینه  شده درست همان چیزی است که زنان باید خود را از قید و بند آن رها سازند. در نظام سرمایه داری پایه های عینی و امکان مادی این امر فراهم  شده است. نیاز به جهشی آگاهانه و رادیکال است تا زنان بتوانند خود را از نقش مادری رها کنند به گونه ای که زنی که خواهان بچه است نیاز به باردارشدن نداشته باشد یا زنی که باردار است مجبور نباشد بچه را خودش بزرگ کند و اساسی تر از همه عملکرد مادری و خانه داری کاملاً اجتماعی شود.

 

از ذات خبیث مرد تا نظام طبقاتی!

 وجه دیگر «نظریات جدید» اوجالان در مورد مساله ی زنان این است که در مقابل سرشت برتر زنانه، این مرد بود که ذاتاً خبیث بود و مشکل از آنجایی آغاز شد که نظامِ مادر تبار نتوانست خود را نوسازی کند و ایدئولوژی زنانه به وجود آورد، در نتیجه «مرد حقه باز، نیرومند، صاحب سنت شکارگر» دست  به  کار می شود و آرام  آرام تمام فوت  و فن های تولیدی که زنان مبتکرش بودند را فرا می گیرد و چون در به کارگیری آهن و خیش مهارت بیشتری به خاطر روحیه ی شکارگری و جنگ طلبی داشت، زن را از عرصه ی تولید کنار می گذارد و الهه ی مقدس را به زیر می کشد و خود را خدا – شاه اعلام می کند. پس  از آن است که زن به عنوان اولین طبقه ی تحت ستم در تاریخ شکل می گیرد و به اولین مستعمره تبدیل می شود و اوجالان با سناریوی فوق نتیجه می گیرد که این امر خود بستر مناسبی برای ایجاد جوامع طبقاتی می شود. (مانیفست آزادی زن ص 45)

اما این تصویری است وارونه از تکامل جامعه ی انسانی. تصویری که امیال، حس و روح و روان یک جنس را – آن هم با نگاه و معیارهای امروزی - جایگزین تجزیه و تحلیل علمی و همه  جانبه از واقعیت مادی زندگی اولیه ی بشر و محرک های درونی آن می کند. چنانکه در فصول پیشین و در نقد تصویرسازی تاریخی اوجالان گفتیم تجمعات اولیه ی بشری که هنوز در اسارت قهر طبیعت و محدودیت و کمبود منابع برای تأمین زندگی قرار داشتند، به گونه ای نقشه مند تصویر می شود که گویی اراده ی آگاهانه ای از جانب مردِ حقّه باز و حسود به جریان می افتد که زن را از مقامش سرنگون کند. با این دیدگاه فشار خود به خودی نیروهای قدرتمند دیگر – ازجمله تفاوت های بیولوژیکی واقعی که مبنای تقسیم  کار طبیعی و اولیه بوده و همچنین تفرقه و حتی آنتاگونیسم غیر طبقاتی که میان کمون های اولیه بر سر منابع و امکانات زندگی وجود داشت نادیده گرفته می شود و مهم تر از آن پروسه ی شکل گیری مازاد اولیه و تصرف آن  که مبنای تقسیم جامعه به طبقات بوده از صحنه ی تاریخ حذف می شود. آردی اسکای بریک (Ardea Skybreak) بیولوژیست و فعال حزب کمونیست انقلابی آمریکا در کتاب از گام های اولیه تا جهش های بعدی (1984) می نویسد:

به دلیل تفاوت های بیولوژیک در زمینه ی تولید مثل و نگهداری از نوزاد، تقسیم  کار اولیه بین زن و مرد در جوامع اولیه ی بشری اساساً غیرقابل  اجتناب بود. این تقسیم  کار می توانست به یک رابطه ی ستم گرانه حداقل به شکل نهادینه شده ی امروز تکامل نیابد. اما از سویی دیگر دارای بذرهای روابط ستم گرانه بین زن و مرد بود که با تغییر در فعالیت های تولیدی جوامع بشری متفاوت و وزنه ی نسبی ای که انواع مختلف فعالیت تولیدی پایه ای به خود گرفتند و همراه با آن ظهور مازاد انباشت شده ی تفاضلی و در پی آن تغییرات در دیگر روابط اجتماعی و روابط مالکیت، به روابط ستم گرانه کامل جهش کرد.(10)

اگر ماتریالیستی به تاریخ نگاه کنیم، آنچه از نظر اوجالان نقطه ی قوت «سرشت برتر و طبیعی زن» – یعنی مادریت و نگهداری از کودک - شمرده می شود در واقع بذری بود که روابط ستم گرانه را در خود نهفته داشت. هرچند این بذر بدون تغییر و تحولات اساسی دیگری که در نحوه ی زندگی تولیدی بشر صورت گرفت نمی توانست به بار نشیند. تاریخ اولیه ی بشر بدون اینکه اراده ی آگاهانه ی مرد یا زن بر آن حاکم باشد به این شکل رقم خورد. شاید می توانست به گونه ای دیگر تکامل یابد اما عملاً این گونه رقم خورد.(11)

اوجالان اصرار بر این دارد که همزمانی ستم بر زن و شکل گیری طبقات را انکار کند و زنان را به عنوان اولین طبقه ی تحت ستم تاریخ مطرح کند. (مانیفست آزادی زن ص 30) زمانی انگلس به درستی همزمانی ظهور این دو نوع ستم را نشان داد. تأکید بر این همزمانی – موضوع روز و سال و ماه نیست بلکه تأکیدی بر این مساله است که ستم بر زن و شکل گیری طبقات را نباید به صورت دو پروسه ی جدا از هم تصور کرد. اوجالان زنان را به مقام یک طبقه ارتقا می دهد تا تئوری مارکسیستی طبقات را زیر سؤال ببرد.(12)

بر پایه ی تحقیقاتی که اسکای بریک در کتابش صورت داده می توان گفت رشد ابزار تولید بر مبنای انباشت دانه های خوراکی پدید آمد و در این زمینه زنان در جوامع «گرد آورنده – شکارچی» در برابر جوامع «شکارچی – گرد آورنده» نقش مهمی ایفا کردند و به این معنا کارشان در انباشت مازاد نقش داشته است. اما با اسارت گرفتن برده ها بود که مساله ی مازاد به معنای واقعی شکل گرفت و این سؤال بزرگ طرح شد که چه کسانی یا گروهی این مازاد اجتماعی را کنترل می کنند. پروسه ی پیچیده ای شکل گرفت که مؤلفه های زیادی را در برمی گرفت. از جمله بیولوژی زن (نقش تعیین  کننده در تولید مثل و اجبارات دوران حاملگی و نگهداری از نوزاد) گرایش به این را به وجود آورد که زنان درگیرِ کار ِگردآوری دانه ها شوند. احتمالاً نقشی که مردها می توانستند در تنازعات بین جوامع اولیه بر سر به دست آوردن برده ها بر عهده بگیرند، متفاوت از زنان بود. اما ادغام مجموعه ی این پروسه ها بود که نقش مهمی در شکل گیری همزمان ستم بر زن و ظهور طبقات و مالکیت خصوصی (به معنای کنترل بر مازاد) داشت. به این معنا شرایط جوامع اولیه ی بشر که جنبه ی مهم آن تقسیم کار طبیعی بین دو جنس بود، بدون به وجود آمدن مؤلفه ی دیگری، یعنی ظهور طبقات و مالکیت خصوصی، به ستم بر زن پا نمی داد. زیرا آن تقسیم کار اولیه میان جنس مؤنث و جنس مذکر تقسیم کاری نبود که از خصلت ستم گرانه و استثمارگرانه برخوردار باشد. استقرار چارچوب نظام طبقاتی و مناسبات طبقاتی لازم بود تا این تفاوت تبدیل به تمایز اجتماعی شود و هر تقسیم  کاری تبدیل به روابط قدرت بالادست و فرودست و مشخصاً پیدایش نظام مردسالاری شود.

آردی اسکای بریک همچنین تأکید می کند که عواملی به جز نقش مشخص زنان در بازتولید و تقسیم طبیعی کار لازم بود، تا ستم بر زن را نهادینه کند. نیاز به قواعد، آیین ها و قوانین سامان مند بود تا ستم بر زن - نه به معنای ستم بر افراد زن بلکه زنان در کلیت خود - به ظهور برسد. دولتی باید شکل می گرفت تا نیروی کار زنان به طور کلی و به طور مشخص توان شان در تولید مثل را تحت کنترل مرد درآورد.

تنها با تکیه به روش علمی تحلیل تاریخ یعنی ماتریالیسم تاریخی است که می توان ظهور ستم بر زن را بر مبنایی درست و واقعی توضیح داد. مارکس و انگلس بودند که برای نخستین بار نشان دادند ستم بر زن محصول و نتیجه ی تغییر در خصلت سازمان اجتماعی بشر است. خصلت سازمان اجتماعی بشر، در هر مقطع از تاریخ در نهایت توسط سطح رشد نیروهای تولیدی و روابط تولیدی منطبق بر آن تعیین می شود. مارکس و انگلس تعصبات اجتماعی زمانه ی خود را درهم شکستند و اثبات کردند که موقعیت تبعی زن هیچ ربطی به «سرشت» زنانه یا احکام الهی که نظم امور را تعیین می کند، ندارد. امروزه قطعاً این ماتریالیسم تاریخی با جذب دست آوردهای جدید دانش فمینیستی در مورد تاریخ می تواند و باید کامل تر شود. اما طنز ماجرا این است که اوجالان با تئوری «برتری های ذاتی زنانه» تصویری تخیلی از تاریخ ارائه می دهد. تصویر تخیلی که بیشتر به کار تقویت ایده آلیسم و خلق مذهب جدید می آید تا رهایی زنان. اوجالان با این شگردهای «نظری» می خواهد وانمود کند که مساله ی زنان ربطی به طبقات ندارد و نباید دنبال راه حل طبقاتی برای رهایی زنان بود. در مقابل نظر اوجالان باید گفت درست است که ستم بر زنان شامل زنان همه ی طبقات (با درجات متفاوت) می شود و به این معنا ستمی ورای طبقات (یا همگانی) است اما راه حل آن در جامعه ای که به طبقات تقسیم  شده یک راه حل کاملاً طبقاتی است. امروزه بدون درک علمی از سوخت و ساز جامعه و درک درست از موقعیت طبقه ای که نقش استراتژیک در تولید و بازتولید نظام دارد - یعنی پرولتاریا - نمی توان راه حلی برای رفع تمامی ستم های جاری در جامعه – از جمله ستم ملی و جنسیتی - ترسیم کرد. اوجالان تلاش دارد خصلت «همگانی» ستم جنسیتی را به خصلت «همگانی» ستم ملی گره زده و به خیال خود راه حل طبقاتی را دور بزند. حال  آنکه به طور عینی ستم طبقاتی با ستم جنسیتی درهم  آمیخته و نمی توان آن ها را از یکدیگر جدا کرد. ستم بر زن، ستم ملی، تبعیض نژادی، جنگ های ویران گر میان مرتجعین، نابودی محیط زیست و هزاران فاجعه ی بشری دیگر، همه محصول کارکرد یک نظام مشخص یعنی نظام طبقاتی است. لاجرم، راه خلاص شدن از همه ی این ها در نابودی کلیت این نظام یعنی در محو هم  زمانِ تمایزهای طبقاتی، تبعیض های جنسیتی، ستم ملی و به طور کلی محو کلیه ی ستم های اجتماعی و همچنین محو افکاری است که توسط این تمایزها شکل  گرفته و از آن محافظت می کند. این راه به ناگزیر یک  راه حل طبقاتی است. برای ترسیم راه رهایی زنان در عین  حال که لازم است نقش بیولوژی زن به رسمیت شناخته شود؛ همچنین لازم است این واقعیت مهم نیز به رسمیت شناخته شود که بیولوژی منبع اساسی ستم بر زن نیست. انسان ها زن و مرد به دنیا نمی آیند بلکه زن و مرد می شوند. زن و مرد دو مقوله ی اجتماعی هستند و نه بیولوژیک. یعنی بیولوژی در چارچوب روابط تولیدی معینی به کار گرفته  شده است. این روابط تاریخاً تکامل  یافته و در جوامع مختلف و در اعصار مختلف با ظهور جامعه ی طبقاتی اشکال مختلف به خود گرفته اند و به طرق خاصی تقسیم طبقاتی و ستم و استثمار – از  جمله ستم جنسیتی - را تجسم بخشیده اند. هرچند همه ی آن ها از نظر روابط ستم گرانه و استثمارگرانه مشترک هستند.

با تصوراتی مبنی بر «سرشت برتر زنان نسبت به ذات خبیث مردان» نه می توان پروسه ی پیچیده ی شکل گیری ستم بر زن را توضیح داد و نه راه  حلی واقعی برای رفع این ستم ارائه داد.

 

از الهه ی مقدس تا زن فاحشه ی شهری!

 اسطوره پردازی اوجالان از زن همچنان ادامه دارد هرچند که به عرش رساندن زن چندان دوام نمی یابد. از نظر وی پس  از آنکه از منزلت زن در جوامع اولیه کاسته شد، زن به صورت یکی از ابزارهای اساسی انحطاط مردان مورد استفاده قرار گرفت. طبق حکایت تاریخی وی «به دلیل آنکه تمدن سومری از ریشه هایش جدا گشت، به انحراف کشیده شد. تمدن امروزی بر تمدن نوسنگی غالب شد. پدیده ی کاهن – شاه شکل گرفت، پرستش گاه ها به عنوان رحم اصلی جامعه ی نوین ایجاد شدند. کاهنان با حیله گری جامعه را به اطاعت خود و زن را به اطاعت مرد وا داشتند. کاهنان دخترانی را برای پرستش گاه ها برگزیده و آن ها را مورد آموزش قرار دادند تا به صورت مؤثرترین ابزار در شکار مردانِ جامعه ایفای نقش کنند. اولین توطئه ی پلید بدین شیوه چیده می شود و برای اولین بار در پرستش گاه ها نیروی فوق العاده ای به  نظام رذیلانه میان دو جنس داده می شود. این سیستم بعدها در پرستش گاه به صورت اولین فاحشه  خانه ی عمومی در  می آید.» (مانیفست آزادی زن ص 30) «کردهای نخستین در نظام برده داری سومر، با استفاده از جنسیت زن به انحطاط کشیده شده و همدست [نظام برده داری] گردانیده شدند ... کُردِ آزاد جامعه ی کمون اولیه از راه این دخترانِ پرستش گاه، در اندک زمانی از کوهستان به پایین آورده شده و به شهر عادت داده می شود.» (همان جا ص 102) «خائنان از طریق جنسیت زن در شهر به پستی کشانده می شوند.» (همان جا ص 103)

بر اساس این تصویرسازی تاریخی جعلی است که اوجالان به نقش منفی رابطه ی جنسی می رسد. زن از سرشت خود دور می شود و به عاملی برای تباهی جامعه بدل می شود. از آن  پس است که زن در دیدگاه اوجالان با توجه به تجربه ی زندگی شخصی اش هم جذاب است هم ترسناک؛ هم زیبا است هم خطرناک؛ هم عامل خیانت است هم پلیدی و با توجه به موقعیت بردگی اش می تواند به عامل جاسوسی بدل شود.(13) از نظر اوجالان «دلیرترین مرد کُرد همین که پای زن به میان می آید محو  شدنی است.» (همان جا ص 122) تنها با از میان بردن زنی که بی هویت و پوچ شده و از وطن و جامعه بریده و به پست ترین شیوه وابسته به مرد است، می توان زندگی را معنادار کرد و با نگرش فلسفی «زنِ اعتلا یافته ی کُرد، مرد رشد یافته ی کُرد است»، مرد را متحول کرد و تفکر «زن کلاسیک – که مساعدترین شرایط برای ساختن مرد جعلی فراهم آورده است» را از میان برد. (همان جا ص 123)

این جملات به ظاهر نقد مردانگی است ولی در جوهر خود برخورد ابزارگرایانه به زن است. دیدگاهی که زن را برای اعتلای مرد و هر دو را برای اعتلای ملت کُرد می خواهد. زنی که از نو باید آفریده شود تا ملت ساخته شود. عملاً نقد از موقعیت کنونی زن در هاله ای از اخلاقیات سنتی در مورد رابطه ی جنسی بافته و فرموله می شود. در ادامه به ویژگی های «آفرینش» زن جدید و معنای بازگشت به «سرشت زنانه» و همچنین کارکرد اجتماعی امروزی ممنوعیت برقراری رابطه ی جنسی در صفوف پ.ک.ک و پژاک خواهیم پرداخت.

مساله بر سر دیدگاهی است که زن را یا مقدس می داند یا فاحشه. جوهره این دیدگاه، مردسالارانه است. زن از مجموعه ی شبکه ی روابط سیاسی اقتصادی اجتماعی و فرهنگی مشخص جدا می شود و بر مبنای اخلاقیات سنتی مبتنی بر «نقش طبیعی زن» و «نقش ویژه ی مادری» مورد ارزیابی قرار می گیرد. این اخلاقیات که خود را در لوای آفرینش دوباره ی زن پنهان می کند به اهرمی برای سرکوب زنان و مشخصاً سرکوب رابطه ی جنسی بدل می شود. این اخلاقیات سنتی با اظهاراتی در مورد هم جنس گرایی تکمیل می شود. از نظر اوجالان هر رابطه ی جنسی که خارج از رابطه ی زن و مرد باشد غیرطبیعی و انحرافی است. او می نویسد «صاحبان بازار بین المللی به زنانی که شغل فحشا را برگزیده اند اکتفا ننموده اند، بلکه به منظور کسب سود بیشتر با تشویق های خود پدیده ی هم جنس بازی و همو  سکسوالیته را هم پدید آورده اند.»، «بحران و انحراف جنسی شیوع یافته و یکی از نتایج آن بیماری ایدز – که به سرعت در زنان و مردان شیوع می یابد – است.» (مانیفست آزادی زن ص 59 و 60) علت اصلی مخالفت بسیاری از جمله اوجالان با پدیده ی هم جنس گرایی، ایدئولوژیک است، زیرا این پدیده به طور عینی به تفکرات سنتی که رابطه ی جنسی را فقط در چارچوب تولید مثل و دگرجنسی پذیرا هستند، ضربه می زند.(14)

این اخلاقیات سنتی با امتیازاتی که اوجالان به اخلاقیات دینی به ویژه اسلام و رفتار محمد نسبت به زنان می دهد به اوج می رسد. ازنظر اوجالان «روابط محمد با خدیجه در واقع بیانگر انقلاب زن است.»؛ «حضرت محمد کسی است که بیش از همه در برخورد با زن عشق به خدا را بازتاب داده است. در آن دوران پیشرفته ترین شخص می باشد. این نوع عشق ورزی که بعدها فراموش گردید در واقع با توجه به شرایط آن دوران به نحوی، متعالی ساختنِ زن و خانواده می باشد. فاصله بین عشق الهی و عشق به زن چندان زیاد نیست.»؛ «حضرت محمد به زنی که در چنین ساختار اجتماعی بدوی به دیده ی دردسر و مایه ی حقارت نگریسته می شود ارزش داد، این را در ازدواجش با زنان عشایر و اقشار مختلف متجلی ساخت.» (مانیفست آزادی زن – ص 44 و 45 و 46) یا در جای دیگری می خوانیم «هستند کسانی که می گویند چرا محمد به این تعداد زن عقد کرده است؟ من می گویم که کار خوبی را انجام داده است. حتی اگر چندین زن دیگر را نیز به عقد خود در می آورد، کار اشتباهی نبود. چون می توان او را به عنوان یکی از عاشقان بزرگ قلمداد نمود. با زنان همانند کودکان رفیق و یار بود. شخصیتی دمکرات بود من این موارد را قبول را دارم». (رهبریت و خلق ص 144) این اظهاریه های خود افشاگر به قدر کفایت افکار و اخلاقیات پدرسالارانه و مردسالارانه ی اوجالان را آشکار می کند. تحقیقات و ارزیابی های علمی و مبتنی بر اسناد تاریخی و نه استنادهای گزینشی و پیشداورانه نشان می دهد که اسلام از آغاز دینی پدرسالارانه بود و با سرنگونی خدایان زن، خانواده ی مردسالار را نهادینه و تثبیت کرد.(15) می توان نشان داد که شخصیت محمد در ازدواج های بی شمارش چگونه فشرده ی عقاید و افکار مردسالارانه اش نسبت به زنان بود. می توان ثابت کرد که هیچ عنصر رهایی بخشی نسبت به زنان حتی در آن دوره ی تاریخی در اسلام وجود نداشت.

واقعاً حیرت آور است که اوجالان چگونه می تواند مدعی آزادی زن باشد و در همان حال مروج «انقلابی»بودنِ نقشِ پیامبر اسلام در رابطه با زنان! اینجا است که دُم خروس آشکار می شود و معلوم می شود که صحبت از آزادی زن کُرد برای اوجالان صرفاً کارکردی ابزاری دارد و همچنین تعریف و تمجید از صدر اسلام در رابطه با زنان و چند همسری ناشی از سیاست پراگماتیستی اوجالان و ملاحظات سازشکارانه و مصلحتی وی برای ایجاد ائتلاف سیاسی با اسلام گرایان ترک و سران عشایر کُرد و به طوری کلی سازش با افکار و عقاید عقب مانده ی دینی حاکم بر جامعه ی ترکیه است. اما مساله هرگز به این محدود نمی شود و مشکل اصلی، جوهره ی اخلاقیات سنتی است که اوجالان مدافع آن است. اخلاقیاتی که به راحتی قادر است خود را با هرگونه رفتارهای مردسالارانه در شرایط مقتضی هماهنگ و همساز کند و تمامی ادعاهای پر سر و صدا در مورد آزادی زن را به زیر سؤال برد.

اوجالان زنان را بر سر دوراهی «الهه ی مقدس» یا «فاحشه ی شهری» قرار می دهد و از آنان می خواهد که به ایفای نقش اسطوره ای خود بپردازند. حال  آن که زن اثیری، زن اسطوره ای یا الهه ی مقدس پاک و مطهری موجود نیست. هرگونه تغییر واقعی و مادی در وضعیت زنان از دل همین جامعه و همین زنان واقعی باید بر خیزد. از دل همین روابطی اجتماعی ای که زن را زن کرده است، پتانسیل یکی از عظیم ترین انقلاب های تاریخ بشری رخ می نمایاند. معمولاً این مردان هستند که در ذهن خود دنبال زن اسطوره ای یا اثیری هستند، مدلی از زن را الگوی خود و جامعه قرار می دهند که نهایتاً به کار تحقیر و سرکوب زن واقعی می آید. چرا که همواره می توانند زنان را به دلیل نرسیدن به موقعیت الگویی که واقعی و قابل  دسترس نیست مورد سرزنش قرار دهند. این جزیی مهم از ایدئولوژی ناسیونالیستی است که تاریخاً از – حافظه ی مذکر، تحقیر مذکر و امید مذکر - مرد متعلق به ملت ستم دیده نشأت می گیرد. به قول سیمون دوبووار غالباً آنچه مردان از زنان طلب می کنند چیزهایی است که خود ندارند. مردان این کار را با پیش گذاشتن الگوی زن آرمانی در برابر زنان واقعی انجام می دهند، مشکلی که این الگوهای زن آرمانی ایجاد می کنند آن است که کمابیش در تمامی آن ها گویی زن وظیفه دارد که خود را فدای مرد کند. اوجالان نیز از زن کُرد می خواهد با بازگشت به «ذات اسطوره ای و مقدسش» به وظیفه ی خود یعنی اعتلای مرد خود و ملت خود یاری رساند. این امر با اهداف سیاسی وی نیز منطبق است. او با خلق زن اسطوره ای و اثیری می خواهد پتانسیل انقلابی زنان در کردستان را به سمت ایدئولوژی ناسیونالیستی و پروژه ی ملت سازی اش منحرف کند. او نمی خواهد جنبش زنان با خواسته های زمینی و مشخص در کردستان شکل گیرد چون آن را در مقابل ناسیونالیسم پدرسالارانه اش می بیند.

برای مثال اوجالان تحت عنوان اینکه « فمینیسم به نام استقلال، خود را از مشکلات جدا می کند» (مانیفست آزادی زن ص 62) مخالف کاربرد اصطلاح فمینیسم است و واژه ی ژنولوژی (زن شناسی) را به جای آن پیشنهاد می کند. یعنی ایده ها، دانش و جنبشی که تاریخاً برای رفع نابرابری میان زن و مرد به وجود آمده را نفی می کند. مساله ی اصلی فمینیسم نقد و مبارزه علیه تبعیضات جنسیتی است در حالی  که «ژنولوژی» تمرکز را از روی این رابطه برمی دارد و توجه را به خصوصیات خود زن – یا به تعبیر اوجالان «گوهر و ذات زن» جلب می کند تا آن را به خدمت ناسیونالیسم در آورد. جدل بر سر لغت نیست، جدل بر سر آن است که مساله ی زن یک مساله ی اجتماعی و مربوط به سلسله  مراتب ستم گرانه در جامعه است یا مربوط به «گوهر زن». اتخاذ واژه ی «ژنولوژی» تلاشی است برای نادیده انگاشتن جنبش تاریخی زنان و دستاوردهایش؛ جنبشی که به فمینیسم معروف شده و هنوز الهام بخش مبارزات زنان و مردان آزادی خواه در جهان است.

 

از آزادی زن تا ممنوعیت رابطه ی جنسی!

 پ.ک.ک با برقراری رابطه ی جنسی میان مردان و زنان در صفوف خود مخالف است. اوجالان در یکی دو مصاحبه و مشخصاً کتاب مانیفست آزادی زن تلاش می کند این امر را به صورت رهایی زن کُرد جلوه دهد. از نظر او دلایل چندگانه است؛ ولی دلیل عمده قداست اخلاقی رابطه ی جنسی است.(16) از نقطه  نظر رهبری پ.ک.ک «غریزه ی جنسی جهت تداوم حیات است یک محصول خارق العاده ی طبیعت است که بایستی قداست داشته باشد. اما انحصارگری مرد و سرمایه، زنان را چنان آلوده نموده که این استعداد خارق العاده ی طبیعت را به یک نهاد تولید کالا نظیر «کارخانه ی زاد و ولد» آن  هم با پست ترین وضعیت متحول ساخته است»؛ «بی گمان صاحب فرزند شدن از زن ماهیتاً پدیده ای مقدس است.» (مانیفست تمدن دمکراتیک – ج 1 ص 71) و اینکه «زن  و شوهری رابطه ای پلید است. شوهر شدن بسیار پلید است. کلمات دخترم یا زنم گوش خراشند» (چگونه باید زیست؟ - جلد 1، ص 91)

دوری جستن از رابطه ی «پلید» زناشویی به ظاهر برای ممانعت از بردگی زن است. ولی باید لایه به لایه ظواهر را کنار زد تا به عمق مساله رسید. تا آنجایی که به تاریخچه ی این مساله بر می گردد می توان گفت پ.ک.ک نیز مانند بسیاری از جنبش های مسلحانه ای که در دهه ی هشتاد میلادی در گوشه و کنار جهان به راه افتادند و توانستند زنان را به صفوف خود جلب کنند با حل مشکل رابطه ی میان زن و مرد رو به رو شدند. زیرا همان روابط و افکار جامعه به درون این جنبش ها راه یافت. از یک سو حضور زن در صفوف مبارزه ی مسلحانه افکار و عقاید سنتی را به زیر سؤال برد از سوی دیگر ضرورت تبیین نگرش و رویکردی نوین نسبت به رابطه ی میان زن و مرد و حتی تشکیل خانواده را به وجود آورد. هر یک از این جنبش ها یا ارتش های مبارزه جو بر اساس طرز نگرش خود نسبت به مساله ی ستم بر زن و تبارز آن در روابط جنسی و خانوادگی، خود را ملزم به برقراری نظم و انضباط و حتی مقررات خاصی کردند. هر جریان سیاسی طبقاتی ای با توجه به دیدگاه های عمومی و اهداف سیاسی جنگش به حل این مساله می پردازد. هرچقدر افکار هدایت کننده ی جنگ پیشروتر و اهداف سیاسی جنگ انقلابی تر باشد حل این موضوع به شیوه ی صحیح تری امکان پذیر است. بحث و بررسی انتقادی تجربه های مثبت و منفی بسیاری از جنگ های انقلابی و جنبش های آزادی بخش مسلحانه در گذشته ی دور و نزدیک در برخورد به مساله ی زنان از اهمیت زیادی برخوردار است. از جمله تجربه ی مثبت سازمان دهی مشترک زنان و مردان در جنگ خلق پرو و نپال، علی رغم اینکه هر دو به دلایل متفاوت در نیمه ی راه ایستادند.(17)

شیوه ای که پ.ک.ک برای حل این معضلات برگزیده صرفاً پاسخگویی به ضرورت های پیش پای سازمان دهی مبارزه ی مسلحانه نیست. بلکه نمایانگر دیدگاه این جریان به ویژه نسبت به مساله ی زن است. سازمان دهی جداگانه زنان و مردان رزمنده و ممنوعیت ازدواج و رابطه ی جنسی خود عرصه ای است برای کاربست دیدگاه اوجالان نسبت به مساله ی زن. برای پاک نگه داشتن زن و مرد است که باید از ازدواج و رابطه ی جنسی دوری جست. از دید او «اگر دو تن را که باهم ارتباط دارند به حال  و روز خود بگذاری در اولین فرصت یا می گریزند یا به خیانت کشیده می شوند.» (چگونه باید زیست؟ ص 95) او خواهان سازمان دهی جداگانه ی مردان و زنان در صفوف نیروی نظامی پ.ک.ک است. اما محرک این «جدا سری» آزادی و رهایی زنان نیست. او مخالف ازدواج رزمندگان است چون معتقد است موقعیت رزمندگان همانند بردگان است. «بردگان حق ازدواج نداشتند. مادامی  که در وضعی بدتر از بردگان هستید، نمی توانید رهایی یابید و حق ازدواج و چیزهایی از این قبیل نخواهید داشت.» (همان جا – ص 199) البته رهایی هم مفهومی جز آزادی سرزمین ندارد. «نمی توانی در جایی که دشمن آن را وجب  به  وجب اشغال کرده آشیانه بسازی»،  «احتیاج به آزاد کردن یک منطقه ی کوچک دارید و از خطر دور بمانید. در غیر این صورت جستجوی ارضای راه های غریزه ی جنسی خیانت است زیرا به بی ارادگی می انجامد.» (همان جا – ص 93)

مشخص نیست چرا ارضای غریزه ی جنسی در میان رزمندگان به بی ارادگی منجر می شود. اوجالان با نفی رابطه ی جنسی می خواهد تعلق دو جنس به یکدیگر را زیر سؤال ببرد تا تعلق به سرزمین و ملت برجسته شود. البته این بار این زن است که در درجه ی اول و قبل از هر چیز باید برای آزادی ملت فداکاری کند. زن کُرد خود را باید بسوزاند و در وهله ی اول با میهن خود ازدواج کند (مانیفست آزادی زن ص 151) تا ملت کُرد رها شود. هدف آفرینش مجدد زن است، زنی که با تکیه و بازگشت به سرشت طبیعی خویش، خود را پاک می کند، مرد را پاک می کند و ملتی پاک و پاکیزه و نو را شکل می دهد. رهایی زن به رهایی ملت گره خورده است. با رهایی ملت کُرد است که به زن وعده ی آزادی داده می شود. تمام تعریف و تمجیدها از «سرشت برتر زنانه» به دلیل انجام این وظیفه ی تاریخی است نه رهایی زن. حقیقت ماجرا زمانی آشکار می شود که بازتاب اجتماعی این ممنوعیت اخلاقی – تشکیلاتی در جامعه ی کردستان روشن شود.

واضح است که رهنمودهایی چون ممنوعیت رابطه ی جنسی میان افراد تا زمان رهایی ملت کرد از هیچ پایه ی عینی برخوردار نیست. حتی در صفوف پ.ک.ک هم نمی توان وفاداری همه را به چنین تصمیماتی تضمین کرد، جامعه که جای خود را دارد و کسی تن به اجرای چنین فرمان هایی نمی دهد. اما اعلان این ممنوعیت در صفوف پ.ک.ک پیامی مشخص است برای جامعه ای که در آن در سطح گسترده ای افکار و عقاید عشیره ی، فئودالی و اسلامی در قالب «ناموس پرستی» غالب است - به ظاهر متناقض می آید اما واقعیت دارد. این ممنوعیت نوعی امتیاز دادن به روابط فئودالی و نیمه فئودالی است که به شکل فشرده ای در کردستان در ارتباط با زنان اعمال می شود، همچنین نوعی خاطرجمعی دادن این حزب به افکار و عقاید عقب مانده ی جاری در جامعه ی کردستان است. پیام این است: نگران نباشید! در صفوف پ.ک.ک و پژاک ناموس دخترانتان حفظ خواهد شد! «چرا دخترمان را به دست فردی بی اخلاق بسپاریم و یا چرا یک نوجوان عاقل خود را قربانی یک دختر هرزه کنیم؟ ما هم به اندازه ی یک خانواده حیثیت داریم.» (چگونه باید زیست؟ ص 198)

این است کارکرد و بازتاب سیاسی - اجتماعی این تصمیم! و سؤال این است که آیا تحت رهبری این افق و اندیشه، زنان کُرد به آزادی دست خواهند یافت؟

 

از رهایی زن تا بازسازی خانواده!

 تمام ادعاهای اوجالان و پ.ک.ک مبنی بر آزادی و رهایی زن به بازسازی خانواده ختم می شود. از همه  چیز می توان چشم پوشید به جز خانواده. طبق ایدئولوژی اوجالان زن را باید از نو آفرید، مردانگی را باید برانداخت، رفتارها و اخلاقیات را از نو باید تعریف کرد اما خانواده یعنی ساختار اساسی که بردگی زن در آن نهادینه  شده را نمی توان دست زد. از نظر اوجالان «خانواده نهاد اجتماعی نیست که از آن گذار صورت بگیرد اما می تواند متحول گردد.» (مانیفست تمدن دمکراتیک جلد 3 ص 107) تحول به این معنا که زنان از چنان احترام و توانی برخوردار شوند تا خانواده ی معنادار ایجاد شود. «از ادعای مالکیت بر روی زن و فرزند دست برداشته شود و روابط مبتنی بر قدرت سرمایه (همه ی نوع آن) در مناسبات زناشویی ایفای نقش ننماید ... ایده آل ترین رویکرد جهت هم زیستی زن – مرد رویکردی است که در پیوند اخلاقی و سیاسی، فلسفه ی آزادی را سرلوحه قرار می دهد. خانواده ای که در این چارچوب دگرگونی یابد، سالم ترین ضمانت جامعه ی دمکراتیک و یکی از روابط بنیادین تمدن دمکراتیک خواهد گشت. زناشویی طبیعی، مهم تر از زناشویی رسمی است. طرف ها باید همیشه آماده ی پذیرفتن حق زندگی مجردی یکدیگر باشند .... تا زمانی که زنان که احترام و توان عظیمی کسب ننمایند، واحدهای بامعنای خانواده ایجاد نخواهد شد.» (مانیفست تمدن دمکراتیک جلد 3 - ص 107) برای دستیابی به «واحدهای بامعنای خانواده» هم کافی است مهر سرشت زن بر قرارداد اجتماعی بخورد. «همان گونه در آغاز تاریخ نیز صورت پذیرفته بازهم خوردن مهر سرشت زن بر پیشرفت ها و قرارداد اجتماعی در واقع و از لحاظی آنچه پاسخگوی نیازهای امروزین انسانیت است، روزآمد کردن حقوق مادر می باشد. این به معنای صرفاً مبنا قرار دادن زن و به مرکزیت در آوردن او نمی باشد. باید شیوه ی زندگی و نوع روابط را برای هر دو جنس تعیین کرد. از این لحاظ قرارداد اجتماعی پروژه ای است که ارزش حیاتی برخوردار می باشد.» (مانیفست آزادی زن – ص 209 و 210)

از قضا پ.ک.ک نیاز چندانی به قرارداد اجتماعی جدید ندارد زیرا تمام قراردادهای اجتماعی تاکنون موجود در جوامع طبقاتی مبتنی ستم و استثمار مهر «طبیعت زن» و «مادریت» را بر خود داشته و دارند.

به ظاهر بسیاری از خواست های برابری طلبانه و عادلانه میان زن و مرد در چارچوب خانواده توسط پ.ک.ک مورد تأکید قرار می گیرد اما در مورد مساله ی زنان، دمکراتیزاسیون خانواده در رأس افق و برنامه ی سیاسی این جریان قرار دارد. به علاوه این دمکراتیزاسیون «اخلاقی - سیاسی مبتنی بر فلسفه ی آزادی» و دوری جستن از «مناسبات سلطه و قدرت سرمایه» قرار است بدون دست زدن به پایه های اساسی «سلطه و سرمایه»، بدون درهم شکستن ماشین دولتی ارتجاعی صورت بگیرد. همان  گونه که در فصول پیشین نشان داده  شد، کنفدرالیسم دمکراتیک پ.ک.ک قرار است در همزیستی با دولت حاکم و در حاشیه ی آن شکل بگیرد. سازش با دولت ارتجاعی، سازش با نهاد همزادش یعنی نهاد خانواده را نیز ناگزیر به همراه دارد. همان  گونه که سازش با نهاد خانواده نهایتاً سازش با دولت را به همراه می آورد. به همان اندازه می توان فراتر رفتن از نظام حاکم را در برنامه ی پ.ک.ک واقعی دانست که فراتر رفتن از مناسباتِ «سلطه و سرمایه» در نهاد خانواده را. بی جهت نیست که برنامه ی سیاسی پ.ک.ک جز چند عبارت  پردازی کلی در مورد برابری و آزادی زن، چیزی در بر ندارد. (برنامه و اساسنامه – ص 66) این جریان عموماً از بحث مشخص در مورد ساختارهایی که امروزه ستم بر زن را تولید و بازتولید می کند احتراز می کند. پتانسیل زنان برای مبارزه در مسیر رهایی خویش را نه از متن روابط اقتصادی – اجتماعی مشخص حاکم بلکه از تاریخ و اسطوره می گیرد. ازنظر آنان پتانسیل زن به خاطر قدیم است نه حال. زمانی مارکس گفت نقش اسطوره ها در تاریخ بشر این بود که به آدمی یاری می رساند تا بر تضادهایی که قادر به فائق آمدن آن در زندگی واقعی نبود، در ذهنش فائق آید. اما اسطوره  سازی های اوجالان پیرامون زن، در خدمت پنهان کردن تضادهای واقعی ای است که زنان درگیر آن هستند. می بینیم که چگونه محرک های واقعی نظامی که مدام زنان را به عنوان یک نیروی اجتماعی به میدان می آورد، توسط اوجالان دور زده می شود و در نتیجه مانعی برای شناخت همه  جانبه از ساختار واقعیت مادی ستم بر زن به وجود می آید و مهم تر از آن چارچوب معوج و محدودی برای نقشی که انرژی انقلابی زنان می تواند ایفا کند ساخته می شود. زنان به جای براندازی نظام سرمایه داری – مردسالار و تغییر بنیادین ساختار اقتصادی اجتماعی باید به دنبال تنظیم «قرارداد اجتماعی» برای دمکراتیزه کردن نهاد خانواده باشند. گویی اوجالان همانند ژان ژاک روسو می پندارد که جامعه بر مبنای «قرارداد اجتماعی» اموراتش می چرخد نه «سازه» یا «ساختار»های اجتماعی. او ساختارهای موجود ستم بر زن را نادیده می گیرد در حالی  که این ساختارهای اجتماعی اند که قراردادها را به وجود می آورند و نه برعکس. قراردادهای اجتماعی ناشی از ساختارهای اجتماعی اند که به نوبه ی خود، این ساختارها را قوام و مشروعیت می بخشند. بدون تغییرات ساختاری، تغییرات اجتماعی و خلق قراردادهای اجتماعی جدید میسر نیست. نهاد خانواده یکی از ساختارهای بنیادین نظام حاکم بر جهان است که هم پدیده ای زیر بنایی است و هم روبنایی و حفظ آن – علی رغم تناقضاتش با نظام سرمایه داری - نقش مهمی در انباشت سرمایه در سطح جهانی، فرودستی زنان و حفظ ارزش ها و اخلاقیات کهنه دارد.(18)

بر پایه ی نهاد خانواده است که قرارداد اجتماعی میان زن با مرد، رابطه ی زن با دولت و زن با جامعه تعریف می شود. این نهاد با تمامی روابط اقتصادی اجتماعی سیاسی و فرهنگی حاکم بر جامعه ی طبقاتی در هم  تنیده شده است و به همین دلیل این تمامیت باید تغییر یابد. بدون تغییر تمامیت یا کلیت این روابط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی حاکم بر جهان از دمکراتیزه کردن واقعی این نهاد حتی نمی توان حرفی هم زد. خط سیاسی –ایدئولوژیک اوجالان دقیقاً چون از تغییر بنیادین این کلیت تن می زند، نمی تواند در مسیر رهایی واقعی زنان گامی بردارد و لذا تصویری معوج و اسطوره ای و غیرواقعی از ماهیت ستم بر زن و رهایی زنان ارائه می دهد. این کلیت استثماری، تبعیض آمیز و ستم گر فقط با انقلاب سوسیالیستی قابل  تغییر است، انقلابی که باید امکان گذر از نهاد تاریخی خانواده را برای بشر فراهم  کند و مقدمه ی رهایی همه جانبه ی زنان و کل جامعه بشود. با ابدی دانستن نهاد خانواده نمی توان گرهی از موقعیت ستم دیدگی زن در جهان امروز گشود.

 

نتیجه گیری

 دیدیم که اوجالان چگونه تمام تلاش خود را به کار گرفت تا میان ناسیونالیسم و رهایی زنان آشتی ایجاد کند، اما تناقضات ذاتی میان این دو مساله عملاً چنین امری را غیرممکن می کند و حاصل نهایی تفکر اوجالان در مورد زنان چیزی نیست جز بازتولید همان ایده های سنتی در چارچوب ناسیونالیسم.

در بُعد ایدئولوژیک، تفکر اوجالان نسخه ی دیگری است از «بازگشت به گذشته» که وعده ی خلاص شدن از فجایع نظام سرمایه داری را به مردم می دهد. با فضای ایدئولوژیکی که در این مقطع تاریخی بر جهان حاکم است ما به وسعت فرهنگ های گوناگون با انواع و اقسام ایدئولوژی های کهنه و ارتجاعی رو به رو هستیم که به خود رنگ و جلای «نو» می زنند و این امر پدیده ی جدیدی نیست. سرمایه داری از زمانی که بر جهان غلبه یافت، گرایش بازگشت به گذشته برای خلاص شدن از فجایع آن را نیز تولید کرد. همواره کسانی بودند که این گرایشِ خود به خودی در میان توده های مردم را تئوریزه می کردند. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، این  گونه افکار را «سوسیالیسم تخیلی» نامیدند و بنیان ایده آلیستی و ارتجاعی آن را به نقد کشیدند.

خلق چنین ایدئولوژی هایی در دوره ی کنونی اساساً ناظر بر فضای ایدئولوژیکی است که پس از به اصطلاح «مرگ کمونیسم» پدید آمده است. اوجالان که در حسرتِ شریک شدن در قدرت سیاسی به اهمیت ایدئولوژی و ایجاد تمایز ایدئولوژیک آگاه است، تحت عنوان اینکه «سوسیالیسم قرن بیستم بیشترین خدمت را به سرمایه داری کرده» با تنها راه خلاص شدن از شر سرمایه داری و فجایع آن یعنی کمونیسم مقابله می کند. او تلاش عظیمی به خرج می دهد و به انبار نظریات گوناگون کهنه و شبه نو سرک می کشد تا ایدئولوژی ای را تولید کند که هم ضد کمونیستی باشد و هم ظاهری «نو» داشته باشد. او برای متمایز ساختن خود از تفکر بورژوایی غربی و همچنین کمونیسم به «بومی گرایی» کُردی و خاورمیانه ای رجوع می کند. همانند آنچه امثال شریعتی و یا حتی طرفداران خمینی از طریق بومی گرایی اسلامی در ایران انجام دادند. اوجالان نیز تلاش می کند برای «رجعت به گذشته» و «بازگشت به خویشتن خویش» انواع و اقسام نظریه های الیناسیون، پسااستعماری و پسامدرنیسم را – به ویژه در مورد مساله ی زن – مورد استفاده قرار دهد، شکلی ناب از ایدئولوژی ناسیونالیستی بیافریند تا آنجا که شانه  به  شانه ی مذهب بساید.(19) اما همان طور که در مورد انواع و اقسام ایدئولوژی ها اسلام گرا و بومی گرا دیده ایم، این ایدئولوژی های ماهیتاً ارتجاعی، در عمل نظام مالکیت سرمایه داری و کلیه ی تبعیض های اجتماعی از جمله ستم جنسیتی را در جهان معاصر تقویت و بازتولید کرده اند.

در بُعد سیاسی نیز تفکر اوجالان کاربرد عملی معینی دارد: تلاش برای مهار یک نیروی اجتماعی مهم برای پیشبرد مقاصد سیاسی و ناسیونالیستی خود. او تا آن حدی مدافع «آزادی زن» است که به بازسازی ملت کُرد یاری رساند. ملت آن حصاری است که زنان نباید از آن گذر کنند. هدف درهم شکستن تام و تمام زنجیرهایی نیست که دست و پای زنان را بسته است. محدودیت های تاریخی این تفکر دیر یا زود به مانعی در راه رهایی زنان و به ناگزیر به اهرمی برای مهار و کنترل این نیروی اجتماعی بدل خواهد شد. تمامی تلاش های نظری اوجالان از چنین خصلت مهار کننده ای در رابطه با بیداری سیاسی زنان کُرد برخوردار است. این امر برخاسته از موقعیت سیاسی متناقضی است که امروزه پ.ک.ک با آن رو به رو است. بیداری سیاسی و مقاومت خلقی که خودِ پ.ک.ک زمانی نقشی مهم در برانگیختن آن داشته، امروزه برای سیاست های سازش کارانه و کنار آمدن با نظام حاکم بر ترکیه و جهان به معضلی بدل شده است. شکافی واقعی میان بیداری سیاسی و مقاومت زنان کُرد با ناسیونالیسم به وجود آمده است. این شکاف با افقی که هدف خود را «انتقام از تاریخ» یا «جبران بی عدالتی های تاریخی» یا بازگشتن به دوران «الهه ی مقدس» یا «ابدی دانستن نهاد خانواده» قرار می دهد پُر نخواهد شد. این شکاف تنها زمانی پاسخ خواهد گرفت که مبارزات مردم با افق رهایی بشریت (نه صرفاً رهایی یک ملت یا یک طبقه یا یک قشر ستم دیده) به پیش برود، یعنی افق کمونیستی که مخالف هر شکلی از ستم و استثمار است. •

 یادداشت ها

 

1 – برای بحث بیشتر در این زمینه می توانید به کتاب نقش جنسیت و طبقه در امپریالیسم و ناسیونالیسم اثر شهرزاد مجاب و دیگران رجوع کنید:

Mojab, Shahrzad - Bannerji ,Himani – Whitehead, Judith - Of Property and Propriety: The Role of Gender and Class in Imperialism and Nationalism - University of Toronto Press - 2001

 همچنین رجوع شود به کتاب ناسیونالیسم و مدرنیسم - آنتونی دی. اسمیت – ترجمه ی کاظم فیروزمند – نشر ثالث – تهران - 1391

2– این کتاب در بخش فارسی سایت حزب کارگران کردستان قابل  دسترس است و ترجمه و تلخیصی است از کتابی ترکی با عنوان کردستان، زنان و خانواده (kürdistan da kadın ve aile) اثر عبدالله اوجالان. متأسفانه هیچ توضیحی از جانب مترجم در این زمینه در نسخه ی فارسی ارائه نشده است اما مباحث اصلی کتاب مانیفست آزادی زن در قرن بیست و یکم برگرفته از محورهای اصلی بحث کتاب اوجالان است.

3 – این فرضیه توسط یکی از زیست شناسان آلمانی طرح  شده که یکی از دلایل وابستگی متقابل «زن و مرد» (به عبارت صحیح تر انسان نر و انسان ماده) به یکدیگر نیازهای غذایی متفاوتی بود که هر یک داشتند. بدن زن بیشتر از مرد به مواد پروتئینی نیاز داشت که مردان در شکار بدان دست پیدا می کردند و بدن مرد بیشتر به مواد هیدروکربور که زنان با جمع آوری دانه ها به آن دست می یافتند. رجوع شود به کتاب پیدایش انسان - یوزف رایش هلف – ترجمه ی سلامت رنجبر – نشر آگه- 1389

4- رجوع شود به مقاله ی نقش کار در گذار از میمون به انسان در در باره ی تکامل مادی تاریخ – فردریش انگلس و کارل مارکس – ترجمه ی خسرو پارسا – نشر دیگر – تهران - 1380

5 – برای نمونه به این نقل قول ها از اوجالان توجه شود: «بنیان جامعه همانا زن است ... هر چیزی که توان زایش و تقسیم شدن و زیادشدن داشته باشد نوعی ویژگی مادینگی و زنانه دارد ... معلوم است که تولد و زایش نیز مستلزم وجود مادینه بودن است. یعنی جهان ما یک جهان برخوردار از خصلت مادینه است». (مانیفست تمدن دمکراتیک جلد 3 ص 42) یا نقل قول دیگری از اساس نامه ی پ.ک.ک: «صاحب اصلی اقتصاد زن است. اگر بخواهیم ارزیابی جامعه شناسانه ی بامعنایی را در باره ی اقتصاد به عمل آوریم، صحیح ترین رویکرد تحلیل گرایانه این است که چون زن از مرحله ی پروراندن جنین در شکم خویش کشیده تا دشوارترین زایمان و سپس رساندن به سراپا ایستادن کودک را تغذیه می کند، همچنین از آنجا که پیشه گر تغذیه ی خانه نیز زن است، بنا بر این زن اساسی ترین نیرو است.» (اساسنامه ص 19)

6 – موضوع هوش کیهانی در فصل اول این کتاب مورد نقد قرارگرفته است. هواداران پژاکی اوجالان این مساله را به اوج رسانده اند. برای مثال در مقاله ی کدام آزادی، کدام حقیقت؟! نوشته ی گلاویژ اوین در شماره ی 42 نشریه ی آلترناتیو مارس 2014 چنین آمده است: «می گویند انسان نمونه ای ملموس از گیتی است. حتی چنین نظریه ای وجود دارد که دوره ی 9 ماهه ی شکل گیری جنین در شکم مادر، همانند دوره ی چند میلیارد سال شکل گیری گیتی می باشد. یعنی اینکه اگر چگونگی ابعاد شکل گیری جنین کشف شود، آن هنگام است که انسان به راز گیتی نیز پی ببرد.»

7 – برای نمونه می توان به فمینیست هایی چون مری لیورمور و کتابش «در باب سپهر و نفوذ زنان» در سال 1894 اشاره کرد. برای بحث بیشتر رجوع شود به کتاب از جنبش تا نظریه ی اجتماعی : تاریخ دو قرن فمینیسم - حمیرا مشیر زاده – نشر شیرازه – تهران - 1381

 توضیح: برای دسترسی به باقی پینوشتها به متن کاملِ این نوشته در وبسایتِ حزب کمونیست ایران (م.ل.م) رجوع کنید.

 

 

 

اطلاعیه ی نشست احزاب، سازمان ها و نهادهای چپ و کمونیست

پیرامون تحولات اخیر عراق

 عراق طی هفته های اخیر به صحنه ی درگیری های خونین و وسیع نظامی میان جنگجویان دولت اسلامی عراق و شام «داعش» و نیروهای وابسته به نوری مالکی مبدل شده است. عروج جریان موسوم به «داعش» و پیشروی و تصرف بخشی از عراق، رویدادی بدون پیش زمینه و خلق الساعه نیست. تصویر هولناک دیگری است از تقابل نیروهای واپس گرای حاکم بر منطقه و جهان ما؛ یک سو ارتجاع بنیادگرایان اسلامی و سوی دیگر ارتجاع امپریالیستی و رژیم های بورژوایی منطقه.

 عروج داعش و به طور کلی خیز دوباره ی جریانات بنیادگرای اسلامی در خاورمیانه و شمال آفریقا در درجه ی اول محصول تشدید تضادها و بحران های سرمایه داری معاصر است. عملکرد سرمایه ی امپریالیستی در کشورهای پیرامونی، گسترش فقر و فلاکت، استقرار رژیم های فاسد و سرکوب گر، اشغال امپریالیستی کشورها، جنگ ها و کودتاهای نظامی را به همراه آورده و مجموعه ی این عوامل بستر مساعدی برای رشد نیروهای ارتجاعی و واپس گرا را فراهم ساخته است.

 رژیم مالکی که محصول اشغال عراق توسط آمریکا و متحدینش می باشد رژیمی است ناکارآمد، فاسد ، زن ستیز و مبتنی بر اعمال تبعیض علیه اقلیت های عرب سنی و کرد؛ رژیمی است که به خاطر سیاست های ارتجاعی خود جامعه ی عراق را دستخوش فقر فزاینده، فقدان اولیه ترین خدمات عمومی، مصائب اجتماعی بی شمار و ناامنی روزمره نموده و در قطب مقابل خود زمینه ی مادی ائتلافی از نیروهای ارتجاعی شامل بقایای حزب بعث، سران عشایر اهل سنت و سازمان های تروریستی شبیه به القاعده در زیر پرچم داعش را فراهم ساخته است.بلوک ها و کشورهای منطقه ای همچون جمهوری اسلامی ایران، اسرائیل، سوریه، ترکیه، اردن، عربستان و شیخ نشین های خلیج فارس و قدرت های امپریالیستی متحد این یا آن بلوک منطقه ای در رقابت ها و سازش های دائمی برای پیشبرد منافع ارتجاعی و ضد مردمی خود هیزم بر آتش این بحران ریخته و کشور عراق را به سوی تلاشی سوق داده اند. اوضاع خاورمیانه به گونه ای است که رژیم های حاکم فقط به این شکل می توانند ابراز وجود کرده و به  مثابه ی دولت هایی قابل اتکا و قدرتمند، نظر قدرت های امپریالیستی رقیب مانند ایالات متحده ی آمریکا، روسیه، چین و امپریالیست های اروپایی را جلب کنند.

 یکی از صحنه گردانان اصلی تشدید بحران کنونی عراق، رژیم جمهوری اسلامی ایران است که سال ها است با مداخله، توطئه و ماجراجویی های خود تلاش کرده است رژیم ارتجاعی مالکی را حمایت و تقویت کند. در تقویت دولت مرکزی عراق که در آن مواضع اصلی قدرت در دست احزاب مذهبی شیعه ی طرفدار ایران می باشد رژیم جمهوری اسلامی در همسویی با دولت آمریکا قرار داشته و اکنون که بحران عراق به تهدیدی جدی برای دولت مرکزی مبدل شده است این همسویی به شکل همکاری های پنهان و آشکار فرا روییده است. رژیم جمهوری اسلامی ایران در عین حال می کوشد با تقویت یک محور نظامی- تروریستی شیعی به وسیله ی متحدینش مانند رژیم بشار اسد، حزب الله لبنان، رژیم عراق و شیعیان افغانستان به رویارویی و رقابت با محور نظامی- تروریستی عربستان سعودی ، قطر، ترکیه به پردازد. جمهوری اسلامی همچنین تلاش دارد از اوضاع جنگی به عنوان عاملی جهت ایجاد انسجام درونی و ترمیم و گسترش مشروعیت و پایگاه داخلی خود با توهم پراکنی حول شعارهای ارتجاعی ناسیونالیستی و شیعی استفاده کند. این طنز تاریخ است که جمهوری اسلامی به عنوان نخستین حکومت اسلامی منطقه این تحرکات را به نام و با ژست مخالفت با «افراطی گری دینی» و با بیرق میانه روی و اعتدال و دفاع از حقوق مردم در مقابل یک جریان مذهبی دیگر به نمایش می گذارد.

 آنچه اکنون در عراق می گذرد بازنده ای غیر از مردم محروم این کشور ندارد. مردم عراق اکنون در مقابل تراژدی دهشتناکی قرار گرفته اند و مانند مردم زجردیده در سوریه و افغانستان و ... به قربانی و گوشت دم توپ قدرت های امپریالیستی و ارتجاعی در منطقه تبدیل شده اند. در چنین اوضاعی بیش از هر زمان دیگری، نیروهای چپ و کمونیست باید بر پراکندگی خویش فائق آمده و از طریق مبارزه ی مشترک برای اهداف همسان به تشریح و توضیح واقعیت اوضاع جاری پرداخته و ضمن مرزبندی و افشاگری علیه قدرت های امپریالیستی، دولت ها و رژیم های ارتجاعی منطقه، جناح ها و نیروهای بورژوایی، به ضرورت یک آلترناتیو و راهکار مشترک انقلابی و سوسیالیستی پافشاری کنند. باید خشم و نفرت میلیون ها زن در کشورهای عربی و ایران و شمال آفریقا را علیه اسلام و پدرسالاری آن برانگیخت و سازمان دهی کرد و در مقابل گرایش های تنگ نظرانه ی ناسیونالیستی، باید بر همبستگی بین المللی کارگران و مردم محروم و ستم دیده تأکید کرد. باید علیه نقش ارتجاعی مذهب در هر شکلش در میان توده های مردم افشاگری کرد و برای جدایی دین از دولت و تضعیف نفوذ مذهب در میان جامعه به مبارزه برخاست.

 مردم این منطقه در مقابل سرنوشت دردناکی که به آن ها تحمیل شده است ، بیش از هر زمان دیگری به راهکاری سوسیالیستی و انقلابی نیاز دارند که بتواند افق راهگشا و راهنمای عمل برای ساختن یک جامعه و جهان متفاوت باشد. راهکاری که از عاجل بودن سرنگونی انقلابی تمامی رژیم های بورژوایی منطقه، در هم شکستن ماشین دولتی و نظامی آن ها، لزوم قطع وابستگی اقتصادی و سیاسی به تمامی قدرت های امپریالیستی و ضرورت ساختن دولت و جامعه ی سوسیالیستی سخن می گوید و آن را به برنامه ی عمل خود و طبقه ی کارگر و توده های مردم تبدیل می کند. در پرتو وجود یک بدیل سوسیالیستی و پرولتری است که مردم باید به قدرت خویش متکی شوند و آن توانایی و آگاهی را به دست آورند که اسلحه را به سوی عاملین جنگ و کشتار و بانیان رنج خویش نشانه روند.

 ما احزاب، سازمان ها و نهادهای چپ و کمونیست ایرانی ضمن محکوم کردن جنگ ارتجاعی جاری در عراق و کلیه ی بازیگران مرتجع آن به ویژه رژیم جمهوری اسلامی ایران، اتحاد خود را با طبقه ی کارگر، زحمت کشان ، زنان و جوانان و توده های مردم عراق اعلام می کنیم و معتقدیم تنها راه رهایی از این همه رنج ، نکبت و مصیبت برپایی جنبشی برای انقلاب سوسیالیستی تحت رهبری طبقه ی کارگر است.این وظیفه ی تاریخی کارگران و زحمت کشان، زنان و جوانان و کمونیست ها و انقلابیون عراق، ایران، سوریه و کلیه ی کشورهای جهان است که آلترناتیو مستقل خود را با اتحاد و همبستگی و سازمان یافتگی عملی سازند. •

  سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی

 زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

 زنده باد انترناسیونالیسم پرولتری

 جمعه 27 تیر 1393 برابر با 18ژوئن

  امضا کنندگان :

 - اتحاد چپ ایرانیان در خارج از کشور

- اتحاد چپ سوسیالیستی ایرانیان

- اتحاد فدائیان کمونیست

- حزب کمونیست ایران

- حزب کمونیست ایران(مارکسیست-لنینیست-مائوئیست)

- سازمان راه کارگر

- سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)

- شورای حمایت از مبارزات آزادی خواهانه مردم ایران-استکهلم

- کانون همبستگی با کارگران ایران-گوتنبرگ

- کمیتهی بین المللی برای حمایت زندانیان سیاسی ایران- ناظر

- کمیتهی جوانان بلژیک

- کمیتهی حمایت از مبارزات کارگران ایران-فنلاند

- کمیتهی خارج کشور سازمان فدائیان(اقلیت)

- کمیتهی حمایت از مبارزات جنبش کارگری ایران-دانمارک

- نشست زنان چپ و کمونیست

- نهاد همبستگی با جنبش کارگری ایران-غرب آلمان

- هستهی اقلیت

 

 

 

 

اعتصاب غذای جوانان در مصر و مراکش علیه رژیم های حاکم

 اول سپتامبر 2014، جهانی برای فتح

 

مصطفی مزیانی دانشجوی 31 ساله مراکشی روز 13 آگوست بعد از اعتصاب غذای 72 روزه در گذشت. وی پس از درگیری 24 آپریل بین دانشجویان اسلام گرا و سکولار در پردیس دانشگاه ظهرالمهراز-فاس دستگیر شد . این درگیری نقطه ی تمرکز مهمی در مبارزات علیه حکومت سلطنتی در مراکش بود. طبق گزارش ها یک جوان اسلام گرا در اثر اصابت گلوله در گذشت. نخست وزیر و سران کشور در مراسم خاکسپاری وی شرکت کردند.

مقامات خواستار سختگیری بیشتری نسبت به سازمان راه دموکراتیک شدند. مزیانی و سه نفر دیگر به قتلِ برنامه ریزی شده متهم شدند. افرادی که با سازمان کار می کنند می گویند که هیچ کدام از طرفین از سلاح گرم استفاده نکردند و بنا بر این مرگ جوان اسلام گرا مشکوک است.

مزیانی و دونفر دیگر در انتظار محاکمه به بازداشتگاه موقت منتقل شدند و متعاقباً از شرکت در امتحانات نیز محروم شدند. وی با خواست بازگشت به دانشگاه دست به اعتصاب غذا زد، در حالی که اعلام می کرد که در این ماجرا بی گناه است و صرفاً به خاطر فعالیت های سیاسی اش (علیه رژیم) محکوم شده است. پدر و یکی از دوستانش متعاقباً در بیرون بیمارستانی که وی در آن نگهداری می شد دست به اعتصاب غذا زدند ولی خیلی سریع دستگیر شدند.

اعتصاب غذای مزیانی به عنوان مثالی از بی تفاوتی مقامات به زندگی جوانان کشور حمایت وسیعی در سطح ملی کسب کرد. سازمان حقوق بشر مراکش اعلامیه ای صادر کرده و در آن دولت به طور کلی و وزیر دادگستری و مجریان زندان به طور خاص را مسئول مرگ مرد جوان دانست. چرا که وی آماده بود اعتصاب غذای خود را به شرط حق شرکت در دانشگاه، حقی که سازمان حقوق بشر مراکش آن را مشروع می داند تمام کند. وی تا زمانی که به کما نرفت کمک های پزشکی دریافت نکرد.

تظاهرات آپریل که مزیانی در آن دستگیر شد تا حدی به عنوان ادامه ی شورش جوانان مراکشی که در فوریه ی 2011 ،زمان بیداری مصر و تونس، شروع شده بود به حساب می آید. در فوریه ی 2011 تظاهرات وسیعی از جمله حمله به یک ایستگاه پلیس در پایتخت کشور رخ داد. نظام سلطنتی توانست اوضاع را با مجاز شمردن انتخابات در مجلس سفلی پارلمان و شکل گیری یک دولت اسلامی آرام کند.

با این همه شاه محمد ششم همچنان قدرت نهایی کشور است. بیشتر گروه های حقوق بشری و سایر گروه ها محدودیت های زندگی سیاسی در مراکش را پذیرفته اند. در مراکش به چالش کشیدن نهاد سلطنت ، «یکپارچگی کشور» (منظور از یکپارچگی ضمیمه کردن غیر قانونی صحرای غربی ،مستعمره ی سابق اسپانیا به مراکش است) و مذهب اسلام غیرقانونی است. ولی بعضی از گروه های مرتبط با دانشجویان دانشگاه ها از پذیرفتن این محدودیت ها سرباز زده اند.

در اول ژوئیه، معاد بالغوتی که با اسم «الحاقد» رپ می خواند به خاطر ویدئویی به نام «سگ های دولت» که در باره ی پلیس مراکش است به چهار سال زندان در کازابلانکا محکوم شد.

در مصر نیز علاء عبدالفتاح Alaa Abd El-Fattah نیز دست به اعتصاب غذا زد. او یک وبلاگر 33 ساله، برنامه نویس زبان عربی و فعال سیاسی است که به خاطر پیشتاز بودن در مخالفت با پرزیدنت مبارک معروف است. برای بسیاری نام وی با جنبش جوانانِ 25 ژانویه 2011 گره خورده است. این جنبشی است که به سقوط مبارک منجر شد. در روز 18 آپریل عبدالفتاح اعلام کرد که «امروز ساعت 4 بعد از ظهر من آخرین وعده ی غذایی خودم در زندان را با همکارانم جشن گرفتم». و عهد کرد تا زمانی که از زندان آزاد نشود غذا نخورد. وی یکی از 25 نفری است که در نوامبر گذشته به خاطر برگزاری تظاهرات در برابر پارلمان در سرپیچی از قانون منع اعتراضات به 15 سال زندان محکوم شد.

این جوانان که در روز آخر مارس به قید وثیقه از زندان آزاد شده بودند در ماه ژوئیه از حضور در دادگاه خود منع شدند و دادگاه در غیاب ایشان رای صادر کرد.

خواهر جوانتر علا، سنای 20 ساله نیز به خاطر شرکت در تظاهرات در زندان است و اکنون در اعتصاب غذا به سر می برد. دیگر فعالین سیاسی نیز در اعتصاب غذا به وی پیوسته اند. از جمله رهبران جنبش جوانانِ 6 آپریل. این تشکیلات غیرقانونی شده است و فیس بوک آن گزارش می‏دهد که نزدیک به 30 تن از اعضایش در اول سپتامبر دستگیر شده اند. یعنی زمانی که برای شرکت در مراسم عزا در مقابل خانه ی یکی از اعضایشان که به تازگی درگذشته است، در یکی از زاغه نشین های قاهره به نام بولاک ال داکرور Bulaq El Dakrour جمع شده بودند.

طبق گزارش ها، طرفداران اخوان المسلمین که غیرقانونی شده است نیز در زندان دست به اعتصاب غذا زده اند.

علاء در وب سایت (madamasr.com) توضیح می دهد که اعتصاب غذایش را با آروزی این که با پدر در حال مرگش همراه باشد جلو انداخته است. پدر علاء وکیلی است که به خاطر مبارزاتش علیه رژیم مبارک و حضور ارتش در دادگاه و فضای عقاید عمومی شناخته شده بود. نام او احمد سیف الاسلام است که در 27 آگوست از دنیا رفت. او به خاطر پیامی که برای پسر زندانی اش فرستاد، معروف شد. او می گفت وی آرزو داشت که یک کشور دموکراتیک برای وی به جا بگذارد ولی در عوض برای او سلول زندان را به جا گذاشت، جایی که خود وی در آن گرفتار بود.

افراد دیگری که به خاطر مخالفتشان با رژیم نظامی بعد از سقوط مبارک در فوریه ی 2011 شناخته شده هستند، همسر علاء مانال، خواهر وی مونا، مادر وی لیلا سویف و خاله ی داستان نویس وی به نام Ahdaf Soeuif که مقیم بریتانیا است. این سومین بازداشت وی از آن زمان می باشد.

در اعلامیه ی اعتصاب غذا وی می گوید که «خانواده ی وی بخشی از مبارزه ی هزاران نفری است که هرگز تسلیم نمی شوند و میلیون ها نفری که گاهی بر می خیزند».

مانند بسیاری دیگری که در ارتباط با جنبش جوانان مصری بودند علاء نیز در ژوییه ی 2013 در ابتدا از ارتش وقتی که به مقابله با دولت انتخاب شده ی اخوان المسلمین برخاست حمایت کرد ولی پس از آن همیشه کوشیده است که خود را از هر دو سو جدا کند. وی می گوید: «ما باید که کاملاً خود را از هر دو طرف درگیری جدا کنیم و مطالبات خود را به هیچ چیز دیگری به جز حق زندگی و کرامت جمعی و آزادی فردی محدود نکنیم».

کسانی که چنین دیدگاهی دارند در فضای سیاسی مصر نسبتاً به حاشیه رانده شده اند چرا که بیشتر مردم نمی توانند تصور کنند که مجبور نیستند بین دو گزینه ی حکومت ارتش و حاکمیت اسلام یکی را انتخاب کنند. چنین دیدگاهی جایگزین قابل قبولی ارایه نمی کند و نمی تواند خواسته های «کرامت» و «نان، آزادی و عدالت اجتماعی» را که میلیون ها نفر از توده های فقیر و طبقه ی متوسط مصری را در سال 2011 به حرکت در آورد، برآورده کند.

تا زمانی که آمریکا از دولت نظامی مصر حمایت می کند و نظام سطلنتی در مراکش مورد حمایت فرانسه و آمریکا است، آن ها بر خلاف نمایش های انتخاباتی شان ، هر مخالفتی را که مشروعیتشان را به زیر سوال بکشد، سرکوب خواهند کرد. •

 

 

 

 

قربانی شدن در تنش ها و منازعات میان امپریالیست ها و بنیادگرایان اسلامی

یا

جنبشی برای انقلاب تحت رهبری کمونیستی؟

 گزیده ی زیر از کتاب «مصر، تونس و خیزش های عربی:چطور به بن بست رسیدند و چطور می توان از بن بست خارج شد» استخراج شده است. این کتاب توسط ماهنامه ی «آتش» منتشر شده و در کتابخانه ی وب سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) موجود است. همچنین به زبان انگلیسی در مجله ی «Demarcation» شمارهی 3،  قابل دسترس است. این متن برای روانی مطلب توسط «حقیقت» ویرایش شده است، توضیحاتی در داخل پرانتز و زیرعناوین اضافه شده است.

 

«منسوخ های» رقیب، یکدیگر را تقویت می کنند

  موقعیت سیاسی جهان عرب به شدت با برخورد بین دو رقیبی که هر دو نمایندهی وضع موجود هستند رقم خورده است: هر یک از این ها ایدئولوژی بردگی مخصوص به خود را موعظه می کنند. برخورد این دو رقیب، بخشی از یک پدیدهی جهانی است.

آواکیان در مقالهی «پیش گذاشتن راهی دیگر» که بعد از حملات 11 سپتامبر 2001 نوشت می گوید: «در اینجا با تقابل میان جهاد از یک سو و مک ورلد/مک صلیبی از سوی دیگر مواجهیم (Jihad vs. McWorld/McCrusade) یعنی میان قشر منسوخ در میان بشریتِ تحت ستم و مستعمره با قشر حاکمهی تاریخاً منسوخ نظام امپریالیستی. این دو قطب ارتجاعی در همان حال که ضد هم هستند یکدیگر را تقویت می کنند. سمت گیری با هر یک از این «منسوخ»ها در نهایت هر دوی آن ها را تقویت خواهد کرد.» و اضافه می کند که «این فرمول بندی بسیار مهمی است و برای درک بسیاری از دینامیک هایی که وقایع کنونی جهان را به حرکت در می آورند، لازم است. در همان حال باید بدانیم که کدام یک از این دو قطب «تاریخاً منسوخ» بزرگ ترین لطمات را به بشریت زده اند و خطر بزرگ تری برای آن هستند: یعنی قشر تاریخاً منسوخ حاکم در نظام امپریالیستی به ویژه امپریالیست های ایالات متحده.»

امروز اهمیت این بینش راهگشا برای درک آنچه در جهان عرب (و ورای آن) می گذرد بیشتر مشخص می شود. می بینیم که هم جهادی هایی که با غرب در جنگند و هم اسلام گرایانی که می کوشند به لحاظ سیاسی مقبول غرب واقع شوند رشد می کنند. این روند، هم به دلیل تغییرات اقتصادی و تضعیف و بی آبرو شدن ساختارهای قدیمی قدرت و ایدئولوژی های رسمی آن ها است و هم نتیجه ی واکنش به نیروی وحشیانه ای است که برای حفظ دولت های موجود به کار گرفته شده است - غیرقانونی کردن اخوان المسلمین در مصر مساله را حل نخواهد کرد.

 

بنیادگرایی اسلامی ادامه یک دین گرایی کهنه نیست

 بنیادگرایی اسلامی ادامهی یک دین گرایی کهنه نیست. بنیادگرایی اسلامی در سال های 1920 بعد از سقوط امپراتوری عثمانی و زمانی که قدرت های بزرگ غربی، خاورمیانه را بین خودشان تقسیم می کردند شکل گرفت. سلف یعنی اجداد و سلفی ها در صدد هستند به شیوه ای که به قولشان، پیامبر و همراهانش زندگی می کردند بازگردند. در زمانه ی تغییرات بزرگ (در جهان و در خاورمیانه) بود که این بینش پایه ی  یک برنامه و جنبش سیاسی به نام اخوان المسلمین شد. این جریان در ابتدا از مصر شروع شد و به سرعت با آل‌‌سعود و سپس عربستان سعودی ارتباط پیدا کرد. عربستان سعودی یک رژیم قبیله ای و دست پرورده ی بریتانیا است که با کشف نفت در سال 1938 به ایالات  متحده ی آمریکا نزدیک شد و نزدیک ماند. برای اخوان المسلمین سؤال این نبود که چطور به یک جامعه ی نیمه قبیله ای از دست رفته بازگردند بلکه این بود که چطور رژیم ها و جوامعی بنا کنند که در عین تناسب با منافع غرب، حافظ ایدئولوژی ای باشند که نظم اجتماعی ارتجاعی را حفظ کند و به حاکمان جدید مشروعیت بدهد.

اسلام گرایان در برخی از کشورها به عنوان نمایندگان نظام استثمارگر سنتی، شروع کردند. اما موقعیتشان به دلیل رابطه با سرمایه ی امپریالیستی تغییر کرد. به طور مثال، مورد ایران. در برخی دیگر از کشورها که مصر مثال بارزی از آن ها است، موفقیت اخوان المسلمین با شکوفایی سرمایه دارانِ جدیدی که خارج از محافل حاکمه ی مرتبط با دولت قدیم بودند، رقم خورد.(1) بررسی رشد این ها و شرایطی که باعث شد به اسلام گرایی روی بیاورند مهم است. اینجا ما از دو عامل اصلی یاد می کنیم بدون اینکه بخواهیم از درک فعلی نویسنده و داده های موجود پا فراتر بگذاریم. به طور کلی چیزی که به چشم می آید یک تکامل از هم گسیخته و ناموزون سرمایه داری است و تأثیرات کنونی یا تاریخی شیوه های تولیدی فئودالی و سایر شیوه های تولیدی ماقبلِ سرمایه داری.

هرم اجتماعی در سعید، در کناره ی نیل علیا، کماکان در تسخیر خانواده های اشرافیت سنتی است که مدعی اند از اولاد پیامبرند یا از خاندان سایر مهاجمین عرب. فلاحین (دهقانان) در قاعده ی هرم قرار دارند. در دلتای نیل خانواده های زمین داران مسلمان یا مسیحیان قبطی توانستند با ترفندهای گوناگون و علی رغم اصلاحات ارضی وسیع جمال عبدالناصر و سایر تلاش هایی که برای شکستن قدرت فئودال های مرتبط با بریتانیا شد، زمین های وسیعی را در دست خود نگاه دارند. «ضد اصلاحات» ارضی که در رژیم مبارک انجام شد و رشد تولید سرمایه‏بَر (capital intensive) برای بازار جهانی به همراه سیاست های آگاهانه برای نابود کردن مالکیت های معیشتی خانوارها(2) منجر به بازگشت خانواده های فئودالی سابق که قدرتشان هیچ وقت صرفاً اقتصادی نبود شد و کشاورزی سرمایه داری امروز آن نشانه ها را بر خود دارد. بعداً بحث خواهیم کرد که نه تنها نزدیک به نیمی از جمعیت در روستا زندگی می کند (و اغلب با یک زندگی حداقلی) بلکه روستا به شهر منتقل شده است - به شکل شمار عظیمی از مهاجرین شهرنشین که به لحاظ اقتصادی اجتماعی و فرهنگی به زندگی مدرن دسترسی ندارند.

به علاوه در مصر هم مانند سایر کشورها روند رشد عظیم شمار دانشجویان و متخصصین دانشگاه با مانع ساختار طبقاتی سنتی کشور و با این واقعیت که شغل مناسبی برایشان پیدا نمی شود برخورد کرده است. بسیاری از این ها، از خانواده های زمین داران فعلی و یا سابق می آیند و برخی از آن ها از اعضای نخبگان سنتی روستایی هستند. میلیون ها تکنیسین و مهندس و متخصصین دیگر مصری و همین طور کارگران ماهر و مردم طبقات پایین تر در سایر نقاط منطقه (خاورمیانه و شمال آفریقا) کار کرده اند. در  واقع دانشجویان اغلب حرفه هایی را انتخاب کرده اند که فکر می کرده اند به وسیلهی آن می توانند در خارج از کشور پول دار شوند. در چند دهه ی گذشته حدود سه میلیون مصری از طبقات متوسط و پایین به کار در کشورهای خلیج رفته اند که بسیاری از آن ها، هم صاحب سرمایه شده اند و هم صاحب شور وهابی‏گری (سلفی‏گری) و به ویژه سنت های عقب مانده ای مانند نقاب را که تبارزات دینی هستند و قبلاً در مصر ناشناخته بودند را اتخاذ کرده اند. (نقاب= پوشاندن مو و بخشی از صورت).

کانال های تلویزیونی ماهواره ای که آخوندهای شرور و هوچی سلفی را نشان می دهند بسیار بیشتر از شبکه های اجتماعی اینترنتی در میان مردم نفوذ دارند. قطر پول های فراوانی در اختیار دم و دستگاه اخوان قرار داده است و سعودی ها هم همین کار را برای سلفیست ها کرده اند. ولی علاوه بر تربیت و تأمین مالی، الگویی که پادشاهی های خلیج ارائه می کنند بسیار قدرتمند است : کشورهایی ثروتمند با تمام تسهیلات مدرن و آخرین کالاهای مصرفی که تحت حاکمیت یک ایدئولوژی و ساختار سیاسی قرون وسطایی قرار دارد.

همان طور که بعداً هم بحث می کنیم، یک عامل مهم دیگر تأثیر ایدئولوژیک پایان اولین مرحلهی انقلابات سوسیالیستی و به ویژه سقوط چین انقلابی و احیای سرمایه داری در آن کشور و سقوط نزدیک به کل جنبش های انقلابی و ناسیونالیستی در کشورهای عرب زبان بود که کم و بیش همگی روی به چین داشتند (مثلاً در میان گروه های فلسطینی). باید روشن کرد که در اینجا منظور صرفاً یا عمدتاً ضعف تشکیلاتی «چپ» نیست بلکه فقدان پیش گذاشته شدن یک آلترناتیو انقلابی در مقابل امپریالیسم و ایدئولوژی جهان شمول گرای (universaliazing) آن است. در مقابل این استدلال که اسلام گرایان با تشکیلاتِ خوب سازمان یافته شان توانستند از ضعف «چپِ» سنتی استفاده کنند باید پرسید که چرا احزابی که قبلاً پرنفوذ بودند موضوعیتشان را از دست داده اند.(3)

عوامل فوق می توانند بر این واقعیت پرتو افکنند که چرا اخوان توانسته است بر انجمن های حرفه ای مهم (نظیر مهندسین، پزشکان و دندان پزشکان) و دانشگاه قاهره سلطه بیابد. هر چند که برخی از همان ها که بیش از همه از حکومت اخوان می هراسند نیز در همین حرفه ها متمرکز هستند. ولی پایهی اسلام گرایان در میان این اقشار را باید در رابطه با سر دیگر «نردبان اجتماعی» در نظر گرفت – میلیون ها نفر مصری که به شیوه های سنتی در روستا زندگی می کنند و میلیون ها نفری که از زمین هایشان بیرون رانده شده اند و به شهرها رفته اند و آنجا هیچ جای قابل قبولی در جامعه ای که مدرن خوانده می شود ندارند. ارتش مصر بعد از سرکوب هایی که در پی کودتا (ژوییهی 2013) انجام داد راه آهن شمال به جنوب را که هزاران روستایی را برای حمایت از اخوان المسلمین به تحصن قاهره می برد تعطیل کرد. گردهمایی ها و درگیری هایی که در دفاع از اخوان المسلمین انجام می شد مربوط به نقاطی مانند جنوب قاهره نظیر فایوم (Faiyum) و مرکز و شمال مصر بود. این ها مناطقی هستند که معمولاً در آن ها خبری از فعالیت سیاسی نیست.

بسیاری از محققین اشاره می کنند که سیاست های اقتصادی- اجتماعی اخوان المسلمین کاملاً با مدلی که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول تحمیل می کند خوانایی دارد. این قبیل نیروها، چه در حالتی که انتقاد جدی به غرب دارند و چه در شرایطی که امیدوارند مقبول غرب واقع شوند، در هر حالت هیچ برنامه ای برای غلبه بر وابستگی کشور به بازار جهانی و سرمایه ی امپریالیستی ندارند.

ولی برخی از همین محققان و نیز عده ی زیادی از مردم، به  اشتباه جمع بندی می کنند که هیچ نزاع جدی میان امپریالیست ها و اخوان المسلمین و دیگر گروه های اسلام گرا موجود نیست. اسلام گرایی یک جنبش سیاسی و ایدئولوژیک است که روبنای سیاسی و جوانب بسیاری از روبنای ایدئولوژیکی را که غرب به این کشورها تحمیل کرده است به چالش می گیرد و حتا اعتبار فراگیر جهان شمول ارزش هایی را که غرب مدعی آن است را قبول ندارد و جهان بینی دیگری را که به همان اندازه جهان شمول گرا است پیش می گذارد. این جریان مخالف سرمایه داری نیست اما با برخی جنبه های نظم کنونی جهان امپریالیستی تعارض دارد. با این وجود، سعی می کند برای خود جایی در نظام امپریالیستی باز کند. نظام امپریالیستی یعنی سلطه بر جهان توسط سرمایه داری انحصاری طبقاتِ حاکمه ی کشورهای امپریالیستی و سازمان دهی اقتصاد جهان بر طبق منافع آنان.

ترجیح آمریکا این نبود که اخوان المسلمین در مصر و النهضه در تونس به قدرت برسند ولی با توجه به این که ساختارهای نظم کهنه از اعتبار افتاده و تکه تکه شده اند، واشنگتن بهترین گزینه را در ورود اسلام گرایان به درون ساختار دولتی دید. امپریالیست ها و مشاورانشان کاملاً توانایی درک این واقعیت را دارند که اگر به جای کودتایی که منجر به خلع مُرسی در سال 2013 شد، ارتش در سال 2011 برای حفظ مبارک وارد صحنه می شد و مردم را قتل عام می کرد فاجعه ی بزرگی برای نظامشان در مصر به وقوع می پیوست. تا کودتای 2013 کمک های مالی آمریکا به دولت اخوان المسلمین مصر به همان اندازه ای که به دولت مبارک کمک می کرد ادامه یافت و البته کماکان بخش بزرگی از این کمک به ارتش مصر می رسید. در مورد تونس هم دولت النهضه در تونس فعلاً برای آمریکا قابل تحمل است.

ولی این کنار آمدن موقتی اخوان المسلمین و النهضه و غیره با منافع غرب فقط یک روی سکه است. روی دیگر سکه آن است که اسلام گرایی منطق خودش را دارد. اخوان و النهضه مدعی اند که از بنیادگرایی سلفی اولیه شان فاصله گرفته اند، ولی وقتی مذهب به  عنوان سرچشمهی غائی حق و اخلاق و مشروعیت سیاسی محسوب شود، اسلام گرایی های متنوع را خیلی نمی شود از هم جدا کرد. حتی رژیم ترکیه که قرار است نمونهی اسلام سیاسی «معتدل» باشد، نه تنها جلوی رشد شکل های «افراطی»تر اسلام سیاسی را نگرفته بلکه به آن پا داده است – هم در خارج و هم در داخل دولت حزبِ آ.ک.پ. «موفقیت» اقتصادی آ.ک.پ – که رهبری ادغام بیشتر ترکیه در سرمایه داری جهانی را در دست داشته است– از یک طرف تقویت اسلام گرایی در جامعه ی ترکیه را برای پیشبرد نقشه ی اردوغان بیش از پیش ضروری کرده و از طرف دیگر به منازعات شدیدتری بین نیروهای سیاسی اسلام گرا و سکولار دامن زده است. آنچه «اسلام- لایت» (مثل «کوکاکولا-لایت») اردوغان نام گرفته است پایدار از کار در نیامد زیرا دارای تضادهای ذاتی است.

به طور کلی اسلام گرایی به دنبال کسب قدرت سیاسی است تا بتواند یک افق و ایدئولوژی جامع الاطراف را اجرایی کند – افق و ایدئولوژی ای که به عقب مانده ترین جنبه های سنت و روابط اجتماعی که در نتیجه ی رشد سرمایه داری وابسته به امپریالیسم تحلیل رفته اند، جان می دمد. انسجام این سازمان ها و جنبش اسلام گرا به طور کلی، مدیون دینامیک های ایدئولوژیک واقعی است. تحت رژیم های اسلام گرای «معتدل»، نفوذ اسلام گرایی جهادی و بنیادگرا رشد بسیار کرده است.

بزرگ ترین اختلاف میان اسلام گرایان سنی در دامنه ی عمل پروژهی دینی شان نیست و ربطی به «معتدل» و «جنگ طلب» ندارد. بلکه، مساله رابطه ای است که هر یک می خواهند با آمریکا و غرب داشته باشند. مثلاً، دولت سعودی در سلفیگری به هیچ وجه «معتدل» نیست ولی به بن علی نسبتاً سکولار (رئیس جمهور سرنگون شده ی تونس) پناه داد و از مبارک و کودتای ارتش مصر علیه اخوان المسلمین دفاع کرد. عربستان یک سلطنت مبتنی بر قبیلهگری است، نه یک تئوکراسی (حکومت دینی) و خانوادهی سلطنتی از این می ترسد که به خاطر بندهای محکمی که با آمریکا دارد توسط اتوریته های دینی سعودی مرتد خوانده شود. یک مثال دیگر الظواهری (وارث بن لادن در رأس القاعده) است که از درون همان اخوان المسلمینی بیرون آمده است که در مصر خواهان داشتن روابط خوب با آمریکا بود. این دو جریان همپوشانی دارند و بر هم تأثیر متقابل می گذارند. به لحاظ تاریخی اخوان و النهضه، هر دو گرایش فوق را در برگرفته اند.

به علاوه یک تضاد ذاتی دیگر هم هست بین اینکه از یک طرف، آمریکا حاضر است از مشروعیت اسلامی برای سلطه ی منطقه ای خودش استفاده کند ولی از طرف دیگر، اسرائیل قابل  اتکاترین مجری این سلطه است. بازهم برگردیم به نمونهی ترکیه که در آنجا دولت اسلام گرا نمی تواند رابطه ی خوب خود را با اسرائیل به راحتی به نمایش بگذارد و در عین حال مشروعیتش را حفظ کند. این مساله در واقعهی کشتی «ماوی مرمره» در سال 2010 به خوبی مشهود بود و دولت ترکیه که در آن زمان بهترین دوست اسرائیل در خاورمیانه محسوب می شد در ابتدا اجازه داد یک ناوگان کوچک به قصد شکستن محاصرهی اقتصادی اسرائیل حرکت کند تا برای نوار غزه کمک رسانی کند و سپس وقتی اسرائیل به کشتی پیش قراول حمله کرد و نه نفر را کشت، دولت ترکیه کُرکُری خواند ولی کاری نکرد.

اخوان المسلمین (پس از اینکه در پی سقوط مبارک به قدرت رسید) تلاش کرد با وسط صندلی نشستن با تضاد فوق الذکر کنار بیاید. قول داد که از اسرائیل محافظت کند ولی حماس را هم که از اخوان المسلمین مصر نشأت گرفته است تقویت کرد. مقاصد اخوان هر چه که بوده ولی تحت حاکمیت آن، اسلام گرایان قبیلهگرای مسلح در صحرای سینا رشد کردند و زنگ خطر مهمی برای آمریکا و شریک دست پایین صهیونیست آن به صدا در آمد. به نظر می رسد مساله ی حفاظت از اسراییل برای ایالات آمریکا هم در قبول حکومت اخوان المسلمین، زمانی که ارتش مصر به وضوح قادر نبود نظم اجتماعی را اعمال کند، نقش داشت و هم زمانی که ایالات متحده مشتاق بود که حکومت اخوان المسلمین را پرتاب کند و بی وقفه نیروهای نظامی مصر را حمایت و تقویت کند.

 

شبح مارکسیسم مکانیکی در مقابل ماتریالیسم دیالکتیک

 در میان کسانی که خود را مارکسیست می خوانند یک درک بسیار نادرست از بنیادگرایی اسلامی هست که منتج از یک «تحلیل طبقاتی» مکانیکی و غیرعلمی می باشد. این رویکرد متدولوژیک مکانیکی مرتبط است با دیدگاه های سیاسی مشخص و به  نوبه ی خود آن دیدگاه ها را تقویت می کند: یعنی گرایش به دنباله روی از یکی از دو «منسوخ»: اسلام گرایی در یک طرف و امپریالیسم غرب و نماینده های سیاسی عربِ آن، احزاب سیاسی لیبرال مدافع غرب در طرف دیگر. برقرار کردن یک معادلهی یک به یک بین طبقه و ایدئولوژی در تقابل با درک دیالکتیکی و ماتریالیستی مارکسیستی است.(4)

 یک نگرش فقط به «ترکیب طبقاتی» جنبش اسلام گرا در نظر می گیرد. کریس هارمن، تئوریسین تروتسکیست تحلیلی ارائه داد که بسیار تأثیرگذار بود. وی می گوید «اسلام رادیکال... یک «اتوپی» است که از بخش های فقرزده ی طبقهی متوسطِ نوین نشأت می گیرد.»(5) این تعریف در نظر نمی گیرد که نقش واقعی دین فقط «افیون توده ها» و یک منبع تسلی رخوت آور نیست. نمی بیند که دین یک ایدئولوژی، یک جهان بینی و یک سلسله افکار منسجم است که روابط ستم و استثمار انسانی و زمینی را در برگرفته، منعکس و تحکیم می کند.

حتی گفتن اینکه بنیادگرایی اسلامی از فقر «نشئت می گیرد» به معنی اتو کشیدن به ساختارهای اجتماعی پیچیده و تحریف آن ها است. این نظریه، نمی تواند توضیح دهد که چرا نارضایتی عمیق توده های مردم، از جمله در میان گروه های اجتماعی که زمانی جذب کمونیست ها می شدند (نظیر جوامع شیعهی شهرنشین عراق)، این شکل خاص را به خود می گیرد. یا چرا بنیادگرایی اسلامی در این برهه از تحولات جهان به چنین نیروی عظیمی تبدیل شده است و قبلاً که فقر مطلق و عقب ماندگی بیشتر بود چنین نبود؟ و چرا در کشورهای نفت خیز خلیج – و در میان طبقات اجتماعی بسیار متفاوت –رونق بیشتری دارد؟ چرا برخی از اعضا یک قشر معین (چه بالا چه پایین) طرفدار یکی از انواع اسلام گرایی هستند و برخی دیگر به شدت با اسلام گرایی ضدیت دارند؟ چرا امیر قطر هم پذیرای پایگاه های نظامی آمریکا است و هم حامی اخوان المسلمین مصر، در حالی که امارات متحدهی عربی که وابسته به آمریکا است و خاندان سعود از اخوان المسلمین بیزارند؟ به نظر نمی رسد که این پدیده ها به طور مستقیم از مواضع طبقاتی «نشأت» بگیرند.

سمت و سوها هیچ گاه به طور تر و تمیز با پایگاه طبقاتی خورند ندارند و ماتریالیسم مکانیکی حتا تحت پوشش «تحلیل اقتصادی» نمی تواند سر نخی برای درک مساله به دستمان بدهد.

یک تحلیل پرطرفدار دیگر هم هست که همین معادلهی یک به یک طبقه و ایدئولوژی را که به غلط یک شیوهی «مارکسیستی» تصور می شود استفاده می کند و به نتیجه ای 180 درجه متفاوت می رسد. تحلیل مذکور معتقد است که این جریان عمدتاً به خاطر حمایت امپریالیسم آمریکا و متحدانش رشد کرده است و امپریالیسم به دلیل آنکه اسلام گرایی «تضادهای طبقاتی را پنهان می کند» و مانعی است برای رشد جنبش آزادی بخش ملی، از آن حمایت کرده است. یکی از پرنفوذترین بانیان این نظرگاه اقتصاددان و متفکر سیاسی مصری فرانسوی یعنی سمیر امین است(6) که به چیزی که از نظر بسیاری از روشنفکران سکولار عرب و از جمله مصری عقل سلیم تصور می شود بیان تئوریک داده است.