Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۱۹       
حقیقت شماره 68

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست)     شماره ٦۸   مرداد ماه١٣٩۳

 

دستانِ پشتِ شعله های جنگ فرقه ای و منافع مردم

آغاز دوردیگری از وحشی گری در خاورمیانه

سند پیشنهادی حزب کمونیست ایران)م.ل.م(

کمونیسم یا دمکراسی قرن هجدهم؟

نظراتی در باره ی سوسیالیسم وکمونیسم

ریموند لوتا به کیت جیمیسون پاسخ می دهد

 

دستانِ پشتِ شعلههای جنگ فرقهای و منافع مردم

 

اشغال موصل به دست نیروهای «داعش» (دولت اسلامی عراق و شام) در تاریخ 20 خرداد، رژیم نوری المالکی، جمهوری اسلامی، امپریالیسم آمریکا و حتا نیروهای چپ ایران و منطقه را بهت  زده و غافل  گیر کرد. هم اکنون داعش به «دولت اسلامی» تغییر نام داده، شهرهای دیگری از عراق را اشغال کرده و در سوریه نیز پایگاه خود را تحکیم کرده است. به  علاوه، نقشه  ی «خلافت اسلامی» خود را منتشر کرده که قلم  رویی از هند تا اندولس در اسپانیا را در بر می  گیرد. جوانان ناراضی از کشورهای مختلف خاورمیانه به صفوف جنگجویان داعش می  پیوندند و گفته می  شود که شماری نزدیک به شش هزار نفر از ترکیه به آنان پیوسته  اند.

«داعش» در استانبول دفتر علنی دایر کرده و هواداران آن تی  شرت  های «داعش» را به مردم فروخته و پیوستن به جهاد برای استقرارِ «خلافت اسلامی» را تبلیغ می  کنند. در کردستانِ ترکیه حزب سلفی «حُدا» (حُریت داواسی) پ.ک.ک را متهم به خیانت کرده و آ.ک.پ و رهبر آن طیب اردوغان را «نوکر آمریکا» و «غیر اسلامی» خطاب می  کند. گسترش نفوذ این حزب در منطقه  ی کردستان ترکیه، باعث نگرانی شدید پ.ک.ک و دولت ترکیه شده است. سلفی  ها در کردستانِ عراق نیز در میان قشرهایی از     مردم نفوذ    و سازمان  دهی دارند و بخشی از جنگجویان داعش در عراق از کردهای طرفدار ملا کریکار رهبر القاعده در کردستان عراق هستند. طبق گزارشها و شنیدههای محلی٬ جوانان اسلامگرای هوادار القاعده و سلفیها تا چند ماه پیش در       خیابان  های شهرهای کردستان ایران مانند سنندج و جوانرود دیده می  شدند که پس از تحرکات داعش در سوریه و عراق به یک  باره ناپدید شده  اند. در زندانهای جمهوری اسلامی صدها نفر زندانی سیاسی سلفی وجود دارند که عکسهایی از نماز جماعت چند ده نفری آنها در زندان اوین منتشر شده است. به غیر از بلوچستان که نیروهای هوادار القاعده مدتها در آن نفوذ یافته و مسلح شدهاند. حتا در میان مردم عربِ خوزستان که «شیعه» هستند، سلفیگری در میان جوانان ناراضی عرب در حال رشد است زیرا در وجود این جریان ارتجاعی، آلترناتیوی برای جنگیدن با جمهوری اسلامی را می  بینند.

در قدرت گیری «داعش» در عراق و رشد جهش  وار جریان  های بنیادگرایی اسلامی در منطقه، هیچ «توطئه» و طرح از پیش تعیین  شده  ای نقش تعیین  کننده نداشته است. بلکه کارکرد نظام سرمایه  داری است که به طرق گوناگون و غیرقابل منتظره  ای این وضعیت را به وجود آورده است؛ دستان بزرگِ بحران سرمایه  داری است که نیروهای بنیادگرای اسلامی را از اعماق تاریخ فراخوانده و آنان را تبدیل به چالش  گران اصلی ساختارهای سیاسی -  دولتی حاکم در منطقه کرده است.

این واقعه صرفاً انعکاس عجیب و غریبی است از حدت  یابی تضاد اساسی عصر سرمایه  داری: تضاد میان هر چه اجتماعی  تر شدن تولید و هر چه خصوصی  تر شدن تملک و کنترل دست  رنج و منابع زیست هفت میلیارد انسان.

برای آن دسته از نیروهای چپ که تبارز بحران سرمایه  داری را محدود به «بیکاری و پایین رفتن سطح معیشت کارگران» می‏کنند درک این حقیقت بسیار مشکل است که در عصر سرمایه  داری سیاست فشرده  ی اقتصاد و جنگ نیز ادامه  ی سیاست به طرقی دیگر است. بدون درک این رابطه  ها نمی  توان تحلیل صحیحی از مختصات صحنه  ی سیاسی به دست آورد، به ویژه زمانی که تبارزات سیاسی بحران نظام سرمایه  داری اشکال عجیب و غریبی مانند عروج نیروهای بنیادگرای اسلامی را می  گیرد که با شعارها و برنامه  ی اجتماعی متعلق به قرنها پیش تبدیل به قطب اصلی ضدیت با آمریکا و ساختارهای دولتی حاکم در منطقه  ای به وسعت خاورمیانه و شمال آفریقا، پاکستان و افغانستان شده  اند.

حدت یابی تضاد اساسی عصر، شاخه  های گوناگونی از تضادهای سیاسی را تولید کرده است که مانند توفانی ناب دست به دست هم داده و تمام مرزکشی  های این منطقه را به طور جدی به چالش گرفته است. نه تنها شرایط و اوضاع عام به روال سابق خود باز نخواهد گشت بلکه در ابعاد و اشکال مختلف بسط یافته و پیشروی خواهد کرد. فروپاشی احتمالی کشورهایی مانند پاکستان، افغانستان، اردن، یمن و ... اپیزودهای احتمالی این فرآیند هستند.

 واضح است که گسترش داعش و نیروهای بنیادگرای اسلامی در یک خط مستقیم، به یک شکل و بدون عقب  نشینی و تعرض دوباره نخواهد بود، همان  طور که روند گسترش و حرکت بنیادگرایی اسلامی در کل جهان و منطقه تاکنون بدین شکل نبوده است. امپریالیست  ها و قدرت  های منطقه  ای می  توانند برای یک دوره آنان را درهم بشکنند یا یک گروه و دسته از آنان نابود شوند اما چنان  که در سالهای اخیر دیدهایم این گروهها بار دیگر و به شکل دیگری سربلند خواهند کرد. این وضعیت فقط در صورتی تغییر خواهد کرد که در مقابل نظام سرمایه  داری جهانی و قدرت  ها و دولت  های منطقه یک نیروی کمونیستی انقلابی با برنامه  ی استقرار سوسیالیسم و ایجاد جامعه و جهانی بنیاداً متفاوت از نظام سرمایه  داری، به عنوان چالش  گرِ اصلی نظم کهنه سربلند کند.

در حال حاضر یک امر مسلم است: هیچ یک از قدرت  های امپریالیستی و دولت  های منطقه قادر به کنترل حریق اسلامی نیستند و محافل نقشه  ریز و برنامه  ریزِ امپریالیستی اصولاً این توهم را به خود راه نمی  دهند که می  توانند امور را به «روال سابق» بازگردانند. آنان صرفاً موج  سواری خواهند کرد، از دامن زدن به نابودی بیشتر نیز ابایی نخواهند داشت و در میانه  ی این نابودی، هرکدام از قدرت  های امپریالیستی هدف اصلی و بلندمدت خود را که دست یافتن به یک نظم امپریالیستی جدید به نفعِ خود از درون ویرانی  های بزرگ است فعالانه دنبال خواهند کرد. شکست طرح  های امپریالیسم آمریکا برای نظم بخشیدن به خاورمیانه، فضایی را برای نقش  آفرینی و افزایش نفوذ قدرت  های امپریالیستی دیگر باز کرده است. هم  اکنون، امپریالیسم روسیه با ابزار و آلات نظامی خود و هم  دستی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی وارد عراق شده است تا شانس خود را در شکست داعش بیازماید تا شاید از قطعه  قطعه شدن عراق سهمی هم نصیب این قدرت امپریالیستی شود.

تاریخ تکرار نمی  شود اما اوضاع شباهت  های مهمی با دوران پیش از جنگ جهانی اول دارد – به این معنا که، بذرهای شکل  گیری یک جنگ ویران  گر بزرگ با دامنه  ی جهانی را در دل این اوضاع می  توان مشاهده کرد. اما امکان انجام انقلابی چون انقلاب بلشویکی روسیه (1917) در یک یا چند کشور را نیز می  توان در دلِ این اوضاع مشاهده کرد. این   که آن «بذر» چگونه رشد خواهد کرد و یا این «امکان» چگونه و در کجا به فعل درخواهد آمد به بازیگرانِ سیاسی صحنه  ی این ویرانی بزرگ بستگی دارد؛ این  که مراکز سیاسی و تصمیم  گیری قدرت  های امپریالیستی، دولت  های منطقه، نیروهای ارتجاعی بیرون از قدرت و بالاخره نیروهای اندک کمونیستی در این یا آن کشور، چه خواهند کرد.

 

 پیش درآمد اوضاع کنونی

 

دولت  های خاورمیانه، روابط قدرت میان این دولت  ها و تقسیم منطقه میان امپریالیست  های غربی عمدتاً پس از جنگ جهانی اول و بر پایه  ی نتایج آن شکل گرفتند. در پایان جنگ دوم و سال  های متعاقب آن، مناطق تحت نفوذ امپریالیست  های بریتانیایی و فرانسوی به زیر سلطه  ی امپریالیسم آمریکا منتقل شدند، زیرا امپریالیسم آمریکا فاتح آن جنگ امپریالیستی بود.

از درونِ نابودی آن جنگ فقط نظم امپریالیستی جدید بیرون نیامد بلکه یک کشور سوسیالیستی جدید در چین با جمعیتی بالغ بر هفت  صد میلیون نفر نیز سر برآورد. شوروی سوسیالیستی، هرچند در جنگ جهانی دوم به  شدت ضربه خورده بود اما تا زمان احیای سرمایه  داری در آن از سال 1956 به بعد، پا    برجا ماند. بنا بر این یک اردوگاه سوسیالیستی در جهان موجود بود. در مستعمرات و نومستعمراتی که میان فاتحین جنگ جهانی دوم تقسیم می  شد، جنبش  های ملی برای دست یافتن به استقلال سربلند کردند. وجود یک قطب سوسیالیستی در جهان که دژ اصلی علیه نظام جهانی امپریالیستی بود موجب شد که این جنبش  ها و جنگ  های ملی با وجود آن که تحت رهبری بورژوازی بومی آن مناطق بودند، اما به خود رنگ «چپ» و «سوسیالیست» بزنند.

از دیگر تبعات جنگ جهانی دوم، ایجاد کشور اسراییل به عنوان پادگان نظامی امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه و بر پایه  ی نسل  کشی فلسطینیان و بیرون راندن آنان از سرزمین  شان بود. سرمایه در سطح بین  المللی از درون یک نابودی بزرگ، تجدید ساختار شده و تازه  نفس بیرون آمد و بر این پایه، شبکه  ای از کشورهای مختلف را در تقسیم کارِ جهانی جدیدی درهم تنید و دولت  های تحت نفوذ و متحد خود را با ساختاری تمرکزگرا (بر پایه  ی ستم  گری ملی) و با ظاهری مستقل اما در وابستگی سیاسی و اقتصادی کامل شکل داد.

در سال 1976 یک واقعه  ی مهم و تعیین  کننده، چهره  ی جهان را دگرگون کرد: پس از مرگ مائوتسه دون، دولت سوسیالیستی در چین سرنگون شد و چین از یک کشور سوسیالیستی تبدیل به کشوری سرمایه  داری شد. این واقعه چهره  ی جهان را به  طور قطع تغییر داد و علاوه بر آن  که به نظام سرمایه  داری امپریالیستی نفسی تازه بخشید، میدان را نیز از وجود یک نیروی واقعاً انقلابی و واقعاً ضد  امپریالیستی خالی کرد. این اوضاع و خصوصاً فقدان یک پایگاه جهانی سوسیالیستی و آغاز روند نزولی جنبشهای انقلابی و کمونیستی به نتایجی مانند تقویت جریانات بنیادگرایی اسلامی پا داد. ضد  انقلاب اسلامی در ایران که جمهوری اسلامی را به قدرت رساند، شکست ناسیونالیسم عرب خصوصاً سازمان آزادی  بخش فلسطین و کمک  های امپریالیسم آمریکا و انگلستان به نیروهای جهادی در افغانستان قدرت و نفوذ جریان بنیادگرایی اسلامی را صد چندان کرد.

در اواخر دهه  ی 1980 رقابت اقتصادی - نظامی میان دو بلوک سرمایه  داری غرب به رهبری آمریکا و بلوک سرمایه  داری شرق به رهبری شوروی که به «جنگ سرد» معروف بود، با فروپاشی شوروی سرمایه  داری خاتمه یافت. پس از آن یک دور جدید از رشد و انبساط سرمایه  داری در مقیاس جهانی آغاز شد که به «گلوبالیزاسیون» معروف است. این فرآیند علاوه بر این  که شکاف  های طبقاتی در کشورهای تحت سلطه را عمیق  تر کرد موجب رشد لایه  های جدیدی از سرمایه  داران بومی در این کشورها شد. این قشرها عمدتاً نمایندگان سیاسی خود را در وجود جریان  های بنیادگرای اسلامی یافتند و با استفاده از نارضایتی توده  ها از رژیم  های فاسد و سرکوب  گر حاکم در منطقه و در شرایط فقدان یک قطب کمونیستی انقلابی، شانس خود را برای ورود به ساختارهای قدرت سیاسی آزمودند.

تجاوز نظامی آمریکا و متحدینش به افغانستان و عراق پس از ماجرای 11   سپتامبر فرآیند عروج و گسترش نیروهای اسلام  گرا را تقویت کرد و پس از آن عملاً صحنه  ی سیاسی خاورمیانه توسط دینامیک  های تقابل میان نیروهای بنیادگرای اسلامی در یک سو و قدرت  های امپریالیستی حاکم در این منطقه (به ویژه امپریالیسم آمریکا) و دولت  های مورد حمایت آنان در سوی دیگر رقم خورد. حتا جنبش  های مردمی اصیل مانند جنبش  های «بهار عربی» در تونس و مصر که دو رژیم کهنه  کار بن  علی و مبارک را سرنگون کردند، در ورطه  ی این گرداب به قهقرا رفتند. هنگامی که سرنگونی اسلام  گرایانِ اخوان المسلمین در مصر توسط ژنرال  های ارتش مصر از سوی بسیاری از ناظران و حتا نیروهای چپ در ایران و نقاط دیگر جهان به عنوان «پایان اسلام سیاسی» تلقی شد، حزب ما هشدار داد که این رخداد فقط به رشد و تقویت اسلام  گرایان در مصر و دیگر نقاط جهان منجر خواهد شد زیرا دینامیک تقابل میان امپریالیست  ها و دولت  های وابسته به آن  ها با اسلام  گرایان به  گونه  ای است که هرگونه سمت  گیری با یک طرف به تقویت طرف دیگر منجر خواهد شد. این ماجرایی است که ما بیش از سه دهه در منطقه  ی خاورمیانه شاهد آن بوده  ایم. امروز نیز خطاب به کسانی که اهمیت و حساسیت اوضاع را در نیافته یا در نهایت شگفت  زدگی و ترس از پیچیدگی اوضاع، به  جای طرح و نقشه  ی سرنگونی انقلابی دولت  های منطقه و استقرار سوسیالیسم، قصد سمت  گیری با یکی از این دو قطب تحت عنوان پروژه  های «انتقالی» یا توجیهات دیگری را دارند می  گوییم که توهمات را دور بریزید! به جریان  های سیاسی به  اصطلاح «چپ» که خام   خیالانه معتقدند وظیفه  ی این مرحله «حفظ ساختارهای جامعه  ی مدنی است و باید تلاش کرد اوضاع را به شرایط عادی و متعارف باز گرداند» خواهیم گفت که «حفظ ساختارهای جامعه  ی مدنی» صرفاً نام دیگری است برای حفظ ساختارهای دولت  های حاکم. این نظریه را باید عمیقاً و وسیعاً افشا و به لحاظ سیاسی از درون جنبش انقلابی چپ طرد کرد.

همچنین شاهد جریاناتی هستیم که معتقدند برای مقابله با داعش باید از استقلال کردستان عراق تحت حاکمیت بارزانی و طالبانی حمایت کرد و در واقع خطر داعش را پوششی برای قرار گرفتن در جبهه  ی انواع و اقسام قدرت  ها و نیروهای حاکم بورژوایی و پرو   امپریالیستی در منطقه میکنند. این نیروها با چنین سیاستی دیر یا زود با جمهوری اسلامی در یک موضع قرار خواهند گرفت. حکومت اقلیم کردستان نیز از چالش بنیادگرایان اسلامی به دور نخواهد ماند.

کلیت نظم سیاسی و اجتماعی کهنه  ی حاکم در خاورمیانه در حال فروپاشی است و این  که چه چیزی از درون آن بیرون بیاید هنوز معلوم نیست. هرگونه سیاست و رویکرد دیگری به  جز تبلیغ راه انقلاب و آگاه کردن توده  های مردم به این راه و سازمان دادن نیروهایشان برای تحقق آن، موجب به هرز رفتن انرژی مقاومت اصیل توده  های مردم و گسترش یأس و نا امیدی در میان آنان و مشوق آنان در رفتن به زیر بال و پر یکی از قطب  های ارتجاعی موجود در صحنه خواهد شد.

 

انقلاب پرولتری و کسب قدرت سیاسی تنها راه حل و هر چیز دیگر توهم است

 

تنها راه شرافتمندانه و حقیقی در چنین اوضاعی گفتن حقایق به توده  های مردم و دادن افق و برنامه  ی انقلاب کمونیستی به آنان است. همه  ی نقش  آفرینان فاجعه  ی عراق ضد مردم و جنایتکار هستند و دستشان تا آرنج به خون مردم عراق آغشته است. از زمانی که امپریالیسم آمریکا با بمب  افکن  های خود خاک عراق را با خون مردم آن کشور آبیاری کرد، بذرهای سربلند کردن اژدهای داعش را پاشید. رسانه  های بین  المللی اعدام  های خیابانی در شهرهای عراق به دست داعش را نشان می  دهند تا عمق جنایت  پیشگی آن را به تصویر بکشند اما داعش در کشتار بی تبعیض مردم عراق هرگز به گرد پای تحریم  های اقتصادی مرگ  بار، بمب  افکن  ها و پهبادهای امپریالیسم آمریکا هم نمی  رسد.

داعش تفاوت ماهوی با اسلام  گرایانی که 35 سال پیش در ایران به رهبری خمینی قدرت را گرفتند و جمهوری اسلامی را بنا کردند و تا امروز نیز آن را اداره کرده  اند، ندارند. جمهوری اسلامی تلاش می  کند در مقایسه با تاریک  اندیشی دینی داعش، ژست روشن  گری و اعتدال و عقلانیت به خود بگیرد و خود را طرف «مترقی» جنگ کثیفی که میان رژیم ایران و داعش به راه افتاده است بنمایاند، اما جمهوری اسلامی صرفاً نسخه  ای دیگر از همان تاریک  اندیشی دینی داعش است. جمهوری اسلامی که امروز دهشت  آفرینی  های ضد انسانی داعش در عراق را تبلیغ کرده و نیروهای نظامی و شبه  نظامی  اش را پاسدار امنیت «مردم» معرفی می  کند، بقای 35 ساله  ی رژیم خود را مدیون کنترل و سرکوب روزمره  ی کارگران، زنان، جوانان و ملل تحت ستمِ بلوچ و عرب و کرد و ترکمن در سراسر ایران و حتا سرکوب مخالفین درون حکومتی خود است.

راه مردم عراق و ایران و تمام خاورمیانه، از هر ملیت و قومی که هستند از راه همه  ی این  ها جدا است و باید جدا باشد. این ابتدایی  ترین و ساده  ترین حقیقت را باید آن  قدر در میان توده  های مردم در ایران و عراق و هر نقطه  ی دیگر جهان تبلیغ کرد تا اولین جمله  ای باشد که در مورد این اوضاع بر زبان مردم جاری می  شود. هنگامی  که توده  های مردم به این حقیقت ساده پی ببرند آن  گاه ضرورت اتحاد فراملی و فرادینی و فراقومی یا به زبان کمونیستی اتحاد انترناسیونالیستی را درک خواهند کرد.

 

 

در جمع  بندی از اوضاع جاری در عراق و منطقه باید گفت که:

 

1. دستِ بزرگی که در پشت تمام این وقایع تکان  دهنده نهفته است بحران نظام جهانی سرمایه  داری است. بحرانی که با افت و خیز مارپیچی چند دهه در جریان است و این مارپیچ مرتباً تنگ  تر و تنگ  تر می  شود و چون انقلاب پرولتری در میدان نیست که راه  حلی انقلابی برای این بحران ارایه دهد، تبدیل به ماشین نابودی مردم جهان شده است.

2. از درون چنین خاکی است که نیروهای بنیادگرای اسلامی – نسخه  ی شیعه یا سنی آن – سربلند می‏کنند.

3. این اوضاع نشان می‏دهد که «نظمِ» سابق جاودانه نیست و هیچ نیرویی نمی  تواند مانعِ ازهم  پاشیدگی آن بشود. همان  گونه که «بهار عربی» با خیزش توده  ها علیه رژیم  های مرتجع در تونس و مصر نشان دادند که نظم حاکم جاودانه نیست، پیشروی داعش نیز همین پیام را در بر دارد. هر دو به یک معضل نظام حاکم بر منطقه و جهان اشاره می  کنند اما هرکدام به زبان خودشان: یکی با شور و امید توده  های مردم و با ایجاد فضای مبارزاتی در جهان و دیگری با وحشت و دهشت و موج منفی ای که طبقات میانه را به زیر بال دولت  ها و قدرت  های ارتجاعی خودشان می  راند.

4. وضعیت فعلی نشان می‏دهد که هیچ یک از دولت  های منطقه و قدرت  های جهانی توان و قدرت سابق را برای کنترل اوضاع ندارند. اوضاع برای آمریکا بسیار خطرناک است و به هیچ وجه نمی  تواند بی  مهابا مانند سال 2003 وارد عراق شود. تقریباً کنترل فرآیندها را از دست داده است و هیچ اطمینانی به فرجام ماجرا ندارد. استیصالِ امپریالیسم آمریکا حتا وی را به  سوی اتحاد با جمهوری اسلامی می  راند. اما سرنوشت جمهوری اسلامی هم روشن نیست. زیرا همه  ی دولت  ها و قدرت  های با نفوذ در منطقه، بر زمینِ لغزانی گام بر می  دارند. واقعه  ی داعش، تضادهای درون هیئت حاکمه  ی جمهوری اسلامی را نیز حادتر کرده است و باندهای مختلف جمهوری اسلامی با هم  دستی متحدین امنیتی و نظامی خود در داخل و خارج از ایران، مترصد فرصت هستند تا رقیب را از میدان به در کرده و اهرم  های قدرت را در انحصار خود بگیرند. امپریالیسم تازه  نفس و سلطه  جوی روسیه چنان  که در سوریه نیز نشان داد خواهان ایفای نقش بیشتری در مقابل آمریکا در منطقه است و با ارسال سلاح به دولت بشار اسد و نوری المالکی حتی پرده از انگیزه  های نظامی  اش در منطقه برداشت.

تقریباً در همه  ی کشورهای این منطقه شاهد امواج مقاومت و نارضایتی توده  های مردم هستیم. اما هنگامی که بحرانی همه  جانبه دولت  های حاکم را در بر می  گیرد، موضوع آلترناتیو حکومتی و اجتماعی به  طور برجسته طرح می  شود و اذهان قشرهای پیشرُوی جامعه را به خود مشغول می  کند. در چنین شرایطی گرایش قدرتمندی در جنبش  های مقاومت توده  ای به وجود می  آید که تحت تأثیر تضاد میان قطب  های قدرتمندِ بورژوایی به زیر بال و پر یکی از آنان بروند. وظیفه  ی کمونیست  های انقلابی است که امواج نارضایتی و مقاومت اصیل مردمی را از میان این بی  راهه  ها به مقصد یک انقلاب واقعی رهبری کنند. این امری است که فقط با خلاف جریان رفتن ممکن است: در درجه  ی اول از نظر سیاست و ارایه  ی افق و برنامه  ی انقلاب کمونیستی و همزمان با سرسختی و سخت  کوشی برای پیوند دادن این افق و برنامه با امواج مقاومت و نارضایتیای که از بطن جامعه می  جوشد، مادیت و قدرت پیدا می  کند.

زیر فشار پیچیدگی اوضاع به هیچ نتیجه  ای نرسیدن، به گزینه  های ارتجاعی موجود تن در دادن و راه حل واقعی را ندیدن و نجستن، ساده  ترین کار است. اما دقیقاً در اوضاعی این چنین پیچیده است که باید با صدای بلند و با اعتماد به نفسِ انقلابی به طبقه  ی کارگر و دیگر اقشار و طبقات انقلابی گفت که راه حل انقلاب پرولتری، کسب قدرت سیاسی و استفاده از این قدرت برای نابودی نظام طبقاتی، روبیدن جهل و خرافه، از بین بردن مردسالاری و ستم ملی و خاموش کردن آتش جنگ  های ارتجاعی است. زندگی جوانان، زنان و مردانی که از وضعیت موجود خشمگین هستند باید توسط این شعار و این فکر و تلاش برای تحقق آن معنا پیدا کند و نه توسط جنگیدن برای گروه  های تاریک  اندیش دینی یا سرگردان شدن در بی  راهه  هایی چون «حفظ ساختارهای جامعه  ی مدنی» و کمک به دولت  های حاکم. بر بحران عدم آمادگی و کمبود و فقدان نیرو باید با این خط غلبه کرد و به میان توده  های مردم رفته و نیرو جذب و بسیج کرد. چنین انقلابی را باید به صحنه آورد. در روزهایی که بوی باروت و خون و جنایت جنگی به اخبار هر روزه  ی زندگی مردم تبدیل شده است بیش از هر زمان دیگری باید این حقیقت را به میان توده  های مردم برد که «قدرت از لوله  ی تفنگ بیرون می  آید و طبقه  ی بی  ارتش، طبقه  ی محکوم به شکست است». آن  چنان که در حقیقت شماره  ی 62 نوشتیم:

«... ما باید دست زدن به جنگ انقلابی را همانند دهه  ی 1350 تبدیل به موضوعی ضروری و مقبول و رهایی  بخش در میان توده  های تحت ستم و استثمار کنیم. توده  ها، به ویژه تحتانی  ترین و سرکوب  شده  ترین  ها باید با این حقیقت آشنا شوند که برای محو دولت حاکم و استقرار دولتی کاملاً متفاوت نیاز به مبارزه  ای خاص و پروسه  ی انقلابی خاصی هست. همان  طور که بدون داشتن پیشاهنگ کمونیست نمی  توان این انقلاب را به سرانجام رساند بدون جنگ انقلابی هم نمی  توان دولت جمهوری اسلامی را سرنگون کرد. باید مسائل و مشکلات انقلاب را در مقابل توده  ها گذاشت و آنان را به میدان مبارزه برای درک این مسائل و تلاش برای پاسخ گویی به معضلات انقلاب کشید. باید پرسید: تفنگ  های پرولتاریا چگونه آماده شده و برای تولد دولت نوین سوسیالیستی چگونه خواهند جنگید؟ باید پرسید: اگر اوضاعی مانند سوریه در ایران شکل بگیرد که حرف اول و آخر را نیروهای مسلح می  زنند، ما چه خواهیم کرد و با چه نقشه و ابزاری در اوضاع دخالت کرده و اوضاع را به سمت یک انقلاب واقعی خواهیم چرخاند؟ قدرت سازمانی کافی برای نابود کردن ستون  های دیکتاتوری دینی طبقات استثمارگر حاکم در ایران را چگونه کسب خواهیم کرد؟....» •

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آغاز دور دیگری از وحشیگری در خاورمیانه

 

اطلاعیهی حزب کمونیست ایران  (م.ل.م) در مورد حملهی داعش به عراق

 

تا پیش از رویدادهای اخیر، آخرین نبرد نیروهای داعش (دولت اسلامی عراق و شام) با ارتش عراق و دولت نوری المالکی شش ماه پیش در شهر فلوجه اتفاق افتاد. اما این بار نیروهای داعش با ترکیب جدیدی متشکل از نیروهای سابقِ ارتش عراق و حزب بعث و عشایر سُنی مذهب به میدان آمده است و با استفاده از شکاف های عمیق درون حکومت مالکی، فساد و تبعیض و ناکارآمدی و سرکوب مردم این کشور، توانسته است با نیرویی سه هزار نفره و با عملیات هایی برق آسا، بدون این که با مقاومت جدی ای مواجه شود موصل، یکی از شهرهای بزرگ عراق را به تصرف خود در آورد. موصل جمعیتی معادل دو میلیون نفر دارد و شمار نیروی پلیس و ارتش مستقر در شهر 60 تا 100هزار نفر تخمین زده می شود. داعش هدف خود را استقرار حکومت اسلامی مبتنی بر شریعت در عراق و بخشی از سوریه اعلام کرده بود و تا پیش از وقایع اخیر ادعای آنان زیاد جدی گرفته نمی شد، اما رویدادهای هفته ی اخیر نشان داد که داعش نیرویی است که به طور منظم و با برنامه و سازمان یافتگی برای دست یابی به هدفش فعالیت می کند. پیشروی نیروهای داعش، به شهر موصل محدود نمانده است و آن ها تکریت و برخی مناطق دیگر را نیز تصرف کرده اند. تعداد قابل توجهی از زندانیان زندانِ بادوش در شهر موصل، که اکثراً زندانیانی بودند که در درگیری نظامی با نیروهای دولت اسیر شده و اتهام شان تروریسم بود به داعش پیوستند. علاوه بر این تعدادی از جوانان ناراضی که اکثراً سنی های عرب هستند نیز وارد صفوف این جریان شده اند و داعش با کسب نیرو قصد دارد به سوی مرکز عراق و پایتخت پیشروی کند.

پیشروی های داعش تمام ساختارهایی را که آمریکا و متحدینش از زمان اشغال عراق ساخته بودند، تهدید می کند. تحرکات اخیر داعش نشان از وضعیت تازه ای در کشور عراق و منطقه ی خاورمیانه دارد. این جنگ می تواند گسترش یافته و دیگر کشورهای منطقه را نیز درگیر کند. داعش پس از گذشت سه روز از تصرف شهر موصل اعلام کرد کارمندان دولت باید به سر کار باز گردند و هر فردی که از این دستور سرپیچی کند مجازات خواهد شد و همچنین مانند تمامی اسلام گرایانِ مرتجع دیگر اعلام کرد که: «زنان باید با نقاب از خانه بیرون بیایند.»

بر اساس گزارش ها، نیروهای داعش پس از تصرف موصل ده ها نفر از غیر نظامیان و تعداد قابل توجهی از نیروهای نظامی عراق را اعدام کرده اند. یک بار دیگر موج میلیونی جنگ زدگانِ عراقی آواره ی شهرهای دیگر شده اند. بسیاری از آنان در دروازه های شهرهای کردستان عراق منتظر کمک هستند. با پیشروی نیروهای داعش در سایر مناطق، این انتظار می رود که آنان با تصرف هر منطقه به سرکوب مخالفان دینی و سیاسی خود بپردازند و قوانین قرون وسطایی اسلامی را به اجرا در آورند.

مطبوعات خبر دادهاند که نیروهای نظامی داعش همچنین شامل مجموعه ای از نظامیان حرفه ای ارتش بعث عراق به رهبری عزت ابراهیم دوری از سران سابق حزب بعث و نفر دوم رژیم عراق در زمان صدام حسین است. وی همچنین رابطه ی تنگاتنگی با فرقه ی نقشبندی دارد، که سنتاً تحت حمایت عربستان بوده است. این جریان همچنین از حمایت مالی عشایر سنی که از دولت مرکزی ناراضی اند برخوردار است و گفته می شود از منابع نفتی شرق سوریه و مالیات های محلی و کمک مالی برخی کشورهای عربی هم چون عربستان و قطر بهره مند است.

داعش فقط در صورت حمایت های قابل توجه داخلی و خارجی می تواند موصل را نگاه دارد و حتا اگر نتواند خود را گسترش دهد و یا بغداد را بگیرد، همین که بتواند منطقه ی مستقلِ خود را ایجاد کند، معادلات جغرافیایی و سیاسی عراق و حتا منطقه را برهم خواهد زد.

ذکر این مساله هم مهم است که داعش با داشتن استان حسکه در سوریه (طبق نقشه ی جغرافیایی حکومت اسلامی داعش، شرق سوریه بخشی از سرزمین این حکومت است) پشتگاهِ مهمی دارد و بخش مهمی از غنایم جنگی اش همچون تسلیحات نظامی پادگان موصل و طبق آخرین خبرها از ابتدای حمله به موصل مبلغی معادل یک و نیم میلیارد دلار را به مناطق تحت حاکمیت خود انتقال داده است.

نیروی داعش صرفاً یک نیروی مذهبی با پوشش اسلامی نیست بلکه نیرویی است که از پشتوانه ی مالی و توانایی دولت های مختلف برخوردار است. (برای اطلاع بیشتر از ماهیت چنین نیرویی به مقاله ی حقیقت شماره ی 66 مراجعه کنید)

آمریکایی ها ضمن انتقاد به دولت نوری المالکی اعلام کرده اند از حکومت مرکزی دفاع خواهند کرد اما این دفاع به منزله ی فرستادن نیروی زمینی به عراق نخواهد بود. اختلافات در درون هیئت حاکمه ی آمریکا بر سر چگونگی میزان نیرو، بالا گرفته است. جان مک کین سناتور جمهوری خواه و از رهبران ارشد سنای آمریکا طی سخنانی خواستار استعفای تیم امنیتی ملی اوباما شد و دلیل اصلی فروپاشی وضعیت امنیتی در عراق را ضعف تیم ملی امنیت ملی اوباما قلمداد کرد و گفت «اوباما مسئول خروج نیروهای آمریکایی از عراق و فراخواندن ژنرال هایی است که در معماری امنیت در عراقِ جنگ زده موفق بوده اند». وی خواستار برکناری ژنرال مارتین دمپسی رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا شد. جیمز جفری سفیر سابق آمریکا در عراق در مصاحبه با تلویزیون CNN درباره ی تحولات اخیر عراق گفت: «مالکی مدت ها است که بخشی از مشکل بوده، ولی کل نظام سیاسی بخشی از مشکل است و سلطه ی شیعه بر کشور از جمله واحدهای شیعی که مثلاً در موصل می باشند، وضعیت را تشدید کرده اند. حالا اوضاع می خواهد تغییر کند و فرد دیگری بیاید یا نه را من نمی دانم اما مالکی ای که من می شناسم موفق نخواهد شد». تا کنون آمریکایی ها 7000 نیروی نظامی را وارد عراق کرده اند که 3000 نفر آنها در سلیمانیه مستقر شده اند. اوباما در روز جمعه 13 ژوئن گفت که: «دولت عراق باید تلاشی جدی برای فائق آمدن بر اختلافات فرقه ای انجام دهد. در غیر این صورت اقدام نظامی آمریکا نمی تواند در فرونشاندن ناآرامی ها موفق شود... و در کنار راه حل کوتاه مدت نظامی، سران عراق باید تمایل خود را برای گرفتن تصمیم های دشوار و آشتی سیاسی نشان دهند.» یک ترجمه و تفسیر از سخنان اوباما می تواند این باشد که مانند مورد افغانستان و مذاکره با طالبان، دولت المالکی نیز باید به مذاکره با داعش و نیروهای باقیماندهی بعث بپردازد. این سیاست آمریکا از سال ها پیش با نیرویی همچون طالبان به پیش رفته و دولت اوباما با توجه به تبعات جنگ در منطقه بیشتر از هر زمان دیگر به این مذاکرات علنی و پنهانی ادامه داده و خواهد داد.

از سوی دیگر سرگئی لاورف وزیر امور خارجه ی روسیه گفت: «آنچه در عراق اتفاق می افتد، بیانگر شکست کامل سیاست آمریکا و انگلستان در پی هجوم آنها به این کشور است». وی در مصاحبه با خبرگزاری روسیه گفت: «ایالات متحده و بریتانیا پس از اشغال عراق کنترل خودشان را در آن کشور به طور کامل از دست داده اند، به طوری که این کشور با خطر تجزیهشدن مواجه است».

حکومت اسلامی ایران یکی دیگر از دولتهایی است که به شدت نگران پیشروی داعش بوده است. رژیم بغداد روابط بسیار نزدیکی با جمهوری اسلامی دارد. مشاوران سیاسی و نظامی ایران نقش مهمی در آموزش ارتش کنونی عراق و دست کم بخش های شیعهی این ارتش داشتهاند. بعد از حملات داعش، فرماندهی سپاه قدس به نام قاسم سلیمانی (که در بدنامی و خونخواری به پای همتای خود پرنس بندر، سرکرده ی نیروهای امنیتی عربستان سعودی می رسد) همراه با 150 «مشاور» نظامی و هزار نیروی نظامی سپاه پاسداران برای حفاظت از شهر بغداد وارد این شهر شدند. جمهوری اسلامی که از زمان تشکیل داعش از این نیرو به عنوان «تکفیریها» نام میبرد از آغاز بحران در سوریه توسط سپاه قدس با این نیرو درگیر بوده است. سران جمهوری اسلامی میگویند داعش دستساختهی عربستان برای مقابله با ایران است. در همین حال دولت ایران نیروهای نظامی خود را در غرب و شمال کردستان به حال آماده باش در آورده است و کلیه ی پروازها از ایران به عراق و اعزام زائران ایرانی به حالت تعلیق در آمده است. حملات داعش تضاد دیگری را به تضادهای درون هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی افزوده است: این که جمهوری اسلامی از طریق سپاه پاسداران وارد جنگ گسترده با داعش در عراق بشود یا به طور محدود به دولت عراق کمک کند؟ این که کماکان به حمایت از المالکی ادامه بدهد یا دست از این حمایت بکشد؟

به دلیل همین تضادهای درونی، از سوی سران جمهوری اسلامی اعلام موضع های متناقض می شود. اما در کل، جمهوری اسلامی از این فرصت برای ابراز همکاری با آمریکا در جنگ های کثیف منطقه ای استفاده کرده است. حسن روحانی در سال روز انتخاب شدن اش با چهره ای منقلب فریاد کشید. «ما با تروریسم در جهان مبارزه می کنیم». در 14 ژوئن اعلام کرد که: «اگر جمهوری اسلامی اقدام نظامی آمریکا علیه گروه داعش را مشاهده کند، می توان نوعی همکاری میان دو کشور را علیه آن ها در نظر گرفت.» در همان حال که رئیس جمهوری این نظام این چنین «علیه تروریسم» موعظه می کند، تروریسم دولتی را در داخل کشور به شدت ادامه داده است و در ادامه ی سیاست های سرکوبگرانه اش علیه ملل تحت ستم و اقلیت های مذهبی در ایران طی چند روز گذشته دو فعال عرب اعدام شدند و پرونده ی 57 جوان کُرد که متهم به همکاری با نیروهای سلفی و سازمان های سیاسی کرد هستند روی میز گذاشته شد. مسلماً در صورت افزایش دخالت گری جمهوری اسلامی در عراق باید منتظر واکنش حامیان داعش در مناطق سُنی نشین و مرزی ایران هم چون بلوچستان و سایر مناطق باشیم. طنز ماجرا این جا است که اولین رژیم مذهبی در دور اخیر ادعای مقابله با نیروی ارتجاعی دیگری را دارد که از قضا آن ها نیز به دنبال تشکیل حکومت الله بر روی زمین هستند.

دارودسته های ارتجاعی در خاورمیانه و آفریقا پرچم اسلام گرایی را از انواع شیعه و سنی و سلفی آن برای دست یافتن به قدرت و شریک شدن با قدرت های دولتی و امپریالیستی در استثمار مردم و غارت ثروت های آنان بلند کرده اند و در این راه از هیچ جنایتی فروگذار نیستند. ایدئولوژی اسلامی یک ایدئولوژی و برنامه ی اجتماعی به شدت ارتجاعی و ضد مردمی است و رشد بنیادگرایی اسلامی محصول عملکرد نظام سرمایه داری امپریالیستی در سطح جهان و تشدید تضاد اساسی سرمایه داری دانست. به گونه ای که رشد و گسترش روابط سرمایه داری امپریالیستی در سطح جهان و اعمال جنایت کارانه ی امپریالیستها و جنگ های امپریالیستی و نیابتی و غیره، پیامدهای اقتصادی و اجتماعی ویرانگری برای صدها میلیون نفر از مردم در کشورهای پیرامونی و از جمله در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا داشته و به شکل گیری جنبش بنیادگرایی اسلامی در این کشورها منجر شده است. جنبش ارتجاعی ای که چشم اندازی جز تدوام روابط سرمایه داری و فقر و فلاکت و جهل و خرافه و پدرسالاری و زن ستیزی را برای طبقهی کارگر و زحمت کشان در این کشورها در بر نداشته و ندارد.

همان طور که در مقالهی «جمهوری اسلامی در جنگ با القاعده» در نشریه ی حقیقت شماره ی 66 تاکید کردیم:

«هدف جمهوری اسلامی از ورود مستقیم به این جنگ تثبیت موقعیت خود به عنوان یک دولت متعارفِ متعهد به ثبات نظام سرمایه داری امپریالیستی در خاورمیانه و در پی آن تثبیت و تقویت موقعیت خود در سلسله مراتب دولت های ارتجاعی وابسته به امپریالیسم در منطقه است. هرچند تبعات میان مدت و درازمدت و حتا اثرات کوتاه مدت درگیری نظامی در چنین منطقه ی پرتضاد و بی ثباتی برای خود حاکمان تئوکرات در ایران روشن نیست اما ضرورت های حفظ نظامی که تا مغز استخوان وام دار و وابسته به نظام سرمایه داری-امپریالیستی جهانی است، جمهوری اسلامی را وادار به ایفای چنین نقشی می کند. هر گونه شکست در این استراتژی، بحران های سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی از جمله تضادهای درون هیئت حاکمه را بسیار حادتر خواهد کرد. با این اوصاف، سران رژیم ورود به این جنگ منطقهای را به صورت فرصتی برای حفظ نظامشان مینگرند. این قمار خطرناک و چند وجهی یعنی تلاش برای تبدیل شدن به متحد اصلی قدرت های امپریالیستی در منطقه و چالش با جنگجویان اسلامگرای القاعده و شبه نظامیان وابسته به عربستان سعودی و قطر و غیره ضرورتی است که به آن باید گردن بگذارند ولو آن که این نارنجک در دست خودشان منفجر شود. اوضاع خاورمیانه به گونه ای است که رژیمهای حاکم فقط به این شکل میتوانند به عنوان قدرتهای قابل اعتنا ابراز وجود کنند. تقریباً هیچ دولتی امکان دور ماندن از این تضادها و مناقشات را ندارد.»

 

دولت اسلامگرای رجب طیب اردوغان نیز از ابتدای بحران در سوریه به حمایت مالی و نظامی از گروههای بنیادگرای اسلامی و از جمله داعش پرداخت و به نوعی داعش را در مقابل نیروهای هوادار پ.ک.ک در کردستان سوریه تقویت میکرد. نیروهای داعش قبل از اشغال کامل موصل به سفارت ترکیه اطلاع داده بودند که ما با نیروهای شما کاری نداریم و علیرغم این که کنسولگری ترکیه را در موصل اشغال کردند تضمین های لازم را به رژیم اردوغان دادند. اپوزیسیون قانونی دولت اردوغان، وی را عامل تقویت نیروی داعش می دانند. از سوی دیگر دولت ترکیه اعلام کرده است که اگر داعش کارکنان کنسول گری ترکیه در موصل را آزاد نکند، ارتش ترکیه به صورت مستقل به سوی موصل حرکت خواهد کرد!

کشورهای عربستان و قطر از پشتیبانان مالی و نظامی داعش بوده اند و حمله ی داعش بدون اطلاع و هماهنگی با آن ها صورت نگرفته است. جمهوری اسلامی به طور مرتب در تبلیغات خود این مساله را یاد آور می شود که تکفیری ها تحت حمایت مالی و نظامی عربستان برای مقابله با ما فعالیت می کنند.

هم زمان با حمله ی داعش نیروهای مختلف اپوزسیون ایرانی موضع گیریهای متفاوتی در واکنش با این رویداد داشتند. در همان روزهای اول سازمان مجاهدین خلق خبر تلویزیون الجزیره را تحت عنوان «تسخیر کامل شهر موصل توسط انقلابیون و عشایر عراق» منعکس کرد. این که نیرویی چون مجاهدین در سطح منطقه به حمایت و حتی همکاری با داعش بپردازند چیز غریب و دور از انتظاری نیست.

حزب کومه لهی زحمت کشان، در روز اول بحران طی اطلاعیه ای اعلام کرد که زمان مناسبی برای تحکیم وضعیت در کردستان عراق است و به حکومت کردی پیشنهاد داد که: «در این اوضاع و احوال، لازم است حکومت اقلیم و همهی نیروهای سیاسی جنوب کردستان با عمل و تصمیمی یک دست از مردم مناطق بریده شده از کردستان پاسداری بکنند و نگذارند آتش این جنگ مرتجعانه و نژادپرستانه به مردم این نواحی زیان وارد سازد. اکنون برای برگرداندن نواحی بریده شده از کردستان به آغوش اقلیم کردستان و محافظت کردنشان در برابر داعش، زمان اتحاد است.» عبدالله مهتدی رهبر این حزب در مصاحبه با خبرگزاری فرانسه در مورد منابع مالی نیروی داعش گفت: «شایعاتی هست که می گویند قطر از این نیرو حمایت می کند اما دلیل معتبری در این مورد در دست نیست و این نیرو با گروگان گیری و برخی سرمایه دارن عرب تامین می شود»! کومه لهی زحمتکشان همچنین اعلام کرده است که: «ما بهعنوان کومه لهی زحمتکشان پشتیبانی خود را از حکومت اقلیم برای پاسداری کردن از مردم جنوب کردستان اعلام میداریم و آماده هستیم برای مصون ماندن این تجربهی تاریخی از خطر تروریست و نژاد پرستان، هرگونه همکاری را به هر طریق ممکن تقدیم بداریم.» چنین اظهار نظراتی از سوی جریانات ناسیونالیستی و پرو  امپریالیستی مانند حزب کومه لهی زحمتکشان جدید نیست و این حزب مدتها است به همان نسخهی کهنهی همراهی با نیروهای ارتجاعی در قدرت رو میآورد. یک روز اتحاد علیه صدام با چلبی و آمریکا و حالا اتحادی خواسته یا نا خواسته با مالکی و جمهوری اسلامی به بهانهی دفاع از حکومت اقلیم کردستان. ماهیت طبقاتی چنین نیروهایی هر چند خودشان در قدرت نباشند روشن است. این ها اساساً به دنبال جا و سهمی برای خود در این دنیای ستم گرانه و مناسبات استثماری آن می گردند.

اما روی سخن ما با کسانی است که دنبال راه هایی میانه در این آشفته بازار می گردند و بار دیگر و برای چندمین بار به انتخاب میان بد و بدتر متوسل می شوند تا در میان نیروهای ارتجاعی امپریالیستی، بنیادگرای اسلامی و دولت های مرتجعِ منطقه یکی را بر دیگری ترجیح دهند. زمانی لنین در جریان جنگ های امپریالیستی جهانی اول تنها کسی بود که مقابل احزاب قوی سوسیال دموکرات دربارهی ماهیت ارتجاعی جنگ امپریالیستی ایستاد و اعلام کرد که باید ماهیت واقعی این جنگ را روشن کرد و سفسطه جوییها و عبارت پردازیهای «میهن پرستانه»ی این طبقات در اشاعهی جنگ را بی رحمانه افشا کرد. امروزه نیز نیروهای کمونیست و انقلابی باید ماهیت انواع و اقسام دولت ها و نیروهای ارتجاعی حاکم یا بیرون از حاکمیت، زیر فرمان آمریکا یا هر قدرت امپریالیستی دیگر را افشا کرد و هشدار داد که هرگونه نزدیکی با قدرتهای و گروههای ارتجاعی در هر دو طرف این معادله، تنها زنجیرهای بردگی مردم منطقه را محکمتر خواهد کرد. علت این که جوانان از ملیتهای مختلف زیر پرچمهای تاریک داعش و طالبان و اسلامیها در منطقه میجنگند فقط در ناعادلانه بودن این سیستم و فساد و رشوه خواری دولت های ایران، عراق، سوریه و لیبی و مصر و غیره نیست. بلکه بیش از آن بیانگر فقدان یک آلترناتیو کمونیستی انقلابی در صحنه است. آلترناتیو کمونیستی که درک روشنی از صحنهی سیاسی منطقه و جهان داشته باشد و در صحنهی تضادهای پیچیدهی جریانات متعدد ارتجاعی و بورژوایی و پروامپریالیستی بتواند راه یک انقلاب سوسیالیستی واقعی، سرنگونی انقلابی همهی این دولتها، قطع نفوذ امپریالیستها در منطقه و اتحاد انترناسیونالیستی پرولتاریای منطقه را نشان بدهد. این چیزی است که فقدانش در چنین اوضاعی به شدت احساس میشود و مادامی که چنین نیرو و قطب کمونیستی در منطقه و جهان شکل نگیرد، نیروهایی مانند داعش امکان و فرصت جذب و بسیج تودههای مردم از جمله کارگران و زحمتکشان را خواهند داشت. نیروهای کمونیست و انقلابی واقعی حتی اگر در اقلیت باشند و بسیار کوچک باشند باز هم نباید تودههای مردم را به سوی انتخاب میان «بد و بدتر» سوق دهند و نخواهند داد و به صحنهی آرای تضادهای ارتجاعی تبدیل نخواهند شد.

وظیفهی هر فرد و گروه مترقیای است (کمونیستها که جای خود دارند) علیه ورود جمهوری اسلامی به جنگ در عراق یا هر نقطهی دیگر موضع گیری کرده و در میان توده های مردم حس انزجار نسبت به این «ماموریت» ارتجاعی و خدمت به نظام امپریالیسم جهانی را برانگیزد. عوامفریبیهای سران امنیتی و نظامی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را که میخواهند این حرکت نفرت انگیز سپاه پاسداران را در ورود به جنگهای ارتجاعی «منافع ملی» و «امن کردن ایران» توجیه کنند باید افشا کرد. مردم باید بدانند که میان ماهیت جمهوری اسلامی و داعش هیچ تفاوتی موجود نیست. جنایت های جمهوری اسلامی علیه خلق عرب در خوزستان را باید افشا کرد. بسیاری از جوانان عرب در اعتراض به جمهوری اسلامی وارد بیراههی خدمت به سلفیها شدهاند. این جوانان و همهی مردم از کرد و عرب و فارس و ترک و ترکمن باید بدانند که راه «مردم» از راه تمام این مرتجعین – چه جمهوری اسلامی ایران یا رقبای «سنی» آن – جدا است و باید آن را جدا کرد. افقهای کوته نظرانهی دینی و ملی و قومی فقط رنج و بدبختی برای اکثریت مردم به بار میآورند. افق «مردم» باید گذر کردن از مرزهای ملی، قومی، دینی و جنسیتی و نژادی و ایجاد یک اتحاد انترناسیونالیستی بزرگ بر اساس منافع طبقاتی باشد. به ویژه کارگران و فعالین کارگری باید علیه تبلیغات ضد سنی و ضد عرب و بزرگنمایی «ملی» که از سوی بلندگوهای امنیتی و نظامی ایران تبلیغ میشود، موضع گیری کنند. جنگ ایران و عراق را فراموش نکنیم که صدها هزار جوان را روی مین ها و به جنگ ارتجاعی فرستادند و زحمتکشان ایران و عراق را مجبور کردند که همدیگر را بکشند و کشته شوند تا تخت سلطنت خمینی و صدام محکم شود.

در این میان زنان باید مقدم بر همه علیه ماجراجوییهای نظامی جمهوری اسلامی موضعگیری کنند، زیرا در جنگ میان مرتجعین اسلامی ایران با مرتجعین اسلامی عراق یا هر جای دیگر، زنان قربانیان درجهی اول هستند.

ضروری است در چنین شرایطی نیروهای کمونیست و انقلابی ضمن افشای ماهیت داعش و دیگر نیروهای بنیادگرای اسلامی در منطقه، علیه نقش رژیم جمهوری اسلامی و تمایلش برای متحد شدن با امپریالیسم آمریکا و دخالتگری و توسعهطلبی در عراق و سوریه و غیره به افشاگری و تبلیغ دست بزنند. به رژیم نباید اجازه داد تا با دامن زدن به جنگ شیعه و سنی و با گرفتن ژست های ضدِ «افراطی گری» اسلامی بندهای ارتباطش با امپریالیستها را تقویت کرده و به گسترش نفوذش در منطقه بپردازد. نباید به رژیم مجال داد تا با پنهان شدن پشت چهرهی تاریک ارتجاعیون داعش، در افکار عمومی بخشیهایی از مردم به ترمیم و تطهیر چهرهی متعفن و سرکوبگرانهاش بپردازد. نباید به رژیم مجال داد تا با دستآویزکردن بنیادگرایان سنی مذهب، اعتراض ملل تحت ستم مانند عربها و بلوچهای ساکن ایران را کتمان و سرکوب کند. این همان رژیمی است که هنوز در داخل مرزهای خودش قوانین وحشیانهی اسلامی چون سنگسار را اجرا کرده و از هر منبری صلای دین و جهل و خرافه را سر میدهد و هر سال گشتهای ارشاد و امر به معروفش را به جان زنان میاندازد.

باید ماهیت واقعی و ارتجاعی این جنگهای جنایتکارانه را برای مردم روشن کرد. مردم عراق طی دهههای گذشته طعم سیاستهای مرتجعین و امپریالیستها را چشیدهاند. میلیونها کودک عراقی سالها قربانی تحریمهای امپریالیستی شدند، میلیونها عراقی آواره شدند، صدها هزار نفر از کارگران و زحمتکشان عراقی کشته و زخمی شدند و در سیاه چالهای ابوغریب زندگیشان تباه شد و امروز نباید اجازه دهند که بار دیگر جنایتکاران جدید و قدیم در هر لباسی بار دیگر صحنه گردانِ اوضاع شوند.

از زمان سرنگون شدن دولت سوسیالیستی چین پس از مرگ مائوتسه دون در سال 1976 (1355) و احیای سرمایه داری در آن کشور، چندین دهه است که جهان از فقدان یک انقلاب واقعی سوسیالیستی و وجود یک دولت سوسیالیستی واقعی در جهان در رنج است و هیچ انقلاب دیگری که به استقرار یک دولت سوسیالیستی بیانجامد نشده است. باب آواکیان لطمات فاجعه بارِ این فقدان بزرگ را در مقالهای تحت عنوان «چرا خواهان قدرت دولتی هستیم؟ چرا به قدرت دولتی نیاز داریم؟» این طور تشریح میکند:

«در این جهان، انواع و اقسام قدرتهای دولتی ارتجاعی بر مردم تحمیل شده؛ در كشتارهای دوطرفه به خاطر منافع كسانی كه قدرت دولتی دیگری در اختیار دارند و به امپریالیسم و ستم و استثمار دیگری خدمت میكنند، به این سو و آن سو تازانده میشوند. این در مورد بخشهای گستردهای از دنیا صدق میكند. بدون قدرت دولتی پرولتری هیچ كاری با این وضع نمیتوان کرد. این مشکلات دقیقاً به دلیل آن که مردم خود را از چنگال امپریالیسم خلاص نکرده و یک قدرت دولتی پرولتری برقرار نکردهاند، به طور تصاعدی رشد کردهاند و رشد میکنند. وقتی كه این مسائل را ببینید و درك كنید – منظورم یك درك معوج از پشت یك منشور بورژوایی یا رویزیونیستی نیست بلكه از یك موضع كمونیستی است – فوراً با این واقعیت روبهرو میشوید كه نیاز عاجل و آشكاری به انقلاب پرولتری و استقرار قدرت دولتی پرولتری است. بله، این انقلاب باید از مراحل گوناگون عبور كند. ولی در اساس، و در تحلیل نهایی و بنیاداً، هدف ما باید انقلاب پرولتری و قدرت دولتی پرولتری باشد كه نخستین جهش بزرگ به سوی هدف نهایی یعنی دنیای كمونیستی به حساب میآید. دنیا هر نوع دولتی را تجربه کرده است. ... اگر میخواهید بفهمید كه چرا «بدون قدرت دولتی همه چیز توهم است» باز هم میگویم به چیزهایی فكر كنید كه باید شما را دیوانه كند. و اگر كمونیست باشید، شما را دیوانه خواهد كرد. پیش از هر چیز فكر همین چیزها بود كه شما را به سمت كمونیسم كشاند. زیر بار سنگین این وضعیت دریافتید و فهمیدید كه در محدودهی نظام موجود هیچ راه حلی برای این مصائب وجود ندارد. همهی این چیزهای نفرت انگیز در ابعادی عظیم در حال گسترش است و ما اساساً هیچ كاری در مورد آن نمیتوانیم انجام دهیم زیرا هنوز قدرت دولتی پرولتری نداریم؛ زیرا این فکر که میتوان بدون قدرت دولتی كاری در این مورد انجام داد، در واقعیت توهمی بیش نیست. ببینید در نتیجهی فقدان قدرت دولتی پرولتری چه اوضاعی را شاهدیم. گسترش شرایط اقتصادی و اجتماعی بس وحشتناك. اشاعهی بنیادگرایی دینی از جمله در میان تودههای تحتانی. منكوب شدن تودهها زیر فشار ستم و حقنه کردن عامدانهی جهل به آنان. علت اوضاع كنونی این است كه ما نتوانستیم انقلاب كنیم. ...»

 

تمام ساختارهای سیاسی منطقه که بعد از جنگ جهانی اول و دوم تحت قیمومیت امپریالیست های غربی به سرکردگی آمریکا ساخته و پرداخته شد در حال فروپاشی است و جنگهای آمریکا در عراق و افغانستان آن را از هم گسیختهتر از هر زمان کرده است. امپریالیستها و دولتهای محلی مانند دولت عراق و حتا دولت ایران توان و قدرت مقابله با چنین شرایطی را ندارند. قَدرقدرتی این دولتها و ارتشهایشان توخالی است. تضادهای درونیشان آنها را تضعیف میکند و فرصتهای مهمی را برای نیروهای کمونیست انقلابی ایجاد میکند که در میان تودههای جان به لب رسیده از این همه ستم و استثمار سازماندهی کنند و جنبشی برای انقلاب بسازند، انقلابی که این دولتها را درهم شکسته و به جای آنها دولتهای طراز نوین سوسیالیستی مستقر کند.•

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)

خرداد 1393

 

 

 

 

 

سند پیشنهادی  حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

 

 

پیشنویس سند پیشنهادی از سوی حزب کمونیست ایران (م.ل.م) برای نشست گروهها و احزاب چپ و کمونیست

 

 

نوشتهی پیشِ رو در تاریخ اردیبهشت 1393 از سوی حزب کمونیست ایران (م.ل.م) به عنوان پیشنویس سند پیشنهادی به شورای نمایندگان نشست احزاب، سازمانها و نهادهای چپ و کمونیست ایران داده شد که حول آن و دیگر اسنادی که توسط سایر احزاب و سازمانها و نهادهای این نشست داده شده بود، مباحث و مبارزهی خوبی در گرفت. اما در جریان نشست سوم نیز انتشار یک سند و منشور مشترک بار دیگر با مخالفت برخی جریانات، به ویژه سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر - هیئت اجرایی) روبهرو شد. سپس روبن مارکاریان از اعضای این سازمان، مطلبی پیرامون پیش نویس سند ما نوشت که ما در این شمارهی نشریهی حقیقت هم پیشنویس سندمان و هم پاسخ به نقد ایشان را منتشر میکنیم.

لازم به ذکر است که این سند بیانگر حداکثر خط و برنامه و دیدگاههای حزب ما نیست بلکه با در نظر گرفتن دو فاکتور تدوین شده است:

الف) حداقلی از مواضع سیاسی که یک نیروی چپ انقلابی باید داشته باشد تا بتواند موضع آشتی ناپذیر خود را با رژیم جمهوری اسلامی تعریف کرده و مقصود خود را برای سرنگونی این رژیم اعلام کند و ضمن ترسیم خط تمایز خود با انواع نیروهای مرتجع و بورژوایی، خطوط کلی آلترناتیو خود را برای آینده ارائه دهد. بار دیگر تأکید میکنیم خطوط و مختصات این آلترناتیو یا بدیل سوسیالیستی که در این سند آمده است هرگز بیانگر حداکثرهای خط حزب ما نیست بلکه حداقلها در چهارچوبهی سطح اتحاد و ظرفیت سیاسی و ایدئولوژیک این اتحاد است.

ب- فاکتور دیگر که محدوده های این سند را شکل داده است، ضرورت توجه به سطح و ظرفیت سیاسی و ایدئولوژیک این اتحاد بوده است. یعنی از یک سو، توجه به حداقل های سیاسی و از سوی دیگر توجه به ظرفیت موجود در این اتحاد، نوشته را رقم زده است.

روند تاکنونی کار نشست چنین بوده است که اسناد مشابه این سند، درونی میماند اما سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر هیئت اجرایی) پیشتر پیشنویس سند ما و نقد خودشان را منتشر کرده بودند و ما نیز بار دیگر هم پیش نویس و هم جوابیهمان به نقد راه کارگر را در این شماره منتشر میکنیم.

 

تیر ماه 1393- حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

 

رفقا: بدون روشنکردن موضعمان در مورد نظام جمهوری اسلامی و تکالیف انقلابیمان در برخورد به این دولت، حتا نمیتوان ادعای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و سوسیالیسم کرد چه برسد به گام برداشتن در راه عملی کردن آن. واضح است که نقطهی عزیمت ما باید «وضعیت موجود» باشد. «وضعیت موجود» هم به معنای حاکمیت سرمایهداری بر کل جهان و از جمله ایران است و هم انکشاف آن در شرایط فعلی. اهمیت درک «وضعیت موجود» برای آن نیست که تکلیف و ضرورتی را که حاکمیت نظام سرمایهداری در سطح ایران و جهان در مقابل ما میگذارد را به آیندهی دور ارجاع دهیم، بلکه برای آن است که بدانیم به طور مشخص این تکالیف و وظایف را چگونه باید به پیش ببریم. در نتیجه پرداختن به «وضعیت موجود» به معنای بررسی رویدادهای سیاسی هفتهها و ماههای اخیر نیست، بلکه روشن کردن خطوط عمدهی آن تحولاتِ سیاسی ای است که فشرده و بیان عملکرد این نظام در سطح ایران و جهان به ویژه در عرصهی تضاد خصمانهی طبقاتی آن است.

صحنهی سیاسی ایران و جهان مرتباً پیچیدهتر میشود. اگر نتوانیم یک تحلیل روشن از ابعاد مختلف واقعیت موجود ارائه کنیم و بر اساس آن، بیانیهی سیاسی بدون ابهامی تهیه کنیم که به عنوان قطبنمای دخالتگری سیاسیمان در اوضاع به کار آید و در عین حال به عنوان قطبنمایی به جامعه و جنبشهای اجتماعی ارائه شود تا حداقل بخشی از تودههای مردم بتوانند در پس تحولات مهم جامعه و در پشت ادعاهای نیروهای بورژوایی و خردهبورژوایی، منافع طبقاتی مختلف را تشخیص دهند و در مقابل آنها به چشمانداز انقلاب چشم بدوزند، قادر نخواهیم بود به قطب سیاسی تأثیرگذاری در روند تحولات سیاسی جامعه تبدیل شویم. خطوط و گرایشات سیاسی ناروشن، میانه و متزلزل به روندِ بلعیده شدن جنبش تودهها توسط قطبهای ارتجاعی متفاوت و سرخوردگی و یأس خود نیروهای سیاسی انقلابی کمک میکند. تنها با روشن کردن صفآرایی آشتیناپذیرمان با تمامیت نظام و دولت جمهوری اسلامی و حکومتهای متفاوتی که در رأس این نظام مینشینند (اصلاحطلب یا اصولگرا) و همچنین با نظام سرمایهداری امپریالیستی میتوانیم با چالشهای عرصهی مبارزهی طبقاتی دست و پنجه نرم کنیم. اگر در میان نسل جوان جامعه و از میان قشرهای مختلف جامعه از کارگران، دانشجویان، زنان و غیره، یک نیروی سازمانیافته و آگاهِ انقلابی و کمونیست شکل نگیرد، نمیتوان به اجتماعی شدن امیدی داشت. اگر امثال اسانلوها با نهجالبلاغهای در دست و خواستهای صنفی و روزمرهی کارگری بر زبان، الهامبخش جنبش کارگری شوند، به یقین حتا در صورت شورش کارگران در   نتیجهی شدت استثمار و ستم طبقاتی، باز هم نیروی آنان توسط باندهای مختلف بورژوازی بومی و بینالمللی مورد استفاده قرار خواهد گرفت و این خشمِ فشردهشده و انرژی رهاشده نه برای انقلاب و رهایی خودشان و دیگر ستمدیدگان جامعه بلکه در جهت تداوم و بقای وضع موجود و سلطه و ستم طبقاتی سرمایه عمل خواهد کرد. آیا انقلاب 57 و برآمدن خمینی و جمهوری اسلامی را فراموش کردهایم؟ مگر نه این بود که طبقهی کارگر به میدان آمد اما در عمل قشر جدیدی از استثمارگران و مرتجعین به قدرت رسیدند؟ اگر سیاستهای اصلاحطلبان درون و بیرون قدرت، الهامبخش زنانی شود که به دنبال در هم شکستن قفس جمهوری اسلامی و احکام شریعت هستند یا امثال هیلاری کلینتون و آنگ سان سوچی به قهرمانان آنان تبدیل شوند، به یقین نه تنها سیلاب خشم زنان به مسیر جنبشی با هدف انقلاب جاری نخواهد شد بلکه به بیراهه رفته و دور جدیدی از شکست و ناامیدی و بردگی را جایگزین مبارزهی انقلابی خواهد کرد. اگر سیاستهای امپریالیستی در میان ملل تحت ستم ریشه بدواند، شووینیسم و ناسیونالیسم و قومگرایی و جنگهای قومی را جایگزین اتحاد انترناسیونالیستی ملل خواهد کرد.

برای وضوح و بُرندگی بیشتر ادعانامهمان علیه این نظام باید واقعیتهای وضعیت کنونی را در نظر گرفت. این واقعیتها دو سویه دارند:

از یکسو، تضاد اساسی نظام سرمایهداری چه در سطح ایران و چه در سطح بینالمللی به شکل فزایندهای حاد شده و به طرز بیسابقهای تمایزات طبقاتی، ستمگریهای اجتماعی، جنگهای ویرانگر ارتجاعی و حتا بردهداری را گسترش داده و کلیت محیطزیست را تهدید به نابودی میکند و به این ترتیب، اثبات میکند که بشریت راه نجات دیگری جز نابود کردن این نظام و جایگزینی آن با نظام اجتماعی کمونیستی ندارد.

دولتهای حاکم و نظام جهانی تحت سلطهی امپریالیستها پر از بحران است. کافی است به مضحکهی دولت حسن روحانی نگاه کنیم که با هیاهو آغاز شد و چه زود کشتی تدبیر و امیدش در جهتهای مختلف به صخره خورد. تغییر هیئت اجرایی دولت جمهوری اسلامی با انتخاب روحانی، بیانگر اتخاذ سیاستهای بینالمللی و داخلی جدید رژیم است. در صحنهی بینالمللی تلاش متمرکز این رژیم در جهت تبدیلشدن به شریک متعارف امپریالیستهای غرب از طریق مذاکرات هستهای است و در صحنهی داخلی افزایش فقر و فلاکت و تشدید سرکوب امنیتی برای جلوگیری از هرگونه تحرک اجتماعی و ایجاد فضای امن و سودآور برای ورود سرمایههای بینالمللی است.

اما کشتی این سیاست «تدبیر و امید» نیز با حدت یابی رقابتهای میان قطبهای مختلف امپریالیستی در جهان در حال خوردن به صخرههای سخت است. بحران در روابط بینالمللی و رقابتهای امپریالیستی به بحران در درون هیئت حاکمهی جمهوری اسلامی و ایجاد شکافهای دیگری منجر خواهد شد.

از سوی دیگر، یکی از واقعیتهای جاری آن است که جنبشهای انقلابی و شورشهای عدالتجویانهی تودهها در اقصی نقاط جهان، از جمله ایران به درون مجاری سیستم موجود میافتند و در نهایت انرژی مبارزاتی مردمی که برای تغییر وضعیت خود به میدان مبارزه آمدهاند به هرز میرود. تبدیل جنبش اعتراضی مردم در سال 88 به بازیچهی دست مرتجعین حکومتی در ایران و در دو سال اخیر، سیر تبدیل «بهار عربی» به «بنبست عربی» به جای «انقلاب عربی» بحران مذکور را به واضحترین شکل نشان میدهد. «جنبشهای اشغال» در اروپا که علیه ریاضت کشی اقتصادی به میدان آمد نیز در باتلاق دموکراسی بورژوایی گرفتار آمده و خفه شد. سطح آگاهی سیاسی این جنبشها به حدی پایین است که دست جناحهای مختلف بورژوازی و امپریالیستها را برای منحرف کردن این جنبشها باز میگذارد. علت اصلی این وضع را در درجهی اول باید در افکار حاکم در میان قشر آگاه و متشکل مبارزین ضد سیستم سرمایهداری و به ویژه افکار حاکم در میان کمونیستها و ضعف جنبش کمونیستی جستجو کرد. بخش بزرگی از آنچه در سطح جهانی خود را «چپ» و سوسیالیست میخواند از جمهوری اسلامی و حزبالله لبنان تحت عنوان «نیروی ضد امپریالیست» حمایت میکند و الگوی «سوسیالیسمِ» آن سرمایهداری دولتی از نوع دولت چاوز در ونزوئلا است. تسلط ایدئولوژیک و فکری ضد انقلاب طی 40 سال گذشته در سطح بینالمللی تأثیر منفی شدیدی بر افق انقلابی تودهها گذاشته و سطح آگاهی سیاسی و مبارزاتی و انتظارات و تعریف تودهها از «تغییر» را پایین کشیده است. این بیماری افول و تسلیم پیش از هر چیز و هر جا، احزاب و سازمانهای سابقاً انقلابی و چپ و کمونیست را تبدیل به احزابی و تشکلهایی کرده است که دیگر افق تغییر انقلابی جهان را ندارند. بخش اعظم جنبش گذشته به ورطهی انحطاط و فسادِ وضع موجود و بورژوازی در غلطیده است و بخشهایی از نیروهای باقیمانده نیز بر لبهی پرتگاه سیاستهای بورژوایی و خردهبورژوایی ایستادهاند. این فروکش کردن موج شورش و انقلاب، این حقیر شدن افق سیاسی تودهها و نیروهای سیاسی یکی از عناصر مهم اوضاع کنونی جهان است.

به ایران نگاه کنیم. نفوذ گستردهی بینش خردهبورژوازی که تضادهای درون لایههای گوناگون بورژوازی را منبعی برای فعالیت سیاسی تودههای مردم میداند و آن را تبدیل به سیاست و برنامه میکند مانع مهمی پیش روی جنبش کمونیستی و انقلابی است. با وجود آنکه ماهیت جناح اصلاحطلب حکومت در طول 17 سال گذشته و همچنین در دههی 60 به کرات اثبات شده است، اما حتی در میان طیف چپ نیز بازهم محافل و شخصیتها و گروهها و حتا فعالین کارگریای هستند که به عناوین و بهانههای گوناگون با آنان در مقابل «جناح حاکم و اصولگرا» سمتگیری میکنند. یکی از آخرین نمونههای این همدلی با جمهوری اسلامی در جریان توافقات هستهای رژیم با امپریالیستها روی داد که طی آن بخشی از جنبش چپ تحت نام دفع خطر جنگ یا کاهش تحریم به رضایت ضمنی از توافقات پرداخت و آن را به نفع مردم و طبقهی کارگر ایران تعریف کرد. در حالی که واقعیت کاملاً برعکس است و «عادیسازی» روابط جمهوری اسلامی با امپریالیستها به معنای تشدید بیرحمانهی استثمار کارگران و گسترش فقر خواهد بود. آیندهی این گشایش و این عادیسازی از زاویهی زندگی و منافع طبقهی کارگر و زحمتکشان از همین امروز روشن است.

با وجود آنکه ماهیت ارتجاعی تضادهای میان جناحهای مختلف جمهوری اسلامی در طول 35 سال گذشته بارها ثابت شده است بازهم تودههای مردم از جمله بخشهایی از کارگران و زحمتکشان چشم امید خود را به وعده وعیدهای آنها میدوزند و در بازی انتخابات میان این جانیان که هر یک نمایندهی منافع بزرگ سرمایهداران داخلی و بینالمللی هستند شرکت می‏کنند. این معضل نشانهی آن است که نیروهای چپ و کمونیست وظیفهی خود را در زمینهی دادن آگاهی سیاسی انقلابی به تودههای مردم انجام ندادهاند. چه بسا به این دلیل که خود دارای مواضع محکمی نیستند.

تنش میان جناحهای صاحب قدرت در عین حال که یکی از نقاط ضعف جمهوری اسلامی است اما در طول زمان و با رعایت «قوانین بازی» از سوی طرفین تبدیل به یکی از مکانیزمهای جا افتاده در فریب مردم و کنترل و مهار خشم تودههای تحت ستم و استثمار و همدستکردن خردهبورژوازی و ایدئولوگهایش با حکومت شده است. این مکانیزم با دستیاری اقشار میانی جامعه و سخنگویان و نمایندگان فکری «چپ» و «سکولار» این قشر تزیین و توجیه شده و از سوی خردهبورژوازی سازشکار و رفرمیست به عنوان «تاکتیک مبارزاتی» جلوه داده میشود.

در سطح بینالمللی نیز با چنین معضلی روبهرو هستیم. در جنبشهای اشغال، بورژوازی با تمام قوا از یکسو، این خط را در میان فعالین جنبش تبلیغ و ترویج میکرد که تنها راه این جنبشها تبدیلشدن به یک نیروی ضربت انتخاباتی در چارچوب سیستم است و از سوی دیگر به کمونیست  هراسی و انقلاب  هراسی نیز دامن میزد. در تونس رژیم کهنه کنار زده شد اما در ادامه با مهندسی امپریالیسم فرانسه و سپس اتحاد اسلامگرایان و احزاب لیبرال و تشکلهای کارگری و حتی احزاب «کمونیست کارگری»، جنبش مردم به کانالهای مورد نظر طبقات حاکمه و امپریالیستها منحرف شد. یا در مصر طبقات حاکمه در جریان مانور و بازی سیاسی پیچیدهای، روشنفکران چپ و «سوسیالیست» و سندیکاهای کارگری را با واسطهگری بورژوازی لیبرال یک بار به دنبالهروی از اخوان المسلمین و محمد مرسی کشاندند و بعد تحت عنوان مقابله با اسلامگرایی با خود در یک کودتای خونین همدست کردند. آیا بهواقع برای طبقهی کارگر و برای تودههای مردم چیزی جز دنبالهروی از این و آن جناح بورژوازی، روحانی و جلیلی، اخوان المسلمین و ژنرال السیسی و غیره قابل تصور نیست؟؟

تضاد میان جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا که همواره ماهیتی ارتجاعی داشته است یکی دیگر از منابعِ توهمزا در میان تودههای مردم ایران بوده است. هیئت حاکمهی جمهوری اسلامی از این تضاد برای دامن زدن به ملیگرایی و فرهنگ ناسیونالیستی استفاده کرده است و امپریالیسم آمریکا در جهت تقویت این توهم که گویا میتواند نجاتدهندهی مردم از چنگال جمهوری اسلامی باشد. هر دوی این گرایشها در میان خردهبورژوازی پایه داشته و سخنگویان و نمایندگان سیاسی این طبقه همواره به این یا آن سو کشیده شده و به چنین توهماتی در میان تودههای مردم دامن زدهاند.

امروزه تضاد میان جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا با تضاد میان آمریکا از یک سو و امپریالیسم روسیه و چین از سوی دیگر ادغام شده است. در واقع این تضاد بینالمللی، تبدیل به اهرمی شده است که شکافها و انشعابهای جدیدی را در طبقات سرمایهدار بزرگ وابسته به امپریالیسم در ایران و به تبع آن در هیئت حاکمهی جمهوری اسلامی ایجاد میکند. جناحهای امنیتی – نظامی جمهوری اسلامی این تضاد را به صورت «جبههی مقاومت جهانی در مقابل استکبار» تبیین کردهاند که به قول آنها شامل روسیه، ایران، سوریه، حزبالله لبنان، و برخی کشورهای آمریکای لاتین مانند ونزوئلا و بولیوی است. پوتین در روسیه تلاش میکند با گرفتن ژست مقابله با سلطهطلبی آمریکا «چپ» های سابق را نیز گرد خود جمع کند. همانطور که حزبالله لبنان موفق به این کار شد. بعید نیست امپریالیسم آمریکا طرحهایی مشابه آنچه در اوکراین عملی کرد و شکافی قطعی ای که میان جناحهای هیئت حاکمهی اوکراین ایجاد کرد را برای ایران نیز مد نظر داشته باشد، در آن صورت صفآرایی جناحهای درون جمهوری اسلامی پشتوانهی بینالمللی نیز خواهد یافت. چنین اوضاعی در میان سازمانها و گروههای چپ ایران میتواند همان گرایشی را به وجود آورد که در مصر به وجود آورد.

اینها روندهای محتملی است که از انکشاف اوضاع سیاسی در سطح ایران و جهان میتوان نتیجهگیری کرد.

در چنین صحنهی پیچیدهای هیچ جریان سیاسی ای چه یک حزب کمونیست یا مجموعهای از احزاب کمونیست و چپ بدون داشتن یک افق روشن انقلابی و تبدیل آن به آگاهی سیاسی و قطبنمای جنبشهای اجتماعی مانند جنبش کارگری و زنان و جنبشهای ملی و جنبش روشنفکری و غیره نخواهد توانست نقشی در متحدکردن این جنبشها برای هدف سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی بازی کنند. در چنین صحنهی سیاسی پیچیدهای هیچ امری را نمیتوان به روند خود به خودی امور واگذار کرد.

 این وضعیت راهحل خود را میطلبد که همانا تأکید گذاشتن بر معنای واقعی «انقلاب» و تبدیل آن به شعور و آگاهی سازمانیافتهی شمار فزایندهای از تودههای مردم به ویژه در میان فرودستترین اقشار تحت ستم و استثمار و طبقهی کارگر است. امروزه بر روی عنصر آگاهی و سیاست انقلابی در مبارزات جنبشهای اجتماعی مختلف باید تأکیدی بیش از همیشه گذاشت. در تمام جنبشهای مطالباتی وظیفهی هر فرد و گروه کمونیست آن است که برای دادن جایگاه مهم به افق و خطمشی انقلابی در این جنبشها بجنگد. نمیتوان و نباید به روند خود به خودی این جنبشها و افق حداقلی آنها تن در داد. به عنوان مثال در رابطه با طبقهی کارگر به قول لنین نباید به منشی و پشت جبههی مبارزهی صنفی و سندیکایی آنها تبدیل شد بلکه باید با شرکت در تمامی اعتراضات و مبارزات آنها، افق انقلاب، آگاهی کمونیستی و ضرورت سرنگونی دولت حاکم و کسب قدرت سیاسی را به امر روز طبقهی کارگر تبدیل کرد. فقط در این صورت است که کمونیستها میتوانند به تریبون واقعی مردم تبدیل شوند. این تنها راه تضمین نسبی آن است که این جنبشها ملعبهی دست جناحهای مختلف طبقهی حاکمه و امپریالیستها و متحدینشان نشوند. وضعیت امروز جهان بیش از هر زمان دیگری ضرورت انقلاب و کمونیسم را به هزار زبان گویا و خموش از گلوی طبقهی کارگر و تودههای تحت ستم و استثمار فریاد میکند، در چنین جهانی نمیتوان به این ضرورت پاسخ نداد و افق سیاسی خود را با فرکانسهای وضع موجود تنظیم کرد.

بنا بر این برای اینکه حداقلی از وضوح سیاسی را در چنین اوضاعی داشته باشیم اعلام میکنیم که هدف کلیهی فعالیتهای ما سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی بهعنوان وظیفهی فوری همهی عناصر و گروههای چپ و کمونیست است و این سرنگونی انقلابی مضمون حداقلی زیر را در بر دارد که از همین امروز باید آن را به طور گسترده تبلیغ و ترویج کرده و با تبدیل کردن آن به آگاهی سیاسی و هدف خواستهای جنبشهای اجتماعی به ویژه جنبش کارگری و زنان، حول آن جنبشی برای انقلاب را سازماندهی کرد:

دولت برآمده از فرآیند سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی که با اتکا به مبارزات سیاسی، جنبشهای انقلابی، نبردهای مسلحانهی انقلابی تودهها پیش تشکیل خواهد شد، بلا درنگ اعلام و اجرای مفاد زیر را در دستور کار خود قرار میدهد.

1. اعلام سرنگونی جمهوری اسلامی و انحلال ارتش، سپاه پاسداران، نیروهای انتظامی، بسیج، نهادهای امنیتی و اطلاعاتی و کلیهی ارگانهای سرکوب و نهادهای تحمیق جمهوری اسلامی مانند: صدا و سیما، نماز جمعه و غیره. اشغال کلیهی مساجدی که پس از سال 57 بنا شدهاند توسط ارگانهای قیام تودهای و تبدیل آن به اماکن سازماندهی سیاسی برای درهم شکستن مقاومت نیروهای جمهوری اسلامی و مقابله با ارتشهای امپریالیستی در صورت دخالت نظامی و سیاسی. پس از آن همهی این اماکن بر حسب نیازهای مردم هر منطقه و محل تبدیل به مراکز فرهنگی و آموزشی و غیره خواهد شد.

2. محاکمه و مجازات همهی كسانی كه در طول حاكمیت جمهوری اسلامی مسئول، آمر، عامل و یا مباشر كشتار و جنایت علیه مردم بودهاند. به ویژه آمرین و عاملین کشتارهای دههی خونین شصت که به قتل دهها هزار زندانی سیاسی منجر شد. همچنین آمرین و عاملین سرکوب زنان و اعدام گستردهی جوانان اقشار و طبقات محروم تحت لوای مقابله با اوباش و اراذل نیز محاکمه و مجازات خواهند شد.

3. مسلح کردن مردم در سازمانهای تودهای برای دفاع از آزادى، براى سرکوب مقاومت ضدانقلاب جمهورى اسلامى و مقابله با تعرض هر نیرویى به آزادیها و حقوق مردم؛ اصول این سازمانهای تودهای باید تدوین شود: با زن ستیزی و اقلیت  ستیزی و برتریطلبی ملی از طریق کارزارهای آگاهیبخش مقابله خواهد شد. احترام به زن و احترام به همبستگی انترناسیونالیستی. آزادی دین و بیدینی. سد نفوذناپذیر در مقابل عوامل دشمن.

4. الغای قانون اساسی و سایر قوانین ضد انسانی جمهوری اسلامی: قوانین مدنی و مجازاتهای اسلامی و غیره

5. آزادی فوری و بیقید و شرط کلیهی زندانیان سیاسی و عقیدتی. نظارت سازمانهای تودهای منطقهای و محلی در آزادی سریع جوانانی که تحت عنوان اراذل و اوباش زندانی شدهاند، و فراهم کردن کار و مسکن برای همهی آنها و زنانی که تحت عنوان فحشا زندانی شدهاند.

6. لغو مجازات اعدام.

7. جدایی کامل دین از دولت، جدایی دین از سیستم قضایی و آموزش و پرورش. آزادی کامل مذهب و بی مذهبی به عنوان عقیده و امر خصوصی افراد. اعلام انحلال و ممنوعیت مرجعیت شیعه بخشی از منحل کردن دولت جمهوری اسلامی است. قطع کنترل و مداخلهی دستگاه روحانیت در امر قانونگذاری، امور قضایی، ازدواج و عقد قراردادها. لغو امتیازات ویژهی روحانیت مانند حق امام و خمس و زکات. تمامی روحانیون و طلبهها باید شخصاً معاش خود را تأمین کنند. ممنوعیت فتوا و هرگونه استفادهی اقتصادی از دین. مراجعی که در مورد روابط اجتماعی حکم صادر میکنند و به مردم رهنمود میدهند در مقابل دستگاه قضایی مسئول خواهند بود. این مراجع در قبال صدور احکامی مانند ممنوعیت سقط جنین و قتلهای ناموسی و قتلهای عقیدتی و مذهبی مجرم قلمداد شده و تحت تعقیب و مجازات قرار خواهند گرفت. هر نوع حکم شرعی و دینی که باعث تداخل با قوانین کشوری شود، ممنوع است. بیرون بردن اجساد کشتههای جنگ از دانشگاه و برچیدن نماز جمعه از دانشگاه تهران. دولت آینده دولت بیخدا و بدون دین و مذهبِ رسمی است اما اعتقاد به خدا و دین برای افراد آزاد خواهد شد. در مقابل خرافه و دین دروازهها به روی پژوهشهای علمی و هنری و فلسفی باز خواهد شد.

8. آزادی بیقید و شرط عقیده، بیان، اجتماعات، مطبوعات، تظاهرات، اعتصاب، تشکل و تحزب. لغو همیشگی نهاد سانسور و آزادی حق انتشار نشریه و کتاب بدون لزوم کسب مجوز.

تضمین حقوق مخالفین و ناراضیان دولت سوسیالیستی و منتقدین آن.

تضمین آیینهای دادرسی دموکراتیک در مورد جرایم و ....

9. اعلام برابرى کامل و بیقید و شرط زن و مرد در همهی عرصههای زندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و خانوادگی. لغو کلیهی قوانین و مقرراتى که ناقض این اصول است. لغو حجاب اجباری و جداسازی جنسیتی؛ از میان بردن گشتهای کنترل زنان. مجازات شدید عاملین قتلها ناموسی. مبارزه علیه فرهنگ مردسالاری در جنبشهای اجتماعی و در جامعه به طور کل.

تضمین سقط جنین رایگان برای همهی زنانی که تقاضای آن را داشته باشند. برابری و آزادی در ازدواج و طلاق و عشق و.... آزاد بودن تمامی اشکال هموسکچوالیسم و دیگر اشکال زندگی مشترک

10. اعلام برابرى کامل حقوق همهی شهروندان، صرف نظر از جنسیت، مذهب، ملیت، نژاد و تابعیت و گرایش جنسی.

11. تضمین حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، پایان دادن به ستم ملی و الغای کلیهی تبعیضات قانونی و عملی بر اساس ملیت. حق آموزش به زبان مادری برای تمامی ملل و تلاش برای گسترش و حفظ زبانهای ملل و اقوام گوناگون.

12. افزایش فوری دستمزدها، پرداخت بیمهی بیکاری به همهی افراد بیکار بالای 16 سال، ارائهی خدمات درمانی و بهداشت رایگان و دیگر نیازهای فوری رفاهی. تهیه شغل، مسکن، بیمهی خدامت درمانی، خدمات آموزشی و امکانات رفاهی برای تمامی شهروندان و از جمله شهروندان مهاجر مانند افغانستانیهای ساکن ایران.

13. همگانی کردن دسترسی به آخرین اطلاعات علمی؛ همگانی کردن مناظره و جدل بر سر آرای دینی و ضد دینی؛ امکان آموزش رشتههای مختلف هنری در تمام نقاط کشور و جمعآوری میراث هنری و قابل دسترس کردن آن برای مردم تمام مناطق ایران. قابل دسترس کردن نشر کتاب و اینترنت و تولیدات هنری در دور افتادهترین نقاط و برطرف کردن شکافهای منطقهای در این زمینهها.

14. لغو کلیهی قراردادهای اقتصادی، سیاسی، نظامی و امنیتی ارتجاعی جمهوری اسلامی با قدرتهای امپریالیستی و دولتهای مرتجع منطقه.....

دولت برآمده از انقلاب و قیام تودههای مردم برای تأمین اهداف و مطالبات اقتصادی و رفاهی فوق و برای تأمین اعمال ارادهی متشکل کارگران و زحمتکشان، زنان و ملل تحت ستم در حیات اقتصادی و سیاسی خود، انجام اقدامات زیر را در دستور کار خود قرار میدهد:

مصادرهی اموال مقامات حکومت، مصادرهی کلیهی موقوفات، در اختیار گرفتن کلیهی مؤسسات صنعتی و تجاری متعلق به رژیم و کلیهی نهادها و باندهای وابسته به رژیم مانند بیت رهبری و بنیادها و نهادهای رنگارنگ مذهبی و نظامی و امنیتی، مقرر داشتن مالیات تصاعدی بر ارث و دارایی و بر سود و درآمدهای حاصل از مالکیت وسایل تولید و مبادله.

این دولت جامعه را در انجام دو گسست اقتصادی هدایت خواهد کرد: گسست از روابط تکمحصولی نفت که کشور را کاملاً وابسته به نظام سرمایهداری امپریالیستی کرده است؛ و گسست از روابط سرمایهداری و کلیهی شیوههای استثمار ماقبل سرمایهداری.

مصادرهی زمینهای بزرگ و تقسیم آن در میان همهی زنان و مردانی که روی آن کار میکنند و برنامهریزی برای رشد کشاورزی بهعنوان پایهی خودکفایی در تأمین نیازهای تغذیه و رفاه مردم انجام شده و صنایع به دور از آلودگیهای محیط زیستی رشد و گسترش خواهند یافت.

دولت نوین بر اساس یک قانون اساسی که تمامی موارد بالا را بهصورت قانون نهادینه خواهد کرد و بر مبنای تشکلات تودهای و شوراهایی که در فرایند سرنگونی جمهوری اسلامی و مقابله با امپریالیستها شکل گرفتهاند، تأسیس خواهد شد.

ما امضاکنندگان این بیانیه، همهی نیروهای سیاسی ای که سر سازش با هیچ جناحی از جمهوری اسلامی را ندارند و همهی مردم آزادیخواه ایران را که از این همه رنج و محرومیت و بیحقوقی و سرکوب افسارگسیختهی رژیم جمهوری اسلامی به جان آمدهاند را فرا میخوانیم که برای مبارزهای متحد و یکپارچه علیه این رژیم حول بیانیهی مشترک برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی گرد آیند.•

 

سرنگون باد دولت جمهوری اسلامی

زنده باد انقلاب زنده باد کمونیسم

 

 

 

 

 

 

کمونیسم یا دمکراسی قرن هجدهم؟ مساله این است

 

 پاسخی به نظرات روبن مارکاریان دربارهی پیشنویس سند پیشنهادی حزب کمونیست ایران (م ل م) به نشست سوم احزاب، سازمانها و نهادهای چپ و کمونیست

 

سومین نشست احزاب، سازمان ها و نهادهای چپ و کمونیست ایرانی از تاریخ 9 تا 11 خرداد ماه 1393 (30 مه تا 1 ژوئن 2014) در شهر فرانکفورت آلمان برگزار شد. موضوع محوری این نشست، بحث و گفت  وگو جهت تدوین یک سند مشترک بود آن چنان که بتواند به ضرورت های جامعه از منظر جریانهای چپ و کمونیست جواب بدهد و بدین ترتیب بیان گر هویت انقلابی و کمونیستی این اتحاد باشد.

ضرورت تدوین چنین سندی و مباحث حول آن نزدیک به دو سال پیش آغاز شد. بستر طرح چنین ضرورتی این واقعیت بود که در مقیاس جهانی توده های مردم پا به میدان مبارزه علیه رژیم های خود و نظام سرمایه داری می گذارند اما درک نازلی از معنای «انقلاب» و راه حل انقلابی دارند. در نتیجه، صحنه ای که توسط مبارزات توده ها و تحت فشار تضاد آشتی ناپذیر آنان با نظام های حاکم به وجود می آید، به دلیل فقدان یک قطب چپ و کمونیستی انقلابی که دارای تحلیل و افق نسبتاً روشنی باشد، به سادگی به دست نیروهای بورژوایی مختلف می افتد که انرژی انقلابی توده ها را به مجاری سیاست ها و منافع خود می کشند و در نهایت موجب تحکیم نظام حاکم می شوند. تجربه ی خیزش سال 88 در ایران، به شکلی دیگر در «بهار عربی» مصر و تونس و به قهقرا رفتن آن ها تکرار شد. این وضعیت، ایجاب می کند که نشست نیروهای چپ و کمونیست معنای «سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی» و «سوسیالیسم» را از ابهام درآورد. این ضرورتی است که نه این حزب و آن سازمان بلکه جامعه و وضعیت کنونی پیش روی نشست گذاشته است. اما، در مقابل پاسخ گویی به این ضرورت عاجل، از سوی برخی نیروهای نشست شاهد مقاومت و انکاری هستیم که سوال برانگیز است. چرا در مقابل تدوین سندی که سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی را معنا می کند و آن را به عنوان گام فوری و در دستور کارِ نیروهای چپ و کمونیست می گذارد، چنین مقاومت می شود؟

حزب ما از ابتدا اعلام کرد این اتحاد پیش از هر چیز به تدوین سندی نیاز دارد که هم واقعیت اوضاع سیاسی حاکم بر ایران، منطقه و جهان را منعکس کند و از این نظر ضرورت ها و وظایف جاری خود را مشخص کند و هم چشم انداز و چهارچوبه ی کلی ذهنیت و برنامه ی خود برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و جایگزینی آلترناتیو سوسیالیستی را طرح کند. فقدان این منشور پایه ای در واقع به سردرگمی و ابهام و ناروشنی سیاسی و اید ئولوژیک مجموعه پا می دهد و به نوعی بی عملی و رخوت و بی تحرکی منجر می شود به طوری که این اتحاد حتا توانِ دادنِ پاسخ سیاسی به مهم ترین تحولات سیاسی سال گذشته ی   ایران و منطقه را نداشت. به طور مثال، برآمدن دولت حسن روحانی، توافقات امپریالیست های غربی با جمهوری اسلامی و بن بست و شکست خیزش موسوم به بهار عربی که همراه بود با همدستی نیروهای چپ با دو قطب ارتجاعی – ابتدا حمایت از انتخاب رئیس جمهور وابسته به جریان اخوان المسلمین و سپس همراهی با کودتای نظامیان مصر علیه دولت اخوان المسلمین.

در مواجهه با تعلل در زمینه  ی پاسخ گویی به این ضرورت، حزب ما به صراحت  در درون اتحاد اعلام کرد مادامی که چنین سندی تدوین و منتشر نشود ما از امضای هر اطلاعیه و سندی خودداری خواهیم کرد.

وقایع جاری در خاورمیانه (جنگ داعش در عراق و اعلام «دولت اسلامی») یک بار دیگر جدی بودن فقدان یک قطب چپ و کمونیست انقلابی را در کشورهای مختلف منطقه گوشزد کرد. واضح است که گام اول در شکل دادن به چنین قطبی طرح جسورانه ی یک افق و برنامه ی روشن برای سرنگونی انقلابی دولت هایی است که نگهبان وضع موجود هستند که در ایران، به معنای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی است.

توده هایی را که برای اعتراض به وضع موجود به طرف جریان های اسلام گرا چون داعش در عراق و سوریه، شورشیان شیعه در یمن و امثال این ها در نقاط دیگر جهان کشیده می شوند، فقط با نشان دادن راه واقعی سرنگون کردن دولت های حاکم و مختصات دولت نوینی که بر جای آن باید بنشیند می توان از آنان دور کرد و به سوی قطب واقعی رهایی بخش تحت رهبری طبقه ی کارگر کشید.

حزب ما بر این باور است که ضامن اصلی انسجام و بقای این اتحاد، رسیدن به چنین سطحی از اتحاد است. اتحادها بدون تکامل برجای نمی مانند به ویژه در شرایطی که اوضاع بسیار متغیر است.

مساله ی ضرورت منشور در نشست دوم نیز به بحث گذاشته شد اما بار دیگر خط مخالف که عمدتاً توسط سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر – هیئت اجرایی) [برای سهولت از این به بعد در همه جا «راه کارگر»] نمایندگی می شد مانع از تدوین این سند شد. در هفتههای پیش از نشست سوم و در جریان تدارک جهت آن نشست، نیروهای مختلف این نشست، از جمله حزب ما بار دیگر مباحثی را بر سر ضرورت تدوین بیانیه پیش بردند. این فرآیند با استقبال اکثریت نیروهای حاضر در نشست روبه رو شد و حول آن مباحث سیاسی مهمی درون مجموعه به راه افتاد و تحرک مثبتی پیرامون ضرورت تهیه و انتشار چنین بیانیه ای در درون جمع صورت گرفت. حاصل بحث ها و گفت وگوها چندین سند داخلی بود که ابتدا به صورت پیش نویس و سپس به صورت نهایی از سوی برخی از نیروها و از جمله حزب ما تهیه شده و در درون جمع به بحث گذاشته شد. در همین راستا مطلبی به امضای روبن مارکاریان از فعالین سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر – هیئت اجرایی) در مورد پیش نویس سند پیشنهادی حزب ما نوشته شد که ما در این نوشته به نقد و بررسی نقطه نظرات ایشان در آن نوشته خواهیم پرداخت.(1) امید است تا این نوشته مدخلی باشد بر مباحثات سیاسی و نظری بیش تر در درون نشست و در سطح جنبش و هم چنین به شکل گیری زمینه های ارتقای سیاسی و تئوریک جنبش و خود اعضای این نشست یاری برساند.

پیش از پرداختن به اصل مطلب توضیح یک مساله لازم به نظر می رسد و آن این که سند تهیه شده از سوی ما در این نشست هرگز بیان  گر خطوط حداکثری و سقف نقطه نظرات حزب ما نیست. بلکه دو عامل آن را شکل داده است: یکم، ضرورت ارایه ی حداقلی از وضوح سیاسی که برای معتبر کردن ادعای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با دولت سوسیالیستی توسط این اتحاد لازم است. دوم، ظرفیتِ این اتحاد برای پذیرش یک جهش دیگر در سطح اتحادش. ما در جریان بحث های پیش از نشست کوشیدیم با پافشاری بر اصول مان و هم چنین با انعطاف پذیری، پیش نویس اولیه مان را تغییر داده و از مطالب و فرمول بندی های صحیح و قابل استناد سند سایر گروه ها استفاده کنیم تا بدین ترتیب هرچه بیش تر بیان کننده ی تلاش جمعی باشد. به همین دلیل در ادامه، سند دیگری از سوی ما تنظیم شد. اما در این نوشته ما بر روی همان پیش نویس اولیه مان تمرکز کرده و از آن دفاع می کنیم و برای اطلاع عموم این پیش نویس را در همین شماره ی «حقیقت» منتشر کردیم.

 

رئوس نقدهای روبن مارکاریان به ما این است که:

 الف) سند حزب ما حداقلی و فقط در چهارچوب سرنگونی جمهوری اسلامی است و نه متکی به بدیل سوسیالیستی.

 ب) پلاتفرم بورژوا دمکراتیک است که ربطی به شرایط اقتصادی اجتماعی ایران ندارد و محتوای آن در چهارچوبه ی انقلاب دمکراتیک قرار دارد و از این نظر غیر سوسیالیستی است.

ج) سند نسبت به آزادی های بی قید و شرط سیاسی بی توجه است و لذا غیر دمکراتیک است.

د) سند موضع روشن و قاطعی در رابطه با مساله ی امپریالیسم ندارد.

و) «در این پلاتفرم نقش و حضور طبقه ی کارگر و مطالبات کارگری به مثابه ی کنش گر اصلی انقلاب سوسیالیسی غایب است و بنا بر این پلاتفرم سوسیالیسم متکی برجنبش طبقاتی کارگری نیست»

هم چنین برخی نکات دیگر مانند بحران محیط زیست در ایران یا مساله ی ملی و غیره نیز در آن آمده است.

ما در این نوشته به کلیه ی این دعاوی پاسخ داده و واقعیت را در مقابل آن قرار خواهیم داد، اما واقعیت مساله به طور موجز آن است که نقدهای روبن مارکاریان به سند ما ناشی از شکاف بسیار عمیقی است که میان درک وی از «سرنگونی جمهوری اسلامی»، «انقلاب»، «سوسیالیسم»، «طبقه ی کارگر» و «مبارزه ی طبقاتی» و «دموکراسی» با معنای واقعی این واژه ها و با درک کمونیستی از آن ها وجود دارد.

 

در باره ی پیش نویس سند پیشنهادی ما

ساختار پیش نویس سند پیشنهادی ما به این شکل است که با یک مقدمه ی چهار قسمتی در رابطه با عمده ترین مسائل بین المللی و داخلی شروع می شود و از چشم انداز جنبش انقلابی کمونیستی نگاهی دارد به اوضاع جاری در جهان، منطقه ی خاورمیانه و ایران. هدف آن طرح عاجل بودن و بحرانی بودن و در عین حال حساس بودن اوضاع است. این که چگونه بیش از هر زمان دیگری ضرورت برآمدن یک نیروی کمونیست و انقلابی جهت به راه انداختن و رهبری جنبشی برای انقلاب ضروری است. این که معنا و مفهوم انقلاب چیست به ویژه در اوضاعی که مفهوم انقلاب مسخ شده و گویی هر چیز که از پایین جامعه صورت بگیرد انقلاب است ولو آن که به پشتیبانی از اخوان المسلمین باشد یا ژنرال السیسی!! این که باید معنای سوسیالیسم انقلابی را تعریف و تبیین کرد در شرایطی که رژیم های سرمایهداری دولتی مانند دولت چاوز در ونزوئلا یا سایر کشورهای آمریکای لاتین به عنوان «سوسیالیسم بولیواری» تقدیس می شوند. در روزگاری که بخشی از نیرو های تروتسکیست و رویزیونیست به مرتجعین حزبالله لبنان و رژیم ایران و بشار اسد و غیره عنوان «ضد امپریالیست» می دهند باید از معنای صحیح و لنینیستی مبارزه ی ضد   امپریالیستی رفع ابهام کرد. این که باید صریح و بی پرده خطاب به میلیون ها نفر مردمی که با هر تحلیلی بار دیگر فریب دستگاه شعبده بازی انتخاباتی رژیم را خوردند و در خرداد 1392 به مهرهی معلوم   الحالی چون حسن روحانی رأی دادند گفت که چرا سرنگونی این رژیم ضروری و امکان پذیر است و نباید هیچ توهمی به هیچ کدام از جناح های این رژیم داشت. این رأی بیش از هر چیز بیان استیصال بود و ناامیدی از سرنگونی این رژیم و وای بر نیرویی که ادعای چپ و انقلاب و سوسیالیسم کند و علیه این استیصال موضع نگیرد و آن را تقدیس کند. سپس سند مواردی را در چندین بند آورده است و این بندها با توجه به مختصات دولت در ایران و طرح اصول کنکرتِ در هم شکستن آن در سطح نظامی (نیروهای نظامی قلب دولت هستند)، قانون و دستگاه های دولتی متفاوت، حاکمیت سیاسی و اید ئولوژیک و ساختار اقتصادی این نظام طبقاتی نوشته شده است. چون بدون سرنگونی دولت تغییر روابط تولیدی- طبقاتی ممکن نیست و بدون تغییر روابط تولیدی- طبقاتی سرنگونی دولت حاکم به نتیجه نمیرسد. در همان جا خاطر نشان ساختیم که این بندها در جریان انقلاب قابل دقیق تر شدن هستند و بندها در واقع یک جهش اولیه در مضمون اسناد این اتحاد بود و نه یک عمل حداکثری و تکمیل شده و نهایی. این اتحاد اگر قرار باشد به ضرورت های عینی جنبش پاسخ گفته و به واقع به یک قطب تبدیل شود باید تکامل یابنده و پویا باشد.

نقد رفیق مارکاریان، هیچ نظری در مورد این مقدمه در بر ندارد و کاملاً از روی آن پریده است. در حالی که نکات اصلی و عمده ی سند در زمینه ی وضعیت موجود جهان و ایران در مقدمه آمده است و درک از آن مسائل بیان گر میزان روشنی و نظر هر کس از واقعیت اوضاع جاری و ضرورت های عاجل جهت پیش برد امر انقلاب است. اتفاقاً، تفاوت نگرش و موضع بر سر مواردِ این مقدمه است که راه کارگر را به نقد و مخالفت با سند ما کشانده است. ما در این نوشته اثبات خواهیم کرد که مواضع این سازمان و ایشان هم در سطح نظری و هم در عمل مغایر و ناقض دو اصل اتحاد این نشست یعنی اعتقاد به سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی و اعتقاد به بدیل سوسیالیستی است. چون مواضع تاکنونی این سازمان هم در قبال سرنگونی تمامیت رژیم جمهوری اسلامی متزلزل و ناپیگیر است، هم در درک از سوسیالیسم مغشوش و انحرافی و غیر  مارکسیستی است و هم در ضدیت با نظام امپریالیستی تقلیل گرایانه، انتخابی و پراگماتیستی است. حزب ما دست کم در همین یک سال اخیر در چند مورد مواضع این سازمان را در موضوعات گوناگون مورد نقد قرار داده است. (2)

 

مساله ی سرنگونی و ماهیت طبقاتی سند ما

نخستین بحث نقد رفیق مارکاریان این است که پیش نویس سند ما ماهیتی سرنگونی طلب دارد و در چهارچوبه ی انقلاب دمکراتیک آن هم «به شکلی نیم بند» تعریف می شود و نه انقلاب سوسیالیستی. از نظر ایشان در متن ما از مناسبات اقتصادی سرمایه دای گسست نشده است و جوهر اقتصادی متن محدود به بحث مالیات تصاعدی و گسست از مناسبات پیشا سرمایه داری و فئودالی است. هم چنین بر مساله ی مصادره و تقسیم زمین های بزرگ دست گذاشته اند و این که مشخص نشده است که نظام اقتصادی حاکم بر زمین های بزرگ سرمایه داری است یا فئودالی. و در پایان نتیجه می گیرند که، پلاتفرم اقتصادی سند ما در شرایط امروز ایران به دنبال «رفرم های سطحی و کم دامنه در چهارچوبِ مناسباتِ سرمایه داری حاکم بر ایران است» و «به دنبال میدان  دادن به رشد مناسبات سرمایه داری در ایران» می باشد و لذا ماهیتی حداقلی و بورژوا دمکراتیک دارد و در مقابل مارکاریان از مفاد سندی که سابقاً در نشست با حضور خود ایشان تهیه شده بود دفاع می کنند و آن را دارای ماهیتی سوسیالیستی «مارکسی» می دانند.

در مورد سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی سند ما می گوید «بنا بر این برای این که حداقلی از وضوح سیاسی را در چنین اوضاعی داشته باشیم اعلام میکنیم که هدف کلیه ی فعالیت های ما سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به عنوان وظیفه ی فوری همه ی عناصر و گروه های چپ و کمونیست است و این سرنگونی انقلابی مضمون حداقلی زیر را در بر دارد که از همین امروز باید آن را به طور گسترده تبلیغ و ترویج کرده و با تبدیل کردن آن به آگاهی سیاسی و هدف خواست های جنبش های اجتماعی به ویژه جنبش کارگری و زنان، حول آن جنبشی برای انقلاب را سازماندهی کرد». بنا بر این روشن است که این «حداقل» یک بار به حداقلی از وضوح سیاسی مجموعه ی ما (نشست) اشاره دارد و یک بار به عنوان وظیفه ی فوری و گام نخست جهت استقرار دولت سوسیالیستی مطرح می شود. تأکید متن بر روی این است که سرنگونی انقلابی همه  جانبه ی رژیم جمهوری اسلامی حداقل کار و نخستین گامی است که ضرورتاً جهت استقرار سوسیالیسم در ایران باید آن را از همین امروز در دستور کار قرار داد. وقتی می گوییم از همین امروز یعنی سرنگونی امری متعلق به دور  دست های احتمالی آتی نیست بلکه ضرورت روز است و مجموعه ی نیروهای درون نشست به این منظور باید هر نوع امید و توهم نسبت به «راه های» دیگر و امکان سر سوزنی امید و توهم به رژیم را از سوی هر جریانی کور کنند. وقتی می گوییم سرنگونی جمهوری اسلامی از همین امروز و جایگزین کردن سوسیالیسم به جای آن، یعنی سوسیالیسم را فقط و فقط پس از سرنگونی انقلابی رژیم می توان مستقر کرد و نه در سایه ی دولت های رنگارنگی که جناح های مختلف رژیم بر سر کار می آورند و نه با جنبش سبز و دولت تدبیر و امید و دوم خرداد یا به قول راه کارگری ها «جنبش نه بزرگ دوم خرداد». بنا بر این اتحاد ما باید راه امید و توهم داشتن به رژیم را مسدود کند و نگذارد به نام «نه بزرگ مردم ایران به ولی فقیه» بار دیگر پدیده هایی چون انتخابات 76 و 88 و 92 و غیره از سوی نیروهایی چون راه کارگر مانند تمامی سال های پس از دوم خرداد 76 تاکنون تقدیس و تبلیغ و ترویج شوند. اتحاد ما نمی تواند به توافقات رژیم با امپریالیست های غربی که جاده صاف کن ادغام بیش تر ایران در نئولیبرالیسم جهانی است، تمایل نشان دهد و آن را به کلکسیون افتخارات نه های بزرگ مردم ایران بیفزاید. بنا بر این ما کماکان تأکید داریم که سرنگونی جمهوری اسلامی در عمل نخستین گام و شرط لازم و نه کافی برای ساختن یک جامعه ی سوسیالیستی است و بدون آن هیچ افقی برای سوسیالیسم وجود ندارد و این ضرورت از همین حالا و تا زمانی که رژیم اسلامی بر سر کار است و یا هر رژیم دیگری که در رأس نظام سرمایه داری بنشیند، نخستین گام جنبش بوده و خواهد بود.

در جامعه ی طبقاتی بدون نابود  کردن دولت کهنه، استقرار دولت نوین یعنی دولت سوسیالیستی ممکن نیست. نظام سیاسی؛ ایدئولوژیک؛ اقتصادی و اجتماعی حاکم و دولت آن باید نابود شود تا بشود بر خاکستر آن چیز دیگری را بنا کرد. بنای جدید را حتا با مصالح برجای مانده از فروریختن بنای قدیم نمی توان ساخت. به قول مائو برای هر ساختنی اول باید نابود کرد و با «گذارهای مسالمت آمیز» نمی توان به سوسیالیسم رسید. اما ما در اتحادمان هنوز در رابطه با این «نابود  کردن» به توافق و اشتراک نرسیده ایم و راه کارگر به دلیل تردید و ابهامی که بر سر اصل سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی دارد مانع از ترجمان عملی آن در یک منشور می شود. وقتی می گوییم سرنگونی در عمل و نه در حرف، به این علت است که برخی نیروهای این اتحاد متاسفانه گرایش به آن دارند که به فراخور اوضاع و پایین آمدن فیتیله ی اصلاحات در رژیم ادعای سرنگونی رژیم را بکنند اما به مجرد وزیدن باد رفرم در درون حاکمیت مجدداً جوگیر «نه های بزرگ» می شوند. به باور ما آلرژی راه کارگر و روبن مارکاریان به تأکید حزب ما و دیگر احزاب و سازمان های عضو نشست بر سرنگونی رژیم و روشن  کردن معنای آن، بیش تر منشأ خطی و سیاسی دارد و برآمده از تزلزل ایشان و سازمان شان در قبال سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی است تا نگرانی برای سوسیالیسم. بنا بر این زدن اتهام سرنگونی طلبی بدون سوسیالیسم به سند ما و هواخواهی از سوسیالیسم – آن هم به معنایی که در ادامه به آن خواهیم پرداخت – بیش تر یک تاکتیک فرافکنانه و برای گریختن از اصل مطلب است تا یک استنتاج منطقی و سیاسی واقعی از متن پیش نویس سند.

و اما در مورد ماهیت اقتصادی سند ما. در آن جا نوشته ایم که: «این دولت [یعنی دولت سوسیالیستی] جامعه را در انجام دو گسست اقتصادی هدایت خواهد کرد: گسست از روابط تک محصولی نفت که کشور را کاملاً وابسته به نظام سرمایه داری- امپریالیستی کرده است؛ و گسست از روابط سرمایه داری و کلیه ی شیوه های استثمار ماقبل سرمایه داری». بنا بر این چگونه روبن مارکاریان در نقدشان می نویسند که در سند ما به گسست از روابط سرمایه داری تأکید نشده است و فقط از گسست از روابط ماقبل سرمایه داری صحبت شده است؟! ابتدا به ساکن باید تصحیحی در متن سندمان بکنیم و واژهی «تک محصولی» را از آن حذف کنیم. زیرا این درک را القا می کند که گویا اشکال عمده ی روابط نفتی در آن است که کل اقتصاد را «تک محصولی» کرده است که البته این کار را هم کرده است اما جوهر مساله در آن است که روابط تولیدی نفتی ایران با نظام سرمایه داری جهانی، شاهرگِ روابط تولیدی سرمایه داری در ایران است. از طریق این شاهرگ است که به باقی رگ ها و مویرگ های اقتصاد سرمایه داری در ایران خون رسانی می شود. وقتی از ضرورت گسست از اقتصاد نفتی وابسته به امپریالیسم صحبت می شود، این به معنای انکار ضرورت اشتراکی کردن مالکیت بر ابزار تولید نیست. اتفاقاً سرفصل آن است زیرا بدون قطع این شاهرگ و این بستر، هرگونه «اشتراکی کردن» ابزار تولید در واحدهای اقتصادی مجزا، صرفاً آن واحدهای اقتصادی مجزا را تبدیل به بنگاه های اقتصادی سرمایه داری با شکل «اشتراکی» می کند. به عبارت دیگر، سرمایه داری دولتی. مدارهای انباشت سرمایه در ایران عموماً توسط اقتصاد نفتی تحت هژمونی نظام جهانی سرمایه ی امپریالیستی تعریف و جهت دهی می شود. مساله ی گسست از اقتصاد نفتی و عاجل بودن آن برای استقرار سوسیالیسم در ایران یکی از اختلافات اساسی بین دیدگاه حزب ما و راه کارگر است و به همین دلیل این مساله در نقد راه کارگر در سطح «گسست از اقتصاد تک محصولی» برداشت شده است و نه نسبت ارگانیک آن با سرمایه داری و امپریالیسم.(3)

حال نگاهی کنیم به اتهامات اقتصادی  عجیب و غریب روبن مارکاریان. اولاً ایشان به شکل عجیبی جوهر اقتصادی پیش نویس سند ما را مالیات تصاعدی تعریف کرده اند و آن را جزءِ رفرم های بورژوایی قرن 16 تلقی می کنند. در حالی که در سند ما از مصادرهی سرمایه های بزرگ و بانک ها و غیره صحبت شده است و روشن است که این موارد به اجتماعی و اشتراکی کردن ابزار تولید اصلی و کلیدی در گامهای نخست اشاره دارد. ما متوجه نشدیم چرا میان این همه موارد مشخص مانند قطع وابسته گی نفتی به امپریالیست ها، مصادره ی کلیه ی دارایی های دولتی، لغو موقوفات و غیره این مورد به جرجیس جوهر اقتصادی پیشنهادات ما تبدیل شده است و دیگر این که همین بند و دقیقاً با همین انشا و نگارش در اسناد مورد تأیید ایشان (سند کمیسیون سابق و نیز سند تدوین شده توسط راه کارگر) آمده است، پس چگونه است که یک  جا این مورد به وجه مشخصه ی اعتقاد به انقلاب دمکراتیک تبدیل می شود و در جای دیگر خصلت و ماهیت سوسیالیستی «مارکسی» دارد؟! مگر میشود با این سبک کار دیالوگ های جدی نظری را پیش برد؟

اما مورد دیگر در رابطه با مساله ی ارضی است. در سند ما آمده است که «مصادره ی زمین های بزرگ و تقسیم آن در میان همه ی زنان و مردانی که روی آن کار می کنند و برنامه ریزی برای رشد کشاوزی به عنوان پایهی خودکفایی در تامین نیازهای تغذیه و رفاه مردم». و نقد از ما می پرسد که از نظر ما مناسبات حاکم بر این زمین ها فئودالی است یا سرمایه داری؟ و می پرسند «در صورتی که این زمین ها به صورت واحدهای سرمایه داری در بخش کشاورزی در آمده و دهقانان سابق به کارگران کشاورزی مبدل شده باشند، آیا باز هم مطالبات پلاتفرم تقسیم زمین خواهد بود؟» جواب کوتاه این است: خیر! وی ادامه می‏دهد، در این صورت، « بنگاه های کشاورزی نیز منطقاً توسط بخش های دیگری اجتماعی شوند و کارگران کشاورزی به مثابه ی تولید کنند گان مستقیم در امر مدیریت اقتصادی این بنگاه ها نقش ایفا کنند». در مقابل این بحث باید نکته ای را یادآوری کنیم: یکم این که با توجه به تجربه ی چین سوسیالیستی که تجربه ی سوسیالیستی کیفیتاً پیشرفته تر از شوروی سوسیالیستی بود، بعد از کامل شدن تقسیم اراضی میان دهقانان فقیر و بی زمین (زن و مرد به طور مجزا) و ریشه کن شدن فئودالیسم در سراسر کشور، دهقانان فقیر و بی زمینِ سابق با وجود داشتن سند مالکیت بر زمین، به عنوان تولید کنندگان مستقیم و سازمان یافته در تعاونی ها، تحت یک برنامه ریزی مرکزی سراسری در امر مدیریت اقتصادی نقش مستقیم ایفا می‏کردند. بنا بر این، «مدیریت مستقیم» ماهیت سوسیالیستی بودن یا نبودن بنگاه ها را تعیین نمی‏کند. سوسیالیستی  شدن روابط تولیدی مجموعه ای است که شامل مالکیت بر ابزار تولید، روابط میان انسان ها در فرآیند تولید و توزیع است و ماهیت هر واحد یا بنگاه تولیدی به طور تعیین کننده ای با ماهیت دولت سوسیالیستی و قطب نمای برنامه ی اقتصادی آن در کل جامعه مربوط است؛ آیا قدرت سیاسی در دست پرولتاریا است یا خیر؟ آیا این اقتصاد در کلیت خود با قطب نمای سیاسی و ایدئولوژیک نابود کردنِ «چهار کلیت» (کلیه ی تمایزات طبقاتی، کلیه ی روابط تولیدی که این تمایزات را تولید می کند، کلیه ی روابط اجتماعی منطبق بر این روابط تولیدی و کلیه افکار کهنه ی برخاسته از این روابط و نگهبان آن) پیش می رود یا خیر؟

سپس نقد راه کارگر با فرض این که ما روابط تولیدی پیشاسرمایه داری را بر کشاورزی حاکم می دانیم، بند «تقسیم اراضی» در پیش نویس پیشنهادی ما را «دموکراتیک» ارزیابی می کند و نه «سوسیالیستی». مباحث مربوط به مساله ی ارضی در ایران امروز و خصلت مناسبات حاکم بر اراضی بزرگ و غیره، مبحثی است خارج از حوصله ی این نوشته و ما بر این باوریم که یک تحقیق اجتماعی- اقتصادی دقیق جهت ارائه ی تصویر درست از این مساله به ویژه در سایه ی تغییر و تحولات ساختاری اقتصاد ایران پس از دهه ی 70 خورشیدی به بعد، هنوز در دستور کار کل جنبش کمونیستی ایران قرار دارد و حل مساله ی ارضی در ایران و حل تضاد شهر و روستا دارای یک دستور کار و فرمول واحد نیست و بنا به موقعیت و تضاد مناطق مختلف، اشکال گوناگونی از حل تضاد از تقسیم اراضی تا واحدهای اشتراکی و کمونی و غیره را می طلبد. با این وجود نقداً باید در سه محور به دفاع از کلیت پیشنهادمان در سند بپردازیم. البته ما فراموش نمی کنیم که در پیش نویس اولیه ی اسناد تدوین شده توسط راه کارگر هیچ بند و نکته ای در مورد کشاورزی و روستا و مساله ی ارضی در ایران نیامده بود و به راحتی ده ها میلیون روستایی از سندهای «سوسیالیستی مارکسی» ایشان جا افتاده بودند. در تاریخ جنبش کمونیستی بین  المللی، حل مساله ی ارضی - دهقانی در هر آن جا که چنین مساله ای موجود بوده است از وظایف انقلاب پرولتری - سوسیالیستی بوده است و هنوز هم چنین است. واضح است که به نسبت شکل های مختلفی که این مساله در کشورهای مختلف دارد، راه حل ها نیز متفاوت است. اما یک چیز در همه آن ها مشترک است و آن هم این است که هدف انقلاب سوسیالیستی، تعیین کننده ی چگونگی حل این مساله است. اگر هدف انقلاب سوسیالیستی است، حل این مساله نیز باید عمیقاً انقلابی باشد. نکتهی دیگر این است که نفس تقسیم زمین میان کسانی که روی آن کار می کنند بیان گر خصلت دمکراتیک یا سوسیالیستی یک انقلاب یا برنامه نیست. فقط اندکی آگاهی تاریخی می خواهد تا به یاد آوریم که برنامه ی لنین و بلشویک ها برای انقلاب اکتبر که یک انقلاب سوسیالیستی بود، در مورد مساله ی ارضی و دهقانی در ابتدا به شکل تقسیم زمین میان دهقانان فرموله شد. ما در این جا قصد یکی کردن شرایط روسیه 1917 با ایران سال 2014 را نداریم و قصدمان صرفاً آن است که مبنای سست استدلال روبن مارکاریان را یادآوری کنیم. بنا بر این، عاملِ تعیین کننده در آن است که تحولات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ضروری تحت دیکتاتوری پرولتاریا و در خدمت به نابودی «چهار کلیت» انجام می شود و این فرآیندی کاملاً قابل اندازه گیری و محک  زدن است.

تا آن جا که به تحلیل ما از روابط تولیدی حاکم بر کلیت اقتصاد ایران مربوط است ما آن را سرمایه داری و بخشی از کلیت نظامِ سرمایه داری حاکم بر جهان می دانیم. با این وصف، فرآیند سرمایه داری در ایران و کشورهای مشابه آن در سه قاره ی آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین مقدار زیادی از روابط پیشاسرمایه داری را ضمن تغییر شکل دادن، به طور تبعی در سوخت و ساز خود ادغام کرده است. این یکی از وجه تمایزات مهم صورت بندی اقتصادی- اجتماعی در این نوع کشورها با صورت بندی اقتصادی-   اجتماعی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی است. وجه تمایز تعیین کننده تر آن است که جایگاه اقتصادی این کشورها در نظام جهانی توسط قدرت های امپریالیستی دیکته می شود و ساختار اقتصادی درونی آن ها توسط این تقسیم کار جهانی رقم می خورد. این رابطه نیز یک رابطه ی تولیدی است که ریموند لوتا در کتاب «آمریکا در سراشیب» آن را رابطهی تولیدی امپریالیستی نام داده است. کارکرد این رابطه ی تولیدی، اقتصاد درونی کشورهایی مانند ایران را معوج و ناهنجار می کند به طوری که بخش های مختلف اقتصادی آن ربط بسیار نازلی با یکدیگر دارند. یکی از آثار این اعوجاج نابودی کشاورزی و عدم ارتباط بخش کشاورزی و صنعت، شکاف میان چند شهر پیشرفته با مناطق گستردهی محروم و عقب  مانده است. هرچه بیش تر اقتصاد ایران در نظام جهانی ادغام میشود این شکاف ها همراه با شکاف میان فقر و ثروت برجسته تر و وخیم تر می شوند. هرکس که ادعای استقرار سوسیالیسم می کند باید به این مساله جواب دهد که این اعوجاج و مشخصاً روند نابودی کشاورزی را چگونه باید متوقف و زیربنای کشاورزی را احیا کرد. فرایند گسترش روابط سرمایه داری امپریالیستی در دوران جهانی سازی صدها میلیون انسان را از محیط زیست و بقای خود جدا کرده و آنان را محکوم به حرکت دائم در جست وجوی بقای بخور و نمیر و شرایط زیست هولناک در حاشیهی شهرها کرده است. بهتر است جنبش کمونیستی انقلابی ما نیز به این مساله فکر کند که در فردای استقرار دولت سوسیالیستی، با چه برنامه ای ده ها میلیون نفر را برای احیای کشاورزی و تامین نیازهای غذایی مردم انگیزه داده و به حرکت در خواهد آورد. به طور کلی مساله ی ارضی جایگاه مهمی در ساختن زیربنای مستقل از نظام سرمایه داری جهانی و کمک به شکل گیری یک زیربنای صنعتی خودکفا دارد. بدون فکر کردن به مساله ی خودکفایی به ویژه خودکفایی کشاورزی نسبی در مقابل دشمنان سرنگون شده و نمی توان صحبت از ساختن سوسیالیسم کرد. سوسیالیسم یک برنامه ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است، دولت دیکتاتوری پرولتاریا است که به دنبال سرنگونی تمامی اشکال استثمار سرمایه دارانه و غیر سرمایه دارانه است و هم چنین یک دوره ی گذار طولانی است به سوی کمونیسم در جهان و در این دوران گذار وابسته نبودن غذا و مایحتاج اولیهی مردم به امپریالیست ها یک ضرورت استراتژیک و در مسیر تضمین تدوام دولت و جامعه سوسیالیستی است.

اما نکتهی دیگر ما در این زمینه، از زاویه ی مساله ی زنان است. آیا واقعاً مارکاریان و «سوسیالیسم مارکسی» مورد نظرشان نمی دانند که صدها هزار و حتا شاید میلیون ها زن در روستاهای ایران و در زمین های کشاورزی بزرگ بدون هیچ حقوقی و تحت قوانین نیمه فئودالی پدرسالارانه کار و زندگی می کنند و تحت ستم و تبعیض مضاعف قرار دارند؟ از این نظر ما به صراحت معتقدیم روابط حاکم بر وضعیت زنان کشاورز و روستایی در بسیاری از نقاط ایران کماکان نیمه فئودالی است. زنان تحت انقیاد پدر یا شوهر به کار بی مزد مشغول هستند و طبق روبنای سیاسی و ایدئولوژیک حاکم حق ندارند از محدوده ی کنترل خانواده و طایفه پا را فراتر بگذارند. این مساله ی عینی به معنای آن نیست که کلیت ساختار اقتصادی اجتماعی ایران سرمایه داری نیست بلکه اتفاقاً در کشورهای تحت سلطه ای مانند ایران شیوه های استثمار نیمه  فئودالی بخشی از فرایند سودآوری نظام سرمایه داری است. علاوه بر این، بخش مهمی از اهرم های حفظ انسجام اجتماعی توسط نظام سرمایه داری است. به عبارت دیگر سودآوری، خانواده، مذهب و نظم ارتباط لاینفکی با یکدیگر دارند. اشکال پیشاسرمایه داری در بدنه ی دینامیک های سرمایه داری تنیده شده اند و جدا از آن تولید بازتولید نمی شوند. نظریه همیشه شامل «تضاد چیست و راه حل چیست»ها می باشد و باید به مسائل و تضادهایی پاسخ بدهد که در عالم واقع وجود دارد و نه با نسخه های از پیش حاضر٬ بنا بر این از آن جا که ما دینامیک ها و ساختارهای متعدد نظام سرمایه داری در ایران را می بینیم و راه کارگر آن را نمی بیند در نتیجه راه  حل های مان هم برای از بین بردن آن متفاوت می باشد. برای رهاکردن ا نرژی انقلابی این زنان و برای در هم شکستن رسوم و قیود فئودالی و پدرسالاری در روستاها نیاز است مالکیت های مردمحور از طریق تقسیم زمین بر اساس واحد فرد و نه خانواده شکسته شود و زنان نیز سهم برابر از کار بر روی زمین و مالکیت زمین ها را دریافت کنند. روشن است که سیاست تقسیم زمین در مواردی که شرایط مشخص آن جهت تشکیل واحدهای کشاورزی کلکتیویزه و کمونی فراهم باشد، نیازی به تقسیم زمین ندارد. لاز به ذکر است که نویسندهی نقد ما در نامه ای خطاب به یکی از کمیسیون های نشست به تاریخ 12 فوریه 2013 در بحثی پیرامون چگونگی تبدیل کردن مالکیت های خصوصی به مالکیت اجتماعی در «دولت کارگری» از «منطق و روش گام به گام» در خلع مالکیت از سرمایه های بزرگ تا سرمایه های خُرد دفاع می کنند. عجیب آن است که ایشان این منطق گام به گام را در مورد خلع مالکیت از سرمایه داران بزرگ و بورژوازی کوچک مجاز می دانند اما همین منطق را در حل مساله ی ارضی نشانه ی دوری از سوسیالیسم ارزیابی می کنند!!

نکته ی آخر این که جهت گیری سوسیالیستی یک سند و یک جریان در فشرده ترین حالت در مساله ی قدرت سیاسی دولتی تبارز پیدا می کند. مساله ی مرکزی هر انقلابی، مساله ی قدرت سیاسی دولتی است و سیاست های اقتصادی سوسیالیستی نیز فقط پس از شکل گیری قدرت سیاسی سوسیالیستی یعنی دولت دیکتاتوری پرولتاریا معنا پیدا می کند. از این منظر هم به روشنی گویا است که سند ما دیکتاتوری کدام طبقه و چه جامعه ای را دنبال می کند.

 

کدام سوسیالیسم؟ کدام آزادی؟

 ببینیم «سوسیالیسم مارکسی» مورد نظر روبن مارکاریان چه مختصات و مشخصه هایی دارد. ایشان می نویسند که «بدیل سوسیالیستی چیست؟ سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی، برقراری دولت کارگری و آغاز روند انتقال به سوسیالیسم. طبیعی است که انقلاب مورد نظر ما همه ی مطالبات فوری، بر آورده نشده و عقب افتاده ی انقلاب دمکراتیک را در گام های اول خود عملی ساخته و در روند تکوین خود با توجه به تناسب قوا در سطح داخلی، منطقه ای و بین المللی روند انتقال به سوسیالیسم را هدایت خواهد کرد» [تأکیدات از ما است] و در موارد دیگر اصطلاحاتی چون «برنامه ی انتقالی» و «دمکراتیزاسیون اقتصادی» را به کار می برند. برای فردی که حتا اندکی آشنایی با مارکسیسم و تاریخ جنبش کمونیستی داشته باشد کاملاً روشن است که این ادبیات و این فرمول بندی و اصولاً این نوع نگاه به سوسیالیسم هیچ ربطی به مباحث مارکس و انگلس از سوسیالیسم ندارد بلکه متعلق به تروتسکی و سنت تروتسکیستی به عنوان یک گرایش خرده  بورژوایی و سوسیال دمکراتیک است. عموماً پس از فروپاشی بلوک امپریالیستی شرق، تروتسکیسم و تئور های رفرمیستی و سوسیال دمکراتیک تروتسکی به منبع تغذیه ی بسیاری از جریانات طرفدار شوروی و هواداران سابق «سوسیالیسم واقعاً موجود» تبدیل شد. و ما این خط را در تفکر و بحث های مارکاریان و به طور کلی راه کارگر نیز می بینیم البته همراه با سایر گرایشات خرده بورژوایی مانند «سوسیالیسم بازار» یا «سوسیالیسم بولیواری». تناقض ماجرا آن جا عیان می شود که ایشان در همان ادامه ی نقل قول بالا مینویسند «بنا بر این میان سرمایه داری و سوسیالیسم در ایران هیچ پلهی واسطه، مرحله ای و یا میانی وجود ندارد» در صورتی که پیش تر از روند انتقال به سوسیالیسم و «برقراری دولت کارگری و آغاز روند انتقال به سوسیالیسم» صحبت کردند و با اتکا به نوشته ی خود ایشان می توان چنین نتیجه گرفت که میان این سرمایه داری و سوسیالیسم، مرحلهی دیگری وجود دارد. سوال ما از ایشان این است: ماهیت روابط تولیدی حاکم بر اقتصاد جامعه در این پروسه ی انتقال، چیست؟ ماهیت آن در مفهوم «دوره ی انتقالی» مارکاریان منطقاً نمی تواند سوسیالیستی باشد چون دارد فرایند انتقال به آن را طی می کند. ما از ایشان می پرسیم در این روند انتقال، ماهیت طبقاتی این جامعه ی غیر سوسیالیستی چیست؟ حتا وجود «حکومت کارگری» نمی تواند دال بر ماهیت سوسیالیستی باشد. همان طور که به طور مثال در برزیل مشاهده می کنیم. در مفاهیم ترتسکیستی، دوران انتقالی به معنای رفرم های بورژوا  دمکراتیک (دمکراتیزاسیون اقتصادی و اجتماعی) است که باز هم نوعی از سرمایه داری است. پس می بینیم آن کسی که به چیزی غیر از سوسیالیسم برای دولت و جامعه ی آینده ایران معتقد است - دست کم در فرایند انتقال - حزب ما نیست بلکه روبن مارکاریان است که اعتقادشان به رفرم های بورژوا دمکراتیک و برنامه ی انتقالی سوسیال دمکراتیک را تحت نام «دمکراتیزاسیون عمیق» فرموله می کنند.

همان طور که در بالا از ایشان نقل کردیم، وی می گوید: «...انقلاب مورد نظر ما همه ی مطالبات فوری، بر آورده نشده و عقب افتاده ی انقلاب دمکراتیک را در گام های اول خود عملی ساخته و در روند تکوین خود با توجه به تناسب قوا در سطح داخلی، منطقه ای و بین المللی روند انتقال به سوسیالیسم را هدایت خواهد کرد.» در این مورد دو مشاهده داریم.

اولاً، چیزی به نام «مطالبات عقب   افتاده» وجود ندارد. هرچه «از قبل» یعنی دوران پیشاسرمایه داری مانده است در کارکرد سرمایه داری تنیده شده و جزیی از وجود آن شده است. به طور مثال، پدرسالاری. در نتیجه ی رهایی زنان از قید پدرسالاری را نیز نباید به شکل «مطالبات برآورده نشده» دید. مبارزه برای رهایی زنان خود یکی از موتورهای محرکه ی از بین بردن طبقات و روابط تولیدی و اجتماعی ملازم آن است.

ثانیاً، اجرای برنامه ی سوسیالیسم «با توجه به تناسب قوای بین المللی» نیست بلکه با توجه به همان ضرورتی است که انقلاب سوسیالیستی را در دستور کار گذاشته است. نمی توان تحلیل کرد که مرحله ی انقلاب سوسیالیستی است و بعد گفت که «با توجه به تناسب قوای بین المللی» این انقلاب را عملی خواهیم کرد یا خیر! دولتی که در نتیجه ی سرنگونی انقلابی دولت سرمایه داری مستقر می شود دولت سوسیالیستی است نه به دلیل ادعای اش بلکه به دلیل برنامه اش و استفاده از قدرت سیاسی به دست آمده برای عملی کردن آن دو گسست و چهار کلیتی در شرایط مشخص هر کشور.

ما از روبن مارکاریان می خواهیم که برنامه ی «انتقالی» پیشنهادی خود را با برنامه ی انقلاب بلشویکی 1917 مقایسه کنند و به این سوال پاسخ دهند که اگر «برنامه ی انتقالی» ترتسکی به جای تزهای آوریل لنین بر جنبش کمونیستی روسیه حاکم می شد، آیا انقلاب سوسیالیستی رخ می داد؟

بینش بورژوا دمکراتیک مارکاریان از سوسیالیسم، در رابطه با مساله ی آزادی و درک به شدت فرمیک و بورژوایی و غیر طبقاتی وی از دمکراسی و آزادی نیز تدوام پیدا می کند. ایشان پیش نویس سند ما را به ناپیگیر بودن در سرنگونی انقلابی به دلیل بیگانگی با بنیاد ی ترین اصول دمکراسی و آزادی های سیاسی متهم می کنند و در ادامه این «بنیادی ترین اصول دمکراسی و آزادی» را مجلس موسسان و به رسمیت شناختن حق رأی عمومی برای شهروندان نام می برند. اما ببینیم این اتهام چقدر صادق و وارد است. در سند ما در مادهی هشتم آمده است که: « آزادی بی قید و شرط عقیده، بیان، اجتماعات، مطبوعات، تظاهرات، اعتصاب، تشکل و تحزب. لغو همیشگی نهاد سانسور و آزادی حق انتشار نشریه و کتاب بدون لزوم کسب مجوز» قضاوت در مورد اعتقاد یا عدم اعتقاد سند ما به مساله ی آزادی اندیشه و بیان و تحزب و غیره را و همچنین میزان دقت و صداقت منتقد ما را به خواننده واگذار می کنیم. اما علاوه بر این بند، یک متمم به این شکل آمده است «تضمین حقوق مخالفین و ناراضیان دولت سوسیالیستی و منتقدین آن» و نویسنده ی نقد از این متمم چنین نتیجه می گیرند که «محدود کردن آزادی های بی قید و شرط سیاسی در ارتباط با مخالفان و ناراضیان دولت سوسیالیستی به این معنا است که آزادی های بی قید   و   شرط سیاسی برای موافقان دولت سوسیالیستی است و البته شامل مخالفین و ناراضیان نمی شود. ...». ما بعید می دانیم با یک موضع غیر  غرض ورزانه بتوان از این متمم چنین نتیجه ی عجب و غریبی را گرفت! مگر آن که به هر قیمت ولو با زیر پا گذاشتن معیارهای علمی و اخلاقیات نقد علمی بخواهیم بر پیش فرض مان تأکید کنیم و مثال «مرغ یک پا دارد» را تداعی کنیم! چرا که این بند و متمم آن نه ناظر به نفی حق برخورداری از آزادی اندیشه و بیان برای مخالفین و منتقدین دولت سوسیالیستی بلکه در راستای تأیید مضاعف و تأکید بر این حق است اما نه از موضع بورژوا دمکراتیک و فرمیک راه کارگری بلکه از موضع سنتز نوین کمونیسم. برای توضیح این متمم و برای توضیح تفاوت درک بورژوا دمکراتیک و درک سنتز کمونیستی بیش تر (سنتز نوین) از مساله ی مقام آزادی اندیشه در پویایی جامعهی سوسیالیستی و حقوق مخالفین در دولت سوسیالیستی باید بار دیگر به تاریخ جنبش کمونیستی و به وضعیت فعلی جنبش کمونیستی و گرایشات فکری موجود در آن رجوع کنیم.

از نظر ما با شکست انقلاب چین در جریان کودتای رویزیونیستی سال 1976 و احیای سرمایه داری در آن کشور، آخرین پایگاه سوسیالیسم در جهان از میان رفت. در واقع این رخداد، پایان یک مرحله از انقلاب های پرولتری را که از کمون پاریس آغاز شده بود رقم زد. پس از احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی جنبش کمونیستی عملاً وارد دورانی از سرازیری و افول شد. برای بسیاری این شکست در جریان سقوط بلوک امپریالیستی شرق در سال 1991 تحقق پیدا کرد. در هر حال پایان موج نخست انقلاب های به طور عینی و ضروری جمع بندی از آن انقلاب ها و تجربه ی ساختمان سوسیالیسم را پیش کشید. در مواجه با این شکست - پایان و در جمع بندی از تجربه ی سوسیالیسم و انقلاب پرولتری در قرن بیستم ما شاهد سه گرایش عمده در سطح بین المللی در میان کسانی هستیم که کماکان خود را مارکسیست یا دست کم چپ و سوسیالیست خطاب می کنند:

نخست گرایش دگماتیستی ای است که معتقد است تجربه ی انقلاب های سوسیالیستی در قرن بیستم فقط مثبت بوده و فقط دست آورد داشته است و دارای محدودیت و کاستی نبوده است و امروز راه حل، تکرار آن تجربه و آن الگوهای دیکتاتوری پرولتاریا است.

دوم شاهد طیفی از گرایش انحلال طلبانه  هستیم که این واقعیت را نفی می کنند که تجربه ی انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم عمدتاً مثبت بود و نه عمدتاً منفی. دست آوردهای عظیم تجربه ی دولت دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی سوسیالیستی (1917-1956) و چین سوسیالیستی (1949-1976) را انکار کرده و با عمده و مطلق  کردن کمبودها و کاستی های آن اساساً درکی غیر  دیالکتیکی، فرمیک و عمدتاً بورژوا دمکراتیک از دلایل آن شکست ارائه می دهند و چارهی کار را نیز نهایتاً در دمکراسی هر چه بیش تر ردیابی می کند. خصلت نمای بخش وسیعی از پیروان این گرایش درک و فهم غیرطبقاتی و قرن هجدهمی آنان از دمکراسی و آزادی است که در تئوری به نفی ضرورت اعمال دیکتاتوری پرولتاریا، انکار کمونیسم انقلابی و دنباله روی از درک های بورژوا رفرمیستی و خرده بورژوایی رسیده و در عمل به منحل کردن انقلاب و حزب و دولت در افتاده و با هر نیت و انگیزه ای لاجرم به تبعیت از هژمونی بورژوازی در عرصه ی مبارزه ی طبقاتی ناگزیر می شوند. این گرایش در سطح جهانی علاوه بر گروه های «چپ» مختلف از انواع ترتسکیست و جریان هایی از تمام شاخه های احزاب کمونیست سابق، جریان های آنارشیست و آنارکو-سندیکالیست توسط نظریه پردازانی چون آلن بادیو، نگری، ژیژک، تئوریسین های تروتسکیست مانند هال دریپر و غیره بیان می شود. وجه مشخصه ی این جریانات بیش از هر چیز در نفی ضرورت سرنگونی دولت دیکتاتوری بورژوازی و نفی ضرورت استقرار دولت دیکتاتوری پرولتاریا و ضرورت وجود حزبی کمونیست برای رهبری این انقلاب و در سقوط به معیارهای انقلابات دمکراتیک کهنه و بورژوازی قرن هجدهم اروپا است. این گرایش عمدتاً از تجزیه و تحلیل ماتریالیستی- دیالکتیکی دلایل شکست سوسیالیسم در قرن بیستم ناتوان است، بخشی از آن خیلی دیر احیای سرمایه داری و شکست سوسیالیسم در شوروی را دریافت و اکثراً پس از سقوط شوروی با یک چرخش به سمت بورژوا رفرمیسم، دچار فتیشیسم دمکراسی شدند و مساله ی آزادی و دمکراسی را به عنوان نسخه ی جادویی تمامی مشکلات و معضلات کشورهای سوسیالیستی سابق و فقدان آن را علت  العلل احیای سرمایه داری در آن کشورها معرفی کردند. در واقع حسرت آن را می خورند که چرا سرمایه داری دولتی در روسیه ی (یا بنا به دیدگاه اینان «سوسیالیسم واقعاً موجود»)همانند کشورهای سرمایه داری اروپا و آمریکای شمالی، دارای شکل حکومتی بورژوا  دموکراتیک نبود. طبق دیدگاه اینان، مشکل شوروی در دوران خروشچف و بعدها برژنف تا فروپاشی سوسیالیسم دروغین در آن کشور، کمبود دمکراسی بود و نه چیز دیگری و اگر کمی چاشنی دمکراسی به همان آش «سوسیالیسم واقعاً موجود» بیافزاییم می توان بار دیگر آن را تجویز کرد!(4)

طرفداران این گرایش نامِ منحل کردنِ دست آوردهای دولت ها و انقلابات پرولتری را «گسست از مارکسیسم روسی»، «مارکسیسم دمکراتیک»، «بازگشت به سوسیالیسم مارکسی» و غیره نهادند اما جوهر مرکزی دغدغه های ایشان همان دغده های بورژوا دمکراتیکِ انقلاب دمکراتیک نوع کهن و جنبش جمهوری خواهی قرن 18 و 19 بورژوازی اروپا است و نه مارکس و انقلاب پرولتری. «گسست» دمکراتیک آن ها دقیقاً ارایه ی درکی خرده بورژوایی از دموکراسی است که آن را از محتوای طبقاتی تهی می کنند و به عنوان مقوله ای «خنثی» و جهان شمول جلوه می‏دهند. فراموش نکنیم که مارکس می گوید، خرده بورژوازی همواره این توهم را دارد که می  توان در فضای خاکستری «میانه»ی تخاصم طبقاتی میان پرولتاری و بورژوازی را «حل» کرد. «گسست دموکراتیک» آن ها به خاطر منحل کردن قلب تئوری سیاسی مارکس و مارکسیسم یعنی ضرورت کسب قدرت دولتی و استقرار دولت دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان گام اول و ضروری استقرار سوسیالیسم بسیار زود دچار فرمالیسم در درک از ماهیت دمکراسی و آزادی شده و سقف نگاه و خواست اَش را ب&