Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹       
حقيقت شماره 64

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)     شماره ٦٤   مرداد ماه١٣٩٢

 

لازم نیست هواشناس باشیم تا بفهمیم طوفانی در راه است

انتخابات و طبقات مختلف:

چرا «راه کارگر» از تجربه نمی‌آموزد؟

ملی مذهبی ها و ائتلاف زیر سایه «عالی جناب آقاسی »

 انگل ها را سرنگون کنیم!

مصر؛ زمان دور ریختن توهمات است

مصاحبه در مورد کودتای نظامیان در مصر

گزارش تحلیلی از جنبش ترکیه ۱

گزارش تحلیلی از جنبش ترکیه ۲

تندر بهاری بر فراز ترکیه

در نقد آلن بدیو - گزیده

به رنگ آرمان ٬ از جنس انقلاب

 

 

لازم نیست هواشناس باشیم تا بفهمیم طوفانی در راه است*

 

تکان های بزرگ سياسی در ترکيه، برزيل و مصر در دو ماه گذشته و بادهايی که در شيلي، آرژانتين و حتا آمريکا و چين ميوزند نشان از تحولات بزرگ و شگرف سياسی دارند. ديگر با اطمينان ميتوان گفت که «بهار عربی»، جنبشهای ضد سرمايه داری در اروپا و آمريکا و جنبش ميدان تقسيم در ترکيه طلايه داران يک فرآيند پيوسته در جها  و روند «عادی» اوضاع نه فقط در خاورميانه بلکه در بسياری از کشورهای جهان در حال گسستن است. عمق بحرانها در کشورهای مختلف٬ متفاوت اما پديدهای گسترده است. برملا شدن جنايت های جنگی آمريکا در افغانستان و عراق توسط يک سرباز جوان آمريکايی (بردلی منينگ) و افشای اسناد جاسوسی دولت آمريکا عليه شهروندان آمريکا و جهان و حکومت های اروپايی توسط جوانی ديگر به نام اسنودن (که در آژانس امنيت ملی آمريکا کار ميکرد) خبر از امکان وقوع تکان های وسيع سياسی در کشورهای امپرياليستی را ميدهد.

 

شاخصهای اوضاع در خاورميانه که نقطه ی اشتعال بحران های سياسی شده است عبارتند از:

يکم) توده های مردم ديگر شرايط اقتصادی و اجتماعی خود و نظام های سياسی حاکم را تحمل نکرده و شورش می کنند. حتا قشرها و طبقات مياني، بخش بزرگی از صف ناراضيان و شورشيان را تشکيل ميدهند. همين امر به قشرها و طبقات پرولتری و فرودست جامعه که قربانيان اصلی نظام سرمايه داری در سطح جهان بوده و همواره آماج اصلی سرکوب های دولتی هستند فضای تنفس ميدهد.

 

دوم) طبقات حاکمه در نابسامانی به سر ميبرند و قادر به اتحاد و ثبات بخشيدن به دولت خود نيستند. تضاد ميان قشرهای مختلف طبقات بورژوا و ملاکان بزرگ در اين کشورها که توسط باندها و احزاب سياسی مختلف نمايندگی می شوند بسيار حاد است به طوری که هنگام خيزش توده ها عليه رژيم های حاکم بخش بزرگی از اينان فعالانه وارد عرصه ی مخالفت با رژيم حاکم ميشوند. تنها در ايران نيست که باندهای سياسی طبقات استثمارگر خود را «منجی» و «اميد» مردم از شر رژيم حاکم معرفی می کنند. اين امر در خيزش های «بهار عربی» و در خيزش اخير ترکيه نيز بارز بود.

 

سوم) نزاع و رقابت ميان قدرتهای امپرياليستی مختلف مانع از آن ميشود که امپرياليسم آمريکا که قدرت مسلط در اين منطقه است و اکثريت دولتهای ارتجاعی تحت الحمايه ی آن هستند بتواند مانع از هم گسيختگی بيشتر اين دولتها شود و هژمونی خود را باز يابد.

 

همه ی اين عوامل، شرايطی بس مساعد و در عين حال پيچيده را برای انقلاب در کشورهای خاورميانه فراهم ميکند. اين بحران ها پتانسيل تبديل شدن به اوضاع انقلابی را دارا هستند اما در عين حال ميتوانند به ناکجا آباد نيز منتهی شوند. آنچه مانع عمده ی تحول به سوی انقلاب است فقدان احزاب کمونيست انقلابی با خطی روشن و قدرت سازمانيافته ی کافی برای دخالت در اوضاع با هدف راندن آن به سوی انقلاب های پرولتری ميباشد.

 

ماهیت و کارکرد نظام سرمايه داری است که شرايط بروز بحران های انقلابی و نابودی آن را توليد ميکند. آشوب های اقتصادي، فقر و بيکاري، زندگی بی ثبات، سرکوب بيرحمانه ی دولتها، جهنم جنگ های امپرياليستي، رشد جنگ های قومی و مذهبي، نابرابری و تبعيض، ديگر برای صدها ميليون نفر از مردم اين منطقه و جهان قابل تحمل نيست. رژيم های حاکم، چه آنها که اسلامی اند و چه آنها که به اصطلاح «سکولار» هستند و حتا آنان که تحت عنوان «انقلاب» بر سر کار ميآيند، به سرعت اعتبار و موجه بودن خود را از دست ميدهند و فرياد سرنگونی آنها به گوش ميرسد. خيزش های بزرگ اجتماعی در ترکيه و برزيل نشان داد که حتا رژيم های به اصطلاح «باثبات» و «الگو» نيز بر لبه ی پرتگاه سياسی نشسته اند. انفجار سياسی در ترکيه در خرداد ماه گذشته آغاز شد و با افت و خيز ادامه دارد. اين انفجار سياسي، رژيم طيب اردوغان را تا آستانه ی سقوط برد. اردوغان که پيش از آن با تفرعن به بشار اسد، رئيس جمهور سوريه پيام می فرستاد که «بشار به ندای مردم خود گوش کن و از قدرت دست بکش» به نوبه ی خود پيامی مشابه از بشار اسد دريافت کرد. دولت به اصطلاح کارگری برزيل که دست رژيم های قبلی را در فساد بسته است دچار بزرگترين زلزله ی سياسی عمر خود شد. دولت محمد مرسی در مصر که در اتحاد با ارتش مصر به  قدرت رسيده بود در آستانه ی يک سالگی اش پس از اعتراضات وسيع مردمی در نتيجه ی کودتای ارتش سقوط کرد. در سال 2011 در ليبی امپرياليستهای فرانسوی و انگليسی با تفرعن مردم را به بازی گرفتند و تحت نام «انقلاب» جانشينانی اسلامی برای رژيم منفور قذافی تعيين کردند. اما اکنون دفاتر حزب حاکمِ اخوان المسلمين در «بنغازی» طعمه ی آتش خشم مردم ميشود. در خودِ آمريکا، در اواسط ماه ژوئيه (اواخر تير) گسترش برق آسای اعتراض عليه صدور حکم بيگناه ی يک سفيد پوست که جوان سياه ی به نام تريون مارتين را به قتل رسانده بود، هیئت حاکمه ی آمريکا را غافلگير کرد٬ به طوری که حتا اوباما مجبور شد به طور تلويحی عليه اين حکم موضع گيری کند.

 

در ايران نيز روند امور و به ويژه بحران اقتصادی و وضعيت سياسی و معيشتی مردم به گونه ای است که امکان شکل گيری بحرانهای سياسی در مقياسی گسترده٬ به طور جدی وجود دارد. امپرياليستهای اروپايی به مناسبت انتخاب روحانی به يکديگر تبريک گفتند اما روحانی هنوز بر تخت رياست جمهوری جلوس نکرده زمرمه های خشم و ترديد مردم بلند شده و بيهودگی چشم اميد بستن به وی برای بخش وسيعی از کسانی که به او رأی داده اند واضح شده است. باندهای مختلف رژيم جمهوری اسلامی با وجود آن که ميدانند خطر سقوط، همه ی آنان را تهديد ميکند از پشت پا زدن به يکديگر دريغ نمی کنند زيرا حس ميکنند تنها راه باقی ماندن در صحنه دور کردن خود از پيشينه ی جنايات جمهوری اسلامی است که همه ی جناحها در آن دست داشتند. در مناظرههای انتخاباتي، روحاني، قاليباف را متهم به سرکوب بيرحمانه ی دانشجويان در تير 1378 و حمايت از آن سرکوبها کرد و در آستانه ی انتصابات کابينه ی روحاني، ايران امروز ** روزنامه ی طرفدار قاليباف، يونسی (وزير اطلاعات خاتمی که برای پست وزارت در کابينه ی روحانی کانديد بود و ناکام شد)  را متهم به صدور احکام اعدام زندانيان سياسی چپ در دهه ی 1360 و نقش داشتن در آن جنايت ها ميکند.

به موازات غلبه ی «روح تغيير» بر جامعه حتا مرتجعين هار و متفرعن قبای تغييرِ دروغين را بر تن ميکنند.

 

 

اما چرا انقلاب رخ نمی دهد؟

 

اين پرسش گزنده را بايد طرح و «چه بايد کرد؟» آن را کاوش کرد. بحران های انقلابی سر بلند می کنند و ستون های نظام های حاکم را به لرزه در می آورند اما به ورای خواست اصلاحات يا حداکثر جا به جايی قدرت ميان باندهای بورژوايی نمی روند. توده ها برای تغيير به ميدان عمل سياسی می آيند و راه برون رفت از دهشت های وضع موجود را جستجو می کنند اما فقط با آلترناتيوهای با برنامه و سازمان يافته ی خودِ بورژوازی و جناح های گوناگون آن روبرو ميشوند. احزاب و سخنگويان بورژوازی فعالانه به ميدان آمده و افق تغيير را در چارچوب وضع موجود ترسيم می کنند و نام آن را انقلاب می گذارند. به مصر نگاه کنيم: ديگر برای مصريها نظم کهنه نظم ابدی نيست؛ مبارک را سرنگون کردند و يک سال بعد جانشين او را؛ اعتبار و وجهه و هیبت به ظاهر ابدی نظام کهنه فرو ريخته است و به سادگی قابل ابقاء نيست اما حرکت مردم به سوی رهايی در ميانه ی راه در باتلاقی اسفناک افتاده و نيروهای شان را به هرز ميبرد.

 

 قشرهای خرده بورژوا و آن سازمانها و تشکلات سياسی که افکار و احساسات اين قشرها را جهت می دهند٬ نقش واسط مهمی را در شکل گيری اين وضعيت بازی ميکنند. آنان از يک سو همراه با اکثريت توده های مردم خواهان تغيير هستند اما از سوی ديگر از «انقلاب» هراس دارند. اگر افق و برنامه ی انقلاب پرولتری در رأس توده های پرولتر و زحمتکش و ديگر ستمديدگان جامعه قرار بگيرد، بخشهای مهمی از اين قشرها به سوی انقلاب جلب شده و نقش دستيار پرولتاريا را بازی خواهند کرد. اما در غياب اين آلترناتيو، در هراس از سرکوب و در وحشت از «هرج و مرج» ناشی از سرنگونی يک نظام و نبود جايگزينی برای آن، خرده بورژوازی و سخنگويان سياسی آن دست به دامان جناحی از قدرت حاکم ميشوند و اين «راه» را برای توده های وسيعتر نيز تجويز می کنند و حتا در وجود ارتش های خونخوار اما مقتدر که ستون فقرات دولت های ارتجاعی هستند قايق نجاتی برای رسيدن به سراب خود می بينند. بسياری از احزاب به اصطلاح چپ و سوسياليست در کشورهای مختلف از همين دسته و در واقع بيان کننده ی حالات و افق قشرهای خرده بورژوازی هستند. به مصر نگاه کنيم. طبقات ميانی منبع اين توهم هستند که نظاميان ميتوانند با فساد و خودکامگی رژيم مرسی مقابله کرده و راه را برای دخالت «توده ها» در سياست باز کنند. نه تنها احزاب موسوم به ليبرال (بورژوازی خارج از قدرت) در مصر مروج اين توهم و عوامفريبی اند بلکه احزاب به اصطلاح سوسياليست و چپ نيز حامل اين توهم و قربانی خودفريبی هستند.

 

طبقه ی خرده بورژوا، خود قادر به ارائه ی آلترناتيوِ تغيير راديکال جامعه و سازمان دادن نيروهايش جهت جنگيدن برای تحقق آن نيست. در نتيجه، در نهايت تبديل به دنباله روی بورژوازی يا متحد پرولتاريا در انقلاب پرولتری ميشود. زيرا فقط اين دو طبقه، طبقات با ثبات جامعه اند و به لحاظ تاريخی امکان اداره ی جامعه را بر طبق منافع تاريخی خود دارند.

 

حضور طبقاتی پرولتاريا در صحنه قبل از هر چيز به معنای در صحنه بودن برنامه ی استراتژيک و رهايی بخش آن برای انقلاب و تغيير جهان است. حضور آحاد پرولتاريا حتا در شمار بسيار زياد هرگز به معنای حضور طبقاتی آن در صحنه نيست و آن چه حضور طبقاتی پرولتاريا را ميسر ميکند وجود يک حزب پيشاهنگ با خط تکامل يافته ی انقلابی است. در شرايطی که پرولتاريا با حزب و برنامه ی خود در ميدان نباشد، و برای کشيدن جنبش ها به جاده ی انقلاب تلاش نکند٬ قشرهای ميانی و سخن گويان سياسی آنان تحت عناوين ظاهرالصلاح مانند «حرکت از آن چه ممکن است»، «راه سوم»، «دوره ی گذار»، «ضرورت يک دوره ی دموکراسی» و غيره، راه چاره ی جامعه را در اصلاح نظام موجود ارائه می کنند و توده های پرولتر و زحمتکش را هم به دنبال خود ميکشند.

 

در ايران نيز امواج مکرر خيزشهای همگانی مردم با غلبه ی همين توهم به هرز رفته است و جمهوری اسلامی طول عمر خود را تمديد کرده است. جرياناتی مانند ملي- مذهبی ها، تحکيمی ها در جنبش دانشجويي، فداييان- اکثريت و پس مانده های حزب توده، کمپين يک ميليون امضاء در جنبش زنان توليد کننده و مروج چنين توهماتی بوده اند و برخی چهره های روشنفکری چپ و سازمان هايی که خود را چپ و حتا کمونيست ميخوانند با توجيهاتی خودفريبانه و عوامفريبانه اين توهم و اين دارودسته های متصل به ساختار قدرت سياسی را همراه ی کرده اند.

 

حس و فکر تغيير بر جهان غلبه کرده است؛ روش تغيير آن نيز بايد چيره شود

 

تودههای مردم به ويژه قشرهای پرولتری و زحمتکش چگونه به راه واقعی آگاه شده و سازمان خواهند يافت  به گونه ای که فقط برای آن و نه چيز ديگری بجنگند؟ آيا جز اين است که تنها کمونيستها ميتوانند جواب اين سوال را بدهند؟

 

پيش شرط تبديل شورش های توده ای به جنبشی برای انقلاب آن است که بخش قابل توجه ی از توده های مردم بياموزند که منافعشان در تقابل و تخاصم اساسی با منافع بورژوازی چه در سطح داخلی و چه بين المللی است. علاوه بر اين بياموزند که طبقات ديگری نيز هستند که بخشی از بورژوازی نيستند ولی مشکلات جامعه و راهحل ها را در چارچوب نظام بورژوايی و اصلاح آن جستجو ميکنند. اينان خرده بورژوازی و ديگر قشرهای ميانی جامعه هستند. اين طبقات دارای روشنفکران و سخنگويان و احزاب خود هستند که خواست ها و منافع خود را به عنوان خواست ها و منافع تمام جامعه بيان می کنند. تاثير بورژوازی به طور غير مستقيم از طريق عادت، سنت و خودرويی نيز عمل مي کند. همين عادات و سنتها و حرکت خود به خودي، مردم را در جهت منافع طبقاتی بورژوازی سوق ميدهد. برای اين که توده های مردم- کارگران، زحمتکشان، زنان، خلق های ملل تحت ستم، دهقانان فقير و بی زمين تبديل به رزمندگان منافع و رهايی واقعی خود شوند بايد فرا بگيرند که کارکرد «طبقه» در جامعه چيست و چرا در پشت هر شعار سياسی و وعده های اقتصادی و اجتماعی و هم چنين اخلاقی و مذهبی منافع طبقات نهفته است. به قول لنين: «تا وقتی که مردم فرانگيرند که در پس جملات، بيانيه ها و وعده های اخلاقي، مذهبي، سياسی و اجتماعی منافع طبقات را جست و جو کنند، هميشه قربانی نادان فريب و خودفريبی در سياست شده و خواهند شد.»

 

وظايف کمونيستها

 

در ايران و بسياری از کشورهای مهم منطقه و جهان (از آمريکا تا چين، از ترکيه تا برزيل) حوادثی بزرگتر از آن چه رخ داده است، رخ خواهد داد. در ايران اوضاع داخلی در ترکيب با اوضاع جهانی ميتواند به آن چنان بحران انقلابی بيانجامد که حوادث سال 1357 در مقابل آن رنگ ببازد. در آستانه ی سرنگونی رژيم شاه هرگز اين اندازه از زد و خورد و تفرقه در هیئت حاکمه نبود و هیچگاه ساختارها و نهادهای حاکم تا اين حد شکاف برنداشته بودند. هرگز روابط ستم و استثمار تا به اين حد کريه و زشت نمايان نشده بود. اوضاع منطقه تا به اين حد درگير بحران و از هم گسيختگی و جنگ نبود. اوضاع جهانی در عين حال که به قطب های امپرياليستی متخاصم تقسيم شده بود اما تا اين حد خارج از کنترل نبود و جنگها و تضادهای درهم برهم را با خود حمل نمی کرد. اوضاع به گونه ای است که اغلب دولت های منطقه و قدرتهای بزرگ قادر به استفاده از تمام قدرت سرکوبگريشان نيستند زيرا نميدانند اگر چنين کنند نتيجه اش چه خواهد بود. همه ی اين عوامل باعث ميشود که قدرتهای حاکم و به طور کلی نظام های اقتصادی اجتماعی حاکم «مشروعيت» خود را از کف بدهند و شمار عظيم تری به طور جدی آن را به چالش بگيرند و جمهوری اسلامی مستثنی از اين وضعيت نيست.

 

به اين اوضاع بايد از ديدگاه استراتژی انقلاب کردن نگريست. در چنين اوضاعی چگونه ميتوانيم با برنامه و افق کمونيستی افکار ميليونها نفر را تسخير کنيم؟ آيا اين ميليونها تن را بر سر مسائل بزرگی مانند اين که آيا جامعه ای به جز اين جامعه ی طبقاتی ممکن است و اگر ممکن است چيست و چگونه ميتوان به آن دست يافت مورد خطاب قرار ميده م يا مشابه نمايندگان سياسی قشرهای ميانی و بورژوازی از قدرت رانده شده و ناراضی عمل می کنيم که مطالباتشان را در چارچوب نظام ميخواهند؟

 

پيشروی جهش وار در نيروهای سازمان يافته ی انقلاب بدون پاسخگويی به اين مسائل بزرگ ممکن نيست. اوضاع به گونه ای است که اگر صرفا به پاشيدن بذرهای افکار انقلابی کمونيستی اکتفا کنيم نخواهیم توانست حتا به طور نسبی پتانسيل نهفته در اوضاع را متحقق کنيم. دوران پيش گذاشتن جسورانه اما زنده و نافذ برنامه ی انقلابی حزب است. بدون اين کار صحنه ی سياسی درهم و برهم بر جای مانده و به نفع انقلاب قطب بندی نخواهد شد. در حالی که امکان و فرصت انجام اين کار در جای جای جامعه موجود است. نبايد به احزاب ناراضی بورژوا و به احزاب چپی که افق تنگ و رفرميستی شان بيان تمايلات قشرهای ميانی جامعه است اجازه داد که برنامه و سياست و «مطالبات» ورشکسته ی خود را به جای انقلاب بنشانند. در اين راستا بايد برنامه ی استراتژيک حزب را در قالب يک مانيفست سياسی ارائه دهیم و در پرتو آن برای خط انقلابی حزب و گسترش نفوذ آن بجنگيم. (رجوع کنيد به سرمقاله ی حقيقت شماره 62)

 

زنده کردن انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم و به ورای آن رفتن

 

نزديک به 37 سال از احيای سرمايه داری در آخرين کشور سوسياليستی جهان يعنی چين سوسياليستی ميگذرد. در اين 37 سال توده های خسته از ستم و استثمار انواع و اقسام بيراهه های فاجعه بار را تجربه کرده اند: از «انقلاب»های دروغين مانند «انقلاب اسلامی» در ايران تا کودتاهای «سوسياليستی» مانند آن چه در سال 1980 در افغانستان به رهبری احزاب وابسته به شوروی رخ داد تا «دموکراسی»های وابسته به قدرت های امپرياليستی غرب در فيليپين و اندونزی و «حکومت های کارگری» در لهستان و برزيل و «سوسياليسم» آمريکای لاتينی در ونزوئلا و بوليوي. برای آگاه کردن مردم در مورد معنا و محتوای واقعی يک انقلاب بايد با جسارت و قدرت، الگوی انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم را که در تارک آن انقلاب سوسياليستی چين (از سال 1949 تا 1976) و به ويژه انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی در چين (1966 تا 1976) ميدرخشد به ميان مردم برد و مختصات اقتصادی و سياسی اين انقلابها و رهبری آن را تبديل به آگاه ی توده ها کرد. برجسته کردن الگوی انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم همراه با جمعبندی از علل سرنگونی دولتهای سوسياليستی و احيای سرمايه داری در آنها، بخشی تعيين کننده از دادن آگاهی درمورد معنای واقعی انقلاب به توده های مردم است. مقايسه ی جهان زمانی که چين سوسياليستی تحت رهبری مائوتسه دون پايگاه سوسياليسم بود با جهانی که چين تبديل به کارگاه عرقريزان و استثمار کارگران شده است تصوير سازی قدرتمندی است در مقايسه ی ميان زمانی که انقلاب واقعی روند عمده در جهان بود و زمانی که ضد انقلاب جايگزين آن شد و يکی از محصولات اين ضد انقلاب جهانی رشد اسلام گرايی در خاورميانه و به قدرت رسيدن خمينی و دارودسته اش در ايران بود. جمعبندی  و خط حزبمان در مورد دستآوردها و علل شکست آن انقلابها و ترويج افق مان در تکيه بر آن دستاوردها و اصلاح اشتباهات آنها برای استقرار جوامع سوسياليستی به مراتب پيشرفته تر از کشورهای سوسياليستی قرن بيستم دست مايه ای بس قدرتمند برای مقابله با بيراهه هايی است که جريان های سياسی بورژوايی و ارتجاعی در مقابل توده های مردم می گذارند. بی هیچ ترديد بدون چنين رويکردی به انقلابهای سوسياليستی قرن بيستم (تثبيت دستاوردها و جمعبندی از نقصانها و اشتباهات آنها) هیچ طرح واقعا انقلابی را برای آينده نمی توان در افکند. اين خط تمايز حزب ما با ديگر احزاب منتسب به جنبش کمونيستی در ايران است و خط تمايز تعيين کنندهای است.

 

تبليغ و ترويج خط انقلابی اين حزب، اهميت وجود چنين حزبي، ضرورت تقويت و گسترش صفوف آن وظيفه ی پايه ای هر کمونيست است. گسترش نفوذ خط و افکار اين حزب و تقويت سازمانی آن حلق های کليدی در تدارک برای انجام يک انقلاب واقعی و هدايت آن به سوی فرجام پيروزمند است. اين وظيفه بايد با صد تدبير و هزار چاره پيش برد. خط حزب و سازمان آن مختص عدهای محدود و محافل سربسته نيست بلکه متعلق به دهها و صدها هزار و ميليونها نفری است که در تلاش برای تغيير جامعه و جهان پا به ميدان مبارزه می گذارند يا حتا پيش از آن که پا به ميدان مبارزه بگذارند ذهنشان انباشته از اين سوال بزرگ و مبرم است که راه تغيير چيست و آلترناتيو جامعه ی موجود چه جامعه ای است و راه دست يافتن بدان کدام است و آيا چنين راهی در تاريخ مبارزات پرولتاريا تجربه شده است؟ وظيفه ی اعضا و طرفداران حزب آن است که اين ابزار واقعی انقلاب را به دست آنان برسانند و به آنان بگويند که:

 چرا بايد انقلاب کرد، انقلاب به طور مشخص يعنی چه، «چهار کليت» مارکسيستي*** که اين حزب  ترويج ميکند که بايد محو و نابود شوند تا بشريت به رهايی دست يابد چيست، چرا محو اين «چهار کليت» نه تنها مطلوب و ضروری بلکه ممکن است، چگونه ميتوان شرايط تحقق آن را فراهم کرد، چرا طبقه ی پرولتاريا رسالت رهبری انقلابی را دارد که محو اين «چهار کليت» هدفش است، کدام طبقات دشمن محسوب ميشوند و کدام طبقات در اين انقلاب همدست پرولتاريا هستند و چرا مهمترين ابزار اين طبقه در رهبری جامعه به سوی رهايی يک حزب کمونيست است و چرا انجام چنين انقلابی به يک کشور محدود نمی شود و بايد به شکل گيری چنين انقلابی در نقاط ديگر جهان نيز ياری رساند و از هم اکنون به صورت پايگاه انقلابی و الهام بخش برای تمام مردم جهان عمل کرد.

 

اين حزب برای اين که بتواند وظايف انقلابی اش را عملی کند بايد هزاران نفر را از ميان پيشروان به اين خط جلب کند، آنان را تعليم داده و نيروهايشان را در صفوف خود سازمان دهد. اين وظيفه به طور خلاصه «انباشت نيرو» برای انقلاب است. متد يا روش ما در پيش برد اين وظيفه نيز بسيار مهم است و در واقع متد يا روش ما بخشی از خط سياسی و ايدئولوژيک ما است. به چالش کشيدن افکار و بينش حاکم در افراد، حتا کسانی که سالها است مبارزه ميکنند روش مهمی برای تغيير آنان و راهگشايی برای تبديلشان به کمونيست های انقلابی است. آن چه اتخاذ اين متد يا روش را به عنوان مسئوليت و وظيفه تاکيد ميکند؛ پتانسيل عظيم نهفته در توده های تحت ستم و استثمار برای تغيير جهان و فداکاريهای کسانی است که سالها به طرق مختلف با نيت و آرزوی تغيير وضع جامعه و جهان مبارزه کرده اند. اتخاذ اين روش مترادف با آن نيست که ما از توده ها و مبارزين ديگر نميآموزيم و نبايد بياموزيم بلکه گواه اعتماد عميق به پتانسيل آنان است که ميتوانند عاليترين راه انقلابی را در پيش بگيرند.

 

  سازمان دادن و هدايت مبارزه و مقاومت انقلابی در ميان قشرهايی که بر لبه ی گسل های اجتماعی جامعه نشسته اند بخش مهمی از تدارک انقلاب است. اما ميان تبليغ و ترويج و گسترش خط و سازمان حزب از يکسو و هدايت مبارزه و مقاومت انقلابی در عرصه های گوناگون بايد رابطه ی تقويت متقابل ايجاد کرد و اين نيز امری آگاهانه است و به طور خود به خودی انجام نميشود. ما بايد در کنار و همراه همه ی ستمديدگان و استثمار شوندگانی باشيم که حاضر نيستند به سرکوب، تحقير، فقر و استثمار تن دهند و شورش می کنند. اما مهمترين مسئوليت ما در قبال توده هايی که عليه ستم و استثمارِ خود به پا ميخيزند آن است که آنان را به اين آگاه ی برسانيم که مشکل در استبداد و خودکامگی اين رژيم و آن رژيم نيست، مشکل در اين بند قانون و آن فرد و مدير و مسئول نيست، مشکل فقط در محروميت از حقوق برابر در اين زمينه و آن زمينه نيست٬ بلکه کليت نظام اجتماعی حاکم يعنی سرمايه داری مشکل است که همه ی نابرابری ها، محروميت ها، ستم ها، تبعيض ها و نابودی ها از آن زاده ميشود. آنان را به اين آگاهی برسانيم که اين درد درمان دارد و آنان بايد به انقلابی که درمان اين درد بزرگ اجتماعی و جهانی و تاريخی است بپيوندند و تحت رهبری حزبی که برای اين انقلاب مبارزه ميکند متشکل شوند. اين عميقترين چالشگری دوران ماست! •

 

 

پی نوشت :

 

*باب ديلان وضعيت دهه ی پرتلاطم 1960 را زمانی که شورشهای اجتماعی عليه نظم موجود حتا کشورهای «آرام» و «نيک بخت» امپرياليستی را به لرزه در آورده بود چنين توصيف کرد: لازم نيست هواشناس باشی تا بفهمی باد از کدام سو ميوزد!

 

**urlm.in/rxas

 

*** چهار کليت: مارکس تشخيص داد که رسيدن به جامعه ی کمونيستی در گرو نابودی کليه ی تمايزات طبقاتي، نابودی کليه ی روابط توليدی که مولد اين تمايزات طبقاتی است، نابودی کليه ی روابط اجتماعی برخاسته از اين روابط توليدی و نابودی کليه ی افکار زاده شده از اين روابط و تحکيم کننده ی آن است.

 

 

 

 

انتخابات و طبقات مختلف

چرا «راه کارگر» از تجربه نمی‌آموزد؟

 

در جريان انتخابات رياست جمهوری اخير و انتخاب روحانی که يکی از مهره های سرسپرده و کارکشتهی نظام جمهوری اسلامی است٬ يک بار ديگر «راه کارگر» رأی دادن ميليونها نفر از تودههای مردم را با شادی و شعف «نه بزرگ مردم ايران به خامنه ای» اعلام کرد و گفت: «با وجود همه ی بگير و ببندها، تهديدها و «مهندسی»ها، مردم ايران يک بار ديگر انتخابات را به رفراندومی عليه رهبر جمهوری اسلامی و کارنامهی سياسی او تبديل کردند.» و تاکيد کرد: «اگر مردم نميتوانند با صراحت بگويند که چه ميخواهند، هر فرصتی را بکار ميگيرند تا بگويند چه نميخواهند.» («نه بزرگ مردم ايران به خامنه ای، اعلاميه ی هيئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) 26 خرداد 1392)

 

به راستی بايد از «راه کارگر» پرسيد چرا «رهبر» جمهوری اسلامی و کارنامه ی سياسی وی را از نظام جمهوری اسلامی جدا ميکند؟ آيا اين همان خط ملی- مذهبی ها نيست که در دوران مبارزه عليه رژيم پهلوی با شعار «شاه بايد سلطنت کند و نه حکومت» (که مصداق آن در جمهوری اسلامی ميشود «جمهوری اسلامی بدون ولايت فقيه») افقِ معينی را برای مردم ترسيم ميکردند؟ افقی که هيچ نبود مگر حفظ نظام سلطنت اما اصلاحِ نقش شاه؟ آيا ما مجاز نيستيم بپرسيم فرق جهانبينی سياسی «راه کارگر» با جهانبينی سياسی  نهضت آزادی چيست؟ کافی است به کارنامه ی سياسی «راه کارگر» در زمينه ی انتخابات رياست جمهوری در جمهوری اسلامی از سال 1376 به اين سو نظری بيندازيم. هر چهار سال يک بار با بيدار شدن اميدهای خفته ی «راه کارگر» در مورد اصلاح نظام، اين جهانبينی عريانتر ميشود و هم پوشانی های فکری ميان اين سازمان و جريان ملی- مذهبی ها نمايانتر ميشود.

 

سرمقاله ی نشريه ی آتش (شماره 20) تحليلی واقعی از اين انتخابات داده و به درستی مينويسد: «اين انتخابات پيروزی مردم نبود. رفرميست هايی که دوباره به ياد «نه بزرگ» و ستايشگر حرکت خود به خودی، پر از وهم و حتا جوگير شدن بسياری از اهالی شدهاند، با اين تحليل آبکی اما زيرکانه نشان ميدهند که در برابر منافع پايه ای مردم قرار گرفته اند که چيزی نيست جز سرنگونی انقلابی رژيم، از طريق يک مبارزه ی تا به آخر و سازمان دادن جامعه ای نوين. پرستش حرکت خود به خودی مردم و ياوه هايی مانند اين که «اين رأی آری به روحانی نبود بلکه نه به خامنه ای بود» مرتبا توسط نيروها و افراد راست و سازشکار و يا مرتجع بيان ميشود و فقط يک هدف دارد: دور کردن ذهنيت مردم از اين که راه ديگری به جز صندوقهای رأی وجود دارد. اظهار نظر خودفروختگانی مانند فرخ نگهدار که فردای انتخابات در بی بی سی ادعا کرد که «با اين انتخابات شکاف ميان مردم و حکومت مقداری به هم آمد» و به مردم توصيه کرد که «نبايد زياده خواهی کنند چون ممکن است حکومت دوباره سخت بگيرد ...» نشان از نگرانی مرتجعينی دارد که به هر قيمت در پی حفظ ساختارهای دولت اسلامی از گزند مبارزات مردم اند. (http://n-atash.blogspot.nl/)

 

به تحليل زير از راه کارگري ها دقت کنيد:

«نتيجه ی نمايش انتخابات رياست جمهوری رژيم اسلامی در عمل تبديل شد به «نه» بزرگ عليه دستگاه ولايت فقيه و سياست هسته اياش درسطح ملي. چه آن پانزده ميليونی که انتخابات را تحريم کردند (که بسيار عالی ميشد که اين تحريم به يک تحريم سراسری تبديل ميشد و اکثريت مردم را در بر ميگرفت) و چه آن ميليونها نفری که در آخرين ساعات در انتخابات شرکت کرده و به نماينده ی ولی فقيه يعنی به سعيد جليلی رأی  ندادند، در يک هدف مشترک بودند: مخالفت آشکار با رهبر نظام، يعنی ولی فقيه که قدرت اصلی را در حکومت در دست دارد. مجموع آرای ريخته شده برای حسن روحانی که به تنهايی از ديگر کانديداهای حکومتی بيشتر بود، نه به معنای تاييد شخص روحانی و يا جناحی از حکومت، بلکه تودهنی محکمی بود به رأس هرم قدرت يعنی شخص خامنه ای و سياست هايش». (يوسف لنگرودی- سايت راه کارگر هيئت اجرايی)

 

واضح است که ادعای نگارنده ی سطور فوق که معنای رأی ندادن 15 ميليون نفر را هم سنگ با رأی دادن ميليونها تن از مردم قرار ميدهد پوچ و بی پايه است و باز هم از عينک خودفريبی «راه کارگر» گذر کرده است. در اين جا نيز طول موج «راه کارگر» با طول موج ملی- مذهبی ها و اکثريتی- توده ايها که رئيس جمهور شدن روحانی را گُل پيروزی «مردم» به دروازه ی «رهبر» ميدانند، بر روی هم افتاده است. بر خلاف ادعای آقای لنگرودی، اکثريت آنانی که رای دادند مردمی هستند که در نهايت ناآگاهی و استيصال يا صرفا عادت به زندگی در نظام جمهوری اسلامی به گرداب فريب انتخاباتی افتادند. ببينيم نشريه ی آتش در مورد ميليونها نفری که رأی ندادند چه مينويسد:

«اما صحنه ی انتخابات 92 حکايت از وجود نيروی گسترده ی ديگری ميکرد. نيرويی که با وجود محاصره و بمباران تبليغاتی رژيم و رسانه های امپرياليستی، با وجود عجز و التماس خامنه ای که اگر نظام را قبول نداريد به خاطر کشور رأی دهيد، با وجود تهديد و ارعاب، با وجود محروم بودن از تشکل و يا هرگونه تريبون قانونی، به اين نظام اعتماد نکرد و رأی نداد. ... بخش بزرگی از اين عده با سطح و سطوح مختلفی از آگاهی نسبت به ماهيت اين رژيم، نسبت به شکاف بزرگ و پرنشدنی ميان خود و دولت جمهوری اسلامی به پای صندوق های رأی نرفتند. اين بسيار خوب است.»

 

انتخابات تمام شد و در فاصله ای کوتاه توهمات بسياری از رای دهندگان که عليه منافع خود پای صندوق های رأی رفته بودند٬ ريخت اما توهمات «راه کارگر» و روشنفکران سست پايه و کسانی که هنوز راه حل را در چارچوبه ی نظام موجود می جويند٬ نريخت. «راه کارگر» با عزم راسخ بر موضع خود مانده است. حتا بعد از روشن شدن برنامه ای که بر مبنای آن روحانی رئيس جمهور شده است و روشن شدن اين که چگونه اين انتخاب يک مهندسی بزرگ برای اتحاد و ائتلاف ميان باندهای اصلی نظام برای نجات نظام و بازی دادن مردم بوده است، «راه کارگر» باز هم نوشت: ««نه» قدرتمند مردم و نقش آن در به هم ريختن صف بندی های حکومتي.» (سايت خبری راه کارگر 22 ژوييه 2013)

 

اما پس از معرفی کابينه ی روحانی «راه کارگر» ديگر از قدرت و عظمت «نه» بزرگ تجليل نکرد و در نهايت شرمندگی در مورد ترکيب کابينه ی روحانی گفت: «حتی وزارت کار را به علی ربيعی سپرده است که از بازجوهای خشن اوايل دهه ی شصت و يکی از کارکشته ترين چهره های امنيتی است که با اتکا به تجارت خانه کارگر می تواند در مهار تشکل های کارگری و حرکتهای مستقل کارگری نقش داشته باشد. به هر رو دولت «تدبير و اميد» دولت تدبير برای مهار مردم و اميدِ گشايش رابطه با آمريکا، غرب و کشورهای همسايه و به ويژه محور تهران- رياض است.  ترکيب کابينه بيان سياست هايی است که عمدتآ به سياست های هاشمی رفسنجانی معروف است».  اما اين نوع افشاگری های «راه کارگر» از وزرا دير و بيمايه است زيرا صحن مجلس اسلامی و نشريات جناح های حاکميت از اين گونه افشاگری ها پر است و طرفين از افشای پرونده های جنايت يکديگر کم نمی آورند و عليرغم هشدارهای «رهبر» و سران نظام که «اسم نياوريد و نکنيد» همه چيز، از دزدی های کلان تا اين که فلان وزير پيشنهادی عامل کشتار 67 و مردم مشهد در سال 71 (پور محمدی) بود روی ميز است!

 

تا انتخابات بعدی چهار سال مانده است! اما جای نگرانی نيست. در اين فاصله «راه کارگر» فرصت های زيادی برای بيان خط سياسی اش که تبديل به پاندولی ميان جناحهای «بد و بدتر» مرتجعين حاکم شده است خواهد داشت. کافی است به موضعگيری آقای شالگونی، در مورد کودتای نظاميان در مصر عليه رژيم اسلامگرای مُرسی که توسط همين نظاميان و در اتحاد با همين نظاميان به قدرت رسيده بود نظری بيندازيم. سايت «راه کارگر» سخنان شالگونی را تحت عنوان «اولين انقلاب مردمی عليه يک دولت اسلامي؛ موج دوم انقلاب مصر آغاز شده است» منتشر کرده است: «جنبش ضداستبدادی مردم کشور ما در سال 88 تاثير شگرفی بر مردم مصر و ترکيه داشت تا آنها چهره ی حاکميت اسلام را بشناسند. آن چيزی که سالها طول کشيد تا مردم ما چهره ی واقعی حاکميت اسلام بشناسند مردم ترکيه و مصر خيلی سريع متوجه آن شدند و عليه آن شوريدند. وقتی 16 تا 22 ميليون رای برای استعفای محمد مرسی جمع آوری شده، اين يک خواست دمکراتيک مردم است. حق فراخوانی مردم امری کاملآ دمکراتيک است. در اين حرکت انقلابی مردم٬ هفده ميليون نفر در راهپيمايی های روزهای اخير شرکت کرده اند. اين بزرگترين راهپيمائی تاريخ مصر است و يک نويسنده ی چپ مصری نوشته است که اين بزرگترين راهپيمايی تاريخ بشر است.»

 

به راستی چرا اين نوع «چپ»ها توهمات خطرناکِ توده های مردم نسبت به شاخه های مختلف مرتجعين را تئوريزه و زينت ميکنند؟ بينش اينها منطبق بر بينش چه طبقه ای است؟

هرچند «راه کارگر» از واژه هايی چون انقلاب، کمونيسم و سوسياليسم زياد استفاده ميکند اما ديدگاه و سامانه ی فکری اش بيان ديدگاه طبقات «ميانی» جامعه (ميان پرولتاريا و بورژوازی) است که به لحاظ سياسی متزلزل و سازشکار است و نظريه پردازان آن هميشه به دنبال يافتن «راه سومی» ميان انقلاب و ضد انقلاب، راهی بين پرولتاريا و بورژوازی هستند. هرچند چنين «راهی» موهوم و غير قابل تحقق است اما بازتاب جايگاه اين طبقه در جامعه است و هميشه احزابی خواهند بود که مبلغ آن باشند. سياست و عملکرد گروه هايی مانند «راه کارگر» در واقع بازتاب نيروی ايدئولوژيک عادت و گرايش خود به خودی اين قشرها به سوی «نظم و ثبات» است. نيروهای حاکم و احزاب بورژوايی، همواره اين نيروی ايدئولوژيک عادت و گرايشات خود به خودی را که به ويژه در ميان قشرهای ميانی زياد است مورد استفاده قرار ميدهند و به ميدان سياست ميآورند که مانع از بالفعل شدن پتانسيل انقلابی و «مخرب» توده های تحت ستم و استثمار شوند.

 

جهانبينی «راه کارگر» مانع آن است که از واقعيات مادی صحنه ی مبارزه طبقاتی و تجربه ی بارها تکرار شده بياموزد.

 

 

 

 

 

ملی مذهبی ها و ائتلاف زير سايه ی «عالی جناب آقاسی»

 

هر چند اکبر هاشمی رفسنجانی از صحنه ی بازی انتخاباتی رژيم اخراج شد اما ائتلافی که حول شخص او در ميان طيفی از دشمنان ديروز و ستايندگان امروزش شکل گرفت قابل توجه بود. اين تنها محمد خاتمی، سران جريان سبز و اصلاح طلبان جبهه ی مشارکت و مجاهدين انقلاب اسلامی نبودند که با رفسنجانی بيعت کردند، بلکه تعدادی از چهره های اصولگرا مانند علی مطهری و حتی برخی جريانات و شخصيتهايی که روزگاری نه چندان دور به عنوان منتقد و حتی دشمن رفسنجانی عليه او تبليغ و افشاگری ميکردند نيز دست به دامان « آقای هاشمی» شده و به «درايت و نقش ويژه و تاريخی» وی پی بردند. در اين ميان نقش جريان موسوم به ملی- مذهبی و اکبر گنجی بيش از ديگران به چشم ميآمد. رفسنجانی در واقع توانست با واسطه گری و دلالی اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها به عنوان يک شخصيت وجيهه المله قلمداد شود. 

 

ملی- مذهبی ها که از اوايل دهه ی 70 خود را به عنوان منتقد سياستهای اقتصادی و فرهنگی دولت هاشمی رفسنجانی معرفی ميکردند، پس از دوم خرداد 76 و با سمتگيری با محمد خاتمی و پيوستن به اردوی اصلاحات بر شدت حملات پنهان و علنی خود به رفسنجانی و نقش مافيايی او در اقتصاد ايران افزودند. ماه نامه ی «ايران فردا» به مدير مسئولی عزت الله سحابی و سردبيری رضا علی جانی چنين مسئوليتی را برای خود قائل بود. اوج حملات ملی مذهبی ها به رفسنجانی در جريان انتخابات مجلس ششم اتفاق افتاد، جايی که او به عنوان نفر سی اُم حوزه انتخابی تهران معرفی شد و ملی مذهبی ها در مجامع غير علنی و دوستانه شان و حتی در مصاحبه با بخش فارسی راديو بی بی سی به طعنه و ريشخند او را «آقا سی» لقب دادند. آن روزها جريان ملی مذهبی عملکرد سياست خارجی دولت هشت ساله ی رفسنجانی را «فاجعه بار و هولناک» تصوير ميکرد که «باعث انزوای ايران در صحنه ی جهانی شده است»، برنامه و عملکرد اقتصادی وی را «مافيايی و شعار زده و خالی از طرحهای توليدی اقتصاد ملی» ميدانست و به لحاظ فرهنگی نيز داد از بی داد خفقان و سرکوب دولت سازندگی ميداد و خلاصه دوران رفسنجانی را به سر آمده معرفی کرده و عبور از وی را يک ضرورت ميدانستند. البته اين دست افشاگريهای قانونی و احتياط آميز ملی- مذهبی ها عليه رفسنجانی به پشتوانه ی حمايت ايشان از محمد خاتمی و جريان اصلاحات بود که هم دولت و هم مجلس را در دست داشتند و نه با اتکا به مردم، به همين دليل خيلی زود و در دور دوم انتخابات رياست جمهوری رژيم در سال 84، برخی چهره های ملی مذهبی مانند سحابی و حبيب الله پيمان و به ويژه نهضت آزادی به حمايت های شرمنده و تاکتيکی از هاشمی رفسنجانی در مقابل احمدی نژاد دست زدند. اما مواضع جريان ملی مذهبی در بازی انتخاباتی اخير و در حمايت از رفسنجانی و دعوت از مردم برای رأی دادن به وی به واقع امری ويژه و منحصر به فرد بود. اين ديگر نه حمايت شرمنده و مشروط بلکه يک تبليغ و ترويج و تهييج و حتی الگوسازی و اسطوره پردازی از «آقا سی» بود. در آغاز و پيش از شروع داستان انتخابات، نامه ی دلسوزانه ی 6 تن از سران ملی مذهبی به خامنه ای و دعوت از او به انجام يک سری اقدامات مشخص در جهت حفظ آينده ی نظام و «تعامل خلاقانه» با آمريکا(1)، بعد برخی مقالات به اصطلاح تحليلی و اقناعی در ضرورت درک ماهيت و نقش واقعی رفسنجانی در «نجات ايران از خطر جنگ و قحطی و ويرانی» در سايت اصلی اين جريان، سپس نامه همراه با عجز و لابه و استغاثه ی تعدادی از دانشجويان و فارغالتحصيلان ملی- مذهبی به رفسنجانی برای کانديدا شدن و اينکه «شما از شناخته شده ترين چهره های سياسی ايران معاصر هستيد و.... هيچ فرد منصفی نميتواند خدمات شما را در سال های تصدی مسئوليت های دشوار به فراموشی بسپارد. جايگاه مهم شما در اداره ی کشور در دوران جنگ تحميلی و پايان آن جنگ، شجاعت شما برای اتخاذ تصميمات دشوار و دردناک اما ضروری .... به سادگی از ذهن مردم دور نخواهد شد »(2) و سرانجام سخنان رضا عليجانی در برنامه ی افق تلويزيون صدای آمريکا.(3) عليجانی گفت که جريان ملی مذهبی سالها منتقد عملکرد و سياست های رفسنجانی بوده است و به همين دليل «چوب خورده» وی و دولت او هستند اما آنها (ملی مذهبی ها) در شرايط فعلی معتقدند «سياست تنش زدايی مورد نظر هاشمی به نفع رفاه مردم ايران و به نفع جنبش دمکراسی خواهی در داخل کشور است». اما عليجانی به اين بسنده نکرد و در بلندترين قسمت صحبت هايش گفت: «آقای هاشمی يک سپر داشته است و خدا اين فرصت را به همه نميدهد که بتوانند بخشی از گذشته شان را جبران کنند و قضاوت تاريخ را روی خود تحت تأثير قرار دهند...» به اين ترتيب عليجانی و ايضا جريان ملی مذهبی ذکر مزايای «تنش زدايی و ميانه روی و توسعه اقتصادی» رفسنجانی را برای تحميق مردم کافی نمی دانند و لازم است به تطهير ماوراءالطبيعه و خرافی چهره ی کريه و عملکرد ننگين و جنايتکارانه ی وی نيز بپردازند و اين ديگر نه حماقت انتخاباتی و فراخوان مردم به تاکتيک مبتذل و بارها شکست خورده «انتخاب بين بد و بدتر» بلکه يک مداحی و دروغپردازی وقيحانه از سوی يک جريان ورشکسته ی بورژوا است که منافع طبقاتی اش را در لفافه ی «صلاح سياسی» و خرافه پردازی بيان می کند. اين فصل ديگری از خوش خدمتی های جريان ملی مذهبی به رژيم سرمايه داران اسلام گرای فاشيست است. ملی مذهبی ها در تمام سی و چند سالِ پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی همواره در مقابل مبارزات و خواست های عادلانه ی توده های مردم و مبارزات انقلابی و راديکال احزاب و سازمان های کمونيست و چپ، جانب جمهوری اسلامی را گرفته اند. آنها در سناريوی بين المللی انتقال خمينی از عراق به فرانسه و سپس تهران و جهانی کردن «امام» نقش مهمی ايفا کردند، در دولت موقت مهدی بازرگان به تثبيت رژيم و سرکوب جنبش های کردستان و ترکمن صحرا ياری رساندند، در سال های خونبار دهه ی 60 آنقدر بيخطر بودند که از داغ و درفش خط امام دور بمانند و پس از خرداد 76 همواره نقش بخش ظاهرا غير خودی اردوی اصلاحات را بازی کرده و اصلاح جمهوری اسلامی از طريق قانون اساسی و جامعه ی مدنی را تئوريزه کرده و در ميان مردم به توهم آن دامن زدند. اگرچه ملی مذهبی ها به جز هنگامی که خمينی و دارودسته اش برای تثبيت رژيم فاشيستی خود به آنان نياز داشتند هيچگاه از سوی برادران مسلمان شان در هيئت حاکمه ی جمهوری اسلامی به بازی گرفته نشده و اصطلاحا غير خودی قلمداد شدند اما نقش اصلی ايشان در تمامی سی و پنج سال پس از روی کار آمدن رژيم اسلامی تلاش برای حفظ وضع موجود و بقای جمهوری اسلامی به ويژه در مقابل گزينه های انقلاب و کمونيسم بوده است. آنها بر ای چنين هدفی همواره دست به دامان يکی از جناح های حاکميت بودهاند و امروز چنين مساله ای را در ائتلاف حول هاشمی رفسنجانی جستجو ميکنند.

 

اما داستان برادرِ پاسدار اکبر گنجی نيز فکاهی و طنز منحصر به خود را دارد. او که پس از خرداد 76 و باز شدن دکان اصلاحات به يکی از واعظان آن تبديل شد و با حمايت روزنامه ها و ناشران ثروتمند و رانت خوار جناح اصلاح طلب قلمفرسايی های سريالی عليه هاشمی رفسنجانی و وزارت اطلاعات دولت وی ميکرد و با کتاب هايی در تيراژ چند ده هزاری در نقد و افشای «اسرار تاريک خانه» و رمز گشايی از چهره و هويت «عاليجنابان» سرخ و خاکستری و زرد و صورتی و...ميکوشيد و حتی در همين رابطه به زندان هم افتاد، امروز با طيب خاطر و با سرهم بندی تمام تئوری های معوج و ناقصی که از پوپر و رورتی و هايک آموخته است، کوشيد تا کسانی را که برای حرفهايش هنوز تره خرد ميکنند به ضرورت «برخورد عقلانی» با انتخابات فرا بخواند.(4) سفسطه های گنجی سه محور اصلی داشت: نخست اينکه ايران در آستانه ی حمله ی نظامی خارجی و خطر جنگ داخلی و «سوريه ای» شدن قرار دارد و مواضع بين المللی رفسنجانی ميتواند مانع از آن شود، دوم هدف انسانهای دمکرات بايد تبديل افراد غير دمکرات و ديکتاتورها به دمکرات باشد و نه طرد و منزوی کردن آنها و لذا مخالفين جمهوری اسلامی بايد بکوشند هاشمی رفسنجانی و حتی خامنهای را به سمت خود کشيده و به انسانهای دمکراتی تبديل کنند و سوم اينکه انتخابات يک فضای تنفس برای مردم ايجاد ميکند تا کنش سياسی مشخصی انجام دهند و لذا بايد در جريان انتخابات کوشيد مردم و جامعه را عليه ديکتاتوری خامنه ای بسيج کرد و حول دو قطب خامنه ای و ضد خامنه ای که به تعبير گنجی همان دو قطبی ديکتاتوری و دمکراسی است جهت دهی کرد و رفسنجانی فردی بود که ميشد حول کانديداتوری او قطب دموکراسی را ساخت. به اين ترتيب فرصت طلبی وقيحانه «برادر اکبر» که يک سر در نيويورک و نحله های پراگماتيستی انگلو-آمريکن دارد و يک سر در نجف و قم و اپورتونيسم فقه شيعه به راحتی در کنار يکی از سران اصلی «تاريک خانه اشباح» و عالی جنابان ميايستد تا «قطب دموکراسی» برای مردم ايران ايجاد کند.

 

مواضع جرياناتی مانند ملی مذهبی ها و شخصيت هايی چون گنجی در سفسطه بافی های مزورانه و فراخوان های خائنانه برای بسيج کردن مردم حول چهره ی شناخته شده ای چون هاشمی رفسنجانی و برنامه و دولت مورد نظر وی را از دو زاويه ميتوان بررسی کرد و روی آن انگشت گذاشت.

نخست اينکه آيا تصويری که اين قماش مبلغين جمهوری اسلامی از صحنه ی عينی تحولات سياسی داخلی و بين المللی رژيم و جامعه ی ايران ارائه ميدهند با واقعيت نسبتی دارد و بيانگر واقعيت هست يا خير؟ آيا واقعا ماهيت قدرت سياسی در جمهوری اسلامی به شکلی است که هاشمی رفسنجانی يا هر فرد ديگری به عنوان رئيس جمهور و رئيس قوه ی مجريه بتواند در مقابل اراده ی ولی فقيه و باندهای قدرتمند مالی و نظامی حامی وی ايستاده و به قول گنجی ها و علی جانی ها با خامنه ای مچ بياندازند؟ آيا سران جناح اصلاحطلب رژيم مانند خاتمی و رفسنجانی و موسوی به راستی اين انگيزه و اين توان را دارند که برخلاف تمايل خامنه ای و جناح های حامی وی با آمريکا و غرب مذاکرات تعيين کننده ای را پيش ببرند و باز به قول آقايان موعظه کننده «تنش زدايی» کنند؟ آيا اساسا چنين ارتباطی با آمريکا و غرب دربردارنده ی منافع وسيع ترين اقشار و طبقات توده های مردم ايران است؟ آيا ماهيت تضاد هسته ای جمهوری اسلامی که البته فقط جنبه ی تبليغاتی مناسبات رژيم و امپرياليست های غربی است در دوران خاتمی و حسن روحانی مسيری به جز امروز را می پيمود و يا تماماً در انطباق با اراده ی خامنه ای و خواسته های کانون های اصلی قدرت در رژيم نبود، با اين تفاوت که در مراحل اوليه ی اين پروسه قرار داشت و هنوز تضاد آن با غرب به مرحله ی کنونی نرسيده بود؟ نيازی به تشريح پاسخ اين سوالات نيست و بر آب بودن پايه ی تمام سفسطه ها و توجيهات اين چنينی روشن است.

 

مساله ی دوم اين است که بايد در چرايی چنين ائتلاف هايی از يک چشم انداز وسيع و همه جانبه تر نگريست. حاد شدن مبارزه ی طبقاتی در ايران، بحران در بالای قدرت رژيم و جناح های گوناگون آن و تصفيه های مداوم، پيچيده شدن شرايط منطقه و امکان حاد شدن تضاد بين المللی جمهوری اسلامی با غرب و اسرائيل و مهمتر از همه نارضايتی وسيع اجتماعی و فقر و فلاکت اقتصادی همه و همه مواردی است که نه تنها دولت جمهوری اسلامی را ميتواند متزلزل کند بلکه در صورت عميقتر شدن و تبديل شدن به يک بحران و وضعيت انقلابی پتانسيل بر باد دادن تماميّت مناسبات سرمايه داری و بورژوايی در ايران را خواهد داشت. و اين دقيقا همان هراس عظيمی است که تمامی جناح ها و سخن گويان و حاميان رنگارنگ بورژوازی و سرمايه در ايران را دچار وحشت کرده و برای اجتناب از آن چنگ انداختن به ريسمان و عبای هر جنايتکار و مرتجعی را مجاز و عقلانی دانسته و آن را تبليغ و توصيه ميکنند. البته واضح است که اين هراس بورژايی را بايد پشت «منافع مردم ايران» يا «تماميت ارضی وطن» يا «جنبش دموکراسی خواهی در داخل کشور» پنهان کرد. ائتلاف به دور «آقای هاشمی» و «وزن و تجربه»ی ايشان و بعد از آن روحانی و موج بنفش يکی از آخرين نمونه های دخيل بستن به جناح های درونی حکومت برای جلوگيری از «به هم ريختن همه چيز» بود.

 

بگذاريد اين بحث را با قسمتی از يکی از مقالات ملی مذهبيها در مقطع اعلام کانديداتوری رفسنجانی و در ضرورت دفاع از وی به پايان ببريم که خود زبان گويای دغدغه های اين قشر از بورژوازی ايران است: «فراموش نکنيم فعالان مدنی و هاشمی در يک کشتی قرار گرفته اند. شايد در حال حاضر ميان هاشمی و فعالان مدنی همگرايی در منافع ايجاد شده است. با تداوم وضعيت فعلی اين کشتی ميتواند غرق شود پس بهتر است کشتيبان را برای تغيير جهت و نجات از اين طوفان سهمگين ياری دهيم»(5)

 

دو قطبی های جعلی

 

موعظه گران جناحهای گوناگون حامی و حافظ وضع موجود (ازجمله گنجی و ملی مذهبی ها) در جريان تبليغات برای هاشمی رفسنجانی مدام بر يک مساله تأکيد ميکردند که جامعه را بايد دو قطبی کرد يا دو قطب شکل گرفته و حول آن بايد مردم را بسيج کرد و غيره. دو قطبی مورد نظر عبارت بود از «خامنه ای – رفسنجانی» و بعد «خامنه ای و ضد خامنه ای» که بنا به گفته ايشان همان دو قطبی «آزادی و ضد آزادی» يا «دمکراسی و ديکتاتوری» است. بايد گفت اين که آخرين ورژن و آخرين مدل دو قطبی های جعلی و قلابی است که البته هيچ ربطی با واقعيت عينی بيرون از ذهن حضرات ندارد. سالها است که چنين دو قطبی های جعلی ای در فضای سياسی جامعه ايران تعريف و بهتر است بگوييم از سوی مبلغين و موعظه گران حامی وضع موجود يا برخی جريانات به اصطلاح چپ و در واقع رويزيونيست و رفرميست جعل ميشوند. اين دو قطبی ها بنا به رويدادهای روز و البته از يک موضع مشخص طبقاتی طرح و تبليغ ميشوند و کارکرد اصلی و واقعی آن هم ايجاد شبهه و آشفتگی ذهنی در افکار عمومی و منحرف کردن اذهان سياسی مردم ايران از واقعيت موجود و صحنه ی اصلی مبارزه ی طبقاتی است. دو قطبی های کذايی بنا به رويدادها و تحولات روز تغيير ميکنند و معروفترين آنها طی سالهای اخير عبارت بوده اند از: اصلاح طلب و اصولگرا، سنت و مدرنيته، پلوراليست و انحصارطلب، ضد تحريم و تحريمی، ضد جنگ و جنگ طلب، احمدی نژاد و جنبش سبز، آزادی و استبداد و الی آخر. چنانکه که گفته شد هيچکدام از اين دو قطبی های کاذب بيانگر کليّت واقعيت موجود نيستند. دو قطبی يعنی دو سر يک تضاد مشخص که ماهيت جامعه را در آن مرحله ی مشخص تعريف ميکند، که از مناسبات عينی و کلان مبارزه ی طبقاتی بر می آيد و از ماهيت واقعی پديده ها نشأت ميگيرد. هيچکدام از دو قطبی های فوق بيانگر واقعيت مبارزه و تضاد عمده ی جامعه ی ايران نيستند.

 

دو قطبی واقعی در ايران تضاد ميان جبهه ی خلق شامل طبقات و اقشار تحت ستم و سرکوب و استثمار مانند طبقه ی کارگر، دهقانان، زنان، ملل تحت ستم، جوانان و حاشيه نشينان است با دو قطب پوسيده و ارتجاعی يعنی جمهوری اسلامی به علاوه ی امپرياليسم جهانی [نه فقط ايالات متحده ی آمريکا و اروپا بلکه به معنای بسيط آن که شامل روسيه و چين هم ميشود]. آنچه که ميتواند منافع بلند مدت وسيعترين اقشار و طبقات خلق را تأمين کرده و در عين حال بيانگر واقعيت به قصد تغيير آن هم باشد همانا سرنگون کردن تماميت سيستم و مناسبات موجود است که امروز در دولت جمهوری اسلامی فشرده شده است. سرنگونی اين دولت يعنی سرنگونی کليه ی مناسبات سياسی و ايدئولوژيک، اقتصادی و اجتماعی آن و  ساختن دولت و جامعه ی نوين به واقع انقلابی که همانا جامعه ی سوسياليستی و در مسير کمونيسم است. طرح هرگونه دو گانه و دو قطبی ديگری، آدرس غلط دادن به توده های مردم و در نهايت حفظ نظام موجود است.

 

افيون انتخابات و سياست جنايت بار «انتخاب از ميان بد و بدتر»

 

نزديک به بيست سال است که دعواهای درون هيئت حاکمه که بيانگر تضاد منافع جناح های گوناگون بورژوازی و ارتجاع اسلامی است به صورت يک مساله ی هيجان انگيز و يک دو قطبی واقعی نمايانده ميشود که گويی به ايجاد شکاف درون حاکميت منجر شده و اين شکاف و تضاد به خودی خود حاوی فرصت های مطلوب و منافع مشخص و ملموسی برای مردم است. جريانهای سياسی راست و محافظه کار مانند ملی- مذهبی ها و اکثريتی- تودهای ها همواره چشم به اين دعواهای حيدر نعمتی داشته و مردم را به سود جستن از اين شکاف ها خصوصا در عرصه ی انتخابات ها دعوت ميکنند. اين توجيه گران وضع موجود و مشاطه گران بی مزد و مواجب جمهوری اسلامی با به کار بردن انواع سفسطه ها و دروغهای فرصت طلبانه و با دست يازيدن به تئوری بی پايه و مفلوک «انتخاب بين بد و بدتر» چنين فرموله ميکنند که انتخابات در جمهوری اسلامی اگر «واقع بينانه و سياسی» فهميده شود ميتواند محل تجلی رأی و اراده ی مردم باشد، تأثيرات مهمی بر زندگی مردم بگذارد، توازن قوای داخلی را به نفع مردم تغيير بدهد، فضای باز فرهنگی و رونق اقتصادی ايجاد کند و غيره و غيره. اين مساله از زبان هر فرد و جريانی با هر نيت و انگيزهای بيرون بيايد البته مورد استقبال رهبران جمهوری اسلامی قرار ميگيرد. از دوم خرداد 76 اين صنعت منحط و اين شعبده تهوع برانگيز البته سخنگويان و مبلغين رنگارنگی از چپ و راست و ميانه تا ملی-مذهبی و لائيک و سوسيال دموکرات و.... يافته است و بازار آن در آستانه ی هر انتخاباتی گرم شده و به سهم خود بر تنور انتخاباتی رژيم ولايت ميدمد. کافی است تصور کنيم چه تأثير مخرب و چه افسون فلج کننده ای خواهد داشت هنگامی که هر 4 سال يک بار بخش هايی از مردم، متأثر از اين بازی ها و دروغ ها به متجاوزين و آدمکشان و قاتلين و جنايت کاران جمهوری اسلامی رأی داده و يکی را بر ديگران ترجيح دهند، چشم بر ماهيت واقعی و پيشينه و عملکرد اين سلاخان ببندند و خام خيالانه و ساده لوحانه فرصت دوباره ای برای چپاول و دزدی و جنايت و ستم بر مردم را به ايشان بسپارند. مگر نه اين بود که محمد خاتمی 8 سال سوار بر آرای مردم به تثبيت جمهوری اسلامی خدمت کرد و به ترميم آن پرداخت و در پايان گرد يأس و سرخوردگی و رخوت را در ميان مردم گستراند؟ مگر نبود که مير حسين موسوی با تکيه بر همين آرای مردم ردای خودخوانده ی خيزش 88 را پوشيد و آن را به بن بست و شکست کشانيد؟

 

شعبده های انتخاباتی هم از منظر کسب مشروعيت جهانی و داخلی و هم از زاويه ی تحميق و منحرف کردن مردم (دست کم برای دورهای 4 ساله) حاوی خدمات و برکات بسياری برای جمهوری اسلامی است. سران اين رژيم، دستگاه ايدئولوژيک دولت آن و مبلغين و نظريه پردازان خودی و غير خودی اش خوب ميدانند که اگر اذهان بخش هايی از مردم حول اين قبيل بازی ها و دو قطبی های کاذب و فرصت های انتخاباتی دروغين و پوشالی جهت دهی و تئوريزه نشود البته جا برای ديدن، درک و شناخت هر چه روشنتر واقعيت موجود، دو قطبی راستين، تضاد عمده و آلترناتيوها و نيروهای انقلابی باز ميشود.

ماهيت و کارکرد اين رمّالی ها و دلالی ها برای نظام را بايد افشا کرد و از به رخ کشيدن دستآوردهای آن برای رژيم خسته نشد. و توده های مردم را به چالش کشيد که حقيقت عينی مبارزه و راه واقعی سرنگونی جمهوری اسلامی و بنای يک جامعه ی نوين و انقلابی را از دهان ما بشنوند و درک کنند.

 

پی نوشت ها:

 

1 - http://melimazhabi.com/?p=33102

2 - http://melimazhabi.com/?p=43693

3- لينک برنامه ی افق و صحبت های علی جاني

 http://ir.voanews.com/media/video/1664751.html

4- لينک صحبت های گنجی

http://www.youtube.com/watch?v=0i31KH4hRrQ&feature=youtu.be

5 - urlm.in/rxmo

 

 

 

 

 

انگل‌ها را سرنگون کنیم

اطلاعيه حزب کمونيست ايران (م.ل.م) در باره انتخاب روحانی به رياست جمهوري

 

همانطور که در اطلاعيه ی پيش از انتخابات حزب کمونيست ايران(م.ل.م) در سرمقاله شماره 63 نشريه حقيقت با عنوان «يادداشت های انتخاباتی» گفتيم:

«اين انتخابات در واقع خريدن فرصت و اکسيژن رسانی به رژيم جمهوری اسلامی است و نه توده های جان به لب رسيده ی مردم. تک تک جناح ها و اعضای اين رژيم، تا آخرين نفس هايشان در حفظ اين نظام از هيچ جنايتی و از هيچ دروغ و ترفندی دريغ نخواهند کرد. حتا آنان که در حبس اند (موسوی و کروبی و...) اگر فرصتی بيابند بار ديگر به صف اول تهاجم به مردم و انقلابيون قرار خواهند گرفت. اين انتخابات هيچ نيست جز انتخاب يکی از سرسپرده گان متشرعين، طبقه ی سرمايه داران و ملاکان بزرگ ايران و مراکز مالی و صنعتی نظام سرمايه داری جهاني.»

اين بار نام حسن روحانی يکی از مهره های با سابقه و مورد اعتماد نظام جمهوری اسلامی از صندوق ها بيرون آمد. در آخرين روزهای قبل از انتخابات، سران رژيم به دست و پا افتادند تا تنور انتخابات را داغ کنند.  باندهای رفسنجانی و خاتمی از روحانی حمايت کردند، کانديداهای اصول گرا در «مناظره»های تلويزيونی، خود را «منتقد» نشان دادند، خامنه ای ضمن اذعان به وجود مخالفين نظامش گفت، «حتی اگر با نظام مخالفيد به خاطر کشورتان بياييد رأی بدهيد» او همچنين گفت «تعداد بيشتر شرکت کنندگان در انتخابات، کشور را در مقابله با بيگانگان (تو بخوان برای معامله با قدرت های امپرياليستی)  قويتر خواهد کرد.» خامنه ای در روز رأی دادن نيز برخلاف دور گذشته که احمدی نژاد کانديدايش بود گفت «حتی نزديکان و اعضای خانواده من هم از رأی من خبر ندارند.»

 

رسانه های غربی نيز سهم خود را در گرم کردن تنور انتخابات ادا کردند.  بی بی سی بخش فارسی نقش اتاق فرمان انتخابات را به عهده گرفت و در مصاحبه با مخالفين جمهوری اسلامی (از اپوزيسيون ليبرال، ملی مذهبی و اصلاح طلبان مقيم در خارج کشور تا کسانی که خود را سرنگون طلب ميدانند) بر «اهميت اين انتخابات» تاکيد کرد. اين بار ديگر خامنه ای برخلاف دوره های پيشين پند و اندرز نمی داد که معيار برای رئيس جمهور خوب کسی است که دشمن از او تعريف نمی کند. اين بار آماج انتقادات خامنه ای افرادی هم چون رفسنجانی و خاتمی نبود. اين بار وی تصميم  گرفت برای رويارويی با بحران های چند گانه ای که نظامشان را در بر گرفته با جناح های ديگر جمهوری اسلامی اتحادی مافيايی را تشکيل دهد.

 

عدهای از دلالان و مشاطه گران رژيم، از طيف ملی-مذهبی و توده ای-اکثريتی پس از حذف رفسنجانی انتخابات را تحريم کردند اما بلافاصله پس از انتخاب روحانی باز به دروغپردازی های معمول خود پرداختند که: «مردم با درايت صحنه ی سياسی کشور را عوض کردند»! در جواب به اين گونه عوامفريبی ها و خودفريبی ها بايد گفت، نه تنها  «صحنه» عوض نشده است بلکه صحنه هنوز در دست دشمنان قسم خورده ی اکثريت مردم است. ثانيا، نتايج انتخابات را نه رأی مردم بلکه توافق ها و قول و قرارهای ميان باندهای مختلف رژيم تعيين کرد.

 

مانند کليه ی انتخابات پيشين اين بار نيز تفاوت جدی ميان کانديداهای رژيم موجود نبود. همه ی آنها با وعده ی حل بحران بين المللی جمهوری اسلامی، حل مسئله ی هسته ای، پايان بخشيدن به تحريم ها و محاصره ی اقتصادی ... پا به عرصه ی اين شوی انتخاباتی گذاشتند و بدون اين که خون از بينی کسی بيايد بازی تمام شد و در پايان تمامی جناح ها و باندهای حاکميت گويی از برآمد اين سناريو رضايت داشته و جملگی از درايت رهبری حرف زدند. رفسنجانی با لبخند اعلام کرد که «حماسه ی سياسی رهبر متحقق شد» و محمدرضا خاتمی «مشارکت» از رهبر خواست که اثر اين «حماسه ی سياسی اش» را با آزاد کردن کروبی و موسوی و رهنورد دو برابر کند. اگرچه جناح خامنه ای- سپاه پاسداران در آغاز اين بازی با کنار گذاشتن افراد کارکشته تری چون هاشمی رفسنجانی و خاتمی به نوعی از مانور قدرت نمايی دست زد، اما در ادامه با بيرون آوردن نام شخصيت سرسپرده تر و منعطف تری چون حسن روحانی از صندوق ها کوشيد هم جناح های موسوم به اصلاح طلب و معتدل را برای يک دوره ی چهار ساله ی ديگر در سفره ی چپاول و سرکوبش شريک کند و هم اعتماد بخشی از مردم به رژيمش را جلب کرده و برای يک دوره ی ديگر به توهم و اسطوره ی تغييرپذير بودن و «دمکراسی پذير» بودن جمهوری اسلامی دامن بزند. در پايان اين شوی تحميق و فريب، تمامی جناح های حکومت و ايدئولوگ های رسمی و غير رسمی اش کوشيدند با ارائه ی يک چهره ی انعطاف پذير و قابل گفتگو و مذاکره از جمهوری اسلامی در سطح بين المللی، در صحنه ی داخلی نيز با محبوب القلوب کردن رهبری و دولتش، شکل جديدی از صنعت سرپوش گذاشتن بر جنايات رژيم و «رهبری» را به کار ببندند.

 

 پيام های تبريک از سوی سران غربی يکی پس از ديگری روانه ی تهران شد. به ويژه سخنگويان دولت آمريکا اعلام کردند: «ما به رأی مردم ايران احترام می گذاريم و به آنها برای حضور در اين فرايند سياسی تبريک می گوييم، شجاعت آنها باعث شد تا صدايشان شنيده شود.» و اضافه کردند، «ايالات متحده همچنان آماده است که با حکومت ايران در جهت دستيابی به راه حلی ديپلماتيک بر سر نگرانی های جامعه ی جهانی در باره ی برنامه ی هسته ای اين کشور به طور مستقيم مذاکره کند.»  پس از پيام های دولت های غربی سران همه ی جناح های رژيم، از رهبر گرفته تا مجلس و قوه ی قضائيه و نيروهای مسلح و حوزه های جهليه اعلام کردند که آماده همکاری همه جانبه با دولت جديد و «بيعت» با او هستند.

 

اما اين گونه اتحادها در درون رژيم مشکلات اين دولت مستاصل را حل نخواهد کرد و قادر به حل تضادهای بنيادين اين دولت کهنه نخواهد بود. هر کدام از اين جناح ها منافع عميق اقتصادی و سياسی و روابط بين المللی مستقل خود را دارند که در تقابل و تضاد با يکديگرند. حتا اگر اين رژيم موفق به تنش زدايی با قدرت های غربی شده و درهای اقتصاد ايران را به روی سرمايه های غربی بيش از پيش باز کند، نتيجه اش هيچ نخواهد بود مگر تشديد شکاف های طبقاتی و ستم  و استثمار اکثريت مردم. فهم اين واقعيت نياز به هوش و درايت زيادی ندارد. کافی است نگاهی به بحران جهان سرمايه داری بيندازيم.

 

در چهارچوبه ی نظام سرمايه داري٬ در هيچ نقطه از دنيا حتی در کشورهای سرمايه داری اروپا و آمريکا٬ مردم نميتوانند از طريق انتخابات سرنوشت خود را در دست بگيرند. زيرا سرنوشت انتخابات را طبقات حاکم تعيين ميکنند.  طبقات حاکمه ی سرمايه دار ميتوانند اختلافات حادی ميان خود داشته باشند، اما ماهيت و محدوده های انتخابات را آنان تعيين می کنند. منافع طبقه ی حاکمه تعيين ميکند که کانديداهای موجه چه کسانی هستند و موضوعات موجه کدام هستند. ميدان انتخابات نه تنها عرصه ای نيست که بتواند ذره ای از منافع توده های مردم را برآورده کند بلکه شرکت در انتخابات در واقع رأی دادن عليه منافع توده های مردم است. دولت از طريق انتخابات توده های مردم را به ميدان منافع طبقه ی حاکمه و شرايط آن ميکشد. در واقع بازی های انتخاباتی پهنه ی مهم و عمومی ترين عرصه از عملکرد دستگاه های ايدئولوژيک دولت و ديکتاتوری سرمايه داری برای تحميق وسيع توده های تحت ستم و استثمار جهت توجيه هژمونی و بقای اين دولت و اين طبقات است.

 

با اين انتخابات، هيئت حاکمه ی ايران ميتواند تا چند صباحی تخم اميدهای واهی را در دل مردم بکارد؛ ميتواند احکام درست را وارونه کرده و تاريخ را تحريف کرده و يک دوره ديگر توده ها را مسخ کند. اما يک چيز را نميتواند تغيير دهد: واقعيت مادی و پر تضاد اين جامعه را. نميتواند اين واقعيت را تغيير دهد که اکثريت جامعه ثروت توليد ميکنند اما اين ثروت توسط مشتی سرمايه دار انگل به تصاحب در ميآيد، نميتواند اين واقعيت را تغيير دهد که تار و پود اقتصادی اين کشور وابسته به نظام سرمايه داری جهانی است و هرچه بيشتر در آن تنيده شود، شکافهای طبقاتی بيشتر خواهد شد، نميتواند اين واقعيت را تغيير دهد که سرکوب زنان يکی از ستونهای اين نظام است، نميتواند دست از سرکوبگری و ستم ملی بکشد. اينها تضادهايی عينی و واقعی هستند که جمهوری اسلامی به رغم هر فرايند و هر تحولی مقابل روی خود دارد و در عرصه ی عمل اين تضادها است که هر روز بيش از روز قبل توده های وسيع مردم از طبقات و اقشار مختلف جامعه خصوصا کارگران، کشاورزان، زنان، ملل تحت ستم و جوانان را به ضديت با اين رژيم و در سطحی عامتر به ضديت با اين سيستم اقتصادی- سياسی ميکشاند.

 

همين واقعيت های مادی و بستر تحقق آنها ضرورت و امکانِ مادی سرنگونی انقلابی دولت جمهوری اسلامی را فراهم ميکند. بايد بر اين واقعيت ها تکيه کنيم و با رويکردی علمی و با يک نقشه و استراتژی روشن سياسی اين امکان را تبديل به واقعيت کنيم. اگر توده های مردم را با يک برنامه و افقی که واقعا ميتواند شرايط شان را تغيير دهد آگاه نکنيم، اگر توده های وسيع مردم را در جنبشی برای انقلاب سازمان ندهيم، همين هيئت حاکمه ی مرتجع، فاسد و بحران زده ميتواند با سرکوب و تحميق توده ها به طرق مختلف (و از جمله شعبده ادواری انتخابات) بر عمر خود بيفزايد و نسل های بيشتری را قربانی حاکميت پوسيده ی خود کند.

 

 

سرنگون باد رژيم جمهوری اسلامي!

زنده باد انقلاب!  زنده باد کمونيسم!

حزب کمونيست ايران (مارکسيست-  لنينيست-  مائوئيست)

26خرداد ماه 1392

 

مصر: زمان دور ریختن توهمات است

 

جهانی برای فتح. 8 ژوییه 2013. ساموئل آلبرت

 

آنطور که بعضیها میگویند، دخالت ارتش «انقلاب دوم»، «موج سوم انقلاب مصر» یا حتا «توقف» و «بازگشت به نقطهی صفر» (زمانی که مبارک سرنگون شد) نیست بلکه تلاشی برای حل دعواهای درون طبقات حاکمه از طریق زور و تبدیل مردم شورشگر به اهرم دست یک باند از مرتجعین علیه باندی دیگر از مرتجعین حاکم است.

 

در خیزش ژانویهی 2011 شعارِ «مردم خواهان سقوط رژیم هستند» بیان واقعیت بود. اما اکنون تودهها به شدت منشعب شدهاند. بخشی از آنان با نیروهای نظامی سمت گرفتهاند و بخشی با اخوانالمسلمین. این وضع بسیار بد است. اما میتواند بدتر از این هم بشود و تبدیل به فاجعهی خونینی گردد که تودههای مردم نه برای منافع واقعی و مشترک خود بلکه بر خلاف این منافع٬ زیر پرچم سیاسی اسلام یا پرستش توهماتی که قدرتهای غربی پراکنده میکنند، وارد جنگ علیه یکدیگر شوند.

 

میلیونها تن از مردم، اخوانالمسلمین را افشا کرده و ضد آن هستند که واقعیتی بسیار خوب است. آن دسته که در بارهی «مشروعیت» رژیم ارتجاعی اخوانالمسلمین به دلیل آن که در انتخابات دروغین گذشته پیروز به در آمد٬ سینه چاک می دهند٬ هیچ برتری اخلاقی نسبت به ژنرالهایی که وعده میدهند که در آینده حاکمیت ارتجاعی خود را از طریق انتخابات مشروعیت خواهند بخشید ندارند. هشدار اوباما در مورد «حاکمیت قانون» یا محکوم کردن «کودتا» توسط برخی سیاستمداران آمریکایی شوخی تلخی بیش نیست. زیرا آمریکا همواره کاری را که برای دفاع از منافع امپریالیستیاش لازم دانسته انجام داده است، از جمله سازمان دادن کودتاهای نظامی بیشمار.

 

سقوط حکومت محمد مرسی میلیونها مصری را غرق در شعف و شادی مستکننده کرده است. اما جنبهی تعیینکننده و وحشتناک اوضاع کنونی آن است که آن دسته از نیروهایی که خود را «انقلابی» میخوانند تحت لوای شکست دادن اخوانالمسلمین خود را به دست ارتش و نمایندگان سیاسی به اصطلاح «بازار آزاد» و سلطهی سرمایهی امپریالیستی سپردهاند در حالی که ریشهی رنجها، تحقیرها و استبدادی که مردم مصر علیه آن طغیان کردهاند همینها هستند.

 

نیات رهبران «تمرد» که 24 میلیون امضاء را برای استعفای مرسی جمع کردند، هر چه میخواهد باشد٬ مهم آن است که آنان رهبری «جبههی نجات ملی» (که اپوزیسیون انتخاباتی است) را قبول کردند. آنان حمدین صباحی و محمد البرادعی را نمایندهی خود کردند. صباحی «چپگرا» و ناصریست معروف مصری است که مدافع بازار آزاد، سرمایهگذاری خارجی و اسراییل میباشد و محمد البرادعی، رئیس کسانی است که خود را لیبرال خوانده و به عنوان نمایندهی «جامعهی بینالمللی» (یعنی شغالهای اتمی که از مقرهایشان در واشنگتن، لندن، پاریس و غیره بر جهان حکم میرانند) قلمداد میشوند. این دو شخص بر سر بیرون کردن محمد مرسی از حکومت با شورای عالی نیروهای نظامی وارد مذاکره شدند.

 

 البرادعی بعد از کودتا اعلام کرد: «ارتش به نیابت از طرف مردم عمل کرده و قدرت را به دست گرفته است.» متاسفانه این واژگون کردن واقعیت تبدیل به باور میلیونها تنی شده است که باید نسبت به واقعیت اوضاع آگاهتر از این میبودند. این حرفها در واقع ادعاهای ژنرالهای ارتش است که اعلام کردند: «ارتش مصر نمیتواند نسبت به جنبش تودهها و صدای آنان بیتفاوت باشد. آنان از ما میخواهند که نقش ملی و نه سیاسی بازی کنیم ... و به خواستهای انقلابی آنان پوشش و خدمات لازمه را ارائه دهیم.»

از زمان استقلال مصر از بریتانیا، آمریکا برای تبدیل ارتش مصر به ستون سلطهاش در این کشور کوشش کرده است و به مدت بیش از 40 سال این ارتش را تغذیه کرده است. این ارتشی است که پس از تجاوزات مکرر اسراییل به خاک مصر با آن صلح کرد و حاکمیت صحرای سینا را به تل آویو واگذار کرد، به فلسطینیها خیانت کرده و از قدرت خود فقط برای سرکوب داخلی استفاده کرده است. این ارتش، ارتش ژنرال مبارک است.

 

 این ارتشی است که چند ماه بعد از این که سقوط مبارک به آن تحمیل شد، در آوریل 2011 تانکهای خود را به میدان تحریر فرستاد، دهها تظاهر کنندهی مسیحی و غیر مسیحی را در ساختمان «ماسپِرو» قتل عام کرد، در نوامبر همان سال تک تیراندازان پلیس نظامی خود را به نبرد خیابان محمد محمود فرستاد تا به تظاهرکنندگان تیراندازی و آنها را کور کنند و به تظاهرات زنان هجوم برند.

 

چه کسی میتواند «دختری با سینه بند آبی» را فراموش کند که پلیسهای ارتش لباسهایش را دریده و با چکمه بر ارگانهای زنانهاش میکوبیدند، دقیقا برای این که اینان معتقدند جرم او زن بودن در میدان تحریر (میدان آزادی) است. مهم نیست که این زن حجاب و عبا بر تن داشت. چه کسی میتواند قتل عام استادیوم فوتبال در پورت سعید را که در فوریه 2013 تحت نظارت پلیس ارتش انجام شد فراموش کند؟ اکنون ژنرالهایی که 12 هزار غیرنظامی را در زندانهای نظامی نگهداری میکنند به ما میگویند که برای «دفاع از خواستهای انقلابی مردم» دست به عمل زدهاند. آیا یکی از خواستهای اصلی مردم این نیست که مسئولین این جنایتها تنبیه شوند؟

 

رئیس غیر نظامی حکومتی که ژنرالها برقرار کردهاند عدلی منصور است. او فارغ التحصیل دانشگاههایی در فرانسه است که برای ادارهی امور نظام امپریالیستی در خود کشورهای امپریالیستی و در نومستعمراتشان مدیر تربیت میکند. در رژیم مبارک، او یکی از قضات عالیرتبه بود و توسط مرسی به ریاست دادگاه عالی قانون اساسی برگزیده شد. نخست وزیر او حازنالبلبلاوی است. او اقتصاددان است و اعلام کرده که دولت از فرامین صندوق بینالمللی پول در زمینهی حذف یارانههای سوخت پیروی خواهد کرد. رژیم مرسی نیز در ابتدا با این فرامین توافق کرد اما نتوانست آنها را به اجرا بگذارد.

 

اکنون در مرکز قدرت رئیس شورای عالی نیروهای نظامی مصر، عبدالفتاح السیسی قرار دارد که توسط مرسی به این مقام برگزیده شده بود. او ژنرالی است که از تجاوز انگشتی به زنان بازداشت شده در تظاهراتها (چیزی که رسما به آن آزمایش بکارت نام دادهاند) حمایت کرد و این کار را بسیار موجه خواند زیرا این زنان در میدان تحریر «شب را در کنار مردان تظاهرکننده گذراندهاند»، پس «مانند دختران شما یا من نیستند» بلکه باید تنبیه شوند. آیا این مرد و نهاد ارتش که حتا حق بسیار ساده و اولیهی تظاهرات کردن بدون مورد تجاوز واقع شدن را نیز لگدمال میکنند میتوانند از «خواستهای انقلابی مردم» حمایت کنند؟! بسیاری از مردم معتقدند که بیماری فراگیر تجاوز به زنان در میدان تحریر فعالانه از درون دستگاه دولتی سازمان مییابد. اما حتا اگر از طرف دولتیها سازمان نیافته باشد، حداقل دولت آن را تشویق میکند. طرز تفکر اینان که معتقدند اگر زنی مورد تجاوز واقع شود تقصیر خودش است کاملا مشابه مواضع هارترین موعظهگران اسلام گراست.

 

زمان دور ریختن توهمات است

اگر ارتش و یارانش تنها آلترناتیو در مقابل اخوانالمسلمین بودند آنگاه آینده کاملا آیندهای تیره و تار میبود. با این وجود، بسیاری از مصریها اوضاع را اینگونه میبینند و توسط «سیاست ممکنها» کور شدهاند. بسیاری از آنان و اکثرِ کسانی که مدعی رهبری کردن مردم هستند مرتبا به دنبال نیروی قدرتمندی گشتهاند که از قرار بتواند به نفع مردم وارد میدان شود. بعد از این که مردم نیروهای مسلح را  مجبور به دستکشیدن از مبارک کردند، بسیاری از آنان به اخوانالمسلمین پیوستند تا بر ارتش فشار بگذارند و آن را وادار به قبول یک رژیم غیر نظامی کنند در حالی که انتخاب مُرسی پیشاپیش مسلم بود.

 

 مردم مصر و سراسر جهان نباید شعارهایی را فراموش کنند که برخی نیروها دوست دارند ما فراموش کنیم. به طور مثال: «برخی اوقات با اخوانالمسلمین اما با دولت هرگز». این شعار علیه ارتشی داده میشد که اکنون از قرار در حال دفاع از «انقلاب» در مقابل اخوان المسلمین است.

 

واقعیت آن است که سرنگونی رژیم مبارک مترادف با وقع انقلاب نبود. ارتش، سرویسهای امنیتی، پلیس ضد شورش، پلیس معمولی، دادگاهها و بوروکراسی رژیم مبارک دست نخورده باقی ماند و فقط مبارک رفت. این ساختار قدرت در نهایت بیان و نمایندهی روابط اقتصادی در کشوری است که رشد سرمایهداری در آن بیش از پیش آن را وابسته به سرمایهی خارجی و بازار بینالمللی تحت کنترل امپریالیستها کرده است. دولت، قانون و «حاکمیت قانون» چیزی خنثی نیست. این ساختارها نمایندهی طبقهی حاکمهای است که نمیتواند کشور را از زیر سلطهی خارجی و عقب ماندگی تحمیلی بیرون آورد.

 

میلیونها نفری که علیه مرسی به خیابانها آمدهاند حق دارند که حاکمیت اسلامی را غیرقابل قبول و غیرقابل تحمل بدانند. در ترکیه، حرکت حزب توسعه و عدالت (آکپ) به سوی هر چه اسلامیتر کردن کشور نشان میدهد که حتا «اسلام معتدل» غیرممکن است زیرا اسلام سیاسی منطق خود را دارد.

 

مُرسی قادر نبود خواست مردم به «نان، آزادی و عدالت اجتماعی» را برآورده کند بنابراین نمیتوانست جز از طریق حقنه کردن دین به مردم در قدرت بماند. اما آن چه لیبرالها می توانند به مردم بدهند همان سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دوران مبارک و مُرسی و بهتر است بگوییم قوانین (و حاکمیت قانونِ) صندوق بینالمللی پول است.

 

بسیاری از مصریها سقوط مُرسی را ضربهای به سلطهی آمریکا میدانند. صحبت در مورد رابطهی خوب میان اخوانالمسلمین و «مادرش» یعنی آمریکا زیاد است. صحبت در مورد ناراضی بودن باراک اوباما از کودتای نیروهای مسلح زیاد است. برخیها از کودتا به مثابهی ضربهای به «دیکتاتوری آمریکا- مُرسی» حمایت میکنند. اما این نیز یک جانبه و توهم است. اخوانالمسلمین به قدرت آورده شد نه برای این که ساختار دولتی را از بین ببرد بلکه برای این که آن را تحکیم کند. آمریکا ترجیح میداد که رژیم مبارک برای ابد تداوم یابد اما دیگر چنین انتخابی را نداشت و باید از میان انتخابهای ممکن بهترین را بر گزیند. اما اتحاد اخوان- ارتش ذاتا بیثبات بود و اسلامگرایان نمیتوانستند قانع به موقعیتِ تابع باشند و تلاش کردند افراد خود را به موقعیتهای کلیدی برسانند.

 

با تغییر اوضاع حکام آمریکا با ضرورتهای نوین و امکانات جدید مواجه شدند. چاک هیگل، وزیر دفاع آمریکا در آخرین روزهای حکومت مُرسی روزی چند بار گفتگوی تلفنی با ژنرال السیسی داشت. سوزان رایس، مشاور امنیت ملی اوباما به رئیس جمهور مصر زنگ زد و به او گفت که او اخراج است. یکی از همکاران مُرسی نوشت که: «چند لحظه پیش مادر به ما گفت که ما در عرض یک ساعت خاموش خواهیم شد.»

 

 تفکر رایجی موجود است که فکر میکند عروج اسلام سیاسی، به ویژه اخوانالمسلمین اساسا توطئهی آمریکاست. این طرز فکر علاوه بر این که اشتباه است بسیار ایستا نیز میباشد٬ زیرا بنیادگرایی اسلامی را به مثابهی چیزی مینگرد که نسبت به جامعهای که در آن رشد کرده است یک پدیدهی خارجی و صرفا توطئهی سرمایهداری است که به تودههای ذاتا عقبمانده تحمیل شده است.

 

البته، این واقعیتی است که موفقیت اسلامگرایی تاریخا مدیون پولهای هنگفت شاهان خلیج، عملیات مخفی اسرائیل و پشتیبانی ایالات متحده و قدرتهای غربی بود که هدفشان مقابله با نفوذ اتحاد شوروی سابق و همچنین جنبشهای انقلابی اصیل بود. مضافا، امپریالیستها کاملا قادرند، هر زمان که لازم باشد از هر نوع نیروی ارتجاعی و حتا نیروهای رقیب استفاده کنند. این مسئلهای است که باید همواره خاطرنشان کرد و مکررا در جزئیات افشا کرد.

 

اما اقبال جهانی اسلامگرایی به دلیل شرایط عینی بود؛ شرایطی که کارکرد سلطهی امپریالیستی آفریده است و این کارکرد بخشی از وجود این جوامع است و نسبت به آنها به هیچ وجه خارجی نیست. توسعهی سرمایه داری و تقسیم جهان به مشتی کشورهای سرمایهداری انحصاری و کشورهایی که وابسته به آنان و در نتیجه زیر سلطهشان هستند تغییرات عمیق و ادامهدار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به وجود آورده است.

 

این امر منجر به عروج نیروهای سرمایهدار جدید شده است. این نیروها در حین آن که میخواهند در نظام امپریالیسم جهانی ادغام شوند، به روابط اجتماعی کهنه، سنتها و باورهایی که ریشه در گذشته دارند و دیگر شاخصهای عقبماندگی در جامعه توسل میجویند. اخوانالمسلمین علاوه بر داشتن پیوندهای نزدیک با تجار و سرمایهداران مالی بزرگ مصر، در میان طبقات مرفه به ویژه متخصصین پایگاه قوی دارد. البته پایگاهش محدود به این قشر نیز نیست. بسیاری از آنان در کشورهای خلیج کار کرده و اغلب مهندس و غیره هستند و همراه با سرمایه، آموزشهای دینی و حس تحسین نسبت به کشورهای خلیج را وارد مصر کردهاند. دلیل علاقهی اینان به کشورهای خلیج آن است که از نظر اینان کشورهای خلیج قادر بودهاند هویت فرهنگی خود را حفظ کنند و در عین حال بسیار ثروتمند و مدرن شوند بدون این که خیلی غربی شده باشند. رابطهی میان قطر و اخوانالمسلمین صرفا یک رابطهی حمایت مالی نیست. قطر الگوی الهامبخش معنوی اخوانالمسلمین نیز هست.

 

رشد سریع سرمایهداری در مصر به جا به جاییهای عمیق اجتماعی و ایدئولوژیک در میان تودههای تحتانی جامعه نیز منجر شده است؛ تودههایی که به سوی شهرها رانده شدهاند اما جایی در جامعهی مدرن مصر نیافتهاند. احساس منکوبشدگی و محرومیت در میان آنان بسیار قوی است زیرا از بیرون ایستاده و به ویترینهای مغازهها، صفحهی تلویزیون و مانیتور کامپیوترها مینگرند. در میان این طبقات حس انزجار از عوامفریبی غربی (که حمایت ایالات متحدهی آمریکا از کودتا تحت لوای «دموکراسی» یک نمونهی دیگر از آن میباشد) قوی است. در میان اینان حس حقارت در سطوح مختلف موجود است که با طرحِ خواستِ «شأن و مرتبت» آن را بازتاب میدهند. آنان فکر میکنند اسلام راه حل همهی اینها است.

عروج اسلام سیاسی یک پدیدهی جهانی است که بیانکنندهی تضادهای  فوقالذکر است؛ تضادهایی که در بطن خودِ نظام امپریالیسم جهانی پرورش یافتهاند. اسلام سیاسی عمدتا معضلی برای ایالات متحدهی آمریکا بوده است، به ویژه در شکلِ جهادِ ضد غربی. اما زمانی که دین به عنوان منبع مشروعیت سیاسی و شایستگی اخلاقی مورد قبول واقع میشود آنگاه مرز میان انواع مختلف آن مخدوش و غیرقابل پیشبینی میگردد – همان طور که در عربستان سعودی و مصر کنونی میبینیم.

 

بسیاری از مصریها حاکمیت اخوانالمسلمین را به مثابهی خطر فوری برای نوعِ زندگیشان میبینند. آنان میخواهند به فرهنگ جهانی دسترسی داشته باشند. اینترنت اهمیت خاصی برای آنان دارد زیرا از این طریق به جهان وصل میشوند. آنان به حقخواهان قدرت بیان آزادانهی خود هستند، سبک زندگی خود را آزادانه انتخاب کنند و خفه نشوند. آنان حق دارند که حاکمیت دینی را غیرقابل قبول بدانند. اما درک این حقیقت نیز ضروری است که نظام ایدئولوژیک و سیاسی حاکمان کشورهای امپریالیستی نیز یک نظام جهانی ستم و استثمار است. این قبیل قشرها بخشا به دلیل جایگاه ممتازشان در جامعه، مستعدِ طرفداری از «بازار آزاد»ی هستند که اکثریت عظیم مردم جهان را لگدمال و خرد میکند؛ آنان مستعد هستند که حامی دموکراسی سرمایهداری نوع غربی و نظام انتخاباتی آن شوند که هرگز تغییر پایهای در مصر یا در هیچ نقطهی دیگر در جهان به وجود نیاورده است. این قشرها باید به این آگاهی برسند که تقاضای کمک از حکومتهای غربی برای خلاص شدن از شر اسلامگرایان، با شعارهایی از این قبیل که «آمریکا حامی تروریستها در مصر است» یک اشتباه سیاسی بزرگ است و از نظر اخلاقی غیرقابل قبول میباشد.

برخیها تحمل شنیدن این را ندارند که دخالت ارتش، کودتا خوانده شود زیرا فکر میکنند ارتش میتواند آزادی بیاورد. اما آزادی برای چه کسی و برای چه؟ آیا ارتش وعدهای جز این داده است که انتخاباتی برای «مشروعیت» بخشیدن به انقیاد شرم آور کشور و زنان و مردان آن برگزار کند؟

 

لیبرالها چه ارمغانی به جز تحقیر و سرکوب برای تودههای فقیر در انبان دارند؟ البرادعی میگوید: «اگر ارتش دخالت نکند خطر آن هست که فقرای  جامعه سر به شورش بردارند و این یک فاجعه است.» آیا معنای این حرف آن نیست که نقشهی او برای فقرا تداوم رنج و فلاکت است و برای همین از آنها میترسد؟ موضوع ستم برزن، تشدید پدرسالاری یا مبارزه برای محو آن تبدیل به موضوعی مرکزی در جامعهی مصر (و دیگر کشورهای عربی و تمام جهان) شده است و کلیهی نیروهای ارتجاعی در تداوم پدرسالاری متحد هستند. تقریبا تمام «چپ» به طرز ننگآوری با این سیاست همراه است زیرا به جای نقد عقبماندگی خود، تقصیر را به گردن عقبماندگی مردم میاندازند. در تمام اینها: منافع مشترک اکثریت مردم در کجاست؟ نان، آزادی و عدالت اجتماعی کجاست؟ انقلاب کجاست؟

 

 

 دو آیندهی ممکن

 

 انشعاب در طبقات حاکمهی مصر بخشا ریشه در تقابل میان ایدئولوژیها و نمایندگان سیاسی رقیب یکدیگر دارد. اما این پروسه را نمیتوان به تقابل میان البرادعی و اخوانالمسلمین تقلیل داد. نیروهای اسلامی در هر دو طرف حضور دارند و ارتش مصر به شدت اسلامی است. به طور مثال، همسر ژنرال السیسی روبنده میزند که یکی از واردات فرهنگی از کشورهای خلیج است و در فرهنگ مصر ریشهای ندارد. این رقابتها هر دو طرف را تقویت میکند و جنایتهای یک طرف مردم را به آغوش طرف دیگر میراند.

 

مضافا، امید گستردهای موجود است که رخدادهای مصر نشانهی افول اسلام سیاسی در منطقه است. اما این باور توهمی بیش نیست٬ زیرا در شرایطی که ایالات متحدهی آمریکا و امپریالیستهای دیگر بر جهان سلطه داشته و بر مردم جهان ستم میکنند، اگر تودههای مردم آلترناتیو دیگری به جز سمتگیری میان اسلامگرایان و نیروهای طرفدار غرب را نبینند اوضاع امروز مصر میتواند در نهایت اسلامگرایان را در همهجا تقویت کند.

 

ما دیدهایم که چگونه در الجزایر یک کودتای نظامی علیه حزب اسلامگرایی که در سال 1991 در شرف پیروزی بود به جنگ داخلی منتهی شد. تاثیر آن سالها هنوز بر مردم الجزایر سنگینی میکند. بدترین آنها این بود که ارتش و گروههای اسلامگرای مسلح گوناگون نه تنها در یک رقابت ارتجاعی به جان یکدیگر افتادند٬ بلکه همهی آنها در مسابقهی گسترش ترور و وحشت٬ چندین روستا و محلهی مسکونی در شهر و قشرهای اجتماعی را کاملا از میان بردند (هر دو طرف به ویژه از روشنفکران نفرت داشتند). این است نمونهی یک ارتش طرفدار غرب و سکولار که مردم را از شر اسلامگرایان مصون داشته و به آنان «خدمت اجتماعی» ارائه داده و «حمایت»شان میکند!

 

از طرف دیگر سناریوی سوریه را داریم که تبدیل به جنگی داخلی در میان نیروهای مرتجع شده است و فاجعهای بسا عظیمتر را برای مردم به ارمغان آورده است. حتا در آنجا برخی از مردم تلاش میکنند «سیاست ممکنها» را به کار برند زیرا امیدوارند که از میان نیروهای رژیم یا اپوزیسیون اسلامگرا متحدینی را برای خود بیابند.

 

عناصر مساعد در مصر امروز عبارتند از شور و اشتیاق و خواست و عزم میلیونها نفر برای این که راه و روش زندگی کهنه را به دور ریزند و دیگر این که هیچ کدام از دشمنان مردم به واقع قادر به تحمیل یک «ثبات» ارتجاعی و خفقانآور نیستند. طبقهی حاکمه منشعب است و مسائل پایهای ایدئولوژی و مشروعیت آن پا در هواست.

 

اما تا زمانی که یک آلترناتیو واقعی ظهور نکند تودههای مردم به زیر این یا آن بال طبقهی حاکمهی ارتجاعی خواهند رفت. ظهور یک آلترناتیو واقعی مستلزم آن است که دوستان و دشمنان مردم به درستی تشخیص داده شوند. بر این پایه است که میتوان بخشهای مختلف تودههای مردم از قشرهای مختلف را برای مغلوب کردن آن دشمنان و کسب قدرت برای تغییر کشور و مردم آن و در نهایت جهان متحد و بسیج کرد. شکلگیری یک آلترناتیو واقعی مستلزم آن است که گروهی از افراد معتقد به این افق اتحادی به وجود آورند و نقشهای برای تحقق این افق کشیده و در این راه جسورانه و مصمم عمل کنند و با عزم و جسارت برای چیره شدن بر موانع و تحقق این وظایف بسیار سخت تلاش کنند– جسارت وعزمی که پایه در نگرشی علمی به دنیا دارد.  در جهان کنونی، یک تئوری انقلابی موجود است که میتوان آن را به کار بست و این افق را ممکن کرد. این راه سخت است اما هر راه حل دیگری توهم است.•

 

 

 

مصاحبه در مورد کودتای نظامیان در مصر

 

مصاحبهی مونا روشن با تلویزیون چشم انداز، 30 تیرماه 1392

 

توضیح: این متن مصاحبهی مونا روشن با تلویزیون چشم انداز است. نکات انتهایی متن در مصاحبهی تلویزیونی ضبط نشده است. این متن توسط  حقیقت برای انتشار ویرایش شده است.

 

سوال: همانطور که میدانید رژیم مرسی وابسته به اخوانالمسلمین بعد از یک سال توسط یک کودتای نظامی ارتش مصر سقوط کرد . با وجود آن که این تعویض قدرت به وضوح یک کودتا بود اما مخالفین مرسی آن را انقلاب دوم مصر میخوانند. آیا به نظر شما این درست است؟ اگر نیست چرا؟ و اصولا دلایل اینها برای این که میگویند این انقلاب است و نه کودتا چیست؟

 

بله همانطور که گفتید این یک کودتا بود که عدهای آن را انقلاب دوم مصر میخوانند. در مصر نه انقلاب اولی رخ داد و نه دوم. سرنگونی مبارک در سال 2011 هم انقلاب نبود٬ بلکه سقوط مهرهای از دولت ارتجاعی مصر بود. عوض کردن نگهبانان یک نظام، انقلاب نیست. اتفاقا مهمترین نشانهی انقلاب نبودن سقوط رژیم مبارک پابرجا ماندن ارتش مصر بود. دولت کهنه با ستون فقراتش که ارتش است پابرجا ماند و فقط نگهبان عوض کرد.

 

در نتیجه باید گفت که مبارزات مردم مصر علیه رژیم مبارک تبدیل به یک انقلاب نشد و در واقع در نیمهی راه متوقف ماند. بعد از سقوط مبارک، ارتش مستقیما حکومت را در دست گرفت و در 16 ماهی که به طور مستقیم ادارهی دولت را در دست داشت جنایتهای بیحسابی علیه مردم مرتکب شد. فقط یادآوری کنم: این ارتش تظاهرات زنان در هشت مارس 2011 را سرکوب کرد و زنان دستگیر شده را به زور وادار به آزمایش بکارت کرد٬ یعنی به آنان تجاوز انگشتی کرد. ژنرال السیسی که رئیس ارتش مصر و رئیس کودتا است این آزمایش بکارت را تایید کرد و گفت این کار لازم است چون این زنان شب را در میان تظاهراتکنندگان میدان تحریر گذراندهاند. اگر کسی فکر میکند که السیسی یک نظامی سکولار است باید بداند که همسر وی روبنده میزند و خودش نیز اسلامگرای فناتیک است. زیر نظر همین ژنرال 12 هزار غیر نظامی در زندانهای ارتش هستند. زیر نظر همین ژنرال قتل عام استادیوم پورت سعید در فوریه 2013 اتفاق افتاد.

 

این ارتش ستون فقرات دولت طبقات سرمایهدار وابسته به نظام سرمایهداری جهانی است. این ارتش بزرگترین تکیهگاه آمریکا برای سلطه بر مصر است. این ارتش بعد از ارتش اسراییل بیشترین کمکهای نظامی و مالی را از آمریکا دریافت میکند. بین سال 1979 تا 2001 این ارتش 35 میلیارد دلار از آمریکا دریافت کرد. سران ارتش تعلیم دیدهی مدارس نظامی در آمریکا هستند. این ارتش باز ماندن کانال سوئز را برای امپریالیستها و نیازهای سرمایهداری جهانی تضمین میکند. این ارتش در سرکوب ملت فلسطین همدست اسراییل است.

 

برخی از نیروهای اپوزیسیون ایران مانند چریکهای فدایی نوشتهاند: مردم مصر ارتش را مجبور به کودتا کردند! این حرفهای عجیب از کسانی که چهل سال است در سیاست هستند واقعا حیرت انگیز است. بهتر است با این واقعیت روبرو شویم که تودههای مردم برای شکنجهگران و سرکوبگران خود هورا کشیدند و بپرسیم چرا و این وضعیت چه وظایفی را در مقابل ما کمونیستها میگذارد. برخی دیگر مانند راه کارگر (هیئت اجرایی) حمایت میلیونها مصری از ارتش مصر و کودتای آن را «نه بزرگ» به اخوانالمسلمین خواندند! راه کارگر عادت دارد که هر زمان تودههای مردم دچار توهم شده و یک باند ارتجاعی را در مقابل یک باند ارتجاعی دیگر مورد حمایت قرار میدهند آن را ارزشگذاری مثبت کرده و «نه بزرگ» بخواند.

 

البته اینها لغزش قلم یا کلام نیست. این گونه تحلیلها بیان افق سیاسی این جریانها است. در ایران رای دادن مردم به روحانی که مهرهی وفادار و شناختهشده ی ولایت فقیه است را به عنوان «نه بزرگ به رهبر» مثبت ارزیابی کردند و در مصر حمایت میلیونها تن از تودهها از ژنرالهای خونخوار مصر را «نه بزرگ به اخوان المسلمین» میخوانند. این سیاست یعنی ابدیت بخشیدن به دور باطلی که تودههای خاورمیانه بدان گرفتار شدهاند که مرتبا علیه یک باند مرتجع به باندی دیگر «نه بزرگ» میگویند و این باندهای مرتجع نیز از این بابت خشنود هستند٬ زیرا باعث میشود که تودههای مردم هرگز راه خود را پیدا نکنند.

 

سوال: کدام نیروهای سیاسی اپوزسیون در مصر با این کودتا همراهی کردند و استدلالشان چیست؟

 

هنگام اعلام کودتا توسط ژنرال السیسی افرادی مانند البرادعی و رهبر جنبش جوانان تمرد و رهبر حزب سلفی النور و امام الازهر و اسقف مسیحیان در اطراف وی نشسته بودند. این صحنه یعنی یک اتحاد! اتحاد این نیروها با ارتش! البرادعی یک نفر نیست٬ او سخنگوی جبههی نجات ملی است. جبههی نجات ملی بعد از سقوط مبارک درست شد. شماری از احزاب به اصطلاح چپ و سوسیالیست هم در آن هستند. مثل ترتسکیستها و نیروهای تیپ اکثریت- حزب تودهی ایران یعنی کسانی که حامی شوروی سوسیال امپریالیست بودند. جنبش تمرد هم بخشی از آن است. تمرد ربطی به جنبش جوانان 6 آوریل که موجبات سقوط مبارک را فراهم کرد ندارد. بلکه سازمان جوانانِ جریانی به نام الکفایه است. الکفایه در 2004 درست شد و نقش زیادی در سرنگونی مبارک نداشت. آخرین رهبر الکفایه در سال 2011 شخصی بود که یک دوره عضویت حزب کمونیست مصر وابسته به شوروی سابق را داشت و یک دوره هم عضو اخوانالمسلمین بود. در هر حال این طیف دو نفر را در جبههی نجات ملی سخنگوی خود کردند: حمدین صباحی و البرادعی. حمدین صباحی چپگرا و ناصریست است که مدافع بازار آزاد ، سرمایهگذاری خارجی و اسرائیل میباشد و محمد البرادعی رئیس کسانی است که خود را لیبرال خوانده و به عنوان نمایندهی جامعهی بینالمللی یعنی امپریالیستها قلمداد میشوند. این دو شخص بر سر بیرون کردن محمد مرسی با شورای عالی نیروهای نظامی وارد مذاکره شدند. البرادعی بعد از کودتا اعلام کرد «ارتش به نیابت از طرف مردم عمل کرده و قدرت را به دست گرفته است» اما این دروغ است ولی تبدیل به باور میلیونها نفر شده است. این حرفها در واقع ادعاهای ژنرالهای ارتش است.

 

در این اوضاع یک موضوع مهمتر از هر چیز دیگری است و آن این است که نیروهایی که خودشان را انقلابی میخوانند به خاطر شکست دادن اخوانالمسلمین با ارتش متحد شدند و به ارتشی که پیشهاش جنایت است مشروعیت بخشیدند. آیا واقعا می شود به کسانی که خود را به دست ارتش و یا نمایندگان سیاسی «بازار آزاد» میسپارند گفت انقلابی؟ یا چپ یا سوسیالیست؟ هرگز! این احزاب به اصطلاح چپ و سوسیالیست دست در دست امثال البرادعی در واقع تبدیل به دلال و واسطهی میان ارتش و مردم شدند و به ارتش کمک کردند که به عنوان «ناجی» مردم مصر در صحنه ظاهر شود. از این جور نیروها که همیشه تبدیل به کاتالیزور به قدرت رسیدن جناحهای مختلف بورژوازی و طبقات حاکمه میشوند در اپوزیسیون چپ ایران هم وجود دارد. در واقع این به اصطلاح چپها چه بخواهند و چه نخواهند بیانکننده و مجری برنامه و افق قشری از طبقهی بورژوازی هستند.

 

 

سوال: چرا میلیونها تن از مردم مصر با این کودتا همراهی کردند و از آن به هیجان و اشتیاق آمدند ؟ طرفداران مرسی چه کسانی هستند؟ آیا در میان آنها بخشی از تودههای مردم هستند؟

 

اولا، شورش مردم علیه رژیم مُرسی و خواست سرنگونی وی به حق و بسیار به جا بود. مردم هیچ راه دیگری نداشتند. شکی نیست که مردم به همان دلایلی که علیه مرسی شورش کردند علیه حکومت فعلی هم شورشهای دیگری خواهند کرد. در یک سال مُرسی اعتصابهای کارگری را سرکوب کرد، رفت و آمد زنان در عرصهی عمومی را واقعا مشکل کرد، در دورهی مُرسی تعداد خبرنگاران دستگیر شده بیشتر از سی سال حکومت مبارک بود. بسیاری از جوانان مبارز میدان التحریر و وبلاگنویسان به طرز مرموزی کشته شدند. مرسی با استفاده از داشتن اکثریت در پارلمان قدرت ریاست جمهوری را بسط داد و مایهی اسلامگرایی قانون اساسی را زیاد کرد و قوانین مصر را مقید به احترام به قوانین قرآن و سنت کرد. مرسی به هیچ یک از قولهای اقتصادی خودش و کم کردن فقر عمل نکرد.

 

گسترش نارضایتی مردم روندی روشن بود. ارتش تلاش کرد تا از این نارضایتی استفاده کند و خود را به عنوان «ناجی اسلام و دموکراسی» معرفی کند و برای خودش مشروعیت مردمی بخرد. عربستان سعودی هم با تقویت اسلامگرایان سلفی مانند حزب النور به این روند کمک میکرد. فاجعه در این جا است که ارتش موفق شد بخش بزرگی از تودههای مردم را با طرح خود همراه کند و نگذارد که نارضایتی تودههای مردم از رژیم مرسی تبدیل به حرکتی انقلابی علیه کلیت این نظام که ارتش ستون فقرات آن است بشود.

 

شورشهای بزرگ کارگران و زحمتکشان و زنان و روشنفکران علیه رژیمهای حاکم، علیه فقر، علیه سرکوب و نبود آزادیهای سیاسی، علیه پدرسالاری یک مشخصهی بسیار مساعد اوضاع کنونی در خاورمیانه و جهان است. اما این شورشها مرتبا در دور باطل انتخاب میان بد و بدتر، میان اسلامگرایی یا امپریالیسم، میان مرتجعین غیر نظامی و نظامی گیر میکنند. به این معضل باید پاسخ صریح داد و نه این که آن را با گفتن این که «مردم ارتش را مجبور کردند» یا این که این یک «نه بزرگ» بود توجیه کرد. برنامهی یک انقلاب واقعی و صدای یک حزب کمونیست انقلابی در میدان نیست. برای همین تودههای مردم به سادگی به دنبال این یا آن مرتجع میافتند.

 

سقوط اخوانالمسلمین ضربهای به اسلام سیاسی در خاورمیانه نیست

 

این که میلیونها نفر از  تودههای مردم در خاورمیانه به ماهیت رژیمهای اسلامی پیبردهاند تحول بسیار مثبی است. اما افشا شدن ماهیت اسلام سیاسی مترادف با افول آن نیست. این زگیلی نیست که خود به خود خشک شود و بیفتد. یک برنامه و آلترناتیو کمونیستی باید با آن در بیفتد و راه دیگری را در مقابل تودههای مردم که خواهان تغییراند باز کند. در این صورت است که افول خواهد کرد. در شرایطی که ایالات متحدهی آمریکا و امپریالیستهای دیگر بر جهان سلطه دارند و نابودی و فقر و نابرابری و جنگ بر سر مردم جهان میریزند، اگر تودههای مردم آلترناتیو دیگری به جز سمتگیری میان اسلامگرایان و نیروهای طرفدار غرب را نبینند اسلام سیاسی افول نخواهد کرد. اتفاقا اوضاع امروز مصر میتواند در نهایت اسلامگرایان را در همه جا تقویت کند.

 

وارد شدن در نزاع و رقابت میان قطبهای ارتجاعی (ارتش و اسلامگراها) در نهایت به تقویت هر دوی آنها و به ضرر جبههی مردم منجر میشود.

                                                                                    

باید احزابِ سیاسی به اصطلاح «چپ» را که تبدیل شدن تودههای مردم به بازیچهی رقابتهای مرتجعین را «نه بزرگ» و «انقلاب دوم» و غیره میخوانند افشا کرد زیرا این سیاستها فقط یک تاثیر و پیام دارد و آن اینکه تودههای مردم چارهای ندارند جز این که هر از چندی از طریق شورش و طغیان نگهبانی دستگاه دولتی بورژوازی را از یک جناح بگیرند و به دست دیگری بسپارند. این فرآیندها حتا زمانی که از اقبال تودهای برخوردارند، فرآیندهایی به غایت ضدمردمیاند و مانع مهمی در مقابل وقوع انقلابهای واقعی هستند.

فاجعهی تبدیل شدن تودههای تحت ستم و استثمار مصر به بازیچهی دست جلادان و سرکوبگران خود یک بار دیگر ثابت کرد که: اگر رهبری کمونیستی انقلابی در میان نباشد؛ تودهها بیتردید به سوی یکی از قطبهای سیاسی سازمان یافتهی ارتجاعی جذب خواهند شد.

 

تودههای مردم از هر قشر و طبقهای که باشند، کارگر باشند یا دهقان یا دانشجو، به طور خود به خودی و با امتحان و خطا نمیتوانند به افق و برنامهای دست یابند که منطبق بر منافع آنان باشد. به طور خود به خودی نمیتوانند رشتههای پیوندی را که در جریان شورش علیه مرتجعین ایجاد کردهاند تبدیل به سازمانی کنند که در بلند مدت بتواند طبقهی کارگر و تودههای مردم را در مغلوبکردن و درهم شکستن ماشین دولتی که نیروهای نظامی ستون فقرات آن هستند رهبری کند. سرنگونی دولت کهنه یعنی استقرار یک دولت نوین. تودههایی که خواهان تغییر هستند باید به این واقعیت آگاه بشوند که دولت کهنه باید سرنگون شده و دولت نوینی برقرار شود. باید به مختصات این دولت نوین آگاه باشند تا بتوانند مقایسه کنند و آگاه بشوند که انقلاب یعنی چه. متاسفانه بسیاری از جریانهای به اصطلاح چپ و سوسیالیست هم فقط اسم چپ و سوسیالیست را با خودشان حمل میکنند و به جای این که معنای واقعی انقلاب را به میان مردم ببرند، تبدیل به واسطهی میان تودههای مردم و ضد انقلاب میشوند.

 

طبقهی حاکمهی مصر و دولت کهنهی آن گریبانگیر تضادهای حل ناشدنی هستند. اما انقلاب مصر نیز در دور باطلی گیر کرده است. بیرون آمدن آن از این دور باطل در گرو شکلگیری مرکز فرماندهی سیاسی کمونیستی انقلابی در راس جنبش مردم است که معنای یک انقلاب واقعی را در میان تودههای شورشگر فراگیر کند و آنان را تبدیل به رزمندگان یک استراتژی انقلابی واقعی کند.•

 

 

نگاهی به موقعیت و سیاست کمونیست‌ها در جنبش میدان تقسیم ترکیه

 

گزارش تحلیلی از جنبش میدان تقسیم

 

نامه از یک رفیق 1 – 10 ژوییه 2013

جنبش میدان تقسیم که در خرداد ماه از پارک گزی در استانبول شروع شد و بسیاری از نقاط ترکیه را در بر گرفت، درسهای مهمی برای خود کمونیستهای ترکیه و نیز کمونیستهای سراسر جهان دارد.  در این نوشته میکوشم نگاهی کلی بیاندازم به موقعیت، سیاست و روش دخالتگری سازمانهای منتسب به جنبش کمونیستی ترکیه در این جنبش.

 

این جنبش مانند جنبشهای تودهای «بهار عربی» و جنبش سال 88 در ایران نشانهی تحولات سیاسی بزرگی در این جوامع، نشانهی حالات و وضعیت تودهها است که به شدت نیازمند «تغییر» هستند و میخواهند آن را به دست بیاورند. به وجود آمدن چنین حالت و موقعیتی در میان تودهها فاکتور بسیار مساعدی برای انقلاب است و اصولا بدون آن کمونیستها نمیتوانند هیچ انقلابی را رهبری کنند. اما واقعیت گزنده این است که با وجود به مبارزه درآمدن وسیع تودهها و فزونی فرصتهای انقلابی، کمونیستها از عهدهی این چالش (رهبری انقلاب) بر نمیآیند! و سوال این جاست که چرا؟ در رابطه با نقش نازل سازمانهای کمونیستی ایران در خیزش سال 88 شاید بتوان این استدلال را آورد که سی و چند سال قلع و قمع کمونیستها توسط جمهوری اسلامی، توان رهبری را از سازمانها و احزاب کمونیست گرفته است. در مورد مصر شاید بتوان گفت که در مصر در دههی 1960 اصلا نیروهای کمونیستی انقلابی متولد نشدند و جنبش چپ آن جا زیر سلطهی رویزیونیستها باقی ماند و کسانی که خود را «کمونیست» میخوانند بیشتر مانند «حزب توده» ایران هستند تا کمونیست و آنها هم همیشه در زیر سایهی جریان ناسیونالیستی بودهاند. اما در ترکیه چه؟ در این جا طیفی از احزاب و سازمانهای جنبش کمونیستی که در دهه ی 1960 شکل گرفتند دچار ضربات مهلک از آن نوع که کمونیستهای ایران در سالهای بعد از 1357 تجربه کردند٬ نشدند (1) و نزدیک به دو دهه است که اکثر آنها دارای تشکلات و نشریات علنی و مراسم مبارزاتی دائم خود در شهرها و محلات و روستاها و کارخانهها هستند.

 

فعالین این سازمانها شرکتکنندگان و رزمندگان رادیکال جنبش میدان تقسیم و میادین دیگر بودند. مقاومت علیه پلیس را اینان سازمان میدادند. اکثر اینها چه در موضعگیریهای سیاسی و یا در عمل میدانی از رادیکالیسم چیزی کم نداشتند. در نشریات خود ماهیت شووینیستی و ارتجاعی پرچم ترکیه، کمال آتاتورک و اسلامگرایان را افشا میکردند و از حقوق زنان و حقوق ملی کردها دفاع میکردند. اما هر چه بیشتر جستجو کردم کمتر یافتم که خطاب به مبارزین میدان تقسیم و میادین شهرهای دیگر فراخوان و پیام یک انقلاب کمونیستی را به عنوان تنها راه رهایی در ترکیه و مصر و تونس و سوریه و ایران و یونان و آمریکا و سراسر جهان بدهند و در پرتو این فراخوان عام به طور خاص بگویند که مختصات طبقاتی، سیاسی، ایدئولوژیک، اقتصادی و اجتماعی این انقلاب کمونیستی امروزه در ترکیه چیست و راه انجام این انقلاب کدام است و برای عملی کردن آن چه باید کرد؟ تحلیل طبقاتی از احزاب سیاسی عمده که در صحنه هستند چیست؟ دولتی که در نتیجهی این انقلاب کمونیستی به وجود خواهد آمد با اقتصاد ترکیه که وابسته به توریسم و نابودی محیط زیست و تبدیل شهرها به مراکز تجازی بزرگ و لولههای نفتی و گازی که از غرب و شرق و شمال و جنوب مانند زنجیر ترکیه را به اسارت نظام سرمایهداری امپریالیستی در میآورد چیست؟ با کشاورزی که امروزه توسط شرکتهای تجاری-کشاورزی بزرگ جهانی کنترل میشود چه خواهد کرد؟ آیا ترکیه کماکان پایگاه نظامی ناتو خواهد ماند یا تبدیل به پایگاه انقلاب کمونیستی در سراسر منطقه و جهان خواهد شد؟ چگونه ساختار سیاسی و اقتصادی طبقاتی حاکم تمایزات اجتماعی شنیع چون ستم بر زن و ستم ملی را تولید و بازتولید میکند؟ چرا این نظام نیازمند اسلامگرایی و ارتش فاشیست است؟ چرا نیاز دارد در زندگی خصوصی مردم دخالت کند و اخلاقِ دینی را تبدیل به چسب انسجام اجتماعی کند؟ آیا خصلت و ساختارهای دولت آینده وابسته به این تمایزات خواهد بود یا وابسته به نابودی تمایزات طبقاتی، جنسیتی، ملیتی و غیره؟ آزادیهای فردی در دولت آینده چه نقشی را در پویا نگاه داشتن زندگی جمعی و تعاون اجتماعی  خواهد داشت؟ ارتش چه کاره خواهد بود؟ رابطه علم و دین و هنر چه خواهد بود؟ اخلاقیات منتج از این روابط اقتصادی و اجتماعی نوین چه خواهد بود؟ خط قرمزهای اقتصادی و اجتماعی در آن دولت چه خواهد بود و به عبارت دیگر علیه چه چیزی دیکتاتوری اعمال خواهد شد؟ دموکراسی از چه خصلتی برخوردار خواهد بود؟ و بالاخره این که برای تدارک انقلابی با این مختصات چه باید کرد و اگر میخواهند تدارک چنین انقلابی را ببینند در جنبش کنونی علیه رژیم طیب اردوغان چه فرصتی برای تدارک ذهنی و عملی چنین انقلابی موجود است و چگونه میتوان از آنها استفاده کرد؟

 

وقتی به طور عینی سوال بزرگ مقابل جامعه این است که آیا میتوان از درون وضعیت ناعادلانه و ناپایداری که در حال از هم گسیختن است نظمی مثبت برای مردم بیرون کشید یا نه؟ وظیفهی مرکزی کمونیستها جواب دادن به آن و تلاش و کوشش انقلابی برای تبدیل آن به افق روشن دهها و صدها هزار از تودههای مردم است. بدون جوابگویی به این نیاز و چالش رهبری کمونیستی شکل نمیگیرد و در میان مردم نفوذ نمیکند.

 

اما متاسفانه همان تصویری که سند حزب مان «کمونیسم بر سر دوراهی: شکوفایی یا پژمردگی» (منتشر شده در حقیقت شماره 49) در مورد جنبش کمونیستی ایران میدهد خصلت نمای جنبش کمونیستی ترکیه نیز هست: جنبش کمونیستی از جنبشی که باید سرنگونی انقلابی دولت حاکم و استقرار یک دولت سوسیالیستی نوین را به عنوان پایگاهی برای استقرار کمونیسم در جهان رهبری کند تبدیل به یک جنبش مقاومت شده است.

 

 

معضل «عام» یا کلان

 

استفاده از کلمات کمونیسم و سوسیالیسم و انقلاب رایج است. اما درک محدود از مختصات انقلاب کمونیستی و جامعهی سوسیالیستی فراگیر است. احزاب انقلابی چپ مرتبا با این کلمات خود را معرفی میکنند اما قادر نیستند آن را به عنوان یک بدیل تعریف شده با مختصات سیاسی و ایدئولوژیک و طبقاتی و اجتماعی ارائه کنند. در واقع به طور خود به خودی به همان درکی میافتند که رویزیونیستها از سوسیالیسم میدهند: دموکراسی گسترشیافته و رفاه همگانی. این ناروشنی عمدتا ریشه در بیاطلاعی و عدم جمعبندی کمونیستی و علمی از تجربهی بزرگ انقلابهای سوسیالیستی قرن بیستم که چهرهی جهان را عوض کردند، دارد. در میانهی این انفجار سیاسی، احزاب بورژوایی بیشرمانه عکسهای غول پیکر کمال آتاتورک فاشیست را به اهتزاز در آوردند و میراث وی را به عنوان راه نجات تودههای مردم معرفی کردند٬ اما کمونیستها در عین حال که پرچمهای سرخشان را برافراشتند اما  قادر نبودند پردههای ضخیم دروغهای ضدکمونیستی را پاره کنند و جسورانه انقلاب کمونیستی و تاریخ آن را که در قرن بیستم در وجود انقلابهای سوسیالیستی شوروی (1917-1954) و چین (1949-1976) تجسم پیدا کرد به تودهها معرفی کنند و نشان دهند که اینها انقلابهای بیسابقهای بودند که قدرت سیاسی را در دست تودهها نهادند و آنان را به سوی رهاییشان رهبری کردند و در این راه دستاوردهای بیسابقهای داشتند که هنوز هم یادآوری آنها انسان را غرق در حیرت و شگفتی میکند و متاسفانه دیگر تکرار نشدند در حالی که جهانِ پر رنج و ستم و استثمار امروز بیش از همیشه به چنین انقلابهایی نیاز دارد. برای پاسخگویی به این ضرورتِ عاجل باید تاریخ آن انقلابها را تبدیل به آگاهی تودههای کارگر و زحمتکش و زنان و جوانان مبارز و خلقهای تحت ستم کنیم. در این چارچوب اشتباهات و کمبودهای آن جوامع سوسیالیستی و دولتهای سوسیالیستی را نیز جمعبندی کنیم تا بتوانیم برای آینده الگویی به مراتب رهاییبخشتر و بادوامتر از آن جوامع سوسیالیستی را طراحی کنیم و با تمام قوا برای تحققش بجنگیم.

 

جای این چشمانداز و افق کلان در این خیزش خالی بود و متاسفانه کمتر کسی این خلاء را احساس میکرد. 

 

زمانی که چنین جنبشهایی فرا میرسند معمولا فعالین صحبت از آن میکنند که باید به مسائل «کنکرت» و «خاص» جنبش پاسخ گفت زیرا «در این لحظه» پیشروی جنبش تودهای و انقلابی شدن آن در گرو پاسخ به این نوع مسائل است.

 

استدلال فوق مملو از دیدگاههای نادرست فلسفی و سیاسی و تاکتیکی مشخص است. قصد من نفی ضرورت پاسخ گفتن به مسائل خاص و تاکتیکی جنبشها نیست. البته که پاسخ گفتن به مسائل خاص و تاکتیکی این جنبشها مهم است. اما اولا، غلبهی درکهای بورژوایی از انقلاب و درکهای عقبمانده و دروغین در مورد تاریخ جنبش کمونیستی و کمونیسم در فضای این جنبشها غلبه دارد و این یکی از مسائل خاص است که باید پاسخ بگیرد. ثانیا و مهمتر آن که، داشتن «خط کلان» صحیح در زمینهی تشخیص و پاسخگویی به مسائل تاکتیکی نیز تعیینکننده است. مسئلهی تاکتیکی عمده کدام است و چه پاسخی میطلبد؟ زمانی که من از عینک خط حزبمان به اوضاع نگاه میکنم میبینم که تداوم این جنبش را به همین شکل که هست نمیتوان تضمین کرد و اصلا نباید کرد٬ زیرا اگر با همین سطح  و ترکیب سیاسی بماند قطعا وارد گرداب «دو قطب پوسیده» (اسلامگرایان حاکم و دیگر احزاب درون حکومت که نمایندهی سرمایهداران قدیمی وابسته به امپریالیسم هستند) میشود. در واقع بزرگترین چالش سیاسی «خاص» در مقابل نیروهای کمونیست انقلابی در ترکیه، همان چالشی است که در جنبشهای دیگر مشاهده میکنیم یعنی مقابله با تبدیل شدن تودههای مردم به سیاهی لشگر این یا آن حزب ارتجاعی. پاسخگویی به این چالش نیازمند تحلیل خاص، اتخاذ شعارها و سیاستهای تاکتیکی است.

 

موضوع کلان دیگری که به نظر من حتا سازمانها و احزاب کمونیستِ ترکیه خط مدون و روشنی در مورد آن ندارند مسئلهی «راه انقلاب» یا استراتژی نظامی برای انقلاب است. این ضعف را حتا میتوان در میان نیروهایی که  «ضرورت کسب قدرت سیاسی» جزو اصولشان است مشاهده کرد. در حالی که جنبش میدانها مصالح زیادی برای تدقیق و تدوین اصول «راه انقلاب» به دست میدهد اما تا آنجا که من میدانم، این سازمانها و احزاب به این جنبش این طور نمینگرند که یکم؛ این خیزش سیاسی فوقالعاده چه فرصتهایی برای تبدیل کردن «ضرورت کسب قدرت سیاسی» و محتوای طبقاتی و اجتماعی آن «قدرت سیاسی» به آگاهی دهها و صدها هزار نفر ارائه میدهد و چگونه میتوان این کار را کرد؟ دوم؛ این خیزش چه علائمی را در مورد «راه انقلاب» در ترکیه به ما نشان میدهد: در مورد این که استراتژی سیاسی و نظامی کسب قدرت سیاسی چیست و چه چیزی میتوان از آن آموخت؟ آیا استراتژی انقلاب، قیام شهری است؟ ارتش، پلیس و سایر نیروهای نظامی و امنیتی رژیم فعلی را در چه پروسهای و چگونه میتوان نابود کرد؟ و....

 

درک خود به خودی از مسالهی راه انقلاب و چگونگی در هم شکستن ماشین دولتی و ارتش در میان سازمانهای چپ حاکم است. گویا مسائل پایهای و پیچیدهای چون ارتش و نیرویهای مسلح، دولت و ساز و کار اقتصادی-اجتماعی دولت و جامعهی آتی خود به خود و در پروسه خود به خودی جنبش و قیام پاسخ گرفته و حل میشوند.

 

خلاصه کنم، در جنبش فعلی در ترکیه سازمانها یا احزاب کمونیستی نه به مردم میگویند که آلترناتیو واقعی این دولت و این نظام اقتصادی و اجتماعی چیست و آنها چه مسئولیتی در قبال آن بر دوش گرفتهاند و نه توضیح میدهند که انجام یک انقلاب واقعی نیازمند درهم شکستن دولت و ارتش به عنوان ستون فقرات آن میباشد و راه سازمان دادن ارتشی برای مقابله با نیروهای نظامی این دولت و مغلوب کردن آن برای کسب قدرت سیاسی چیست؟

 

برگردم به مسئلهی اصلی که میخواهم تاکید کنم: مشکلِ کلانی که باید پاسخ بگیرد این مسئله است که در ترکیه و ایران و مصر و هر جای دیگر، حتا آگاهی اولیه در مورد نیاز و ضرورت انجام انقلاب کمونیستی، در مورد این که چنین انقلابی نه تنها مطلوب است بلکه ممکن است نیز وجود ندارد. البته در ترکیه هم مانند جنبش ایران کلمات «کمونیسم» و «انقلاب» استفاده میشود اما درک از این واژهها در اکثر موارد به واقع محدود و سطحی و در بهترین حالت ملغمهای از درک های رویزیونیستی، بورژوا-دمکراتیک و اکونومیستی است که کمونیسم را به دمکراسی بسط یافته یا رفاه مردم و بهبود سطح معیشت طبقهی کارگر تقلیل میدهند. این وضعیت ضرورت دست زدن به مبارزهی فکری گسترده و پیگیرانه را گوش زد میکند تا از این طریق این آگاهی به میان جوانان نفوذ کند و «قدیمی»ها هم از درکهای گذشته گسست کنند. زیرا حتا پیشروترین درکهای گذشته هم نیاز به بازبینی و تصحیح و ارتقاء دارند. مقالهی رفیق اسحاق باران (منتشر شده در این شماره نشریه حقیقت) به روشنی این مسئله را بیان میکند. این مقاله تلاش میکند، بر بستر انفجاری اجتماعی یک خط سیاسی و ایدئولوژیک انقلابی را پیش بگذارد و بر ضرورتِ عاجل دگرگونی بنیادین جامعه و ابزار دستیابی به آن پرتو افکند و امید دارد که این پیام به پیشروترین عناصر جنبش برسد. این مقاله البته تشریح «سنتز نوین» (سنتزنوین تئوری های کمونیستی که توسط باب آواکیان پیش گذاشته شده است) نیست و حتا تحلیل در مورد گامهای بعدی این جنبش نیز نمیباشد، هر چند که امروز در جنبش ترکیه هر دوی اینها باید به تفصیل در دسترس مبارزین قرار بگیرد٬ یعنی هم علم کمونیسم به طور عمومیتر و این که چگونه و بر پایه چه ضرورتی این علم سنتزی نوین یافته است و نیز به طور مشخص تحلیل از نیروهای طبقاتی، شعارها، جهتگیری جنبش و غیره. در هر حال این مقاله سند آغازین بسیار مهمی است برای تکامل خط عمومیتری برای انقلاب در این کشور و باید به آن خوشآمد گفت و در اشاعهی آن کوشید.

 

این مقاله به چندین موضوع میپردازد که نکات کلیدی در فهم صحنهی سیاسی در ترکیه است. به طور مثال، تشریح آن چه به آن «دو پوسیده» میگوییم: اسلامگرایی و امپریالیسم. این تحلیل کاملا در میان نیروهای چپ یا کمونیست ترکیه غایب است. البته موضعگیری عام علیه امپریالیسم و اسلامگرایی موجود است. اما اولا، این نیروها به خطر اسلامگرایی همیشه بهای کمی دادهاند و ثانیا، درک آنان از «امپریالیسم» محدود به این است که امپریالیسم یک نیروی خارجی است که «استقلال» کشور را تهدید میکند. در حالی که «امپریالیسم» در تمام بافت نظام اقتصادی- اجتماعی ترکیه و دیگر کشورهای تحت سلطهی امپریالیسم بافته شده است و تقابل میان اسلامگرایی و امپریالیسم در بطن همین نظام در جریان است و این تقابل محصولِ کارکردها و فرآیندهای نظام جهانی امپریالیسم است. حداکثر تحلیلی که نیروهای چپ در مورد رشد اسلامگرایی در خاورمیانه دارند این است که این فرآیند «توطئه‌‌ی امپریالیستها» است.

 

در هر حال، بسیاری از مسائل خاص جنبش در ترکیه یا در هر کشور دیگر بدون داشتن درک «عام» صحیح ممکن نیست. درک عام صحیح از علم کمونیسم در طول 160 سال اخیر از زمان پیدایش این علم دستخوش گسستها و تکاملها بوده است. مانند هر علم معتبر و پویای دیگر. امروز، درک «عام» صحیح از این علم سنتز نوین تئوریهای کمونیستی است که به ما دید کافی برای روشن کرد ن مسائل «خاص» میدهد. این درک درست نیست که گویا با حل مسائل «خاصِ» انقلاب میتوان در نهایت به آگاهی تئوریک در مورد سنتز نوین رسید. هرچقدر هم به مسائل «خاص» بپردازیم بازهم باید بدانیم که میان مجموعهی مسائل «خاص» و درک عام صحیح تئوریک یک جهش درگیر است. مقالهی اسحاق باران این چارچوبه را برای پرداختن به واقعیتهای ترکیه استفاده میکند. این چارچوبه جمع حسابی پاسخ گفتن به مسائل «خاص» نیست و نمیتواند نتیجهی آن باشد.

 

نتیجه

اوضاع جاری دارای پتانسیل بزرگی برای انقلاب است، اما بدون وجود یک رهبری کمونیستی این فرصتهای بالقوه به فعل در نخواهند آمد. به مصر و سوریه نگاه کنیم. اگر در این کشورها حزب کمونیست پیشاهنگی موجود بود که نقش دینامیک و رهبریکننده را بازی کند، اوضاع کیفیتا به طرف انقلاب حرکت و جهش میکرد. در حالی که اکنون در هر دو کشور دینامیک رقابت میان دو قطب ارتجاعی٬ حاکم شده است و تودههای مردم به سیاهی لشگر طرفین تبدیل شده اند. هر زمان جامعه دست خوش تلاطم های سیاسی شده و رژیمهای حاکم ضعیف شوند نمایندگان سیاسی طبقهی بورژوازی تمام قوای مادی و سیاسی و ایدئولوژیک خود را به کار میگیرند تا اوضاع نوینی را که به ظهور رسیده کنترل کنند و از خردهبورژوازی نیز نهایت استفاده را برای پیشبرد منافع خود خواهند کرد. بنابراین هرگونه خودرویی از سوی کمونیستها به معنای آن است که به این نیروها اجازه داده شود که عنان شرایط را در اختیار بگیرند و بر تحولات تاثیر گذاشته و جهتگیری آن را دیکته کنند. این جا است که شکست ناگوار یک جنبش عادلانهی تودهای آغاز میشود. برای مقابله با چنین فاجعهای رهبری آگاهی لازم است که خود را بر «انقلاب تمام عیار» برای رهایی تمام بشریت استوار کند. بدون چنین رهبریای منافع پرولتاریا سرکوب خواهد شد- و یا اساسا بیان نخواهد شد. مهمترین شاخص و خصلتنمای یک حزب پرولتری در چنین شرایطی مبارزهی پیگیر علیه جریان خود به خودی اوضاع و گرایشهای خود به خودی مسلط در میان تودههای مردم است. زیرا پرولتاریا تنها طبقهای در جامعه است که منافع طبقاتیاش در این مبارزهی پیگیر علیه جریان خود به خودی اوضاع است. وظیفهی تاریخی پرولتاریا نفی روندهای خود به خودی جامعه و تاریخ و ساختن یک سنتز آگاهانه و ساختن یک جامعه متفاوت بر مبنای این آگاهی و نقشه مورد نظر آن است.

 

اگر پیشاهنگ انقلابی نتواند نقش تعیینکنندهای بازی کند اوضاعی که میتواند تبدیل به اوضاعی انقلابی شود در بهترین حالت به بحران مشروعیت رژیم حاکم و رفرم در دولت حاکم تقلیل خواهد یافت و در بدترین حالت تبدیل به اوضاعی مانند سوریه و مصر با آیندهای تاریک و مبهم برای اکثریت مردم خواهد شد. آنچه در سال 1357 و سالهای پس از آن در ایران رخ داد یکی از دردناکترین نمونههای تبدیل یک انقلاب به ضد انقلاب است. تودهی مردم برای سرنگونی رژیم شاه و دست یافتن به جامعهای بدون سرکوب و خفقان و ستم و استثمار به پا خاستند اما اسلامگرایان مرتجع به رهبری خمینی که از پشتیبانی امپریالیستهای آمریکایی نیز بهرهمند شدند، قدرت را در دست گرفتند.

 

عامل تعیینکننده که تبدیل انقلاب به ضد انقلاب را ممکن میکند غیبت پرولتاریا به مثابه یک طبقه در صحنه است. حضور پرولتاریا در صحنه قبل از هر چیز به معنای در صحنه بودن برنامه و نقشهی آن برای انقلاب و تغییر جهان است. حضور آحاد پرولتاریا هرگز به معنای حضور طبقاتی آن در صحنه نیست و آنچه حضور طبقاتی پرولتاریا را میسر میکند وجود یک حزب پیشاهنگ در صحنه است: یک رهبری اصیل کمونیستی با یک خط تکامل یافته انقلابی. عامل عمده در استفاده از فرصتهای انقلابی در شرایطی نظیر خیزشهای «بهار عربی» در مصر، تونس، ترکیه و در آینده در ایران و شیلی و غیره حضور فعال و سازمانیافته این نوع رهبری است.

 

کارکرد نظام سرمایهداری و دهشتآفرینیهای آن شورشهای اجتماعی را متولد میکند. اما برای این که این شورشها وارد جادهی انقلاب شوند و تا به فرجام رسیدن انقلاب بر روی این جاده بمانند، نیاز به رهبری کمونیستی دارند که در خط، راه و سازمان یک حزب پیشاهنگ متمرکز است.

 

معنی انقلاب، سرنگونی ریشهای و آگاهانهی کهنه و ساختن نو است. هر دو انقلاب سوسیالیستی شوروی و چین در قرن بیستم از دل شرایط دهشتناک فقر و جنگ و نابودی که قدرتهای امپریالیستی در سراسر کرهی زمین به راه انداخته بودند٬ سربلند کردند. قدرتهای امپریالیستی با تمام قوا برای درهم کوبیدن این انقلابها تلاش کردند. اما شکست خوردند و در سال 1917 کشور سوسیالیستی شوروی و در سال 1949 کشور سوسیالیستی چین به ظهور رسید و این دو کشور تا پیش از آنکه سرمایهداری در آنها احیاء شده و به جرگهی باقی کشورهای سرمایهداری هار بپیوندند، نظامهای رهاییبخشی برقرار کردند که امیدبخشِ ستمدیدگان در سراسر جهان شد و به آنان مسیر واقعی و کاربردی رهایی را نشان داد. بزرگترین درس قرن بیستم این بود که میتوان سرمایهداری را سرنگون کرد و نظامی بنیادا متفاوت بر جای آن نشاند. این آموزه باید آگاهی و عمل قرن بیست و یکم را رقم زند. این آموزههای بزرگ باید تبدیل به آگاهی میلیونها تن از تودههای مشتاقِ آزاد شدن از بند نظام سرمایهداری شود.•

 

توضیحات

1- به جز حزب کمونیست- مائوئیست ترکیه که در خرداد سال 2006 نزدیک به بیست تن از رهبران و کادرهای خود را در جریان حملهی ارتش ترکیه به مقرهایشان از دست داد.

 

 

 

 

مشاهداتی درباره‌ی سازمان‌های چپ در جنبش میدان تقسیم ترکیه : افکاری که مانع دید گسترده‌اند

 

نامه از یک رفیق ۲ – ۲۰ ژوئیه‌ی ۲۰۱۳

 

رفقا، من مشاهدات زیر را برای درسآموزی از آنها مینویسم. گرایشهای درون جنبش چپ ترکیه در موارد بسیار مشابه گرایشهای درون جنبش چپ ایران است. بسیاری از موانع فکری که من در زیر بدانها اشاره خواهم کرد درمیان جریانهای چپ ایران و حتا کمونیستهای انقلابی نفوذ دارد و مانند سدی در مقابل دیدشان مانع از تحلیل درست از ماهیت طبقاتی برنامهها٬ افقها و سیاستهای حاضر در صحنه است.

 

پرولتاریا کی میآید؟

 

یکی از آنها درک از پرولتاریا و جایگاه آن در انقلاب است. جنبش میدان تقسیم که به سراسر ترکیه گسترش یافت بار دیگر در میان فعالین چپ و کمونیست این سوال را پیش کشید که در این خیزشهای تودهای و فراگیر چگونه میتوان با نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک احزاب بورژوایی مقابله کرد؟ در مقابل این چالش در چپ ترکیه این تحلیل یا بهتر است بگوییم این «امید» خیلی بیان میشود که «اگر طبقه‌‌ی کارگر به میدان بیاید جریانهای بورژوا (مانند حزب جمهوریخواهCHP) نمیتوانند در جنبش تودهای هژمونی پیدا کنند.»

 

 تصور بسیاری از گروههای چپ از «به میدان آمدن طبقه کارگر» این است که سندیکاهای کارگری وارد اعتراضات شده و وزنهای در جنبش بشوند و جهتِ بهتری به آن بدهند یا به اصطلاح «توازن قوا» را در صحنهی سیاسی عوض کنند. اما این سندیکاهای کارگری در طول تاریخ مبارزه علیه رژیمهای حاکم در ترکیه خصلت سازشکارانهی خود را نشان دادهاند و پیشبینی رویکردشان نسبت به جنبشهایی که به طور رادیکال پایههای سیستم را به لرزه در میآورند کار سختی نیست. با این وجود زمانی که سندیکای «دیسک» اعلام کرد که به اعتراض و بستنشینی در میادین خواهد پیوست، شادی و شعف گروههای چپی را فرا گرفت. اما این شعف زود به یأس تبدیل شد زیرا سندیکای دیسک ساعت شش بعد از ظهر روز موعود اعلام کرد که اعتصاب تمام شد. به خانههایتان بروید! در حالی که اوج مقابلهی تودههای مردم با حملات پلیس بعد از آن ساعت تازه آغاز می شد. این سندیکا از آن پس نیز نقش فعالی در جنبش نداشت. نباید فراموش کنیم که «دیسک» جناح چپ سندیکاهای کارگری ترکیه است.

 

طرز تفکری جبرگرایانه در مورد طبقهی کارگر غالب است که گویا طبقهی کارگر در هر مقطع و در هر شکلی که باشد (متشکل در سندیکا یا آحاد پراکنده یا شورا یا ...) جبرا موضعگیری انقلابی و پیشرو خواهد داشت. این تفکر گاه تبدیل به باوری از جنس ایمان مذهبی میشود و حتی پس از فروکش کردن موج اعتراضی و به صحنه نیامدن «طبقهی کارگر»، موجب انفعال نیروهای چپی میشود که چنین باوری دارند. با این طرز تفکر اصلا نمیتوان به واقعیتهایی که در مقابل چشمان مردم رخ میدهد توضیحی علمی و واقعی داد. چرا سندیکای کارگری «دیسک» به این جنبش نپیوست و بسیار فرصتطلبانه یکی دو روز خود را نشان داد و غیب شد و اتفاقا نقشی مأیوسکننده بازی کرد؟ آیا این سندیکا نمایندهی آن پرولتاریایی است که باید به صحنه بیاید؟

 

پرولتاریا بدون داشتن حزبی پیشاهنگ که ارادهی تاریخی و وسیعترین منافع آن را بازتاب دهد٬ نمیتواند در صحنه حضور یابد. انتظار ظهور «طبقهی کارگر» موعودی را کشیدن که بیاید و هژمونی سیاسی و ایدئولوژیک و عملی نیروهای غیر پرولتری را به چالش بگیرد، یک خودرویی خطرناک است. زیرا بدون رهبری کمونیستی اساسا چنین ظهوری رخ نخواهد داد و این طرز تفکر صرفا میداندادن به هژمونی و نفوذ نیروهای سیاسی غیر پرولتری و ارتجاعی است. به جای این خودرویی، احزاب و سازمانهایی که خود را کمونیست میدانند باید پرولتاریا به مثابهی طبقهای به میدان بیاورند که رسالتش رهبری تودههای مردم در سرنگونی نظم کهنه و استقرار قدرت سیاسی نوین و نظام اقتصادی اجتماعی نوین است. آنان باید پرولتاریا را در مسیر اصلیترین وظیفه و افق تاریخیاش یعنی کسب قدرت سیاسی جهت ساختن جامعهای که بنیادهای مادی و ذهنی ستم و تبعیض و استثمار را از بین برده و مناسبات نوین و رهاییبخشی را ایجاد میکند، رهبری کنند. آنان باید سیاستهایی را در این خیزشها پیش ببرند که به پیشبرد این وظیفه خدمت میکند.

 

جنبش درهم بر هم!

 

این انفجار سیاسی واقعا سازمانهای چپ ترکیه را غافلگیر کرد. آنان آمادهگی این انفجار سیاسی و مهمتر از آن آمادهگی شکلگیری جنبشی که احزاب کمالیست و فاشیستی مخالف دولت اردوغان هم در آن حضور دارند را نداشتند. احزاب چپ ترکیه نمیدانستند این واقعه را چگونه تحلیل کنند و برای آن سیاست اتخاذ کنند و نگذارند هژمونی سیاسی و ایدئولوژیک آن احزاب ارتجاعی بر کلیت جنبش غالب شود و در میان تودههایی که در این جنبش شرکت کردهاند نشو و نما یابد. آنان عمدتا از امروز به فردا سیاستریزی میکردند و قادر به تحلیلکردن از کل صحنه و ریختن سیاست بر مبنای آن کلیت نبودند. تاکتیکها نه بر مبنای استراتژی انقلاب بلکه بر مبنای این که باید در این مبارزه فعال و رادیکال باشند ریخته میشد. البته فعال و رادیکال بودن در خیزشهای تودهای بسیار مهم است اما بدون اعمال هژمونی یک سیاست پرولتری و کمونیستی، صحنهی سیاسی تبدیل به کاسهی آش همهی طبقات و جریانهای سیاسی در مخالفت با یک باند حاکم میشود. برخی از جریانهای چپ ناتوانی خود در تحلیل صحنه