Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۲۱ نوامبر ۲۰۱۹       
حقيقت شماره 63

 

image002

 

Afgeronde rechthoek: ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)     شماره ٦٣   خردادماه ١٩٢

 

 

 

 

 

یادداشت های انتخاباتی                                                                                                                                                       

محتشم امپریال – امپراتوری ) دربار هی صلح میان پ.ک.ک و دولت ترکیه (

از مشقت خانه های داکا تا اردوهای کار در یونان

هجوم جهانی برای غصب زمین و مسئله كمبود غذا

اتوپیای چاوز و رهایی کمونیستی

نگاهی به اختلافات ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان

امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم یا انشعاب در پرولتاریا

 

 

یادداشت های انتخاباتی!

 

* در صحنه ای از فیلم پدرخوانده  (با بازی مارلون براندو و به کارگردانی فرانسیس فورد کاپولا) سران شش خانواده ی مافیایی در نیویورک پس از سال ها جنگ با یکدیگر- در عین اداره ی مشترک بازار مواد مخدر- در جلسه ای گردهم می آیند و در می یابند که یک خانواده ی مافیایی دیگر محرکِ این جنگ ها و مرگ آفرینی میان طایفه ی مافیا بوده است. پس تصمیم می گیرند جبهه ی مشترکی علیه این خانواده تشکیل دهند و قواعد "بازی" میان خود را بازبینی و بازنویسی کنند و عصر جدیدی از همکاری و تعامل را آغاز کنند. تجمع انتخاباتیِ باندهای مختلف جمهوری اسلامی از طیفِ "اصلاح طلبان" و بخشی از جناح موسوم به "اصول گرایان" به گردِ رفسنجانی، بستن "عهد اخوت و مودت" میان امثال رفسنجانی، خاتمی، ناطق نوری، علی مطهری، بادامچیان (از سران موتلفه)، طبسی (تولیت آستان قدس) و ... بی اختیار انسان را به یاد صحنه ی نامبرده از فیلم پدر خوانده می اندازد. صحبت های دُن کورلئونه بی شباهت به سخنرانی های اخیر محمد خاتمی نیست که، «اگر این وضع تداوم و گسترش بیابد دامن همه را خواهد گرفت. دل ها باید به هم نزدیک تر شود، اقتصاد بهبود پیدا کند و فضای امنیتی از بین برود و فشار های بین المللی کاهش یابند.» داستان های دراماتیک، مانند تلفنی که در دقایق پیش از نام نویسی رفسنجانی در وزارت کشور گویا از سوی "بیت رهبری" به وی شد بر چاشنیِ سینمایی این کاندیداتوری می افزاید. حماسه سرایی ها، غزل های شادمانه و نامه های پر سوز و گدازی که پیش و پس از ثبت نام رفسنجانی از سوی چهره هایی چون صادق زیباکلام و برخی شخصیت ها و نهادهای وابسته به جریان ملی-  مذهبی در وصف  جایگاه و نقش حساس تاریخی آقای هاشمی" منتشر شد باز یادآور شخصیت وکیلِ خانه زادِ دُن کورلئونه و دیگر دست یاران و چاپلوسان "خوان نعمت" او هستند. 

اما ایجاد اتحادی دوباره در میان قطب های مختلف هیئت حاکمه خواب و خیالی بیش نیست. بگذارید بار دیگر به فیلم پدرخوانده باز گردیم آنجا که جلسه اتحاد و ائتلاف خانواده های مافیایی، مقدمه ی جنگ و نزاعی دوباره میان آنان بود. خامنه ای پر بیراه نگفته است که رئیس جمهور آینده باید با "زره پولادین" وارد میدان شود!

** دست فروش هشیاری به گزارش گر سایت کلمه (1) می گوید: «الان رییس جمهور مشخص شده. همه برنامه ها ریخته شده ست. منتظر این کاغذها [...]هستند که ما بریزیم تو صندوق. هیچ چیزی غیر از این نیست.»

این اظهار نظر ساده اما عمیق جوهر فریبکارانه ی انتخابات را نه فقط در جمهوری اسلامی بلکه حتا در جمهوری های بورژوایی اروپا بیان می کند. همه می دانند که در نهایت یکی از دو کاندیدایِ حاکمیت رئیس جمهور می شود و رئیس جمهور آینده فارغ از این که متعلق به کدام جناحِ حاکمیت باشد، بر حسب سیاست و برنامه ای که در خطوط کلی و کلیدی از پیش تعیین شده و مورد توافق قطب های قدرت است بر صندلی ریاست جمهوری می نشیند. راه کارها با جزییاتی قابل اغماض در تعامل و تضارب میان سردمداران جناح های مختلف تعیین می شود و بعد وارد "بازی" می شوند. ریختن کاغذها در صندوق ها از سوی مردم فقط برای آن است که به این فرآیند "مشروعیت مردمی" داده شود و با ترفند انتخاباتی مردم را متعهد به تبعیت از جلادان خود کنند. 

با این وصف، در سال 1388 شکاف های عمیقی درون هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی سرباز کرد، قوانین "بازی" به هم خورد و "بازی" انتخاباتی تبدیل به کودتای انتخاباتیِ یک جناح علیه جناحی دیگر شد. البته، ماجرا به این جا خاتمه نیافت. آن زد و خورد داخلی فضایی برای جاری شدن نفرت و خشم مردم علیه رژیم باز کرد و چکاننده ی راه افتادن جنبشی شد که حتا رهبران "سبز" هم به سختی توانستند آن را بخوابانند. شکاف های درون هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی بسیار عمیق تر از آن زمان شده و تبدیل به منبع دایمی تولید بحران مشروعیتِ حاکمیت شده است. "بحران مشروعیت" به این معنا که جمهوری اسلامی دیگر به هیچ طریقی نمی تواند حاکمیتِ خود را در نگاه اکثریت بزرگ مردم موجه جلوه دهد. در واقع بخش عمده ای از مذاکرات/تهدیداتِ پیش انتخاباتیِ میان قطب های مختلف حاکمیت برای رسیدن به توافق، بر سر این موضوع بود که در دعواهای خود پای مردم را به خیابان باز نکنند! (2) بزرگترین توافق میان کاندیداها توافق بر سر تداوم سرکوب داخلی، بالا نبردن انتظارات اقتصادی مردم و تشدید دین گرایی از طریق تهاجم به زنان است.

*** بازیگران عرصه انتخابات جمهوری اسلامی فقط جناح های داخلی رژیم و طرفداران و پایه های آن ها نیستند بلکه بزرگترین آراء را قدرت های بزرگ امپریالیستی که چنگال های اقتصادی شان عمیقا بر ساخت اقتصادی ایران فرو رفته است به صندوق های رأی می اندازند. تحریم های جدید ایالات متحده علیه جمهوری اسلامی درست در بحبوحه ی انتخابات و طرح نمایندگان کنگره ی آمریکا مبنی بر "بیرون کردن ایران از بازارهای جهانی نفت"، بیانگر این مساله است که "ولی فقیه" واقعی در عرصه رویدادها و تحولات ایران کیست! هدف اصلی این تحریم ها هر چه باشد، اعلام آن بدون شک بر رویدادهای انتخاباتی ایران تأثیر خواهد گذاشت. در این میان گفتمان "تنش زدایی" و "تعامل با جهان" (یعنی "عادی" سازی روابط با آمریکا) در میان کاندیداهای ریاست جمهوری زمزمه می شود – حتا در میان کاندیداهای مورد نظر "رهبر". این امر فقط به دلیل آن نیست که رژیم جمهوری اسلامی زیر فشار تحریم های اقتصادی و محاصره ی نظامی و سیاسی توسط آمریکا، ناتو و کشورهای وابسته به آن ها در منطقه است. البته این عامل مهمی است. اما عامل بسیار مهم تر که اغلب فراموش می شود آن است که در شرایط انفراد شدید و نفرت مردم از این مرتجعین، سران رژیم "عادی" سازی روابط با آمریکا را به مثابه قایق نجاتی برای خود می بینند. اما این "قایق نجات" نیز به سادگی به ساحل این رژیم مفلوک نمی رسد. نه به خاطر این که "رهبر" یا جناحی از حکومت در این کار خرابکاری می کنند و نمی خواهند وارد "تعامل با جهان" (بخوانید: "عادی" سازی روابط با آمریکا) بشوند. بلکه مسئله در آن است که در صحنه ی خاورمیانه و در رقابت با آمریکا قدرت های بزرگ دیگری چون روسیه و چین نیز حضور دارند و اینان نیز منافع امپریالیستی خود را در ایران داشته و طی سال ها نفوذ سیاسی خود را در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی گسترش داده اند. در نتیجه، "تعامل با جهان" نیز وابسته به نتایج کشمکش ها و زد و بندهای میان قدرت های بزرگ است.

اصلاح طلبان و اصول گرایانِ حامیِ رفسنجانی به یکسان بر طبلِ بحران اقتصادی رو به افزایش رژیم می کوبند و نوید می دهند که "سردار سازندگی" با "طرح های تازه" اقتصادی ایران را (بخوانید: سرمایه داران بزرگ را) از وضعیت رکودی فعلی خارج خواهد کرد و با "تنش زدایی" در سطح بین المللی و رفع تحریم ها زمینه ی بازگشت سرمایه های خارجی به حوزه اقتصاد ایران و "رونق اقتصادی" و "اشتغال زایی" و....را فراهم خواهد کرد. موعظه گران انتخاباتی و شعبده بازانِ کلاهبردارِ جمهوری اسلامی برای این که هم زمان اشتهای قشرهای میانیِ هراسان از در غلطیدن به مغاک طبقات تحتانی و زیر خط فقر جامعه را و طبقات فرودست و فقیرترین قشرها را برای رفتن به پای صندوق های تحمیق انتخاباتی افزایش دهند بازار گرمی می کنند. (3) اما حتا اگر "رونق اقتصادی" پس از "تنش زدایی" فرا برسد نتیجه اش راندنِ بازهم بیشترِ اکثریت مردم به لایه های فقر خواهد بود. معنای حماسه ی سیاسی و اقتصادی "رهبر" که رفسنجانی وعده ی تحقق آن را می دهد همین است.

**** این انتخابات در واقع خریدن فرصت و اکسیژن رسانی به رژیم جمهوری اسلامی است و نه توده های جان به لب رسیده ی مردم. تک تک جناح ها و اعضای این رژیم، تا آخرین نفس هایشان در حفظ این نظام از هیچ جنایتی و از هیچ دروغ و ترفندی دریغ نخواهند کرد. حتا آنان که در حبس اند (موسوی و کروبی و ...)  اگر فرصتی بیابند بار دیگر در صف اول تهاجم به مردم و انقلابیون قرار خواهند گرفت. این انتخابات هیچ نیست جز انتخاب یکی از سرسپردگان امتحان پس داده ی جمهوری اسلامی که حافظ، حامل و تحمیل کننده ی منافع متشرعین، طبقه ی سرمایه داران و ملاکان بزرگ ایران و مراکز مالی و صنعتی نظام سرمایه داری جهانی است. پس بهتر است فقط کسانی در این انتخابات شرکت کنند که: 

در زمره ی آدمکشان حرفه ای (اعضای نهادهای امنیتی، بازجوها، زندانبانان، لباس شخصی ها، بسیج، سپاه، ارتش و تیم های ترور داخلی و خارجی)، سران و اعضای نهادهای دینی، نهادهای تبلیغاتی رژیم، ارگان های اجرایی و قضایی جمهوری اسلامی، بانک داران، صاحبان صنایع بزرگ و ملاکان، مدیران بنیادها و تولیت ها و موقوفات، واردکنندگان عمده ی هروئین، محتکرین، متجاوزین به زنان باشند و یا از حاکمیت این جماعت مرتجع و فاسد کمال رضایت و خشنودی را داشته و حاضر باشند در رکاب آنان بجنگند. روشنفکرنمایان و دانشجویان مخلص و مداح جمهوری اسلامی نیز مشمول این طبقه بندی هستند.

آنانی که میدان دار شده اند و می خواهند نظر مردم را به شرکت در انتخاب این مرتجعین جلب کنند، دست افشانیِ حامیان برون حاکمیتی جمهوری اسلامی یعنی توده ای- اکثریتی ها و برخی چپی های سابق "به سر عقل آمده" باید بدانند که جنایت سیاسی هولناکی را مرتکب می شوند و در حال دادن تنفس مصنوعی به یک نظام پوسیده و گردانندگان مرتجع آن هستند که سرچشمه ی تمام رنج های اکثریت مردم ما از فقر، پدرسالاری، ستم ملی، بیکاری جوانان، جهل و خرافه، فحشا و اعتیاد و ... هستند. ما به اینان هشدار می دهیم که این جنایت سیاسی فراموش کردنی و بخشودنی نیست. زیرا نتیجه این انتخابات هر چه باشد تنها طناب دار را بر گردن ده ها میلیون نفر تنگ تر خواهد کرد. هر کس رئیس جمهور بشود راننده ی قطاری خواهد شد که از قبل مسیرش توسط مرتجعین حاکم ترسیم شده است. جاده ای که زندگی ده ها میلیون انسان را به باد فنا می دهد. این نظام و سرمدارانش از بن پوسیده اند. سوال این نیست که چه کسی انتخاب خواهد شد. سوال این است که تا کی و سرنوشت چند نسل دیگر باید تحت این نظام رقم بخورد؟ چه زمانی توده های مردم بند اسارت سیاستِ زیر بال این یا آن "جناح" رفتن را از گردن باز کرده و بالاخره به قدرت خود باور خواهند آورد؟ آیا چنین معجزه ای بدون کار و فعالیت خستگی ناپذیر انقلابی عده ای محدود که بی وقفه تدارک انقلاب را می بینند ممکن است؟

***** زمانی که دشمنان به جان یکدیگر می افتند و در بحران های چند سویه دست و پا می زنند، گوشِ توده های مردم برای شنیدن برنامه ی سرنگونی انقلابی رژیم بازتر می شود، فرصت برای رشد و گسترش قطب انقلابی در میان توده های مردم بیشتر می شود و کار آگاه گرانه و سازماندهی انقلابی چندین برابر اوضاع "عادی" نتیجه می دهد. با صدای بلند و مستمر باید به آنان گفت که: دشمن را تنبیه می کنند نه انتخاب! نباید به رژیمی که به نفس افتاده است و بیش از هر زمانی به لبه پرتگاه رسیده امان داد.

طرح آلترناتيو انقلابی و معرفی مختصات جامعه ی آينده و چگونگی کسب قدرت سیاسی و ساختن دولت و جامعه ای نوین مسئله روز جنبش کمونیستی ایران و همچنین کل جامعه است. آزادی در گرو تشخیص این ضرورت و تغییر آن است.

******

پی نوشت ها:

1- گزارش میدانی کلمه از دغدغه های مردم در آستانه ی انتخابات – زهره نقیبی- 23 اردیبهشت 1392

http://www.kaleme.com/1392/02/23/klm-143423HYPERLINK "http://www.kaleme.com/1392/02/23/klm-143423/"/

2- جلایی پور. رفسنجانی پیروز انتخابات. در سایت راه سبز.

http://www.rahesabz.net/story/70079HYPERLINK "http://www.rahesabz.net/story/70079/"/

3-علوی تبار: هاشمی پیروز انتخابات است.

http://www.rahesabz.net/story/70079HYPERLINK "http://www.rahesabz.net/story/70079/"/

 

 

 

 

محتشم امپریال-امپراتوری*

 

پروژه ی "صلح و دموکراسی در ترکیه نوین" یا  پروژه ی تبدیل جنبش کردستان به ذخیره ی نقشه های امپریالیستی در خاورمیانه

 

چکیده

 

مقاله ی زیر نشان می دهد که:

- "صلح" دولت ترکیه با پ.ک.ک بخشی از پروژه ی بزرگ تری است برای تبدیل ترکیه به یک قدرت اقتصادی و نظامی منطقه ای که به نیابت از سوی امپریالیست های آمریکایی به دخالت گری های سیاسی و نظامی در نقاط مختلفِ منطقه ی خاورمیانه خواهد پرداخت.

-  سوخت اقتصادیِ این پروژه با تبدیل ترکیه به کشور ترانزیت نفتی تامین خواهد شد. این "ترانزیت نفتی" به تدریج یک حوزه ی اقتصادیِ درهم تنیده را به وجود آورده و به اروپا متصل خواهد کرد که اضلاع آن در یک طرف آذربایجان و قزاقستان است و در طرفی دیگر اقلیم کردستان و سوریه واسراییل.

-  اسلامی بودن حزب حاکم در دولت ترکیه قرار است نقش ژاندارمی ترکیه را در نگاه مردم خاورمیانه "مقبول" و "مطلوب" کند و تصویب یک قانون اساسی جدید تحت نظارت اتحادیه ی اروپا راه را برای ورود ترکیه به اتحادیه ی اروپا بگشاید.

 -  در گذشته طبقات بورژوا کمپرادور وابسته به امپریالیسم در ترکیه از ایدئولوژی کمالیستی (عظمت طلبی ترک) برای تامین "انسجامِ اجتماعی" (بخوانید: کنترل شهروندان خود از راه تخدیر ایدئولوژیک) سود می جستند، امروز دمیدن به عظمت طلبی "عثمانی" و "هویت اسلامی" را جایگزین آن کرده اند.

 -  پایان گرفتنِ جنبش مسلحانه ای که به مدت ۳۰ سال تحت رهبریِ پ.ک.ک جریان داشت، پیامدهای مهمی برای صحنه ی سیاسیِ کردستان، نه فقط در ترکیه بلکه در ایران نیز خواهد داشت. این واقعه بار دیگر نشان داد که افق ها و برنامه های ناسیونالیستی از ایجاد هر گونه تغییر جدی در ساختارهای ستم و استثمار حاکم- که ستم گری ملی جزئی از آن است - عاجز بوده و محکوم به شکست هستند.

-  رویداد صلح میان پ.ک.ک و دولت ترکیه بر واقعیت دیگری نیز پرتو افکند: جنبش کمونیستی در ترکیه همچون جنبش کمونیستی در ایران نتوانست انرژی و اشتیاق کارگران، دهقانان، زنان و روشنفکران کرد به تغییر بنیادین را به یک انقلاب واقعی پیوند بزند. جنبش کمونیستی در این کشور نیز مانند سایر نقاط خاورمیانه و جهان بیش از آن که پیشاهنگ آینده و طلایه دار یک انقلاب و جامعه نوین باشد در بهترین حالت  جزئی از بقایای گذشته ی جنبش کمونیستی است و نیازمند یک نوسازی  تمام عیار می باشد.

-  جمعبندی از این رویداد باید راهگشای تولد یک جنبش کمونیستی نوین در کردستان هر چهار کشوری که آن را تقسیم کرده اند شود تا بتواند در منطقه ی پرآشوب خاورمیانه، کردستان را تبدیل به پایگاه گسترشِ کمونیسم انقلابی و انقلاب پرولتری بکند.

 

 

پیام نوروزی اوجالان و عقب نشینی چریک های پ.ک.ک

 

پنجشنبه ۲۱ مارس ۲۰۱۳ (اول فروردین ۱۳۹۲) شهر آمِد (دیاربکر) واقع در جنوب شرقیِ ترکیه شاهد مراسم جشن نوروزی استثنایی بود. این گردهمایی توسط شهرداری شهر برگزار شد و صدها هزار نفر (و به تخمین برخی آمارهای دیگر، یک میلیون نفر) از مردم این شهر و سایر شهرهای کردستان ترکیه در آن شرکت کردند؛ با حضور نمایندگانی از احزاب کردی ایران، سوریه، عراق و نیز میهمانانی از سایر کشورهای منطقه. نمایندگان پارلمانیِ "حزب صلح و دموکراسی" (BDP) که هوادار پ.ک.ک می باشد و شهردار شهر آمِد به زبان کردی در مورد پروژهی "صلح و دموکراسی در ترکیه نوین" سخن راندند. اما مهمترین فراز این مراسم پیام کتبی عبدالله اوجالان رهبر پ.ک.ک از زندان اِمرالی خطاب به کردهای ترکیه و به ویژه چریک های مسلح این حزب در کوهستان قندیل بود که در آن خواهان عملی کردن آتش بس نظامی شده بود. این پیام با استقبال دولت های اروپایی و ایالات متحده آمریکا روبرو شد و نوروز از سوی دولت ترکیه نیز به رسمیت شناخته شد. رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه در این رابطه گفت: «با تحقق این پیام، فضای سیاسی هم در ترکیه و هم در کل منطقه تغییر خواهد کرد». (۱)

بسیاری از تحلیلگران، مقامات سیاسی و صاحب نظران در عرصه مسائل خاورمیانه بر این باورند که اگر این پروسه به نتیجه قطعی رسیده و جنگ سی ساله میان کردهای این کشور و دولت متوقف شود، پیامدهای آن نه تنها بر آینده سیاسی و اقتصادی ترکیه بلکه بر کل منطقه خاورمیانه تأثیرات عمده ای خواهد گذاشت. اوجالان نیز در پیام نوروزی خود از چشم گشودنشان بر یک ترکیه و یک خاورمیانه جدید سخن گفت و تاکید کرد که «اینک در نقطه ای هستیم که باید اسلحه ها خاموش شده و ایده ها و سیاست حرف بزنند» او کردها و ترک ها را "دو قدرت استراتژیک" در خاورمیانه خواند که باید با هم متحد شده و یک جامعه دموکراتیک «به سود فرهنگ و تمدن بنا کنند». (۲)

این پروسه ی "صلح" در واقع بخشی از یک پروژه ی عظیم سیاسی- اقتصادی- نظامیِ امپریالیستی در منطقه ی خاورمیانه می باشد و در داخل ترکیه نیز بخشی از یک نقشه ی بزرگتر برای تثبیت و تقویت دولت ترکیه است تا بتواند به نیابت از سوی امپریالیسم آمریکا، نقشی بزرگتر در خاورمیانه ایفا کند.این حقیقت با نگاه به برخی تحولات خاورمیانه و نقش ترکیه به عنوان "ژاندارم" امپریالیسم آمریکا در منطقه قابل رویت است.  پس از رخداد "بهار عربی" امپریالیست های غربی بیش از پیش وابسته به ایفای نقش سیاسی و ایدئولوژیک ترکیه در منطقه شده اند.

 

عذر خواهی اسرائیل و همکاری استراتژیک میان آنکارا و تل آویو

 

هم زمان با اعلام آتش بس و مذاکرات صلح میان پ.ک.ک و دولت ترکیه، رویداد دیگریِ ترکیه را به مرکز توجه رسانه های سیاسی جهان تبدیل کرد. روز ۲۳ مارس ۲۰۱۳ دولت اسرائیل زیر فشار رئیس جمهور آمریکا از ترکیه به دلیل حمله ی مرگبار کماندوهای اسرائیلی به کشتی "ماوی مرمره" درسال ۲۰۱۰ که موجب کشته شدن ۹ تبعه ی ترکیه شد عذر خواهی کرد. (این کشتی حامل کمک های بشردوستانه به مردم نوار غزه بود) نخست وزیر اسرائیل (نتانیاهو) در مکالمه ای تلفنی با اردوغان این عذرخواهی را به اطلاع دولت ترکیه رساند. اردوغان در جواب به نتانیاهو گفت که روابط بین دو کشور برای  «صلح و ثبات در منطقه جایگاهی استراتژیک دارد».

 در شهرها و روستاهای ترکیه بیل بوردهای بزرگی حامل تصویر پر نخوت نخست وزیر ترکیه  (اردوغان) و تصویر سر به زیر افتاده ی نتانیاهو نصب شد. فضاسازی عوام فریبانه برای "مستقل" و "قدرتمند"  نشان دادن یکی از وفادارترین سرسپردگانِ امپریالیسم آمریکا. اما خارج از فضاسازیِ دروغین در میان توده های مردم، بحث های جدی در محافل حکومتی و "اتاق های فکر"  ترکیه در موردِ نقشِ ترکیه در منطقه ی خاورمیانه در جریان است. ایالات متحده ی آمریکا و اتحادیه اروپا از دو کشور ترکیه و اسرائیل انتظار دارند که وارد همکاری استراتژیک با یکدیگر برای "برقراری صلح و ثبات" در خاورمیانه شوند. تحلیل گر روزنامه ی انگلیسی زبان دیلی نیوز (وابسته به روزنامه ی "حُریت" ) نوشت: «بهار عربی دینامیک های غیر منتظره ای را در منطقه به راه انداخته است که هر دو کشور ترکیه و اسرائیل را نگران کرده است... با این عذر خواهی، ترکیه دیگر از حق وتوی خود در ناتو برای ممانعت از همکاری ناتو و اسرائیل استفاده نخواهد کرد و این همکاری را تسهیل خواهد کرد... حماس نیز از این نزدیکی خوشحال است. اما ایران و قبرسِ یونانی به دلایل واضح از این نزدیکی به هیچ وجه خوشحال نیستند...» (۳)

یکی از دلایلِ عادی سازی روابط ترکیه و اسرائیل، تعجیل آمریکا، اسرائیل، ترکیه و کشورهای خلیج در حل مسئله ی سوریه و تسهیلِ سرنگونی بشار اسد است. طیب اردوغان پس از قبول عذر خواهی اسرائیل گفت: «اکنون حل مسئله سوریه و عراق روی میز است» (۴)

از نظر دولت اوباما، تحکیم روابط استراتژیک میان ترکیه و اسرائیل به عنوان بازیگران اصلی تحولاتِ آتی در سوریه ضروری است. تحلیل گران آمریکائی و ترک می گویند سرنگونی بشار اسد به معنای تغییرات بزرگ جغرافیائی- سیاسی در خاورمیانه است و تغییر کامل ساختار قدرت طبقات حاکمه در سوریه و به احتمال بسیار زیاد تغییر مرزهای این کشور را به دنبال خواهد داشت.(۵)

"عادی سازی" روابط میان آمریکا و ایران (فارغ از این که از چه راهی به دست آید) از الزامات نقشه ی بزرگتری است که دولت اوباما برای ایجاد ثبات در خاورمیانه در دست دارد.  تحلیل گران نزدیک به حزب حاکم در ترکیه معتقدند در این طرحِ جامع به حاشیه راندن و محاصره ی سیاسی و نظامی ایران بخشی از "حل مسئله سوریه" است و تاکید می کنند که در شرایطِ تنگ تر شدن حلقه ی محاصره ی اقتصادی، تنها شانس جمهوری اسلامی قبولِ یک سازش تاریخی با غرب است و اگر ایران دست به جنگ های فرسایشی در سوریه و لبنان و عراق بزند، آمریکا و متحدین منطقه ای اش (ترکیه، کشورهای خلیج و اسرائیل) مصمم در سرنگونی جمهوری اسلامی خواهند شد .(۶)

فارغ از این که این "نقشه ی جامع" عملی خواهد شد یا این که در مواجهه با تضادهای حادِ منطقه خاورمیانه بر زمین خواهد خورد و موجب راه افتادن روندهای غیرمنتظره خواهد شد، دولت ترکیه به عنوان ژاندارم "مسلمان" امپریالیسم آمریکا نقش کلیدی در آن بر عهده خواهد داشت. «عذر خواهی اسراییل از ترکیه» مقدمه ای بود برای دعوت رسمی آمریکا از ترکیه به شرکت در «مذاکرات صلح میان اسرائیل و فلسطین». قرار است ایفای نقش میانجی گری در اختلافات میان «اعراب و اسرائیل» موقعیت ژاندارمی ترکیه را در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا تقویت کند. ترکیه برنامه هائی برای رفاه اقتصادی مردم غزه در دست دارد. امپریالیست ها از ترکیه انتظار دارند که: در پروسه صلح اسرائیل-فلسطین شرکت کند، سدی باشد در مقابل گسترش نفوذ روسیه و چین در جمهوری های آسیای مرکزی، به پر شدن جای خالی ارتش آمریکا پس از خروج  از افغانستان کمک کند و در نهایت الگوئی باشد برای کشورهای عربی و آفریقای شمالی.

رژیم ترکیه مایل است ایفای نقش ژاندارمی به نیابت از سوی امپریالیسم آمریکا را در این منطقه «بازگشت به روش های امپراتوری عثمانی» بخواند. در این راستا، عوام فریبی ایدئولوژیک بزرگی در مورد "قدرت و عظمت ترکیه" و مجبور شدن آمریکا و اسرائیل در به رسمیت شناختن نقش محوری ترکیه در امور خاورمیانه و شمال آفریقا به راه افتاده است. عبدالله گول در هفته ی اول آوریل ۲۰۱۳ هنگام دیدار از کشور لتویا Latvia  در مورد "حل مسئله کرد" صحبت کرد و در این چارچوب از امپراتوری عثمانی به عنوان مدلی مطلوب برای اداره ی ترکیه یاد کرد. (۷)

وزیر امور خارجه ی ترکیه، داوود اوغلو نیز معتقد است که ما بدون جنگ بار دیگر سارایوو را به دمشق و بن غازی را به ارضروم و باطوم وصل خواهیم کرد. و اضافه کرد: «واضح است که ترک ها اساس ارتش و طبقه ی حاکمه ی عثمانی را تشکیل می دادند اما نمی توان برای هر آن چه در امپراتوری عثمانی اتفاق افتاد نام ترک و ترکی گذاشت، زیرا اکثریت اتباع عثمانی ترک نبودند...» (۸)

 

جایگاه صلح با پ.ک.ک در این نقشه ی استراتژیک

 

هدف دولت ترکیه از "صلح" با پ.ک.ک، به طور عام ایجاد ثباتِ سیاسی در داخل ترکیه و به طور خاص؛ تکیه بر پ.ک.ک و حکومت اقلیم کردستان در عراق برای اهداف منطقه ای اش می باشد. معاون سابق میت (سرویس اطلاعات ترکیه) در اظهار نظری گفت مذاکرات ایمرالی (مذاکره دولت ترکیه با اوجالان) اهمیت زیادی دارد و لازمه ی«خیز بلند ترکیه به سوی اهداف سیاسی و اقتصادی منطقه ای و جهانی» است. (۹) به گفته سینان اولگن رئیس موسسه ی تحقیقاتیِ ادام Edam در ترکیه: «اگر ترکیه اختلافاتش را با کردهای خود حل کند، طبیعتا در موقعیتی خواهد بود که با کردهای منطقه در سوریه یا عراق وارد ائتلاف بشود. می توان گفت که ترکیه در حال تبدیل شدن به یک بازیگر مدعی، با نفوذ و مطمئن در منطقه است.» (۱۰)

ترکیه مصمم است تا دسامبر سال ۲۰۱۳ "مسئله کرد" را در داخل مرزهای خود حل کند. برای رسیدن به این مقصود به دنبال تحقق چند سیاست است: یکم؛ عقب نشینی نیروهای مسلح پ.ک.ک به قندیل (در کردستان عراق)، دوم؛ آغاز پروسه انتقال ۲۰۰۰ چریکِ پ.ک.ک به سوی کردستان عراق در اواسط ماه مه. (۱۱) سوم؛ تصویب قانون اساسی جدید ترکیه که راه را برای ادغام بورژوازی کرد در ساختار سیاسی دولت ترکیه می گشاید.

علاوه بر این ترکیه آرزوهای دیگری مانند تکیه بر پ.ک.ک و حکومت اقلیم کردستان برای ادغام اداری و اقتصادیِ کردستان سوریه در حوزه ی زیر نفوذ آنکارا در سر دارد. به گفته ی تحلیل گران، به این ترتیب ترکیه "مسئله کرد" را از داخل مرزهای خود به بیرون آن منتقل کرده و تلاش خواهد کرد که آن را از نقطه ضعف به نقطه قوت منطقه ای خود تبدیل کند.

فشار آوردن بر اتحادیه ی اروپا برای قبول عضویت ترکیه محور دیگری از پروژه است.  «صلح» با پ.ک.ک قرار است نقطه قوت ترکیه در ورود به اتحادیه اروپا باشد. اتحادیه اروپا بعد از صلح دولت ترکیه با پ.ک.ک و تصویب قانون اساسی جدید هیچ عذری برای نپذیرفتن ترکیه ندارد.(قانون اساسی فعلی می گوید «دولت جمهوری ترکیه بر مبنای خلق ترک بنا شده است» و یکی از موارد مورد نظر کردها تغییر این بند و بندهای مشابهی است که بر حق حاکمیت انحصاری ملت ترک تأکید کرده و موجودیت سایر ملل در جمهوری ترکیه را به رسمیت نمی شناسند).

نوریل روبینی Nouriel Roubini اقتصاددان ترک در اجلاس اقتصادی اولوداغ گفت: اگر صلح میان دولت و پ.ک.ک برقرار شود «ترکیه وارد جهان موفقیت عظیم اقتصادی خواهد شد.» در همان اجلاس محرم ایلماز، رئیس اتحادیه ی صنعت گران و تجار ترکیه (توسیاد) که می توان وی را صدای بورژوازی بزرگ ترکیه دانست گفت: «اگر صلح برقرار شود و یک قانون اساسیِ فراگیر تصویب شود ترکیه تبدیل به قدرتی می شود که هیچ چیز نمی تواند متوقفش کند.» و روزنامه ی دیلی نیوز خبر دارد که در راستای تغییرات اداری در ساختار دولت ترکیه در ژانویه ی ۲۰۱۳ در پارلمان ترکیه تصویب شد که هرکس حق دارد به زبان مادری خود در دادگاه ها شهادت دهد یا محاکمه شود. در اجرای این قانون، نظام قضائی ترکیه بیش از هفت هزار نفر مترجم و متخصص از جمله مترجمین کرد را استخدام کرده است . (۱۲)

 

بازی بزرگ نفتی و امپراتوری عثمانی

 

روزنامه ی فاینانشال تایمز در مورد خطرات "صلح با پ.ک.ک" نوشت: اگر سیاستِ دولت ترکیه آن است که با آوردن کردهای عراق و سوریه به زیر منطقه ی نفوذ ترکیه، در ترکیه حداقل امتیازات را به کردها بدهد، پروژه ی "صلح" با پ.ک.ک خطری برای ثبات دولت ترکیه نخواهد داشت. این روزنامه نوشت: «در چارچوب یک "حوزه ی ترکی" (۱۳) تمایلات پان- کردی برای دست یافتن به دولتی مستقل کمرنگ خواهد شد.» نویسنده ی فاینانشال تایمز توضیح می دهد که منظور از "حوزه ترکی" وجود دو ملت در چارچوب دولتی واحد است که سوختش توسط ادغام اقتصادی (و مقداری نفت و گاز عراق) تامین می شود و سنی های ترک و کرد شانه به شانه ی یکدیگر در مقابل قدرت های شیعه ی تهران، بغداد و دمشق صف آرائی کنند! (۱۴)

"بازی بزرگ" نفتی بخشی لاینفک از این تحولات است. ترکیه پیشاپیش رشته های پیوند اقتصادی قدرتمندی را با حکومت اقلیم کردستان بافته است و معاملات عظیم میان کردستان عراق و ترکیه از طریق خط لوله های نفت و گاز میان کردستان عراق و ترکیه، نفت و گاز اقلیم کردستان را به بازار جهانی روانه خواهد کرد و به این ترتیب تبعیت اقلیم کردستان از دولت ترکیه را (البته به سبک دوران "عثمانی") تضمین می کند. سایت "صدای آمریکا" می گوید: صلح با پ.ک.ک برای موفقیت این معامله ی نفتی حیاتی است و این ائتلاف یک مشکل اقتصادی و دیپلماتیک بزرگ آنکارا را حل خواهد کرد. و هشدار می دهد: «اگر پروسه ی صلح به نتیجه نرسد این خط لوله ها تبدیل به آماج راحتی برای حملات نظامی پ.ک.ک خواهند شد.» (۱۵)

رژیم طیب اردوغان که پایه ی انتخاباتی مهمی در منطقه کردستان ترکیه برای خود دست و پا کرده است مدعی است که "پدر همه ی کردها است"؛ گفتمانی که بخشی از عمل کردن به مثابه "امپراتوری عثمانی" و کشیدن کردستان عراق و سوریه به درون "حوزه ی ترکی" است. اما طبقات حاکمه ی "اقلیم کردستان" رابطه ی متضادی با این روند دارند. از یکسو بدون ورود به اتحاد با ترکیه از موضعی زیردست٬ قادر به ساختن دولت "مستقل" خود و بهره برداری از منابع نفتی خود نخواهند بود، از سوی دیگر از وابستگی به دولت ناتوان و تضعیف شده ی عراق درآمده ولی به زیر سلطه ی دولت قدرتمند ترک خواهند رفت! دورنمایی که رضایت چندانی از آن ندارند زیرا افق شان این بود که رابطه ی تحت سلطگی مستقیم با قدرت های امپریالیستی داشته باشند و نه با واسطه ی یک دولت تحت سلطه ی دیگر. هیوا عثمان روزنامه نگار کرد عراق و نویسنده در رووداو rudaw می گوید: اگر این پروسه با موفقیت پیش برود «ترکیه به طور اتوماتیک تبدیل به برادر بزرگ کردها می شود ... ترکیه بدون کردها نمی تواند خاورمیانه ی جدید را رهبری کند. برای این کار هم به پای کرد نیاز دارد و هم به پای ترک... شهر اربیل پر از کمپانی های ترکیه است و ترکیه مدلی برای کردهای عراق است... اما ترکیه مانند خورشیدی است که نزدیکی زیاد به آن می سوزاند ... ما می توانیم تبدیل به جماهیر موزِ ترکیه شویم. بنابراین باید در نزدیکی به ترکیه حد نگهداریم

یک پایه ی دیگر سیاست ترکیه در "صلح" با پ.ک.ک٬ بازی های امنیتی برای به زانو در آوردن این حزب در تمامی زمینه ها است. پروژه "صلح" با پ.ک.ک دادنِ حداقل امتیازات به کردهای ترکیه و هم زمان تقویت روابط دولت ترکیه با اقلیم کردستان عراق است که به عنوان یک شبه دولت عمل می کند. دولت طیب اردوغان از یک سو به اوجالان وعده می دهد و از سوی دیگر برنامه های امنیتی برای دامن زدن به انشعاب در پ.ک.ک و ایجاد انشقاق میان پ.ک.ک و متحدینش در جریان است.

علاوه بر این سازمان امنیت ترکیه در حال تقویت جریان های اسلامی علیه پ.ک.ک است. در هفته ی اول آوریل ۲۰۱۳ به مدت چند روز در دانشگاه دجله در شهر آمد (دیار بکر) میان دانشجویان هوادار پ.ک.ک و دانشجویان اسلامی که طبق گزارش روزنامه های ترک «حزب الله» هستند درگیری های خونین رخ داد.

از سوی دیگر، سرمایه های کلانی به قصد سرمایه گذاری های بزرگ به سوی دیار بکر سرازیر شده است. قرار است این شهر تبدیل به قطب اقتصادی دینامیک منطقه کردستان شود. روشن است که چنین پروژه هایی خود بخشی از رشوه دادن به بورژوازی بزرگ کرد است.

 

اوجالان چگونه پایه هایش را قانع می کند

 

پ.ک.ک فقط یک نیروی نظامی چند هزار نفره نیست، بلکه در میان مردم کردستانِ ترکیه و حتا کردستان ایران، سوریه و عراق نفوذی گسترده دارد. طی سالیان دراز توده های مردم کرد نه فقط به صفوف گریلاهای (رزمندگان مسلح)پ.ک.ک پیوسته اند و به دلیل حمایتشان از پ.ک.ک سرکوب شده اند بلکه در شهر و روستا، در مجامع کوچک و بزرگ برنامه ی سیاسی و اجتماعی پ.ک.ک را خوانده، بحث کرده و با آن به حرکت در آمده اند. مردم روستاهای آمد در پاسخ به این که «چه می خواهید» قادرند فرمول های اوجالان در مورد جامعه ی آینده را تکرار کنند که «جامعه ی کنفدرال دموکراتیک و اکولوژیک و ژِنولوژیک و ...» (۱۶)

بنابراین، تبدیل پ.ک.ک از سازمانی که با وعده ی آزاد کردن کردها از اسارت ستم ملی و حتا ایجاد جامعه ای متفاوت می جنگید، به جریانی در اتحاد با دولت ترکیه که حیاتش با سرکوب کردها رقم خورده است و تاریخ معاصر آن، تاریخ قتل عام ارمنی ها، کردها، علوی ها و ... بوده است صحنه ی سیاسی ترکیه و کردستان (در هر چهار کشور) را دستخوش تغییرات بسیاری خواهد کرد.

این سازش را نمی توان خیانتی به طبقه ی بورژوازی کرد به حساب آورد. زیرا هدف این طبقه ی اجتماعی در کردستان گرفتن سهمی از قدرت سیاسی و اقتصادی بوده است و با این سازش تا حدی آن را به کف خواهد آورد. این بورژوازی همواره منافع طبقاتی خود را مساوی با منافع توده های کارگر و دهقان کرد قلمداد کرده است و امروز نیز اوجلان در مقام سخنگوی منافع این طبقه تلاش می کند مردمی را که سال ها چشم امید به وعده های پ.ک.ک بسته بودند بباوراند که این سازش به نفع آنان است. فارغ از این که رهبریِ پ.ک.ک چقدر بتواند با خیال بافی های سیاسی توده های طرفدار خود را قانع کند، این پروژه در جوهر خود چیزی نیست جز خیانت به امید و فداکاری های آنان. هر زمان که مبارزه ای در میانه ی راه سقط شود نتیجه ی آن یاس و سرخوردگی بوده، اغلب به رشد عرفان، دین و خرافه منتهی می شود و حتا موجب قهقرا و عقب گرد در روابطِ اجتماعی میان خودِ توده های مردمی می شود که طی سالیان دراز مبارزه رشته های همبستگی و اتحاد با یکدیگر بافته بودند.

اوجالان در پیام نوروزی خود از چشم گشودنشان بر یک ترکیه و یک خاورمیانه جدید سخن گفت و اینکه در نقطه ای هستند که باید سلاح ها خاموش شده و ایده ها و سیاست حرف بزنند. او کردها و ترک ها را «دو قدرت استراتژیک» در خاورمیانه خواند که باید با هم متحد شده و یک جامعه دموکراتیک «به سود فرهنگ و تمدن بنا کنند». (۱۷)

این ادبیات و این رویکرد رهبر پ.ک.ک پدیده جدیدی نیست و در واقع مرحله نهایی جهت گیری ایدئولوژیک و سیاسی است که از مدتها پیش آغاز شده بود و مرکز آن به رهن گذاشتن بیش از سی سال مبارزات مردم کردستان علیه ستم گری ملی و دست یافتن به جایی در قدرتِ سیاسیِ حاکم و یافتن راه حلی رفرمیستی و تسلیم طلبانه برای مساله کرد در ترکیه است. عبدالله اوجالان اندکی پس از دستگیری اش در سال ۱۹۹۹ و در جریان محاکمات قضایی و سپس نامه نگاری در سطح بین المللی، چارچوبه نظری این سازش و چرخش را شخصا تئوریزه کرد و پیرامون آن چندین جلد کتاب به رشته تحریر در آورد و مدعی شد راه حل عملی برای حل مساله کرد در ترکیه و ستم ملی دراین کشور و در کل خاورمیانه را سنتز کرده است. راه کارهای اوجالان و «کنفدرالیسم دمکراتیکِ» مدنظرش در واقع معجونی است آشفته و ناهمگون که با به عاریت گرفتن نظریه های پست مدرنیستی و شبه آنارشیستی و ایده آلیستی پیرامون مسائل کلیدی و مهمی چون دولت، طبقات، ستم ملی، رهایی زنان به وجود آمده است. به عنوان نمونه او در مورد ماهیت اقتصادی جامعه مورد نظرش می نویسد که این مدل و این جامعه: «...در برابر عناصر مدرنیته کاپیتالیستی که محیط زیست را تخریب می کنند و بیش از حد سود گرایند، از جامعه و محیط زیست محافظت خواهد کرد. این اقدام را نیز از راه کمون های اقتصادی و اکولوژیک که سود را مبنا قرار نمی دهند، نیازهای اساسی جامعه را برآورده می سازند و از محیط زیست صیانت به عمل می آورند عملی خواهد ساخت. مانع از احتکار انحصارگران بر بازار خواهد شد. عناصر کاپیتالیستی از میان برداشته نخواهد شد اما به میزان زیادی با محدودیت مواجه خواهند گشت و ....» (۱۸)

حفظ محیط زیست آن هم در چارچوب سرمایه داری؟ مقابله با سود گرایی آن هم با حفظ عناصر کاپیتالیستی؟ این ها در بهترین حالت، خود و دیگران را گول زدن است. "پروسه ی صلح و دموکراسی" که اوجالان در پیام نوروزی اش به توده های کرد وعده داد چیزی نیست جز ادغام هرچه بیشتر کردستانِ ترکیه و اقلیم کردستان در یک نظام فرماندهیِ سود که عملکردش مانند باقیِ نقاط جهان چیزی نخواهد بود جز قربانی کردن حیات مردم و محیط زیست در محراب سرمایه. زیرا بر خلاف ایده آلیسم «آپوئیستی» سرمایه داری و نظام سرمایه ماهیت و قانون مندی هایی دارد که با ادعا و موعظه نمی توان آن را انکار کرد و تضادهای بنیادین و ضد انسانی این سیستم را جزء از طریق یک راه حل کمونیستی و انقلابی به نفع یک جامعه بنیادین نوین نمی توان حل کرد. اوجالان، مانند هر بورژوا دموکراتِ دیگری می خواهد رفع ستم ملی، جلوگیری از تخریب محیط زیست و ممانعت از انحصار بر بازار را بدون سرنگونی بورژوازی و طبقات حاکمه، بدون دولت سوسیالیستی و بدون برداشته شدن عناصر کاپیتالیستی به دست آورد و مانند هر رهبر بورژوای تسلیم شده ای آن را از طریق همزیستی مسالمت آمیز با بورژوازی و دولت حامی آن میسر می داند.

همان طور که گفتیم پروژه ی "صلح" با پ.ک.ک در واقع بخشی از از یک پروژه وسیع امپریالیستی است که در مرکز آن ژاندارمی ترکیه در خاورمیانه و تحرکات توسعه طلبانه و ارتجاعی دولت و ارتش ترکیه به نیابت از امپریالیسم آمریکا و ناتو در منطقه قرار دارد. ترکیه و ارتش آن بازوی محلی امپریالیسم در این پروژه ها هستند؛ ژاندارمی که خود با معضل بزرگی به نام مساله کرد روبرو است و اگر این معضل از طریق "صلح" مورد نظر اردوغان حل شود تثبیت جایگاه ترکیه را برای اجرای هر چه بهتر این نقش در پی خواهد داشت.

امپریالیست ها بیش از صد سال است که در منطقه خاورمیانه و در بازی های کثیف سیاسی شان با کارت کردی و با واسطه و کمک رهبران فاسد و فئودال ها و بورژوازی کرد بازی می کنند، اما در تمام این مدت همواره یک قطب انقلابی و مردمی حول جنبش کردستان و مساله رهایی ملی در این منطقه وجود داشت. چیزی که در دوره اخیر، به ویژه با تبدیل جنبش ملی در کردستان عراق به ذخیره ی سلطه ی امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه به شدت تضعیف شده است. مساله ملی و جنبش رهایی بخش خلق کرد که همواره به عنوان فرصت و امکانی برای نیروهای انقلابی و کمونیست جهت پیشبرد خط مشی کمونیستی عمل می کرد  امروزه در حال تبدیل شدن به فرصت و عاملی جهت تثبیت امپریالیست ها و برنامه های ایشان در منطقه می شود و داستان تلخ تسلیم پ.ک.ک نیز چیزی جز این تراژدی دردناک نیست.

در پس زمینه این پروژه دو احتمال برای پ.ک.ک و کردهای ترکیه وجود دارد؛ یکی اینکه از طریق خلع سلاح گریلاها و راندن آنان به کردستان عراق که قرار است تا دسامبر ۲۰۱۳ کامل شود زمینه را برای سرکوب پ.ک.ک و شاخه نظامی آن فراهم کنند و دیگر اینکه رزمندگان آن را با واسطه بورژوازی کرد در ماجراجویی های نظامی ترکیه ادغام و آن ها را به سربازان توسعه طلبی های دولت ترکیه و امپریالیست ها در منطقه تبدیل کنند. چیزی که در کردستان عراق تا حد زیادی اتفاق افتاده است و قوای پیشمرگه و احزاب کردی آن عملا به عوامل امپریالیسم آمریکا در عراق تبدیل شده اند. یک نکته قابل تأمل این است که خود رهبر پ.ک.ک نیز این مساله را تأیید کرده است که امپریالیسم به دنبال تبدیل کردن کردها و از جمله کردهای ترکیه به ذخیره ارتجاعی خود در منطقه است و حتی می خواهد کردستان را به اسرائیل دوم تبدیل کنند و از آنان نیروی قابل اتکایی بسازند. با این وجود اوجالان مدعی است که "کنفدرالیسم دموکراتیک" مغایر با این روند است و بذرهای رهایی کل منطقه را در خود حمل می کند و پیشنهاد "صلح" مد نظرش را نیز در راستای خنثی کردن این پروژه امپریالیستی می داند. اوجالان معتقد است از سال ۲۰۰۰ و به ویژه پس از سقوط صدام حسین در عراق ایده یک ملت- دولت کردی در شمال عراق و در کل منطقه بسیار تقویت شده است و از نظر آمریکایی ها و اسرائیل «به طور عام برای امنیت سیستمشان و احتیاج به نفت و به شکل خاص برای امنیت اسرائیل و هژمونی و بقای آن در منطقه، هستی یک ملت- دولت کرد غیر قابل چشم پوشی شده است و برای به قدرت رسیدن آن هر آنچه را که ضروری باشد انجام خواهند داد» (۱۹)

به باور اوجالان هسته ی ملت- دولت کردی مورد نظر امپریالیست ها بر اساس "مدرنیته کاپیتالیستی" تعریف شده است حال آنکه مدل پیشنهادی او از "مدرنیته دموکراتیک" ریشه می گیرد و اگر قرار است پروژه دولت- ملت کردی با مشکلات و بحران های تجارب سابق روبرو نشود لاجرم باید یک قدرت دو پایه ای باشد که بخشی از آن را بورژوازی کرد در شمال عراق (او برای این بخش از اصطلاح "کرد سفید" استفاده می کند.) (۲۰) و بخش دیگر را پ.ک.ک تشکیل بدهد. درواقع پیام اوجالان به امپریالیست ها این است که پ.ک.ک و فرم جدید آن یعنی اتحادیه جوامع کردستان (KCK) را فراموش نکنند و این پتانسیل را برای مدل مورد نظرش قائل است که با پروژه های امپریالیستی تلفیق شده و همزیستی کند. روند سازش ترکیه- پ.ک.ک و مهمتر از آن ماهیت طبقاتیِ این سازش اساسا در خدمت اهداف و برنامه های امپریالیست ها است. اما اوجالان سخت در تلاش است تا با "نظریه پردازی" مغشوش ماهیت این پروژه را "موجه" جلوه دهد. او در شرایطی که مدعی است تئوری اش یک بدیل مثبت به نام "ملت- دولتِ دموکراتیک" را جایگزین پدیده "ملت- دولت کاپیتالیستی" به عنوان علت عمده تمام فجایع و مشکلات بشر و از جمله خلق های خاورمیانه کرده است اما در واقع با تبدیل شدن کردستان و پتانسیل های اقتصادی و نظامی آن به محور جدیدی در حیات اقتصادی و نظامی دولت ترکیه، عملا به تثبیت و بقا و تحکیم هر چه بیشتر این دولت خدمت می کند. چیزی که اوجالان نیز عملا و رسما چه در پیام نوروزی اش و چه پیش از آن در کتابی به نام "نقشه راه" نیز خواهان آن شده بود؛ یعنی وحدت نیروهای سیاسی کرد با دولت ترکیه برای ایجاد "عثمانی قرن بیست و یکم" در منطقه و جهان و این دقیقا تز حزب عدالت و توسعه (AKP) و ایدئولوگ های دولت اردوغان است. تصور دور از ذهنی نیست که کردستان سوریه و کردستان عراق ضمن اینکه به ظاهر جزئی از این دو کشور هستند عملا از دولت های نیم بند این کشورها جدا شوند و با ادعای فدرالیسم و مدیریت بومی و خودگردان به بخشی از چرخه اقتصادی و حیات سیاسی ترکیه تبدیل شوند و در این صورت چه توجیهی بهتر از "کنفدرالیسم دموکراتیک". این احتمال به ویژه در سایه حوزه های نفتی بالفعل و بالقوه کردستان عراق از کرکوک و موصل تا حوزه های در حال اکتشاف در دهوک و شمال این کشور پر رنگ تر می شود (۲۱) در این صورت ترکیه می تواند در طرح های نظامی احتمالی آمریکا علیه سوریه و ایران نقش مهمی بازی کند و حتی این دخالت گری ها را با شعار "رهایی کردها" در این دو کشور به پیش ببرد. چیزی که در صورت وقوع شرایطی بس دشوار و پیچیده را پیش روی جنبش کمونیستی در  هر چهارپارچه کردستان و از جمله کردستان ایران قرار خواهد داد که پاسخ دهی به آن و اتخاذ موضع درست در قبال آن هرگز امر آسانی نیست.

اوجالان این سمت گیری با طبقات حاکمه در ترکیه و دولت فعلی آن و ایدئولوژی ارتجاعی حزب عدالت و توسعه را در فرازهای اسلامی پیام نوروزی اش بار دیگر اثبات کرده است. او نوشت: «خلق ترک... باید زندگی مشترک خود با کردها را زیر پرچم اسلام مبتنی بر اصول دوستی و همبستگی به رسمیت بشناسد... حقیقت پیام های موسی، عیسی و محمد امروز با نویدهای نوین در زندگی ما عملی می شوند». این یعنی کنفدرالیسم دموکراتیک و "کمونالیسم اکولوژیک" اوجالان تضادی با دین ندارد و حتی با اسلامگرایی و عظمت طلبی اسلامی-عثمانی آ.ک.پ نیز قابل ترکیب است. او بارها و بارها در آثار ده سال اخیر خود بر ضرورت وحدت اسلامی دو ملت کرد و ترک تأکید کرده است و خطاب به بورژوازی ترک خاطرنشان کرده که شکل گیری جمهوری ترکیه محصول این وحدت استراتژیک بوده است. در همین رابطه روزنامه دیلی نیوز چاپ ترکیه به تاریخ ۵ آوریل ۲۰۱۳ فاش کرد که پیام نوروزی اوجالان پس از مشورت با مشاوران مورد اعتماد اردوغان نوشته شده است.

 

سخن آخر:

 

در عصرِ کنونی که عصر حاکمیتِ نظام سرمایه داری امپریالیستی بر جهان است، افق ها و برنامه های ناسیونالیستی حتا در زمینه حل مسئله ملی محکوم به شکست اند و فقط در چارچوب انقلاب پرولتری می توان ستم گری ملی را پایان بخشید. زیرا ستم ملی در کشورهای تحت سلطه جزء لاینفک کارکردهای نظام ستم و استثمار حاکم در هر کشور است و همچنین نقش کلیدی در تامین سلطه ی قدرت های امپریالیستی باز می کند و در زمره گسل های اجتماعی است که برای انباشت سودآور سرمایه ضروری است. عصرِ مترقی بودن ملت- دولت سازی چند قرن است که پایان یافته است. افق ها و برنامه های ناسیونالیستی حتا در زمینه حل مسئله ملی محکوم به شکست اند. زیرا در عصر امپریالیسم هر راه حل دیگری جز انقلاب پرولتری لاجرم به بازسازی همان ساختارهای ستم و استثمار سرمایه داری امپریالیستی، گیرم در شکل هائی جدید منتهی می شود.

اما این گسل ها در عین حال که برای عمل کرد سرمایه داری ضروری بوده است، همواره منبع بی ثباتی سیاسی نیز بوده اند؛ چیزی که تعجب آور نیست. اقدامات نظام سرمایه داری برای رفع موانع و حصرهای مقابلِ حرکت سرمایه در نهایت تبدیل به موانع و تضادهای بحران زا در برابر آن می شوند. این امر ذاتیِ حرکت سرمایه است. بنابراین، ستم ملی، از یکسو ساخته و ضرورتِ کارکردِ این نظام است و از سوی دیگر سرچشمه ی بحران ها و بی ثباتی های سیاسی برای نظام ستم و استثمار حاکم می باشد. در نتیجه، از یک طرف ساختارهای ستم ملی را فقط در چارچوب نابود کردن ساختارهای سیاسی حاکم یعنی دولت های موجود و استقرار دولت پرولتری و نظام سوسیالیستی که محو تمایزات طبقاتی و اجتماعی ضرورت ذاتی اش است می توان از بین برد، از سوی دیگر ملل تحت ستم همواره منبع سربلند کردن شورش های توده ای علیه نظام حاکم اند و دارای ظرفیت عظیمی برای تبدیل شدن به یک جنبش انقلابی الهام بخش می باشند. اما برای تبدیل این ظرفیتِ انقلابی به فعلیتِ انقلابی نیاز به یک خط انترناسیونالیستی، ایجاد بزرگترین اتحاد ستمدیدگان و استثمار شوندگان از هر ملتی برای نابود کردن دولت های کهنه و استقرار دولت های سوسیالیستی نوین است. انواع ستم گری های اجتماعی و تبعیض در این چارچوب جواب خواهد گرفت. دستاوردهای انقلاب روسیه که زندان ملل را تبدیل به اتحاد انترناسیونالیستی آن ها کرد باید تبدیل به آگاهی عمومی شود. دستاوردهای آن الگو را باید حفظ کرد و اشکالاتش را نقد کرد و الگوی نوینی از سوسیالیسم ارائه داد که صدها بار از آن الگوهای پیشین رهائی بخش تر است. اما نباید فراموش کرد که برای اولین بار در تاریخ بشر ستم گری ملی بدون این که ملتی را تحت سلطه ی ملت دیگری قرار دهد در چارچوب انقلاب سوسیالیستی جواب گرفت و چشم های جهانیان را خیره کرد.

 

* ادبیات رسمی امپراتوی عثمانی دولت خود را «محتشم» به معنای بزرگوار و عظیم خطاب میکردند و امروز ایدئولوژی رسمی آ.ک.پ سودای احیای آن استثمار و توسعه طلبی را دارد منتهی با چاشنی امپریالیسم و به نیابت از امپریالیستها.

 

 

پی نوشت ها

 

۱(

http://www.tinyurl.com/bl86z96

 

۲(

http://www.edalat.org/sys/content/view/8072

 

۳(

Turkish –Israeli ties take a surprising turn. By Semih Idiz. Daily News 26.03.2013

 

۴(

  Apology and Middle East Politics. Abdullah Bozkurt. Today’s Zaman. 2013-03-26

۵- با فروپاشی امپراتوری عثمانی در سال ۱۹۲۲، امپریالیست های بریتانیائی و فرانسوی قلمروی امپراتوری عثمانی را به کشورهای گوناگون مانند سوریه، لبنان، اردن، عراق و غیره تقسیم کردند.

 

۶)

Apology and Middle East Politics. Abdullah Bozkurt. Today’s Zaman. 2013-03-26

این تحلیل گر ترک می گوید، در واکنش به سرنگونی بشار اسد که یک متحد استراتژیک برای جمهوری اسلامی است، جمهوری اسلامی می تواند با تکیه بر گروه های شیعه در سوریه، لبنان و حتا عراق به جنگ های فرسایشی دامن زند تا هزینه ی این طرح استراتژیک را برای امپریالیسم آمریکا و ترکیه و اسرائیل بالا ببرد. برای بستن راه های جمهوری اسلامی، ترکیه و آمریکا بر دولت مرکزی عراق فشار گذاشته اند تا پیوندهایش را با جمهوری اسلامی قطع کند زیرا رژیم جمهوری اسلامی برای خرابکاری در استقرار دولتِ حامی آمریکا و ترکیه و اسرائیل در سوریه از طریق عراق به دولت سوریه اسلحه ارسال می کند. ترکیه در مقابل قطع رابطه با ایران به دولت مرکزی عراق قول داده است که حوزه های نفتی بصره را نیز به خط لوله ی باکو- جیهان وصل کند. هم زمان سازمان سیا در اردن مشغول تعلیم نیروهای نظامیِ سوری است که از ارتش بشار اسد فرار کرده و به اردن پناهنده شده اند و عمدتا سنی و سکولار هستند. سازمان سیا این نیروها را برای مقابله با نفوذ القاعده در «ارتش آزاد سوریه» تعلیم می دهد. «ارتش آزاد سوریه» عمدتا زیر قیمومیت سازمان امنیت و ارتش ترکیه هستند. آتش بسِ پ.ک.ک و آغاز فرآیند صلح میان دولت ترکیه و پ.ک.ک نه تنها جمهوری اسلامی را از یکی دیگر از «کارت» های بازی خود در مقابل رقبای منطقه ای اش محروم کرده است بلکه منطقه ی کردستانِ ایران را نیز در معرضِ گسترشِ نفوذِ نیروهای کردِ ترکیه که اکنون به دولت آکپ نزدیک شده اند قرار داده است.

۷- دیلی نیوز ترکیه. ۹ آوریل. ص ۵- VERDA OZER

۸- آیا عثمانی های دیروز ترک بودند و آیا ترک های امروز عثمانی هستند؟ نوشته ی هجرالدین سونمون سفیر سابق بوسنی و هرزه گوین در ترکیه. زمان امروز به انگلیسی ۹ آوریل

۹- کردپرس. تاريخ: ۱۳۹۱/۱۱/۲ کد مطلب: ۳۸۶۶۵  :« جواد اُنش معاون سابق سرویس اطلاعاتی میت که در عین حال از کارشناسان صاحب نظر در حوزه کردشناسی و رفتارشناسی پ.ک.ک است، در گفتگو با روزنامه ینی شفق، مذاکرات ایمره آلی را یک مقطع سیاسی حساس دانسته و در این خصوص گفته است:" سال ۲۰۱۳ برای ترکیه و کردها یک سال سرنوشت ساز است. ما در سال های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ دو انتخابات بزرگ و مهم در پیش رو داریم و در صورتی که بتوانیم در سال جاری به موضوع ترور پایان داده و با کردها به توافق برسیم، در مقاطع بعدی خواهیم توانست خیز بلندی به سوی اهداف سیاسی و اقتصادی منطقه ای و جهانی خود برداریم. من پس از بازنشسته شدن، با سران و فعالان سیاسی کُرد گفتگوهای فراوانی داشته و در اغلب کنفرانس ها و نشست های مهم آنان حضور دارم و به این نتیجه رسیده ام که کردها نیز خواهان برقراری آرامش و صلح بوده و برای پذیرش چنین فضایی آمادگی دارند

۱۰- صدای آمریکا به زبان انگلیسی- اول آوریل ۲۰۱۳

۱۱- تاکنون مسعود بارزانی رئیس حریم اقلیمی کردستان عراق و سرکرده حزب دموکرات کردستان عراق، نقش مهمی در مذاکرات صلح میان پ.ک.ک و دولت ترکیه بازی کرده است و قرار است نقش مهمتری در نظارت بر خلع سلاح پ.ک.ک ایفا کند. دیلی نیوز ترکیه. ۹ آوریل. ص ۵- VERDA OZER

۱۲- روزنامه ی دیلی نیوز دوم آوریل ۲۰۱۳

۱۳- Turkosphere

۱۴- آنکارا با طناب کردیِ خاورمیانه بازی می کند. سوم آوریل ۲۰۱۳. روزنامه ی فاینانشال تایمز نوشته ی دیوید گاردنر

Ankara pulls at Mideast’s Kurdish thread-By David Gardner

۱۵- صدای آمریکا به زبان انگلیسی- اول آوریل ۲۰۱۳ باز هم لینک مطلب

۱۶- ژنولوژیک، واژه ای بر گرفته از ژِن در زبان کردی به معنای زن.

 ۱۷)

http://www.edalat.org/sys/content/view/8072

 

۱۷) اوجالان، عبدالله – نقشه راه – ترجمه باران ر. بریتان – مرکز نشر آثار و اندیشه های عبدالله اوجالان – ۱۳۹۱/ ژوئن ۲۰۱۲ – صفحه ۱۱۴

۱۸- در مورد تاریخچه جنبش انقلابی خلق کرد بنگرید به: سیاووش، نجیمه - کردستان و دورنمای قدرت سیاسی سرخ – نشریه جهانی برای فتح، ارگان جنبش انقلابی انترناسیونالیستی – شماره ۵ – ۱۳۶۵

۱۹)

http://tinyurl.com/cc7antz

 

 

۲۰(به احتمال اوجالان این واژه را از واژه ی "ترک سفید" گرفته است که به ترک های فاشیست اتلاق می شود که خود را برتر از ترک های دیگر دانسته و بر این اساس خواهان عضویت در اتحادیه ی اروپا هستند.

۲۱ ( در مورد حوزه های نفتی کردستان عراق و چشم اندازهای دولت کردی در این منطقه رجوع کنید به: گسترش جنگ داخلی در سوریه، خطر گسترش آن به کشورهای همسایه و دورنمای تشکیل کشور کردستان – نشریه حقیقت شماره ۶۰

 

 

 

ضمیمه

راه حل امپریالیستی برای «مسئله ی کرد»

 

به یقین دور جدیدی از "بازی با کارت کردی" آغاز شده است. "بازی با کارت کرد" از قدیم در سیاست های خاورمیانه نقش بسیار مهمی داشته است اما امپریالیست های آمریکایی آن را به عنوان یک سیاست فرموله کردند. بعد از جنگ جهانی دوم، امپریالیست های آمریکایی همواره آن را برای بازی های سیاسی- استراتژیک خود در منطقه به کار برده اند و در مقاطع مختلف سعی کرده اند ستم دیدگی ملت کرد و انرژی آن را برای رهایی از این ستم، تبدیل به ذخیره ای برای طرح های منطقه ای خود کنند. استفاده از "کارت کرد" تبدیل به اهرمی در رقابت ها و معاملات میان دولت های طبقات حاکم در چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه نیز شده است. به طور مثال، در سال های اخیر جمهوری اسلامی که به فاصله ی کوتاهی پس از تاسیس، سرکوب نظامی کردستان را آغاز کرد از پ. ک. ک. به عنوان اهرم فشاری بر ترکیه استفاده کرده است. در تابستان سال ۱۳۹۱ رژیم بشار اسد برای فشار گذاشتن بر دولت ترکیه نیروهای نظامی و امنیتی خود را از منطقه ی کردستانِ سوریه به عقب کشید و آن جا را در اختیار نیروهای طرفدار پ.ک.ک گذاشت. این واقعه تحرک زیادی را در میان مردم کردستان ترکیه به وجود آورد. دولت ترکیه ابتدا کارزار نظامی اش علیه پ.ک.ک را شدت بخشید و سپس تصمیم گرفت خودش از "کارت کرد" استفاده کند. طیب اردوغان و رئیس امنیت ترکیه مستقیما وارد مذاکرات صلح با عبدالله اوجالان در زندان ایمرالی شدند. امروز نیز تلاش می کنند تا کارت کرد را تبدیل به کارت برنده ای در دست خود برای حل بحران های چندگانه و عظیم در این منطقه کنند و به ثباتی نسبی در آن دست یابند.

تئوری اوجالان برای ایجاد «مرزهای کنفدرالی» در چهار کشوری که کردستان میانشان تقسیم شده است کاملا می تواند منطبق بر آرزوهای ماجراجویانه ی بورژوا کمپرادورهای ترک مبنی بر احیای مرزهای امپراتوری عثمانی (البته در فضای قرن بیست و یکمی) باشد. این برنامه کاملا می تواند در مسیر خواست امپریالیست ها برای باز تعریف مرزها باشد. راه امپریالیستی برای "حل مسئله کرد" همواره نیروهای جنبش کردستان را تبدیل به برگ برنده ای در دست امپریالیست ها در بازی های سیاسی استراتژیک در این منطقه و سلطه گری شان کرده است. امروز نیز معامله گری دیگری را در وجود عبدالله اوجالان یافته اند تا با کمک وی ترکیه را تبدیل به صحنه ی با ثباتی برای عملیات سیاسی و اقتصادی و نظامیِ منطقه ایِ خود کنند

 

استفاده از تضادهای میان دولت های مرتجع منطقه و میان قدرت های سلطه گر امپریالیستی

 

بسیاری از روشنفکران کردِ ترکیه (و ایران) با تحسین و هیجان به سیاست های پ.ک.ک می نگرند و آن را اوجِ هشیاری و زیرکیِ سیاسیِ پ.ک.ک و رهبرش اوجالان در استفاده از «فرصت ها» می دانند و از این که دولت های مرتجع و امپریالیستی و سرویس های امنیتیِ آن ها به پ.ک.ک به عنوان یک طرف معامله ی سیاسی در منطقه می نگرند، به آنان احساس "غرور ملی" دست می دهد. ده سال پیش از این، هنگام حمله ی آمریکا به عراق و تبدیل شدن جنبش کردستان در عراق به ذخیره ی ارتش آمریکا نیز چنین نگرشِ تحسین آمیزی نسبت به جلال طالبانی و مسعود بارزانی موجود بود. اما این سیاست های به اصطلاح "زیرکانه" همواره به تثبیت و تقویت همان نظام اجتماعی- اقتصادی حاکم منجر شده است. کافی است به وضعیت اقلیم کردستان بنگریم که از زمان کسب "استقلال ملی" از نوع طالبانی- بارزانی، فساد اداری و مالی، اسلام گرایی و قتل های ناموسی به سرعت در حال گسترش است.

رهبرانِ ناسیونالیستِ جنبش های ملی در کردستان همواره تحت عنوان در پیش گرفتن سیاست های "واقع بینانه" یا "استفاده از تضادهای میان دولت های منطقه" به اتحاد با همان ستم گران بومی و بین المللی رسیده اند و به وعده ها و پیمان هایی که سال ها برای بسیج انرژی و فداکاری توده های مردم کردستان داده اند پشت کرده اند. از افق و جهان بینی تنگ ناسیونالیستیِ آنان جز این بر نمی آید. صفحات تاریخِ کردستان و فلسطین و دیگر ملل ستمدیده مملو است از در نیمه ی راه ایستادن رهبرانِ بورژوا و فئودال جنبش های ملی و یا خیانت های آشکار که تحت لوای "استفاده از موقعیت" و "واقع بینی" انجام شده است. این رهبران با استفاده از واژه هایی چون "در سیاست باید تاکتیک داشت" سیاست های تسلیم طلبانه ی خود را موجه جلوه داده اند. اما این "تاکتیک"ها در انتها به نفع دولت های حاکم تمام شده است و دست آنان را در خلع سلاح، مایوس کردن و بالاخره سرکوب مبارزات انقلابی بازتر کرده است. هر جنبشی که به زیر نفوذ جریانات ناسیونالیست در آمده در نهایت به طور جدی توان و انرژی توده های مردم را در مبارزه برای جامعه ای بنیادا متفاوت که ستم گری ملی را همراه با انواع ستم های دیگر به چالش کشیده شده و سرنگون کند، به هرز برده اند.

رهبران ناسیونالیست به دلیل بینش پراگماتیستی خود قادر به آموختن از تاریخ نیستند. هر زمان که قدرت های امپریالیستی قصد آن را داشته اند که دولت های وابسته به خود را وادار به اصلاحاتی کنند که بنیه ی دولت قوی تر شود، از نیروهای جنبش کردستان برای این امر استفاده کرده اند. هر زمان که دولت های حاکم در موقعیت دشواری قرار گرفته اند، پیشنهاد "خودمختاری فرهنگی و ملی" را داده اند تا در جنبش کردستان شکاف انداخته و آن را کنترل کنند. امروز نیز دولت ترکیه برای ایفای نقش قدرت منطقه ای باید در "خانه" ثبات سیاسی برقرار کند و به اتحاد با بورژوازی کرد نیازی مبرم دارد. بورژوازی کرد نیز می خواهد از این فرصت برای انجام یک معامله ی سیاسی بزرگ استفاده کند: البته با به رهن گذاشتن مبارزه ی مسلحانه ی کردها علیه ستم ملی که در سی سال گذشته عمدتا در چارچوب پ.ک.ک جریان یافته است. برای ناسیونالیست ها در پیش گرفتن راه تسلیم طلبی و به سازش رسیدن با بورژوازی ملت ستم گر همواره "عملی"ترین و "واقع بینانه ترین" راه بوده است؛ حتا در زمانی که مبارزه علیه ستم ملی به مرحله ی جنگی همه جانبه رسیده است. ناسیونالیسم حتا در شکل انقلابی اش به ناچار به پراگماتیسم روی می آورد و ورود به معامله با قدرت های ستم گر را عملی تر می پندارد. بورژوازی ملت های تحت ستم مدام از شعارهای رهایی بخش ملی برای فریب کارگران و دهقانان استفاده می کنند. از مبارزه ی مردم و حتا مبارزه مسلحانه به عنوان اهرم فشاری برای رسیدن به توافقات ارتجاعی با بورژوازی ملت مسلط سود می جویند. در صحنه ی بین المللی همواره به دنبال آن هستند که در رقابت و تضاد میان قدرت های امپریالیستی با یکی از آن ها متحد شوند، به پروژه های غارت گرانه آنان علیه مردم کشورهای دیگر کمک کنند تا از این رهگذر به جایی بر سر میز غارت گران دست یابند و یا با حمایت آنان یک دولتِ کردیِ استثمارگر، واپس گرا، زن ستیز و وابسته به امپریالیسم را در خاورمیانه به وجود آورند و به این ترتیب به صف طولانیِ دولِ مشابه بپیوندند.

 

مبارزه علیه ستم ملی فقط هنگامی که تحت رهبری کمونیست ها است و بخشی از یک برنامه ی انقلاب پرولتری است می تواند با تکیه بر توده های مردم، با برنامه ی سرنگون کردن دولت ستم گر و محو ستم گری ملی پیش برود. در عصر جهانی شدن نظام سرمایه داری و تبدیل آن به سرمایه داریِ امپریالیستی، مسئله ی ملی دیگر مسئله ی داخلی کشورهای مختلف نیست. بلکه تابعی از مسئله ی انقلاب پرولتری جهانی است. چنان چه این "مسئله" از بالا و در چارچوب منافع امپریالیست ها حل شود نه تنها هیچ تغییری در خصلت طبقاتی- اجتماعیِ جامعه ی کرد به نفع اکثریتِ مردم این خطه به وجود نخواهد آمد بلکه تمام مبارزات و فداکاری های انقلابی خلق تحت ستم این خطه در طول بیش از نیم قرن تبدیل به ذخیره ی طبقات ارتجاعیِ کردستان و قدرت های امپریالیستی شده و همان نظام ستم و استثمار را، این بار به شکل دیگر برقرار کرده و آن را با رنگ و لعاب "کردی" توجیه کرده و نیروهای انقلابیِ کمونیست این خطه را که قصد ایجاد جامعه ای بنیادا متفاوت از نظام ستم و استثمار را بکنند با چماقِ "ملت گرایی کرد" درهم خواهند کوبید.

 

 

 

 

 

از مشقت خانه های داکا تا اردوهای کار در یونان

 

خون کارگران مهاجر در رگ های اقتصاد بحران زده ی یونان جاری است

 

آوریل 2013. سرویس خبری جهانی برای فتح.

 

 در 17 آوریل ماجرایی درز کرد که در روستای نیامانالودا Nea Manaloda سرکارگران یونانی با تفنگ شکاری و هفت تیر به روی 200 کارگر توت فرنگی چین که اکثراً بنگلادشی بودند و حقوق 6 ماه عقب مانده خود را طلب می کردند آتش گشوده اند. عطف به "الماس خونین" سییرا لئون این میوه هم لقب نوِ "توت فرنگی خونین" گرفت. این پاسخ مسلحانه ی جنایت بار که 29 نفر را به بیمارستان فرستاده و برخی از آنان را به شکل وخیمی مجروح کرد، پرتویی بر شرایط کارگران مهاجر در اروپای مدرن افکنده است.

عکس های قرار گرفته روی اینترنت سرپناه هایی با سقف هایی از ورق های پلاستیکی، فاقد آب لوله کشی یا برق را نشان می دهد که کارگران مهاجر از آسیا و آفریقا ده نفر ده نفر در آنها می خوابند. این "خانه ها" در واقع محل نگه داری بوته های توت فرنگی هستند. کارگران باید از آب یک حوض بنوشند و از یک بشکه برای حمام استفاده کنند. از 22 یورو (29 دلار) وعده داده شده برای هر شیفت 8-7 ساعته (که در واقع معمولاً 2 برابر این طول می کشد)، کارگران کشاورزی بایست به مالکین مزارع "اجاره" نیز پرداخت کنند؛ آنها به گروه های حقوق بشر گفتند که همچنین باید به مافیای محلی بابت "حفاظت" پول بدهند و جز این انتخابی ندارند که غذای خود را از مغازه های کوچک کارفرما - مالک خریداری کنند. بر اساس گزارش ها، دریافت واقعی آنها در روز تا 5 یورو کاهش می یابد. برخی دیگر می گویند که باید بخشی از دستمزد خود را در کاسۀ آن ترانسپورتر های مهاجر بریزند که آنان را به یونان رسانده اند.

چرا بنگلادشی ها زندگی شان را برای ورود به اروپا به خطر می اندازند تا با دستمزد ناچیز یا بردگی بدون دستمزد کار کنند و با خشونت روسای استثمارگر و نئو نازی ها که در پی اخراج آنان از یونان هستند مواجه شوند؟ زیرا در عوض 38 دلار درآمد ماهانه در کارخانه پوشاک داکا، به آنها گفته می شود که در اروپای سرمایه داری می توانند 14 برابرِ وطن خود درآمد داشته باشند، وطنی که امپریالیسم بر اقتصادش چیره و آن را معوج کرده، منابعش را به غارت برده و دستمزد ها را آنقدر پایین نگاه داشته که گذران زندگی را غیرممکن کرده است. آنها غالباً قدم در این راه می گذرانند تا بتوانند پولی را برای خانواده های خود پس بفرستند. همچنین ممکن است در چنگال های کسب و کار پر رونقِ مولتی میلیارد دلاری تجارت انسان در اروپا بیافتند که در واقع پوشش و سپری هستند برای شبکه های واردات کارگر ارزان توسط کارفرمایان.

این است سرمایه داری مدرن یونان: دروازه ورودی اروپای مدرن، شکارچی کارگران بسیار فقیر و عمدتاً غیرقانونی خارجی. صنعت کشاورزی، توت فرنگی را "طلای سرخ" می نامد اما طلا از کار استثمارشده ی این کارگران حاصل می شود و نه از میوه.

در سال 2008 کارگران کشاورزی مهاجر در مانالودا در اعتراض به شرایط خود و درخواست دستمزد بیشتر اعتصابی را سازماندهی کردند. آنها شدیداً سرکوب شدند. در 2012 دو مزدور آدم کشِ مزرعه نهایتاً و بعد از آنکه یک مصری 30 ساله که خواستار دستمزدش بود را وحشیانه مورد ضرب و شتم قرار دادند بازداشت شدند. آنها سر او را به پنجره ی ماشین کوبیده و بدنش را دور روستا روی زمین کشیده بودند. ماموران شهرداری نیز متهم هستند که به کارگران مهاجر مدارک شناسایی تقلبی فروخته اند. هدفشان این بود که از یک طرف مانع از آن شوند که کارگران خارجی به کشور دیگری بروند یا به کشور مبداء بازگردند و در کشتزارهای محلی بمانند و از طرف دیگر می خواستند استخدام کارگران بدون اجازه ی اقامت را برای مالکین یونانی راحت کنند. برخی از این مالکین به جرم استخدام افراد "غیر قانونی" محاکمه شده اند ولی نه به جرم پرداخت دستمزدهای برده دارانه در شرایط غیر انسانی و همراه با خشونت.

یکی از نویسندگانِ نشریه ی سیاست چند فرهنگیMulticultural politic  شرح می دهد که «نیامانالودا روستایی کوچک است در شبه جزیره ی پلوپونس Peloponnese، با جمعیت بومی قریب به 3500 نفر و همچنین 1500 مهاجر با اصلیت خارجی... این ها فقط بنگلادشی نیستند. بلکه از دهه 80 میلادی به این سو کارگران مهاجر از پاکستان، مصر، بلغارستان، رومانی، آلبانی و کشورهای دیگر بالکان نیز آمده اند. در همین حین که اکثر روستاهای یونانی بر اثر فشار اقتصادی زمین گیر شده اند، این شهرک و منطقه وسیع تر اطراف آن افزایش و رونق صادرات را تجربه کرده است. نیا مانالودا پاسخگوی 90 درصد تولید توت فرنگی یونان است که عمدتاً به سوئیس، آلمان و روسیه فروخته می شود. مشهور است که عواید کشاورزان محلی سالانه 30 درصد رشد دارد.»

در سال 2011 نخست وزیر سوسیال دموکرات سابق یونان جورج پاپاندرو٬ در کنفرانس وزارت توسعه مناطق روستایی، "معجزه ی" مانالودا در کشاورزی و بهره برداریِ قوی را مورد ستایش قرار داد و پرسید: چگونه می توان این "معجزه" را به دیگر بخش های در حال احتضار اقتصاد یونان تسری داد.

طبق گزارشی "یونان در لبه تیز بحران منطقه یورو" است و دولت در تلاش برای برآورده کردن شرایط مقرر شده از سوی اتحادیه اروپا برای دریافت بسته 9 میلیارد یورویی کمک (نجات) مالی بین المللی است. همانطور که یک گوینده تلویزیون می گفت با اینکه دولت یونان "از پرتگاه سقوط نکرده" است، اما در همین حال از هر سه یونانی یک نفر زیر خط فقر رسمی زندگی می کند و طبق آمار رسمی، نرخ بیکاری برابر 27 درصد است ضمن آنکه بسیاری در مشاغل بسیار بی ثبات به کار مشغولند. اقتصاد غیر رسمی طبق قوانین متفاوتی کار می کند و بخش های روستایی معروف به آن هستند که قوانین کار یونان را دور می زنند. بیش از 40 درصد کارگران مناطق روستایی کارگران مهاجر هستند. آنها با دسترسی کم یا بدون دسترسی به حقوق پایه ای، آماج راحتی برای استثمار بیرحمانه هستند. حمله ای که در مانالودا به کارگران مهاجر شد بر خشم اجتماعی مردم یونان که پیشاپیش به لحاظ سیاسی علیه دولت یونان هستند، افزود.

اما هم زمان، در بحبوحه این بحرانِ شدید که گریبان تمام بخش های لایه های میانی و تحتانی را گرفته است، سیاستمداران راست گرای افراطی و گروه های ضربت آنان با اشاره ی آشکار به کوره های آدم سوزی هیتلر، به شکل فعالی علیه مهاجران سم پراکنیِ نژاد پرستانه می کنند. حزب نئو نازیِ "سپیده دم زرین" دارای هجده کرسیِ پارلمانی است و سوگند خورده است که قدرت سیاسی را به دست گیرد. ظهور ایدئولوژی های نژادپرستی و فاشیسم در دوران بحران های سرمایه داری چیز جدیدی نیست. در این میان کسانی که نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند که مسبب این بحران خود سیستم است و بدون چنین درکی می خواهند بحران را توضیح داده و راه برون رفت از آن را جستجو کنند، به طور خودانگیخته و زشت به مهاجرین به خاطر اشغال مشاغلی که اصلا یونانی ها یا سایر اروپایی ها غالباً به آن تن نمی دهند، حمله می کنند. 

بحران مالی و سیاست های رسمی ارتجاعی علیه مهاجرین که با افکار نژادپرستانه و فاشیستی مردم را علیه مهاجرین بر می انگیزند بسیار جدی است. اما به هیچ وجه "مسئله ای یونانی" نیست. بریتانیا پر است از زنان نظافت چی مهاجر که دستمزدهای فلاکت بار دریافت می کنند؛ در هلند دولت، ائتلافی تشکیل داده که شامل حزب بشدت دست راستی ضد مهاجرین است؛ و نخست وزیر پیشین فرانسه نیکلای سارکوزی 700 کولی را اخراج و به رومانی که خود عضوی از اتحادیه اروپا است بازگرداند. اسپانیا به داشتن "گل خانه های سالاد" معروف است که مهاجرین آسیب پذیر را به کار می گیرند و ایتالیا به خاطر بردگان "گوجه فرنگی" اش. هر دو کشورِ اسپانیا و ایتالیا مجری فعالِ سیاست های منفورِ محاصره و به دام انداختن کسانی هستند که در قایق های پر از شکاف و سوراخ از دریای مدیترانه می گذرند تا در کشورهای امپریالیستیِ "شمال" برای یک زندگی بهتر استثمار شوند. آنان از کشورهایی می آیند که همین کشورهای امپریالیستی نقش کلیدی در رشد معوج اقتصادهایشان داشته اند. 

 

 

 

 

هجوم جهانی برای غصب زمین و مسئله كمبود غذا

 

سرویس خبری جهانی برای فتح.۲٥ فوریه ۲۰۱۳

 

جهان با بحران جدی مواد غذایی روبرو است. استفاده مفرط و بدون در نظر گرفتن حفظ و تداوم منابع زمینی و دریایی که محرک آن هجوم وحشیانه جهت كسب سود بیشتر است، به خطری جدی علیه كل بشریت و كره زمین بدل گشته است. هم­ زمان رقابت برای كنترل تولید و توزیع مواد غذایی  تحت نظام سرمایه داری، كه بر پایه سود استوار است، کماکان در حال حدت یابی است. این رقابت ­ها كه اشكال نوینی بخود می ­گیرند، موجب رنج  و عذاب مردم جهان گشته ­اند. مسئله ­ی تصاحب زمین در آفریقا ودیگر كشورهای جهان بخشی از چنین روندی است.

قاره­ ی آفریقا، كه میلیون­ها نفر از مردم بومی آن توسط استعمارگران به گروگان گرفته شده و در بازار به بردگی کشیده شدند ، قاره­ای كه منابع آن قرن­ها است  به غارت برده می­ شود، سرزمینی كه به علت رقابت موجود میان قدرت­ های بزرگ دائما در جنگ­ های تحمیلی از طرف آن‌ها بسربرده و خون بسیاری از مردمانش ریخته شده است، امروزه با شكل نوینی از غارت روبروست . سرمایه ­های مختلف امپریالیستی، بسیاری از زمین­ های حاصل­ خیز در سراسر آفریقا را به تصاحب خود در آورده ­اند. آنان با هم ­كاری رژیم­ های فاسد و وابسته به سرمایه ­های خارجی بسیاری از زمین ­های مرغوب را بصورت طولانی مدت به مبلغی در حدود نیم دلار بابت هر هكتار در سال اجاره كرده ­اند. هر چند تصاحب زمین به این شكل پدیده نوینی نیست، اما ازسال ۲۰۰٨ این پدیده رشد نجومی  پیدا کرده است. در مدت یك سال، سرمایه­گذاران خارجی ٥۶ میلیون هكتار زمین حاصل­ خیز در آسیا، آمریكای لاتین و بویژه در آفریقا را خریداری و یا  اجاره كرده­ اند. این رقم پنج برابر از حد متوسط سالانه ­ی نیم قرن گذشته بیشتر است ( فرح استاك من بوستون گلوب، ۲٤ فوریه، ۲۰۱۳).

آنیده اوكیوره (Aniede Okure)، در نشریه ­ی From Around Africa در ۱۱ ژوئیه ۲۰۱۲ به نمونه های مهمی اشاره می ­كند:

* کشور اتیوپی ۳۰۶ میلیون هكتار زمین به شركت­ های خارجی نظیر هند، عربستان سعودی، اروپا و اسرائیل فروخته و یا بر اساس قراردادهای طولانی مدت اجاره داده است. سالانه برای  هر هكتار زمین ٨۰ سنت آمریكایی اجاره ­بها پرداخت می ­شود.براساس این قراردادها یك و نیم میلیون نفر از توده ­های زحمت­ كش بومی مجبور به كوچ اجباری از زمین ­های خود گشته­اند.

* شركت آمریکایی  US Sustainable Oils in Cameron حق استفاده از زمین­ هایی  مجموعا به مساحت  ۷۰۸۶ هكتار را به مدت ٩٩ سال با اجاره­ بهایی معادل ٥۰ سنت تا یك دلار بابت هر هكتار در سال، كسب كرده است.

* Sime Darby Plantation، شركت ثبت شده در مالزی، قراردادی ۶۳ ساله جهت اجاره­ ی ۳۲۰هزار هكتار زمین  با حكومت لیبریا امضاء نموده است.

* ۶۷ درصد زمین­ های كشاورزی در لیبریا، ۱٥درصد در سیرالئون، ۷درصد در تانزانیا، ۱۰ درصد در اتیوپی و۶ درصد در موزامبیك، تحت كنترل سرمایه ­گذاران خارجی است كه در ازای هر هكتار آن بصورت سالانه ٥۰ سنت تا ۷ دلار  اجاره ­بها پرداخت می ­كنند.

تاثیرات واقعی تصاحب این زمین­ ها برای كشاورزان فقیری كه برای سیر كردن خانواده خود از قبل با مشكلات بسیاری روبرو بوده ­اند ، به چه معنی است؟ تصاحب این زمین ­ها، یعنی لخت كردن كشاورزان فقیر از ابزار زنده  ماندن، یعنی كوچ اجباری از زمینی كه در آن برای نسل­ های متوالی زندگی و كار ­كرده ­اند. یعنی نابودی زندگی خود و فرزندان شان  و رانده شدن به شرایطی كه حتی اگر خوش ­شانس باشند و کاری پیدا کنند،   نه تنها مجبورند به سخت ­ترین شرایط كاری تن دهند بلكه حقوق آن ها حتا برای سیر نگاهداشتن خانواده ­هایشان نیزاغلب كافی نیست. حتا اگر  کارگران بومی توسط  شركت ­های خارجی كه روی زمین ­های بومیان تولید می ­كنند، استخدام شوند، تولید مواد غذایی آن­ ها به هدف صادرات می­ باشد، نه برای استفاده­ ی مردم آن كشور.

در این كوچ­ های اجباری ، سخنی از غرامت در میان نیست. برای نمونه در لیبریا، شركت Sime Darby Plantation، كه قصد دارد در زمین ­های تصاحب كرده درخت نخل بكارد، به هر كدام از كشاورزان كوچ كرده مقدار ۲۰۰دلار غرامت بابت ۶۳ سال اجاره ­ی زمین پرداخت نمود. یعنی ۳دلار در ازای هر سال! ( روزنامه گاردین ۲٩فوریه ۲۰۱۲) بر اساس انتشارات یو ان وایر اینوستور(UN Wire Investor)، یك هكتار زمین در آمریكا ۳۲۰۰۰ دلار ارزش دارد اما بهای این مقدار زمین در كشورهای فقیر آفریقایی  كمتر از قیمت یك فنجان قهوه است.

 به عقیده ­ی برخی در بسیاری از مناطق، كشاورزان با زمین كوچكی كه در اختیار دارند قادر به ادامه زندگی نیستند و استخدام شدن­ شان باعث می ­شود درآمد بیشتری کسب کنند. اما در كشورهای تحت سلطه بطور عام، چرخش تولید كشاورزی به كشاورزی تجاری در ابعاد بزرگ، خود بخشی از مدل توسعه ­ی ناموزون بوده است. در این مدل  توده ­های مردم از زمین ­های خود محروم گشته و اساسا به كناری رانده می­ شوند. فرقی نمی ­كند كه این سرمایه ­گذاری­ ها از طرف یك قدرت امپریالیستی انجام شود یا هر دولت ارتجاعی دیگر، این سرمایه­ گذاری­ ها وابستگی بیشتر به بازار جهانی و تسلیم به سرمایه ­ی انحصاری و نهادهای بین­المللی آن از قبیل صندوق بین­المللی پول، بانك جهانی ، سازمان ملل و بخشی از تشکلات  (ان جی اویی) را منجر می ­شود.

یك ضرب المثل قدیمی آفریقایی می  گوید: ” ما، زنده ­گان زمین را از اجداد خود به ارث نمی بریم، ما آن را از فرزندان خود قرض می كنیم“ این نگاه  دیگر واقعیت ندارد. ادامه كاری، در نظر داشتن تاثیرات اكولوژیك و تاثیرات منفی آن برروی مردم و طبیعت، شاید در كاتالوگ ­های تبلیغی نهادهای سرمایه گذاری پررنگ باشد و تبلیغ شود، اما بخشی از ”الگوی توسعه ی آنان نیست. این کاتالوگ ­ها تبلیغات سرمایه­ گذارانی است که زیر فشار افکار عمومی مجبورند عوام­ فریبی کنند. در واقع آنچه عملا پیش می ­رود، منطق سرمایه­ داری جهت كسب حداكثر سود در كوتاه ­ترین زمان و رقابت بین سرمایه ­های متفاوت است. سود٬ انگیزه و فرمانده اصلی این سرمایه گذاری­ ها است.

حال كه ” هجوم به طلا“  آغاز شده شركت ­ها و دولت ­هایی كه از تصاحب زمین عقب بمانند، با ریسك كنار گذاشته شدن مواجه­ اند. یعنی باختن به کسانی که زودتر رسیده و زمین ­ها را تصاحب كرده­ اند.

 

انحصار آب:

 

به­همراه غصب زمین، مسیر منابع آبی نیز جهت تامین نیاز سرمایه­ گذاری­ های خارجی به سمت این زمین ­ها هدایت می ­شود و این سیاست خشكی زمین­ های كشاورزان بومی را به­همراه داشته است.

رودخانه آلورو (Alwero) در منطقه گامبلای (Gambela) اتیوپی برای مردم بومی از اهمیت ویژه­ ای برخوردار است. یك میلیاردر سعودی به نام محمد آل عمودی منطقه­ ی كشاورزی جدیدی را خریداری كرده و مزارع خود را با انتقال آب از رودخانه آلورو آبیاری  می كند. برنامه این شركت برای آبیاری صنعتی این مزارع بزرگ، باعث محروم كردن كشاورزان بومی از دسترسی به این آب حیاتی شده است. اولین محموله برنج عربستان سعودی كه در اتیوپی كشت شده بود، در سال ۲۰۰٩ وارد عربستان شد، اما در همان سال بیش از ٥میلیون  نفر از مردم گرسنه ­ی اتیوپیایی  توسط تشكلات خیریه بین­ المللی تغذیه می ­شدند.

نیل كرودر Niel Crowder ، از طرف كمپانی انگلیسی چیتون كاپیتال Chayton Capital (كمپانی سرمایه­ گذاری كه در زامبیا زمین خریداری کرده) می گوید، ” ارزش واقعی در زمین نیست، بلكه در آ ب است“. تصاحب آب­ های محلی برای آبیاری كشاورزی بزرگ صنعتی، می­تواند میلیون ­ها انسان را از دسترسی به آب محروم كرده و خطر سمی شدن منابع آب شیرین گران­بهای منطقه را به دنبال داشته باشد. علی رغم این مسئله كماكان پیام­هایی كه از طرف كنفرانس­های سرمایه ­گذاری بر زمین  كشاورزی از سراسر جهان شنیده می­ شود حاکی از این است كه آب در آفریقا فراوان، دست نخورده و آماده بهره برداری برای  پروژه ­های كشاورزی صادراتی است.( (Chaytoncapital.com

برای بررسی آینده­ای که در انتظار مردم آفریقا است  می­ توان به تجارب مختلفی كه در گذشته انجام شده رجوع نمود. بزرگترین سیستم آبیاری كه انگلستان، در زمان استعمار هند، در پاكستان انجام داد، نمونه­ ی روشنی برای این مسئله است. این پروژه  بعدها،  بعد از جدایی پاكستان از هند، با سرمایه گذاری­های بیش­تر بانك جهانی گسترش یافت. ٩۰درصد محصولات كشاورزی در پاكستان توسط آب رود سند آبیاری می ­شوند. پروژه آبرسانی هر چند به رشد تولید و صادرات پنبه و تولید برنج و گندم با كشت دانه­هایی متفاوت از دانه های بومی كمك نمود، اما نتایج اسفناكی ببار آورد.

 

رود سند سالیانه ۲۲ میلیون تن نمك حمل می ­كند. نصف این مقدار به دریای عربی می­ ریزد و نصف دیگر آن در مزارع كشاورزی انباشت می گردد – هر هكتار زمین كه با این آب آبیاری می ­شود یك تن نمك را بصورت سالانه در خود انباشت می ­كند. نمك باعث مرگ محصولات كشاورزی می­شود. تا كنون بیش از ۱۰درصد زمین­ های كشاورزی پاكستان ، غیر قابل كشت شده اند. ۲۰درصد این زمین­ها، باطلاقی شده  و ۲٥ درصد آنها محصول ناچیزی تولید می كنند. استفاده از آب رودخانه آن ­چنان وسیع است كه در برخی از سال­ها، رودخانه به دریا نمی ­رسد. سرمایه­گذارها چنین ضایعاتی را در محاسبات خود در نظر نمی گیرند. چرا كه این فاكتورها خارج از ارزش تولید قرار می ­گیرند و جوامع و كره­ ی زمین با ضربه زدن به خود قیمت آن ­را می پردازند، اما سرمایه خصوصی رونق پیدا می كند.

در هندوستان، ۳۰ نوع دانه جدید غیر بومی کشت و توسط آب چاه ­های عمیق آبیاری می ­شوند. این دانه ­ها نسبت به دانه ­های بومی به  آب بیشتری نیاز دارند. ۲٥درصد محصولات هند با استفاده از آب چاه ­های عمیق آبیاری می­ گردد. باران قادر به جایگزینی این آب ­های زیر زمینی نیست و سطح آب بطور خطرناكی در حال فروكش است.

هر چند مسئله­ی ادامه كاری كشاورزی در كشورهای تحت سلطه موضوع  پیچیده ­تری است، اما این یك مسئله یک معضل جهانی است.

سطح آب در كشاورزی با ابعاد بزرگ در منطقه باختر میانه(باختر میانه!!) آمریكا فروكش كرده است. باغ های بزرگ كالیفرنیا ۱٥درصد بیشتر از آبی كه توسط باران جانشین می­ شود استفاده می ­كنند. این نوع كشاورزی نمی­تواند ادامه یابد.

دریای آرال، كه بین مرزهای قراقستان و ازبكستان در آسیای میانه قرار دارد و زمانی چهارمین دریاچه بزرگ جهان به شمار می­آمد تقریبا از بین رفته است. تاثیرات اكولوژیك و اجتماعی این ویرانی غیر قابل تصور است.

این منطقه بالاترین تعداد مرگ و میر كودكان را در جهان دارد. دو رودخانه ای كه به این دریا منتهی می­شدند، در سال­های ۱٩۶۰ (یعنی  ۱۰ سال پس ازآن ­كه حاكمان سرمایه داری قدرت را در حزب كمونیست شوروی غصب كردند، برنامه ­ریزی بر اصول سوسیالیستی خاتمه یافت و  سود در فرماندهی اقتصاد اتحاد شوروی قرار گرفت)  كانالیزه شد تا مزارع پنبه را آبیاری كنند.

اوضاع در خاورمیانه حتا وخیم ­تر است. عربستان سعودی نه رودخانه و نه باران آنچنانی دارد. اما دارای آب­ های فسیلی زیرزمینی بسیار غنی است كه از دوران­های بسیار قدیم بجای مانده است. حكومت سعودی برای آبیاری میلیون ­ها هكتار گندم ،  با سرمایه ­گذاری بیش از ٤۰میلیارد دلار توانست به آب­ های زیرزمینی دسترسی پیدا كند. در سالهای ۱٩٩۰ به منظور تهیه ­ی غذا برای دامپروری روبه رشد٬ بسیاری از كشاورزان به تولید یونجه روی آوردند. محصولی كه به آب فراوانی نیاز دارد. این باعث شد كه لایه های آن سقوط كنند سطح آب های زیر زمینی پایین بیاید. در این پروسه­ی اصراف ۶۰درصد آب فسیلی برای همیشه از بین رفت.

بر اساس محاسبات سازمان ­های بین­المللی، زمین ­های تصاحب گشته توسط سرمایه ­گذاران خارجی ، آنچنان وسیع است كه اگر كشاورزی به روش درستی بروی آنها انجام پذیرد، می تواند غذای بیش از یك میلیارد انسان را تامین کند. ( آبزرور۱۳ اكتبر ۲۰۱۲)

اما ۶۰درصد محصولات كشاورزی که روی این زمین ها کشت می­ شود برای تولید انرژی گیاهی (Biofuel) است .

سرمایه ­داری قادرنیست كه پیشرفت و تكامل همراه با  حفظ محیط زیست را در اولویت خود قرار دهد. برای نمونه  می ­توان به  بسیاری مسایل از جمله ناتوانی در كاهش تولید گازكربنیك و بقیه ­ی گازهای گلخانه ­ای كه موجب گرمایش كره زمین شده ، اشاره كرد. همانند سیاست. "هجوم به طلا"٬ سودآور بودن کشت در بخش انرژی گیاهی سرمایه ­گذران را  به سمت کسب سود بیش­ تر می­راند. هم­ چنین پروژه­ های انرژی گیاهی بسیار تحت تاثیر بازار سهام بوده و می ­تواند برای یك كشور حتا با منطق سرمایه­ داری، فاجعه بار باشد. در شمال موزامبیك كشاورزان بومی با سفته ­بازی زمین­های خود را به كمپانی ­های بین­ المللی باختند. آن­ ها می ­خواستند برای تولید انرژی گیاهی ، درخت جتروفا jatropha   بكارند که این تجربه به شكست انجامید. اما ضربه­ ی این تجربه به كشاورزان و محیط محل بسیار سنگین بود.

با این ­که قیمت مواد غذایی كه در سال۲۰۰٨به نقطه اوج خود رسیده بود، كمی پایین آمده است. بنابر آمار سازمان كشاورزی و غذایی سازمان ملل متحد قیمت مواد غذایی تقریبا دو برابر دهه گذشته است. که با در نظر گرفتن تورم در طول این دهه، ٥۰ درصد افزایش را نشان می­دهد. رونق سفته ­بازی مالی بر روی محصولات كشاورزی و غصب زمین­ های بزرگ بر هم اثر کرده و باعث بالا رفتن بیش ­تر قیمت مواد غذایی در عرصه جهانی شده است.

اما تاثیرات بالا رفتن این قیمت­ها بروی مردم جهان بسیار ناعادلانه است. آنان ­كه در كشورهای امپریالیستی زندگی می ­كنند، بخش كوچكی از درآمد خود را صرف خرید مواد غذایی می­نمایند ( بطور متوسط در آمریكا ٩ درصد) اما در كشورهای تحت سلطه امپریالیسم، غلبه بر گرسنگی خود چالش عظیمی است. بسیاری از مردم این کشورها فارغ از این که کارشان چیست  مجبورند بین ٥۰ تا ۷۰ درصد درآمد خود و در مواردی حتا بیش ­تر از آن را صرف خرید مواد غذایی كنند. مواد غذایی با كیفیت بسیار پایین، حتا اگر شكم آن ­ها را سیر كند، در بسیاری از موارد سوء تغذیه را از بین نمی ­برد. فاصله بین این دو قطب افراطی ثروتمند و فقیر كماكان در حال رشد است. خشك ­سالی وسیل به علت تغییرات اقلیمی، این مسئله را در سطح وسیع­ تری افزایش داده است.

وارد كردن مواد غذایی توسط كشورهای ثروتمند به معنی وارد كردن آب از كشورهای تحت سلطه است. زیرا برای تولید كالاهای كشاورزی به آب نیاز است. كشورهای بزرگ و قدرتمند امپریالیستی وارد كننده اصلی ” آب مجازی“ می­باشند. كشورهای امپریالیستی خود را در موقعیتی قرار داده ­اند كه حتا می ­توانند از تغییرات اقلیمی و خشك­سالی با حدت ­یابی كنترل خود بر روی آب ” مجازی“ و منابع غذایی بطور عام سود جویند.

جهان برای تولید مواد غذایی به ۲۰۰میلیارد لیتر آب در هر ثانیه نیاز دارد که این رقم در یک روز مساوی با کل آب موجود در رودخانه آمازون است. ۶۲درصد آبی كه برای تولید محصولات كشاورزی در بریتانیا مصرف می شود، وارداتی است . این مقدار برابراست با ٥٨ وان پر حمام هر روز به هر نفر. ( گاردین ، ۲۰ اوت ۲۰۰٨). واردات آب، تغییر جهت مسیر طبیعی رودخانه ­ها برای مصرف كشاورزی صنعتی، استفاده سنگین از كودشیمیایی و داروهای سم ­پاشی، برای مردم جهان فاجعه ­بار است .

در چند سال گذشته، چندین كمپانی بزرگ فروشنده محصولات كشاورزی با خرید كمپانی ­های دیگر، كنترل این عرصه از فعالیت اقتصادی در عرصه جهانی را به انحصار خود درآورده اند. شش كمپانی بزرگ جهان عبارتند از، آرچر دانیل میدلند، بونگ، كارگیل٬ لوئیس درایفوس، گلنگور، ماریوبنی (۱)

که كنترل بیش از ۷٥درصد مواد غذایی جهان را در اختیار خود دارند. هم ­زمان پروسه انحصار بیش­ تر ادامه دارد. این روند به نفع رشد قیمت ­ها در این عرصه اقتصادی است.

تحكیم این انحصارات هم­ زمان تهدیدی برای تولیدكنندگان نیزمحسوب می­شود٬ زیرا كشاورزان با خریداران كمتری روبرو شده و مجبور به پذیرش قیمت خریداران می ­شوند. یعنی فروش به قیمت کم ­تر، هم­چنین كشاورزان برای تهیه  دانه و كود شیمیایی به این كمپانی ­ها وابسته ­اند. از این رو مجبورند این محصولات را گران­ تر خریداری نمایند. بدین شکل كل زنجیر مواد غذایی از بالا تا پایین هر چه بیش­ تر تحت كنترل سرمایه­ های انحصاری قرار می­گیرد. این كمپانی ­ها به آنچنان موقعیتی رسیده ­اند كه  می ­توانند تعیین كنند كدام كشاورز به كار خود ادامه دهد و كدام كشاورز از تولید محروم گردد. چه كسی بخورد و چه كسی از گرسنگی بمیرد و این ­كه چه كسی چه محصولی را بكارد!

مسئله ­ی دیگر از بین رفتن مواد خوراكی تولید شده است. آقای تیم فاكس، رئیس انرژی و محیط زیست انستیتوی مهندسی مكانیك انگلستان می­گوید: روش­ های غلط انبارداری، سیستم غلط تاریخ­ گذاری برای مصرف، تشویق دائمی مشتریان جهت خرید بیشتر از احتیاج مثل پیشنهاد یكی بخرید و یكی مجانی بردارید، تمركز بیش از حد به نمای ظاهری محصولات از عوامل مهم از بین رفتن محصولات غذایی است. ۳۰درصد سبزیجات تولید شده حتا برداشت نمی ­شوند. زیرا شكل آنها برای ارائه در سوپر ماركت ­ها پایین ­تر از استاندارد است. ٥۰درصد مواد غذایی خریداری شده در اروپا و آمریكا سر از سطل آشغال بیرون می ­آورد. در كشورهای جهان سوم محصولات غذایی به علت عدم وجود و امكان استفاده از تكنولوژی كشاورزی، امكانات انبارداری، حمل و نقل و غیره در ابتدای  خط تولید از بین می روند. از ٤۰۰ میلیارد تن غذای تولید شده سالانه در جهان، تقریبا ۲۰۰ میلیارد تن آن از بین می ­رود. اما جنایت ­کارانه ­ترین لطمات، لطمات انسانی است. میلیون ­ها انسان از گرسنگی و دیگر عواملی كه با فقر مرتبط است می ­میرند. برای نمونه نبود امكانات بهداشتی. هم ­چنین توانایی­ های فکری بشر در مقیاس میلیونی بی مصرف باقی می ­ماند. چرا كه قدرت فکری و بدنی آنان نمی ­تواند برای سرمایه­داری ارزش اضافی تولید كند. بنابراین، به خیل ارتش نیروی بیکار و به حاشیه ­ی جامعه رانده می­ شوند.

 

آیا ما محكوم به زندگی ابدی تحت چنین نظامی هستیم؟

 

اینكه كره زمین توانایی تولید محصولات خوراكی مورد نیاز خود را ندارد، دروغ است. با وجود نظام سرمایه­ داری و دیگر روابط استثمارگرانه، حتا در  شرایط كنونی، زمین گنجایش تولیدی بسیار بیشتر از نیاز خود را دارد.  مشكل اساسی این است كه شیوه تولید سرمایه داری و سیستم توزیع آن، قادر نیست كه به نیازهای توده های مردم و  كره زمین اولویت دهد.

سرمایه­داری مدعی است كه آخرین مرحله از تكامل بشریت را نمایندگی می ­كند. اما هم ­زمان حافظ فقر و عقب­ ماندگی عظیم توده­ ها بوده و به مانعی در مقابل تكاملی كه بشریت واقعا بدان نیاز دارد بدل گشته است. به همین علت است كه خوردن غذا به اندازه كافی نه صرفا غذایی سالم و با كیفیت، مشكل بسیار جدی برای اكثریت اهالی كره زمین شده است.  سیستم سرمایه­ داری حتا قادر نیست پایه ­ای ­ترین حق توده ­های مردم را برآورده كند:  حق خوردن، به سخنی دیگر حق گرسنه نماندن! اما بیكارسازی توده ­های مردم غیر قانونی نیست، كوچ اجباری و قهرآمیز میلیونها انسان از زمین های خود غیر قانونی نیست، تصاحب وسیله و ابزار زنده ماندن انسان­ها غیر قانونی نیست، مجبور كردنشان به گرسنگی غیر قانونی نیست. چرا؟ چون تمامی این حركات دینامیك حیاتی برای انباشت سرمایه است.

این سیستم ، یعنی سرمایه­ داری امپریالیستی و سلطه­ ی كشورهای سرمایه­ داری انحصاری انگشت شمار بر تمام جهان نه تنها مقصد نهایی بشریت نبوده بلكه خود مانع اصلی تكامل بشر به دنیایی كاملا متفاوت است. برای پایان دادن به گرسنگی و بی عدالتی باید از شر این سیستم خلاص شد.

۱) Marubeni, Glengor, Louis Dreyfus, Cargil, Bung, Archer Daniel Midland

 

 

 

 

 

اتوپیای چاوز و رهایی کمونیستی

 

پس از مرگ هوگو چاوز مقالات و مطالب بسیاری در دفاع یا رد تجربه ­ی ونزوئلا نگاشته شد. مرگ تمثیل­ گر انقلاب بولیواری (۱) فرصتی را فراهم کرد تا بعد از مدت­ ها جنبش کمونیستی ایران و به ویژه جوانان چپ و کمونیست به پرسش­ هایی بنیادین بیاندیشند. هدف این مقاله پرداختن به استدلالات مدافعین "اقدامات سوسیالیستیِ" چاوز است اما مباحث طرح شده خود ویژگی ­های مشخصی را با خود به همراه دارد. این خود ویژگی­ ها بیانگر وضعیت کلی چپ و کمونیست ­ها  در جامعه­ ی کنونی ایران است. اول؛ تحت فشار هژمونیک سرمایه ­ی جهانی و فریاد هَل مِن مبارزِ ایدئولوگ­ های پایان تاریخ،"افق انقلاب کمونیستی" به فراموشی سپرده شده و کمونیزم غایب بزرگ این مجادلات است. دوم؛ شماری از جوانان متمایل به کمونیسم علی ­رغم اصراری که بر واقعی و علمی بودن تحلیل­ ها دارند، پراتیک را پراگماتیستی و تئوری را ایده­ آلیستی تفسیر می­ کنند و سوم؛ سطح آگاهی کمونیستی به معنای آگاهیای که در پیوند با تجارب پیشین بوده و به مدد این پیوند خواهان فراروی از آن می ­شود بسیار پایین است. می ­کوشیم همزمان با پاسخگویی به استدلالات مدافعین چاوز، این خود ویژگی­ ها را نیز بیش­ تر شرح دهیم.

 

مدافعین چه می­ گویند؟

 

مدافعین بحث خود را بر این مبنا مستدل می ­کنند، «چون هجمه ­ی عظیمی از سوی بورژوازی وجود دارد که می ­خواهد تئوری و عملکرد چاوز را بکوبد و بر دستاوردهای دولت او خاک بپاشد پس باید به عنوان یک انقلابی، این دستاورد­ها را اول ببینیم و بعد به احترام آن کلاه از سر برداریم»، گذاره ­ی سه وجهیِ فوق در دل خود این نتایج را می ­پروراند؛ اول، مخالفت با هر آن ­چیزی که دشمن طبقاتی پیش می ­گذارد به خودی خود امری انقلابی است. دوم، تجربه­ ی چاوز، مدلی از انقلابی ­گری در جهان بعد از «شکست» ایده­ ی کمونیزم است و دستاوردهای مهمی دارد و سوم، وظیفه ­ی انقلابیون دفاع از این "دستاوردها" و مدل قرار دادن چنین اقداماتی است. در باب گذاره­ ی نخست باید نکته مهمی را متذکر شد. ماهیت حقیقت، به واسطهی این ­که آن حقیقت از سوی کدام طبقه و کدام قشر اعلام شده تعیین نمی ­شود. حقیقت امری فرا طبقاتی است و تنها از مسیر به کار بست دقیق ماتریالیزم دیالکتیک حاصل می ­شود. اینکه بورژوازی سعی دارد خاک بر "دستاوردهای" دولت چاوز بپاشد (۲)، موجب نمی ­شود که انقلابیون وظیفه اصلی سنتز وضعیت حاضر در پرتو تجارب و دستاوردهای مبارزات پرولتری را به فراموشی بسپارند. و یا بدتر از آن ماهیت غیر سوسیالیستی و غیر انقلابی دولت و مدل چاوز را نقد نکنند. علاوه بر این باید پرسید چگونه است که در مورد مشخص چاوز، دفاع از آنچه که بخشی از بورژوازی سعی در نفی آن دارد  وظیفه ­ای مهم تلقی می­شود اما تحت فشار هژمونیک سرمایه ­داری کمتر کمونیستی به خود اجازه اندیشیدن در باب دو انقلاب بزرگ پرولتری (شوروی ۱۹۱۷-۱۹۵۴ و چین ۱۹۴۹-۱۹۷۶) و دستاوردهای پراتیکی و تئوریکی این مبارزات می ­دهد.  کمتر کمونیستی به آنچه رخ داد با دیدی علمی (غرض تغییر است و نه تفسیر) می­نگرد. نگاه نادرست به علم و نگاه غیر علمی به تاریخ موجب می­ شود تا به پدیده­ ها به صورت اموری در خود و ایستا بنگریم و پیوند و مبارزه ­ی درونی تکامل دهنده ­ی میان ­شان را نادیده بگیریم. نکته دوم که از استدلال مدافعین استنتاج می­ شود گرایشی است که به راحتی می­تواند"مدل انقلابات پیشین" را هم ارز "مدل ­های دیگر" قرار دهد و تفاوت اساسی میان آن­ ها را از نظر دور دارد. سنتز علمی مارکس و انگلس در کشف قانونمندی­ های جامعه­ ی بورژوایی ومبارزه ی طبقاتی و "دیکتاتوری پرولتاریا"(۳) به عنوان ماهیت جامعه ­ای که باید در گذار به سوی کمونیزم ساخته شود و دستاوردهای تئوریک و پراتیک لنین و مائو در مسیر تحقق چنین جامعه ­ای و کشف پیچیده­گی ­های دیکتاتوری پرولتاریا، تنها با یک جمله نفی می ­شود: " قالب های پیشین ناکارآمدی خود را نشان دادند". با چنین گرایشی چاره ­ای جز این نیست که همیشه از صفر شروع کنیم. گویی قانون ارزش، انقلاب قهرآمیز پرولتری، اعمال همه ­جانبه ­ی دیکتاتوری پرولتاریا، حرکت در مسیر محو چهار کلیت و تعمیق و گسترش انقلاب در سوسیالیزم، تنها قالبی برای مصرف یک دوره­ ی خاص بود که البته در آن دوره نیز امتحان خود را به صورت فاجعه­ آمیز پس داده است. الهامات تاریخ مصرف ­داری که دوره ­شان به آخر رسیده و به زباله ­دانی پرتاب شده­اند. پس باید واقع  گرا بود و همین دستاوردهای "امکان پذیر" دم ­دست را ارج نهاد.  تئوری­های قدیمی در عمل نشان دادند چندان هم بدون نقص نیستند، بنابر این  چرا خود را باید با آن ­ها مشغول کنیم؟ چرا باید به خود زحمت بیرون کشیدن زوایای مختلف این تجارب از زیر آوار تبلیغات بورژوازی را بدهیم؟ مگر استالین و مائو راه ­بران به سمت فاجعه نبودند؟ چرا نباید به جای غرق شدن در تئوری­ های امتحان پس داده به واقعیت موجود و روزنه ­های حداقلی ولی مطمئن! تاثیرگذاری بر اقتصاد سرمایه ­داری بپردازیم؟ این­ ها سوالات مهمی است که باید برایشان پاسخ­های دقیق داد. اما در قدم نخست باید بگوییم، هیچ پراتیک و تئوری مطلق و بدون نقص نیست. درون هر پروسه و پدیده ­ای مبارزه جریان دارد و تکامل این مبارزه خطی و یک طرفه نیست. درست است که انقلابات پیشین شکست خوردند اما این شکست عمدتا به دلیل مواجه شدن با توازن قوای نامساعد در مقابل بورژوازی بود.این نیز واقعیتی است که در هر دو جامعه٬ در مسیر ساختمان سوسیالیزم اشتباهات بعضا جبران ناپذیری رخ داد. اما آن چیزی که نباید از یاد برد این است که تکامل مبارزه­ ی طبقاتی مارپیچی است. مبارزه کماکان ادامه دارد و ما در دوره ­ای از این مبارزه زندگی می ­کنیم که بورژوازی توانست موج اول انقلابات پرولتری را شکست دهد. چیره شدن بر این شکست با مچاله کردن آن تجارب ممکن نیست. شاید بد نباشد از خود بپرسیم، «دستاوردهای یک انقلاب همه­جانبه چه می­تواند باشد؟»، «ماهیت انقلاب پرولتری چیست٬ چگونه رخ می ­دهد و چه هدفی دارد؟»٬ «چه چیزی جهت یک انقلاب را تعیین می ­کند؟»، «آیا شکست یک تجربه به معنای نادرست بودن خط سنتز شده و تئوری رهبری کننده ­ی آن تجربه است؟»، «آیا اساسا می­توان در مسیر تاریخی مبارزات طبقاتی از صفر شروع کرد؟»٬ «پیوند مدل چاوز با تجارب انقلابات پیشین در چیست؟ و تفاوت آن در کجاست و چرا متفاوت است؟» و در نهایت وظیفه ­ی انقلابی نه دفاع صرف از هیچ تجربه و پراتیکی بلکه برخورد علمی و انقلابی با تئوری­ و پراتیک تاریخ مبارزات پرولتری است و این امر ممکن نخواهد بود مگر اینکه ما بیاموزیم سلاح ماتریالیزم دیالکتیک را دقیق به کار ببندیم. تکامل تاریخی جهانی مبارزات را بررسی کنیم و دستاوردهای مثبت (هر آن­چیزی که قدمی به سوی تحول انقلابی جامعه است) را محکم در دست بگیریم و اشتباهات، درک­ ها و متدهای غلطی که به آن اشتباهات پا می­ داد یا آنها را تقویت می­ کرد را شناخته و از آن اجتناب کرد و با بررسی دقیق وضعیت کنونی طبقات و مبارزه ی طبقاتی نقشه مسیرهای آینده را درست ترسیم کنیم.

اما هدف این مقاله پرداختن به آمار و ارقام مطولی که در دفاع از چاوز ارائه می ­شود، نیست. در همین ابتدا باید بگوییم علی ­رغم کشف مدافعین چاوز، گرایشی که سوسیالیزم را به رشد و توسعه­ی اقتصادی تقلیل می ­دهد، قدمتی به اندازه تاریخ مبارزات جنبش کمونیستی دارد. سوسیالیزم رشد محور(۴) البته دو گونه ­ی ماهیتا متفاوت را در طول تاریخ به نمایش گذاشت. نماینده ی گرایش انقلابی آن، شوروی بود که رشد نیروهای مولده را سوسیالیزم تعبیر می­کرد.(۵) با همه انتقاداتی که به این گرایش وارد است باید اذعان نمود، کماکان قدمی کیفی از "سوسیالیست­های" رشد محوری که ضرورت استقرار قدرت سیاسی پرولتاریا را در سرنگونی روابط استثماری و استقرار روابط سوسیالیستی نمی­ بینند و بین جامعه­ ی سرمایه­ داری و کمونیزم فرقی نمی ­گذارند و معتقدند بدون دیکتاتوری پرولتاریا می ­توان به واسطه­ ی "عقلانیت" و "برنامه ریزی" جامعه را متحول کرد پیشتر است.

 

چه نوع رشدی و برای چه هدفی؟

 

استناد به آمار و ارقام رشد و توسعه، کاهش فاصله ­ی طبقاتی و توزیع عادلانه ­تر ثروت در جهت اثبات «جهت گیری سوسیالیستی چاوز» این معنا را در خود دارد که سوسیالیزم همین رشد و توسعه و عدد و رقم است. پایین بودن افق انقلابی در دل همین گذاره خود را به وضوح آشکار می­ کند. اولا، سوسیالیزم را عدالت در توزیع معرفی می­ کند و دوما عدالت را تنها در توزیع محصولات مصرفی بازمی ­شناسد. و در نهایت مهم تر از همه آن ­که همه این اقدامات را در چهارچوب جامعه ­ی بورژوایی و بدون این ­که پرولتاریا ماشین دولتی بورژوازی را در هم شکسته باشد، ممکن ارزیابی می ­کند. (رفرمیزم) سوال مهم این است: آیا سوسیالیزم یعنی رشد و توسعه­ ی اقتصادی صرف؟ آیا رشد و توسعه­ی اقتصادی با جهت گیری سوسیالیستی بدون انقلاب و بدون به دست­ گیری قدرت توسط پرولتاریا ممکن است؟ به­مثابه ­ی آن­ چه در ونزوئلا بود، چه تفاوت ماهوی بین سرمایه ­داری دولتی (سوسیال دموکراتیک) قبل از انقلاب پرولتری و سرمایه­ داری دولتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا وجود دارد؟ حتی اگر تمامی اعداد و ارقام مدافعین چاوز را درست تلقی کنیم باز هرگز نمی ­توان نتیجه گرفت که این اقدامات «جهت  گیری سوسیالیستی» است. اولا؛ توزیع محصولات مصرفی نسبت به مالکیت ابزار تولید و جایگاه هر کس در تولید عاملی تبعی در روابط تولید اجتماعی (۶) است. مسئله ی عمده در سوسیالیزم این نیست که توزیع محصولات مصرفی را عادلانه کنیم یا رشد اقتصادی داشته باشیم، هم­چنین مسئله این نیست که چه اندازه اضافه تولید داشته باشیم، «بلکه این است که آیا این اضافه به طریقی و تحت هدایت سیاسی ای تولید خواهد شد و به طریقی مورد استفاده قرار خواهد گرفت که در هر مقطع بلندترین گام ممکن به سوی دگرگونی انقلابی جامعه و مهم ­تر از آن در جهان بردارد یا نه؟»(۷) کشف و توضیح این خطا در تعریف سوسیالیزم حتی نیاز به پراتیک عظیم انقلابی چندانی نداشت؛ خط رفرمیزم سال ها قبل به صورت علمی به واسطه ی مارکس مورد نقد قرار گرفته بود، «سوسیالیزم مبتذل و همین­ طور بخشی از پیروان دموکراسی به سیاق اقتصاددانان بورژوایی شیوه ­ی توزیع را مستقل از شیوه ­ی تولید مورد بررسی قرار می ­دهند و در نتیجه شیوه ­ی توزیع را محور اصلی سوسیالیزم قلم داد می ­کنند ولی چرا باید بعد از این ­که مدت­ ها از روشن شدن رابطه ­ی واقعی (بین شیوه توزیع و تولید) می ­گذرد گامی به عقب برداریم؟»(۸) دوما باید گفت هیچ جنبه از توسعه ­ی اقتصادی، هیچ شکل از سازمان اقتصادی و هیچ شکل از سازمان ­یابی فرآیند کار موجود نیست که در چهارچوب روابط تولیدی و طبقاتی معین وجود نداشته باشد٬ پایه­ای­ ترین موضوعات توسعه­ ی اقتصادی را تنها با زبان طبقه می توان فهمید٬ اقتصاد "عُقَلایی" معنی ندارد مگر در چهارچوب روابط طبقاتی معین(۹) و این روابط تولیدی طبقاتی را به صورت عمده روابط مالکیت تعیین می­ کند. باید پرسید ابزار تولید متعلق به کدام طبقه است و دولت منافع کدام طبقه و سیاست ­های کدام طبقه را پی­گیری می کند و چگونه این کار را انجام می ­دهد؟ امر مهم نهایی این که فرماندهی سیاسی کدام طبقه بر تمامی روابط تولیدی حکم­ فرما است؟ و چگونه آن را اعمال می­ کند؟ از آن­جا که مدافعین چاوز اقدامات دولتی ای را که نه به تمامی در اختیار پرولتاریا است و نه به واسطه ­ی یک انقلاب سیاسی و درهم شکستن ماشین دولتی بورژوایی ساخته شده و نه توسعه­ ی متکی به خود را از زاویه ی گسستن از اقتصاد جهانی امپریالیستی پیش می­ برد «جهت گیری سوسیالیستی» می­ نامند٬ ناچارا تنها می ­توان نتیجه گرفت که در نگاه این دوستان "رفرمیزم" تنها راهِ فرآوری از وضعیت موجود است. با تعدیلاتی درون همین روابط و ساختار می ­توان خود به خود به جامعه ­ای نوین رسید. آنچه تاکید بر آن همواره مهم است این است که سوسیالیزم یک مرحله ­ی مشخص از تکامل جامعه است٬ مرحله ­ای که عمدتا توسط دیکتاتوری پرولتاریا و با قوانین مربوط به خودش مشخص می­ شود. استقرار سوسیالیزم، حاکمیت پرولتاریا و بر این مبنا نابودی استثمارگریِ سرمایه ­داری به عنوان نخستین گام در تحول مناسبات تولیدی، یک پیشرفت مشخص و یک جهش کیفی نسبت به سرمایه ­داری است، برای این پیش ­روی کسب انقلابیِ قدرت سیاسی توسط طبقه ­ی کارگر و برقراری دیکتاتوری پرولتری کلیدی است و این تغییر در روبنا انجام می ­گیرد. این امری نیست که بخواهیم بر واقعیت تحمیل کنیم بلکه برعکس نتیجه­ی بررسی واقعیت و کشف قوانین تکامل آن است. مبارزه برای سوسیالیزم، مبارزه­ برای کنترل آگاهانه­ ی جامعه از سوی طبقه ­ی کارگر است. سوسیالیزم هرگز نمی ­تواند به صورت خود به ­خودی از درون روابط سرمایه­ داری رشد کند. پرولتاریا اگر می­ خواهد جامعه ­ی طبقاتی و خود را به عنوان آخرین طبقه­ ی تاریخ منحل کند باید دست به تغییری رادیکال بزند. تنها با اعتقاد عمیق به قابلیت توده ­ها و انقلاب قهرآمیز پرولتری و به دست­ گیری قدرت سیاسی می­توان روابط تولیدی را به صورت همه­جانبه تغییر داد و ساختمان سوسیالیزم را آغاز کرد. اما حتی بعد از کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا نیز مسئله تمام شده نیست. باید از دوستان مدافع چاوز پرسید چگونه در شرایطی که گرایش و درکِ رشدمحور، درون چهارچوب جامعه ­­ی بعد از انقلاب پرولتری و تحت حاکمیت دیکتاتوری پرولتاریا به احیای روابط سرمایه داری و قدرت ­گیری بورژوازی منجر شد، اکنون می­تواند در چهارچوب جامعه ­ی بورژوایی و تحت حاکمیت قوانین اقتصادی آن جهت گیریِ سوسیالیستی قلمداد شود؟ «ما هرگز نباید این تجربه ­ی تاریخی را نادیده انگاریم که در تجارب پیشین بعضا ماهواره­ها به فضا پرتاب شد اما پرچم سرخ بر زمین افکنده شد.»(۱۰) خاک سوسیالیزم هم­زمان مستعد دو امر متضاد است، بازگشت به عقب و پیش­روی به سمت کمونیزم. مبارزه­ ی طبقاتی در سوسیالیزم بین آنان که خواهان فرماندهی قانون ارزش بر اقتصاد هستند که به­ ناچار به آنارشی تولید و حاکمیت نیروی کور بازار برای تنظیم تولید منجر می ­شود و آنان که می ­خواهند تولید را تحت سلطه­ ی آگاهانه ­ی طبقاتی پرولتاریا درآورند و  آن را بر مبنای محو ستم و استثمار و در خدمت به استقرار کمونیزم در سراسر جهان قرار دهند، ادامه دارد. هرگونه کم­ بها دادن به ماهیت و جهت این مبارزه در تئوری و پراتیک کفه ­ی ترازو را به نفع جریان خود به خودی و رهروان سرمایه­داری سنگین می ­کند.

سرمایه داری روابط تولیدی استثمارگرانه ­ای است که آنارشی تولید(۱۱) بر مبنای قانون ارزش(۱۲) آن را به پیش می­راند و سوسیالیزم جامعه ای است که تولید در آن با هدف رفع نیاز انسان ­ها و به واسطه­ ی لغو مالکیت خصوصی و کنترل آنارشی تولید در جهت محو چهار کلیت (۱۳) به سوی کمونیزم سازمان می­یابد. در دوره ی گذار سوسیالیستی همان ­گونه که مارکس و انگلس و لنین و به ویژه مائو تئوریزه نمودند خطر بازگشتِ بورژوازی از طریق روزنه ­هایی که قانون ارزش قادر به تنفس در آن است وجود دارد. از این رو است که باید در تمامی زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به مقابله ی همه ­جانبه با بورژوازی پرداخت. تعمیق و گسترش انقلاب و جهت گیری کمونیستی آن تنها در گرو محدود کردن حق بورژوایی و بستن این روزنه ­های نفوذ است. این روزنه ­ها در اقتصاد، سیاست و فرهنگ تزریقات ارتجاعی خود را دارد و به ویژه در درون حزب و در میان رهبران پرولتاریا نمایندگان خود را پیدا می ­کند. همه این دستاوردها به صورت دقیق طی ۱۶۰ سال مبارزه­ ی طبقاتی جهانی انباشت و سنتز شده است. محروم کردن خود از درس­های آن می­ تواند به تکرار تجارب شکست خورده بیانجامد. تئوری ای که سوسیالیزم را به رشد و توزیع بهتر تقلیل می ­دهد، نمی­ بیند و نمی­ خواهد ببیند که هر شیوه­ ی تولیدی٬ منطقِ کارکردیِ منبطق با خود را در اتاق فرماندهی می­نشاند، منافع طبقاتی آشتی ناپذیرند و شراکت در قدرت هرگز ممکن نخواهد بود. ناچار یکی از طبقات باید دولت را در دست بگیرد. اینان درد زایمان پر پیچ و خم و طولانی مدت جامعه ­ی نو را تاب ندارند و از وحشت هزینه­های هنگفت دست به دامان «واقعیات» و «ممکن ­ها» می ­شوند. این٬ واقعیتِ سوسیالیزم بولیواری است که بر پایه ­­ی نفت بنا شده است. مدافعین اصلاحات رادیکالِ! چاوز استدلال می ­کنند که «باید واقع­بین بود. در شرایط فعلی و به ویژه در کشور­هایی مانند ونزوئلا بدون پول نفت نمی­  توان نیروهای مولده را رشد داد و به حد قابل قبولی رساند تا بتواند در آینده روی پای خود بایستد. علاوه بر این در تجربه­ ی شوروی و چین نیز این ­گونه نبود که این دو اقتصاد هیچ پیوندی با اقتصاد جهانی نداشته باشند». باید گفت: رهایی واقعی نیروهای مولده تنها به واسطه ­ی انقلاب سیاسی و سوسیالیستی کردن روابط تولیدی و عمدتا در گام اول مالکیت بر ابزار تولید ممکن است و در چهارچوب و بستر اجتماعی کردن مالکیت٬ روابط توزیع و تقسیم­ کار نیز باید دستخوش دگرگونی­ های سوسیالیستی شود. وقتی این انقلاب رخ دهد انرژی و امکانات بی­نهایتی که منطق سود و حرکت آنارشیک سرمایه ­داری مانع از رشد و تنفس آزادانه ­اش می­ شد، رها می ­شوند و جامعه را به جلو می ­رانند. تا زمانی که شاهرگ اقتصاد کشور سوسیالیستی زیر تیغِ قوانین اقتصاد سرمایه داریِ جهانی باشد٬ تلاش­های درونی برای کنترل منطق سود و آنارشی و عقب راندن تاثیرات منفی آن در نهایت به شکست خواهد انجامید. در هر دو تجربه ­ی چین و شوروی نیز اتفاقا بازگشت به عقب و احیای سرمایه­داری نتیجه ی عملی سیاست ­هایی بود که «سود را در فرماندهی»(۱۴) قرار دادند و رشد توسعه ­ی صرف را سوسیالیزم معنی کردند. ریموند لوتا در مقاله ­ی «میراث چاوز و سوسیالیزم بولیواری»(۱۵) سعی در تشریح تضادها و وضعیتی دارد که نفت به عنوان محور اصلی اقتصاد ونزوئلا در پیوند با اقتصاد جهانی برای کل جامعه ­ی ونزوئلا فراهم آورده است. نفت روزنه­ ای اساسی و مهم است که به واسطه­ ی آن قوانین اقتصاد جهانی ملزومات و جهت گیری خود را بر اقتصاد ونزوئلا تحمیل می­ کند.  نقشه ­ی ساختمان جامعه­ ی جدید به روابط نفتی و ضرورت­ های آن محدود است. پول نفت، چوب جادویی ای است که قبل از انجام وظیفه ، در حوض «اقتصاد عُقلاییِ»چاوز تطهیر می­ شود. پولی که ناف خود را از ضروریات بازار جهانی و آنارشی حاکم بر آن بریده و خون تطهیر شده ­اش (سود به دست آمده در بازارهای جهانی) را در رگِ نوزادی می ریزد که قرار است به مدد حساب کتاب و آمار و رقم، رشدِ آزمایشگاهی ­اش، موزون و به دور از لگدها و ضربات بازار جهانی پیش رود. باید گفت، اگر دفاع از دستاوردهای عینی انقلابات پرولتری پیشین «تصویر سازی اوتوپیک» از مدل ­های شکست خورده است، معرفی کردن "نوزاد دفرمه­ ی" چاوز به عنوان مدل انقلاب و رادیکالیسم در عصر حاضر تفسیری اتوپیک از رفرمیزم و شکست طلبی است. راه مقاومت در برابر هژمونی بورژوایی در جهان امپریالیستی، برخورد پراگماتیستی با واقعیت و تاریخ و امر رهایی بشر نیست، کمونیست­ها چاره ­­ای جز این ندارند که سلاح شان را با قوتی بیش ­تر از پیش در دست گیرند.

 

سوسیالیزم چیست؟

 

جمع­ بندی از پراتیک مبارزاتی پرولتاریای جهانی و تئوری­های سنتز شده پیشین سوسیالیزم را جامعه ­ی گذاری بین سرمایه­ داری و کمونیزم تعریف می­ کند. پرولتاریا به واسطه انقلاب قهرآمیز قدرت سیاسی را در اختیار می ­گیرد و ماشین دولتی بورژوایی را درهم می­ شکند و دیکتاتوری همه­ جانبه خود را اعمال می­ کند. دیکتاتوری پرولتاریا ماهیت دولت در فاز اول کمونیزم است. این دولت هنوز نمی ­تواند بر کلیت حق بورژوایی فائق آید؛ تفاوت در ثروت (برخورداری از امکانات و دست­مزدها) باقی خواهد ماند و این تفاوتی غیرعادلانه است ولی استثمار فرد از فرد غیر ممکن می­ گردد چرا که نمی ­توان وسایل تولید یعنی کارخانه، ماشین، زمین و غیره را به مالکیت خصوصی در آورد. اما این دولت قادر نیست توزیع ناعادلانه ­ی محصولات مصرفی را که هنوز بر اساس کار هر کس انجام می ­شود(۱۶) را پایان دهد.(۱۷) از این رو سوسیالیزم جامعه­ ای برگشت ناپذیر بدون تضاد و مبارزه نیست. بورژوازی زخم خورده، بورژوازی نوین و نیروی عادت(۱۸) و بورژوازی جهانی (امپریالیزم) همگی سعی در فروکشیدن این پایه ­های جهان نوین دارند. همچنین مبارزه ی طبقاتی و تعمیق انقلاب امری تک خطی و همواره رو به جلو نیست و مراحل تحکیم و گسترش، تکامل آن را مارپیچی خواهد کرد. دیکتاتوری پرولتاریا، سیاست پرولتری است که به صورت همه جانبه و آگاهانه به واسطه ­ی رهبری حزب کمونیستی که بیان سازمانی پرولتاریا است، ساختمان سوسیالیزم را در جهت نابودی چهارکلیتِ مدنظر مارکس رهبری می­ کند. اما در جهان بعد مغلوب شدن انقلاب های پرولتری و تحت هژمونی بورژوازی به میان کشیدن سوالات اساسی و پاسخ گویی به  آنها جسارتی صد چندان می ­طلبد. چرا نباید به جای حمایت از پروژه ی بورژواییِ «سوسیالیسم بولیواری» از دستاوردهای انقلاب های واقعا سوسیالیستی قرن بیستم دفاع کنیم و با جمع بندی از کاستی های آن ها از خود بپرسیم موج جدید انقلاب های پرولتری چگونه فرا می ­رسد و چطور می­توان برای آن آماده شد؟ چرا نباید از خود بپرسیم تحت هژمونی رسانه ­ای سرمایه داری که از گهواره تا گور بر طبل رسوایی کمونیزم می ­کوبد چطور می­ توان حقیقت را بازیافت؟ چه کسی می­ خواهد رهایی را ناممکن و کمونیزم را رویا تصویر کنیم؟ و منافع پرولتاریا را چه سیاستی نمایندگی می ­کند؟ چرا نباید به علم انقلاب، تجربه پراتیک انقلابی میلیون­ ها انسان که می­ خواستند به صورت آگاهانه جامعه ­ای نو بنا کنند، رجوع کرد؟ چرا شکست خوردیم؟ آیا چون به اندازه ی کافی دمکرات نبودیم؟ آیا چون به اندازه کافی رشد اقتصادی نداشتیم؟ و چگونه باید انقلابات سوسیالیستی آتی را به پیش برد؟ دشواره­ی کمونیست­ها پرداختن به چنین پرسش­هایی است. بدون سنتز تجارب پیشین سال ­ها چپ و راست خواهیم زد. هزاران بار اشتباهات پیش پا افتاده را تکرار خواهیم نمود. در دل موفقیت­های عظیمی که طبقه ی کارگر، هنگامی که قدرت را در دست داشت کسب کرد؛ و در شناختی که از بطن مبارزه برای آفریدن یک جامعه ­ی نوین ( از جمله اشتباهات و کمبودهای این مبارزه) کسب شده است، شالوده و قدرت هنگفتی نهفته است که با اتکا به آن باید پیش­ روی کرد. کمونیست­های انقلابی بیش از هر زمان دیگری نیاز به بلند کردن پرچم انقلاب و کمونیزم دارند و در این مسیر اتکا به جمع ­بندی علمی و انتقادی از تجارب پیشین یک وظیفه ­ی عاجل و ضروری است. بررسی بدیل ­های دروغین مانند "سوسیالیزم بولیواری" فرصت مناسبی برای طرح افق سوسیالیستی و انقلابی راستین است.

پاورقی

(۱) جریان سیاسی در ونزوئلا به رهبری هوگو چاوز است. این قشر در پی ساختن یک جنبش توده­ ایِ حامی بولیواریسم است که این طور تعریف می­شود: دموکراسی مردمی، استقلال اقتصادی، توزیع عادلانه ­ی  درآمدها و پایان دادن به فساد سیاسی در ونزوئلا.

 

(۲) همه ­ی بورژوازی به چاوز و مدل سوسیالیزم بولیواری او حمله نمی ­کند. بخشی از بورژوازی داخلی ونزوئلا حامی این مدل است چرا که تحت حمایت­ های آن رشد یافته است (مانند سرمایه ­داران ببرهای آناتولی در ترکیه) امپریالیزم چین و روسیه نیز مخالف آن نیستند، عمدتا بورژوازی آمریکا است که به آن حمله می ­کند.

 

(۳) مناسب ترین جمع بندی در این مورد را می ­توان در بخشی از نامه ­ای که مارکس در ۱۸۵۲ به «واید مایر» می­نویسد، یافت. مارکس چنین می ­نویسد: «آنچه که به شخص من مربوط می ­شود این است که نه کشف وجود طبقات در جامعه ­ی مدرن و نه کشف مبارزه ­ی میان آن ­ها از خدمات من نیست. مدت ­ها قبل از من مورخین بورژوازی تکامل تاریخی این مبارزه­ ی طبقاتی و اقتصاد دانان بوژوازی تشریح اقتصادی طبقات را بیان داشته بودند. آنچه که من انجام دادم و جدید است، عبارت است از اثبات؛۱- این امر که وجود طبقات فقط وابسته به مرحل تاریخی مشخصی درتکامل تولید است؛ ۲- این­ که مبارزه ی طبقاتی ضرورتا به دیکتاتوری پرولتاریا منجر می­ شود؛ ۳- این که خود این دیکتاتوری فقط عبارت است از یک مرحله­ ی گذار به انحلال همه­ ی طبقات و رسیدن به یک جامعه ­ی بی­ طبقه. در این فرمول ­بندی پروسه­ ی ظهور و تکامل و اضمحلال دیکتاتوری پرولتاریا را مارکس توضیح داده است.

(۴)تئوری نیروهای مولده٬ نظریهای است که سوسیالیسم را مترادف با رشد نیروهای مولده قرار میدهد. در شوروی٬ خروشچف نمایندهی چنین خطی بود. اقتصاد سیاسی مائوئیستی با نقد تجربهی شوروی وجوه عمدهتر و عمیقتری از واقعیت سوسیالیسم را  فرومل بندی کرد.

.

(۵) لنین نیز چنین گرایشی را از خود بروز داد وقتی گفت: «سوسیالیزم مساوی است با شوراها به علاوه ­ی الکتریفیکاسیون!» در دوره­ ی استالین تمرکز عمده روی رشد صنعت گذاشته شد. مائو نقد بُرایی از این رویکرد به سوسیالیزم کرد. برای مطالعه ­ی بیشتر می­توان به نقد اقتصاد سوسیالیستی شوروی به­ قلم مائو مراجعه کرد همچنین آثاری مانند کتاب اقتصاد سیاسی شانگهای که پایه ­های ساختمان اقتصاد سیاسی سوسیالیستی را بررسی می­کند.

(۶) روابطی که انسان­ ها در تولید و بازتولید حیات مادی خویش با یکدیگر برقرار می ­کنند، روابط تولید اجتماعی خوانده می­شود. روابط تولیدی زیربنای اقتصادی جامعه را تشکیل می­دهد. این روابط در طول تاریخ شکل­های مختلف به خود گرفته است؛ کمونی، برده ­داری، فئودالی و سرمایه­ داری. جامعه ­ی بشر به نقطه ­ای رسیده است که می­ تواند روابط تولیدی کمونیستی به ­وجود آورد که در آن از تمایزات طبقاتی، روابط تولیدی استثمار و ستم اجتماعی و فرهنگ برخاسته از آن روابط اجتماعی پاک است.

(۷)اقتصاد مائوئيستي و مسير انقلابي به سوي کمونيسم بصورت مخفف ا«قتصاد سیاسی شانگهای»، این کتاب تصویری زنده و واقعی از سوسیالیسم رهایی بخش ارائه می دهد:. آیا می ­توان جامعه را بر مبنایی غیر از استثمار و رقابت و نفع شخصی سازمان داد؟ آیا توسعه ­ی اقتصادی ناچارا به ازخود بیگانگی و از هم­ گسیختگی اجتماعی و سلطه بورکراسی می­انجامد؟ این کتاب که در سال ۱۹۷۵ نوشته شده بازتاب پیش ­رفته­ترین تجربه­ ی اقتصاد سوسیالیستی است که دنیا تا کنون به خود دیده است. مائوئیزم تاکید دارد که رشد اقتصادی به خودی خود، نه برای رسیدن به سوسیالیزم کافی است و نه جوهر سوسیالیزم است. رشد اقتصادی باید به اهداف سیاسی، اجتماعی گسترده­ تر خدمت کند و توسط آن اهداف هدایت شود اساس این اهداف عبارت است از تلاش برای پیروزی پرولتاریا و زحمت­ کشان در کل جامعه و نهایتا محو طبقات در مقیاس جهانی. تغییرات اقتصادی و تولید ثروت اجتماعی باید با تغییر در تمامی عرصه­های جامعه همراه باشد من ­جمله تغییر در دیدگاه و تفکر مردم. «مردم تعیین کننده اند نه اشیا»(مائو). اقتصاد سیاسی سوسیالیستی که توسط مائو فرمولبندی شد با نقد تجربه ­ی شوروی توانست جوانب پیچیده ­ای از مبارزه طبقاتی و ماهیت دیکتاتوری پرولتاریا و ساختمان سوسیالیزم را تصویر کند. کتاب آموزشی شانگهای کامل­ترین کتابی است که انقلابیون چین برای ارائه ­ی دیدگاه­ های خود از ماهیت و عمل­ کرد بدیل سوسیالیزم در برابر سرمایه ­داری منتشر کردند. این اثر در جامعه­ ی عصر ما از آن رو اهمیت دو چندان دارد که می­ خواهند باور کنیم بدیلی برای سرمایه ­داری وجود ندارد و سوسیالیزم محکوم به شکست است.(از مقدمه ­ی ریموند لوتا بر کتاب اقتصاد سیاسی شانگهای)

http://www.cpimlm.com/hezb/shanghai2(1).pdf

(۸) مارکس، نقد برنامه گوتا انتشارات کارگری سوسیالیستی، ص ۲۴

(۹) اقتصاد سیاسی شانگهای، ۲۵۸، انتشارات حزب کمونیست ایران(م ل م )

(۱۰) مقاله­ ی «درباره ­ی دیکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی» نویسنده: چان چون چیائو، از جهانی برای فتح ۱۴، ۱۳۶۹. مطالعه­ ی این مقاله از جهت روشنی در فرمول ­بندی­هایی که ارائه می ­دهد برای بررسی تضادهای ساختمان جامعه ی نو در سوسیالیزم مفید خواهد بود.

http://www.sarbedaran.org/rim/ns/chanNS.htm

(۱۱) آنارشی تولید، مکانیزم و منطق حرکتی نظام سرمایه­داری است که طی آن نوع، میزان و کیفیت تولید نه بر اساس نیازمندی­ های واقعی جامعه ­ی انسانی بلکه بر اساس ضرورت­های کور برآمده از بازار و رقابت میان سرمایه ­های متعدد بر سر افزایش سود است. در جامعه­ی سوسیالیسیتی به واسطه ­ی برنامه ­ریزی متمرکز این مکانیزم محدود و در نهایت مهار می ­شود و هدف تولید پاسخ به نیازمندی ­های انسانی جامعه و اهداف کلی جامعه­ ی سوسیالیستی است.

(۱۲) مضمون قانون ارزش عبارت است از «۱- ارزش کالاها توسط زمان کار اجتماعا لازم که در آن به­کار رفته تعیین می ­شود. ۲- مبادله کالایی باید برپایه اصل مبادله ارزش­های برابر صورت گیرد.» قانون ارزش دربرگیرنده ­ی حق بورژوایی است. این قانون در چهارچوبه­ی آنارشی تولید به ­صورت نیروی بیگانه از مردم عمل می ­کند و تنظیم کننده ­ی کلی تولید است.اما در سوسیالیزم قانون ارزش، در چهارچوب برنامه آگاهانه ­ی اقتصادی در خدمت ساختمان سوسیالیزم عمل می­ کند و تاثیرات آن به شدت محدود می ­شود.

(۱۳) مارکس در اثر خود به نام «مبارزه ­ی طبقاتی در فرانسه ۱۸۴۸ – ۱۸۵۰» دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا را به مثابه ­ی دولتِ دوران گذاری ضروری می­ داند که به سوی امحای کلیه ­ی تضادهای طبقاتی، امحای کلیه­ ی روابط تولیدی که این تضادها بر روی آن ­ها بنا شده­ اند، امحای کلیه­ ی مناسبات اجتماعی که این مناسبات با آن ­ها در تطابقند و ایجاد تحول بنیادین در کلیه ­ی ایده ­هایی که ناشی از این روابطند، پیش­ روی کند.(چهار کلیت)

(۱۴) «سود در فرماندهی» در چین سوسیالیستی گرایشی بود که توسط رهروان راه سرمایه ­داری در درون حزب کمونیست نمایندگی و تبلیغ می­ شد. لیوشائوچی و دن ­زیائوپنگ معروف­ ترین نمایندگان این گرایش بودند. در شوروی با روی کار آمدن خروشچف این گرایش به قدرت رسید.

(۱۵)  نام اصلی «هوگوچاوز یک استراتژی نفتی دارد. اما این استراتژی می­تواند به رهایی بیانجامد؟» مندرج در هفته ­ی نامه­ ی انقلاب،RCP، ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا

http://www.cpimlm.com/showfile.php?cId=1066&tb=economy&Id=35&pgn=1

(۱۶) اصل مبادله بر اساس مقادیر مساوی را حق  بورژوایی می­نامند. «به هر کس به اندازه کارش» این اصل بر تولید اجتماعی دوران سوسیالیزم حاکم است و نشانه ­ی آن است که قانون ارزش کماکان در اقتصاد سوسیالیستی عمل ­کرد دارد. تاثیرات منفی آن رشد تمایزات است. مثلا میان کارگر و مهندس، میان شهر و روستا، میان و زن و مرد و غیره. وظیفه ­ی برنامه­ریزی آگاهانه اقتصادی در سوسیالیزم فقط تضمین «به هر کس به اندازه ­ی کارش» نیست بلکه محدود کردن عمل­ کرد این اصل نیز هست.

(۱۷) لنین، دولت و انقلاب، بخش فاز نهایی کمونیزم

(0)      اصطلاحی که لنین در کتاب دولت و انقلاب خود از آن به عنوان نیروی مقاومت کننده در برابر تغییر و یا نیروی تثبیت کننده ی تغییرهای تاریخی - اجتماعی یاد می ­کند. هر شیوه­ ی تولیدی، روبنای فرهنگی خود را می ­سازد. قرن­ها زندگی کردن در جامعه ­ی طبقاتی عادات و افکار عقب مانده­ ای برای انسان ­ها ساخته است. تغییر دادن این عادات و تبدیل کردن روند خود به ­خودی به  روندی آگاهانه­ امری است که در ساختمان سوسیالیزم انرژی و توجه بسیاری می ­طلبد. این تنها بورژوازی قدیمی نیست که برای بازپس گرفتن تاج و تخت به تاراج رفته خود از طریق جاسوسان­و مزدوران ­اش دست به خراب ­کاری می­ زند. خاک جامعه ­ی نو پر تنش و تضاد خواهد بود. عادات و افکار کهنه و ارتجاعی به صورت خود به خودی جامعه را به عقب می ­کشند. افراد را خود محور، تنگ نظر، خودخواه، منفعت طلب و غیر سیاسی بار می ­آورند. افراد کشش به این دارند که مسئولیت ­های بزرگ را از دوش خود رها کرده٬ به دیگران واگذار کنند. دوست دارند خیلی زود به نتیجه برسند و حوصله ی مبارزه و زحمت کشیدن را ندارند. نیروی عادت٬ مردم را مطیع، حرف گوش کن و دنباله رو می ­کند. مبارزه با این نیرو به اندازه ی عقب راندن نیروهای امپریالیزم در جنگی تن به تن اهمیت دارد. وقتی سال ها و قرن ها با منطق "برخورد آگاهانه" ساختمان سوسیالیزم را به سمت کمونیزم پیش بریم، منطقی بنیادن متفاوت از جامعه ­ی کهنه رواج خواهد یافت و نیروی این منطق کمونیزم را جامعه ای خواهد کرد که در آن افکار و خلاقیت ها و پیش روی در بستری بدون تضاد آنتاگونیستی پیش خواهد رفت. دیگر طبقات و منافع طبقاتی ، دولت و ماشین دولتی، همه بی­معنی خواهد بود. حتی برابری معنایی دیگر گون خواهد یافت.

 

 

 

نگاهی به اختلافات ما و حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان

 

بخش دوم                                                                                                                                     

 

در زیر پاره ی دوم سند "نگاهی به اختلافات ما و حزب کمونیست مائوئیست افغانستان" را می خوانید.

پاره ی اول آن در حقیقت شماره ۶۲ منتشر شد و کلیت سند در سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در دسترس عموم قرار دارد.  این سند در جواب به نشریه شعله جاوید شماره ۲۳  به  نگارش در آمده است. تاریخ نگارش سند ژوئن ۲۰۱۱ و تاریخ بازبینی و انتشار علنی آن مارس ۲۰۱۳ می باشد.

شعله ی جاوید ارگان مرکزی حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان است. این نشریه در مقاله ای تحت عنوان "حزب كمونیست ایران (م.ل.م) هم به بیراهه ی پسا م.ل.م افتاد"* به نقد سنتزنوینِ تئوری های کمونیستی توسط باب آواکیان پرداخته و به حزب کمونیست ایران (م.ل.م) به دلیل حمایت از سنتزنوین حمله کرد. این حزب، نقد خود از حزب کمونیست ایران (م.ل.م) را بر سه ادعا استوار کرده است: یکم، مدعی است که تئوری‏های سنتز نوین و اسناد جدید آر سی پی و واضح‏ تر از آن‏ ها اسناد حزب کمونیست ایران (م.ل.م) و مقاله‏ی "جنبش کمونیستی برسر دوراهی: پژمردگی یا شكوفایی" (از این پس مقاله را به طور اختصار "بر سر دوراهی" می‏خوانیم) چارچوبه تئوریك و فكری ماركسیسم- لنینیسم- مائوئیسم را کاملا بیرون می ریزد و "پسا م.ل.م" است/ دوم، مدعی است که اوضاع عینی از زمان احیای سرمایه داری در چین تا کنون تغییرات مهمی نکرده است و علم م.ل.م هم نیازی به تکامل ندارد. سوم، مدعی است که ما دچار مطلق اندیشی در مورد نقش تئوری شده ایم و نقش پراتیک را نفی می کنیم.

 

 

 رابطه ‪ی تئوری و پراتیك

 

رابطه  تئوری و پراتیك از دیگر موضوعات نقد شعله است. شعله معتقد است حزب ما در مورد نقش تئوری «مطلق اندیشی» می ‪كند و می نویسد: «در مورد رابطه میان تئوری و پراتیك دو فرمول معروف داریم: یكی این  كه: تئوری رهنمای پراتیك است. و دیگر این  كه: پراتیك هم منشاء تئوری است و هم معیار درستی و نادرستی آن. فقط با در نظر داشت توام این دو فرمولبندی است كه می توانیم نقش تئوری و پراتیك را به درستی تعریف نماییم. اما سند كمیته مركزی حزب كمونیست ایران(ماركسیست- لنینیست- مائوئیست ) دید مطلق اندیشانه ای نسبت به نقش تئوری دارد.»

انتقاد شعله عمدتا به نظریه ی زیر است که در مقاله ی «بر سر دوراهی ...» بر آن تاکید شده است:« برخلاف درك عامیانه كه تئوری باید پشت پراتیك گام بردارد، این تئوری است كه باید از پراتیك جلو تر گام بردارد و راهنمای آن شود. این كاری است كه امروزه از همه كمونیست های جهان طلب می شود.»

 

جواب ما به این انتقاد چیست؟

 

معضل درک صحیح از مارکسیسم را نمی توان با فرمول حل کرد. رویزیونیست ها نیز از این فرمول ها استفاده می کنند اما درک متفاوتی نسبت به رابطه میان تئوری و پراتیک دارند. همین فرمول هائی که به ظاهر ما و شعله بر سر آن وحدت داریم پر از تنش است و گرایش های امپریسیستی (تجربه گرایی) و پوزیتویستی (اثبات گرایی) از آن تفاسیر متفاوت می کنند.

پراتیک اجتماعی، اول و آخر تئوری (یا شناخت) است. تئوری از درون پراتیک اجتماعی یا کنش بشر با عینیت خارج از ذهن برای درک و تغییر آن، به دست می آید. درستی اش نیز در نهایت با آن سنجیده می شود. شناخت تماما از تجربه اجتماعی سرچشمه می گیرد و تجربه از پراتیك در مبارزه طبقاتی، پراتیك مبارزه برای تولید و پراتیك آزمون های علمی ناشی می شود.

پوزیتویست ها صفت «اجتماعی» را یا حذف می کنند و یا روایت بسیار محدود از آن ارائه می دهند. «پراتیک اجتماعی» یعنی پراتیکیِ ورای پراتیک مستقیم یک فرد، گروه یا ملت. پراتیک اجتماعی در عصر ما یعنی پراتیک جهانی. تئوری های انقلابی ما عمدتا از درون پراتیک های خودمان به دست نمی آیند بلکه تجرید پراتیک های تاریخی جهانی هستند. تئوری های به دست آمده از پراتیک اجتماعی تبدیل به راهنمای پراتیک های اجتماعی دیگر می شوند.

مائو از این این نظریه ی اساسی در فلسفه مارکسیستی دفاع کرد و آن را تکامل داد و تاکید کرد که در روند شناخت یافتن، پراتیک اجتماعی نقش مقدم و تعیین کننده را دارد.

نکته ی مهم بعدی در رابطه ی میان پراتیک و تئوری آن است که دانش انسان (که توانایی وی در تغییر شرایط خود بخشی از آن است) به طور خود به خودی از درون پراتیک اجتماعی بیرون نمی جهد. این دانش یا شناخت تئوریک را باید از طریق کار فکری و سنتز به دست آورد. برای این کار باید رویکرد از سطح به عمق رفتن و کشف روابط درونی و ناپیدای پدیده ها را در پیش گرفت تا جهشی تعقلی در شناخت صورت گیرد. فقط با تقطیرِ تئوریکِ پراتیک است که بشر می تواند تجاربش را منتقل کند و پراتیک به جای سردرگم شدن در یک دایره ی باطل مسیر مارپیچیِ تکاملی خود را طی کند. اگر پراتیک مورد تجزیه و تحلیل و سنتز قرار نگیرد، تجربه قابل انتقال نیست و در نهایت به هدر می رود. امروزه این قانون به شدت در مورد کمونیسم صدق می کند.

در واقع جمعبندی نکردن از پراتیک اجتماعی یا جمعبندی واژگونه از آن موجب از میان رفتن آن تجربه ی اجتماعی می شود. این خطری است که تجربه  ی انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم را تهدید می کند و در میان کمونیست های جهان فقط جمعبندی های باب آواکیان از آن پراتیک عظیم تاریخی جهانی است که صحیح بوده و امکان آن را فراهم کرده است که نه تنها آن تجارب از میان نروند بلکه درس های عمیق آن حفظ شوند، اشتباهات و نقصان های آن شناسائی شوند. باب آواکیان با سنتز این تجارب شناخت تعقلیِ علمی تر و دقیق تری را در مورد این که کمونیسم چیست و راه پیچیده ی رسیدن به آن را تولید کرده است. در واقع «میدان» اصلیِ سنتزنوین باب آواکیان همین انقلاب های سوسیالیستیِ قرن بیستم است که چهره ی تاریخ را برای همیشه تغییر داد. می بینیم که پراتیک اجتماعی نقش مقدم و تعیین کننده را در فرآیند تکاملی سنتزنوین کمونیسم توسط باب آواکیان نیز داشته است.

در واقع تکامل بعدیِ خودِ آر سی پی (در عرصه ی تئوری و پراتیک انقلاب در ایالات متحده) تحت تاثیر این جمعبندی ها از «میدانِ» دیگری بود. به طور مثال، گسست آر سی پی از اکونومیسم در پی کشف معنا و محتوای «انقلاب فرهنگی پرولتاریائی» در چین سوسیالیستی ممکن شد. یا نقشِ پیشاهنگی را که آر.سی.پی در رابطه با تشکیل «ریم» بازی کرد (هم تئوریکی و هم تشکیلاتی) مدیون جمعبندی های باب آواکیان از تجارب جنبش کمونیستی بین المللی از جمله انحلال «کمینترن» توسط استالین و عدم بازسازی یک مرکز برای جنبش کمونیستی بین المللی توسط مائوتسه دون و گرایش ناسیونالیستی موجود در تفکر مائو بود.

تکامل بعدی همه ی احزاب مائوئیست متاثر از جمعبندی شان از مبارزه طبقاتی در چین سوسیالیستی و نتایج آن بود. همه باید توضیح می دادند که چرا انقلابیون کمونیست در چین شکست خوردند و چرا دیکتاتوری پرولتاریا واژگون و سرمایه داری احیا شد. تروتسکیست ها این واقعه را نشانه ی دیگر از «نا ممکن» بودن سوسیالیسم در یک کشور یا در کشوری با شرایط عقب ماندگی نیروهای مولده دانستند. برخی از جریان های مائوئیست مانند حزب کمونیست فیلیپین آن را نتیجه ی «چپ روی باند چهار نفره» در تحمیل روابط سوسیالیستی پیشرفته دانستند. عده ای دیگر علت شکست را فقدان «دموکراسی» و وجود دولت تک حزبی تحلیل کردند (مانند ک.ونو رهبر گروه سی.آر.سی در هند که امروز «ناگزالباری» خوانده می شود و باترای از رهبران حزب کمونیست مائوئیست نپال). و گونزالو رهبر حزب کمونیست پرو معتقد بود که برای ممانعت از رجعت سرمایه داری، کمونیست ها باید «تا کمونیسم» به طور دائم جنگ خلق را پیش ببرند. و ...

همه ی جمعبندی های غلط فوق در میان احزاب ریم به اشکال گوناگون موجود بود و در تصویری که از فرآیند انقلاب در کشور خود ترسیم می کردند (یعنی بر پراتیک شان) تاثیر تعیین کننده داشته است.

جنبه ی مهم و مرتبط دیگر در این مبحث، نسبی بودن شناخت یا تئوری است. این «نسبی» بودن کاملا مرتبط است با واقعیت «بیرون» از تئوری. یا جهان عینی که در فلسفه مارکسیستی «حقیقت مطلق» خوانده می شود. شناخت ما در هر مقطع معین نسبت به جهان عینی و فرآیندهای آن نسبی است. این نسبی بودن از محدودیت بشر و همچنین تغییر مداوم جهان عینی خارج از ذهن بر می خیزد. با رشد درک انسان از پدیده های عینی از درجه ی «نسبی» بودن شناخت کاسته می شود. به عبارت دیگر منحنی شناخت تغییر می کند. درین باره باب آواکیان می گوید: «... از  زمان مارکس تا کنون، هرچند اساسا تغییری در اصول و اهداف اساسی و زیربنای علمیِ پایه ای، متد و رویکرد کمونیسم بوجود نیامده اما درکِ خودِ کمونیسم دچار تغییرات زیادی شده است. » (۱)

پس، سنجه ی درستی یا نادرستی تئوری، چارچوبه های پیشینیِ آن تئوری ها نیست. بلکه خودِ آن جهان عینی یا حقیقت مطلق است که تئوری بازتاب نسبی آن است.

 

درک امپریسیستی از پراتیک

 

در چین سوسیالیستی به مبارزه علیه تجربه گرایی (امپریسیسم ) و تاکید بر مطالعه ی آگاهانه ی مارکسیسم در میان توده های کارگر و دهقان اهمیت زیادی داده می شد، زیرا: «آن ها که به امپریسیسم آلوده اند، از نقش راهنمای ماركسیسم در پراتیك انقلابی غفلت كرده و توجهی به مطالعه تئوری انقلابی نمی كنند، از موفقیت های ضمنی و حقایق قسمی راضی می شوند، با عمل گرایی كوته بینانه و غیر اصولی مسموم شده اند و فاقد یك جهت گیری سیاسی صحیح و محكم هستند. آنها اسیر بی اراده ی شارلاتان های سیاسی یعنی ماركسیست های قلابی اند. طریق پایه ای برای غلبه بر امپریسیسم مطالعه آگاهانه ماركسیسم است.» (بر تجربه گرائی فائق آئیم- پكن ریویو شماره ۲۷- اكتبر ۱۹۷۲)

رهبری حزب کمونیست نپال (مائوئیست) نیز برای «اثبات» درستی «راه پراچاندا» به تفاسیر امپریسیستی از رابطه ی تئوری و پراتیک دست می یازید. به طور مثال یکی از استدلال های آن ها این بود که پیروزی های پی در پی در جنگ خلق ده ساله ی نپال (۱۹۹۶-۲۰۰۶) تحت رهبری پراچاندا درستی «راه پراچاندا» را ثابت می کند. آنان با همین معیار نتیجه گیری می کردند که «دیکتاتوری پرولتاریا» در چین سوسیالیستی و شوروی سوسیالیستی غلط بود چون شکست خورد؛ و نتیجه می گرفتند که «دولت طراز نوین» آن ها باید متکی بر دموکراسی انتخاباتی میان حزب کمونیست و احزاب بورژوائی باشد. (۲) اگر این متد پوزیتویستی را تعمیم دهیم باید باور کنیم که «فقط آنچه هست ممکن و مطلوب است» از جمله نظام طبقاتی ستم و استثمار. حزب کمونیست نپال (م) تجربه محدود و قسمی خود را جایگزین حقایق جهان شمولی که از پراتیک گسترده ی تاریخی - جهانی مبارزه طبقاتی به دست آمده است می کرد. مائو در هشدار به این انحراف می گوید:

«آن ها كه تجربه به دست آورده اند باید مطالعه تئوریك خود را افزایش داده و با جدیت مطالعه كنند؛ فقط در آن صورت است كه خواهند توانست تجارب خود را سیستماتیزه و سنتز كنند و به سطح تئوری ارتقاء دهند، فقط در آن صورت است كه آنها تجربه قسمی خود را با حقیقت جهانشمول عوضی نگرفته و دچار اشتباهات امپریك نخواهند شد.» (سبک کار حزبی را اصلاح کنید. جلد سوم. فوریه ۱۹۴۲ ص ۴۷)

شک نیست که پراتیك طولانی افراد یا احزاب در مبارزه ی انقلابی، تجربه بسیار با ارزشی است اما اگر به طور صحیح سنتز نشود نه تنها «راهنمای پراتیک انقلابی» نمی شود بلکه می تواند راهنمای «پراتیک ضد انقلابی» شود.

می بینیم که رابطه دیالکتیکی میان تئوری و پراتیک با تفاسیر تجربه گرایانه قابل درک نیست. بله پراچاندا توانست جنگ خلق را تبدیل به اهرمی در معامله با احزاب دولت نپال کند. اما سرمستی «مائوئیست‪هائی» که به شَرّ و شور آمده و به جای نفرت از این دلال صفتی زمزمه کردند: «آه چه پراتیسین کبیری! چه پیروزی بزرگی!» کوتاه بود.

در واقع پراتیک/تجربه ی نپال درستی تئوری ها را ثابت کرد اما نه «تئوری» هائی را که رهبران حزب کمونیست نپال (مائوئیست) بنا به ادعای شان از درون تجربه پراتیکی خودشان بیرون کشیده اند، بلکه درستی تئوری هائی را که از پراتیک های دیگر بیرون آمده اند – از پراتیک های انقلاب های پرولتری پیروزمند و شکست های دردناک کمونیست ها  در مکان و زمانی دیگر.

 

«گزافه گوئی های تئوریک» و «اندام تشکیلاتی کوچک»!!

 

شعله تا آنجا پیش می رود كه تاکیدات ما بر اهمیت تئوری را با عصبانیت « گزافه گویی تئوریك ... كه خود شكلی از رخوت تئوریك است» می نامد و اضافه می کند: «این گزافه گویی تئوریك، نواقص اصلی این حزب یعنی كوچكی خطرناك اندام تشكیلاتی، بافت غلیظ روشنفكرانه و بریدگی وسیع از پایه اجتماعی طبقاتی، تا حد زیادی از دور دستی به آتش داشتن و فلج مزمن مبارزاتی اش را می پوشاند و یك حالت ارضای وجدانی مصنوعی و بی پایه برای رهبران آن به وجود می آورد كه به نوبه خود باعث تعمیق و گسترش بیشتر و بیشتر نواقص متذكره می گردد.»

فرض کنیم تمام طالع‪ بینی ‪های ریش‪ سفیدانه ‪ی فوق در مورد حزب ما و «اندام تشکیلاتی» آن درست باشد. سوال ما از رفقای محترم این است: آیا «اندام تشکیلاتی» قوی حزب کمونیست نپال (م) و ارتباط گسترده آن « با پایه اجتماعی اش» مانع از خیانت این حزب به آمال و آرزوهای انقلابیِ همان پایه اجتماعی شد؟ به تجربه افغانستان نگاه کنیم: آیا اظهار نظرهای پراگماتیستیِ رقت انگیز چون «دستی از دور بر آتش داشتن» و «فلج مبارزاتی» را امثال «ساما» و «سازمان رهائی» علیه کمونیست ها و برای توجیه راست روی و دنباله روی خود از جریان های اسلام گرای ارتجاعی به کار نمی بردند؟ به راستی تحلیل شما از جنگ و فداکاری عناصر چپ و کمونیست در زیر پرچم مجاهدینِ افغانستان در دوران جنگ علیه ارتش شوروی چیست؟ آیا ماهیت آن انقلابی بود یا ضد انقلابی؟ پیوستن به جبهه هایی که زیر رهبری اسلامگرایان بود بر پایه کدام تئوری ها توجیه می شد؟ جمعبندی شما که در افغانستان از نزدیک شاهد چنین تجربه تلخی بودید از آن «تئوری» ها و نقش آن ها در تولید آن نوع پراتیک چیست؟

یک بار دیگر به شعله یادآوری می کنیم: خط صحیح سیاسی و ایدئولوژیک تعیین کننده ی ماهیت احزاب و پراتیک آن ها است! تئوری و پراتیک قابل جدا کردن نیستند. پراتیک اکونومیست ها و پراگماتیست ها همان اندازه متکی بر تئوری است که پراتیک کمونیست ها. شعار انقلابی «واقع بین باش! غیرممکن را طلب کن!» همان اندازه مبنای تئوریک دارد که شعار پراگماتیستی «آنچه هست، ممکن است». هر دو بر اساس جمعبندی از پراتیک فرموله شده اند. یکی صحیح و بازتاب واقعیت است و دیگری غلط است. یکی راهنمای پراتیک انقلابی است و دیگری راهنمای پراتیک سازش کارانه و تسلیم طلبی. اگر پراتیک بر پایه تئوری انقلابی پیش برده نشود حتما بر پایه ی تئوری غیر انقلابی پیش خواهد رفت و لاجرم غیر انقلابی و حتا ضد انقلابی خواهد بود حتا اگر توسط انقلابیون پیش برده شود. تئوری همیشه راهنمای پراتیک است و هیچ پراتیکی بدون تئوری نیست. معنای واژه ی مارکسیستی «پراکسیس» بیان همین رابطه ی لاینفک است. بنابراین بهتر است این «راهنما» صحیح باشد (و جلوتر بودن آن از پراتیک، بخشی از «صحیح» بودن آن است) تا بتواند راه پراتیک را واقعا روشن کند. این حقیقتی ساده ولی قدرتمند است. کم بها دادن به این حقیقت مساوی است با کم بها دادن به عنصر آگاهی و از قلم انداختن آن. اگر تئوری عقب تر از پراتیک و اوضاع عینی باشند چگونه می تواند نقش راهنما را بازی کند؟

شعله مدعی است که ما دچار مطلق اندیشی در مورد نقش تئوری شده‏ و نقش پراتیک را در تولید تئوری نفی می کنیم. منظور شعله آن است که پراتیک نسبت به تئوری تقدم دارد و حزب ما تقدم را به تئوری می دهد و این توجیهی است برای «بی عملی» و «رخوت عملی» حزب ما. یک سطح دیگر از بحث شعله آن است که تئوری های بزرگ از درون پراتیک های بزرگ بیرون می آید و نتیجه می گیرد که «میدان» مبارزه در ایالات متحده آمریکا آنقدر حقیر است که امکان تکامل تئوری های کمونیستی را نمی دهد.

شعله برای توضیح نظر خود در مورد تقدمِ پراتیک نسبت به تئوری، یک مثال از تاریخ تکامل تئوری های مارکسیستی می زند که غلط است. شعله ادعا می کند که نظریه ی «دیکتاتوری پرولتاریا» را مارکس بعد از کمون پاریس (۱۸۷۱) تبیین کرد و این تئوری مدیون پراتیکِ کمون پاریس بود. رجوع به آثار مشهور مارکس ثابت می کند که شعله این تاریخ را خودش ساخته است. مارکس در اثر معروف خود به نام «مبارزه طبقاتی در فرانسه از ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰» یعنی بیست سال پیش از کمون پاریس نوشت: «دیکتاتوری پرولتاریا نقطه ی گذار ضروری» برای رسیدن به کمونیسم است.

جدا از تحریف تاریخ برای «اثبات» حرف خود، این مثال نشانه ی درک پوزیتویستیِ شعله از رابطه ی میان تئوری و پراتیک است. یعنی یک تئوری خاص را نتیجه ی مستقیم یک پراتیک خاص می داند. در حالی که مارکس نظریه ی دیکتاتوری پرولتاریا را از بررسی وسیع تاریخ تکامل اجتماعی بشر و ظهور طبقات و بازتاب آن در فلسفه و سیاست و غیره نتیجه گرفت.

گرایش های پوزیتویستی فقط پراتیک هائی را که نتایج «مثبت» به بار می آورند به عنوان سنجه ی درستی تئوری در نظر می گیرند. در حالی که: اولا، شکست های عملی لزوما بازتابی از غلط بودن یا ناقص بودن تئوری نیستند. ثانیا، حتا پراتیک های شکست خورده منبعی برای سنجیدن و اصلاح یا تکامل تئوری ها هستند. به عنوان مثال پراتیک فاجعه بار اتحاد سازمان رهائی و ساما با اسلامگرایان در افغانستان (که در واقع اتحاد با نظام فئودالی و کمپرادوری حاکم بر افغانستان بود) منبع بسیار مهمی برای بررسی و نقد نظریه ی «مقاومت ملی» آنان است که منجر به پراتیک فاجعه باری شد.

 

دگماتیسم مارکسیسم را شکننده میکند

 

دگماتیسم قادر نیست نسبی بودن شناخت را درک کند و در مقاطع معینی که این شناخت نسبی ناقص و غلط می شود نمی تواند این واقعیت را دیده و آن را درمان کند. دگماتیسم، ماركسیسم را شكننده كرده و تبدیل به چیزی می كند كه می تواند خارج از بعد زمان وجود داشته باشد. دگماتیست ها با ایمان مذهبی مرتب تكرار می كنند كه ماركسیست و انقلابی هستند در حالی که قادر نیستند با مشكلات انقلاب دست و پنجه نرم كنند یا پدیده های پیچیده ی مبارزه طبقاتی را توضیح دهند. دگماتیسم، انقلابیون را بی عمل میکند زیرا عمل انقلابی یعنی تغییر جهان. تغییر جهان یک مسئله ی ارادی نیست. باید از تضادهائی که در بطن آن است و امکان واژگون کردنش را می دهد شناخت داشت و بر آن مبنا عمل کرد.  

تئوری باید بازتاب عینیت خارج از ذهن باشد. وقتی تئوری منجمد شود دیگر قادر نیست با واقعیت جهان خارج از ذهن مرتبط باشد. در واقع دگماتیسم یک نوع ایده آلیسم است. لنین می گوید؛ به دلیل آنكه ماركسیسم یك دگم بیروح نیست و یك راهنمای عمل زنده است و به دلیل آنكه با جهان مادی و شرایط اجتماعی دست به گریبان است و به دلیل آنكه می خواهد آن را تغییر دهد، به تمام این دلایل است كه هر تغییر ناگهانی در شرایط مادی جامعه به طور اجتناب ناپذیر بر ماركسیسم تاثیر می گذارد و در آن انعكاس می یابد. به این دلیل است كه ماركسیسم و مارکسیست ها به بحران می افتند. بحرانِ تکامل. دگماتیست ها از کلمه بحران بدشان می آید. زیرا فقط جنبه ی منفی آن را می بینند. نمی توانند ببینند که بروز بحران مانند تب کردن بدن علامت یک فعل و انفعال درونی است که باید به آن پاسخ گفت. مارکسیست ها به آن پاسخ می دهند زیرا کسانی هستند كه می خواهند واقعیات مادی را تغییر دهند.

 

زمانی که تئوری از پراتیک عقب می ماند

 

 جنبش کمونیستی بین المللی همواره شاهد گرایش تحقیر تئوری و تحسین فقر تئوری بوده است. لنین آن را در زمره مختصات گرایش «اکونومیستی» می دانست. رهبران اکونومیست و پراگماتیست توده ها را از طریق تجویز و تزریق نظریه های «قابل لمس» و نزدیک به «روح»، تبدیل به «کودک» می کنند و این همان روشی است که بورژوازی برای کنترل آن ها در پیش می گیرد.

رهبران کمونیست از مارکس تا لنین و مائو، نقش تئوری انقلابی را با صراحت روشن کرده اند. لنین نقش حیاتی تئوری انقلابی  را در اثر فوق العاده و كلاسیك ماركسیستی «چه باید كرد؟» ارائه كرد. یكی از پایه های تكامل ماركسیسم به ماركسیسم- لنینیسم درك های پیشرفته ای است كه وی در این جزوه ارائه داد و این تکامل ربطی به عوض شدن «اوضاع عینی» یا تغییر و تحول در نظام سرمایه داری نداشت. بلکه محصول رشد  شناخت کمونیست ها از ضرورت های مبارزه ی طبقاتی و انقلاب کمونیستی بود. 

در جزوه ی «چه بایدکرد؟» لنین درک های پیشرفته ی خود را در تقابل و مبارزه با اكونومیست ها، کسانی كه می خواستند پایه های فكری امپریسیستی (تجربه گرایانه) را تحت نام ماركسیسم به جنبش قالب كنند، توضیح داده است. آن ها تلاش می كردند با تکیه بر این گفته ماركس كه «هر قدمی كه جنبش عملی بر می دارد از یك دو جین برنامه مهمتر است» به اهمیت حیاتی تئوری انقلابی در پیشرفت مباره انقلابی پرولتاریا حمله کنند و در حقیقت «اكونومیسم» (یا خط رفرمیستی) خود را توجیه كنند. لنین به آنان جواب می دهد: «تكرار این سخنان در این دوره تشتت تئوریك به مثابه آن است كه شخص هنگام مشاهده تشیع جنازه فریاد بزند: «خداوند به كارتان بركت دهد و هر چه ببرید تمام نشود!»‌ اما لنین به این مثال گزنده بسنده نمی كند  و توضیح می دهد كه اتفاقا، «این گفته ماركس از جایی برداشته شده است كه ... به سران حزب هشدار می دهد كه به خاطر مقاصد عملی جنبش قراردادهایی ببندید ولی پرنسیب فروشی را روا ندارید و گذشت های تئوریك نكنید.» سپس اضافه می کند: «در بین ما مردمانی پیدا می شوند كه به نام ماركس می كوشند از اهمیت تئوری بكاهند» و دست آخر جمع بندی می كند كه :«بدون تئوری انقلابی جنبش انقلابی نیز نمی تواند وجود داشته باشد.» (لنین:‌ چه باید كرد؟)

اما این رویكرد لنین که «عنصر آگاهی» در پیروزی انقلاب پرولتری تعیین کننده است و یكی از سنگ بناهای لنینیسم است و برای پیروزی انقلاب روسیه نیز تعیین کننده بود، توسط گرایشات راست و چپ درون حزب بلشویک دفن شد و در دوران استالین و در كمینترن خطِ اكونومیستی و پراگماتیستی تا حد خطرناكی اجازه رشد یافت و اثرات مهلکی بر جنبش کمونیستی بین المللی گذاشت.

مائوتسه دون در سطحی کیفیتا بالاتر از لنین به معضل تئوری انقلابی و ضرورت تکامل مداوم آن در مواجهه با معضلات و مسائل پیشاروی انقلاب پرداخت – خصوصا در مواجهه با احیای سرمایه داری در شوروی و مواجهه با پیچیدگی ها و معضلات ساختمان سوسیالیسم. اما حتا پیش از پیروزی انقلاب چین، برای انقلابی نگاه داشتن خصلت حزب کمونیست، تاکید و توجه پیوسته به مسئله تئوری و مبارزات خطی درون حزب جزو الویت های مائوتسه دون در جریان رهبری انقلاب بود. انقلاب فرهنگی و بسیاری از تئوری های مائو در این رابطه از جمله «انقلاب را دریابید، تولید را بالا ببرید» تكامل درك «چه باید كردی» در دوران سوسیالیسم است. انقلاب كبیر فرهنگی پرولتاریایی به مبارزه بزرگی علیه نظریه های اكونومیستی در شرایط دیكتاتوری پرولتاریا پرداخت و به ارتقاء درك  از نقش عنصر آگاهی برای تغییرات انقلابی در آن جامعه كمك كرد.

مائو هیچ گاه از تكرار «درستی و نادرستی خط ایدئولوژیك سیاسی تعیین كننده همه چیز است» خسته نشد. این تز مائو بیان اهمیت تئوری انقلابی در مسیر تغییر جامعه و جهان است. بدون تئوری انقلابی جنبش انقلابی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. خصلت هر پراتیکی را خط سیاسی و ایدئولوژیک حاکم بر آن تعیین می کند. هیچ معیار دیگر از قبیل درجه ی توده ای بودن یا قدرت آتش نظامی جای این معیار را نمی گیرد.

اثر مهم و معروف مائو به نام «در باره پراتیك» برخلاف تصورات رایج به منظور تاکید بر اهمیت بیشتر پراتیک نسبت به تئوری نگاشته نشده است. او این اثر را در دوران كارزار اصلاح سبك كار حزبی و در مبارزه با دگماتیست ها و ذهنی گرایان كه بدون نگاه به «واقعیات عینی» و با استفاده از متد نقل قولی، بدون ارتباط با شرایط زمانی و مكانی تئوری بافی می کردند، نوشت. در حقیقت مبارزه ای بود علیه كسانی كه رویکرد مذهبی و نه علمی به ماركسیسم داشتند. در مقابل اینان مائو دیالكتیك را به کار می برد و رابطه بین ماده و شعور و تبدیل دائمی یكی به دیگری را توضیح می دهد و بر نقش بسیار مهم روبنا، سیاست و آگاهی در رهبری پراتیك انقلابی برای تغییر جهان پرتو می افکند. اهمیت نقش روبنا، سیاست و آگاهی از جمله مفاهیمی بود كه مائو به معنای واقعی احیاء كرد و آنرا نه تنها در رابطه با جنگ انقلابی بلكه در فرایند رهبری ساختمان سوسیالیسم و انقلاب فرهنگی بكار برد و  تكامل داد.

اما متاسفانه علیرغم این تلاش های بزرگ لنین و مائو برای ارتقاء درك جنبش كمونیستی از نقش عنصر آگاهی، گرایش تحقیر تئوری و ستایش برده وار پراتیک بدون توجه به خصلت آن (که توسط خط سیاسی و ایدئولوژیک حاکم بر آن تعیین می شود) رشد کرده و همچون موریانه ای از درون جنبش کمونیستی بین المللی را خورده است. غلبه این تفكرات از یك طرف وسیله‪ای بود برای تهی کردن ماركسیسم از جوهر انقلابی‪اش و از سوی دیگر، سدی بود در مقابل تاثیر ماركسیسم  بر نسل جدید از مبارزین کشورهای گوناگون.

یک بار دیگر به نقل قول زیر توجه کنید تا درک شعله از رابطه‪ ی میان تئوری و پراتیک روشن شود:

«این سنتز ها (سننتزهای نوین باب آواكیان) حتی به اندازه " اندیشه گونزالو " و " راه پاراچندا " عملا شور مبارزاتی و تلاش فكری بر نمی انگیزد، نه د